رمان ثانیه های عاشقی قسمت اول

 



 


 


خلاصه:


دانلود جلد دوم رمان نقاش مزاحم جلد دوم رمان نقاش مزاحم، پسری که توی جلد اول توی بازی جرعت و حقیقت، جرعت رو انتخاب کرد و دوستش بهش گفت باید مزاحم دختری بشه و اما حالا پسر داستان ما دچار بیماری شده اونم سرطان خون! حالا بریم ببینیم دختر توی داستانمون چه کمکی به پسرمون می‌کنه ؟ یا اصلا بهش کمک می‌کنه تا


 



 


 


خلاصه:


دانلود رمان دلباخته عشقى بین رادوین و آنلى که با مخالفت شدید پدر دختر مواجه مى شن و دختر را مجبور به ازدواجى اجبارى مى کند.اما زندگى روزاى قشنگى رو توى صندوقچه گذاشته که بعد از پایین و بالاهاى زیادى بالاخره به آرامش مى رسند.سیگارش را از پنجره بیرون انداخت.صدای گریه ی آرام دختر در اتاق پیچیده بود.


 



 


مقدمه:


دانلود مجموعه دلنوشته عاشقانه بخوان دلم را _ هوای دلم را داشته باش کنار تو احساس ارامش می کند ؛ هوای هم نفست را داشته باش این دل با تو احساس ماندن می کند.


 



 


خلاصه:


دانلود رمان صدا کن مرا صدای تو خوب است _ رمان در مورد دوتا برادر دو قلو که در یک خانواده عادی زندگی میکنن …داستان در آغاز روند انتقامی داره اما در ادامه به عشق منجر میشه ….عشقی پُر از تاوان…..


 



 


خلاصه:


دانلود رمان عشق شفق  با صدای خاله از افکارم در اومدم… دیدم که کنارم نشسته وداره با لبخند نگام میکنه،دستمو گرفتو گفت:شفق جان عروس گلم، داری به چی فکر میکنی؟ خیلی تو خودتی…برو یه کم پیش نامزدت بشین.یه نگاه به گل پسرش انداختو گفت:پسرم دوست داره الآن تو پیشش باشی، نگاش کن ببین داره تورو نگاه میکنه.

 



 


 


خلاصه:


دانلود رمان دخترک آدم گاهی دلش میخواهد ضعیف باشد ضعیف باشد و تکیه کند به شانه ی قوی تر از خودش همه ی نگرانی ها و غصه ها و غم ها را با او شریک شود مرهمی باشد برای زخم هایش…دستی باشد برای پاک کردن اشک هایش آن وقت هایی که حس میکنیم رو دست خدا مانده ایم باید کسی باشد که به ما بفهماند وجودمان چقدر مهم و ارزشمند استاما در این دنیایی که پر است از گرگ های در لباس بره آیا میتوان تکیه گاه امنی پیدا کرد؟

 



 


مقدمه:


دانلود مجموعه دلنوشته غروب دل _ و چه ترسناک است دلی که با تمام وجود غروب کرده… و چه رعب‌انگیز است دلی که در تاریکی گم شده…

 



 


 


خلاصه:


دانلود رمان هیرکان گاهی اوقات آسمان مرا در بر می‌گیرد. در بر افسانه‌ای عظیم. در بر از تاریکی که بفهماند این افسانه، افسانه‌ای است از دل خاک که جوشش چون آتش پدیدار شود.خورشید تازه غروب کرده بود و آسمان رنگ آتش را در تاریکی خو گرفته بود. ماه کم کم پدیدار گشت و به تاریکی روشنایی را جلا داد. جنگل در سکوت به سر می‌بُرد و صدای زوزه گرگ‌ها کل فضای جنگل را گرفته بود. صدای پارس سگ‌ها نزدیک بود.


 



 


 


خلاصه:


دانلود رمان عشق پیری قرار بود به جایی برسم که دیگران می خواستن، تو ناز و نعمت بزرگم کردن که تو ناز و نعمت بمونم، الان به همون جا که می خواستن رسیدم با این تفاوت که دیگه نازی نیست همه اش نعمته.حتی واسه ثانیه ای پشیمون نشدم یا فکر به پشیمونی نمی کنم که چرا این شد! حتی اگه از نظر بقیه پایانم خوش نبود من به حرمت احساس قشنگی که داشتم لبخند می زنم و میگم خدایا شکرت.

 



 


خلاصه:


دانلود رمان یک نفر همیشه پیش تو میمونه _ تقدیر قلمش را به دست گرفت و داستانی را با یک پسر و دختر شروع کرد که بنا به دلایلی، با هم زندگی می‌کنند. شاید یک مسئولیت، یک اجبار، یک پیمان و یا یک حس تنهایی، زندگی این دو را به هم متصل کرده باشد. با این وجود، آیا پایان این داستان نیز به عشق ختم می‌شود؟! یا شخصیت‌ها عاشق کس دیگری می‌شوند؟! و یا…هر چیزی ممکن است اتفاق بیفتد.


بر روی دستگاه‌های اندروید


نمایش فایل‌های PDF بر روی


برنامه اجرای فایل های zip در اندروید


نمایش فایل‌های PDF بر روی کامپیوتر


اجرای فایل های zip در کامپیوتر


کتابخانه برترین رمان ها در کنار شما


اعصابم را همیشه متشنج می کند حتی از راه دور و پای تلفن .انگار نه انگار که مهم ترین دلیل دور شدنم خود او بوده ! تماسش را ریجکت می کنم و این بار شماره ی پدر می افتد .نفسم را با کلافگی فوت می کنم بیرون و جواب می دهم _الو ، سلام بابا +سلام ، کجایی ؟ _کجا باید باشم ؟ +چرا تلفن افسانه رو جواب ندادی ؟ _کار واجب داشته حالا ؟ می خواسته ببینه چقد دور شدم که جشن بگیره دیگه ! بگید سور و ساطش رو بچینه که تهرانم صدای لا اله الا الله گفتنش را که می شنوم می فهمم باز عصبی شده و خویشتن داری می کند . +قطارش خوب بود؟ _آره +نمی دونم چرا انقدر بدبینی ، پس تو کی می خوای بفهمی که … _بابا جون بیخیال .می خوای حرفمو پس بگیرم ؟ +دلواپستم چشمم می خورد به دختر بچه ی کوچکی که چادر مادرش را چنگ زده و از کنارم می گذرند.آهی می کشم و جواب می دهم _من دیگه بچه نیستم +اونجا شهر غریبه ، تو یه دختر تنهایی _من همیشه تنهام .در ضمن این دور شدن خودتونم می دونید که برای همه خوبه مخصوصا بعضی ها +افسانه دوستت داره بابا _هه … می دانم از تمسخر کردن متنفر است اما بی توجه و غلیظ هه می گویم ! +موظب خودت باش ، رسیدی خوابگاه زنگ بزن اگه سختت نبود ! چشمی می گویم و قطع می کنم .هرچند این چک کردن های همیشگی اش کم آزارم نمی دهد اما اگر او هم دل نگرانم نباشد که کلاهم پس معرکه است !علی رغم تمام تلاش های اخیرم می دانم از خوابگاه خبری نیست اما لزومی ندیدم که پدر را در جریان بگذارم ! دلم آزادی می خواهد .. از قفسی که سال هاست افسانه ، نامادری ام ساخته دوست داشتم دل بکنم . و چه راهی بهتر از انتخاب دانشگاه های تهران و دور شدن از شهر خودم ! هرچند ،شهر من همین تهران بود یک روز …. افسانه بود که پدر را پایبند آنجا کرد و من از همان اولین روز دوستش نداشتم ! دلم برای پوریا تنگ می شود ، برادر کم سن و سال ناتنی ام ! شاید اگر افسانه بدتر بود هم باز پوریا را عاشقانه برادرم می دانستم .با قدی که رو به دراز شدن است دیشب برای خداحافظی بغض کرده بود ، چقدر حس خوبی بود وقتی توی راه آهن گفت :”می خوای بیام تنها نباشی؟ بلاخره من مردم ” لعنت به تو افسانه ، که حتی بخاطر حضورت نمی توانم به برادرم ابراز علاقه کنم . احساس خوبی دارم از این غربتی که پدر می گوید اما امیدوارم به در به دری امشب نرسد ! نمی دانم کجا بروم و هیچ آشنایی تقریبا نمی شناسم که کمکم کند … به قول افسانه که همیشه بی فکرم ! می دانستم با تاخیرهای همیشگی قطار نزدیک به غروب می رسم و خوابگاه هم که نیست ، اما هیچ اقدامی نکردم ! وسط میدان راه آهن ایستاده ام و درست مثل در به درها چشمم به هر طرف می چرخد . کم کم از نگاه های غریبه ای که رویم زوم می شود می ترسم .موهای بیرون ریخته از شالم را تو می زنم و کنارتر می ایستم . ماشین هایی که بوق می زنند را رد می کنم و شماره ی لاله را می گیرم .صدایش خوابالود است : +الو رسیدی؟ _سلام آره ،خواب بودی؟ +نه بابا ، تازه بیدار شدم .کجایی؟ _راه آهن +کجا میری؟ _زنگ زدم همینو بپرسم +دختره ی خل !فکر نمی کنی یکم زود اقدام کردی برای جاگیری؟ آخه یه دختر تنهای شهرستانی تو تهران . یکی دو ساعت دیگم شب میشه و … _بس کن ، حرفای بابام رو هم تکرار نکن لطفا .خودت دیدی که یهویی شد همه چیز +کاش حداقل دروغ نمی گفتی که خوابگاه میری تا دایی خودش یه فکری می کرد! _چیکار می کرد ؟ با اون حال بدش راه میفتاد باهام میومد البته اگه افسانه جون اجازه میداد ! +توام که فقط گارد بگیر صدای مردی نزدیکی گوشم تنم را می لرزاند. “بفرما بالا ، دربسته ها ” چند قدم جلوتر می روم +پناه مزاحمت شدن هنوز نرسیده ؟ می خوای زنگ بزنم به دایی صابر که یه فکری کنه ؟ _اصلا ! می دونی که فقط دستور برگشت سریع میده +پس چه غلطی می کنی؟ با دیدن پسر جوانی که به پرایدی تکیه داده و بر و بر مرا نگاه می کند ، حواسم پرت می شود . _الو ؟ کوشی پناه ؟ دزدیدنت ایشالا ؟ _نه هنوز ! _نمی فهمم من چرا دهنمو می بندم تا تو همیشه بیفتی تو چاله آخه …

پسر برایم لبخند و چشمکی می زند و من اخم می کنم . پا تند می کنم به رفتن اما این کفش های پاشنه دار و چمدان حکم سرعت گیر را دارند ! _ببین لاله ، زنگ می زنم بهت +مواظب خودت باش تو رو خدا _فعلا ترسو نیستم اما این غریبگی بد دلهره ای به جانم انداخته . باید حداقل از این یک گله جا که پر از مسافرهای عجیب و غریب و راننده است دور شوم . _سنگینه ،بده من بیارمش باز هم همان پسر خندان است ! ابرو در هم می کشم و چمدانم را از او دورتر می کنم.گوشه ی ناخن تازه مانیکور شده ام می شکند و آه از نهادم بلند می شود . از خیر پیاده رو می گذرم و کنار خیابان می ایستم . دلم شور نرفتن می زند ! _بودیم در خدمتتون ، دربست بی کرایه

انگار کنه تر از این حرف هاست …


 


با نفرت می گویم : _بیا برو دنبال کارت ! با وقاحت زل می زند به چشمانم +من بیکارم آخه زیرلب ناسزایی می گویم و برای اولین ماشین دست بلند می کنم ، ترمز که می کند با دیدن چهره ی خلافش یاد سفارش های لاله می افتم و پشیمان می شوم . دستش را توی هوا تکان می دهد و گازش را می گیرد …

ماشین بعدی پیرمرد مهربانیست که جلوی پایم می ایستد . سوار می شوم و نفس راحتی می کشم . مثل آدم های مسخ شده شده ام ، نمی دانم کجا بروم و فعلا فقط مستقیم گفته ام ! به ساعت مچی سفیدم نگاه می کنم ،چیزی به غروب نمانده و من هنوز در به درم … رادیو اخبار ورزشی می گوید ،چقدر متنفرم از صدای گوینده های ورزشی ! پیروزی پرسپولیس را تبریک می گوید … پیرمرد دوباره می پرسد : _کجا برم دخترم ؟ بی هوا و ناگهان از دهانم در می رود : _پیروزی و خودم تعجب می کنم ، محله ی سال ها پیش را گفته ام . مادر …مادربزرگ…خانه ی قدیمی و هزاران خاطره ی تلخ و شیرین من … با تمام بی دقتی ام ،خودش انگار خیابان ها را از بر باشد راه را پیدا می کند و من را می برد درست انتهای همان کوچه ی آشنای قدیمی ….

دسته ی چمدانم را گرفته ام و روی زمینی که مثلا آسفالت است اما در حقیقت از زمین خاکی هم بدتر است می کشانمش ، می ایستم … پلاک ۵ چند قدمی به سمت وسط کوچه عقب گرد می کنم و به خانه نگاه می اندازم، خودش است . چقدر خاطره داشتم از اینجا … نمای بیرونش کلی تغییر کرده ، مثل آن وقت ها آجری نیست و حتی در ورودی را عوض کرده اند. از داخلش هنوز خبری ندارم اما امیدوارم رنگ و بویی از قدیم هنوز مانده باشد بر پیکره اش … با یادآوری حرف های چند دقیقه پیش مغازه داری که چند سوال ازش پرسیده ام ،ترس می افتد بر جانم . “حواست باشه خواهر من ، اینجا که میری خونه ی حاج رضاست ! یعنی کسی که توی کل محل اعتبار و آبرو داره و حرف اول و آخرُ می زنه ، همه رو سر و اسم زن و بچه ش قسم می خورن از من می شنوی برو شانست رو امتحان کن دل رحمن یه نیم طبقه ی خالی هم دارن که مـستاجر نداره … شاید اگه دلشون رو به دست بیاری بتونی یه گلی به سرت بزنی”

نفس حبس شده ام را بیرون می فرستم و زنگ را فشار می دهم ، پسر نوجوانی که از کنارم عبور می کند با تعجب جوری خیره ام می شود که انگار تا حالا آدم ندیده ! بی تفاوت شانه ای بالا می اندازم و منتظر می شوم تا یکی آیفون را جواب بدهد .من به این نگاه ها عادت کرده ام ! _بله ؟ صدایم را صاف کرده و تقریبا دهانم را می چسبانم به زنگ _سلام +علیک سلام ، بفرمایید _منزل حاج رضا ؟ +بله همینجاست . _میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم ؟ +شما ؟ _پناه هستم می خندد انگار .. +میگم یعنی امرتون؟ _میشه حضوری بگم ؟ بعد از کمی مکث جواب می دهد +الان میام پایین _مرسی شالم را درست می کنم ، خیلی معطل نمی شوم که در باز و دختری با چادر رنگی پشتش ظاهر می شود .. با دیدنش لبخند می زنم. اما او لبش را گاز می گیرد و با چشم های گرد شده نگاهم می کند . فکر می کنم هم سن و سال خودم ، شاید هم کمی بزرگتر باشد دست دراز می کنم و با خوشرویی می گویم: _دوباره سلام چشمش هنوز ثابت نشده و رویم چرخ می خورد .دست می دهد … +علیک سلام _ببخشید که مزاحم شدم +خواهش می کنم .بفرمایید عینک آفتابی ام را از روی موهایی که حجم وسیعش از گوشه و کنار شال بیرون زده بر می دارم و می گویم : _شما همسر حاج آقا هستید ؟ +خدا مرگم بده ! یعنی انقدر قیافم غلط اندازه ؟ من دخترشونم _معذرت ، حاج آقا هستن ؟ +نه چطور مگه ؟ _راستش یه صحبتی با ایشون داشتم چشم هایش تنگ می شود +در چه موردی ؟ _می تونم خودشون رو ببینم ؟ تردید دارد ، از نگاهش می فهمم که با شکل و شمایلم مشکل دارد ! +والا چی بگم ! الان که رفتن نماز _می تونم منتظرشون بمونم ؟ +حدودا نیم ساعت دیگه تشریف بیارید حتما تا اون موقع برگشتن می خواهد در را ببندد که با دست مانع بسته شدنش می شوم . _من اینجاها رو بلد نیستم ، توی کوچه هم که خیلی جالب نیست ایستادن،میشه بیام تو ؟ قبل از اینکه جوابی بدهد ،دختر بچه ی بانمکی از پشت چادرش سرک می کشد و شیرین می گوید : _علوسکم کوش ؟ خم می شود و بغلش می کند … اصلا نمی خورد مادر شده باشد، با ذوق لپ تپلش را می کشم و با صدای بچگانه قربان صدقه اش می روم . پشت چادر سنگر می گیرد ،یاد خودم و مادر می افتم . دوباره و با پررویی می گویم : _اشکالی نداره بیام تو؟ نگاهی به کوچه می اندازد و با دودلی جواب می دهد : _نه … بفرمایید با خوشحالی اول نگاهم را می فرستم توی حیاط و بعد خودم پا می گذارم به این دفتر مصور خاطرات…

باورم نمی شود ! هنوز هم همان حیاط است . باغچه ی بزرگش پر از درخت و گل و گلدان های شمعدانی و حسن یوسف ، حتی حوض کوچکش هم پابرجاست … نفس عمیقی می کشم و با صدای دختر حاج رضا به خودم می آیم : +بفرمایید بالا مهربان است ! مثل لاله … چشمم می افتد به تخت چوبی کنار حیاط که زیر سایه ی درخت هاست و فرش دست بافتی هم رویش پهن شده . _میشه اینجا بشینم ؟ +هرجا راحتی ، میام الان _مرسی نفسی عمیق می کشم و روی تخت کنار حیاط می نشینم.خسته ی راهم و منتظر … نمی دانم چرا و چطور به اینجا رسیدم اما دلم می خواهدش . انگار مادر حضور دارد و نگاهم می کند ، عزیز هست و برایم پشت چشم نازک می کند .انگار برگشته ام به تمام روزهای خوبی که بی مهابا گذشت ،صدای مادر توی گوشم زنگ می زند . “دختر که از درخت بالا نمیره … خوب باش پناهم ، بیا ماهی گلی ها رو بشمار ”

بعد از او دیگر هیچکس نگفت “پناهم” انگار فقط پناه خودش بودم و بس، شاید هم برعکس … حوض آبی رنگ را انگار گربه ها لیس زده اند که اینطور خلوت و خالی شده احساس خوبی دارم از این غربتی که پدر می گفت اما امیدوارم به در به دری امشب نرسد ! انگار زمان کندتر از همیشه می گذرد ، بی دلیل بغض می کنم .اگر قبولم نکنند ؟ … کاش ته همین کوچه ی بن بست برای همیشه در خاطرات دور و شیرینم مدفون می شدم اصلا ! راستی کسی هم هست که برای نبودنم چله بگیرد !؟ صدای قدم هایی می آید و دستی رو به رویم دراز می شود . +بفرمایید ، شربت آلبالوی خونگی چشمانم به نم نشسته اما با لبخند لیوان را برمی دارم و تشکر می کنم. می نشیند کنارم ، شربت را مزه می کنم و می گویم: _خوشمزست +نوش جان ، مامانم عادت داره که هنوز مثل قدیما خودش شربت و مربا و رب و این چیزا رو درست کنه _عالیه چهره اش دلنشین است ، اجزای صورتش را انگار طراحی کرده باشند همه چیزش اندازه و خوش فرم است و چشم های عسلی رنگش بیش از همه جذابش کرده . چشمکی می زند و می پرسد : +پسندیدی؟ لبخند می زنم و او دوباره می پرسد: +مسافری؟ دلم هری می ریزد ، تازه یاد شرایط فعلی ام می افتم و با استیصال فقط سرم را تکان می دهم . سینی خالی را روی پایش می گذارد. _از کجا فهمیدی که مسافرم؟! +از چمدون به این بزرگی _راست میگی انگشتم را دور لبه ی لیوان می چرخانم. +از کجا میای ؟ _ مشهد … همین دو سه ساعت پیش رسیدم! +خسته نباشید .حالا چرا به این سرعت خودت رو رسوندی اینجا ؟نکنه طلبی چیزی از بابای من داری ؟ می زنم زیر خنده از لحن بامزه اش …شالم سر می خورد و می افتد _نه بابا چه طلبی ! قصه ش مفصله +بسلامتی ،راستی اسمت پگاه بود ؟ _پناه ، و تو ؟ +من که … قدسی ابرو هایم بالا می رود ولی خیلی عادی می گویم : _خوشبختم +یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟ _اصلا ! راحت باش +خب پس شما یکم نا راحت باش گیج می شوم و می پرسم : _یعنی چی ؟ +یعنی بابای من مذهبیه عزیزم ،معذب میشه شما رو اینجوری ببینه لبخند مهربانی ضمیمه ی صورتش می کند . +یه لطفی کن وقتی اومد شالت رو سرت کن ، هرچند این حیاط همینجوری هم از خونه های دیگه دید داره یکم ،می بینی که من هنوز چادر سرمه _اوه ، معذرت با شنیدن صدای زنگ سریع لیوان توی دستم را روی تخت می گذارم و شالم را درست می کنم . هرچند باز هم طبق عادت موهایم بیرون زده … اصلا مگر می شود از این بسته تر بود !؟ در را باز می کند وخانوم و آقای مسنی داخل می شوند . از همین فاصله هم چهره های مهربان و خوبی دارند .دخترشان آرام چیزی می گوید و با دست مرا نشان می دهد… به احترام می ایستم ، حاجی همانطور که سرش پایین است سلام می دهد ولی همسرش چند لحظه ای به صورتم خیره می شود و بعد مثل آدم های بهت زده چند قدمی جلو می آید !

ادامه دارد … #الهام_تیموری ✍️ #بدون_ذکر_منبع_کپی_نکنید

@bahejab ?


نام


ایمیل





سلام کانال سایت باحجاب که لینکش در بالای سایت هست

قسمت دوم نداره


سلام. ضمن تشکر از رمان های خوب شما، می خواستیم این رمان ها رو در کانال سروش و ایتای خودمون بذاریم. از اونجایی که شما در رمانها ذکر منبع رو شرط گذاشتین و منبع خودتون آدرس تلگرام هست که فیلتر شده، لطفا بفرمایید در صورت اجازه ی استفاده از رمانها، باید چه آدرسی رو ذکر کنیم.

با تشکر


سلام تشکر از لطف شما آدرس ایتا bahejab-com@ آدرس سروش bahejab.com@

لطفا رمان: سجاده و صلیب(جدال پرتمنا) از خانم هما اصفهانپور روهم بذارید.

رمان سجاده و صلیب . روهم خواهشا بزارید


رمان سجاده و صلیب نوشته خانم هما اصفهان پور هست

رمان سجاده و صلیب نوشته خانم هما پور اصفهانی هست که اول اسمش جدال پر تمنا بود

بسیار زیبا بود ممنون از زحمتاتون


تمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به سایت باحجاب است و استفاده از مطالب با ذکر منبع باعث امتنان است.


‫معطر نسیم را با تمام وجود بلعیدم….حس خوبی بود دیدن نورهای زرد رنگ بارگاه ….انگار نسیم‬ ‫هم به زیارت امده بود که عطر سیب تمام وجودش را پر کرده بود.. تمام وجودم داغ شد وجسمم‬ ‫سنگین……‬

‫.‬


‫.‬


‫این چه وضعشه سوده؟…..ببخشید خانوم الان درستش میکنم…..‬

‫.صدای مامان بود و جرو بحث کردنش با کارگرا….تازه یادم افتاد کجام….حس خوب خواب از‬ ‫سرم پرید…با بی میلی از جام بلند شدم…افتاب مستقیم به صورتم میخورد ….اوایل مرداد ماه بود و‬ ‫هوا گرم گرم…از پنجره نگاهی به بیرون انداختم….کارگرها تند تند صندلی هارو جابه جا میکردن و‬ ‫مامی دست به کمر ایستاده بود و دستور میداد…تازه یادم اومد امشب نوبت خانواده ما بود برای‬ ‫دورهمی های فامیل..اصلا حوصله ی جر و بحث دوباره رونداشتم…باید فکری میکردم برای‬ ‫پیچوندن….‬

‫از فکر خودم لبخندی زدم و از اتاق بیرون رفتم….بعد از شستن دست و صورت بلوز نخی سفید‬ ‫رنگ و گشادم که تا بالای زانو بود با شلوارهماهنگش پوشیدم و شال صورتی ام را سرم کردم و‬ ‫از اتاق بیرون اومدم…با وجود کارگرها توی خونه باید حجاب می کردم…از پله های خونه ی‬ ‫اشرافی مون پایین اومدم و یک راست به سمت اشپزخونه رفتم….میز صبحانه جمع شده بود و‬ ‫تعجبی هم نداشت چون دو ساعت دیکه وقت نهار بود …توی لیوان مخصوصم چای ریختم و با‬ ‫بیسکوئیت خوردم … سوده اومد توی اشپزخونه و محکم زدتوی صورتش و گفت:خدا مرگم بده‬ ‫خانوم…چرا صدام نزدین صبحانه تونو آماده کنم…‬

‫لبخندی زدم و گفتم:خدانکنه سوده خانوم…دیگه لنگ ظهره…یک چای هم کفایت میکنه…‬

‫سوده همونجور که داشت سرخ و سفید می شد گفت:الان آماده میکنم…دستی سر شونه اش زدم‬ ‫و گفتم :ممنون…من صبحونه امو خوردم .زحمت نکش دیگه…..‬

‫- دیگه الانم بیدار نمی شدی….!‬


‫لبخندی زدم و به طرف مامان برگشتم و گفتم:فدای مامی خوشگلم(مامان دستور داده بود مامی‬ ‫صداش کنم)قربون اون اخمات بشم من….‬

‫رفتم طرفشو و گونه اشو بوسیدم….موهای بلوندشو زد از تو صورتش کنار و به من که محکم‬ ‫فشارش میدادم با تقال گفت:ولم کن بچه خفه ام کردی…..‬

‫قهقه ای زدم و دوباره گونه شو بوسیدم و گفت :چشم خوشگلم و دستامو از دور بازوهاش باز‬ ‫کردم….‬

‫.مامی همونطور که اخم کرده بود خودشو با بادبزن مخصوصش باد زد و گفت:اون چیه انداختی‬ ‫سرت تو این گرما؟ نکنه ماهم نامحرمیم…(شروع شد ..دوباره گیردادنای مامان به حجابم)‬

‫لبخندی زدم و گفتم : شما تاج سرین…‬


‫مامی همونطور که خودشو باد میزد نشست روی کاناپه توی هال جلوی کولر و گفت:خیله خب‬ ‫…زبون نریز….اگه کاری داری انجام بده ساعت سه باید بریم روی دسته کاناپه کنار مامان‬ ‫نشستم و گفتم:کجا؟‬

‫مامی نگاه تندی بهم انداخت و گفت:ارایشگاه…نکنه با این سر و وضع میخوای بیای جلوی‬ ‫مهمونا؟‬

‫با لبخندی ایستادم و چرخی زدم و گفتم : مگه چمه مامی جونم…دختر داری به این نازی؟‬

‫مامان کلافه اومد طرفمو انگشت اشاره اش رو گرفت بالا و به نشانه تهدید گفت:دیگه مسخره‬ ‫بازی بسه هیال…اصلا دوست ندارم جلوی مهمونا به این رفتارات ادامه بدی…حوصله سرزنش‬ ‫شدن ندارم…‬

‫سرمو انداختم پایین و گفتم:خواهش میکنم مامی…این بحث بی فایده است ….خودتم خوب‬ ‫میدونی…‬

‫مامی سرم داد کشید و گفت:نه نمی دونم…تو با این رفتارات به همه ی اونا توهین میکنی…‬

‫کلافه گفتم:حجاب من توهین به اونا نیست…حجاب یه نوع احترامه …احترام به نفس آدمیت‬

‫مامان داد زد:واسه من لازم نیست شعار بدی..احترام به نفس آدمیت…هه…مسخره است…تا‬ ‫دوسال پیش از این حرفا نمیزدی..اونموقع احترام محترام حالیت نبود…هان؟؟.‬

‫هیربد با صدای بلند و کشدار همونطور که از پله ها می اومد پایین گفت:ای بابا…چتونه اول‬ ‫صبحی…و بعد خمیازه کشداری کشید که با داد مامان دهنش نیمه باز موند…ببند دهنتو…‬

‫هیربد چشماشو گرد کرد حوله ای که دور گردنش انداخته بود و روی صورت خیسش کشید و‬ ‫گفت:به من چیکار داری مامی خانوم…باز با این متحجر عقب افتاده دهن به دهن شدی؟‬

‫برگشتم سمت هیربد و گفتم:درست حرف بزن….‬


‫هیربد اومد سمتم و گفت: و اگه نزنم؟‬


‫کلافه سرمو تکون دادم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم:بی خیال داداشی…و اومدم برم که مامان با‬ ‫لحن تحکم آمیزش شمرده گفت:ساعت سه آماده جلوی در باید باشی…‬

‫می دونستم ادامه بحث بی فایده است….ازکنار هیربد رد شدم و از پله ها رفتم بالا و رفتم توی‬ ‫اتاقم…کلافه بودم …تا کی باید منتظرمی موندم تا حجابم رو قبول کنن…پارسال هم همین بحث‬ ‫ها پیش اومد…اون موقع تازه حجاب رو انتخاب کرده بودم اما زور مامی بهم غلبه کرد و علی رغم‬ ‫میلم مجبور شدم لباس نیمه بازی رو انتخاب کنم و چیزی هم سرم نکنم…بعد از اون دیگه مثال‬ ‫تحریمشون کردم وبه هیچ مهمونی نرفتم …تا امسال که دوباره مهمونی خونه ما برگذار می‬ ‫شد…جلوی میز آرایشم نشستم و تو آیینه زل زدم…به چشمهای قهوه ای کشیده ام نگاه کردم …‬

‫دوساعتی از جرو بحث بین من ومامی گذشته بود و من مشغول پیدا کردن راه فراراز مهمونی شب‬ ‫بودم…..ضربه ای به در خورد ..‬

‫-بیا تو….‬


‫سوده اومد داخل و گفت .خانوم پدرتون تو سالن بیلیارد کارتون دارن….‬

‫لبخندی زدم و گفتم :الان میرم…‬


‫شالو روی سرم انداختم و رفتم بیرون سمت سالن بیلیارد بابا که توی طبقه زیرساختمون بود.. بابا‬ ‫همونطور که سیگار برگش رو میکشید ضربه ای به توپها زد …لبخندی زدم و گفتم:سلام به بابای‬ ‫خودم….‬

‫بابا نگاه جدی بهم انداخت و گفت :سلام ودوباره مشغول بازی شد…همیشه جدی و دوست‬ ‫داشتنی بود…رفتم کنار میز و بهش زل زدم…عاشقش بودم…نگاهم تو نگاهش گره خورد و‬ ‫لبخندی زدم ..بابا اخمی کرد و گفت:چیزی شده؟‬

‫لبخند لوسی زدمو گفتم :هیچی قربونت برم ….شما کارم داشتی….‬

‫بابا پکی به سیگارش زد و گفت:دوست دارم امشب به بهترین شکل توی مهمونی حاضر بشی و‬ ‫بعد ضربه ی محکمی به توپ زد….حجاب و این مسخره بازیا رو هم نداریم… گفتم:ولی بابایی….‬

‫بابا پرید وسط حرفمو گفت:همین که گفتم هیال امشب مهمون مهمی دارم و تو حتما باید حضور‬ ‫داشته باشی اونم به بهترین شکل…‬

‫گفتم :چشم بابایی…قول میدم شیک و باوقار باشم …یه لباس آبرومند اما با حجاب…‬

‫بابا نگاه تندی بهم انداخت و گفت:مثل اینکه نشنیدی چی گفتم؟وای به حالت اگه غیراز اونی که‬ ‫گفتم باشی…همراه مامانت میری و به حرفهاش گوش میدی..‬

‫گفتم:بابا خواهش میکنم…‬


‫-همین که گفتم …می تونی بری….‬


‫-من با حجابم که آزاری برای بقیه ندارم …‬


‫بابا خونسرد اما با تحکم گفت.:می تونی بری…‬


‫اشک توی چشمهام جمع شد…هیچوقت نمی تونستم جلوی بابا نه بگم…‬

‫همراه مامان به آرایشگاه رفتم…توی ذهنم دنبال یک راه برای فراربودم….سیمین دوست مامان‬ ‫بود و کار آرایشش حرف نداشت…مدام به اوامر مامان گوش میکرد تا باب میل اون منو آرایش کنه‬ ‫تقریبا دو ساعتی کارمن طول کشید…‬

‫با اون ارایش الیت و موهام که جمع و باز شینیون شده بود واقعا خواستنی تر شده بودم…دلم نمی‬ ‫خواست چشم از آیینه بردارم…تو دلم به خودم گفتم :درویش کن چشو…!!!و بعد تو دلم ریسه‬ ‫رفتم…شیطنتم جزو جدا نشدنیه وجودم بود …‬

‫مامی گفت….زود باش هیال …برو لباستو پرو کن…‬

‫به خودم اومدم و گفتم :لباس؟‬


‫سیمین به اتاق پشت سرش اشاره کرد و گفت :اونجاست …هفته پیش از دبی برات اوردم به‬ ‫سفارش مامی جونت… ببینی عاشقش میشی.‬

‫به مامان نگاه کردم و گفتم:خواهشا دیگه اجازه بده لباس باب میل خودم باشه…‬

‫مامان بی اعتنا به من گفت:برو بپوشش.‬


‫رفتم توی اتاقو با دیدن لباس سر جا خشکم زد ..یه لباس شب فوق العاده بادمجونی رنگ که‬ ‫دکلته بود و روی سینه اش تا کمر تنگ بود وسنگ دوزی شده بود بعد از اون فون میشد وتا مچ‬ ‫پام میرسید…با خودم نالیدم :عمرا اگه اینو بپوشم….وای خدا خودت کمکم کن…دارم دیوونه‬ ‫میشم….یاد اون حدیث افتادم که مرضیه صمیمی ترین دوستم همیشه تکرار میکرد نگه داشتن‬ ‫دین تو آخرلازمان مثل نگه داشتن ذغال گداخته کف دست میمونه بهتر بود فعال حرفی نمیزدم تا‬ ‫مامان عصبی نشه …لباس رو پوشیدم و تو ایینه نگاهی به خودم انداختم..واقعا زیبا بود …اما نه‬ ‫برای امشب و جلوی چشم نا محرم….‬

‫ساعت تقریبا شش بعداز ظهر بود که برگشتیم خونه….سریع رفتم توی اتاقم…خیلی وقت بود که‬ ‫همچین آرایشی نکرده بودم…معذب بودم….در کمد لباسامو باز کرم….باید یه فکری‬ ‫میکردم….جرقه ای تو ذهنم زده شد …به سرعت از اتاق اومدم بیرون و تند تند از پله ها رفتم‬ ‫پایین…دامن لباسو گرفته بودم بالا تا زیر پام گیر نکنه…مانتو و شالم هنوز تنم بود…رفتم توی‬ ‫حیاط و سمت استخر که پر از آب شده بود…لبخند خبیثی زدم و رفتم لب استخر..باید همه چیو‬ ‫یکدفعه نابود میکردم….که صدایی از پشت سرم باعث شد تعادلمو از دست بدمو لیز بخورم و‬ ‫بیفتم توی آب…سلام ابجی خانوم….‬

‫رفتم ته آب و سریع خودمو کشیدم بالا….سرمو از اب کشیدم بیرون و تند تند نفس‬ ‫کشیدم….هیراد با چشمهای گرد شده زل زده بود بهم….لباسم سنگین شده بودوبه ته آب می‬ ‫کشیدم دوباره رفتم زیر آب…هرچی از شنا بلد بودم به کار گرفتم….اما فایده نداشت…لباس بدجور‬ ‫سنگین شده بود….هیراد پرید توی آب و کشیدم بالا….به زور تا لب استخر رفتم و خودمو کشیدم‬ ‫بالا….و ولو شدم روی چمن های کنار استخر…هیراد هم خودشو کشید بالا و همونطور که نفس‬ ‫نفس میزد گفت :خوبی؟و بعد ولو شد کنارم….‬

‫گفتم :آره هنوز زنده ام….‬


‫هیراد نگاهی بهم انداخت و پخی زد زیر خنده ….نگاهی بهش انداختمو و گفتم:کوفت….چرا می‬ ‫خندی‬

‫همونطور که می خندید گفت:اوال با خان داداشت درست صحبت کن ….و بعد در حالی که می‬ ‫نشست گفت:قیافه ات دیدنی شده هیال…‬

‫تازه به خودم اومدم و فکر خبیثم…دستی به سرم کشیدم…هیراد ناخواسته تو نقشه ام کمکم کرده‬ ‫بود….زدم زیر خنده و گفتم:مرسی داداشی…عاشقتم به خدا…‬

‫هیراد با تعجب نگاهم کرد و گفت:چی؟‬


‫روی گونه شو بوسیدمو وگفتم:هیچی و بعد از روی زمین بلند شدم که دیدم سوده و مامی با عجله‬ ‫میان طرفمون….به هیراد نگاه کردم دستش هنوز روی جای بوسه ام بود…با مسخره بازی دستامو‬ ‫تو هم گره زدم و گفتم :واسم دعا کن داداشی….‬

‫هیراد اومد چیزی بگه که مامان سرم داد کشید:اینجا چه خبره…چه گندی زدی هیال….همونطور که‬ ‫تند تند حرف میزد و از بالا به پایین نگاهم می کرد گفت:آرایشت…..لباست …‬

‫همونطور که قند داشت توی دلم آب می شد رفتم طرفشو با لبخند گفتم :چیزی نیست قوربونت‬ ‫برم …. درستش می کنم.‬

‫مامی سرم داد کشید گفت :چی چیو درست میکنی؟تا یک ساعت دیگه مهمونا میرسن…وای از‬ ‫دست تو هیال….بالخره کار خودتو کردی…باید سیمینو خبر کنم خودشو برسونه…تا سیمین میرسه‬ ‫برو حمام …و بعد کلافه گفت:لباسو چیکار کنم…‬

‫لبخندی زدم و گفتم:بی خیال مامی…خودم…..که صدام با سیلی مامی قطع شد…مبهوت نگاهش‬ ‫کردم که گفت:وای به حالت هیال اگه امشبو خراب کنی…حوصله زخم زبون شنیدن فامیالی باباتو‬ ‫ندارم…‬

‫هیراد که مات ما شده بود به مامی گفت:تقصیر من بود…من ترسوندمش…‬

‫هاج و واج به مامی نگاه کردم …بغض به گلوم فشار آورد …هنوز هم نازک نارنجی بودم….اشک‬ ‫توی چشمهام جمع شد…دویدم سمت ساختمون وبا سرعت رفتم توی اتاقم و در را بستم که‬ ‫چشمم به خودم توی آیینه افتاد…تمام آرایشم توی صورتم پخش شده بود موهام ریخته بود‬ ‫روش….شکل خون آشام ها شده بودم…‬

‫بغضو فراموش کردم و زدم زیر خنده….واقعا گند زده بودم ….حوله ام را برداشتم و پریدم توی‬ ‫حمام…باید یه فکر اساسی می کردم اینطور که معلوم بود مامی کوتاه بیا نبود…‬

‫.‬


‫.‬


‫.‬


‫.‬


‫سیمین با عجله مشغول شد و گفت :چیکار کردی دختربا خودت…‬

‫لبخندی زدم و گفتم :لطفا فقط درحد گریم آرایشم کنین…نمی خوام زیاد معلوم باشه.‬

‫.سیمین لبخندی زد و گفت:عین مامانت می مونی…یک دنده و لجبار…آخرم حرف باید حرف خودت‬ ‫باشه….‬

‫لبخندی زدم و چیزی نگفتم…‬


‫بعد از اینکه آرایشم تموم شد سیمین موهامو با اتو لخت کرد وریخت دورم… جلوشم رو به بالا‬ ‫جمع کرد…‬

‫دوباره از دیدن خودم هنگ کرده بودم و به آیینه زل زده بودم….استغفرلالهی تو دلم گفتم و دور از‬ ‫چشم سیمین ریز خندیدم.‬

‫بالخره با انتخاب مامی که کمدمو زیر رو کرده بود کت آستین بلند ساتن قرمز رنگی که روش با‬ ‫گیپور و سنگ کار شده بود و با دامن ماکسی مشکی انتخاب کرد تا دیگه بهونه باز بودن لباسمو‬ ‫نداشته باشم….نمی دونم چرا من امشب اینقدر مهم شده بودم…لباس تو تنم واقعا برازنده‬ ‫بود…موهامو با کلیپس جمع کردم و هد قرمز رنگم را جلوی موهام زدم…‬

‫شال حریر مشکی رنگم که روش با سنگ های ریز و درشت به زیبایی کار شده بود را روی سرم‬ ‫انداختم…می دونستم که الان دوباره قشقرق به پا میشه اما با خودم گفتم یه جا میرم که زیاد جلو‬ ‫چشم نباشم…ضربه ای به در خورد …برگشتم سمت در و گفتم :بله‬

‫هیراد گفت :اجازه هست…‬


‫رفتم و دروباز کردم….اصلا حواسم به هیراد نبود ..کی برگشته بود….هیراد تو چهارچوب در ایستاده‬ ‫بود …با کت و شلوار مشکی وپیراهن سفید وپاپیونی که زده بود بی نظیر شده بود…داشتم خودمو‬ ‫توی بغلش می انداختم که عقب کشید و گفت: به پا تیپو…‬

‫خندیدمو گفتم: قوربون تیپت برم من…کی برگشتی داداشی؟‬

‫-صبح بخیر عزیزم…می ذاشتی هفته دیگه ازم می پرسیدی….‬

‫خودمو لوس کردم و گفتم:ببخشید خب ..‬


‫هیراد گفت :دعوتم نمی کنی تو اتاقت…‬


‫خندیدمو واز جلوی در رفتم کنارو گفتم :بفرمایید شازده…‬

‫هیراد با دقت به اتاقم نگاه کرد و روی پوستری که عکس بین الحرمین بود و به دیوارزده بودم‬ ‫متوقف شد….‬

‫کنارش ایستادمو گفتم:فوق العاده است ..مگه نه!‬


‫هیراد نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت:چقدر عوض شدی تو دختر….‬

‫با شیطنت گفتم:خوب شدم یا بد؟‬


‫هیراد خندید و گفت:نمیدونم چی بگم….تو همیشه خوب بودی..‬

‫دستمو گذاشتم روی سینه امو با مسخره بازی گفتم:آی قلبم…. وای قلبم‬

‫هیراد خندید و زد پشت گردنمو و گفت:بس کن زلزله‬

‫و بعد دوباره به پوستر خیره شد و گفت:باید جای جالبی باشه که اینقدر تو رو تحت تاثیر گذاشته…‬

‫لبخندی زدمو گفتم:واقعا یه تیکه از بهشته هیراد…اولش که رفتم نفهمیدم کجام…با نیاز همه اش‬ ‫مسخره بازی در می آوردیم …مدیر کاروان از دستمون ذله شده بود…اما وقتی برگشتم تازه‬ ‫فهمیدم کجا رفته بودم…‬

‫-یعنی اینقدر زود تغییر کردی؟‬


‫لبخندی زدم و گفتم: نه …تا پنج شش ما بعد از برگشتنمون تغییر خاصی نکردم…اما بعد از اون‬ ‫باورت نمیشه هیراد…یکدفعه حس کردم توی این بیست ودو سال عمرم کوری بودم که یکدفعه‬ ‫بینا شده…منی که همه ی دغدغه ام خلاصه می شد تو آخرین مدل لباس و آرایش و مهمونی رفتن‬ ‫حالا اونا برام کاملا بی ارزش شد ه بود…یکدفعه از خودم بدم اومد که چرا اینقدر غافل بودم…‬

‫هیراد لبخند زد و گفت:وقتی میری بالای منبر دیگه پایین نمیایا…‬

‫نشستم روی تختم و لبخند زدم و گفتم:ما اینیم دیگه….راستی کانادا خوش میگذره؟با درسها‬ ‫چیکار میکنی؟‬

‫هیراد گفت :دیگه تموم شد….چند ماه دیگه میرم مدرکمو بگیرم….‬

‫با خوشحالی جیغ زدم و گفتم:آخ جون و خودمو پرت کردم تو بغلش و گفتم:دیگه ولت نمی کنم‬ ‫باید بمونی ایران‬

‫هیراد در حالی که منو از خودش جدا میکرد گفت:خیله خب بابا…تو چرا مدام مثل دختر کوچولو ها‬ ‫میای تو بغل من…زدی تیپو داغون کردی…‬

‫خندیدم و گفتم :قوربون داداش خوش تیپم بشم…و با یه حرکت دستمو کردم الی موهای قهوه ای‬ ‫روشنش و اونا رو بهم ریختم…‬

‫هیراد سرشو عقب کشید و گفت:نکن زلزله…کلی زحمتشو کشیدم….‬

‫برعکس من که کمی سبزه بودم و موهای قهوه ای تیره ای داشتم و فکر کنم به بابا رفته‬ ‫بودم..هیراد و هیربد کپی مامی بودن پوست روشن و موهای قهوه ای روشن…هیراد چشم عسلی‬ ‫بود وقتی می خندید لپ هاش چاش خوشگلی می افتاد…اما هیربد چشم سبز بود و به نظرم اصلا‬ ‫جذاب نبود….بر عکس هیراد که تو یک نگاه همه جذبش می شدن…‬

‫هیراد دست جلوی چشمم تکون داد و گفت:کجایی…‬


‫خندیدمو و گفتم :هیچ جا‬


‫هیراد ساک هدیه ای که تو دستش بود و گرفت طرفم و گفت:ناقابله…‬

‫ساکو از دستش گرفتم و گفتم:آخ جون سوغاتی…مرسی داداشی‬

‫و چیزای توی ساکو یکی یکی درآ وردم…اولیش یه ادکلن خیلی خوش بو بود…بعدیش یه پالتوی‬ ‫چرم شیری رنگ ….‬

‫-اینو تا دیدم یاد تو افتادم هیال….فکر کنم خیلی بهت بیاد…‬

‫سریع پالتو رو پوشیدم و گفتم:بله که میاد و جلوی ایینه چرخی زدمو و گفتم:وای هیراد خیلی‬ ‫خوشگله…‬

‫هیراد ماتم شده بود…دستمو جلوش تکون دادم وگفتم: کجایی داداشی؟‬

‫-که یکدفعه بلند شد و گفت:من برم دیگه…‬


‫-کجا تازه اومدی…لباسهاتم که پوشیدی…‬


‫-نه بهتره تا بابا نیومده حاضری مو تو سالن بزنم…اخلاقشو که می شناسی‬

‫-آره یک پدر سختگیر منظبت…راستی هیراد….‬


‫هیراد به طرفم برگشت و گفت:بله‬


‫- هنوز هم رابطه تون شکرآبه… سه سال پیش که میخواستی بری سر چی دعواتون شد… بابا چرا‬ ‫کتکت زد؟‬

‫هیراد لبخند کمرنگی زد و گفت: فضولی؟‬


‫خندیدمو و گفتم : لوس نشو هیراد بگو دیگه…‬


‫- بی خیال….فعال بای…‬


‫واز اتاق بیرون رفت… پالتو رو توی کمد اویزون کردم و از ادکلن زدم به لباسم…بوش عالی بود…‬

‫ساعت هشت و نیم شب بود….هنوز توی اتاقم نشسته بودم …اصلا میلی به بیرون رفتن نداشتم..‬

‫دیگه همه ی مهمونا اومده بودن و توی سالن پذیرایی جمع شده بودن…حتما جوونها یک طرف‬ ‫بودن و بزرگترا یه طرف دیگه..وسط سالن هم طبق معمول همیشه خالی شده بود برای‬ ‫رقص….دیگه متنفر بودم از این جور مهمونیها….حالا انگار نرقصن میمیرن…مگه عروسیه…(آخه نه‬ ‫اینکه تو قبال اصلا اهل این چیزا نبودی…خوبه اولین نفر بودی که وسط مجلس می رقصید اونها هم‬ ‫مثل قبل تو..خداروشکر که چشمهام باز شد وگرنه !!!! )‬

‫داشتم با خودم غر میزدم و سبک سنگین میکردم که سوده زد به در و گفت:خانوم مادرتون میگن‬ ‫چرا نمیاین؟‬

‫- الان میام….‬


‫جلوی آیینه ایستادم …چشمهای قهوه ایم از همیشه زیباتر شده بود..بارزتریت عضو توی صورتم‬ ‫که همیشه نظر همه رو جلب می کرد …شالو روی سرم مرتب کردم…‬

‫دلم شور میزد…از اتاق بیرون اومدم و آروم از پله ها پایین رفتم…همه مشغول بگو بخند‬ ‫بودن…همین که قدم توی سالن گذاشتم نگاه همه روم میخ شد…داغ شده بودم و احساس گرما‬ ‫میکردم….به زور لبخند زدم…‬

‫زنعمو فرهاد پیش دستی کرد و گفت:خودتی هیال؟وبعد با لحن پر از کنایه اش گفت:چه عجب ما‬ ‫تو رو دیدیم..‬

‫لبخندی زدم و گفتم:خیلی خوش آومدین …کم سعادتی از منه…‬

‫فرنازدختر عمو فرهاد با یه پیراهن تنگ و کوتاه دکلته مشکی همونطور که با ناز قدم بر میداشت‬ ‫اومد کنارمو گفت:مامان راست میگه…اصلا نشناختمت…وبعد لیوان شربتشو سر کشید و موذیانه‬ ‫نگاهم کرد….‬

‫نیما پسر عمه سروراومد طرفمو با لحن مزحکی گفت:سلام علیکم و رحمته اهلل دختر دایی …‬

‫اخم کردمو وبرای اینکه روشو کم کنم گفتم: و علیکم السلام و رحمته اهلل و برکاته پسر عمه‬

‫نیما زد زیر خنده گفت:یه پا آخوند شدی واسه خودت دختر دایی…یکدفعه جمع منفجر شد و همه‬ ‫زدن زیر خنده….‬

‫نگاهم به بابا افتاد که با خشم نگاهم میکرد….احساس خفگی میکردم…سروش پسرخاله فرشته‬ ‫که بیست وپنج سالش بود و هم سن نیما دورم چرخی زد و روبه نیما گفت: نگو نیما…دلت‬ ‫میاد…دختر به این خوشگلی و بعد با حالت چندش آوری بهم چشمک زد…رومو برگردوندمو تازه‬ ‫متوجه شدم بیشتر جوونها دورم جمع شدن…خاله فرشته اومد کنارم و گفت:وا هیال خاله..مگه به‬ ‫چشم مردای ما شک داری…؟؟‬

‫به خاله نگاه کردمو و گفتم:این چه حرفیه خاله جون…‬

‫زنعمو فرهاد که انگار داغ دلش تازه شده بود گفت:پس دلیل اینهمه بی احترامی چیه؟یه جوری‬ ‫خودتو پیچوندی که هر کی ندونه فکر میکنه کسی کاری کرده….‬

‫پوزخندی زدمو گفتم:چه ربطی داره زنعمو جون…من آزادم هر طور که دلم میخواد لباس‬ ‫بپوشم…فکر نکنم به کسی مربوط باشه….‬

‫- بابا ول کنین اون متحجرو….بیایین حال کنیم بچه ها …‬

‫و ضبط با صدای زیاد روشن شد….صدای هیربد بود …برادرم که دو سال ازم بزرگتر بود…برای‬ ‫اولین بار نجاتم داد …. از جمع فاصله گرفتم و از خونه زدم بیرون و رفتم توی حیاط خونه که بی‬ ‫شباهت به یک باغ کوچیک نبود… عصبی بودم…دستهام به وضوح می لرزید…روی صندلی توی‬ ‫باغ نشستم … پوست لبم را میکندم وحرص میخوردم..هیراد کجا بود ؟؟؟اگه بود مطمئنم ازم‬ ‫طرفداری میکرد..‬

‫-می تونم اینجا بشینم…‬


‫سرم را بلند کردمو به پسربلند قدی که بهم لبخند میزد نگاه کردم….کت و شلوار طوسی روشن با‬ ‫پیراهن سفید رنگی پوشیده بود و کروات زده بود…با چشمهای سبز رنگش خیره نگاهم‬ ‫میکرد…لبخندی زدم و گفتم:خواهش میکنم…‬

‫پسر روبرویم نشست و گفت:شما باید هیال خانوم باشید …درسته ؟‬

‫نگاهمو از روی میز برداشتمو لبخند زدم: بله…‬


‫-با تعریفهایی که ازتون شنیده بودم مشتاق بودم ببینمتون….‬

‫لبخندی زدم و با مکث پرسیدم:ببخشید…من شمارو به جا نمیارم….‬

‫پسر لبخند زیبایی زد و گفت:بله معذرت میخوام که زودتر خودمو معرفی نکردم..من آرش‬ ‫هستم…آرش جاوید…پسر دوست پدرتون….مابه دعوت ایشون امشب مزاحمتون شدیم..‬

‫لبخندی زدم و گفتم:اختیار دارین…خونه خودتونه….وباز دوباره نگاهم رو به میز دوختم….زیر‬ ‫نگاهش داشتم له می شدم….دست بردار هم نبود….تمام پوست کنار ناخن شصتمو کنده بودم…‬

‫لبخندی زد و گفت:دانشجویین؟‬


‫-بله‬


‫چه رشته ای؟‬


‫-نقاشی‬


‫-پس هنرمندین..‬


‫لبخند کم رنگی زدم و گفتم:ای کم و بیش‬


‫می تونم کاراتونو ببینم….(ای بابا اینم دست بردار نیست…خیلی من اعصاب دارم )‬

‫-چند نمونه از کارام تو سالن پذیرایی هست…می تونین ببینین…‬

‫-خوشحال میشم راهنمایی ام کنین…‬


‫میخوام خوشحال نشی…لبخندی زدمو تو رودروایسی گفتم:خواهش میکنم…‬

‫همراه هم رفتیم داخل سالن…بزرگترا نشسته بودن و جوانها هم میرقصیدن…با وارد شدنمون پچ‬ ‫پچ ها شروع شد وزنعمو بدجور چپ چپ نگاهم کرد…‬

‫آرش لبخندی زد و گفت:تابلوی روبرو کار شماست؟‬


‫سرمو به نشونه بله تکون دادم…‬


‫هیجان زده رفت طرفش و دستی روی کار که تصویر چند اسب که با شتاب می دویدن با تکنیک‬ ‫رنگ روغن و رئال کار شده بود کشید و گفت:بی نظیره …فوق العاده است…‬

‫-بله واقعا بی نظیره..به سمت صدا برگشتم…مردی تقریبا میانسال بلند قد بود که کنار بابا ایستاده‬ ‫بود و موهای وسط سرش ریخته بودواطراف موهاش بلند بود و اونها رو بسته بود…‬

‫لبخندی زدمو و رو به مرد گفتم:ممنون‬


‫بابا با اخم بهم نگاه کرد و بعد تو جیک ثانیه لبخندی به آرش زد وگفت :آرش جان کجا بودین‬ ‫..پدر دنبالتون می گشتن….(سرعت عمل بابا واقعا جای تقدیر و تشکر داشت…واال)‬

‫آرش لبخندی زد و گفت:مزاحم هیال خانوم شده بودم…‬

‫مرد که متوجه شدم پدر آرشه گفت:تبریک میگم مجید جان…دختر با وقار و با کماالتی دارین و‬ ‫بعد بهم لبخند زد…‬

‫لبخندی زدم و گفتم :لطف دارین…به نظر مهربون می اومد…‬

‫آقای جاوید گفت:بهتر نیست بشینیم….بابا هول شد و گفت :بله بله حتما….واشاره کرد که‬ ‫کنارشون بشینم کنار بابا نشستم….آرش نشست روبروام و بعد با حالت خاصی که برام غریبه‬ ‫بودنگاهم کرد……سرمو انداختم پایین…معذب بودم…‬

‫آقای جاوید کمی ازفنجان چای نوشید وگفت:چند سالتونه هیال جان؟‬

‫چه زود شوهر خاله شد …از اصطالح خودم خنده ام گرفت با لبخند جواب دادم:بیست و سه‬

‫با این حساب هفت سال از آرش ما کوچکتری…‬


‫وا این چرا پسرشو میچسبونه به من…چه ربطی داشت اصلا!؟!!‬

‫سوده اومد سمت میز ما و رو به بابا گفت شام آماده است…بابا همه رو به سر میز دعوت کرد…با‬ ‫اجازه ای گفتم و از کنارشون بلند شدم…‬

‫نگاهم به هیراد افتاد که داشت با عمو کامران برادرکوچیک بابا صحبت میکرد…عمو کامران سی و‬ ‫پنج سالش بود و با من و هیراد خیلی صمیمی بود…دکتر روانشناس بود رفتم کنارشونو گفتم:چی‬ ‫شده هیراد…. خیلی با عموجیک تو جیکین…‬

‫عمو خندید و زد سر شونم و گفت: باز که بلوا به پا کردی زلزله…اینقدر داداشمو حرص نده…‬

‫خندیدمو گفتم: فعال که داداش جنابعالی منو حرص میده…‬

‫عمو خندید و گفت:نکه تو هم خیلی مظلومی و گوش به حرف میدی…مخ اون پسره هم که گرفته‬ ‫بودی به کار…‬

‫خندیدمو گفتم:فعال که اونا مخ منو تیلید کردن…‬

‫هیراد خندید و گفت: می بینم که کم آوردی کامران جان…‬

‫رو به هیراد کردمو گفتم : راستی اونا کی ان هیراد…سابقه نداشت بابا دوستاشو تو جمع خانوادگی‬ ‫دعوت کنه…‬

‫هیراد شونه ای بالا انداخت وگفت: دقیق نمی دونم‬

‫کامران گفت:از دوستهای قدیمی باباتونه …اینطور که فهمیدم قراره یه شراکتی باهم ببندن…‬ ‫پسرشم تازه از کانادا اومده…وضعشونم حسابی توپه…‬

‫هیراد خندید و گفت:بابا همیشه منتظر این جورموقعیت هاست… بوی پولو از چند فرسخی می‬ ‫فهمه…‬

‫کامران گفت:غیبت بسه…مردم از گشنگی ….فعال …‬

‫واز ما جدا شد….‬


‫هیراد گفت:شنیدم حسابی به همه توپیدی…‬


‫گفتم:نه بابا… خودشون بهم گیر میدن…‬


‫هیراد گفت: چطور از دست بابا در رفتی با این حجابت؟‬

‫خندیدم و گفتم: خبر نداری صبح چه تهدیدی میکرد… احتماال بعد مهمونی حالمو بگیره… نمیدوم‬ ‫چه مشکلی دارن با حجاب من وقتی به کسی کاری ندارم…‬

‫-قبول کن براشون سخته دیدن حجابت…‬


‫-یعنی من این موها رو باز بذارمو تن لختمو نشونشون بدم راحت می شن…‬

‫هیراد شونه ای بالا انداخت و گفت:من به نظرت احترام میذارم خواهری…اما همه اونا که قبال تو رو‬ ‫همون مدلی دیدن… حالا به خاطر بابا کوتاه می اومدی…تو که اخلاقشو میدونی دوست نداره‬ ‫مزحکه فامیل بشه….‬

‫گفتم: اون مال قبل بود… یعنی من حق ندارم خودم پوشش ام رو انتخاب کنم؟‬

‫صدای بابا رو از پشت سرم شنیدم که گفت:هیال جان … آقای جاوید دوست دارن شامو کنارشون‬ ‫بخوری….با تعجب به بابا نگاه کردم…حالا شدم هیال جان؟؟؟ای بابای آب زیر کاه…خخخ‬

‫هیراد سرشو آورد کنار گوشمو و گفت :این جاویده چه گیری داده به تو؟؟‬

‫-همونو بگو…تو هم بیا پیشم …من معذبم…‬


‫-بابا فقط به تو گفت…بهتره من نیام…‬


‫-هیراد یه امشب قهرو بذار کنار…‬


‫-نمیشه عزیزم….در ضمن من قهر نیستم…‬


‫با بی میلی سمت میز غذا رفتم…کمی استیک توی بشقاب گذاشتمو و کنارشم کمی ساالد ریختم و‬ ‫سر میز بابا اینها نشستم…‬

‫جاوید اینقدر حرف زد که نفهمیدم اصلا چی خوردم …از همه بدتر اینکه آرش هم چند لحظه یکبار‬ ‫تو چشمهام زل میزد و منم مجبور بودم چشم بدوزم به بشقاب…اینقدر که دیگه سر گیجه گرفتم‬ ‫…آخر از همه مهمونها هم رفتن…تنها خوبی حضور اونها این بود که از تیر و ترکش فامیالی‬ ‫محترم در امان بودم…‬

‫.‬


‫.‬


‫.‬


‫بابا تا دم در بدرقه شون کرد…از پله ها داشتم میرفتم بالا که بابا صدام زد…‬

‫رفتم طرفشو با لبخند گفتم:جونم بابا…هنوز جمله ام کامل نشده بود که باسیلی بابا تعادلم رو از‬ ‫دست دادمو افتادم زمین…‬

‫هیراد دوید سمتمون و گفت: بابا که بابا بهش توپید و گفت:دخالت نکن هیراد‬

‫گیج شده بودم…گوشم سوت می کشید…بابا انگشت اشاره اشو گرفت طرفمو و گفت:اینو زدم که‬ ‫یاد بگیری خلاف حرف بزرگترت عمل نکنی…شال از سرم افتاده بود…بابا کشیدشو گفت:دفعه‬ ‫دیگه آتیشش میزنم…و بعد پرتش کرد روی صورتمو رفت…مامی بی تفاوت از کنارم رد شد …‬

‫هیربد اومد طرفمو گفت: حقت بود عقب افتاده….‬


‫هیراد داد زد : ساکت شو هیربد…‬


‫هیربد گفت: چیه نیومده دوباره بادیگاردش شدی خان داداش؟‬

‫از روی زمین بلند شدمو و گفتم: با این دهن به دهن نشو هیراد…‬

‫هیربد هجوم آورد طرفمو و موهامو کشیدو گفت:تو یکی خفه….هیراد هولش داد عقب و گفت:برو تو‬ ‫اتاقت هیربد…و منم کشون کشون برد سمت اتاقم…‬

‫بغض داشت خفه ام میکرد…هیراد اومد چیزی بگه که گفتم:خواهش میکنم هیراد…اصلا حالم خوب‬ ‫نیست….و در اتاقو بستم و خودمو انداختم روی تخت و سرمو بردم توی بالش و زار زدم … به چه‬ ‫گناهی باید اینقدر تنبیه بشم…تاوان چی رو دارم پس میدم خدایا…اما واسه رضای تو همه چیرو به‬ ‫جون می خرم…اینقدر اشک ریختم تا خوابم برد…‬

‫عد ازنماز صبح طبق عادت همیشه توی باغ دویدمو و ورزش کردم…مشت حسین شوهر سوده بود‬ ‫از وقتی یادم میاد تو خونه ما کار میکردن وتو اتاق ته باغ زندگی یه دختر هم داشتن که سه سال‬ ‫پیش شوهر کرد و رفت شهرستان …باچندتا نون سنگگ تازه اومد توی باغ و رفت سمت خونه‬ ‫…دستی براش تکون دادمو دویدم سمتش و تکه ای از نون کندم و گذاشتم دهنم…مشت حسین‬ ‫گفت:داغه بابا…دل درد میگیری….همونطور که درجا میزدم گفتم:فدای سرت مشدی و‬ ‫خندیدم…مشت حسین خندید و سری تکان داد وگفت:خدا حفظت کنه بابا… و رفت داخل‬ ‫ساختمان…‬

‫کمی دیگه ورزش کردم و رفتم تا آماده بشم و برم دانشگاه…قرار بود از کارهای ورک شاپ هامون‬ ‫یک نمایشگاه بزنیم … مانتونوک مدادی بلندمو با جین مشکی پوشیدم مقنعه مشکی را برداشتم و‬ ‫جلوی آیینه قدی اتاق ایستادم… جای انگشتهای بابا توی صورتم کبود شده بود….اجبارا کرم‬ ‫پودرو برداشتم و زدم توی صورتم …کمی مداد به چشم هام کشیدم تا از بی حالی کرم کم بشه‬ ‫…ویتامین لب صورتی رنگم را هم به لب زدم…کوله امو با کیف وسایل نقاشی ام برداشتم و رفتم‬ ‫سمت آشپزخونه…سوده مشغول چیدن میز بود..به گرمی بهش سلام کردمو به همون گرمی جواب‬ ‫شنیدم…صبحانه رو به تنهایی خوردم …ساعت تازه هفت بود که از خونه زدم بیرون…کارهای‬ ‫آماده سازی نمایشگاه خیلی طول کشید…هشت شب خسته و کوفته برگشتم خونه…ماشینمو که یه‬ ‫دویصت و شش نقره ای بود وبا پولهایی که پس انداز کرده بودم خریده بودم زیر سایه بون پارک‬ ‫کردمو رفتم داخل خونه…هیربد روی کاناپه روبروی تلویزیون نشسته بود و پاهاشو انداخته بود‬ ‫روی میز و فوتبال تماشا میکرد…سوده هم مشغول اماده سازی شام بود…سلام دادم و رفتم توی‬ ‫اتاق…خودمو انداختم روی تخت..تمام بدنم درد میکرد اونقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم‬ ‫برد…‬

‫یک هفته ای از اون مهمونی مزخرف گذشته بود… برخلاف روزای قبل تا ظهر خوابیده بودم.ساعت‬ ‫یازده بود ومن هنوز خوابم میومد….کسی به در زد…یکی ازچشمهامو به سختی باز کردموو‬ ‫گفتم:بله…صدای هیراد بود‬

‫-پاشو دیگه تنبل خان…نمیای واسه خداحافظی….‬


‫شیرجه زدم سمت در و بازش کردم و گفتم:کجا میخوای بری؟‬

‫-قیافه رو…نترس بابا…‬


‫- میخوای برگردی؟‬


‫هیراد خندید و گفت:نه بابا…داریم با بچه ها چندروزی میریم شمال….‬

‫نفسمو فوت کردمو گفتم:آخیش خیالم راحت شد..هنوز نیومده دوباره بساط صفا سیتی با رفقا روراه‬ ‫انداختی؟‬

‫هیراد کوله شو روی شونه اش جابه جا کرد و گفت :زود برمی گردم‬

‫گردنمو کج کردم و گفتم:منم میبری؟‬


‫هیراد متعجب پرسید:ببخشید کجا؟!!‬


‫-خونه عام شجاع…شمال دیگه‬


‫-همه دوستای من پسرن…تو اون وسط چی میخوای؟‬


‫لبخند موذیانه ای زدمو گفتم:خب چه بهتر…منم باید سروسامون بگیرم دیگه…به هر حال تیری تو‬ ‫تاریکیه…‬

‫هیراد زد پس کله امو گفت:بیخود …چه رویی هم داره…رفیقای من به درد تو نمیخورن…‬

‫خندیدمو گفتم:کی برمیگردی…تازه میخواستم برنامه مسافرت بریزم باهم بریم گردش داداشی‬

‫-تو اولین فرصت میریم…‬


‫خونه با رفتن هیراد دلگیرتر شده بود…حوصله هیچ کاری نداشتم…ساعت چهار بعداز ظهر‬ ‫بود…خودمو با خوندن کتاب سرگرم کرده بودم که گوشی ام زنگ خورد..‬

‫نیاز بود…هم کلاسی و دوست صمیمی ام…جواب دادم :سلام‬

‫-علیک سلام…ستاره سهیل شدی کربالیی… اون از دانشگاه که همه اش سرت تو تابلوهات‬ ‫بود…اینم از حالا که دیگه معلوم نیست کجای این کهکشان شیری داری سیر میکنی….‬

‫خندیدم و گفتم:هزار دفعه گفتم نگو کربالیی…‬


‫-خیله خب بابا غر نزن پایه ای بریم بیرون؟مرضی هم میاد؟مهمون من‬

‫-ولخرج شدی‬


‫-کوفت…خوبی به تو نیومده….اصلا خودمو مرضی میریم..‬

‫-حالا کجا میخوای ببریمون؟‬


‫-فالفلی جعفر پیسه…بریم چند تا ساندویچ ژله ای سبز مهمونتون کنم..‬

‫-اه اه حالمو بهم زدی نیاز…‬


‫-چیه توقع داری سان شاین بهت بدم..از سرتم زیاده راستی ماشینتم بیار..‬

‫-چشم دیگه چی؟‬


‫-هیچی جیگر…ساعت شش جلو خونه مرضی اینا….دیگه حرف نزن شارژم تموم میشه‬

‫-خسیس‬


‫-آره دیگه…ما مثل شما بچه مایه دارا نیستیم بابامون خرجمون کنه…‬

‫-اختیار داری ما خاک پاتونیم‬


‫-خیله خب زبون نریز…اومدیا …بای‬


‫خندیدمو گوشیو انداختم رو تخت…من و نیاز مرضیه هم دانشگاهی بودیم…به قول نیاز سه کله‬ ‫پوک دانشگاه…مرضیه خانواده ی مذهبی داشت و الهیات میخوند نیاز پزشکی ..از نظر رشته و طرز‬ ‫فکر هیچ ربطی بهم نداشتیم اما خیلی خوب با هم جور شده بودیم…هر سه شاگرد اول رشته‬ ‫خودمون بودیم….تقریبا دو سال پیش با نیاز ومرضیه و خانواده اش رفتیم کربال….بابای مرضیه‬ ‫مدیر کاروانمون بود…اولش واسه تفریح رفتم …نیازمثل من بذله گو بود و شاد…کلا وقتی با هم‬ ‫بودیم یه دقیقه ساکت نمی شدیم و از خنده دل درد میگرفتیم امامرضیه آروم و صبور بود و فقط به‬ ‫کارای ما میخندید…هفت هشت ماه بعد از برگشتنمون بود که حس کردم فکرم ,دیدم,خلاصه‬ ‫نگاهم به زندگی و اطرافم تغییر کرده … نمیدونستم این چه نیرویی بود که ازم میخواست بهتر به‬ ‫اطرافم و اهدافم نگاه کنم….مرضیه میگفت حتما زمینه تغییرتو وجودت بوده ..چون برعکس من‬

‫نیاز اصلا عوض نشده بود مثل قبل محرم و نامحرمی نمیشناخت…با همه راحت بود…حجاب و که‬ ‫دیگه قوربونش برم ….‬

‫نیاز کیف پولشو انداخت رو میزونشست وگفت:پیتزاهاش حرف نداره…‬

‫چپ چپ نگاهش کردمو گفتم:یادم نمیاد با هم اینجا اومده باشیم‬

‫-معلومه اصوال اینجور جاهارو با بی افم میام…‬

‫-زدم تو سرشو گفتم:تو هنور آدم نشدی نه؟‬


‫مرضیه همونطور که داشت با موبایلش ور می رفت گفت:بس کنین بابا آبرومون رفت…‬

‫نیاز موبایلشو از دستش کشید و گفت:بده من این ماس ماسکو…‬

‫مرضیه موبایلو از دستش قاپید و گفت:نکن دختر مسئله حیاتیه؟‬

‫نیاز چشمهاشو کرد کرد و گفت:تو هم آره کلک…بی افته؟‬

‫مرضیه خندید و گفت:استغفراهلل‬


‫نیاز نفسشو فوت کرد و گفت:باز این زد عرب تی وی…‬

‫مرضی خندید و گفت:ببینم شما دو تا میذارین از ترشیدگی در بیام یا نه…‬

‫نیاز جیغ کشید و گفت:دروغ میگی…میخوای شوار کنی…‬

‫همه توفست فود داشتن نگامون میکردن…نیشگون ریزی از بازوی نیازگرفتمو گفتم:خف‬ ‫بابا…تابلومون کردی…‬

‫مرضی چپ چپ نگام کرد که یعنی درست حرف بزن…خندیدمو گفتم :خب نمیذاره مثل آدمیزاد‬ ‫باهاش حرف بزنم…نیاز آخی گفت و دستشو گذاشت رو بازوشو گفت:بترکی هیال…خیلی سفیدم تو‬ ‫هم هی سیاه ترم کن…نیاز چهره جنوبی سبزه ای داشت و لبهای پراما چشمهای سبز روشنش‬ ‫کلی با رنگ پوستش تضاد داشت…با آرایشی که میکرد خیلی بانمک میشد..مرضیه هم سفید بودو‬ ‫چشم و ابروی مشکی داشت با لب و بینی کوچولو و در کل خیلی زیبا بود…منم تقریبا چیزی بین‬ ‫بور و سبزه بودم…به قول نیاز برنزه رنگ پریده و چشمهام قهوه ای روشن بود و پوست صورتم‬

‫صاف…بینی قلمی و معمولی هم داشتم ….نیاز جلوی چشمم بشکن زد و گفت:کجایی بابا…این داره‬ ‫شوار میکنه تو رفتی تو فکر‬

‫خندیدم و به مرضی گفتم:الان باید به ما بگی…‬


‫مرضی گفت:نه بابا قراره تازه فردا شب بیان خواستگاری…از آشناهای عمومه منم داشتم از دختر‬ ‫عموم آمارشو میگرفتم…میگفت پسر بدی نیست ..نظامیه و تو نیرو انتظامی کار میکنه در واقع‬ ‫جناب سروانه‬

‫نیاز خندید و گفت:فکر کن از این نظامی اخموها باشه که سر صبح خبردارمیده مرضی هم مالقه به‬ ‫دست خبردار میزنه…‬

‫خندیدیم و گفتم:مبارکه فقط شیرینی یادت نره…‬


‫مرضی کمی سرخ شد و گفت:هنوز که چیزی معلوم نیست…‬

‫نیاز با مشت زد رو شونه مرضیه و گفت:نمیری حالا هنوز ندیده داره پس می افته…‬

‫زدم تو سر نیاز و گفتم :مظلوم گیر آوردی…‬


‫نیاز سرشو با دستش گرفت و گفت:من از دست تو امشب سلام برسم خونه خیلیه…‬

‫بعد از خوردن شام نیاز و مرضیه و رسوندم خونه هاشونو برگشتم خونه…‬

‫طبق معمول مامان رفته بود مهمونی و بابا تا دیر وقت سر کارو هیربد هم حتما توی یه پارتی‬ ‫داشت قر میداد….شب خوبی رو گذرونده بودم با لبخند خوابم برد….‬

‫صبح بعد از خوندن نمازو زیارت عاشورایی که نذر دوباره رفتن به کربال کرده بودم رفتم توی‬ ‫باغ و شروع کردم به دویدن…آخه بابا دیگه نذاشت برم میگفت امنیت نداره و خطرناکه ..البته این‬ ‫بهونه اش بود از اینکه تغییر کرده بودم ناراضی بود و همیشه باهام با اخم و سرسنگین حرف‬ ‫میزد…‬

‫بعد از اینکه حسابی ورزش کردم رفتم ودوش گرفتم …‬

‫رفتم سمت میز صبحانه…بابا مشغول نوشیدن چای بود…مامان هم تخم مرغ عسلی شو‬ ‫میخورد…سلام دادم و پشت میز نشستم…هنوز از بابا دلخور بودم اونم همینطور‬

‫سوده برام چای ریخت تشکر کردم وروی نون کمی کره مالیدم که بابا بهم گفت:امشب جایی‬ ‫قرار نذار مهمون داریم…‬

‫-مهمون؟‬


‫بابا همونطور که از دست مشت حسین کتشو میگرفت که بپوشه گفت:آره …آقای جاوید با‬ ‫پسرش…‬

‫-حضور من لازمه بابا ؟‬


‫بابا با اخم نگاه تندی بهم کرد و گفت:اگه لازم نبود نمی گفتم و رفت…‬

‫.‬


‫.‬


‫.‬


‫به مامی نگاه کردم…موهای بلوندشو بابلیس کرده بود و مثل همیشه آرایش داشت…جلوی در‬ ‫اتاقم ایستاده بود وکلافه نگاهی بهم انداخت و گفت:دوباره میخوای باباتو عصبانی کنی …‬

‫با بی حوصله گی گفتم:بابا باید ظاهر جدید منو قبول کنه ..من همینم که هستم….‬

‫یکدفعه با دیدن بابا توی چها رچوب در خشکم زد…سرمو انداختم پایین وگفتم:سلام..‬

‫بابا اومد داخل اتاقم و روی کاناپه چرمی کنار تختم نشست وگفت:اومدم حرفهامو بهت بزنمو‬ ‫برم….امشب قراره برات خواستگار بیاد دوست دارم بهترین لباسهاتو بپوشی و به خودت‬ ‫برسی…مثل قبل که دل هر پسری ومیبردی….‬

‫با چشمهای گرد شده به بابا نگاه کردم و گفتم :خواستگار…مگه آقای جاوید….‬

‫بابا پرید وسط حرفمو گفت:آرش تو رو از من خواستگاری کرد من هم نظر مثبت دادم و گفتم‬ ‫امشب بیان و با خودت صحبت کنه…دوست دارم طوری رفتار نکنی که به شخصیت منو و خودت‬ ‫لطمه بزنی…‬

‫بغض کردمو گفتم:الان باید به من بگین خواستگار..‬

‫بابا دوباره نذاشت حرفمو بزنم و گفت:لزومی نداشت زودتر بدونی..الانم نیم ساعتی وقت داری‬ ‫که آماده بشی وفکر کنی….‬

‫-ولی من الان نمیخوام به ازدواج فکر کنم بابا…تازه میخوام واسه ارشد امتحان بدم …در ضمن‬ ‫مالک من واسه انتخاب همسر آینده ام اصلا با آرش تطابق نداره…‬

‫بابا از روی کاناپه با خشم بلند شد و اومد کنارمو و گفت:حالا فکر کن و تطابق بده…الانم زودتر‬ ‫آماده شو…‬

‫و از اتاق رفت بیرون و در را محکم کوبید به هم…‬

‫کلافه کمد لباسهامو باز کردم …چرا جلوی بابا کوتاه می اومدم ,چرا اینقدر بی عرضه شده بودم‬ ‫که نمی تونستم از خودم دفاع کنم ؟؟؟‬

‫کت یقه سه سانتی گلبهی رنگم که مغزه دوزی زرشکی داشت واستین سه ربع بود با شلوارست‬ ‫زرشکی رنگش کشیدم بیرون و پوشیدم…انقدر تو مهمونیها شرکت نکرده بودم که وقت نکرده‬ ‫بودم لباسهای مناسب پوشیده بخرم و حالا باید یه جوری قائله رو ختم میکردم…کفش عروسکی‬ ‫صورتی امو پوشیدموموهامو که از صبح اتو کشیده بودمو و هنوز حالت خودشو داشت با کلیپس‬ ‫ساده ای جمع کردم…ارایش مختصر و کم رنگی در حد مداد توی چشم ورژلب آجری زدم تا بابا‬ ‫بهم گیر نده… نتونستم خودمو راضی کنم که موهامو بازبذارم….شال صورتی براقم رو سرم‬ ‫کردم…‬

‫تقریبا نیم ساعتی بود که جاوید و آرش اومده بودن…حالم خیلی بد بود…سوده دوبار اومده بود‬ ‫دنبالم که‬

‫بابا منتظرمه,منم همه اش لفت میدادم….ضربه ای به در خورد …فکر کردم سوده است گفتم‬ ‫الان میام.. که بابا در را باز کرد و اومد تو…نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت:هیچ معلوم هست‬ ‫چه غلطی داری میکنی؟‬

‫هول شدم و گفتم:م …من …آماده ام‬


‫بابا جلو اومد و شال رو از سرم کشید و گفت:بذار مثل آدم باهات رفتار کنم هیال …‬

‫و بعد کلیپس موهامو باز کرد وموهام که بلندی اش تقریبا تا کمرم بود ریخت دورم…کشیدم‬ ‫سمت آیینه و گفت :قبال جلوی موهاتو با گل سر یک طرف میبستی الانم همون کارو کن…‬

‫با التماس گفتم :بابا ترو خدا..‬


‫بابا موهامو کشید و گفت:خفه شو…همون کاری که گفتم بکن با تو باید با زبون زور حرف زد…‬

‫بابا خوب می دونست چیکار کنه با موهای باز واقعا زیباتر می شدم و اون همینو‬ ‫میخواست…اشک توی چشمهام جمع شد…با گل سر کوچیکی همون کارکه بابا گفت کردم…بابا‬ ‫دستمو کشید و از اتاق انداختم بیرون…‬

‫التماس کردم:بابا خواهش میکنم…ترو جون هیربد…(آخه بابا یه جور عجیب و غریب هیربدو‬ ‫دوست داشت…شاید چون مثل خودش غد و مغرور بود…روی حرف هیربد نه نمی آورد…)‬

‫با با برگشت طرفمو محکم بازومو فشار داد و گفت:خفه شو هیال…تموم کن این مسخره بازی رو…‬

‫از پله هارفتیم پایین…هنوز هم دستم تو دست بابا بود..جاوید با دیدنم به به و چه چه راه انداختو‬ ‫وایستاد…به تبع اون آرش هم که تازه نگاهش بهم افتاده بود لبخند زد و ایستاد…‬

‫به زور لبخندی زدم و سلام آرومی دادم … تمام بدنم داغ شده بود و از درون داشتم می سوختم…‬

‫جاوید پکی به پیپش زد و رو به من که کنار مامی و روبروی آرش نشسته بودم گفت:واقعا بهت‬ ‫تبریک میگم آرش با این انتخابت…‬

‫بابا خندید و گفت:البته آقا آرش هم واقعا جوان برازنده ای هستن پرویز جان…‬

‫سرمو بلند کردم و به بابا نگاه کردم که متوجه نگاه زیر چشمی و داغ آرش همراه با یک لبخند روی‬ ‫خودم شدم که یک لحظه با هم چشم تو چشم شدیم…سرمو زود زیر انداختم…حالم بد بود و‬ ‫حالت تهوع داشتم…حس میکردم لختمو و چیزی تنم نیست …دلم میخواست گریه کنم‬

‫جاوید خندید و گفت:جدا از تعارف مجید جان اگه اجازه بدی این دو تا جوون با هم چند کلامی‬ ‫صحبت کنن….‬

‫بابا خندید و گفت اختیار داری و بعد به من نگاه کرد واشاره کرد بلند شم…‬

‫ایستادم و همراه آرش رفتیم توی باغ و روی صندلی حصیری های کنار آب نما نشستیم…عاشق اب‬ ‫نمای گوشه باغ بودم ولی اون شب برام حکم جهنمو پیدا کرده بود…‬

‫آرش سر حرفو باز کرد و گفت:بهتره خودمو براتون معرفی کنم…‬

‫همونطور که سرم پایین بود و داشتم می سوختم آروم گفتم:خواهش می کنم‬

‫-سی سلامه ,ارشد مکانیک دارم که البته تا الان اصلا به کارم نیومده ,الانم یک شرکت واردات و‬ ‫صادرات تجهیزات دندان پزشکی دارم و تو کارهای کارخونه بابا هم بهش کمک میرسونم…مادرمو‬ ‫وقتی هفت سلام بود از دست دادم..‬

‫عرق پیشونیمو با دستمال گرفتم…حالم واقعا بد بود….گفتم:خدا بیامرزدشون..‬

‫-ممنون‬


‫آرش که دوباره منتظر بود چیزی بگم گفت:جای دنج و زیباییه..‬

‫همونطور که سرم پایین بود و به میز زل زده بودم گفتم:بله …واقعا زیباست…‬

‫-اما نه به زیبایی تو….نمیخوای به من نگاه کنی…‬

‫نگاهی به دستهاش که تو هم قالب کرده بود و روی میز گذاشته بود انداختم‬

‫آرش خندید و گفت:بالخره صحبت یک عمر زندگیه…نگاه کن یه وقت کلاه سرت نره‬

‫با دستمالی که دستم بود دوباره عرق پیشونیمو پاک کردم…انگار حرف زدنو فراموش کرده بودم..‬ ‫یکدفعه دست آرش اومد زیر چونه ام ..سریع سرمو عقب کشیدمو با خشم نگاهش کردم….آرش‬ ‫که جا خورده بود گفت :میخواستم کمکت کنم…‬

‫با اخم گفتم:خودم بلدم…‬


‫آرش خندید و گفت:پس نگاهم کن و بعد به شوخی گفت:فکر میکردم جذاب تر از این حرفها‬ ‫باشم …‬

‫نگاهمو دوبار ازش گرفتمو به دستمال توی دستم خیره شدم و گفتم:ببینید آقای جاوید…من …من‬ ‫اصلا الان قصد ازدواج ندارم…چطور بگم…‬

‫-هر طور راحتی عزیزم…‬


‫متعجب به آرش نگاه کردم …با اون چشمهای داغش چشمکی بهم زد وبا لبخند‬ ‫گفت:خب…میگفتی…‬

‫از چشمکش و لحن حرف زدنش چندشم شد با جدیت گفتم :مسخره ام میکنین؟‬

‫آرش هول شد و گفت:نه نه اصلا…سوءتفاهم نشه خواستم با هم راحت باشیم…‬

‫اصلا حس خوبی نسبت بهش نداشتم…نگاه هاش به نظرم عادی نبود ….با خودم گفتم بذار حرف‬ ‫دلمو بزنم ,پرسیدم:می تونم باهاتون راحت و رک حرف بزنم…‬

‫آرش لبخندی زد و گفت:حتما…‬


‫گفتم:ببینید آقا آرش ..من الان اصلا به ازدواج فک نمیکنم … و… و اگه قرار باشه زمانی ازدواج کنم‬ ‫کسی رو انتخاب میکنم که بهم بخوریم … چطوربگم یعنی جور هم باشیم …‬

‫لبخندش محو شد و گفت:یعنی چه کسی؟‬


‫-ببخشیدا یکی غیر از شما….‬


‫اخمی کرد و گفت:یعنی من برات کمم…‬


‫هول شدمو گفتم:نه نه اصلا…‬


‫خم شد روی میز به طرفمو و گفت:پس چی؟‬



دانلود رمان در ضربان دل او نودهشتیا


 



دانلود رمان جدید رمان


دانلود رمان عاشقانه


رمان عاشقانه


دانلود کتاب بیشعوری


چرا لينك دانلود نيست؟


ممنونم درست شد


دیدگاه





نودهشتیا


رمان


9

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *