رمان توسکا قسمت 16

رمان توسکا قسمت16


 


 


آرشین اعتراض کرد: – ا مامان! برای چی ناراحتش کردی؟! همه چی تموم شده رفته پی کارش … این دو تا هم هر دو راضین … شما چرا اینجوری می کنی؟ چقدر حرفش به نظرم سنگین اومد … هر دو راضین! این یعنی آرشاویر ککش هم نگزیده بود … نکبت خر! با صدای پدر جون مجبور شدم از خانوم پارسیان جدا بشم … – به به ببین کی اینجاست! چرخیدم و با شادی گفتم: – پدرجون! آغوششو به روم باز کرد و گفت: – سلام به روی ماهت عزیزم … خنده ام گرفت و گفتم: – سلام … در گوشم با لحن مهربونی گفت: – خیلی خوش اومدی دخترم … خوشحالم کردی … – ممنون … ضربه ای به کمرم زد و گفت: – برو خوش باش عزیزم … دوست ندارم امروز گرد غصه رو روی صورتت ببینم … برو بزن و برقص … – چشم حتما … با فشار دست پدر جون از بقیه عذر خواهی کردم و با چشم دنبال شهریار گشتم … اه اه! چشمام درست می دید؟ کنار آرشاویر ایستاده بود و داشتن می گفتن و می خندیدن … چشمامو یه بار باز و بست کردم … نه درست می دیدم … با هیجان رفتم سمتشون تا ببینم قضیه چیه … آرشاویر کت شلوار مشکی پوشیده بود با پیرهن سفید کروات مشکی و سفید … طبق معمول تیپش دختر کش بود … با دیدن من خنده شو خورد و گفت: – سلام توسکا خانوم … من می رم دیگه شهریار کاری داشتی باهام، پیش بچه هام … حتی صبر نکرد تا من جوابشو بدم!!!! چرا اینجوری می کرد؟! شهریار گفت: – توام مثل من تعجب کردی؟ منم باورم نمی شد اینقدر گرم تحویلم بگیره … – قضیه چیه شهریار؟ – خودمم نمی دونم … نشستم روی صندلی و گفتم … – دیگه دارم گیج می شم با این کاراش … دستمو کشید و گفت: – چه می شینه! پاشو ببینم … من اومدم برقصم نه غمبرک زدن تو رو ببینم … به ناچار همراهش رفتم وسط … جلوم ایستاد و دوتایی مشغول رقصیدن شدیم … در همون حالت گفت: – نباید رفتاراش برات مهم باشه … بذار هر کاری دوست داره بکنه … هر چی بیشتر کم محلی کنی بهش بیشتر آتیش می گیره … – اون اصلا به من فرصت می ده که بخوام کم محلیش کنم؟ – کم کم فرصت هم پیش می یاد … دقیقا مثل الان که داری با من می رقصی و اون داره حرص می خوره … – اون؟ عمرا اگه براش مهم باشه … – پسر نیستی که این چیزا رو بفهمی … فقط پوزخند زدم … یهو دیدم شروع کرد به شمردن: – سه … دو … یک … داشتم با تعجب نگاش می کردم که صدای آرشاویر بلند شد: – شهریار جان یکی از بچه ها باهات کار داره … می شه یه سر بهش بزنی؟ شهریار پوزخندی به من زد و گفت: – فعلا که می بینی دستم بنده … بعد از رقص می رم … رقص با توسکا افتخاریه که کم نصیب هر کسی می شه … چون پشتم به آرشاویر بود قیافه اشو نمی دیدم … اما فهمیدم که رفت … شهریار با همون پوزخند زیر لب گفت: – کور خوندی آقا … این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری ها نیست … اصلا متوجه منظورش نشدم … بعد از تموم شدن آهنگ من نشستم و شهریار رفت به همون سمتی که آرشاویر گفته بود … یکی از پسرای فامیلشون اومد سمت من و گفت: – خانوم مشرقی افتخار این دور رقص رو به من می دین؟ با سردی گفتم: – شرمنده تازه نشستم خسته ام فعلا … بیچاره ضایع شد دمشو گذاشت روی کولش و رفت … هنوز یه کم از رفتنش نگذشته بود که آرشاویر با اخم اومد سمتم و گفت: – تو که با شهریار رقصیدی … فقط شروین گناه کرده بود که ردش کردی؟ با تعجب گفتم: – شروین چه خریه؟! – پسر دوست بابام … با غیض گفتم: – اونم یه ابله مثل تو … بی غیرت بدبخت … باورم نمی شد! نه به قبلش نه به الان! یهو منو کشید سمت خودش … آهنگ ملایمی پخش شد … شروع کرد به تکون خوردن … غریدم: – ولم کن … با دستش به کمرم چنگ انداخت و منو با خشونت کشید توی بغلش و گفت: – کدوم احمقی به تو گفته من بی غیرتم؟ در حالی که سعی می کردم ازش فاصله بگیرم گفتم: – لازم نیست کسی بگه … من هنوز زن توام داری منو پیشکش می کنی به این و اون … – تو خودت داری راحت تنتو حراج … هنوز حرفش تموم نشده بود که با مشت محکم کوبیدم توی شکمش … از درد چشماشو بست و من با لذت گفتم: – از این چرت و پرتا بگی بدترشو می خوری … – هار شدی! – درست مثل خودت … – حقیقت تلخه نه ؟ – بس کن … یه کم دیگه ادامه بدی آبروتو می برم … منو محکم تر چسبوند به خودش و کنار لاله گوشم زمزمه کرد: – اوخ کوچولو … ترسوندی منو … عزیزم ترس زیاد واسه قلبم خوب نیست … اون لحظه دوست داشتم با همه وجودم جیغ بزنم : – تو چه مرگته؟!!!!! اما هیچی نگفتم … صدامو خفه کردم و فقط گفتم: – دست کثیفتو بکش کنار … می خوام برم بشینم … دستشو سریع کشید کنار و بازم کنار گوشم گفت: – او ببخشید نمی دونستم دستای همه تمیزه جز دستای شوهرت … بعد از این حرف لباشو نرم کشید به لاله گوشم که باعث شد همه تنم داغ بشه … دوست داشتم با همه وجودم بکشمش سمت خودم و لبامو بچسبونم روی لباش … اما حیف … تا ساعت هشت دیگه چیزی از جشن نفهمیدم تا اینکه همه آماده شدیم بریم رستوران آرشاویر … نقشه ها داشتم برای اون رستوران … آرامش رو از آرشاویر می گرفتم … اون حق نداشت بعد از این همه ظلمی که به من کرد تازه تحقیرم هم بکنه … باید آدمش می کردم … ساعتی بعد آرشین اعلام کرد که وقت رفتن به رستورانه … همه به سمت ماشینا رفتن تا راهی بشن … آرشین که همون اول نشست توی ماشین آرشاویر و چند تا از دوستاش هم نشستن عقب … خیلی لجم گرفت … برای چی باید این همه دختر سوار ماشین آرشاویر می شدن؟! به خودم توپیدم: – به تو هیچ ربطی نداره … با صدای شهریار از فکر خارج شدم: – بیا دیگه توسکا … همه رفتن … نگاه از ماشین آرشاویر گرفتم و سوار ماشین شهریار شدم … حتی نمی خواستم دیگه برگردم و عکس العمل آرشاویر رو ببینم … بمیره از حسودی و حرص! شهریار ترمز دستی رو آزاد کرد و خواست راه بیفته که کسی به شیشه زد … برگشتم و با دیدن آرشین جا خوردم … اشاره کرد یه لحظه برم پایین … در رو باز کردم و پیاده شدم … آرشین دستم رو گرفت و با نگرانی گفت: – توسکا … با نگرانی گفتم: – جانم ؟ طوری شده؟ – نه نه نگران نباش … فقط … چیزه … می شه تو بیای پیش من؟ – کجا؟!!! – توی ماشین آرشاویر دیگه … پوزخندی زدم و گفتم: – اونجا که پر شده … با شادی گفت: – اگه تو بیای من خالیش می کنم … نفسمو با صدا دادم بیرون و گفتم: – نه ممنون آرشین … ترجیح می دم با شهریار بیام .. – توسکا …آخه … تو هنوز زن داداش منی! راست می گفت! چقدر من پست شده بودم! اما نباید بفهمه احساس گناه دارم وگرنه دیگه دست از سرم بر نمی دارن … با خشم گفتم: – مگه هنوز اون صیغه باطل نشده؟ – خوب …. خوب آرشاویر که چیزی نگفته … – ولی بابا ازش خواسته که یه روز بره باطلش کنه … فکر می کردم تا الان … – خوب هنوز که نشده … دستمو گذاشتم سر شونه اش … سه چهار سالی ازم بزرگ تر بود ولی اینقدر که روحش پاک و معصوم بود عین دختر بچه ها رفتار می کرد … گفتم: – ببین آرشین جان … من و شهریار فقط با هم دوستیم … من که کار خلافی نمی کنم! یکم نگام کرد … انگار دودل بود که حرفی رو بزنه … اما دلشو زد به دریا و گفت: – من داداشمو می شناسم توسکا … داره دیوونه می شه … پوزخند زدم و گفتم: – فکر نکنم ! – تو اونو درست نشناختی! – ببین آرشین … بین من و اون دیگه هیچی نیست … پس حق نداره خودشو بندازه وسط مسائل خصوصی من … آهی کشید و گفت: – جفتتون عین همین! اصلا به من چه که اینقدر دارم تو سرم می زنم … گفتم شاید توام دوست نداشته باشی دوستای من توی ماشین اون سر به سرش بذارن و براش دلبری کنن … کاش می تونستم بگم درست فکر کردی! اما قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بگم صدای داد آرشاویر بلند شد: – دل و قلوه دادنت تموم نشد آرشین … بجنب دیگه … بچه ها تو رستوارن منتظرن … تدارک دیدن … پشتمو کردم بهش و اداشو در آوردم … نکبت! آرشین از من فاصله گرفت و من دوباره سوار شدم … شهریار با پوزخند گفت: – چی می گفت؟ نفسمو با صدا دادم بیرون و گفتم: – نگران داداششه! – توسکا … – بله؟ – تو … تو … – من چی؟ – هنوزم دوسش داری؟ آهی که کشیدم نا خودآگاه بود … شهریار داشت کنجکاوانه نگام می کرد … سرمو به چپ و راست تکون دادم و گفتم: – اینقدر بدی ازش دیدم که دیگه عشقی باقی نمونده … آیا حقیقتا همینطور بود؟ نفسی به راحتی کشید و گفت: – پس نذار توی زندگیت دخالت کنه … باید بحثو عوض می کردم … گفتم: – همچین حقی نداره … شهریار! نمی خوای راه بیفتی؟ همه رفتنا! شهریار نگاهی به دور و اطراف کرد و گفت: – ا … ما جا موندیم … سریع ماشینو راه انداخت و با سرعت رفتیم به سمت رستورانی که مسیرش را چشم بسته هم می تونستم برم … جلوی در رستوران ماشین رو توی پارکینگ پارک کردیم و رفتیم تو … همه بچه ها دور تا دور رستوران روی تخت ها و داخل اتاقک ها نشسته بودن و مشغول بگو بخند بودن … شهریار با ژستی با مزه سرش رو خاروند و گفت: – ای بابا! انگار جا برای ما دو تا نمونده … همه جا پره! می خوای یه زیر انداز پهن کنیم کنار همین حوضه بشینیم؟ خنده ام گرفت … با چشم دنبال آرشاویر گشتم … همراه آرشین داشتن بین تخت ها چرخ می زدن و سفارش ها رو می گرفتن … چشمام برقی زد و توی دلم گفتم: – الان وقت تلافیه! با لبخند گفتم: – بیا بریم … من یه جای بهتر رو سراغ دارم … شهریار هم از همه جا بیخبر دنبال من راه افتاد و من رفتم سمت میز رویایی خودم و آرشاویر … چراغ های برکه روشن بودن و میزمون درست سر جای قبلی بود … شهریار با حیرت گفت: – چه خوشگله اینجا! تو از کجا اینجا رو بلدی؟! شونه ای بالا انداختم و گفتم: – ما اینیم دیگه … نشستم روی صندلی و چشم دوختم به برکه … چقدر اینجا خاطره داشتم … برای بار اول اینجا بهم گفت دوستم داره! چقدر اینجا ازش جمله دوستت دارم رو شنیدم … آخ خدا … بهم صبر بده … شهریار با لبخند گفت: – چند وقتی هست که منم تو فکر ساختن یه رستوران هستم … باید از ایده اینجا استفاده کنم … فکر کن ! همه باغ رو تیکه تیکه به این شکل در بیارم … اسمشو می ذارم بهشت! چقدر رویایی! اما فقط به زدن لبخند اکتفا کردم … الان وقت اجرای نقشه بود … دستم رو بردم به سمت زنگی که روی میز قرار داشت … نا خودآگاه داشتم می خندیدم … زنگ رو زدم و نشستم منتظر … مطمئنا یکی می یومد که سفارش ما رو بگیره! به یک دقیقه نکشید که صدای پا شنیدم … شهریار پشتش به سمت جاده شنی بود ولی من به خوبی به اون سمت دید داشتم … آرشاویر و یکی از گارسون ها دوان دوان اومدن سمت ما … همین که آرشاویر چشمش به من افتاد در حالی که دستمو گذاشته بودم زیر چونه ام و داشتم با لبخند نگاش می کردم سر جاش خشک شد … گارسون بیچاره هم کنارش ایستاد … فکش منقبض شده بود و به جون خودم داشت سکته می کرد ولش می کردی میزو می کوبید توی سر هر دومون … بد جور جلوی خودشو گرفته بود … شهریار که نگاه خیره منو دید برگشت عقب و با دیدن آرشاویر از جا بلند شد و گفت: – به سلام! چه بهشتی ساختی آرشاویر داشتم تعریفشو می کردم … آرشاویر در حالی که چشم از من بر نمی داشت گفت: – لطف داری … آب دهنشو قورت داد … دستشو مشت کرده بود … به خدا قسم که الان تو فکرش فقط این آرزو چرخ می زد که مشتشو همچین بکوبه تو سر من که تا گردن فرو برم تو زمین درست عین میخ طویله … از تشبیه خودم خنده ام گرفت و پوزخندی نشست گوشه لبم … چنان اخمی روی صورتش بود که وحشت کردم … چند قدم بهمون نزدیک شد و گفت: – بچه ها براتون اون بیرون یه تخت آماده کردن … بهتره کنار بقیه بشینین … توسکا خانوم می دونی که این قسمت مال مهمونای خاصه! امشب اینجا رو برای آرشین آماده کردم … اینبار نوبت من بود که دستم مشت بشه … باورم نمی شد! می خواست جای خودمون رو بده به خواهرش؟ وجدانم داد کشید: – تو خفه! بچه پرو! حداقل اون می ده به خواهرش! تو که با یه پسر غریبه عین بز سرتو انداختی زیر و اومدی اینجا … یه ذره حرمت هم قائل نشدی … آه کشیدم … برای چزوندن آرشاویر داشتم مدام راه رو غلط می رفتم … انگار کور شده بودم … از جا بلند شدم و گفتم: – چون جا نبود اومدیم اینجا … – الان جا باز شده … بفرمایید لطفا … به ناچار همراه شهریار راه افتادیم و از جاده شنی گذشیتم … حالم خیلی گرفته بود … ولی همین که روی تخت نشستم چشمم به آرشین افتاد که روی یه تخت کنار دوستاش نشسته بود …. یعنی چی؟ این که الان باید توی بهشت من باشه! پس چرا اینجاست؟ گارسون سفارش گرفت و رفت … شهریار مدام داشت با گوشیش حرف می زد … یکی از فیلماش مجوز نگرفته بود و اعصابش حسابی به هم ریخته بود … در به در دنبال یه پارتی می گشت که کارشو راه بندازه … به بهونه شستن دستم از جا بلند شدم و رفتم سمت بهشت … باید می فهمیدم کی اونجاست … حسودی منو می کشت اگه آرشاویرو کنار یه دختر دیگه می دیدم … پاورچین پاورچین جاده شنی رو رد کردم و یه جایی ایستادم که بتونم میزو ببینم … آرشاویر تنها نشسته بود … پاشو روی پاش انداخته بود … خیره شده بود به آسمون و داشت سیگار می کشید … چنان غرق دود سیگارش شده بود که انگار اصلا توی این دنیا نیست … دستمو گرفتم به تنه یکی از درخت ها … چه ژست شیکی گرفته بود … چه غمی توی چشمای سیاهش بود … ابروهاش حسابی در هم گره خورده بود … اینجوری شده بود عین یه تندیس! یه تندیس از یه مرد مغرور … یه مرد مغرور دست نیافتنی خواستنی … سیگارش لای انگشت اشاره و وسط دست چپش بود … با دست راستش کرواتشو شل کرد و دکمه های بالایی پیراهنشو باز کرد … یه کم که گذشت سرشو گذاشت روی میز و سیگارشو پرت کرد توی برکه … صداشو شنیدم و قلبم فرو ریخت: – چه کردی با من لعنتی که سیگارم آرومم نمی کنه … بغض گلومو گرفت … صدایی از درون بهم نهیب زد: – خوشحال نباش! از کجا معلوم که با تو باشه؟! شاید رفته ایتالیا و دوباره یاد خاطرات گراتزیا افتاده … آره حتما همینه! وگرنه چه دلیلی داره اینقدر با من بد رفتاری کنه؟ دلم شکست … مسیر اومده رو برگشتم … غذا رو روی تخت چیده بودن و شهریار هم منتظر من بود … دیگه دل و دماغ نداشتم … حتی تصور اینکه آرشاویر به یه نفر دیگه فکر کنه هم برام سخت بود و غیر ممکن … دوست نداشتم بهش فکر کنم … اذیتم می کرد … شهریار سعی می کرد منو بخندونه اما من حتی خنده ام هم نمی گرفت بعد از خوردن شام قرار بود دوباره بریم خونه آرشاویر اینا برای ادامه جشن هر کاری کردم که دیگه نرم آرشین اجازه نداد که نداد من هم ناچارا تسلیم شدم و همراه شهریار دوباره رفتیم اونجا … اما جلوی در تلفنی به شهریار شد که مجبور شد برگرده … گویا پارتی جور شده بود و حالا باید می رفت سراغ طرف …. با همه خداحافظی کرد و رفت … منم ناچارا تنها رفتم تو … هنوز وارد نشده همه دوباره ریخته بودن وسط و داشتن می رقصیدن … چه انرژی داشتن ! مانتومو دادم به آرشین تا برام آویزون کنه و تنها نشستم روی یکی از مبل ها ….دقایقی بود که تنها نشسته بودم و داشتم به رقص بقیه نگاه می کردم ناگهان چشمم افتاد به آرشین … یکی از پسرا دستشو گرفته بود و می کشیدش وسط که با هم برقصن آرشین داشت غش غش می خندید … پسره هم می خندید ولی ولش نمی کرد آخر هم کشیدش توی بغلش و مشغول رقص شدن … سریع به آرشاویر نگاه کردم الان خون به پا می کرد …اما با چیزی که دیدم چشمام زد بیرون … خونسرد نشسته بود روی یکی از مبل ها داشت نوشیدنی می خورد و با لبخند به این صحنه نگاه می کرد … همچین داشتم با تعجب و چشمای قلیده بیرون نگاش می کردم که سنگینی نگامو حس کرد و نگاشو چرخوند سمت من … قبل از اینکه بتونم چشم ازش بردارم نگامو غافلگیر کرد و نمی دونم چی توی صورتم دید که نوشابه پرید توی گلوش و به سرفه افتاد یه کم سرفه کرد تا حالتش طبیعی شد و بعد غش غش مشغول خندیدن شد … خدا رو شکر صدای موسیقی بلند بود و کسی متوجه قهقهه دیوونه وار اون نمی شد … ولی چنان از ته دل می خندید که منم داشت خنده ام می گرفت! چش شد این یهو؟ یه کم که خندید بلند شد و از جلوی چشمم دور شد … خداییش یه چیزیش می شدا! داشتم به این نتیجه می رسیدم که آرشاویرو اصلا نشناختم … درسته که چهره آرشاویر همیشه یه غرور پنهان رو نشون می داد اما هیچ وقت مغرور نبود! حالا این پسر مغرور … که به شدت به من کم محلی می کرد و منو اصلا نمی دید … یه کم برام عجیب بود … آرشین که رقصش تموم شده بود اومد طرفم و گفت: – یالا بیا وسط ببینم … – بیخیال آرشین … – همین که گفتم … – باور کن خیلی خوردم … الان سنگینم اصلا نمی تونم تکون بخورم … – همین یه بار … آخه پدرام خیلی اصرار داره باهات برقصه اما خودش نتونست ازت بخواد …. با تعجب گفتم: – پدرام کیه دیگه؟! به سمتی اشاره کرد و من کسی رو دیدم که چهره اش هنوز هم توی ذهنم حک شده بود! همون پسری که اون شب وسط خیابون نجاتم داد … چهره جذابش تو ذهنم مونده بود … پس بادیگاردی که ترسا می گفت این بود! الان یادم افتاد … چه دنیای کوچیکی! قبل از اینکه بتونم مخالفت کنم آرشاویر جلو اومد و گفت: – وقتی می گه نمی تونه یعنی نمی تونه دیگه … چرا گیر می دی آرشین … آرشین نگاهی به آرشاویر کرد و گفت: – باشه داداش … ببخشید …. بعد هم بدون هیچ حرفی رفت … وا! این که هنوزم مثل قبله … حسابی گیج شده بودم! نسبت به آرشین راحت بود ولی به من که رسید … گفتم: – شاید من می خواستم برقصم … واسه چی … پرید وسط حرفم و گفت: – تو خودت داشتی می گفتی حال نداری … – اما با دیدن پدرام نظرم داشت عوض می شد … دندوناشو کشید روی هم و گفت: – هنوزم مثل قبلی … – مثل قبل؟ مگه من قبلا چی کار می کردم؟ – هیچی برات مهم نیست … انگار نه انگار که من هنوزم … – باطل کن اون صیغه رو … اصلا دوست ندارم خودتو آقا بالا سر من بدونی … – فکر کردی من دوست دارم؟ نه عزیزم … منم منتظرم یه کم سرم خلوت بشه تا در اولین فرصت این دندون لقو بکشم بندازم دور .. نتونستم جلوی خودمو بگیرم و با نفرت خیره شدم بهش … دیگه طاقت نداشتم توی اون خراب شده بمونم … با غیض راه افتادم سمت آرشین و گفتم: – عزیزم من دیگه باید برم خونه ساعت دوازدهه … بابا مامان نگران می شن … می شه یه زنگ بزنی آژانس بیاد برام؟ با تعجب گفت: – چرا آژانس؟ می گم آرشاویر برسونتت … قبل از اینکه بتونم چیزی بگم شیرجه رفت سمت آرشاویر … باید هر طور شده بود آرشاویر رو می پیچوندم اصلا نمی تونستم تا خونه تحملش کنم … حرفاش خیلی نیش داشت و نمی دونستم برای چی اینقدر از من کینه به دل داره که دوست داره بچزونتم … کاش می شد بفهمم چشه! آرشین دست آرشاویر رو کشید و کشون کشون آوردش سمت من و گفت: – آرشاویر جونم توسکا می خواد بره … لطف می کنی برسونیش؟ آرشاویر پوزخندی زد و گفت: – ای بابا! همراهش قالش گذاشته؟ آخ که چه کیفی می داد اگه می شد با آرنج بکوبم توی دهن این بشر! آرشین چشم غره رفت بهش و گفت: – آرشاویر! ارت نظر نخواستیما! فقط گفتم برسونش … توسکا مهمون افتخاریه منه … اگه ناراحتش کنی از دستت ناراحت میشم … آرشاویر دستاشو برد بالای سرش و گفت: – باشه بابا تسلیم فقط به خاطر تو … بعد نگاه سرسری به من انداخت و گفت: – بریم توسکا خانوم … اینقدر تحقیر شده بودم که دوست داشتم تف بندازم توی صورت آرشاویر … داشتم دنبال یه جواب دندون شکن می گشتم که صدای زنگ گوشیم بلند شد … سریع از داخل کیف دستیم که توی دستم بود درش آوردم شماره شهریار بود … فرشته نجات من توی اون موقعیت … ناخودآگاه لبخند زدم و جواب دادم: – الو … خیلی دوست داشتم بگم جانم تا چشمای آرشاویر در بیاد … ولی این از شخصیتم بر نمی یومد … پس گفتم الو … – سلام توسکا … هنوز توی تولدی؟ – سلام … آره چطور مگه؟ – بمون می یام دنبالت … – مگه کارت تموم شد؟ – آره … کار خاصی نبود … ببخش که تنهات گذاشتم … ولی الان می یام اونجا … اگه دنیا رو بهم می دادن اینقدر شاد نمی شدم … اینبار دیگه من هیچ کاره بودم خدا خودش وسیله عذاب این شازده مغرور رو فرستاد … آخیش!!! دلم خنک شد … پرو! سریع گفتم: – باشه منتظرم … گوشیو که قطع کردم رو به چشمای منتظر آرشین و آرشاویر گفتم: – شهریار داره می یاد دنبالم .. می رسه تا چند دقیقه دیگه … بعد زل زدم توی چشمای آرشاویر و گفتم: – شما هم برو راننده بقیه شو … از چشماش خون می بارید … خندیدم و گفتم: – آرشین جان … مانتو و شال منو که گرفتی کجا آویزون کردی؟ آرشین که حسابی شوکه شده بود فقط به بالا اشاره کرد … آرشاویر با قدم های بلند ازمون فاصله گرفت و من رفتم توی دستشویی که اول یه کم بخندم و یه آب هم به صورتم بزنم … زیر لب گفتم: – حقته! تا تو باشی نخوای لج منو در بیاری … بچه پرو! از دستشویی اومدم بیرون و رفتم سمت اتاقای بالا … اتاق آرشاویر هم بالا بود … مونده بودم لباسم توی کدوم اتاقه که آرشاویر از اتاقش اومد بیرون و گفت: – اینجاست … بدون اینکه تشکری بکنم یا حرفی بزنم رفتم توی اتاقش و در اتاق رو با ضرب کوبیدم به هم … مانتو روی تختش بود … سعی کردم به هیچی نگاه نکنم … اما مگه می شد؟ بی اراده به دیوارای اتاق زل زدم … هیچ عکسی از من دیگه به دیوارا نبود … همه رو برداشته بود … نا خودآگاه بغض گلومو گرفت … نشستم روی تخت … چرا ما اینجوری شده بودیم؟ چرا از هم فرار می کردیم در حالی که همه اش داشتیم می رسیدیم به هم؟ یعنی واقعا من برای آرشاویر مرده بودم؟ این رفتارا چی بود که داشتیم عین بچه ها از خودمون در می آوردیم؟ شکستن غرور هم … اونم جلوی بقیه … چرا؟ آخه چرا؟ بابام یه بار تو عصبانیت یه حرفی زد که یادمه من خیلی خندیدم … اما الان که فکر می کنم می بینم حقیقته … به من گفت دخترم خر که لگدت می زنه توام باید بهش لگد بزنی؟ البته منظورم این نیست که آرشاویر دور از جونش خره ! اما من باید بهش می فهموندم که رفتارش درست نیست … ما نمی تونستیم دیگه با هم باشیم … باشه! اما حداقل می تونسیتم عین دو تا آدم بالغ با هم رفتار کنیم … دیگه نیازی به این وحشی بازیا نبود که … آره باید من با رفتارم اونو هم آروم کنم … اینجوری اصلا درست نیست … بابا بفهمه به کل ازم نا امید می شه … از جا بلند شدم و مانتومو تنم کردم … گوشیم زنگ خورد … شهریار بود … در حالی که شالمو سر می کردم جواب دادم: – الو … – من دم درم … بدو بیرون … – الان می یام … گوشیو قطع کردم … خواستم از اتاق برم بیرون که حسی منو کشید سمت بالش آرشاویر … نشستم لب تخت و بالشو برداشتم … ناخودآگاه گرفتمش توی بغلم و همینطور که بوش می کردم چند بار بوسیدمش … حس آرامش عجیب غریبی به دلم سرازیر شد … به خودم نمی تونستم دروغ بگم … هنوزم آرشاویر رو دیوونه وار دوست داشتم … اگه هم داشتم به خودم می پیچیدم و حرص می خوردم فقط واسه این بود که طاقت کم محلی دیدن ازشو نداشتم! خواستم بالشو بذارم سر جاش که … خدای من! عکس من زیر بالشش بود … یه عکس که خودش توی شمال ازم گرفته بود با موهای باز و خیس شده … نگام توی این عکس به قول خودش عین نگاه یه بچه گربه معصوم شده بود … عکس من زیر بالش آرشاویر چی کار می کرد؟!!!!… عکسو انداختم سر جاش بالشو گذاشتم روش و با سرعت رفتم سمت در … می خواستم از این خونه برم وگرنه اشکم در می یومد و آبروم می رفت … همین که دستمو بردم سمت دستگیره در خشکم زد … در دستگیره نداشت! فقط یه میله آهنی زده بود بیرون … هر چی تکونش دادم باز نشد که نشد … خدایا! این دیگه چه وضعی بود چند بار محکم کوبیدم به در ولی انگار نه انگار! ده دقیقه ای بود که حبس شده بودم توی اتاق … هر چند دقیقه یه بار به در می کوبیدم ولی فایده ای نداشت … ناچارا شماره شهریار رو گرفتم و جریان رو بهش گفتم … طولی نکشید که صدا از پشت در بلند شد … – توسکا … خودمو چسبوندم به در و گفتم: – بله … من اینجام … – توسکا … در از این طرف هم دستگیره نداره … صبر کن بذار به آرشاویر بگم ببینم دستگیره این در کجاست! – باشه فقط زود باش دیر شده … خیلی زود با آرشاویر برگشتن و صدای آرشاویرو شنیدم که گفت: – درو بسته واسه چی؟ در این اتاق خیلی وقته که خرابه! تازه می خواستم عوضش کنم … – خب باید لولا رو باز کنیم … – فکر نکنم بشه .. – یعنی چه؟ – می تونی امتحان کنی … – یه دو تا آچار پیچ گوشتی به من بده ببینم چی کار می تونم بکنم … چند لحظه بعد صدای تق تق بلند شد … نیم ساعتی طول کشید اما هیچ اتفاقی نیفتاد … صدای خسته شهریار بلند شد: – لعنتی! انگار یکی این لولا رو جوش داده! تکون نمی خوره … – گفتم که … – اه! چته اینقدر خونسرد وایسادی کنار من! در اتاق توئه ها! چه جوری باز و بسته اش می کنی؟ یه کاری کن این دخترو بیاریم بیرون … – باید صبر کنه صبح بشه برم یه نفرو بیارم قفل درو درست کنه … جیغ کشیدم: – چی؟!!!! تا صبح من باید بمونم این تو … خونسردانه گفت: – بله … مقصر خودتون هستین … در اتاق خراب بود … می تونستین نبندینش … پامو کوبیدم روی زمین و گفتم: – من عمرا اینجا بمونم … – پس بیا بیرون … رفتم سمت پنجره … لعنتی ارتفاعش خیلی زیاد بود … نشستم لب تخت … حالا چه خاکی تو سرم باید می ریختم؟ صدای آرشین هم اومد … داشتن براش توضیح می دادن … وقتی فهمید جریان چیه صدام کرد: – توسکا خوبی؟ – نه … بابام سکته می کنه اگه من شب نرم خونه … – ای بابا! … خب یه کاری بکنین دیگه … نمی تونین درو بشکنین … چند تا ضربه محکم به در خورد و دنبالش شهریار گفت: – نه فایده نداره تکون نمی خوره … آرشاویر با همون لحن خونسرد دیوونه کننده اش گفت: – تنها راهش اینه که زنگ بزنین خونه تون و بگین که شب نمی رین … – بابا بفهمه چی شده دیوونه می شه … فکر می کنه یه بلایی سرم اومده … آرشین گفت: – یعنی هیچ راهی نیست؟ – نه … باید صبح بشه … – خب توسکا زنگ بزن بگو امشب دوستای من می مونن توام قراره بمونی … مثل اینکه چاره ای نیست … – ای خدا … این دیگه چه مصیبتیه! شهریار عصبی گفت: – من می رم می گردم شاید یه قفل سازی چیزی پیدا کنم … – ساعت یکه! کجا اینوقت شب بازه … – یعنی دست روی دست بذاریم؟ – اتفاقی قرار نیست بیفته که … فقط باید بخوابه تا صبح بشه … در هم که خرابه کسی نمی تونه مزاحمش بشه … پسره ننر! چه راحت! پدر جون و مامانش هم اومدن بالا و اونا هم سعی کردن درو باز کنن ولی نشد که نشد … ناچارا زنگ زدم خونه … هیچ راه دیگه ای باقی نمونده بود … بابا خیلی راحت تر از اون چیزی که فکر می کردم قانع شد … شاید خودش هم راضی نبود که من این موقع برم خونه و از طرفی آرشین خواهر آرشاویر بود و بابا ازش حسابی مطمئن بود … وقتی گوشی رو قطع کردم صدای شهریار بلند شد: – توسکا … راحتی؟ می خوای منم بمونم؟ جلل خالق! این بمونه اینجا بگه چی؟! آبروم جلوی همه می ره …به خصوص جلوی خونواده آرشاویر … گفتم: – نه نه خوبم … می تونم تا صبح اینجا دووم بیارم … – یعنی برم؟ – آره شهریار .. ببخش توام توی دردسر افتادی … – نه بابا این چه حرفیه … باشه پس من می رم ولی صبح حتما می یام دنبالت که ببرمت سر فیلمبرداری … اه اصلا یاد فیلمبرداری فردا نبودم … پامو کوبیدم روی زمین … یعنی می تونستم اینجا مثل آدم استراحت کنم؟ مطمئنا نه! استراحت اونم روی تخت آرشاویر؟!!! محاله! یه کم که گذشت صدای شهریار دوباره بلند شد: – هستی؟! توسکا … چرا جواب نمی دی؟ – هان … باشه باشه … – پس صبح می بینمت فعلا شب بخیر … – شب بخیر … شهریار رفت و صدای آرشین بلند شد: – توسکا به چیزی نیاز نداری؟ – نه عزیزم … برو به مهمونات برس … – باید ببخشی باور کن عذاب وجدان گرفتم … من اصلا نمی دونستم در اتاق آرشاویر خرابه … اصلا تو اونجا رفتی برای چی؟ – خب … خب لباسامو اینجا گذاشته بودی دیگه … – من؟!!! قبل از اینکه حرف دیگه ای بزنه آرشاویر گفت: – برید پایین دیگه … همه وایسادین اینجا … زشته ! اون همه مهمون اون پایینه … صدای پاهاشون رو شنیدم که رفتن و خودم چمباتمه زدم روی تخت … عجب مصیبتی! حالا باید تا صبح اینجا می نشستم؟ بلند شدم رفتم طرف کتابخونه اش … داشتم کتابا رو زیر و رو می کردم که صداش بلند شد: – توسکا … آخ که چقدر دلم برای این مدلی صدا کردنش تنگ شده بود … دوست نداشتم بهم بگه توسکا خانوم … رفتم نزدیک در و گفتم: – بله؟ – خوبی؟ – بد نیستم … – می خوای بخوابی؟ – اگه خوابم ببره … – ببین اگه روی ملحفه و بالش من خوابت نمی بره تا … این چه حرفی بود؟! سریع گفتم: – نه نه راحتم … با صدایی که توش خنده موج می زد گفت: – جدی؟ فکر کردم داره مسخره ام می کنه … حرصم گرفت و گفتم: – بله … حرف دیگه ای هم هست؟ – حالا چرا عصبی شدی؟ منو بگو که مهمونی رو ول کردم اومدم اینجا حال تو رو بپرسم … قبل از اینکه بتونم جوابی بهش بدم صدای آرشین بلند شد: – آرشاویر چرا نمی یای پایین؟ اون موقع تا حالا اونجا ایستادی؟ دوستم باهات کار داره … خنده ام گرفت … آرشین قشنگ لو دادش … اون اصلا پایین نرفته بود … قند توی دلم آب شد … کاش نره پایین … غلط کرده دوست آرشین که بخواد با آرشاویر من کار داشته باشه … صداشو شنیدم که گفت: – تو برو … بگو ارشاویر سرش درد می کنه داره استراحت می کنه … هر وقت خواستن برن خبرم کن که برای خداحافظی بیام … – مطمئنی؟ – بله … – آرشاویر … یعنی قولت یادت رفت؟ – چه قولی؟!!! – قول دادی برام بخونی! صدای نفس کشیدن کلافه آرشاویر رو شنیدم … – خیلی خب … برو الان می یام … آرشین با خوشحالی رفت و آرشاویر گفت: – اگه به چیزی نیاز پیدا کردی فقط کافیه روی گوشیم زنگ بزنی … زمزمه کردم: – باشه … فکر کردم رفت … ولی دوباره صداش بلند شد: – توسکا … – بله … – متاسفم … خیلی دوست داشتم الان توام پایین باشی … – اشکال نداره … دیگه چیزی نگفت و فهمیدم که رفته … قلبم داشت تند تند می کوبید … انگار جنبه مهربونی دوباره آرشاویر رو نداشتم … آرشاویر رفت و من همونجا پشت در نشستم تا صداشو بشنوم … می دونستم الان می خواد برای مهمونا بخونه … چقدر به همه حسادت می کردم … یه ربعی گذشته بود که صدای دست و سوت و جیغ بلند شد و به دنبال اون سکوت همه جا رو فرا گرفت … خدا رو شکر وقتی می خوند همه لال می شدن و می تونستم صداشو به راحتی بشنوم … بازم یه آهنگ به زبون اصلی … همچین گوشمو چسبونده بودم به در که نزدیک بود برم توی در … کارای خدا بود که خودم با همون زبون دست و پا شکسته می تونستم شعر رو معنی کنم … – I’m not a perfect person من انسان بی عیبی نیستم There’s many things I wish I didn’t do کاش خیلی از کارا رو انجام نمی دادم But I continue learning ولی من هنوز دارم یاد می گیرم I never meant to do those things to you من هرگز نمی خواستم اون کارا رو با تو بکنم And so I have to say before I go و من قبل از اینکه برم می خوام بگم That I just want you to know منفقط می خوام که بدونی I’ve found out a reason for me من دلیلم رو پیداکردم To change who I used to be تا اون چیزی رو که بودم عوض کنم A reason to start over new دلیلی که باعث بشه از نو شروع کنم And the reason is you و اون دلیل تویی I’m sorry that I hurt you متاسفم که تو رو اذیتکردم I’ts something I must live with everyday این اون چیزیه که من هر روزمجبورم باش زندگی کنم And all the pain I put you through و همه ی غم هایی کهبهت دادم I wish that I could take it all away ارزو دارم که می تونستم اونارو ازت بگیرم And be the one who catches all your tears و کسی باشم کهاشکاتو پاک می کنه That’s why I need you to hear برای اینه که می خوامبشنوی I’ve found out a reason for me من دلیلم و پیدا کردم To change who I used to be دلیلی که باعث بشه از نو شروع کنم And the reason is you و اون دلیل تویی And the reason is youuuuu و اون دلیل تویییییی And the reason is youuuuuuuuuuu و اون دلیل تویییییییییییییی I’m not a perfect person من انسان بی عیبی نیستم I never meant to do those things to you من هرگز نمیخواستم اون کارا رو با تو بکنم And so I have to say before I go و قبل از اینکه برم می خوام بگم That I just want you to know من فقطمیخوام که بدونی I’ve found out a reason for me من دلیلم و پیدا کردم To change who I used to be دلیلی که باعث بشه کسی رو که بودم عوض کنم The reason to start over new دلیلی که باعث بشه از نو شروع کنم And the reason is you و اون دلیل تویی I’ve found out a reason to show من دلیلی رو پیداکردم که نشون بدم A side of me you didn’t know شخصیته دیگه ای از منو که تونمیشناختی A reason for all that I do دلیله همه ی کارایی که کردم And the reason is you و اون دلیل توی ( آهنگ the reason از hoobstank ) اشک داشت صورتمو خیس می کرد … چقدر حرف تو این آهنگ بود … هدفش چی بود از خوندن این آهنگ؟ آخ که چه لذتی داشت برام شنیدن این حرفا از زبون آرشاویر … سرمو تکیه دادم به در و چشمامو بستم … توی دلم پر از آرامش بود و الان می تونستم راحت بخوابم … چیزی طول نکشید که خوابم برد … نمی دونم ساعت چند بود که از زور دستشویی بیدار شدم … اینقدر شدید بود که دلم درد گرفته بود … از جا بلند شدم … بدنم هم به خاطر بد خوابیدن کوفته شده بود … پریدم سمت در … اما در هنوز هم باز نمی شد … داشت گریه ام می گرفت … باید چه خاکی تو سرم می ریختم؟! نگاهی به ساعت کردم … ساعت سه و نیم بود و خونه غرق سکوت … مهمونا رفته بودن … رفتم سمت گوشیم … آخ خدا داشت خاموش می شد … چاره ای نبود باید زنگ می زدم به ارشاویر وگرنه کلیه درد می مردم … ناچارا شمارشو گرفتم … یه بوق … دو بوق … – جانم … صداش خواب نبود … یعنی بیدار بوده؟ سریع گفتم: – باید بیام بیرون آرشاویر … – خوبی؟ چیزیته؟ – خوب نیستم … باید … چیزه … – اه حرف بزن دیگه … نگران شدم … چی شده؟ عصبی شدم و گفتم: – بابا باید برم دستشویی … الان این گوشی لعنتی خاموش می شه … – باشه باشه … بیا دم پنجره … می یارمت بیرون…

 


قسمت هجدهم و آخر


 


ادامه مطلب 


 


قسمت هفدهم


 


فقط یه قسمت مونده اونم باشه برا فردا شب


 


ادامه مطلب 


 


قسمت شانزدهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت پانزدهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت چهاردهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت سیزدهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت دوازدهم


 


اینم پست آخر امروز


 


ادامه مطلب 


 


قسمت یازدهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت دهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت نهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت هشتم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت هفتم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت ششم


 


آخرین پست امشب


نظر فراموش نشه


 


ادامه مطلب 


 


قسمت پنجم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت چهارم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت سوم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت دوم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت اول


 


خب قول دادم از امشب پست توسکا رو بزارم


رمان فوق العاده قشنگیه 


در طول پستها تنهام نزارین


روزی پنج تا پست تپل براتون میزارم


امروزم یه اشانتیون میدم بهتون ^ــــ-


 


ادامه مطلب 


 


خلاصه رمان :


دختری از جنس همه دخترا … که ناخواسته وارد راهی می شه که براش خیلی چیزا به وجود می یاره …

…شهرت…


…رقابت…


…ثروت…


و چیزی که توی عقلش هم نمی گنجید … هیچ وقت …


…عشق…!!!


عشقی از نوع ناب در روزگاری که نامش هم کیمیاست ..


 رمان …توسکا…


 



 



ماشین آرشاویر آروم آروم اومد و کنار ماشین آرتان پارک کرد … داشت مثل میر غضب نگامون می کرد … چند لحظه به من و چند لحظه به آرتان … آرتان خونسردانه دست به سینه به ماشینش تکیه داد و رو به من گفت:- طبیعی باش …ترسا از تو ماشین گفت:- کیه؟ آرتان برو اونور … نمی بینم …آهسته گفت:- ترسا چند لحظه هیچی نگو … سر جات هم بمون …ترسا ساکت شد و من هم به تبعیت از آرتان خونسردانه ایستادم … آرشاویر از ماشین پیاده شد و در حالی که چپ چپ نگام می کرد گفت:- معرفی نمی کنی توسکا؟نفس عمیقی کشیدم و گفتم:- یکی از دوستام … آرتان …نمی شد بگم آرتان روانشناسه … نمی خواستم حس بدی نسبت بهش پیدا کنم … آرشاویر با چشمای بیرون پریده گفت:- دوستت؟!!!آرتان قدمی جلو رفت و گفت:- خوشبختم آقای پارسیان … دیدن شما افتخاری بود واسه من …آرشاویر به ناچار باهاش دست داد و بازم با نگاهی پر از سوال به من خیره شد … منم بی خیال به اونطرف نگاه کردم … آرتان گفت:- توسکا جان … این ویلا فوق العاده است … بهتره این دور و اطراف رو به من نشون بدی …وای! این آرتان چرا همچین کرد؟ آرشاویر با رگی بیرون پریده گفت:- خیلی ببخشید ولی زن من لیدر کسی نیست … زن من؟!!! اااا مگه نامزدی ما پنهانی نبود؟ چرا لو داد؟ لابد فکر کرد اینا غریبه ان! آرتان خیلی خونسردانه به طوری که نشون بده قضیه محرم بودن ما رو می دونه گفت: – آقای پارسیان … من که نمی خوام توسکا رو بدزدم …- خیلی ببخشید … ولی چه دلیلی داره که شما زن منو به اسم کوچیک صدا می کنین؟ اینجا چه خبره؟ اصلا شما کدوم دوستش هستین که من نمی شناسمتون؟آرشاویر داشت از کوره در می رفت … من داشتم می ترسیدم اما آرتان هنوز هم خونسرد بود … گفت:- خب شاید شما همه دوستای توسکا رو نمی شناسین … هیچ دوستی دوستشو به اسم فامیل صدا نمی زنه … – یعنی چی؟ توسکا …من که از صدای بلند آرشاویر جا خورده بودم گفتم:- آرتان ….آرشاویر قدمی جلو اومد و با داد گفت:- آرتانو کوفت … آرتانو زهرمار … بیا برو سوار ماشین شو ببینم …قلبم مثل یه بچه گنجیشک می زد … آرتان هم که فهمید من ترسیدم از جلوی ماشین کنار رفت و گفت:- ترسا … خانومم … آترینو بده به من دیگه … بسشه … خودت هم بیا پایین … یکی از خواننده های مورد علاقه ات اینجاست …آرشاویر مات مونده بود روی ترسا و آترین … آرتان با یک دست آترین رو کشید توی بغلش … آترین کوچولو شصت دستش رو کرده بود توی دهنش و داشت می مکید … دلم براش ضعف رفت چقدر دوست داشتم برم بغلش کنم … اما الان وقتش نبود … ترسا خانوم وار پیاده شد و به دور از شلوغ بازی با لبخند گفت:- آقای پارسیان! خلی از دیدنتون خوشحالم … من ترسا هستم … دوست توسکا … و خانوم آرتان …آرشاویر واقعا لال شده بود … آب دهنشو قورت داد و گفت:- خوشبختم …داشتم از خنده می ترکیدم … ترسا خودشو چسبوند به من و گفت:- عزیزم دلم برات یه ذره شده بود … بیا بریم یه دوری بزنیم من درست و حسابی ببینمت …برای این که از اون وضع خلاص بشم راه افتادم به سمت پشت ویلا … ترسا هم کنارم می یومد و غر غر می کرد:- بیا ! به من می گه گوش نکن … اگه گوش نکرده بودم که الان نمی دونستم باید جلوی هیجانمو بگیرم و این آقای غیرتی رو بشونم سر جاش … می پریدم وسط و می گفتم وااااااااااای آرشاویر ججووووون من عاشق صداتم … نوکرتم بیا یه امضا بده … نه امضا کمهههههه بیا یه عکس عشقولی با هم بگیریم …خندیدم و گفتم:- ترسااااا بیش فعالیا!خندید و گفت:- آره آرتانم همینو می گه … – پسرت چه جیگر خوردنیه !- دست رو دلم نذار که خونه … عشق باباشه! از حسودی بعضی وقتا می خوام بمیرم …- ا چرا؟ اون که پیداست واسه تو می میره …- آره خداییش … ولی خب بعضی وقتا حسودیم می شه … خودم کردم که لعنت بر خودم باد …با خنده گفتم:- خودت بچه خواستی؟!- آره بابا … به خاطرش افسردگی گرفتم یه مدت …- جدی؟!- آره … ماجراها داره برای خودش …- تعریف کن برام تا برخورد این پسره یادم بره … این منو دیوونه نکنه خیلیه …- وا این بدبخت چی کار کرد مگه؟! همه مردا همینطورن … آرتان همچین غیرتی می شد قبلنا که من خودمو خیس می کردم … – جدی می گی؟ یعنی طبیعیه؟- من نمی تونم عین آرتان نظر کارشناسانه بدم … اما اگه نظر شخصیمو بخوای می گم طبیعی بود … خب تو زنشی … جدی زنشی؟!!!!!!از حالتش خنده ام گرفت و گفت:- ماجراش مفصله … تو ماجرای بچه تو بگو …- هان! جونم براتون بگه … من و آرتان سر یه سری مسائلی یه کم دیر رفتیم ماه عسل …- خب …- وقتی رفتیم من حامله بودم …- آخیی نازی …- آره … اونوقت کلی عشق و حال کردیم اونجا … یک ماه تموم … وقتی بر می گشتیم من دو ماهم بود … جا دشمنت خالی توی فرودگاه تهران که می خواستیم فرود بیایم … هواپیما خیلی بد فرود اومد … تقریبا همه سکته کردن! منم مثل بقیه … آرتانو گرفته بودم جیغ می کشیدم … بعدم تکونای خیلی خیلی بدی خورد هواپیما … هیچی دیگه دردسرت ندم … بچه سقط شد رفت پی کارش … صدای آهم نا خود آگاه بلند شد …- وای!- آره … منو رسوندن از فرودگاه بیمارستان و با هزار درد سقط کردم … آرتان بیچاره سکته رو زد … من درد می کشید زار می زدم آرتان داد می زد و فحش و بد و بیراه نثار خلبانه و شرکت هواپیمایی و کانادا و ماه عسلو بچه و خودشو شایانو خلاصه همه کرد … بالاخره بعد از یه هفته من مرخص شدم اما افسرده … دلم بچه مو می خواست … آرتان هی می گفت بابا به خدا ما وقت زیاد داریم برا بچه دار شدن … اما فایده نداشت … خل شده بودم! الان که فکر می کنم می بینم عجب دیوونه ای بودما! اما خوب حرف تو مخم نمی رفت که نمی رفت … دست آخر آرتان دیوونه شد … بقیه اش بالا هجده است بگم؟! با خنده گفتم:- بگو دختر شیطون …- هیچی آقا یه شب که من داشتم گریه می کردم هی می گفتم وای بچه ام … وای گل پسرم … وای تاج سرم یهو دیدم پر شدم رو دست آرتان و منو برد توی اتاق خوابوند روی تخت و گفت:- همین الان یه بچه دیگه بهت می دم … به شرطی که بخندی … بخندی برام … می خندی؟ آره ترسا؟ قول می دی بخندی برام؟زل زدم توی چشماشو سرمو تکون دادم … لبخندی زد و منم خندیدم … خدا می دونه اون شب این پسر با من چی کار که نکرد! ولی از صبحش می دونستم که صد در صد حامله ام … به اینجا که رسید غش غش خندید … منم خندیدم و گونه اشو کشیدم … درست عین بچه ها تخس بود …

صدای آرتان از پشت سرمون بلند شد:- به چی می خندی عسل؟ترسا خنده اشو خورد و گفت:- زنونه بود عزیزم …آرتان هم با لبخندی موذی سرشو تکون داد و رو به من گفت:- توسکا … مشکلش خیلی هم حاد نیست …- یعنی چی؟- یعنی یه کم زیادی غیرتی شد … ولی غیر طبیعی نبود … هر مردی جای اون بود و یه مرد غریبه رو توی ویلای شخصیشون کنار زنش می دید همین کارو می کرد … تازه زنه هم برگرده بهش بگه دوستمه …ترسا با خنده گفت:- ووی ووی ووی من اگه جا تو بودم … این آرتان تیکه تیکه ام می کرد … این بیچاره که فقط دو تا داد زد …آرتان هم لبخندی نثار ترسا کرد و به من گفت:- الان که چیزی از بیماری درش نیست … اما در آینده … نمی دونم … شاید هم نگرانی ما بی علته … – پس دلیل این رفتارای اخیرش چی می تونه باشه؟- اینو باید کم کم بفهمم … هر چند که الان این برام مشخص شد اون دیوونه توئه … مردا فقط برای کسی که دوسش دارن و براشون مهمه غیرتی می شن …آهی کشیدم و زیر لب گفتم:- امیدوارم …آترین تو بغل آرتان به قان و قون کردن افتاد … ای جااانننننمممممم … تازه وقت کردم درست حسابی این بچه رو ببینم … یه سر همی لی به رنگ سورمه ای تنش کرده بودن … شلوارش پاچه کوتاه بود تا سر زانوهاش … یه جفت جوراب هم پوشیده بود که یه کم بالاتر از مچ پاش می یومد …. با کفشای کوچولوی آل استار سورمه ای و سفید … موهای بلندش باز ریخته بود دور و برش … پوست سفیدش عین برگ گل بود … از نزدیک چشماش بیشتر عسلی می زد … دستاشو می کشید تا بره بغل مامانش … ترسا غر غر کرد:- سنگینی آترین … یه ذره بغل بابات بمون … رفتیم تو می گیرمت … بچه غر می زد … ترسا هم با غر جوابشو می داد … مرده بودم از دستشون از خنده … آرتان که منو دید خنده اش گرفت و گفت:- می بینی؟ این نی نی خودش حالا حالا ها باید بزرگ می شد … ترسا! بچه خودشو کشت!رفتم جلو و با یه حرکت کشیدمش تو بغل خودم …. موهای لختش ریخت روی صورتش … با یه حرکت بامزه سرشو تکون داد تا موهاش برن عقب و بتونه منو ببینه … یه ذره منو نگاه کرد … یه دفعه لب برچید … دهنشو باز کرد اندازه دهن اسب آبی و شروع کرد با جیغ به گریه کردن …تا زبون کوچیکه ته حلقشو هم دیدم … با ترس گرفتمش سمت ترسا و گفت:- ووی مال خودت … بیا بگیرش نخواستم …آرتان در گوش ترسا چیزی گفت که چون گوشام تیز بود شنیدم:- بچه هم عین باباش به بغل هیشکی جز تو عادت نداره … چی کار کردی با ما؟و ترسا هم در حالی که آترین رو بغل می گرفت با تمام عشقی که یک زن می تونه نسبت به شوهرش داشته باشه به آرتان خیره شد … لبخندی زدم و خواستم ازشون فاصله بگیرم که ترسا سریع گفت:- توسکا می ری تو؟- آره عزیزم …- ما هم می یایم … اینجا کسی ما رو نمی شناسه یه وقت مثل آرشاویر پاچه مونو می گیرن …من خندیدم و آرتان با چشم غره گفت:- ترسا!همه با هم رفتیم داخل … بچه ها تک و توک بیدار شده بودن … ترسا و آرتان رو به عنوان دوست خونوادگی معرفی کردم و بعدم ترسا رو بردم توی اتاق خودم … آرتان هم به خواست خودش با آرشاویر و بقیه هم اتاق شد … آرشاویر تموم مدت جاگیر شدن آرتان اینا یه گوشه نشسته بود و موشکافانه ما رو زیر نظر گرفته بود … منم هی از جلوش رد شدم و پشت چشم براش نازک کردم … خیلی عجیب بود با آرتان گرم گرفته بود … چه عجب … جز مازیار یکی دیگه رو هم داخل آدم حساب کرد … البته با همه خوب بود … ولی صمیمی نه! شاید الان چون مازیار نبود و استودیو مونده بود برای اینکه حوصله اش سر نره با آرتان سرگرم شده بود … آترین بیچاره مدام دست به دست می شد و نمی دونست بخنده یا گریه کنه … خداییش بچه خیلی خوشگلی بود و همه رو عاشق خودش کرده بود … ترسا نشست کنار من و گفت:- تو یه مجله خوندم لیسانس داری … درسته؟با لبخند گفتم:- آره …- چه رشته ای؟- مدیریت صنعتی …- خوش به حالت راحت شدی!- تو دانشجویی مگه؟- آره … الانم مرخصی گرفتم اومدم یه نفس بکشم … کارای آترین و خونه داری و درس با هم … خیلی سخته به خدا!- آره واقعا … خدا صبرت بده … چه رشته ای می خونی؟- پزشکی …با حیرت گفتم:- واقعا؟!!!!- آره … با کمک همین آرتان قبول شدم … وگرنه می خواستم برم کانادا …- بابا اراده! بابا خانوم دکتر …خندید و گفت:- اگه این آترین بذاره من درس بخونم ! همه کتابامو پاره می کنه … هر وقت می بینه نشستم پای درس جیغ می کشه بنفش … شبا که آرتان می یاد خونه می دمش دست آرتان می رم توی اتاق مطالعه ام می شینم تازه به درس خوندن … اونم با وجود اون همه خستگی …- چرا پرستار براش نمی گیری؟- پرستار جوون که خطرناک و دردسر سازه … با اینکه از آرتان مطمئنم ولی از مکر دخترا می ترسم … به خصوص از وقتی کتاب الهه ناز رو خوندم … خوندی؟خندیدم و سر تکون دادم … گفت:- آره والا چشم ترس شدم … پرستار مسن هم از پس این وروجک بر نمی یاد … حالا قراره یه خدمتکار بگیریم که من حداقل کارای خونه رو نداشته باشم بکنم … که البته بازم آرتان غر می زنه می گه من دستپخت کسیو به جز تو نمی خورم …- امان از این مردای شکم پرست … – همینو بگو … خلاصه که تا این درس من بیاد تموم بشه و من یه نفس راحت بکشم شش بار جون می دم … – نه عزیزم انشالله به خوبی و خوش تموم می شه …- انشالله!طناز اومد خودشو انداخت کنارمون و گفت:- خب عروس دایی! تعریف کن ببینم … چه خبرا اومدین اینوری؟- تو بگو … دختر عمه آرتان … خوبی؟ عمه خوبه؟- همه خوبن … سلام می رسونن … شنیدم قراره بیاین شمال … اما فکر کردم با خاله اینای آرتان می رین …- آره قرار بود با طرلان و نیما بریم که ما تصمیم گرفتیم بیایم پیش شما … اونا هم دیگه انصراف دادن …. چون پسر من کوچیکه … هنوز خیلی شیطون نشده … اما پسر نیمایی و طرلان زلزله است به معنای واقعی! می یومد اینجا رو به گند می کشید …- ای جانم! من فقط یکی دوبار دیدمش … اسمش اگه اشتباه نکنم نیاوش بود …- درسته … نیاوش … ورپریده! هر بار می یاد خونه مون من عزا می گیرم …دیدم اون دو تا سرگرم حرفای خونوادگی شدن که من ازش سر در نمی یارم پس بلند شدم که جایی سر خودمو گرم کنم … ترجیح می دادم فیلمنامه پر استرس امشبو یه بار دیگه مرور کنم … غرق مطالعه بودم که شهریار نشست کنارم و گفت:- مگه حفظ نیستی؟بدون اینکه چشم از نوشته ها بردارم گفتم:- چرا … دارم مرور می کنم …- باریکلا … ولی اینو ول کن … یه خبر برات دارم …کنجکاوانه نگاش کردم و گفتم:- چی؟- از فردا برنامه عوض می شه …- یعنی چی؟- یعنی اینکه شروین سالار فردا می یاد … باید پلان های مخصوص اونو زودتر بگیریم چون دو هفته بیشتر فرصت نداره …- جدی؟!!!!- آره …آرشاویر اومد و خیلی بی توجه به ما نشست روی مبل کناری شهریار و مشغول پوست گرفتن پرتغالی که تو دستش بود شد … می دونستم از فوضول اومده نشسته اینجا … بی توجه بهش گفتم:- پس باید قسمتای مخصوص به اونو بخونم … کلیپ چی می شه؟- همه پلان هاشو که گرفتیم می ریم واسه کلیپ …- با این حساب دو هفته پر فشاری داریم …- آره می دونم توی این دو هفته گروه خیلی خسته می شن …- امشب کجا رو می گیریم؟- همون پلان های فرارو …- اه … بدم می یاد!- چون بدت می یاد اینقدر قشنگ بازی می کنی خانوم قشنگ؟یه دفعه آرشاویر گفت:- راستی شهریار … شهریار نگاش کرد و گفت:- بله؟کمی من و من کرد و گفت:- هیچی …از اولش هم معلوم بود هیچی نداره بگه … فقط یه لحظه نتونست جلوی خودشو بگیره … لال شی توام شهریار! خانوم قشنگ چی بود این وسط؟ آرتان که کمی دورتر از ما نشسته بود هم پوزخند زد … اونم شنیده بود فکر کنم …. شهریار یه دفعه بدون مقدمه گفت:- آرشاویر … گیتارت رو آوردی؟آرشاویر هم بدون مکث گفت:- همیشه همراهمه …- پس بدو بیار یه آهنگ برامون بزن … تا شارژ شیم بریم سر فیلمبرداری ….آرشاویر اخمی کرد و گفت:- می دونی که اهل اجرای زنده نیستم …- خواهش بابا … کلاس نذار جون من … یه آهنگ فقط … خسته شدیم این چند وقته …منم با نگام یه جورایی داشتم التماسشو می کردم … دوست داشتم بخونه … دوست داشتم استعداد همسر آینده امو به چشم ببینم … آرشاویر سنگینی نگامو حس کرد … سرشو بالا آورد و نگام کرد … التماس نگامو دید … سریع از جا بلند شد و گفت:- اوکی … ولی فقط یه آهنگ …همه اونایی که دور و اطراف بودن با شادی دست زدن و منم لبخندی به وسعت همه علاقه ام بهش زدم ….رفتن و برگشتنش چند دقیقه بیشتر طول نکشید … گیتار مشکی رنگشو از توی کاورش کشید بیرون … ترسا شیرجه زد روی مبل کناری من و گفت:- آخ جون اجرای زنده داریم؟سرمو تکون دادم و گفتم:- فکر کنم …خدمتکار داشت بین همه کاپوچینو پخش می کرد … چه فضایی شده بود … هوای دم غروب … نم نم بارون که داشت می بارید … کاپوچینو و یه موسیقی زنده از طرف کسی که دوستش داشتم … آرشاویر گیتارشو گرفت توی بغلش و رو به جمعیت مشتاق گفت:- یه آهنگ زبون اصلی می خونم … ایرادی که نداره ؟صدا از کسی در نیومد … انگار برای کسی مهم نبود چی می خونه … مهم فقط خوندنش بود … ترسا پچ پچ کرد:- جون من واقعا شوهرته؟سرمو تکون دادم و گفتم:- آره ولی هیچی نگو … حتی طناز هم نمی دونه …- ولی آخه چرا؟!- بعدا برات می گم …- من می رم فوضولی …ریز خندیدم و گفتم:- تری!اونم خندید و گفت:- زبانت خوبه؟!- ای بد نیست … ولی خیلی هم خوب نیست …- یعنی الان هر چی بخونه می تونی بفهمی؟- فکر نکنم …- پس برات ترجمه می کنم … شاید می خواد واسه تو بخونه …با قدردانی نگاش کردم … بالاخره صدای سیم های گیتار بلند شد و پچ پچ ما هم در دم خفه شد … با همه وجودم گوش شده و با چشمام خیره شده بودم به دستاش که با ناخنای بلندش آروم آروم با سیمای گیتار بازی می کرد …

 


ادامه دارد…



– توسکا … همین امروز می ری قراردادو فسخ می کنی … بگو پشیمون شدی غرامتشو هم من خودم می دم … قول میدم که تو هیچ ضرری نکنی …با تعجب نگاش کردم و گفتم:- چی می گی شهریار؟ هل هل منو از خونه کشوندی بیرون که اینو بهم بگی؟ تو که می گفتی خیلی فیلم موفقی می شه و خیلی خاصه … هفته دیگه فیلمبرداری شروع می شه ! مگه می شه فسخش کنم؟!!!! اون بدبختا چه گناهی کردن؟ هر چقدرم که خسارت بدی بازم جبران تلف شدن وقتشون که نمی شه …با کلافگی دستی کرد توی موهاش و گفت:- ای بابا! توسکا … من یه فیلم بهتر برات پیدا کردم …- نمی خوام …داد کشید:- لعنتی!و مشتشو کوبید روی میز … اولین بار بود که شهریار رو تو این حالت می دیدم … با تعجب صندلیمو بهش نزدیک تر کردم و گفتم:- چته شهریار؟ چرا اینجوری می کنی؟ طوری شده؟خوبه کافی شاپ خلوت بود وگرنه الان دوباره بازار حرف و حدیث داغ می شد … شهریار نفسشو با صدا داد بیرون و با عجز گفت:- من نمی خوام تو توی اون فیلم بازی کنی … می فهمی؟!- حداقل برام دلیلی بیار …زل زد توی چشمام … چند ثانیه طولانی و سپس گفت:- چون … چون آرشاویر قراره همبازیت بشه!!!!حس کردم فشار قوی برق به تنم وصل شد … همه بدنم مور مور شد و بی حس و سوزن سوزن شدم … تکیه دادم به پشتی صندلی و چشمامو بستم … شهریار چنان با سرعت از روی صندلی بلند شد که صدای افتادن صندلیش سکوت کافی شاپو به هم ریخت … اومد طرفم و با نگرانی گفت:- توسکا … توسکا جان … خوبی؟!خوب بودم؟ نه نبودم … حالم اصلا خوب نبود … بغض گلومو فشار می داد ولی نمی تونستم گریه کنم … انگار یه گوجه سبز گنده راه گلوم و نفسمو بسته بود … لیوانی به لبام نزدیک شد … – بخور … بخور عزیزم … آروم باش … هنوز طوری نشده … دیگه نمی ذارم اذیتت کنه … قول می دم که نذارم هیچ اتفاقی بیفته … جرعه جرعه شربت قند رو سر کشیدم و کم کم حس کردم فشارم به حالت نرمال برگشت و بدنم هم از بی حسی خارج شد و تونستم چشمامو باز کنم … نگاه نگران شهریار تو چشمام قفل شد … سعی کردم لبخند بزنم … حالا پیش خودش چی فکر می کرد؟ فکر می کرد من کشته و مرده آرشاویرم و از شنیدم اسمش اینجوری شدم؟ یا اینقدر ترسو شدم که از ترسم داشتم پس می افتادم؟ خدا خودش شاهده که هیچ کدوم از اینا نبود … من نا خودآگاه اسمشو که می شنیدم رعشه می گرفتم … بدون اینکه پای احساسم در میون باشه … دیگه به نبودش به نداشتنش عادت کرده بودم … شهریار وقتی مطمئن شد حالم بهتره سر جاش نشست و گفت:- ببین از شنیدن اسمش چی شدی! حالا فکر کردی من اجازه می دم تو باهاش بازی کنی؟ محاله!صدامو پیدا کردم و گفتم:- شهریار از جانب من تصمیم نگیر …با چشمای گرد شده گفت:- یعنی می خوای تو اون فیلم لعنتی …- باید با بابام حرف بزنم …- یعنی حرف من برات …- اه اینقدر یعنی یعنی نکن! یعنی اینکه من و تو احساسی عمل می کنیم اما بابا عاقلانه ترین تصمیمو می گیره …اولین بار بود که مستقیما داشتم به احساسش اشاره می کردم … سرشو انداخت زیر و مشغول بازی با فنجونش شد … از جا بلند شدم و گفتم:- منو ببر خونه …سریع بلند شد و بعد از حساب کردن پول قهوه ها هر دو از کافی شاپ خارج شدیم و سوار ماشینش شدیم … پرسیدم:- اگه قرار بشه تو این فیلم بازی کنم تمرین هم باید بکنم باهاش؟انگار دوست نداشتم اسمشو بیارم … فرمونو محکم فشار داد توی دستش و گفت:- تمرینای این فیلم یک ساعت قبل از هر پلان انجام می شه … رسیدیم جلوی در خونه … پیاده شدم و زیر لب گفتم:- ممنون بابت خبرت … خداحافظاومدم برم سمت در که صدام کرد:- توسکا …برگشتم:- بله …- محض رضای خدا به بابات بگو توی تصمیم گیریش احساس منو هم مد نظر قرار بده …زیر لب به خودم فحش دادم … خودم باعث شدم روش باز بشه … آهی کشیدم و بدون دادن جواب رفتم سمت در …در حال رو که باز کردم مامان اومد به استقبالم … بهتر از قبل تحویلم می گرفت … به لبخندی گرم مهمونش کردم و گفتم:- چطوری مامان خودم؟- الحمد الله مامان … بیا برو تو اتاقت دوستت یه ساعته منتظرته …با تعجب گفتم:- دوستم؟- طناز دیگه مامان …سریع رفتم سمت اتاقم … باز چی شده بود؟! درو که باز کردم دیدمش که لب تخت نشسته و زل زده به گلای قالی … با شنیدن صدای در سرشو آورد بالا …

لبخند زدم و گفتم:- چه عجب … خانوم کم پیدا …بالشو پرت کرد به سمتم و گفت:- تو خفه …. بیشعور! روی هر چی دوسته سفید کردی …. خوبه می بینی من چه حالی دارم و لالی یه حالم از من نمی پرسی …حق داشت گله کنه! اما اگه الان می گفتم حق داری دیگه ول کن نبود برای همینم گفتم:- پاشو جمعش کن خوبه می بینی چقدر سرم شلوغه خودت یه خبر از من بگیر خوب …- بمیری! رو که نیست … حیف سنگ پا قزوین!خنده ام گرفت و با خنده نشستم کنارش … غم توی چشماش هنوز هم بیداد می کرد … چه روزگاری داشت این دختر … با اینکه من وضعیتشو نداشتم اما یه جورایی درکش می کردم منم جسمم باکره بود اما روحم از باکره گی خارج شده بود … درست مثل طناز …. دستمو گرفت توی دستش و گفت:- توسکا … یه چیزی درست نیست!با تعجب گفتم:- هان؟ چی؟!- باورت می شه من همه خواستگارام به شکل عجیب غریبی دارن می رن و دیگه هم پشت سرشون رو نگاه نمی کنن؟ همونایی که یه روزی می مردن تا یه گوشه چشم بهشون نشون بدم …- آخه یعنی چی؟ متوجه نمی شم …- از شادمهر شروع شد … یادته که گفتم پنچر شد و بعدم قرار گذاشت برای یه روز دیگه … اما بعدا بعد از اینکه یه مدت از من فرار کرد یه روز اومد جلو و بهم گفت پشیمون شده … باور کن دوست داشتم بمیرم اما به خودم دلداری دادم و گفتم قحطی خواستگار که نیومده … بعدی اومد خونه و دقیقا روزی که قرار بود بریم واسه حرف زدن مامان پسره زنگ زد و عذر خواهی کرد گفت پسرش منو نپسندیده … کار به همین جا ختم نشد تا حالا چهار نفر به همین شکل غیب شدن … من می دونم یه کاسه ای زیر نیم کاسه است …- عجیبه! اگه تو ایرادی داشتی می شد اینو پذیرفت اما … به نظر خودت قضیه چیه؟- نمی دونم … نمی خوام توهم بزنم … اما حسم بهم می گه کار احسانه …با خنده گفتم:- اینا توهمات آدم عاشقه …- نه به جون خودم! اون روز که با شادمهر می خواستم برم بیرون وقتی داشتم خداحافظی می کردم که برم خونه دیدم که احسان داره با شادمهر یه گوشه حرف می زنه … همون روز شک کردم … – آخه … آخه چه دلیلی داره؟- چه می دونم چه دردی تو جونشه! اما می خوام مطمئن بشم …- چه جوری؟ – یه نفر باید بیاد خواستگاری من ولی به شکل صوری … بعدم قرار بذاریم بریم حرف بزنیم تا ببینم آیا سر و کله احسان پیدا می شه یا نه …کمی فکر کردم … راست می گفت فکر خوبی بود … گفتم:- حالا خواستگار از کجا پیدا کنیم؟- این دیگه کار توئه …- ای بابا! مگه من بنگاه امور خیر دارم …لبخند تلخی زد و گفت:- نه ولی منم جز تو کسی رو نداشتم که ازش اینو بخوام …دلم براش سوخت … آتیشی که اون توش بود هزار بار بدتر از آتیش من بود … سرمو تکون دادم و گفتم:- بازم باید دست به دامن سام بشم … سرشو انداخت زیر و گفت:- به خدا خجالت می کشم …- پاشو کاسه کوزه تو جمع کن دیوونه! ولی زن عمومو چی کار کنم؟!- همینو بگو …- حالا یه کاریش می کنم … شایدم گفتم به یکی از دوستاش بگه …- اینجوری بهتر هم هست … – باشه خیالت راحت …بعد از رفتن طناز تازه خودم به صرافت آرشاویر افتادم … یه راست رفتم سراغ بابا و با استرس براش تعریف کردم بابا خوب به حرفام گوش داد و بعد که حرفام تموم شد بدون اینکه چیزی بگه به فکر فرو رفت … منم عین بچه های خطاکار ساکت نشستم تا ببینم مجازاتم چیه؟ بعد از چند دقیقه سکوت بابا گفت:- به نظر من که بهتره عقب نکشی …- چرا؟- نشنیدی که توی بعضی از فیلما وقتی یکی از بازیگرا به مشکل بر می خوره و حاضر به بازی نمی شه چه جوری همه جا مثل بمب می ترکه و همه می فهمن؟ – درسته …- تو باید تو این فیلم بازی کنی چون اگه این خبر صدا کنه خیلی بد می شه … تبلیغات این فیلم توی نشریات چاپ شده … اسم توام به عنوان بازیگر نقش اول آورده شده … الان هم لابد همه جا پخش شده که آرشاویر هم توی این فیلم هست تو اگه بکشی کنار باعث به وجود اومدن خیلی حرفا می شی … بهتره که جایگاه خودتو حفظ کنی … – یعنی می گین؟- آره من می گم کار خراب شده رو بدتر از این نکن …آهی کشیدم و گفتم:- باشه هر چی شما بگین …- حالا چی شده که هوس بازیگری زده به سرش؟- والا منم خبر ندارم … من تازه امروز شنیدم …بابا از جا بلند شد و در حالی که می رفت سمت دستشویی که وضو بگیره گفت:- فقط می تونم بسپارمت به خدا … همین …زیر لب اسم خدا رو صدا زدم و از جا بلند شدم …اینکه پاهام می لرزید حالت عجیبی بود که اعصابمو به هم می ریخت … ماشینو پارک کردم و رفتم پایین … لوکیشن اولیه مون یه خونه بود توی خیابون نیاوران … خونه که چه عرض کنم … باغ بود! درو که زدم یکی از بچه ها تدارکات درو برام باز کرد سوئیچو دادم بهش تا خودش ماشینو یه جای مناسب داخل باغ پارک کنه … و رفتم تو … بچه ها تیکه به تیکه پخش بودن … داشتم دنبال یه آشنا می گشتم که یهو شهریارو دیدم … وا! این اینجا چی کار می کرد؟! با دیدن من و چشمای گشادم خندید و اومد طرفم … بدون سلام و علیک گفتم:- شهریار تو اینجا چی کار می کنی؟با لبخند گفت:- ممنون از سلام و احوالپرسی گرمت …- ا جواب منو بده …- بابا بده اومدم تو تنها نباشی؟ تو این اکیپ نه من هستم نه فریبا نه بقیه بچه ها … دیدم ممکنه غریبی کنی …تو دلم گفتم:- یه کلمه بگو آرشاویر که هست چشم نداری منو باهاش تنها ببینی …ولی لال شدم و نذاشتم روش بیشتر از این باز بشه … چند تا از بچه ها اومدن طرفمون و اجازه صحبت بیشتر بهمون ندادن … بی اراده داشتم با چشم دنبال آرشاویر می گشتم … اینقدر چشم گردوندم تا بالاخره دیدمش … اما … خدای من! این دختره … این دختره کی بود کنارش؟!!!! قیافه اش خیلی آشنا بود … چسبیده بود به آرشاویر … بازوی آرشاویر بین دستای ظریفش حبس شده بود و دو تایی داشتن غش غش می خندیدن …. فارغ از این دنیا … چقدر دختره خوشگل بود … چرا قلبم داشت می یومد تو دهنم؟ چرا صورتم اینقدر داغ شده؟ چرا حس می کنم نمی تونم راه برم؟ خدایا …. این دیگه چه بلائیه؟ یعنی آرشاویر تو شش هفت ماه همه چی از یادش رفت؟! به همین راحتی؟ ولی اون که هنوز به من محرمه … نفهمیدم چطور همراه گریمور رفتم توی اتاق گریم … نفهمیدم کی گریم شدم … کاش می شد برم هر چی از دهنم در می یاد به هر دوشون بگم … چرا هنوز نسبت بهش حس مالکیت دارم ؟ از جا بلند شدم و سرمو محکم تکون دادم … من باید قوی باشم … باید قوی باشم …

رمان توسکا قسمت دوم


رفتم از اتاقم بيرون … بابا نشسته بود روي مبل جلوي تلويزيون و مشغول تماشاي کانال چهار بود … از پشت بهش نزديک شدم و دستمو دور گردنش حلقه کردم … بابا دستاشو گذاشت روي دستاي من و برگشت خيره شد توي چشمامو و گفت:- خورشيد من چطوره؟- بههَ فقط خورشيد نشده بوديم که شديم …بابا با خنده دستمو کشيد و منو نشوند کنار خودش و گفت:- اين صورت گرد تو و ابروهاي کموني و چشماي کشيده سياه …پريدم وسط حرفش و گفتم:- باباييي … بسه ديگه! حالا انگار من چي هستم! دختر خود شماهام ديگه … يه ذره از شما بردم يه ذره از مامان شدم اين گودزيلايي که مي بينين …بابا با محبت منو کشيد توي بغلش و گفت:- چه گودزيلاي خوشگلي …و مشغول قلقلک دادنم شد … با خنده از جا پريدم و گفتم:- تو رو به جدت نکن بابا …بابا از حرکت ايستاد و با لبخند گفت:- ديگه به توسکاي من اهانت نکني خانوم جوان!دوباره نشستم و در حالي که حرفامو مز مزه مي کردم گفتم:- باشه چشم بهش مي گم …بابا مشغول اين کانال اون کانال کردن تلوزيون شد و در همون حالت با صداي بلند گفت:- خانومي … سه تا چايي لطف مي کني بياري دور هم بخوريم؟مامان سرشو از درگاه آشپزخانه نقلي که جايگاه هميشگي اش بود بيرون آورد و گفت:- چشم حتما …سرمو گذاشتم رو شونه بابا و گفتم:- بابا … مي خوام باهاتون صحبت کنم …بابا تلويزيون رو خاموش کرد … صاف نشست و گفت:- مي شنوم دخترم …منم صاف نشستم و خواستم دهان باز کنم که مامان با يه سيني چايي اومد بيرون … سيني رو گذاشت روي ميز و خواست دوباره بره که گفتم:- مامان اگه مي شه بشينين … مي خوام حرف بزنم …مامان هم سريع نشست کنار بابا و با نگراني گفت:- چيزي شده دخترم؟لبخند زدم … سعي کردم استرس رو از خودم دور کنم … گفتم:- خيره …هر دو نفسي از سر آسودگي کشيدن … استکان چاييمو برداشتم … داغ بود و دستم رو گرم مي کرد … گرفتمش بين دستام چون بدنم يخ کرده بود … تو دلم گفتم از کجا معلوم؟ شايدم شر باشه. نفسمو با صدا دادم بيرون و گفتم:- بابا … مامان … خودتون مي دونين که خيلي وقته دارم دنبال کار مي گردم ولي … نمي دونم شايد خواست خداست … هيچ کاري برام پيدا نشد که نشد …مکث کردم نفس تازه کردم و ادامه دادم:- نظرتون راجع به بازيگري چيه؟چشماي مامان گشاد شد و با حيرت به بابا نگاه کرد … بابا هم اخمي کرد و گفت:- يعني چي توسکا؟- بابا … من يه سوال پرسيدم … نظرتون راجع به بازيگري به عنوان يه شغل چيه؟- هر شغلي براي خودش شريفه … بازيگري هم همينطور … اما … حالا واسه چي اين سوالو مي پرسي؟- راستش … يادتونه چند روز پيش با طناز رفتم براي تست؟ اون مي خواست تست بده؟بابا فقط سرشو تکون داد … ترجيح مي دادم به مامان نگاه نکنم … اينقدر تعجب کرده بود و ترس توي چشماش لونه کرده بود که ديدنش باعث مي شد يادم بره چي مي خوام بگم؟ ادامه دادم:- اونروز به اصرار کارگردانه منم تست دادم … حالا … حالا باهام تماس گرفتن گفتن براي تست بعدي برم …مامان دم مرز سکته بود … ولي بابا سعي کرد خونسرديشو حفظ کنه و گفت:- و اين يعني چه؟- يعني اينکه احتمالش هست قبول بشم … توي اون همه آدم … اين يه شانسه … بهتر از بيکاريه …بابا موهاي جوگندمي و پرپشتش رو چنگ زد و آه کشيد … دلم ريش شد … سريع گفتم:- ولي بازم اگه شما نخواين نمي رم …چند لحظه اي در سکوت سپري شد … مامان به خودش اجازه نمي داد تا وقتي که بابا نظري نداده حرفي بزنه … ولي مشخص بود حالش بده … بابا بالاخره سکوتو شکست و گفت:- نظر خودت چيه؟کف دستامو ساييدم به هم … کار سختش همين بود که خودم بخوام نظر بدم … يه کم فکر کردم و با من من گفتم:- نمي دونم … شايد … خوب … فکر مي کنم بد نباشه …- مي دوني زندگي عاديت رو از دست مي دي؟- بله …- مي دوني آدماي مشهور چه سختي هايي مي کشن؟- بله …- بازم نظرت مثبته …- به خدا بابا اگه يه کار ديگه برام پيدا شده بود محال بود حتي بهش فکر کنم … ولي حالا مي گم شايد قسمت اين باشه …- کي بايد بري واسه تست بعدي؟- فردا صبح …بازم بابا آهي کشيد و گفت:- با هم مي ريم … شايد به قول تو قسمت اينه …مامان با بغض گفت:- جهانگير …بابا دست مامانو گرفت و گفت:- هنوز چيزي معلوم نيست خانم …- ولي … من نمي خوام بچه ام بيفته سر چشم … خودت هم مي دوني که چه بلاهايي ممکنه سرش بياد ….- زبونتو گاز بگير خانوم … توکل مي کنيم به خدا … منم به چند تا جاي ديگه مي سپارم … اگه هيچ کاري پيدا نشد ديگه نمي شه با خواست خدا جنگيد …از جا بلند شدم … بغض کرده بودم … من مي خواستم اونارو راضي کنم … نمي خواستم باعث نگرانيشون بشم … ببخشيدي گفتم و استکان چايي رو گذاشتم روي ميز و رفتم توي اتاقم … ترجيح مي دادم توي اتاقم بمونم تا صبح بشه … نمي خواستم چهره هاي نگران و ناراحتشون رو ببينم …صبح ساعت هشت حاضر شده بودم … بابا هم لباس پوشيده و منتظر من بود … دو تايي با بدرقه چشماي پر از نگراني مامان خداحافظي کرديم و رفتيم … بابا يه پرايد دودي داشت … با ماشين تا اونجا حدود نيم ساعت راه بود … البته اگه به ترافيک نمي خورديم … هر دو سکوت کرده بوديم و اخماي بابا حسابي در هم بود … منم داشتم ناخنامو مي جويدم … جلوي موسسه که رسيديم بابا ماشينو پارک کرد و با هم رفتيم تو … اينبار برعکس سري قبل استرس گرفته بودم … شايد چون اون دفعه اصلا قصد نداشتم بازيگر بشم ولي اين سري يه کم بهش اميد داشتم … منشي همون خانومه بود … با ديدن ما اخم کرد و گفت:- بفرماييد …دوست داشتم فحشش بدم ولي ملاحظه حضور بابا رو کردم و با اخم و تندي گفتم:- مشرقي هستم … براي تست مجدد اومدم …با حيرت نگام کرد و گفت:- شما؟- پ ن پ مادر بزرگ شما …بابا بازومو فشرد و با تحکم گفت:- توسکا!!!بعد رو به خانومه گفت:- خانوم ما بايد کجا بريم؟منشيه همونطور که با دهن باز به من نگاه مي کرد اشاره به همون در کرد … خواستيم بريم سمت در که سريع گفت:- تشريف داشته باشين … از ساعت نه تست مي گيرن … يه ربع ديگه …نگاه کردم به سالن … چه عجب! چند تا مبل گذاشته بودن اونجا … خبر نداشتم طناز چي کار کرده؟!! قرار بود روز بعدش بياد اينجا … اصلا ديگه ازش نپرسيدم چي شد … من کي بهش زنگ مي زدم که بار دومم باشه؟!! ولي خداييش اگه کارم جور شد دست اونم يه جوري بند مي کنم … اين شغلو از اون دارم … چه خوش خيالم من!!! کو شغل؟ در باز شد و يه دختره با مامانش اومدن تو و يه راست رفتن سمت منشيه … عجب جيگري بود! چشماي درشت و کشيده سبز داشت با پوست برنزه و موهاي بلوند … منشيه حرفي که به من زده بود رو به اونم زد … اونا هم اومدن نشستن … تا ساعت نه سه نفر ديگه هم اومدن و شديم پنج نفر … يکي از يکي خوشگل تر بودن … من بين اينا شانسي نداشتم … البته قشنگ بودم ولي نه ديگه تا اين حد!! مشخص بود پنج نفر به قول خودم رفتن واسه فينال … کم مونده بود به بابا بگم پاشو بريم منصرف شدم … ولي دندون سر جيگرم گذاشتم. بالاخره ساعت نه شد و خانومه گفت:- خانوم مشرقي بفرماييد داخل …با بابا بلند شديم … بابا پرسيد:- منم برم تو ايرادي نداره …دختره پوزخندي زد و گفت:- اگه دخترتون هول نمي کنن ايرادي نداره …بابا که فهميد يارو يه چيزيش مي شه با اطمينان گفت:- دخترم اگه قرار بود هول بشه الان اينجا نبود …الهي دهنتو طلا بگيرم يه روزي بابا … دو تايي با هم رفتيم تو … اووه چه خبر بود اينجا!!! دکور همون بود … ولي آدماي پشت ميز شده بودن هشت نفر … يه دست مبل هم يه گوشه چيده شده بود … کم کم داشتم هل مي شدم به فيلمبردار يه صدابردار هم اضافه شده بود … شهريار با ديدن ما ايستاد و با لبخند گفت:- سلام … خيلي خوش اومدين خانوم مشرقي …چه منو يادش مونده بود!!! دوباره يادم افتاد سلام نکردم … بابا هم مثل من شوکه شده بود … به همه سلام کرديم و يه گوشه ايستاديم … شهريار گفت:- خب خانوم مشرقي بهتون تبريک مي گم که به مرحله دوم رسيدين …. انگار شانس با شما که علاقه اي به بازيگري نداشتين بيشتر يار بوده …زل زدم توي چشماي خاکستريش و گفتم:- اينطور به نظر مي رسه …لبخندي زد … اشاره به صندلي هاي راحتي کرد و گفت:- بفرماييد بشينيد خانوم مشرقي … شما هم همينطور آقاي …سريع گفتم:- پدرم هستن …شهريار گفت:- بله بله … خيلي خوشبختم … بفرماييد آقاي مشرقي …بابا هم تشکري کرد و هر دو نشستيم … شهريار اشاره اي به جمع کرد و گفت:- ديگه بهتره جمع رو بهتون معرفي کنم … شايد همکار شديم … اگه هم نشديم مطمئن باشين شما که تا اينجا اومدين هميشه شانستون براي بازيگر شدن بالاست …گيج و گنگ نگاش کردم و اون شروع به معرفي کرد:- کارگردان اثر که معرف حضورتون هستن … آقاي صدري … ايشون هم فيلمنامه نويس ما آقاي شکوهي … خانوم مديري گريمور حرفه اي ما هستن …اصلا نمي فهميدم داره چي مي گه … برام مهم نبود کي به کيه … مي خواستم زودتر تستم رو بدم و برم … همه رو معرفي کرد ولي هنوز نمي دونستم خودش اونجا چي کاره است … آقاي صدري سوال ذهنمو جواب داد:- اين شهريار گل هم … تهيه کننده ماست … که با وجود جوونيش خوب تونسته گروه رو ساپورت کنه …دهنم باز موند … پس بچه مايه داره!!! از اونا که نمي دونن پولاشونو چه جوري بايد خرج کنن … اينم زده تو کار تهيه کنندگي … باشه … خوش به حالش! ما که بخيل نيستيم خدا بيشتر بهش بده …شهريار با لبخند تشکر کرد و گفت:- خب و اما تست امروز …زل زدم توي دهنش … بابا هم با دقت و ريز بيني به همه اونها خيره شده بود … شهريار سرفه اي کرد و ادامه داد:- نقش امروزتون اينه که ما اين وسط يه ماکت قرار مي ديم … شبيه قبر … شما بايد نقش دختري رو بازي کنين که پدرش به تازگي فوت شده … و اون تازه فهميده … از قضا خيلي هم به پدرش وابسته است …يعني آسونتر از اين نقش نبود بدن به من؟!!! هر چند که از تصورش مو به تنم راست شد ولي مي دونستم که همين حالت بهم کمک مي کنه که راحت تر بازي کنم … با تاسف به بابا نگاه کردم که بهم لبخند زد … با ديدن لبخندش جون گرفتم … از جا بلند شدم و رفتم وسط … يکي از پسرها که فکر کنم مسئول تدارکات بود ماکت قبر رو به اشاره شهريار آورد گذاشت وسط … دوربين هم تنظيم شد … کنار ديوار ايستادم … چشمامو بستم زير لب اسم خدا رو صدا زدم … استرسم پر کشيد … دوباره شدم همون توسکا … چشم باز کردم و به چشماي منتظرشون گفتم:- من آماده ام …آقاي صدري سري تکون داد و گفت:- سه … دو … يک … اکشن …دوباره چشمامو بستم و اون لحظه رو تصور کردم … حس کردم هيشکي نيست … منم و يه قبر و يه قبرستون خالي و متروک … منم و دنيايي که ديگه بابايي توش نيست … چشمامو باز کردم چونه ام شروع کرد به لرزيدن …. يه قدم لرزون اومدم جلو … واقعا پاهام داشت مي لرزيد … با صدايي که اونم لرز داشت ناليدم:- بابا … ب …با … بابا …بغضم ترکيد … قدرت نداشتم خودم رو به اون قبر لعنتي برسونم … همونجا ايستادم و گفتم:- بابااااا … پاشو توسکا اومده …. بابا کار پيدا کردم …. به خدا پيدا کردم …. باباييييييي مگه غصه نمي خوردي که دخترت بيکاره … مگه از ناراحتي من ناراحت نمي شدي؟ آخر قلب کوچيکت طاقت نياورد؟ بابا …به زحمت خودم رو رسوندم به قبر … بدنم رو انداختم روي قبر … کل هيکلم داشت مي لرزيد کم مونده بود برم بپرم بغل بابا … زار زدم و گفتم:- بابااااااااا اين دنيا رو بدون تو نمي خوام …. بابا نفسم بالا نمي ياد … بگو که تو اون زير نيستي …. بابا تو از خواب زياد بدت مي يومد چرا اينقدر مي خوابي … کاش من اون زير بودم … کاش اينهمه خاک روي تن من مي ريخت نه روي دستاي مهربون تو نه توي چشماي پر مهر تو …. بابا باورم نمي شه … پاشو صدام کن وگرنه مي يام پيشت اين دنيا رو يه لحظه بي تو نمي خوااااام … بابااااااااااااااااابه ضجه افتاده بودم …- بابا من فقط سه روز رفتم شهرستاننن … کاش اتوبوسم چپ کرده بود … کاش تيکه تيکه شده بودم ولي وقتي مي يومدم اين خبرو بهم نمي دادن … باباااااااااا من با دسته گل و شيريني اومدم تو خونه …. ولي دسته گلايي ديدم که دورش ربان سياه بود … بابا اين حق نيست … خداااااااااااااااااا ….چنان خدا رو صدا زدم که فکر کنم شيشه ها لرزيد …- هميشه مي گفتي الهي قربونت برم … الهي فدات بشم … مي گفتم نگو … تو رو جون توسکا نگو … ولي مي گفتي … بابا آخرم فداي توسکاي ناچيز شدي … اين خاک ها همه اش تو سر من مي ريخت کاش … بابااااااااديگه نتونستم حرف بزنم … حنجره ام از جيغام مي سوخت …. شالم هم از سرم افتاده بود … خوبه موهامو بسته بودم وگرنه موهاي بلند و سياهم الان دورم ريخته بود و حسابي منو شبيه عزادار ها مي کردن … به هق هق و نفس نفس افتاده بودم … خواستم بازم عجز و ناله کنم که آقاي صدري با صدايي پس رفته گفت:- کات ….جون توي تنم نبود که بلند بشم … کسي کنارم نشست و شالم رو کشيد روي سرم … برگشتم به طرفش بابام بود … چشماش قرمز بود و معلوم بود از ضجه هاي من طاقت نياورده … دستشو محکم چسبيدم … دوست داشتم بغلش کنم … دوست داشتم عطر تنشو ببلعم … ولي جلوي اينهمه مرد درست نبود … جلوي خودمو گرفتم و ترجيح دادم فقط نگاش کنم … بعدا تلافيشو در مي آوردم. قسم خوردم ديگه به لحظه نبودش حتي فکر هم نکنم … خيلي زجر آور بود … صداي خانومي نگاه ما رو از هم جدا کرد:- خانوم مشرقي …سرمو بالا گرفتم … ليواني آب قند گرفته بود به سمتم … بابا ليوانو گرفت و آورد سمت دهنم … دستمو گذاشتم روي مچ دستش و اجازه دادم ليوانو بگيره سمت دهنم … چند قلپ که خوردم بهتر شدم و لبخند زدم … بابا ديگه طاقت نياورد و پيشونيمو بوسيد … صداي آقاي صدري بلند شد:- والا من عادت ندارم از کسايي که مي يان تست بدن تعريف کنم ولي در مورد شما! بي انصافيه اگه نگم که فوق العاده بودين …بلند شدم ايستادم و تازه فرصت کردم به بقيه نگاه کنم … بابا هم برگشت و نشست روي صندلي … همه با تحسين نگاهم مي کردن … شهريار پوفي کرد و گفت:- باور کنين اينقدر باورم شده بود که هي بر مي گشتم به باباتون نگاه مي کردم … انشالله که صد و بيست سال سايه اشون بالاي سرتون باشه … ولي همه اش با خودم مي گفتم نکنه اين موقعيت براتون پيش اومده که اينقدر طبيعي اجراش مي کنين …همه سراشون رو به نشونه تاييد تکون دادن و منم لبخندي به نشونه تشکر زدم … خدا رو شکر که خراب نکردم با اين استرسي که گريبانگيرم شده بود … شهريار رو به آقاي صدري گفت:- فکر نکنم نياز به تست دومي باشه … هست؟من نمي دونم اين چرا اينقدر تو سرش مي زد … اصلا به اين چه ربطي داشت؟ مگه انتخاب بازيگر هم با اينه؟ يه تهيه کننده است ديگه … اي بابا! آقاي صدري سري به نشونه نفي تکون داد و گفت:- نه لازم نيست …بعد به من نگاه کرد و گفت:- ما چهار تا تست ديگه هم مي گيريم … بعدش خبرش رو بهتون مي ديم …بابا اومد جلو سريع پرسيد:- چقدر طول مي کشه؟از عجله بابا هم من تعجب کردم هم آقاي صدري … آقاي صدري گفت:- عجله دارين آقاي مشرقي؟بابا سري تکون داد و گفت:- راستش جايي کار داريم … مي خوام ببينم اگه طول مي کشه بريم و بيايم …آقاي صدري نگاهي به ساعت کرد و گفت:- حدودا سه ساعت طول مي کشه …بابا گفت:- خيلي ممنون … پس ما تا سه ساعت ديگه بر مي گرديم …شهريار گفت:- آقاي مشرقي زود تشريف بيارينا … اگه دختر خانومتون انتخاب بشن بايد قرارداد بسته بشه …- بله بله … چشمبا بابا تشکر کرديم و زديم بيرون … چشمام چهار تا شده بود … ما کجا مي خواستيم بريم؟ نکنه بابا پشيمون شده بود؟! بابا از منشيه هم تشکر کرد ولي من يه کلمه هم نتونستم بگم … دختراي ديگه با ديدن قيافه من که پکر به نظر مي رسيدم و صورتم هم حسابي پف کرده بود و معلوم بود گريه کردم فکر کردن رد شدم و يه لبخند نشست گوشه لباشون … برام مهم نبود … فعلا فقط مهم بابا بود که داشت با عجله به سمت در خروجي مي رفت … تا رفتيم بيرون ديگه طاقت نياوردم و گفتم:- بابايي … کجا داريم مي ريم …بابا انگار تازه متوجه من شد … با لبخند برگشت به سمت من و گفت:- بيا که خدا برامون خواسته …- چي شده بابا؟!- ارحامي اس ام اس داد روي گوشيم …آقاي ارحامي رفيق شفيق چندين ساله بابا بود … فقط نگاش کردم تا ادامه بده و بابا هم ادامه داد:- بهش سپرده بودم کار پيدا کرد خبرم کنه … حالا مي گه توي شرکت برادرزاده اش يه کار خيلي خوب برات پيدا کرده … يه شرکت واردات صادراته … يه کم با خونه فاصله داره … ولي خب بهتر از بازيگري که هست … نيست؟و مردد نگام کرد … بابا فکر مي کرد من عشق بازيگري دارم و الان مي گم نه فقط بازيگري ولي خبر نداشت بهترين خبر رو بهم داده … لبخند پت و پهن زدم و گفتم:- اين عاليه بابا … کور از خدا چي مي خواد؟بابا لبخند آسوده اي زد نشست پشت فرمون و گفت:- پس بدو تا شرکت تعطيل نشده …نشستم کنار دستش … داشتم ذوق مرگ مي شدم … دوست نداشتم زندگي عاديمو از دست بدم … واقعا از روي ناچاري پناه آورده بودم به بازيگري … بابا هم که پيدا بود حسابي هيجان زده و خوشحاله گفت:- ارحامي خيلي از پسر برادرش تعريف مي کرد … مي گفت خيلي جنم کار داره و توي دو سه سال تونسته شرکتشو به جاهاي عالي برسونه … با اينکه سني هم نداره …توي دلم گفتم پس اين پسر برادر ديدن داره … بابا تعريف مي کرد و منم سر تکون مي دادم …. حقيقتا هر دو حسابي خوشحال بوديم.شرکت توي يکي از خيابوناي بالاي شهر بود … چه دم و دستگاهي هم داشت! نماي بيرونش و تابلوش که فوق العاده شيک بود … آب دهنمو جمع کردم که آويزون نشه و با بابا رفتيم داخل … شرکت بزرگ و پر تجملاتي که هر کس توش مشغول کاري بود … بابا به ميز خانومي نزديک شد و گفت:- سلام خانوم … ببخشيد با آقاي ارحامي کار داشتم …دختره بدون اينکه سرشو بلند کنه به ميز يه خانوم ديگه اشاره کرد راه افتاديم سمت ميز اون خانومه و بابا گفت:- دخترم … من با آقاي ارحامي کار داشتم … کجا مي تونم ببينمشون؟دختره سرشو آورد بالا … عينکشو روي بينيش جا به جا کرد و گفت:- وقت ملاقات دارين؟بابا سري تکون داد و گفت:- نه ولي منو عموشون معرفي کردن … خودشون مي دونن …دختر تلفن کنار دستشو برداشت و گفت:- اجازه بدين تا با منشيشون هماهنگ کنم …اووه ! تازه مي خواست با منشيش هماهنگ کنه … چند تا منشي داشت مگه؟!!! گوشي دستش کلي وقت موند ولي گويا طرف قصد جواب دادن نداشت … بالاخره گوشي رو گذاشت و گفت:- منشيشون جواب نمي ده … بريد طبقه بالا … اتاق سوم … اتاق آقاي ارحاميه … شايد منشي مرخصي ساعتي گرفته …تشکر کرديم و با بابا رفتيم بالا … کلي استرس رد کرده بودم و حالا بازم استرس اومده بود سراغم … کاش اينجا جور بشه … بابا به در کرم رنگ چند ضربه زد و وقتي کسي جواب نداد درو باز کرد و دوتايي رفتيم تو … يه سالن کوچيک ولي خيلي شيک پيش رومون بود … يه ميز هم کنارش بود که معلوم بود ميز منشيه … بابا رفت طرف ميز منشي … با اينکه کسي پشتش نبود … منم دنبال بابا رفتم … جلل خالق! روي ميز يه کيف لوازم آرايش ول شده بود و چند تا رژ لب و ريمل و رژ گونه ازش زده بود بيرون … يه آينه هم کنارش بود … بابا هم با ابروي بالا پريده نگاه به لوازم آرايشا کرد و گفت:- منشيه يادش رفته وسايلشو ببره گويا …خنده ام گرفت … لبخندي زدم و گفتم:- صداي آهنگ از کجا مي ياد بابا؟صداي آهنگ بلند ملايمي شنيده مي شد … بابا به در کنار ميز اشاره کرد و گفت:- گويا از داخل اتاق رئيس شرکت مي ياد …پوزخند نشست گوشه لبم … گفتم:- بريم تو … منشي که نيست … مي گيم منشيتون نبود ما هم اومديم داخل …بابا سري به نشانه موافقت تکون داد و دو تايي رفتيم سمت در … صداي موسيقي حسابي بلند بود … بابا چند ضربه به در زد ولي جواب شنيده نشد گويا نشنيد …. دوباره در زد ولي بازم جوابي نيومد … بابا دستگيره رو چرخوند و در رو باز کرد … با ديدن صحنه پيش رومون هر دو با هم سکته کرديم … خداي من!!!!! آقاي رئيس لم دادن بودن روي کاناپه جلوي ميزشون و يه دختر با تاپ و شلوارک خيلي کوتاه نشسته بود روي پاش و مشغول بوسيدن هم بودن … بابا سريع در رو بست … اونقدر سريع که نفهميدم دختره چه شکلي بود! يا پسره چه جوري بود! مچ دستمو گرفت توي دستش و با سرعت راه افتاد سمت در … گونه هام از خجالت گر گرفته بود … انگار مقصر من بودم … نمي دونم چرا آدم اينجور وقتا خيلي خجالت مي کشه … حتي وقتي با بابا مي نشستيم فيلم مي ديديم و مي رسيد به صحنه فيلمه با اينکه بابا سريع ردش مي کرد ولي بازم من آب مي شدم مي رفتم توي زمين … رفتيم از پله ها پايين … نه بابا چيزي مي گفت نه من … اون دو تا چطور جرئت کرده بودن توي شرکت همچين کاري بکنن؟! نمي ترسيدن يکي ببينه؟!! واي خدايا چه چيزا که ادم با چشم خودش نمي بينه! نشستيم توي ماشين و بابا راه افتاد … دو ساعت از زمان رفته بود … از روي مسير فهميدم داريم مي ريم سمت موسسه … بالاخره بابا سکوتشو شکست و گفت:- اصلا فکر نمي کردم ارحامي همچين آدمي رو به من معرفي کنه …لبمو با زبون تر کردم و گفتم:- به اون بيچاره چه ربطي داره؟ اون از کجا بايد مي فهميد پسر برادرش دله است …بابا آهي کشيد و گفت:- ترجيح مي دم بازيگر بشي تا اينکه بري توي همچين جاهايي کار کني … روح لطيف تو نبايد تحت هيچ شرايطي آزرده بشه …از خود بيخود خم شدم و گونه بابا رو محکم بوسيدم … بابا دستمو گرفت توي دستش و گفت:- ولي دخترم اگه اونجا هم قبولت نکردن غصه نخوريا … همه رو نسبت بده به قسمت …- نه بابا برام مهم نيست … بالاخره کار جور مي شه … آدم که تا آخر عمرش بيکار نمي مونه …بابا هم سري تکون داد و ديگه تا رسيدن حرفي نزديم … مي فهميدم چقدر حالش خرابه ولي هيچي نمي تونستم بگم تا حالش خوب بشه … يکيو مي خواستم تا حال خودمو خوب کنه …جلوي موسسه که رسيديم و ماشينو پارک کرديم دو ساعت و نيم گذشته بود … نيم ساعت بايد منتظر مي شديم … رفتيم داخل که ديدم هيچکدوم از اون دخترا نيستن … منشيه هم يه کتاب دستش گرفته بود و داشت مي خوند … با ديدن من پوزخندي زد و رو به من گفت:- بالاخره تشريف آوردين؟با تعجب گفتم:- چي شده؟- هيچي … برو تو منتظر توان …چقدر پرو بود … بيشتر از اينکه از حرفش شاد بشم از لحنش بدم اومد و خواستم چيزي بگم که بابا گفت:- به همين زودي تصميم گرفته شد؟- بله … بقيه همه خراب کردن گويا …- يعني دختر من پذيرفته شده؟منشيه سرشو کرد توي کتاب و گفت:- بله … بفرماييد داخل … يه ربعي هست که منتظر شمان …بابا نفس عميقي کشيد … با دست بين ابروهاشو فشار داد و رو به من گفت:- بريم تو دخترم …نمي دونم چرا خوشحال نبودم. شايد اگه يکي از اون دخترا پذيرفته شده بودن اينجا رو مي ذاشتن روي سرشون ولي من عين خيالمم نبود. درو باز کردم و رفتم تو … فقط آقاي صدري اونجا بود و شهريار … بقيه رفته بودن … با ديدن من هر دو از جا برخاستن و شهريار با روي گشوده گفت:- اومدين؟ ديگه مي خواستم بهتون زنگ بزنم …- شما که گفتين سه ساعت ديگه …- تستاي بقيه خيلي زود تموم شد … تبريک مي گم … اميدوارم همکاراي خوبي باشيم …تبريک؟! همکار؟! توسکا … اسمت رفت سر در سينماها … خدايا … اين چيزي بود که من مي خواستم؟!!! همه چيز چه زود اتفاق افتاد …. قرارداد با مبلغي باور نکردني بسته شد … بايد از هفته ديگه مي رفتم سر فيلمبرداري و دو هفته وقت داشتم تا فيلمنامه رو بخونم و کمي هم با گروه تمرين کنم … اين چه قراردادي بود؟ فيلمنامه نخونده بايد قبول مي کردم؟ مگه بازيگرا اول فيلمنامه نمي خونن؟ خودم جواب خودمو دادم:- خره! بازيگر … نه تو! تو که هنوز بازيگر نشدي … از نظر اينا تو الان بايد از خداتم باشه که تو فيلم يه آدم معروف بازي کني …تازه وقتي اسم همبازيمو گفت کف کردم ( بچه ها اينجا نياز به توضيحه که من اسم بازيگرا رو از خودم مي گم … دوست ندارم نقطه چين بذارم که هر کي پيش خودش يه حدس بزنه … پس کلا مي ريم تو کار خيالات) احسان نيرومند … خداي من!!!!! درسته که بازيگرا رو درست نمي شناختم ولي نه ديگه تا اين حد که سوپر استارارو هم نشناسم … بابا حتي يه لبخندم نزد … ولي بالاخره قرارداد بسته شد … ازم پرسيدن دوست دارم با اسم خودم معروف بشم يا اسم هنري براي خودم دارم … ولي گفتم با اسم خودم راحت ترم … بذار همه چي طبيعي باشه … حتي قيد کردم از گريم زياد هم خوشم نمي ياد که پذيرفتن … همه چي تموم شد … الکي الکي شدم بازيگر … الکي الکي داشتم معروف مي شدم … الکي الکي مي خواستم از توسکاي معمولي فرار کنم … الکي الکي …فيلمنامه راجع به دختري بود که اول فيلم پدرش فوت مي شه … و اون که جز پدرش کسيو نداشته تصميم مي گيره خودش گليم خودشو از آب بکشه بيرون … و تو اين راه اتفاقاي زيادي براش مي افته … تازه فهميدم تستي که دادم مربوط به قسمت اول فيلم بوده … توي اون دو هفته خونه ما تبديل شده بود به خونه ارواح … نه بابا حرفي مي زد … نه مامان … نه من …. من که همه اش فيلمنامه دستم بود و مي خوندم … اونا هم تو حال خودشون بودن …. يه شب که دور هم روي تخت نشسته بوديم و منم داشتم فيلمنامه رو مي خوندم مامان استکاني چايي ازقوري توي سيني براي بابا ريخت و گفت:- جهانگير … به نظرت به فاميل بگيم؟بابا آهي کشيد و گفت:- نه فعلا دست نگه دار … بذار ببينيم چي مي شه!يعني بابا هنوزم اميدوارم بود که من بيخيال اين کار بشم؟ ولي ما قرارداد بستيم … چي مي تونستم بگم؟ هيچي نگفتم و سرمو انداختم زير … بابا گفت:- توسکا …سريع نگاش کردم و گفتم:- جانم؟- يه سري چيزا هست که مي خوام بهت بگم …- بفرماييد بابا …- تو ديگه اين کارو قبول کردي … قرارداد بستي …فقط نگاش کردم … ادامه داد:- شايد از شش ماه ديگه اسمت و عکست بره سر در سينماها و بيلبوردهاي توي خيابون …- خب …- معروف مي شي … حالا مشهور يا محبوبش مشخص نيست … ولي معروف مي شي …سرمو تکون دادم … بابا ادامه داد:- ديگه مثل الان نمي توني راحت بري توي خيابون … رستوران … گشت و گذار … زندگي عاديت مختل مي شه ….- درسته بابا …- اما …نگاش کردم …. گفت:- دوست ندارم خودتو گم کني … يه قرارداد ميليوني الان باهات بسته شده … شايد بعدها بيشتر از اينم بشه …سريع گفتم :- بابا من هر چي دارم مال شماست …بابا تند نگام کرد که از حرفم پشيمون شدم و گفتم:- ببخشيد …- تو هر چي داري مال خودته … من هيچ وقت نمي خوام يه ريال ازپولي که تو بابتش زحمت مي کشي بياد توي زندگيم … همه اش مال خودته بابا … خوش و حلالت باشه … ولي مي خوام نگراني من و مامانت رو درک کني … توسکا نمي خوام عوض بشي … دوست ندارم وقتي يه عده با هيجان مي يان طرفت بهشون اخم کني … دوست ندارم وقتي يه پسر معمولي مي خواد بياد خواستگاريت اخ و پيف کني … تو بايد هميني باشي که هستي … هر بار که برات خواستگار مي يومد چي کار مي کردي بابا؟! خيلي خانوم مي يومدي جلوشون … پذيرايي مي کردي … با لبخند جوابشونو مي دادي … بعد عاقلانه فکر مي کردي و تصميم مي گرفتي … الان هم بايد همينطور باشي … تو هر چقدر که معروف بشي واسه بيرون از خونه هستي … توي اين خونه بايد توسکا باشي … هموني که بودي …سرم پايين بود و با ريشه هاي قالي روي تخت بازي مي کردم … حق رو به بابا مي دادم … اون و مامان بيش از اندازه نگران بودن … نگران فاميل … نگران سيل طرفدارايي که شايد پيدا مي کردم … و مهم تر از همه نگران آينده ام … نگران اينکه آيا ديگه تن به ازدواج مي دم يا نه … يا اينکه با کي ازدواج مي کنم … اونا ريز بين تر از من بودن و مي دونستن که ديگه زندگي دخترشون دستخوش تغييرات خيلي بزرگ شده … شايد من خيلي همه چيز رو ساده مي گرفتم …. به بابا نگاه کردم و گفتم:- بابا …. من هيچ وقت عوض نمي شم … قول مي دم هيچ وقت خودمو گم نکنم … از خدا مي خوام که اگه قراره مغرور بشم و توسکارو فراموش کنم خودش يه جوري منو از اين راه دور کنه … اگه هم روزي اينجوري شدم شما بهم تذکر بده بابا … ولي خوب مي دوني که توسکا هيچ وقت تحت هيچ شرايطي خودشو بالاتر از بقيه ندونسته … پس از اين به بعدم نمي دونه … مگه نه اينکه من دانشگاه تهران قبول شدم و بقيه دختر پسراي فاميل همه رفتن دانشگاه آزاد و غير انتفاعي و پيام نور … آيا هيچ وقت شد باهاشون سرد بشم يا خودمو بگيرم و کلاس بذارم؟ بابا شما دخترتو خوب مي شناسي … هميشه خاکي بودم از اين به بعدم خاکي مي مونم … خوب مي دونم که دشمن و حسود زياد پيدا مي کنم همينطور که تا الان داشتم ولي قسم مي خورم که با اونا هم اينقدر خوب و مهربون باشم تا دلشون باهام مهربون بشه … قول مي دم بابا …بغض کردم و چونه ام شروع کرد به لرزيدن … بابا سرمو در آغوش کشيد و در حالي که پيشونيمو مي بوسيد گفت:- مي دونم دخترم …. مي دونم …مامان داشت با گوشه شالي که روي سرش بود اشکاشو پاک مي کرد … آخه اين چه شغلي بود که داشت اشک همه مون رو در مي آورد؟ شيطونه مي گفت بزنم زير همه چي … ولي … براي فسخ قرارداد بايد هزينه هنگفتي مي دادم … آخه از کجا؟ اصلا … اصلا فقط همين يه فيلمو بازي مي کنم … بعد ديگه بيخيال بازيگري مي شم …. اما … اگه بازم کار گيرم نيومد چي؟ حسابي گيج شده بودم … از جا بلند شدم … بابا که فکر کرد ناراحت شدم گفت:- کجا مي ري بابا؟آهي کشيدم و گفتم:- مي رم دو رکعت نماز بخونم بابا … بلکه دلم آروم بشه … مي خوام توکل کنم به خود خدا …بابا لبخندي زد و گفت:- التماس دعا بابا …زمزمه کردم:- محتاجيم به دعا …رفتم داخل خونه … وضو گرفتم و سجاره امو پهن کردم …زياد نماز خون نبودم … نه اينکه نخونم … ولي هميشه يک در ميون مي خوندم … بيشتر وقتايي که کارم گير مي افتاد و ماه رمضونا … چادرمو سر کردم و نشستم سر جا نماز … خيلي حرفا داشتم که با خدا بزنم … اميدم فقط به اون بود … اگه خدا نگاشو يه لحظه ازم مي گرفت بدبخت مي شدم … حالا حالاها بهش نياز داشتم …___________

ماشينو توي پارکينگ پارک کردم … تا حالا تنها بهشت زهرا نيومده بودم ولي اينبار مجبور شدم … خوبه بابا ماشينشو داد بهم … شالم رو توي آينه ماشين مرتب کردم کيفمو برداشتم و رفتم پايين … اولين روز کاري! عوامل فيلمبرداري رو راحت ديدم … قطعه خيلي خلوتي بود و اکثر قبرها تازه کنده شده و خالي بودن … از بينشون رد شدم تا رسيدم به گروه … اولين کسي که خودشو رسوند به من شهريار بود … چه تيپايي هم مي زد بي شرف! يه تي شرت جذب مشکي تنش بود که روش چند بيت شعر از حافظ با رنگ سفيد خطاطي شده بود و يه شلوار چسبون مشکي رنگ و کفشاي اسپرت … با رويي گشاده ازم استقبال کرد و گفت:- دقيقا سر وقت رسيدين خانوم مشرقي … بفرماييد … بايد برين داخل اون ماشين براي تعويض لباس و گريم … راستي ديگه مشکلي با فيلمنامه ندارين ندارين؟! فيلمنامه نويس و بازيگردانمون مي تونن همه جوره ساپورتتون کنن اگه سوالي داشتين رودربايستي رو بذارين کنار …همين جور يه ريز فک مي زد و با دستش منو راهنمايي مي کرد به سمت ماشين هايسي که يه کنار پارک شده بود … وقتي حرفاش تموم شد گفتم:- نه مشکلي ندارم … ممنون … توي همون جلسات تميرين اشکالاتم رو رفع کردم …چند جلسه اي تمرين کرده بوديم با بقيه عوامل … جلسات فيلمنامه خواني و اينا … که توي همون روزا ايرادهامو برطرف کرده بودم … در هايس رو باز کردم و رفتم بالا … همون خانومي که روز تست ديده بودمش با يه آقا داخل ماشين بودن … خانومه که تقريبا سي ساله مي زد با رويي گشوده گفت:- سلام خانومي … اومدي بالاخره؟ بيا … بيا بشين که وقت نداريم زياد …نشستم روي يکي از صندلي ها … بيچاره ها از بي جايي مجبور بودن کجا کار کنن … تند تند يه چيزايي رو که يا خنک بود يا زبر يا زيادي نرم مي کشيد روي پوست صورت من … مرده هم نظر مي داد … طاقت نياوردم و گفتم:- مگه قرار نبود من گريم نشم …زنه لبخندي زد و در همون حال که کارشو مي کرد گفت:- منم گريمت نمي کنم عزيزم … دارم متعادل سازي مي کنم …متعادل سازي ديگه چه صيغه ايه؟!!! شايد از چشمام فهميد متوجه نشدم که گفت:- يعني اينکه فقط نواقص رو برطرف مي کنم …. اگه لکي چيزي هست از بين مي برم … چاله چوله ها رو صاف مي کنم …وا! انگار داره در مورد خيابون حرف مي زنه! چاله چوله کجا بود … پوست من به اين سفيدي و صافي … ادامه داد:- الان يعني داري مي ري سر خاک بابات … بايد رنگت پريده مايل به زرد باشه … چشماي بي روح. حال نزار … من اين چيزا رو تغيير مي دم وگرنه مطمئن باش آقاي صدري اصلا اجازه تغيير چهره رو توي بازيگرا به ما نمي ده … مي گه هموني که هست بايد بمونه … توام صورتت خدا رو شکر مشکل زيادي نداره فقط چون هوا گرمه اين پودرا رو مي زنم که اگه عرق کردي پوستت توي فيلم برق نزنه … اونوقت انگار روي پوستت اکليل ريخته و خيلي مسخره مي شه …سرمو تکون دادم … اينبار ديگه فهميدم منظورش چيه … توي کمتر از نيم ساعت کارش تموم شد و رفت که برام لباس بياره … يه آينه کوچيک اونجا بود … برش داشتم تا خودمو نگاه کنم … زياد فرقي نکرده بودم … انگار بار اول بود داشتم خودمو مي ديدم … يه جفت چشم مشکي کشيده …. چشمام درشت نبود ولي عجيب کشيده بود … خمار و کشيده تا نزديک شقيقه … با مژه هاي پر پشت و وحشي که چشمامو هم وحشي نشون مي دادن … يه جفت ابروي کموني و هلالي شکل درست بالاي چشم هام … مشکي مشکي … مامانم بعضي وقتا دختر شرقي صدام مي کرد … چون چشم و ابروم و موهام زيادي مشکي بود … پوستم نه زياد سفيد بود نه سبزه … گندمي مايل به سفيد … خدا رو شکر روشن بود … از پوست تيره خوشم نمي ياد … دماغ متناسب ولي سر بالا … نه بزرگ بود نه خيلي عروسکي و کوچيک … لبام هم معمولي بود … حالت قشنگي داشتن ولي زيادي قلوه اي نبودن … صورتم تقريبا گرد بود و قشنگ تر از همه اينا موهام بودن … حالت موهام فر درشت بود و رنگش پر کلاغي … از بچگي هم کوتاهش نکرده بودم چون بابا اجازه نمي داد و تا پايين تر از کمرم مي رسيد … صورت قشنگي داشتم … خاص و تو دل برو … بابا حق داشت صدام کنه خورشيد … چهره ام مينياتوري بود شبيه نقاشي هاي که از خورشيد مي کشن … خب بسه ديگه زيادي از خودم تعريف کردم … الانم که حسابي سفيد شده بودم عين ماست! در ماشين باز شد و خانومه اومد تو … کاش مي فهميدم اسمش چيه حداقل که هي نخوام صداش کنم خانومه …. همون جمله معروف رو به کار بردم و گفتم:- خانوم …سريع گفت:- مديري هستم … ولي تو منو فريبا صدا کن … دوست ندارم فاميليمو بگي … همه خانوما اينجا منو فريبا صدا مي کنن …- باشه .. فريبا جون من بايد چي بپوشم؟يه دست مانتو شلوار تقريبا کهنه گرفت به سمتم و گفت:- بيا اينا رو بپوش عزيزم ….با حالت چندش گفتم:- لباساي يه نفر ديگه رو ؟چند لحظه نگام کرد و بعد غش غش خنديد و گفت:- نه بابا! اينا رو خياط گروه برات طراحي کرده … تازه دوخته شده …- پس چرا اينقدر کهنه است؟و در همون حال مشغول زير و رو کردن لباس شدم … با لبخند گفت:- لباسي که الان تنت مي کني بايد کهنه باشه … اينا اينجوري طراحي شده … پارچه هاش چند بار شسته شده …- اندازه هاي منو از کجا مي دونسته؟- اندازه هاتو که نمي دونست ولي چون توي اين سکانس زياد مهم نبود چي مي پوشي روي اندازه ها ظريف نشديم … همينجور با حدس و گمان دوخته شد ولي انشالله از سکانساي بعدي اندازه هاتو مي گيره که ديگه بدونه بايد چي کار کنه …سري تکون دادم و وقتي اون رفت بيرون لباسا رو که يه مانتو شلوار و يه مقنعه بود پوشيدم … اينقدر بي ريخت بود که خجالت مي کشيدم برم بيرون …دوباره فريبا اومد تو و نگاهي به سرتاپام کرد … يهو دستشو آورد جلو و يه تيکه موهامو از مقنعه کشيد بيرون و گفت:- اينجوري بهتره …اعتراض کردم:- يعني بابام مرده!- براي همين مي گم اينجوري بهتره! تو که وقت درست کردن مقنعه اتو نداشتي … يعني خودش رفته عقب … حيف اين موهاي خوشگلته! صورتتو دو برابر جذاب مي کنه …. بذار اين يه تيکه کوچولو بيرون باشه …دوباره از توي آينه نگاهي به خودم انداختم … بد نشده بود … من که دختر با حجابي نبودم که حالا بهم بر بخوره … خودم که بيرون مي رفتم بيشتر از اينم موهامو بيرون مي ذاشتم … سرمو تکون دادم و گفتم:- اوکي … بريم؟- بريم که همه منتظر توان …دو تايي رفتيم بيرون اول از همه شهريارو ديدم … نمي دونم چرا اينقدر به چشم من مي يومد اين بشر … شايد چون از بقيه پسراي اونجا يه سر و گردن سر بود … آقاي صدري اومد طرفمون که سريع سلام کردم. جوابمو داد حالمو پرسيد و گفت:- آماده اي …چه جمعيتي اونجا بود … کاش خراب نکنم … سعي کردم خونسرد باشم و گفتم:- بله آماده ام …تند تند مشغول توضيح دادن شد … از کجاها بايد حرکت کنم … چه جوري بايد راه برم … کجا بايد چي بگم … تن صدامو کجا بالا ببرم کجا پايين بيارم … چه زماني بيفتم روي قبر … کي خاکارو مشت کنم … کي بزنم تو سرم … هي گفت و گفت و گفت … و من موندم چرا اينقدر زود حرفاشو مي فهميدم و تو ذهنم ثبت مي شد … انگار هوشم تو اين مورد خيلي بالا بود … حرفاش که تموم شد نگام کرد و گفت:- فهميدي؟سرمو تکون دادم و گفتم:- کاملاًبا تعجب گفت:- همه اشو متوجه شدي؟- بله …با ترديد گفت:- مي خواي يه بار تمريني برو … بعد فيلم مي گيريم …- نه … به نظر خودم که لازم نيست … مي دونم که مي تونم …- باشه … ببينم تو چند تا برداشت مي توني اين سکانسو اونجوري که من مي خوام درش بياري.سرمو تکون دادم و اونجايي که بايد شروع مي کردم ايستادم … با فرياد آقاي صدري توي ميکروفون همه رفتن سر جاهاشون و آماده شدن … شهريار روي يه صندلي کنار آقاي صدري نشسته بود و داشت خودشو باد مي زد … تا متوجه نگام شد سري تکون داد و چشماشو باز و بسته کرد … وا! انگار من نياز به تاييد اين داشتم … چه کارا! آقاي صدري توي ميکروفون فرياد زد:- صدا …يکي گفت:- رفت …دوباره گفت:- تصوير …يکي ديگه گفت:- تصويرم رفت …يه دختره اومد جلوي دوربين و روي چيزي که دستش بود ضربه اي زد و گفت:- برداشت اول …اينبار من آماده شدم و آقاي صدري فرياد زد:- حرکت …شروع کردم … برام خيلي آسون بود … به خصوص که اکثر ديالوگاش همونايي بود که موقع تست گفتم … انگار خوششون اومده بود از ديالوگاي من در آوردي من که گنجونده بودنش توي فيلمنامه… تغييراتشو همين حالا بهم اعلام کردن … فرق داشت با اون چيزي که خونده بودم … همين بهم اعتماد به نفس مي داد … اينقدر راحت نقشو اجرا کردم که تا کارم تموم شد و آقاي صدري فرياد زد:- کات …صداي دست زدن همه بلند شد … همه لباسام خاکي شده بود … آقاي صدري بهم نزديک شد و با چشماي گشاد شده از حيرت گفت:- دختر تو اعجوبه اي …کم بابا بهم اعتماد به نفس مي داد حالا اينم اضافه شده بود … لبخندي زدم و گفتم:- ممنون …ولي خداييش خودمم تازه داشتم پي مي بردم که تو اينکار عجيب استعداد دارم … آقاي صدري اعلام استراحت کرد تا بعدش بريم براي سکانس بعدي … همه از جلوم که رد مي شدن يا بهم لبخند مي زدن يا خسته نباشيد مي گفتن … منم جواب همه رو با روي باز مي دادم … اينا قرار بود بشن همکار من … اين فيلم يه پروسه 6 ماهه داشت … پس من شش ماه قرار بود هر روز اينا رو ببينم … بايد بيشتر مي شناختمشون … فعلا که فقط آقاي صدري و فريبا و شهريار رو مي شناختم … دوست داشتم يه جا پيدا کنم بشينم پاهام خسته شده بودن … صداي شهريار از پشت سرم بلند شد:- خانوم مشرقي عزيز … خسته نباشين … شاهکار کردين …برگشتم … چشماي خاکستري خوشگلش مي درخشيد … سري تکون دادم و گفتم:- ممنون لطف دارين …دو تا صندلي تاشويي که دستش بود رو باز کرد و گفت:- بفرماييد بشينيد … سر پا خسته مي شين …بعدم مشغول ريختن چايي از فلاسک کوچيکي که دستش بود شد … يه ليوان يه بار مصرف رو پر از چايي کرد و با يه شکلات داد دستم … گرفتم و تشکر کردم … با اينکه هوا خيلي گرم بود ولي بدجور هوس چايي کرده بودم … شهريار فلاسکو گذاشت کنار پاش و گفت:- شما مطمئني که قبلا جايي کلاس بازيگري نرفتي؟اين باز پسر خاله شد … به روي خودم نياوردم و گفتم:- نه … انتظار داشتم شما برام کلاس بذارين که نذاشتين …خنديد و گفت:- با مشورت گروه به اين نتيجه رسيديم که نيازي به کلاس ندارين … نواقصتون خيلي کمه و مي شه در حين کار برطرفش کرد …- آهان از اون لحاظبا خنده زل زد بهم و گفت:- خيلي جالبه که همکار شديم ولي هيچي در مورد هم نمي دونيم …حرف دل منو مي زد … ادامه داد:- من فقط مي دونم شما خانوم توسکا مشرقي هستي … بيست و دو سالته و تازه فارغ التحصيل شدي … همين …جرعه اي چاييمو مزه مزه کردم و گفتم:- همينم خيليه …باز شدم همون توسکاي غد … سري تکون داد و گفت:- باشه پس من خودمو معرفي مي کنم …وقتي سکوتمو ديد و گفت:- اسمم شهرياره … فاميلم نيازيه … فاميل منو فقط مي توني توي تيتراژ فيلما ببيني چون کسي منو به فاميل صدا نمي کنه به خواست خودم همه به اسم صدام مي زنن …تو ذهنم اومد مثل فريبا! چه اينجا همه با هم صميمين ….- فارغ التحصيل رشته مترجمي زبانم ولي خب اون کار ارضام نمي کرد براي همينم رو آوردم به تهيه کنندگي … مي تونم بازيگرم بشم ولي دوست ندارم … همين که پشت صحنه باشم و تلاش بچه ها رو جلوي دوربين ببينم برام بسه … اون هيجاني که مي خوام رو بهم مي ده …با صداي آقاي صدري که بچه ها رو فرا مي خوند مجبور شديم بلند بشيم و حرفاي شهريار هم نصفه کاره موند … هر چند که نيازي به تعريف بقيه اش نبود … اون چيزي که دو تا همکار بايد از هم مي دونستن رو ديگه مي دونستيم …اون روز همه پلان ها و سکانساي بهشت زهرا گرفته شد که توي همه اش هم فقط من بودم و يکي دو تا بچه گل و گلاب فروش … هيچ بازيگر ديگه اي نديدم … هوا داشت تاريک مي شد که پايان کار اعلام شد و بعد از خداحافظي از بقيه رفتم به سمت خونه … حسابي خسته شده بودم ….

**براي مامان و بابا دستي تکان دادم و سوار پژو دويست و شش سفيد رنگ شدم … با آخرين چک از قراردادم اين عروسکو براي خودم خريدم …. امروز روز اکران فيلم بود و قرار بود بازيگرا توي سالن اکران حضور داشته باشن … توي اين شش ماه خيلي سختي کشيدم … از اون چيزي که فکر مي کردم سخت تر بود ولي بالاخره تموم شد … هر کاري کردم مامان بابا باهام نيومدن … شايد دوست نداشتن دخترشون رو روي پرده سينما ببينن … ماشين رو توي پارکينگ پارک کردم و بعد از جوابگويي به استقبال فراوان نگهبان پارکينگ رفتم به سمت سالن … فکر کنم ديرتر از همه رسيدم … مامور جلوي در با ديدن من سلامي کرد و از جلوي در رفت کنار … دستي به پالتو و شالم کشيدم … عالي بود … همه رو تازه خريده بودم و مي دونستم که فوق العاده ام … در باز شد و رفتم تو … خداي من! چه جمعيتي توي سالن موج مي زد … يه دفعه نوري روي من افتاد و صداي تشويقاي کر کننده بالا رفت … نور فلش دوربين ها داشت کورم مي کرد … خب ديگه! هم کر شدم هم کور … اين اولين بار بود که با چنين تشويقي روبرو مي شدم … تا حالا کسي نه منو شناخته بود و نه ديده بود … سعي کردم لبخند بزنم … اين عکسا از فردا مي رفت روي جلد مجله ها … با لبخند راه افتادم به سمت جايگاه عوامل فيلم … دستي براي مردم تکون دادم و نشستم روي صندلي … شهريار با خنده کنار گوشم گفت:- به به خانوم معروف شدن ديگه تحويل نمي گيرن …خيلي با هم صميمي شده بوديم … اين گروه برام شده بود مثل خونواده ام … خنديدم و گفتم:- ا توام اينجايي؟- ببخشيد؟!! مي شه من نباشم؟خنديدم و گفتم:- نه … يعني منظورم اينه که کنار من نشستي …- اگه برات جا نگرفته بودم که الان بايد کف زمين مي شستي …اومدم جوابشو بدم که دوباره صداي دست و جيغ و سوت هوا رفت … نگام کشيده شد به سمت در سالن … احسان بود … هم بازيم در طول اين فيلم … خداييش پسر فوق العاده اي بود … اونم دستي براي جمعيت تکون داد و اومد سمت ما … صندلي کناري من خالي بود نشست و نفسشو با صدا داد بيرون … دستمو جلوي صورتش تکون دادم و گفتم:- سلام عرض شد آقاي نيرومند …برگشت به طرفم و گفت:- ا توسکا توام اينجايي …نگاهي به شهريار کردم … دوتايي خنديدم و گفتم:- ببخشيد؟!!! مي شد من نباشم؟خنده شهريار بلند تر شد و گفت:- به خدا اگه اين مردم باور کنن اين مريم توي فيلم به اين شيطوني باشه …- همون بهتر که باور نکنن بذار يه جو آبرو برام بمونه …شهريار و احسان با هم دست دادن و احسان گفت:- بذار بيان ازت مصاحبه کنن … خودت خودتو لو مي دي … منم لوت مي دم … مي گم که توي فيلمبرداري اين فيلم اشک منو در اوردي …احسان اوايل کار خيلي جدي بود و من حس کردم خودشو برام مي گيره … براي همين هم اينقدر اذيتش کردم و با زبونم نيشش زدم تا آدم شد … يه جورايي جز شهريار با هيچ کس صميمي نمي شد … بعدها شهريار بهم گفت کلا با هر کارگردان و تهيه کننده اي قرار داد نمي بنده و الان هم فقط به خاطر صميميتش با شهريار حاضر شده توي اين فيلم بازي کنه … اول ازش خوشم نيومد ولي کم کم فهميدم چه پسر خوبيه و کلا دير جوش بودن توي شخصيتشه … با رفتن فيلم روي پرده دوباره صداي دست و سوت بالا رفت … شهريار خواست حرفي بزنه که دستمو گرفتم جلوي صورتش و گفتم:- تو رو خدا هيچي نگو بذار فيلممو ببينم …با خنده گفت:- خوبه خودت بازي کردي …- ديدنش يه مزه ديگه داره … کاش يه ذره تخمه براي خودم اورده بودم …خنديد … ولي نه با مسخرگي … يه جورايي با محبت …. سعي کردم نگاش نکنم و به فيلم نگاه کنم … بلند شد و راه افتاد به سمت در خروجي … برام مهم نبود کجا مي خواد بره … وقتي خودم رو روي پرده ديدم اشکم داشت در مي اومد … باورم نمي شد! واقعا باورش برام سخت بود … يه کم که گذشت عين بقيه مردم محو فيلم و بازي خودم شدم … اصلا انگار من نبودم و يه نفر ديگه داشت بازي مي کرد … نمي دونم چقدر گذشت که شهريار برگشت نشست سر جاش و پاکتي رو گرفت به سمتم … برگشتم با تعجب نگاش کردم. همينطور که خيره بود روي پرده گفت:- بگير … فقط حواست باشه عکاسا نبينن داري تخمه مي شکني که برات بد مي شه …باورم نمي شد … بي اراده پاکت رو از دستش گرفتم و گفتم:- ديوونه !زل زده بودم بهش ولي نگاه اون به روبرو بود … زمزمه کرد:- حالا مونده تا ديوونگي هاي منو ببيني …چي مي گفت اين؟!!! آب دهنمو قورت دادم … سريع دستمو کردم داخل پاکت تخمه … تخمه ژاپني بود … عاشقش بودم … چند تا دونه برداشتم … مي خواستم تخمه بخورم بلکه بهت و حيرتم از رفتار و حرف شهريار رو بتونم باهاش بدم پايين …احسان سرشو جلو آورد و گفت:- چي مي خوري؟- تخمه …- چي؟!!!!- وا! برق گرفتت؟ مي گم تخمه …يه دفعه منفجر شد … سريع دستشو گرفت جلوي دهنش که صداي خنده اش عکاسا و فيلمبردارا رو نکشه اين طرف ولي چنان رفته بود روي ويبره که منم داشت خنده ام مي گرفت … گفتم:- چته؟!!!! نميري!از زور خنده حتي نمي تونست جواب منو بده … خوب خنديد و منم بيخيال به تخمه خوردنم ادامه دادم … وقتي خنده اش ته کشيد برگشت به طرفم و گفت:- به خدا خنده دارترين صحنه عمرمو ديدم … يه بازيگر بشينه توي اولين اکران فيلمش پاش تخمه بشکنه …- چشه؟! اين نشون مي ده من مردمي هستم … اهل کلاس گذاشتنم نيستم …دوباره رفت روي ويبره … مشتي حواله بازويش کردم که سريع گفت:- توسکا اينجا سر فيلمبرداري نيست … صد تا خبرنگار اين دور و اطرافن … حواستو جمع کن که سوژه مجله هاشون نشيم …بي اراده صاف نشستم و شالمو کشيدم جلو … خنديد و گفت:- گشت ارشاد که نيستن!چشامو درشت کردم زل زم توي چشماش و گفتم:- ببين … خودت دنده ات مي خاره که از من کتک بخوري …شهريار خودشو بهمون نزديک کرد و گفت:- چي شده بچه ها … بذارين ببينيم چه گندي زديم …تذکر شهريار باعث شد عين دو تا بچه تخس آروم بشينيم سر جامون و به پرده زل بزنيم … ديگه چيزي به آخر فيلم نمونده بود … امشب توي باغ شهريار مهموني بود … مهموني به افتخار اتمام پروژه … يه لباس مناسب تهيه کرده بودم و گذاشته بودم توي خونه … بايد زود مي رفتم خونه و کارامو مي کردم … با صداي شهريار کنار گوشم حواسم جمع شد:- عاشق اين سکانس از فيلمم …دوربين روي حالت کلوز آپ از صورت من بود و من داشتم به عشقم نسبت به احسان اعتراف مي کردم … البته قبلش احسان گفته بود و حالا منم داشتم از احساسم مي گفتم … اسم احسان توي فيلم … شهريار بود! غرق اون صحنه شدم … خداييش خيلي قشنگ بود … چشماي لبالب پر از اشک من … نگاه معصومم … لحن حرف زدنم …دستم روي دسته صندلي بود … يهو دستم داغ شد … نگاه کردم ديدم شهريار دستشو گذاشته کنار دستم و انگشتاشو توي انگشتام قفل کرده … قلبم تند تند مي زد … شهريار چرا اينجوري شده بود؟!! با انگشتاش داشت با انگشتاي دستم بازي مي کرد … هيچ حسي نداشتم … نه تنم داغ شده بود نه هيجان زده بودم … حسم انگار فقط ترس بود … مي خواستم هر طور شده دستمو از توي دستش در بيارم … نمي خواستم دستمو بگيره … مونده بودم چه خاکي بريزم توي سرم که خدا رو شکر فيلم تموم شد … چراغا روشن و صداي دست اوج گرفت … سريع دستمو از دستش خارج کردم … دوست نداشتم پيش خودش هيچ فکر ديگه اي بکنه … نمي خواستم نزديکيمون باعث به وجود اومدن هيچ سو تفاهمي بشه … شهريار براي من فقط يه همکار مهربون و دلسوز بود … همين! هيچ حس ديگه اي نسبت بهش نداشتم … حتي حس برادرانه که خيلي دخترا ازش دم مي زنن … رنگم پريده بود … کار شهريار منو وحشت زده کرده بود … سابقه نداشت همچين کاري بکنه … آب دهنمو قورت دادم و مثل بقيه ايستادم … شهريار يه جور عجيبي نگام مي کرد … سيل جمعيت مي يومد طرفمون … همه امضا مي خواستن و مي خواستن عکس بگيرن … اينکه اون شب چند تا پوستر فيلم امضا کردم و با چند صد نفر عکس گرفتم بماند! ولي هيچ وقت فکر نمي کردم يه روزي اينقدر راحت با افراد غريبه عکس بگيرم و از پخش شدنش هراسي نداشته باشم … بعد از خالي شدن سالن از جمعيت … شهريار دوباره قرار شب رو يادآوري کرد و همه رفتن تا حاضر بشن و بيان … داشتم توي سالن با سرعت مي رفتم سمت پارکينگ که کسي صدام زد … برگشتم …. شهريار بود:- توسکا …آب دهنمو قورت دادم …. چرا انقدر مي ترسيدم؟! چون هيچ وقت با پسري برخورد اينطوري نداشتم حالا اينقدر وحشت زده بودم … از عشق هراس داشتم … نمي خواستم عاشق هيچ کس بشم … شهريار اومد جلو و گفت:- شب که مي ياي؟سعي کردم خودم باشم … گفتم:- اگه بذاري برم خونه و حاضر بشم آره مي يام …- باغ منو بلدي؟! اگه مشکلي براي اومدن داري بگو تا خودم بيام دنبالت …اي بابا! حالا مي خواست ژان وار ژان بشه … لابد منم کوزتم که دلش برام سوخته … سرمو تکون دادم و گفتم:- نه مشکلي نيست خودم مي يام …- مطمئن؟!- شهريار حالت خوبه؟!!! مي گم مي يام ديگه …دستي توي موهاي خرمايي روشنش فرو کرد … لامصب موهاش خيلي خوش حالت بودن … لخت و تکه تکه … آهي کشيد و گفت:- باشه … پس مواظب خودت باش …دستي تکون دادم و بدون اينکه حرفي بزنم رفتم بيرون … سوار ماشين شدم و با سرعت رفتم سمت خونه …. نمي خواستم ديگه به شهريار و عملش فکر کنم …ساعت سه بعد از ظهر بود که رسيدم خونه … پنج شش ساعتي وقت داشتم واسه مهموني … بايد يه کم استراحت مي کردم … در خونه رو باز کردم و رفتم تو … اگه هوا سرد نبود حتما دست و صورتمو لب حوض مي شستم … همين که وارد خونه شدم از چيزي که ديدم سر جا خشک شدم … خداي من!!! همه فاميل اونجا بودن … عمو … عمه … دايي … خاله … با خانوما و شوهرا و بچه هاشون … حالا خوبه از هر کدوم فقط يکي داشتم … همه شروع کردن به دست زدن و جيغ کشيدن … پس فهميده بودن!!! قرار بود روز اکران فيلم خبرشون کنيم … اصلا يادم نبود … لبخند زدم … نبايد خستگيمو به پاي کلاس مي گذاشتن … تک تک جلو مي يومدن و مي بوسيدنم … همه هم شاد بودن … هم نبودن … نگاه عمو و دايي مثل مامان بابا نگران بود … نگاه دخترا پر از حسادت بود … پسرا اما همه خوشحال بودن … شاديشون هم واقعي بود به جز سام پسر عموم … سام بيست و پنج سالش بود و توي يه شرکت خصوصي کار مي کرد … توي دانشگاه نرم افزار خونده بود … زن عموم راه مي رفت مي گفت:- آقاي مهندس اينجا نشين … آقاي مهندس دورت بگردم … آقاي مهندسم فلان … آقاي مهندسم بهمان …حالمو به هم مي زد اينقدر که ازش تعريف مي کرد … خود سام پسر خوبي بود ولي اگه زن عمو مي ذاشت … مي فهميدم که سام هم از رفتار مامانش کلافه مي شه ولي اينقدر مقيد احترام به بزرگترا بود که صداش در نمي اومد … سپهر پسر خاله نازي که بيست سالش بود با يکي از پوستراي فيلمم اومد جلوم با ژست خنده داري زانو زد و گفت:- سوپر استار آينده يه امضا به اين حقير عطا مي فرماييد؟با خنده پوسترو از دستش گرفتم و پشتش نوشتم:- با آرزوي آينده اي روشن براي تو سپهر جان …و امضاش کردم و دادم دستش … سپهر پشتک زنان پوستر رو گرفت و رفت … اينقدر اداهاش با مزه بود که همه رو به خنده انداخته بود … رفتم بين بابا و عمو نشستم و دست بابا رو که روي دسته مبل بود گرفتم توي دستم … بابا لبخند مهربوني بهم زد و گفت:- چطور بود بابا؟يه بار پلک زدم و گفتم:- خوب بود … شما که افتخار ندادين …بابا آه کشيد و گفت:- سخته برام بابا … بهم فرصت بده …حق داشت … سرمو انداختم زير … همه اش تقصير من بود … عمو دستشو گذاشت زير چونه ام و گفت:- راضي هستي عمو؟توي چشماي عمو نگاه کردم … يه کم شبيه بابا بود … ولي نه زياد … مثل بابا مهربون بود … ولي نه به اندازه بابا … سري تکون دادم و گفتم:- شکر خدا خوبه عمو …- عمو حواست باشه … بد چيزايي از دنياي بازيگرا مي شنويم …بابا دخالت کرد و گفت:- دختر من تا الان ثابت کرده که با همه فرق داره …شروع شد! گوشه و کنايه … تو رو خدا بابامو عذاب ندين … طاقت ديدن چهره سرخ شده بابا رو نداشتم. از جا بلند شدم و به بهونه کمک به مامان رفتم توي آشپزخونه …. اصلا حواسم نبود که مامان توي پذيرايي نشسته کنار خاله و عمه … رفتم سر يخچال تا يه ليوان آب بخورم … گر گرفته بودم انگار … آب رو که خوردم مشغول باز کردن دکمه هاي پالتوم شدم … صداي سام از پشت سرم بلند شد:- تبريک مي گم دختر عمو …سرمو آوردم بالا … قدش يه سر و گردن … شايدم بيشتر … از من بلندتر بود … شانه هاي پهن … کمر باريک … مي شد بهش گفت خوش استيل … چشماي نه چندان درشت مشکي رنگ داشت با فک مستطيلي … پوستش هم گندمي و همرنگ پوست خودم بود … روي هم رفته قشنگ بود … با صداش به خودم اومدم و خجالت کشيدم از اينکه اينجوري زل زدم بهش:- حرف من جواب نداشت؟- چرا … چرا … مرسي ممنون … لطف داري …- چرا؟!!با تعجب گفتم:- چرا چي؟- چرا با زندگي خودت اين کارو کردي؟! مي دوني که ديگه آزادي نداري؟!نشستم روي يکي از صندلي هاي چوبي ميز نهار خوري کوچيکمون … ليوان آبم رو بين دستام فشردم و گفتم:- عشق بازيگري که اين چيزا حاليش نيست …پوزخندي زد و گفت :- هر کي ديگه جاي تو اين حرفو زده بود باورم مي شد … ولي تو از خواننده ها و بازيگراي امروزي بدت مي يومد … يادته يه روز مي خواستيم بريم کنسرت نيومدي؟ هر وقت هم که مي خواستيم بريم سينما يه جوري مي پيچوندي …اخم کردم و گفتم:- خب حالا که چي؟- من فقط پرسيدم چرا؟- دليلش به خودم مربوطه …با صدايي ناله مانند گفت:- توسکا …نفسم رو با صدا بيرون دادم. اون بيچاره چه گناهي داشت؟ من دلم از بقيه گرفته بود. گفتم:- ببخشيد … ولي باور کن دلايل خودمو دارم … کاملا خصوصي …يه دفعه زن عمو اومد تو و گفت:- ا مهندسم اينجايي مامان؟ داشتم دنبالت مي گشت قربون اون قد و بالات برم …بعد برگشت سمت من و گفت:- خداييش توسکا … پسرم خوش قد و بالا نيست؟!!! براي مدلينگ بهش پيشنهاد دادنا ولي زير بار نرفت …سام با اعتراض گفت:- مامان !!!!پوزخندي زدم و گفتم:- اِ … چه خوب! خب قبول کن سام … مدل ها راحت تر مي تونن بازيگر بشن …زن عمو معني حرفمو خوب فهميد … پشت چشمي نازک کرد و گفت:- بريم بيرون سام …سام گفت:- شما برو منم الان مي يام …زن عمو غر غر کنان رفت بيرون … عادت نداشتم ازش بخورم … همه اش مي خواست با بالا بردن پسرش منو تحقير کنه … حالا هم که من معروف شده بودم بيشتر لجش گرفته بود … نمي دونم چرا فقط با من اينقدر لج بود … با بقيه دختراي فاميل خيلي هم خوب بود و حتي باهاشون شوخي مي کرد … ولي من بدبخت اگه شانس داشتم! راهمو گرفتم که برم از آشپزخونه بيرون … داشتم از کنارش رد مي شدم که مچ دستمو گرفت. به ناچار برگشتم طرفش … گفت:- از حرفاي مامان که ناراحت نمي شي؟نخير بنده چوب خشکم! سرمو تکون دادم و گفتم:- مهم نيست …دوباره خواستم برم که دستمو فشار داد و گفت:- توسکا …اي بابا … حالا اينم ول کن نيستا! گفتم:- بله؟!- خيلي چيزا مي خواستم بهت بگم … اما … ديگه … ديگه فکر نکنم بتونم بگم … اين حرفاي نگفته ديوونه ام مي کنه …بي توجه به منظورش گفتم:- خب بگو …آب دهنشو قورت داد و گفت:- ديگه نمي شه … خراب کردي همه چيو توسکا … کاش حداقل قبلش به من مي گفتي …- چي مي گي سام؟ من چيو خراب کردم؟ اختيار زندگي خودمو هم ندارم؟دستمو ول کرد … هر دو دستشو کشيد توي موهاش و گفت:- نمي دونم … نمي دونم بهت چي بگم … گفتم که خيلي چيزا …مينو اومد تو … دختر عمه ام بود … بيست و يک سالش بود و دانشجو … با ديدن من و سام پوزخندي زد و گفت:- ببخشيد مثل اينکه مزاحم شدم …بعدم کينه توزانه ترين نگاهشو به من انداخت و رفت بيرون … نمي دونم چرا دلم شکست … نشستم روي صندلي … بغضم گرفت … چونه ام شروع کرد به لرزيدن … صداي سام بلند شد:- توسکا …صورتمو گرفتم بين دستام … بغض آلود ناليدم:- خسته شدم سام … چرا همه از من بدشون مي ياد؟سام دستمو کشيد و گفت:- هي هي هي … چي مي گي تو؟ حسودي چهار تا دختر اشکتو در آورده؟ تو رو محکم تر از اين حرفا مي دونستم!تو چشماش نگاه کردم و گفتم:- ولي هر آدمي تا يه حد کشش داره … چرا ؟ چرا اينهمه کينه دارن …- چون تو از همه اشون بهتري … و البته مينو يه دليل ديگه هم داره که بهتره تو ندوني …مي دونستم … مينو به سام علاقه داشت و اينو همه مي دونستن … ولي به روي خودم نياوردم و گفتم:- کي گفته من از اونا بهترم؟!- بيا از من بپرس … تو از اونا قشنگ تري … موفق تري … تا همين الان به خاطر رشته ات دانشگات و يه سري چيزاي ديگه چشم نداشتن ببيننت … مي خواي الان که با احسان نيرومند هم بازي شدي قربون صدقه ات برن ؟از طرز صحبت کردنش خنده ام گرفت … چند قطره اشکي که ريخته بود روي صورتم رو پاک کردم … گفت:- خب حالا که خنديدي بگو ببينم … قصدت واسه آينده ات چيه؟آهي کشيدم و گفتم:- نمي دونم … خودمم نمي دونم …- لابد مي خواي با يه بازيگر عين خودت ازدواج کني ديگه … نه؟سريع سرمو آوردم بالا و نگاش کردم … سرشو انداخته بود پايين و مشغول بازي با نمکدون هاي روي ميز بود … اين چش شده امروز؟!!!!بالاخره بايد يه جوابي بهش مي دادم ديگه … بذار اگه فکر و خيالي پيش خودش کرده دود بشه بره هوا … درسته که سام پسر خيلي خوبيه … درسته که توقعات منم خيلي بالا نرفته که حالا ديگه سام رو قبول نداشته باشم … چه بسا که اگه روزي خواستم ازدواج کنم سعي مي کنم حتما با يه پسر معمولي ازدواج مي کنم … اما قبول کردن زن عمو به عنوان مادر شوهر توي عقلم هم نمي گنجيد … بميرم بهتره از اين خفت! زل زدم توي چشماش و قاطعانه گفتم:- کي گفته من اصلا مي خوام ازدواج کنم؟!!! وقتي وارد اين حرفه شدم … وقتي قبول کردم بازيگر بشم دور ازدواجو واسه هميشه يه خط قرمز کشيدم …سام با چشماي گشاد شده گفت:- جدي نمي گي!- چرا اتفاقا خيلي هم جدي دارم مي گم …- ولي … چرا؟!!!اه ! حالا امروز هي چرا چرا مي کنه واسه من! بيخيال شو ديگه تا يه جيغ بنفش نکشيدم … گفتم:- واسه اينکه شوهر بدبخت من حق داره يه زندگي آروم داشته باشه … من ديگه نمي تونم زندگي آروم براش بسازم … همه اش ممکنه توي سفر باشم … براي فيلمبرداري به شهرهاي مختلف برم …. يه شام ساده بخواد بيرون از خونه با من بخوره بايد سه ساعت صبر کنه تا من امضا دادنم تموم بشه … وقت و بي وقت بايد صداي زنگ خونه مون توسط طرفدارا به صدا در بياد … اين يه زندگي عادي براي اون بنده خدا نيست … بفهم سام!اينو گفتم و بلند شدم رفتم بيرون از آشپزخونه … حتي بهش مهلت دفاع هم ندادم … مامان با ديدن من اومد سمتم و گفت:- براي شام مي خوام پلو مرغ با خورش فسنجون بپزم … خوبه به نظرت مامان؟!!پيدا بود حال خوبي نداره ها …. وگرنه براي چنين مهموني از صبح غذاهاش آماده روي گاز قل قل مي کرد … لپشو بوسيدم و گفتم:- هر جور خودتون صلاح مي دونين … من که نيستم امشب …- وا خدا مرگم بده! کجايي؟!!!- مامان من! شما که خبر داشتين من امشب مهموني دعوتم به مناسبت اکران فيلممون …- توسکا برو کنسلش کن …. خوب نيست جلوي عمو و داييت و بقيه براي شام از خونه بري بيرون … اونا الان آخوندن و معطل دعا که تو يه کاري بکني پشت سرت حرف در بيارن …- خودم مي دونم مامان … ولي چي کار کنم؟! من قول دادم … نمي شه نرم …- کار نشد نداره …بازوي مامان رو که مي خواست بره سمت آشپزخونه کشيدم و يه جوري که توجه کسي جلب نشه در گوشش گفتم:- مامان … مجبورم که برم … حرف پشت سر من هميشه هست … وقتي اين کارو قبول کردم پي همه چي رو به تنم ماليدم … نگران من نباشين …ديگه منتظر حرفي از جانب مامان نشدم و راه افتادم سمت اتاقم … لباسا و وسايلم رو آماده گذاشتم و رفتم توي حمام … خدا رو شکر اينقدر حواس همه پرت بود که کسي کاري به کار من نداشت … فقط سام بود که با نگاهش همراهيم مي کرد … از حموم که اومدم بيرون ساعت پنج بود … مهموني ساعت هشت شروع مي شد … سه ساعت وقت داشتم … ولي تا باغ شهريار نزديک دو ساعت راه بود … نشستم جلوي آينه … تند تند مشغول آرايش شدم … يه آرايش کامل ولي ملايم … حالت چشمام با مداد چشم و خط چشمو سايه دودي فوق العاده شده بود …وقتي به مژه هاي پر پشتم ريمل زدم … انگار که يه جنگل پشت پلکم رشد کرد … گونه هام با رژ گونه آجري رنگ برجسته تر شدن و لبام هم با رژ لب نارنجي کمرنگ فوق العاده شد … لباسم رو تنم کردم … يه ماکسي از ساتن سورمه اي … بلند و تنگ … که پشتش حدود نيم متر دنباله داشت … بالاي لباس دکلته بود ولي ست لباس يه کت کوتاه داشتم که روش پر از پولک و منجق بود و سادگي پارچه خود لباس رو مي پوشوند … يه مانتوي مجلسي بلند هم داشتم که روش پوشيدم … موهامو ژل زدم و بعدم با يه کليپس بردم بالا محکم بستم … الان اگه مي ريخت دورم ديگه زياد از حد جلف مي شدم … شال حرير مشکي رنگ رو انداختم روي سرم کيف دستيمو برداشتم سوئيچو موبايلم رو هم برداشتم و رفتم از اتاق بيرون … همه داشتن حرف مي زدم … ولي با ديدن من سکوت عذاب آوري اتاق رو پر کرد … مامان با رنگ پريده ملاقه به دست جلو در آشپزخونه ايستاده بود … ولي بقيه نشسته زل زده بودن به من … نگامو دوختم توي نگاه بابا … حال عجيبي داشت نگاش … دلخور نبود ولي خوشحال هم نبود … سعي کردم لبخند بزنم و خودم سکوت رو بشکنم …- خيلي خيلي خوش اومدين … ولي متاسفانه من امشب به خاطر اکران فيلمم به يه مهموني دعوت شدم … دوستاي صميميم به افتخارم جشن گرفتن که درست نيست شرکت نکنم …مگه جرات داشتم بگم با عوامل فيلم جشن داريم؟ همه شون با هم قورتم مي دادن … اي امان از اين مملکت که يه دختر توش وقتي بخواد بره مهموني بايد صد تا دروغ به هم ببافه … بعدم کلي تن و بدنش بلرزه تا بره و بياد و اتفاقي هم براش نيفته … عمو زودتر از بقيه به خودش اومد و گفت:- عمو ديگه داره شب مي شه … بهتره زنگ بزني کنسلش کني …اي خدا! همينم مونده عمو هم به من امر و نهي کنه … سريع گفتم:- مهموني واسه شامه عمو جون … طبيعتا بايد هم شب باشه … مشکلي برام پيش نمي ياد … مسيرش هم زياد طولاني نيستجون خودت توسکا خانوم … زن عمو با غيض و غضب گفت:- مگه نمي گي مهموني دخترونه است؟ پس دخترارو هم با خودت ببر … هر چند که بعيد مي دونم اين همه وزک دوزک براي خاطر چهارتا دختر باشه …چقدر دوست داشتم برم جلو گردن زن عمو رو اينقدر فشار بدم تا جونش از توي چشماش بزنه بيرون … ولي جلوي خودمو گرفتم و گفتم:- شک شما به خودتون مربوط مي شه … شايد زندگي و اطرافيانتون شکاکتون کرده باشن … اما در هر صورت از بردن دخترا معذورم … چون اين مهموني فقط مخصوص دوستامه نمي خوام معذب بشن …اينبار نوبت دايي بود …- پس برو يه کم اون ارايشتو کم کن … فکر نکن حالا که بازيگر شدي ديگه مي توني آزادانه بري و بياي و اينجا هم شده اروپا …ديگه داشت اشکم در مي يومد …. مي خواستم به بابا نگاه کنم و با نگام ازش کمک بخوام … چرا هيچي نمي گه؟ چرا مي ذاره اين قوم عجوج و مجوج اينقدر اذيتم کنن؟ هنوز نگاش نکرده بودم که صداش بلند شد:- توسکا بابا … بهتره بري … مهموني شروع بشه تو نباشي زشته … برو خيلي هم مواطب خودت باش …اي الهي قربون باباي خودم برم … طلا بگيرن اون دهنتو بابا الهي … من تو رو نداشتم بايد مي رفتم مي مردم … با اينکه مي دونم از کاراي من راضي نيست ولي بازم دلش طاقت نمي ياره کسي بهم کمتر از گل بگه و اذيتم کنه … با اين حرفش يه جورايي در دهن همه شون رو براي هميشه بست …زير لبي خداحافظي کرده و راه افتادم سمت در که سام از پشت سرم گفت:- من مي رسونمت توسکا …برگشتم طرفش … توي نگاهش نگراني موج مي زد … درست مثل بابا …. گفتم:- ممنون سام … ولي ماشين دارم …فکر کرد ماشين بابا رو مي گم … گفت:- عمو شايد خودشون به ماشينشون نياز داشته باشن … من مي برمت خودمم مي يام برت مي گردونم …حالا يکي بياد به اين حالي کنه! سعي کردم نرم برخورد کنم … اون به خاطر محبتش داشت اينو مي گفت پس بايد خودمو کنترل مي کردم که يهو برنگردم بهش بگم من وکيل وصي و قيم نمي خوام … گفتم:- سام … ماشين بابا رو نمي گم … خودم ماشين دارم …سام سر جاش خشک شد … يهو سپهر و کاميار – پسر دايي – از جا پريدن و سپهر گفت:- ايول بريم ماشين دختر خاله رو ببينيم …يکي دو تا از دخترا هم راه افتادن … ولي اونايي که سن کمتري داشتن … نفسمو با صدا دادم بيرون … سام هنوز همون جا وايساده بود … دستاشو مشت کرده و کنار پاش فشار مي داد … سرمو به نشانه متاسفم تکان دادم و رفتم بيرون … سپهر و کاميار وسط کوچه اينطرف و اونطرف رو نگاه مي کردن … حق داشتن بنده خداها … نمي دونستن که ماشين من چيه! با دزدگير در ماشين رو زدم که نگاه جفتشون کشيده شد به سمت دويست و ششم … سپهر گفت:- ايول بابا! دويست شش صندوق دار … بابا دختر خاله با ما به از اين باش که با خلق جهاني …خنديدم و گفتم:- قابل نداره سپهر جان …کاميار با مارموذي گفت:- توسکا اگه داري پارتي جايي مي ري خدا وکيلي ما رو هم ببر … به کسي نمي گيم …عجب وروجکايي بودن اين دو تا … ولي به ريسکش نمي ارزيد … گفتم:- پارتي کجا بود؟!!! دارم مي رم مهموني دخترونه … شما رو اگه ببرم با تيپا پرتتون مي کنن بيرون …کاميار اخم کرد و گفت:- خسيسا … دلتون هم بخواد دو تا پسر بيان بينتون …سپهر گفت:- اونم چه دو تا پسري!!!!سوار شدم و با خنده گفتم:- برين تو … هوا سرده …- خوش بگذره دختر خاله …- به شما هم همينطور …بوقي زدم و راه افتادم … مي دونستم که الان به همه مي گن ماشين من چيه … اون تو چشماي خيلي ها در مي ياد … بايد هم در بياد … اون روزي که بابا مي خواست پرايد بخره و براي پيش قسطش پول کم داشت کدومشون حاضر شدن چندرغاز به بابا کمک کنن؟ بابا با هزار بدبختي تونست پول جور کنه که ديگه اينقدر اسير تاکسي و اتوبوس نباشيم … حالا کم حرفي نبود … من خودم به تنهايي ماشين خريده بودم … کاش مي شد برگردم و چشماي ورقليده زن عمو رو ببينم … اين جواب اون آهيه که يه بار سر حرف زن عمو کشيدم … روزي که سام يه دويست شش بدون صندوق دست دوم خريد و زن عمو با آب و تاب به بابا گفت:- مردم پنجاه سالشونه تو پيش قسط يه پرايد مي مونن … حالا پسر من خودش دست تنها با پول بازوش يه دويست شش خريده …چقدر اين حرفش منو سوزوند … بماند که بابا خنديد … بماند که عمو تشر زد بهش … بماند که سام با قهر از خونه رفت بيرون …. ولي دل من سوخت و اين الان جوابش بود … خدايا چقدر تو بزرگي؟!!! خيلي دوست دارم خدا … خيلي زياد …پرسون پرسون بالاخره ساعت هشت و نيم رسيدم جلوي باغ شهريار … علي بابا!!!! چه باغي هم بود … ديواراي دورش يه چند کيلومتري بود …. از اول خيابون که وارد کوچه شدم شروع شد تا الان که کلي از کوچه رو اومدم و رسيدم به درش … تازه يه عالمه ديگه هم هست … چه خبره بابا!!!! چند تا بوق که زدم در توسط مردي با لباس فرم باز شد … يارو تعظيمي کرد و کنار رفت … پامو رو گاز فشار دادم و رفتم تو … يه جاده سنگ ريزه … از سنگ هاي سفيد که کشيده مي شد تا جلوي ساختمون بزرگي که وسط باغ بود و نماي سفيد رنگي داشت … يه جاده طولاني … اطرافش چراغ هاي پايه بلند کار گذاشته شده بود که فضا را روشن روشن مي کرد … به آخر جاده که رسيدم ماشينم رو کنار بقيه ماشين ها پارک کردم و پياده شدم … همه داخل ساختمان بودن ولي يه سري ميز و صندلي هم بيرون چيده شده بود … مونده بودم که برم تو يا بيرون بمونم … لباسم مناسب نبود هوا هم حسابي سرد بود … صدايي از پشت سرم بلند شد … يه صداي نرم و ملايم:- بالاخره مهمون افتخاري من افتخار شرف يابي رو داد؟برگشتم … شهريار پشت سرم بود … اولالا!!! يه دست کت شلوار خاکستري رنگ تنش بود با پيراهن همان رنگ و کروات باريک به همان رنگ … کلا شده بود رنگ چشماش … موهاشو تقريبا فشن زده بود ولي نه شبيه جوجه تيغي … يه فشن نرمال و شيک … چشماش مثل چشم گربه مي درخشيد … سعي کردم لبخند بزنم:- سلام … چه باغ قشنگي داري …- قابل نداره خانوم… چشماي تو قشنگ مي بينه …نمي خواستم بيشتر از اين با هم تنها بمونيم که به خودش اجازه بده هر حرفي رو بزنه … از اين رو گفتم:- راهنمايي نمي کني برم تو؟ نکنه بايد بيرون بمونم؟يه دفعه به خودش اومد و گفت:- آهان … چرا …. راستش مهموني توي باغه ولي فعلا بچه ها براي پذيرايي رفتن داخل …- تو اين سرما؟!!- الان سرده … يه کم تحرک که داشته باشي سرما يادت مي ره …متوجه منظورش نشدم و گفتم:- فعلا که حال ورزش کردن ندارم … بريم تو که يخ زدم …دستشو گذاشت توي کمرم و با لحني که توش خنده موج مي زد گفت:- بريم خانومي …سرعتمو بيشتر کردم که دستشو برداره … از اين تماسا خوشم نمي يومد … حداقل با شهريار خوشم نمي يومد ….وارد که شدم ديدم به به ! همه جمعن ! خيلي ها خونواده هاشون رو هم آورده بودن … از جمله آقاي صدري که يه پسر بيست و چهار پنج ساله داشت با يه دختر شونزده هفده ساله … دختره خوشگل نبود ولي مطمئن بودم در آينده بازيگر مي شه … چون يه جورايي با حسرت با من حرف مي زد و نگام مي کرد … باباش هم که مي شد پارتيش پس ديگه چه مشکلي داشت؟! بي اراده آه کشيدم … شهريار گفت:- عزيزم مانتوتو در بيار بده به سليمه خانوم …خانم مسني آماده به رزم کنارمون ايستاده بود … براي اينکه بتونم موهامو درست کنم گفتم:- مي شه اول به من يه جايي رو نشون بدي که بتونم توش حاضر بشم …لبخندي زد و گفت:- بله چرا که نه؟ …. سليمه خانوم ببرشون توي اتاق خودم …سليمه خانوم هم مثل من تعجب کرد …- اتاق خودتون آقا؟شهريار اخم کرد و گفت:- بله … اتاق خودم … برو توسکا رو سر پا نگه ندار …بنده خدا راه افتاد و منم به دنبالش … يعني اين ساختمون اتاق ديگه اي نداشت؟ مطمئنم که داره پس چرا اتاق خودش ؟ خيلي تابلو داشت نخ مي داد … ولي من بايد حواسمو جمع مي کردم … سليمه خانوم جلوي دري ايستاد و با لبخند گفت:- اينجا اتاق آقاست … ما حتي اجازه نداريم براي نظافتش بريم داخل … آقا غدقن کردن … پيداست شما برا آقاي خيلي عزيزين که اتاقشونو در اختيارتون گذاشتن …امان از دست خدمتکارا … الانه که شايعه درست بشه … سريع با اخم گفتم:- اشتباه نکنين لطفا … ما فقط همکاريم …بيچاره از اخم من سکته کرد و گفت:- بله خانوم …منم موندن رو ديگه جاير ندونستم و پريدم توي اتاق و درو بستم … اتاقش چي بود که نمي ذاشت کسي بره توش؟ يه اتاق بزرگ … يه تخت دو نفره با چوب آّبنوس … کف پارکت … يه ميز تحرير و يه کتابخونه و يه ميز توالتم داشت …. عين اتاق تازه عروس دومادا بود … چيز خاصي وجود نداشت که بخواد پنهانش کنه … ولي چقدر دلم مي خواست در همه کمداشو باز کنم و يه تفحص جانانه انجام بدم … اما مي ترسيدم بفهمه اونوقت خيلي بد مي شد … رفتم جلوي ميز آرايشش شالمو برداشتم …. مانتومو هم در آوردم و مشغول حالت دادن به موهام شدم … همينجور آزاد ولشون کردم دورم … به خاطر حالت قشنگش باز که مي ذاشتم بيشتر به چشم مي اومد … رژ لبمو هم دوباره زدم و وقتي از خودم مطمئن شدم رفتم بيرون … همه داشتن حسابي به خودشون مي رسيدن و خبري از بزن و برقص نبود … اي بابا يه بار صابون به شيکممون زديم تو يه مجلس قاطي پاطي يه کم برقصيم … فريبا اول از همه منو ديد … سوتي زد و دويد طرفم :- بابا چي شدي!!! گريم مريم من رفت تو قوطي ….خنديدم و زدم سر شونه اش و گفتم:- پس اعتراف مي کني که هيچي حاليت نيست …جيغ زد:- مي کشمت توسکاااااااشوهرش سريع از پشت بازوشو گرفت و با خنده گفت:- ا عزيزم …با شوهرش هم سلام احوالپرسي کردم که شهريار اومد طرفم … يه ليوان دستش بود که نمي دونم توش چي بود ولي نگاهش حسابي سوزنده بود … يه حس عجيبي بهم دست مي داد با نگاهش … عشق؟!!! نه بابا … عشق نبود … مطمئنم … عشق حس قشنگيه که به آدم آرامش مي ده … ولي حسي که نسبت به شهريار دارم يه جور حس اضطراب آور بود … سرشو آورد پايين … اونقدر پايين که ديگه چشماشو نمي ديدم فقط موهاشو مي ديدم … توي گردنم زمزمه کرد:- چه کردي دختر؟!!!آب دهنمو قورت دادم و گفتم:- پذيرايي تموم نشده هنوز؟نفس عميقي کشيد و گفت:- بيا با خونواده ام آشنا شو …خونواده اش؟!! هيچي در موردشون نمي دونستم … منو به سمت يه گروه سه نفره برد … يه خانوم تقريبا مسن شيک پوش … يه مرد مسن ولي جنتلمن … و يه دختر شونزده هفده ساله خيلي خوشگل … همه شون با ديدن من لبخند زدن و دختره بي ريا اومد طرفم و گفت:- خداي من توسکا جون …و بي حرف منو در آغوش کشيد … حس خوبي بهم دست داد و فشارش دادم به خودم … حس خواهرانه نسبت بهش پيدا کردم … شهريار گفت:- شبناز خواهر کوچولوي منه …از خودم جداش کردم و خوب نگاش کردم … کپي شهريار بود … چشماي خاکستري … موهاي بور … صورت کشيده … با لبخند گفتم:- چه خواهر خوشگلي دارين …بي اراده جلوي مامان باباش لفظ قلم شدم … مامانش دستمو فشرد و گفت:- شهريار حق داره اينقدر از شما تعريف مي کنه دخترم … خيلي از توي فيلمت هم قشنگ تري …الان بايد خجالت مي کشيدم؟ فکر کنم! سرمو زير انداختم وگفتم:- لطف دارين …شهريار نذاشت زياد توي اون حالت بمونم و گفت:- اين خانوم که توي گلي رو دست نداره …. مامان شهربانوي منه … اين آقا هم که دست هر چي مرده از پشت بسته پدر منه … آقاي شهرام نيازي بزرگ … تاج سر بنده …اي آب زير کاه زبون باز … با پدرش هم دست دادم و لبخندي به نشونه خوشبختي زدم … ولي چه خونواده شين شيني بودن … ياد يه آهنگ مسخره اي افتادم که يه مدت ورد زبون طناز شده بود … حالم ازش بهم مي خورد ولي اينقدر که اون خوند منم حفظ شده بودم … شين و شين و شين و شين شينا دامناي چين چينا … داشت خنده ام مي گرفت به زور جلوي خودمو گرفتم و گفتم:- آشنايي با شما مايه مباهته منه





رمان های هما پور اصفهانی











قالب وبلاگ




فال انبیا



カラフルなぽわぽわ




舞い上がる♥ふんわりハート♥(L*pink)


به ساعتم نگاه کردم و غر زدم …- اه … چهار ساعته اينجا علاف شديم … طناز … خاک بر سرت اينا همه اش کلاهبرداريه بيا بريم يه کوفتي بکنيم تو اين شيکمامون … مردم از گشنگي … از ساعت هشت صبح تا حالا اينجاييم …طناز نگاهي به صف انداخت و در حالي که با نيازمنديها خودشو باد مي زد گفت:- ده نفر بيشتر جلومون نيستن خره … يه ذره ديگه دندون سر کبدت بذار رفتيم تو …نگاهي عاقل اندر سفيهانه بهش کردم … موهاي حنايي رنگ داشت با چشماي قهوه اي روشن … خوشگل بود و تو دل برو … با هم دوست بوديم ولي نه خيلي صميمي … يه وقتايي که کارمون به هم گره مي خورد ياد هم مي افتاديم … يعني آخر دوستي بوديما!!! ولي حقيقت اين بود که من به خاطر صميمت زيادم با بابام زياد علاقه اي به دوست شدن با کسي نداشتم … بابام دنيام بود … مامانمو هم خيلي دوست داشتم ولي بابا يه چيز ديگه بود … طناز توي يکي از روزنامه ها يه خبري خونده بود و از ديروز منو ديوونه کرده بود … يکي از کارگرداناي بزرگ براي يکي از کاراش نياز به يه چهره داره … چهره اي که شناخته شده نباشه … و آدرس اينجا رو داده بودن براي تست … اگه توي تست قبول مي شدي تازه مي رفتي کلاس بازيگري … هيچ وقت به بازيگر شدن فکر نکرده بودم … بابا اين جور کارارو دوست نداشت … هميشه بهم مي گفت:- دخترم قانع باش و به زندگي عاديت رضايت بده … اون بالا بالاها هيچ خبري نيست … اگه يه آب باريکه رو بگيري و بري هيچ وقت ضربه نمي خوري … ولي شهرت و ثروت و مقام ممکنه به زمين بزندت و اونوقت روحت داغون مي شه …اخلاقش اين بود … اهل ريسک کردن نبود … منم به خودش رفته بودم براي همينم فقط دنبال طناز راه افتاده بودم تا اون تستشو بده و ضايع بشه و با هم برگرديم … محال بود توي اين جمعيت اون شانسي داشته باشه … همه دخترا يا فوق العاده خوشگل بودن يا با آرايشاي غليظ خودشون رو فوق العاده خوشگل نشون مي دادن … طنازم سوداي شهرت توي سرش افتاده بود که اومده بود وگرنه فکر نکنم استعداد چنداني داشته باشه … نفر جلويي ما هم رفت توي اتاق … بالاخره رسيديم به در قهوه اي رنگ اتاقي که توش تست مي گرفتن و اصلا معلوم نبود اون تو چه خبره!!! حتي نمي دونستيم چند نفر اون تو نشستن …. پشت در اتاق و روبروي ما يه ميز بود که پشتش يه دختر محجبه نشسته بود و اسم و فاميلا رو مي نوشت و يه شماره مي داد به هر نفر … همه کارا کليشه اي … دويست سيصد نفر جلومون رفته بودن تو … دويست سيصد نفرم پشت سرمون بودن … هر کي يه چيزي دستش بود و داشت خودشو باد مي زد … در باز شد … دختري که رفته بود تو با قيافه اي سرخ شده اومد بيرون …. وا!!!! انگار مجبوره وقتي اينقدر خجالت مي کشه بره تست بده … فکر کن اين بخواد بشه بازيگر و همبازي فلاني … چه شود!!!! خودم مي شم بيننده درجه يکش … خنده ام گرفت … منشيه پاشد رفت توي اتاق رو به طناز گفتم:- قلبت تو دهنته؟!دستشو گذاشت رو سينه اش و گفت:- گمشو بابا … هولم نکن ببينم اين چهره ام سينمايي مي شه يا نه …- بابا اعتماد به نفس!!!منشيه اومد بيرون … دستمو گذاشتم پشت کمر طناز و گفتم:- برو تو … سوپر استار آينده!!طناز قدمي رفت جلو و گفت:- برام دعا کن …سري تکون دادم و طناز رفت به سمت در قهوه اي … منشيه پريد جلو … دستشو گرفت جلوي طناز! وا انگار مي خواست جلو قاتلو بگيره … با صداي تو دماغي و جيغ جيغوش گفت:- شرمنده … واسه امروز ديگه کافيه! ساعت دو بعد از ظهره … عوامل مي خوان برن استراحت کنن … بقيه تستا باشه واسه فردا …صداي غرولند و همهمه بلند شد … ولي کسي حرفي نزد و دسته دسته از سالن خارج شدند … آمپرم رفته بود روي هزار … طناز با لب و لوچه آويزون برگشت و گفت:- بريم … ديگه بيخيال … ببخشيد توام علاف شدي صبح تا حالا … فردا ديگه مزاحم تو نمي شم خودم مي يام …طنازو زدم کنار و پريدم طرف منشيه که داشت وسايلشو از روي ميز جمع مي کرد:- هي خانوم …صدام اينقدر بلند بود که يارو با وحشت سرشو آورد بالا و نگام کرد … چند لحظه هيچي نگفت و سپس به حرف اومد:- با مني؟!- نه با باباتم … جز تو اينجا کي هست که من ببينمش و بتونم باهاش حرف بزنم … اونا که رفتن توي اتاق و درو هم بستن! همه کارشون شدي تو …- چي مي گي خانوم؟!صدام تبديل به فرياد شد:- مگه مردم علاف شمان؟! از ساعت هشت صبح تا حالا اينجاييم … فکر کردي به همين راحتياست … يا همين الان در اين خراب شده رو باز مي کني يا من مي رم شکايت مي کنم در موسسه کوفتيتون رو تخته مي کنم شيرفهم شد؟دختره با دهن باز خيره مونده بود رو من … بيچاره سنگ کوب کرده بود … دست خودم نبود اگه حس مي کردم کسي قصد داره حقمو بخوره اينجوري آمپرم مي چسبيد … به خصوص که ديدم چه جوري با خنده و پارتي بازي يه سري رو خارج از صف فرستاد تو …. داد کشيدم:- مي خواستين فقط از اون در همون قدري رو که مي تونين تست بگيرين بيارين تو … درو مث کاروانسراها باز گذاشتين که هر کي دلش خواست بياد تو اينجا يه صف طولاني درست بشه فقط واسه اعتبار موسسه تون؟!! شعور مردمو مي برين زير سوال؟ فکر کردين همه کبکن که سرشونو بکنن زير برف ؟ نه جونم … شايد بقيه راحت از حقشون بگذرن ولي من يکي نمي گذرم … هي لاي درو باز کردي فک و فاميلتو فرستادي تو عين خيالتم نيست فکر کردي ما کوريم؟چشمامو بسته بودم دهنمو باز کرده بودم و هوار هوار مي کردم … طناز بازومو گرفته بود و هي مدام پشت سر هم تکرار مي کرد:- توسکا تو رو خدا … بيخيال بيا بريم … طوري نشده که …دستمو کشيدم از دستش بيرون و گفتم:- اه ولم کن بابا … خيلي بزدلي به خدا …دوباره خواستم دهن باز کنم و ادامه حرفامو بگم که در اتاق باز شد … پسري قد بلند و خوش چهره اومد بيرون … واي مامانم اينا!!! چه هلويي بود! خوش هيکل خوش تيپ … موهاي خرمايي روشن داشت با چشماي تقريبا خاکستري … لباي صورتي … نگاه نافذ … نگاهي به سرتاپاي من انداخت که دستامو گذاشته بودم لب ميز منشي و خم شده بودم توي صورتش … ابروشو بالا انداخت و گفت:- بفرماييد تو خانم …صاف ايستادم … هان؟!!! با من بود؟!!! وايسادم زل زدم توي چشماش … دقيقا از حالت خودم ياد بز افتادم. پسره معلوم بود خنده اش گرفته ولي به روي خودش نياورد … با دست به در اشاره کرد و گفت:- چرا ايستادين ؟ بفرماييد داخل ديگه …يه تيکه از موهاي فر درشت سياه رنگم افتاده بود توي صورتم و جلوي ديدمو مي گرفت … نفسمو مثل فوت فرستاد بيرون و تکه موم شوت شد اونور … طناز هم مثل من خشک شده بود کنارم … آب دهنمو قورت دادم و سرمو انداختم زير رفتم توي اتاق … يه اتاق بزرگ بود که يه ميز دراز گذاشته بودن گوشه اش و سه تا مرد نشسته بودن پشتش … يه دوربينم اينور کنار ديوار قرار داشت و يه پسره پشتش نشسته بود …از سقفم چند تا چراغ گنده آويزون بود … از اين اتاقايي بود که تو نگاه اول مي شد بهش گفت شيک! با اعتماد به نفس رفتم وسط اتاق …من اينجا چه غلطي مي کردم؟!!! در پشت سرم بسته شد … همون پسره اومد تو و رفت نشست پشت ميز کنار اون سه تا مرد … سلام کردم؟!!! نه فکر کنم نکردم … لبمو با زبون تر کردم و گفتم:- سلام …انگار همشون منتظر سلام کردن من بودن که با خوشرويي همزمان جوابمو دادن … يکي از مرداي پشت ميز که موهاي بلند سفيد داشت و پشت سرش بسته بودشون گفت:- خب دختر جون … تو بودي که موسسه رو گذاشته بودي روي سرت؟دوباره شدم همون توسکاي هميشگي … شانه اي بالا انداختم و عين لاتاي چاله ميدون گفتم:- خوش ندارم ببينم کسي حقمو مي خوره …بابا جات خالي ببيني توسکا دوباره داره اونجوري حرف مي زنه که تو بدت مي ياد … مرد لباشو فشار داد روي هم سرشو چند بار به نشونه تشويق تکون داد و گفت:- باريکلا … آفرين … آفرين …زل زدم توي چشماش … شايد بايد تشکر مي کردم … ولي مگه من بچه دبستاني بودم که تا يکي بهم گفت آفرين نيشمو گشاد کنم؟! هيچي نگفتم تا اينکه همون پسر خوشگله گفت:- خانم …سريع گفتم:- مشرقي …- بله … خانوم مشرقي … آقايون که معرف حضورتون هستن …نگاهي به تک تکشون کردم و با بي قيدي شانه اي بالا انداختم و گفتم:- نه …با تعجب گفت:- نه؟! چطور ممکنه؟- خب من علاقه چنداني به سينما و کارگردان و چه مي دونم عوامل پشت صحنه ندارم … فقط چهارتا بازيگر مي شناسم اونم اکثرا به چهره نه به اسم …همه شون خنده اشون گرفت و همون پسره گفت:- پس واسه چي اومدين تست بدين؟- من نيومدم … دوستم اومد … من همراهش بودم …- جدي؟ ولي من فکر کردم شما براي حق خودت اينقدر عصباني شدي …خسته شده بودم … خيلي وقت روي پا ايستاده بودم … بدون اينکه منتظر دعوت يا حرفي از اونا باشم ولو شدم روي صندلي که روبروي ميز بود و گفتم:- آخيش … حداقل براي اون بدبختاي اون بيرون يه رديف صندلي بچينين … از ساعت هشت صبح وايسادم روي پام …همه شون از پروگي من هم تعجب کرده بودن هم خنده اشون گرفته بود … آدمي نبودم که براي کلاس گذاشتن از راحتي خودم بگذرم … ولي اگه پاش مي افتاد چنان با کلاس مي شدم که کسي باورشم نمي شد اين توسکا همون توسکا باشه … بابام بعضي وقتا با خنده مي گفت:- توسکا بعضي وقتا حس مي کنم تو يه خواهر دوقلو هم داري … بعضي وقتا تويي بعضي وقتا اونه … بايد برم بيمارستان سوال کنم …ولي خب خدا رو شکر اينطور نبود … خوشحال بودم که يکي يه دونه ام … نه خواهري و نه برادري … مامانم بعد از زايمان من بيماري مي گيره که مجبور مي شه رحمش رو در بياره … بگذريم … نگاشون کردم و گفتم:- چي مي گفتيم؟پسره ديگه نتونست جلوي خودشو بگيره خنديد و گفت:- پس اگه نمي خواين تست بدين الان اينجا چي کار مي کنين؟از جا بلند شدم انگار نشستن به ما نيومده … گفتم:- بله حق با شماست … من مي رم بيرون دوستمو مي فرستم تو …رفتم به سمت در که همون مرد مو سفيده صدام کرد:- خانوم مشرقي …برگشتم و گفتم:- بله ؟- حالا که تا اينجا اومدين … بد نيست يه تست هم بدين … فکر نکنم هيچ اتفاقي بيفته حداقل اين وقتي که از ما هدر رفت سوخته به حساب نمي ياد …- ولي آخه …پسر جوونه گفت:- آقاي صدري راست مي گن … امتحانش که ضرر نداره …برگشتم و دوباره نشستم سر جام و گفتم:- باشه هر چند که علاقه اي به اين کار ندارم … ولي اينو يه تست در نظر مي گيرم براي استعداد سنجي خودم …پسر جوون با لبخند گفت:- خيلي خب … پس شروع مي کنيم …اومد از پشت ميز بيرون و ايستاد جلوي من … زل زده بودم بهش … مرد مسن گفت:- دختر جون … فرض کن شهريار نامزدته … روز قبل اونو با يه دختر ديگه ديدي … حالا مي خواي باهاش به هم بزني ولي تحت هيچ شرايطي هم نمي خواي که اون دليل اصلي تورو بدونه و الکي مي خواي بهش بگي که مريضي … يا … چه جوري بگم؟ سرطان داري و به زودي مي ميري … اينجوري هم اونو عذاب مي دي هم غرور خودت حفظ مي شه … باشه؟خنده ام گرفته بود … چه حرفا!!!! نامزد من با يکي ديگه! چشاشو در مي يارم … من نقش عشقولانه بلد نيستم بازي کنم … اصلا منو چه به اين حرفا … ولي بايد خودمو نشون مي دادم … مي دونستم که از پسش بر مي يام بايد اون يکي شخصيتم رو رو مي کردم … از جا بلند شدم و ايستادم روبروي پسره که حالا فهميدم اسمش شهرياره … شهريار با لبخند گفت:- حاضري؟چه پسر خاله شد!!!! گفتم:- بله …شهريار رو کرد به پسر فيلمبرداره و گفت:- شاهرخ آماده باش …آقاي صدري هم گفت:- از خانوم مشرقي کلوز آپ بيشتر بگير …با يک دو سه آقاي صدري بازي ما هم شروع شد …شهريار قدمي جلو اومد و گفت:- آخه عشق من … تو چت شده؟فير فير کردم و آب دهنمو قورت دادم و گفتم:- شهريارم … عزيز دلم … نخواه که بهت بگم چي شده … برو گلم … برو دنبال زندگيت …شهريار فرياد کشيد:- زندگي من تويي آخه لعنتي … کجا برم؟!!! من نمي تونم دست از سرت بردارم …بايد الان گريه مي کردم … حالا اشک از کجا بيارم … بايد به يه چيز دردناک فکر مي کردم … دردناک تر از مرگ بابام چيزي نبود که اشکمو بتونه در بياره … تصور يه لحظه نبودش ديوونه ام مي کرد … همين که بهش فکر کردم اشکم سرازير شد و با هق هق گفتم:- شهريار … درک کن … من ديگه نمي تونم …شهريار با ديدن اشکاي من کپ کرد … از قيافه اش قشنگ معلوم بود … ولي سريع خودشو جمع و جور کرد و گفت:- گريه مي کني عزيز دلم؟ آخه … آخه … شهريارت بميره … چي باعث شده که تو اينجوري اشک بريزي؟آب دهنمو با بغضم قورت دادم ولي اشکاي درشتم هنوز از چشمام فرو مي چکيدن … گفتم:- ادامه اين رابطه به صلاح هيچ کدوممون نيست …ايستاد جلوم … سرمو بالا گرفتم تا بتونم توي چشماش زل بزنم … چشماش برق عجيبي داشت … چه چشايي داشت لامصب … درشت کشيده مورب با مژه هاي بلند و فر خورده … عين چشم دخترا … زير يه جفت ابروي کموني به رنگ قهوه اي تيره … نذاشت زياد توي حس چشاش بمونم و گفت:- يه دليل … فقط يه دليل برام بيار …الان وقتش بود … زار زدم و گفتم:- من … من سرطان دارم شهريار … تا دو ماه ديگه بيشتر زنده نيستم … مي خوام توي اين مدت تو حال خودم باشم … مي خوام تنها باشم … نمي خوام زجر کشيدن تورو کنار خودم ببينم … نمي خواستم بهت بگم ولي … ولي مجبورم کردي …شهريار سرشو به چپ و راست تکون داد … چند بار اينکارو کرد و سپس با بهت گفت:- د … دو … دروغ مي گي … مي دونم … مي خواي منو بپيچوني …ولو شدم روي همون صندليه … چونه ام بدجور مي لرزيد … اين گريه سيل آسا رو مديون بابام بودم … مثل همه چيزايي که داشتم … بابايي جونم ببخشيد که از تو دارم سو استفاده مي کنم قربونت برم ايشالله هزار سال زنده باشي منو کفن کني بعد اگه بلايي خواست سرت بياد … سرمو گرفتم بين دستام و گفتم:- کاش دروغ بود … کاش همه چيز يه بازي مسخره بود … ولي نيست … نيست شهريار …- کي … کي همچين غلطي کرده؟ کي اين چرندياتو تحويل تو داده …- دکتر متخصص … مطمئن باش از من و تو خيلي بيشتر حاليشه …- چرند گفته … چطور تونسته به عشق من بگه داره …. داره … مي ميره .. مي برمت پيش بهترين دکترا …نمي ذارم يه تار مو از سرت کم بشه … ولت نمي کنم خانومم …جيغ زدم:- بس کن … ديوونه نشو … اين حرفا رو به کسي بزن که همه دکترا ازش قطع اميد نکرده باشن … محاله اجازه بدم دکترا تن و بدنمو تيکه تيکه کنن براي آزمايشاي مسخره شون …شهريار خواست چيزي بگه که آقاي صدري گفت:- کافيه بچه ها …شهريار دستي توي موهاش کشيد … خم شد از روي ميز جعبه دستمال کاغذي رو برداشت گرفت به سمت من و گفت:- اشکاتون …چند تا دستمال در آوردم و صورتمو تميز کردم … آقاي صدري گفت:- دختر تو اين همه اشک از کجا آوردي؟!لبخندي زدم و گفتم:- از تو جيبم …- اگه همه بازيگرا توي جيبشون اينهمه اشک داشتن که ديگه هيچ مشکلي وجود نداشت …به دنبال اين حرف لبخندي زد و رو به شهريار گفت:- شهريار … توام گل کاشتيا … از هميشه طبيعي تر بودي فکر کنم بهتره روي خودت هم سرمايه گذاري کني …همه شون غش غش خنديدن …. ولي من لبخند هم نزدم … گوشيمو از داخل کيفم در آوردم … نگاهي به عکس بابا انداختم روي صفحه گوشي … آروم شدم … لبخند بابا همراه با اون چهره نورانيش قلبمو مي لرزوند … آقاي صدري گفت:- خب … حالا اسم کوچيکت چيه دختر جون؟گوشيمو انداختم توي کيف و گفتم:- توسکا …با تعجب گفت:- توسکا؟!! يعني چي اين اسم؟!- والا خودمم دقيق نمي دونم … ولي توي چند تا فرهنگ لغت که نگاه کردم نوشته بود اسم يه درخت که توي مناطق مرطوب رشد مي کنه …همه شون کله هاشون رو تکون دادن که يعني فهميدن … قبل از اينکه بتونن چيزي بگن گفتم:- من مي تونم يه چيزي بگم؟!- بفرماييد …نگاه کردم به شهريار و گفتم:- شما نقشتو يه کم شور بازي کردي …با تعجب نگام کرد و گفت:- شور؟!!!- آره ديگه … پسري که اينقدر راحت به نامزدش خيانت کرده ديگه نبايد واسه خاطر جدا شدن ازش اينقدر خودشو تو در و ديوار بکوبه که … بايد راحت تر از اينا زير بار مي رفتين … ديالوگاي عاشقانه تون هم زيادي غليظ بود … به شخصيت اون پسري که توصيفش کردين اصلا نمي يومد …از نطق غراي من خنده اش گرفت و گفت:- خب شما فکر کنين اين دختر دچار سو تفاهم شده بوده … هيچ خيانتي در کار نبوده …- غير ممکنه …- چرا؟!- چون اون دختر من بودم … من تا مطمئن نشم حرفي رو نمي زنم … تصميمي هم نمي گيرم .ابرويي بالا انداخت و گفت:- اون پسر هم من بودم … محاله به نامزدم خيانت کنم …ديگه داشت پرو مي شد از جا بلند شدم. کيفمو انداختم سر شونه ام و گفتم:- خوش به حال نامزدتون … من برم ديگه زحمت دادم با اجازه …آقاي صدري از جا نيم خيز شد و گفت:- خانوم مشرقي …برگشتم و گفتم:- باز چي شده؟- نمي خواين يه شماره از خودتون به ما بدين؟- براي چي؟- شايد از بين اين همه آدم شما انتخاب بشين …- ولي من …- از بازيگري متنفري؟- نه …- به نظر من استعدادشو داري … حيفه که بهش بي توجه باشي …- من بخوام هم پدرم همچين اجازه اي نمي ده …- صدر در صد هم قرار نيست که شما انتخاب بشين چون مورداي خوب زيادي داشتيم ولي يه شماره از خودتون به ما بدين … شايد شانس بهتون رو کرد …- شانس؟!!! اين از نظر من اصلا هم شانس نيست … ولي در هر صورت يادداشت کنين …شماره همراهم رو گفتم و شهريار خودش شخصا يادداشت کرد … ديگه منتظر نموندم خداحافظي کردم و زدم بيرون … هيشکي ديگه اونجا نبود … فقط منشي در به در شده و طناز پشت در منتظر بودن … طناز با ديدن من سريع ايستاد و گفت:- چي کار مي کردي دو ساعت اون تو؟غش غش خنديدم و گفتم:- تست مي دادم …. پاشو بريم …با غر غر ايستاد و گفت:- خوبه تستم نمي خواستي بدي …- از قديم گفتن تست نطلبيده مراده …- اون آبه …- کي گفته؟! به نظر من هر چيزي نطلبده اش مراده …با هر هر خنده رفتيم از موسسه بيرون … گفتم:- طنازي … حالا چي کار مي کني تو؟- منم فردا مي يام ديگه … ببينم تو چي شدي؟ چي پرسيدن ازت … فيلمنامه دادن از روش بخوني؟- نه …- نه؟!!!! پس چي؟- هيچي يه حالتو گفت اجرا کنم …- بدون متن؟!!!!- آره … چرا اينقدر تعجب کردي؟- آخه اينجوري خيلي سخته …- لابد فيلم اونا هم سخته …- چي کار کردي؟ گند زدي؟- نه اتفاقا سخت نبود برام اصلا …- جدي مي گي؟ خوششون اومد؟- فکر کنم …- مي کشمت اگه بازيگر بشي و دست منو نگيري …خنديدم و گفتم:- گمشو … کي خواست بازيگر بشه؟- جون طناز اگه بهت گفتن قبولي رد مي کني؟!يه کم فکر کردم … يه کم وسوسه انگيز بود … شهرت … ثروت … بهتر از همه پيدا کردن شغل! خيلي وقت بود که در به در دنبال کار بودم. آهي کشيدم و اولين چيزي که به ذهنم رسيد رو گفتم:- نمي دونم …- ديوونه اي اگه قبول نکني …- بابامو چي کار کنم؟- آقاي مشرقي اينقدر ماهه که محاله به تو بگه نه …- بابا هميشه از اين مي ترسيده که من سر چشم بيفتم …- ولي اگه خودت بخواي حرفي نداره …. باور کن!خودمم مي دونستم … محال بود بابا رو حرف من حرفي بزنه … اوايل بيشتر سختگيري مي کرد دوران دبيرستان خيلي بهم گير مي داد و به خواسته هاي دلم توجهي نداشت … ولي وقتي دانشجو شدم و وقتي ديد که با همه دخترا فرق دارم کم کم بهم اعتماد کرد … حالا هم مي دونم که اگه بگم مي خوام اين کارو بکنم حرفي روي حرفم نمي زنه چون مي دونه که بي گدار به آب نمي زنم ولي نگران مي شه … دوست ندارم بابام اذيت بشه … طناز زد سر شونه ام و گفت:- اونور خيابون يه ساندويچ فروشي هست … بريم يه ساندويچ بزنيم تو رگ …از فکر و خيال اومدم بيرون و تازه يادم افتاد خيلي گرسنه ام …در خونه رو با کليد باز کردم و رفتم تو … حياط با صفاي خونه طبق معمول حالمو عوض کرد … يه حياط نقلي که دور تا دورش باغچه بود و درختاي ميوه …. فقط يه قسمت کوچولوش باغچه نبود که اونم جاي تاب من بود … يه تاب دو نفره که هميشه با بابا مي نشستم روش … حوض گرد وسط حياط طبق معمول لبالب پر از آب بود و داخلش چند تا ماهي گلي شنا مي کردن … کنارش يه تخت گذاشته بوديم و دور تا دورش گلدوناي شمعدوني … بابا روي تخت نشسته بود و طبق معمول کتاب حافظش توي دستش بود و شاهنامه اش کنار دستش … از وقتي که بازنشسته شده بود اکثر مواقع توي خونه و کنار من و مامان بود …. و ما چقدر از اين بابت خوشحال بوديم … بابام فرهنگي بود و مدير يه مدرسه دبيرستان پسرونه … اينقدر توي زمان خدمتش مهربون و خوش مشرب با بچه هاي مدرسه رفتار مي کرد که الانم بعضي وقتا بچه هاي مدرسه مي يومدن خونه ديدن بابا … بگذريم … در که باز شد سر بابا اومد بالا … با ديدن من گل از گلش شکفت و گفت:- به به شکوفه بابا …لبخندي زدم و گفتم:- به به عشق توسکا … باباي من به خدا من اسمم توسکاست … مي خواستين اون روز که اسم درخت رو مي ذارين روي من فکر اينجاشو هم بکنين … حالا ديگه منو هي گل نکنين … من درختم!بابا خنديد … پيشوني منو که تازه نشسته بودم لب تخت بوسيد و گفت:- اسم تک گذاشتم رو دخترم … چون دخترم هم تکه!- خب ديگه لوسم نکنين … چه خبر جناب آقاي مشرقي؟ ديگه بچه هاي دلبندتون بهتون سر نزدن؟بابا با خنده سري تکان و گفت:- از دست تو … اين بندگان خدا ماهي يه بار يه سري به من پيرمرد مي زنن …پريدم وسط حرفش و گفتم:- هي جناب مشرقي حواستونو جمع کنين … حق ندارين به باباي من بگين پير …- بله بله … من با داشتن گلي مثل تو مگه پير هم مي شم؟از لب تخت بلند شدم که برم توي اتاقم لباسمو عوض کنم … اگه مي نشستم تا شب مي خواستيم با بابا اره بديم و تيشه بگيريم … از حرف زدن با هم هيچ وقت خسته نمي شديم. در همون حالت ايستاده گفتم:- گل نه ! … درخت!رسيدم به در شيشه اي خواستم بازش کنم که مامان از اونور بازش کرد … يه سيني دستش بود که توش هندونه قاچ شده قرمز چشمک مي زد … آب از لب و لوچه ام راه افتاد … دستمو بردم جلو گلشو کندم گذاشتم توي دهنم و گفتم:- سلام پري جون …- سلام به روي ماهت … دختر با دستاي کثيف هندونه بر مي داري؟- بيخيال پري جون … بدن من به ميکروب عادت داره …- وا!!!! اين چه حرفيه؟لپ گليشو بوسيدم و شونه اي بالا انداختم و رفتم سمت اتاقم … يه اتاق سه در چهار … يه قالي گرد کرم وسطش پهن شده بود روي موکتاي قهوه اي پرز بلند … يه تخت يه نفره فلزي يه گوشه اش بود …يه ميز کامپيوترم با يه کامپيوتر معمولي يه گوشه ديگه اش … يه تيکه از ديوارو گوني از اين مدلاي کنفي چسبونده بودم و روش عکساي خودم و بابا و مامانو چسبونده بودم … پر از عکس بود و خودم عاشق تک تکش بودم … مانتو و شلوارم رو عوض کردم و جاش يه شلوارک تا روي زانو و يه تي شرت تنگ پوشيدم … داشتم موهاي بلندمو جلوي آينه برس مي کشيدم که در باز شد و مامان اومد تو … از تو آينه نگاش کردم و گفتم:- جونم پري جون؟مامان با لبخندي نگران نشست لب تخت و گفت:- توسکا مامان رفتي دنبال کار؟از خرداد که فارغ التحصيل شده بودم و ليسانس گرفته بودم دنبال کار بودم ولي فايده اي نداشت … کاري که به دردم بخوره پيدا نکردم که نکردم … مشکل مالي نداشتيم ولي زندگي هم خيلي بر وفق مرادمون نمي چرخيد … خواستم با کش موهامو ببندم که مامان سريع گفت:- نبند … مي دوني که بابات موهاي بازتو بيشتر دوست داره …- مامان وسط مرداديما!!! دارم مي ميرم از گرما!! از صبح زير اين آفتاب …مامان مشغول بازي با ريشه هاي رو تختيم شد و گفت:- نگفتي …- نه مامان من … امروز که وقت نشد … انشالله از فردا مي رم …- بابات خيلي نگرانته …- ديگه واسه چي؟- مي گه بچه ام عادت نداره تو خونه باشه افسردگي مي گيره …- اي بابا … چرا اين بابا همه اش دنبال بهونه است که نگران من باشه؟ من از اينکه تو خونه و کنار شما باشم لذت مي برم … الهي پيش مرگ هر جفتتون بشم …مامان گونه اشو کند و گفت:- خدا مرگم بده … دور از جونت مامان … اين چه حرفيه؟!!!موهامو بستم و خم شدم گونه اشو بوسيدم و گفتم:- انشالله سايه تون صد سال بالاي سر من باشه و منم بتونم بچه خوبي باشم براتون … حالا بريم پيش بابا … مي دوني که تنهايي رو دوست نداره … منم از فردا مي رم دنبال کار …مامان از جا بلند شد و گفت:- انشالله که کار پيدا مي کني مامان … ما که پارتي نداريم … بايد نون استعداد رو بخوريم … مي دونم برات سخته ولي چاره چيه؟آه کشيدم … دوست نداشتم هيچ کدومشون رو ناراحت و دپرس ببينم … خدايا کمکم کن که بتونم دلشونو شاد کنم …رفتم توي حياط و نشستم روي تخت کنار بابا … بابا چادر مامانو برداشت انداخت روي شونه هاي من و گفت:- درخت بابا … همسايه ها به حياط ما ديد دارن … درستش نيست اينجوري بشيني اينجا …غش غش خنديدم و گفتم:- آ باريکلا باباي خودم … بالاخره راه افتاديا! گل نه … درخت!بابا هم سري تکان و داد و با لبخندي تکه اي هندوانه زد سر چنگال گرفت جلوي دهن من و گفت:- بخور بابا … چه درخت چه گل … مهم اينه که عزيز مني …هندوانه رو خوردم و بهش چشمک زدم … بابا با من و من گفت:- دخترم … مي خواي برات بسپارم توي آموزش و پرورش؟ شايد بتوني معلمي چيزي …سريع گفتم:- بابا مي دوني که من از معلم شدن بيزارم … هميشه هم بهتون گفتم … به شغل شما احترام مي ذارم ولي خودم علاقه اي بهش ندارم …بابا آهي کشيد و گفت:- من براي خودت گفتم بابا … اين رشته اي که تو خوندي مردونه است … من دلم رضا نيست که تو بري توي کارخونه ها و اين جور جاها که بيرون شهره کار کني …ليسانس مديريت صنعتي داشتم … حق با بابا بود … کار زنونه براي رشته من کيميا بود … گفتم:- مي دوني که خودمم علاقه اي به اين کار ندارم بابا … من دارم توي شرکتاي داخل شهر مي گردم ولي همه اشون يا محيط نامناسب دارن … يا حقوقشون با ساعت کاريشون هماهنگ نيست … يا سابقه مي خوان.- قصدت چيه بابا؟تکه اي هندوانه گذاشتم توي دهنم و گفتم:- خدا بزرگه بابا جون … بالاخره درست مي شه …بابا نگاهي به آسمون کرد و گفت:- راضيم به رضاي خدا …شام کنار مامان بابا طبق معمول بهم حسابي چسبيد … بعد از شام و کمي شب نشيني و تخمه شکستن مامان بابا رو بوسيدم و براي خواب به اتاقم رفتم … حسابي خسته شده بودم و خواب واقعا مي چسبيد …صبح که بيدار شدم مي دونستم که برنامه ام چيه … بايد مي رفتم دنبال کار … بازم نيازمندي ها … بازم سر زدن به شرکتايي که دوستاي هم دانشگاهيم معرفي کرده بودن … بازم … بازم … و آخر هم دست خالي برگشتن به خونه …عصر بود که دست از پا درازتر برگشتم … به يه شرکت که توي نيازمندي ها آگهي داده بود سر زدم که گفتن اگه سابقه نداشته باشم بايد منشي بشم … و به يه شرکت آشنا که گفتن بايد برم توي دفتر کارخونه که بيرون از شهره … دوست داشتم داد بزنم … چرا هيچ کاري براي من پيدا نمي شد؟ مامان بابا با ديدن من فهميدن چي شده … هيچي ازم نپرسيدن و فقط گفتن خسته نباشي … و منم فقط تونستم بهشون لبخند بزنم …. کار ديگه اي از دستم بر نمي يومد … قضيه تست و بازيگري به کل از ذهنم رفته بود … انگار از اول همچين اتفاقي برام نيفتاده … رفتم توي اتاق و ولو شدم روي تخت … کاش به بابا مي گفتم برام يه فال حافظ بگيره …. ولي نه! شيخ شيراز هم بعضي وقتا بدتر آدمو دو دل مي کرد … خيره شده بودم به سقف … زندگيم يه نواخت شده بود بدجور … شايد اگه خواهر برادر داشتم … شايد اگه دوست پسر … زبونمو محکم گار گرفتم و گفتم:- هي هي هي … بس کن ديگه! اين حرفا چيه مي زني؟ بيکاري زده به سرت؟ اصلا چه لزومي داره حتما دنبال کاري بگردي که به رشته ات بخوره؟ برو يه کار ديگه بکن … بهتر از بيکاريه اين افکار ماليخوليايي هم ديگه سراغت نمي ياد …بعد از خوردن شام دوباره خوابيدم … مي دونستم فردا هم روزي مي شه مثل امروز …يک هفته گذشت … آخراي مرداد ماه بوديم … هيچ اتفاق جديدي هنوز توي زندگيم نيفتاده بود … همه چيز تکراري .. روتين … خسته کننده … از همه چيز بريده بودم … شايد اگه مامان بابا با اين قضيه کنار مي اومدن براي منم راحت تر بود ولي اين که اونا همه اش با چشماي نگرانشون نگام مي کردن بيشتر داغونم مي کرد …روز هفتم بعد از تست دادنم بود … روي تخت دراز کشيده بودم و آهنگاي داريوشو گوش مي کردم … هميشه آهنگاي قديمي گوش مي کردم از خواننده هاي جديد و امروزي بيزار بودم … حتي حاضر نبودم يکي از آهنگاشون رو گوش کنم و در موردش نظر بدم … فقط توي قديميا چرخ مي زدم … دوستام هميشه مسخره ام مي کردن و مي گفتن مثل پيرمردا و پيرزنا مي موني … اگه رپ گوش نکردن و فحش دادن به صداي خواننده هاي امروز که همه اش با دستگاه و ميکسه نشونه پيريه آره من پيرم … حسابي رفته بودم توي بحر صداي داريوش که گوشيم زنگ خورد … تو همون حس و حال گوشيو برداشتم و گذاشتم در گوشم:- الو …- خانوم مشرقي؟صداي آهنگو خفه کردم و گفتم:- خودم هستم …- خانوم من از موسسه نماي مهر تماس مي گيرم …زير لب زمزمه کردم:- نماي مهر؟! نماي مهر؟!!طناز … تست … هان!!!! چنان بلند تو گوشي گفتم:- هان !!!!که فکر کنم يارو کر شد … ولي به روي خودش نياورد و گفت:- مي خواستم ازتون بخوام که براي تست دوم فردا ساعت نه صبح اينجا باشين … مرسي خداحافظ …اصلا نذاشت من حرف بزنم … تست دوم؟!!! يعني چي؟!!!! يعني قبول شدم؟ يا تست قبليمو گم کرده بودن؟ جلل خالق … ولي شايد قبول شده باشم … توي اين بي کاري … سرمو گرفتم بين دستام … خدايا چي کار کنم؟!!! بايد با بابا حرف مي زدم … بهترين کار همين بود …

.


.


.


.


.


.


.


.





رمان های هما پور اصفهانی


قالب وبلاگ




فال انبیا



カラフルなぽわぽわ




舞い上がる♥ふんわりハート♥(L*pink)






ادامه مطلب































قسمت 11



قسمت 9








قسمت 1


10

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *