رمان توسکا قسمت 13




با لبخند گفتم: – یه پلان دیگه مونده … – سلام! – ا ببخشید … سلام … – به روی ماهت … باشه منتظر می مونم … با یارو بنگاهیه یه ساعت دیگه قرار گذاشتم … دیر نمی شه … فقط خودتو خسته نکن عزیزم تا بتونی بهترین رو انتخاب کنی … خندیدم و گفتم: – باشه … به اون سمت باغ اشاره کرد و گفت: – من اونجا منتظرم … سرمو تکون دادم و رفت … همه داشتن با تعجب نگامون می کردن … بالاخره ماه پشت ابر نمی موند … همه می فهمیدن که کجا چه خبره! من فقط نمی خواستم جشن عروسیم مثل عروسی طناز پر از خبرنگار باشه … سنگینی نگاه آرشاویر رو حس می کردم اما نمی خواستم دیگه نگاش کنم … باید از همین الان روی خودم کار می کردم … نگاه من دیگه فقط مال شهریاره … حتی یه نیم نگاه به آرشاویر که از روی احساس باشه خیانت به شهریاره … باید خودمو کنترل می کردم … صدای آقای ظفری کارگردان فیلم بلند شد: – آرشاویر حواست کجاست؟!!! این بار ششمه که داریم این پلانو می گیریم! آرشاویر دستی توی موهاش کشید و در حالی که صحنه رو ترک می کرد گفت: – نمی تونم … امروز نمی تونم … باشه واسه فردا … به اعتراض هیچ کس هم گوش نکرد … سوار ماشینش شد و تخته گاز از باغ خارج شد … حس می کردم ضربان قلبم کند شده … چرا داشت اینجوری می کرد؟ ** – شهریار آخه بین یه مشت غریبه … – غریبه کجا بود خانوم؟ بچه های خودمونن دیگه … – دیگه بدتر! اینجوری که همه شون قضیه رو می فهمن … – خوب بفهمن … تو به نفوذ من شک داری؟ تو فقط نگران خبرساز شدن ازدواجمونی که من دارم بهت قول می دم نذارم به بیرون درز کنه …. اتفاقا من دوست دارم بچه ها بفهمن تا دیگه راحت هر روز خودم ببرم و بیارمت … – نخیر خودم بلدم … از لحنم خنده اش گرفت و گفت: – خوب باشه تو منو ببر و بیار … اینبار منم خنده ام گرفت و گفتم: – دیوونه … – دیوونم … ولی دیوونه چشای سیاه تو … دیوونه موهای پر چین و شکن تو … دیوونه ابروهای کمونی تو … دیوونه … – ااااا شهریار! ولت کنم تا صبح می ریا … – آره …. می رم … ولی فقط قربون تو … لبخند نشست روی لبم … این پسر با مهربونیش می تونست منو به خودش وابسته کنه … البته اگه فکر آرشاویر می ذاشت … با خنده گفتم: – خداحافظ … – ااا قطع نکنیا … هنوز نگفتی می یای یا نه … – بابا رو چی کار کنم؟ – من باهاشون حرف می زنم … – حالا واجبه؟ – آره عزیزم … واسه هر دومون خاطره می شه … یه مسافرت قبل از ازدواجمون … بعدا باید یه چیزی داشته باشیم واسه بچه هامون تعریف کنیم … بچه هامون؟ ای خدا چرا هیچ وقت اینجوری به جریان نگاه نکرده بودم؟ من می تونم؟ من تواناییشو دارم؟ صدای شهریار بلند شد: – توسکا هستی؟ – آره … آره … باشه … قبول … – فدات بشم الهی … من همین الان با بابات هماهنگ می کنم توام آماده شو صبح ساعت پنج دم خونه تونم … – چه خبره؟!!!! چقدر زود! – قرار بچه هاست دیگه … – باشه … منتظرم … – فعلا … – فعلا … گوشی رو قطع کردم و ضبط رو روشن کردم … دلم خیلی گرفته بود … هیچ ذوق و شوقی نداشتم انگار … بازم صدای آرشاویر به تن خسته ام آرامش داد: – وانمود کردم به همه / که خیلی سخت نبود غمت / رفتنو دل بریدنت وانمود کردم به همه / که دیگه اشتیاقی نیست / واسه دوباره دیدنت! یه جور نشون دادم که نه / یه اتفاق عادی بود همون دوتا درد دلم / واسه خودش زیادی بود یه جوری گفتم که همه / بهم میگن بی عاطفه میگن که حرف امروزت / با دیروزت مخالفه اما شبا یواشکی / وقتی که هیشکی نیست پیشم گوشیمو روشن میکنم / به عکس تو خیره میشم دیگه منم و غربت / اشکای بی امونه من به کی بگم دیوونتم / به کی بگم تنگه دلم اما شبا یواشکی / وقتی که هیشکی نیست پیشم گوشیمو روشن میکنم / به عکس تو خیره میشم دیگه منم و غربت / اشکای بی امون من به کی بگم ، دیوونتم / به کی بگم تنگه دلم به کی بگم، به کی بگم ، تنگ دلـــــم مدتیه عوض شدم / انگار یه آدم دیگم هرکی میپرسه یادشی / دارم بهش دروغ میگم دلم نمیخواد هیچکسی / چیزی بدونه از غمم همین غرور لعنتی / تو رو جدا کرده ازم هیشکی خبر نداره از / دقیقه های غربتم اینجوری وانمود شده/ که بی تو خیلی راحتم (آهنگ وانمود از نریمان)

این روزا آهنگای آرشاویرم یه حس و حال دیگه داشت … حالمو خیلی دگرگون میکرد ولی عادت کرده بودم به خودم تلقین کنم که هیچ کدوم از این آهنگا رو واسه من نمی خونه …. هیچ کدومش خطاب به من نیست … اشک صورتم رو خیس می کرد … حس بدی داشتم … بین خواستن و نخواستن در نوسان بودم … نمی فهمیدم دارم چی کار می کنم … اما یه چیزی رو خوب می دونستم … می خواستم واسه شهریار همسر خوبی باشم … باید فراموش می کردم … حتی اگه شده به قیمت فراموش کردن خودم … خواب و خواب جلوی آینه داشتم آرایش می کردم … اگه با این صورت پف آلود بدون آرایش هم می رفتم شهریار از انتخابش پشیمون می شد … ازتصورات خودم خنده ام می گرفت … مامان تا دم در بدرقه ام کرد و وقتی دید شهریار منتظرمه رفت …. حتی نیومد بیرون یه سلام بهش بکنه … دل گرفته مامان هم به دل گرفته من دامن می زد … سوار بی ام و خوش رنگش که شدم لبخند زد و گفت: – سلام خانوم … صبح عالی متعالی! – سلام … خمیازه کشدارم به خنده انداختش و گفت: – اوووو چه خمیازه ای هم می کشه! خوابت می یاد؟ – پ ن پ … صبح اول صبحی بیداریم می یاد … خندید و گفت: – حالا چرا می زنی؟ – آخه فشم رفتنمون چی بود؟ می گرفتیم می خوابیدیم دیگه … خم شد از صندلی عقب نایلون حاوی آب میوه و کیک رو برداشت داد دستم و گفت: – غر نزن … اینو بخور تا یه کم سرحال بشی … – نمی خوام گرسنه نیستم … – نباشی! باید صبحونه بخوری … تازه این پیش درآمدشه … بچه ها قراره کله پاچه بگیرن … دوست داری که؟ – بدم نمی یاد … – پس فعلا اینو بخور … ناچارا آب میوه رو برداشتم و مشغول شدم … لحظاتی بعد رسیدیم سر قرار … حدود بیست ماشین پشت سر هم ردیف پارک شده بودن … یکی از آبمیوه ها رو باز کردم گرفتم جلوی دهن شهریار و گفتم: – خودتم بخور … با شیطنت نگام کرد و گفت: – اگه خودت بگیری جلوی دهنم قول می دم همه شو بخورم … و توی همون حالت خم شد و شروع کرد به خوردن …. با خنده گفتم: – ا زشته یکی می بینه … بگیر خودت بخور … – زشت اونه که منو و تو بهمون خوش نگذره … راحت باش بابا … خودمو خودتو عشقه … داشتم چپ چپ نگاش می کردم که کسی زد به شیشه … یکی از دوستای شهریار بود … شهریار سریع پیاده شد … می دیدم که پسره داره سر به سرش می ذاره و شهریار هم با خنده می زنه تو سر پسره … داشتم به کاراشون می خندیدم که یهو چشمم افتاد به یه آ یو دی مشکی … بین ماشینا پارک شده بود … پلاکشو نمی دیدم … یعنی ممکنه خودش باشه؟ زل زده بودم به ماشینه و حواسم دیگه نبود … یهو شهریار پرید بالا و گفت: – ببخش تنهات گذاشتم عزیزم … بچه ها دیگه دارن راه می افتن منتظر یکی بودیم که اومد … انگار صداشو نمی شنیدم …. هنوزم چشمم به آ یو دی بود … دستشو جلوی صورتم تکون داد … – خانومی حواست هست؟ تکونی خوردم و گفتم: – هیچی … ببخش … ماتم برده بود … – اوکی … انشالله که حواست به ماشین آرشاویر نبوده … خدای من!!!! پس خودش بود … مثل سنگ سخت شدم … – مگه اونم اومده؟ – آره متاسفانه … با خواهرش … – به درک! نگام کرد … انگار خیلی هم مطمئن نبود … ولی گفت: – واقعاً راه داشت توی سکوت سپری می شد … همه حسم پریده بود … اعصابم خورد بود … دوست نداشتم آرشاویر مدام جلوی چشمم باشه … برام عجیب بود که شهریار هم سکوت کرده … بدون حرف زل زده بود به جاده … اخم ظریفی هم بین ابروهاشو خط انداخته بود … جلوی ویلای بزرگی توقف کردیم ماشینا رو پشت سر هم پارک کرده و پیاده شدیم … پاهام داشت می لرزید و ضربان قلبم نا خود آگاه بالا رفته بود … با چشم داشتم دنبال ماشین آرشاویر می گشتم… اون جلو پارک شده بود … زل زده بودم به ماشین که کسی زد سر شونه ام! برگشتم … آرشین با خنده گفت: – سلاااام ! فکر کردم نیستی … دیدم ماشینت نیست … – سلام … خوبی تو؟ با ماشین یکی از بچه ها اومدم … – وای چه خوب! از تصور اینکه باید تنها بمونم تا اینجا به جون آرشاویر غر زدم … بین خودمون بمونه اونم اعصابش خورد شد وقتی دید نیستی … با اخم گفتم: – بیخیال آرشین! از جدیتم تعجب کرد و فقط نگام کرد … سعی کردم لبخند بزنم و گفتم: – من با شهریار اومدم … منو ندیدی تو ماشینش … – با شهریار؟!!!! – آره … چرا تعجب کردی؟ – ببخشید توسکا … به خدا قصد فضولی ندارم … ولی حس می کنم زیادی باهاش صمیمی شدی … الان وقتش بود … دیگه باید می فهمید … آهی کشیدم و گفتم: – شهریار نامزدمه آرشین … قیافه آرشین دیدنی شد … رنگش شد رنگ گچ … لبش شروع به لرزش کرد و قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم بغضش ترکید و به هق هق افتاد … با ترس بغلش کردم و گفتم: – خدای من! آرشین!!!! سریع کشیدمش کنار که کسی متوجه قضیه نشه … آرشین توی بغلم داشت مثل بید می لرزید … هر چی باهاش حرف می زدم هم آروم نمی شد … صدای آرشاویر بند دلم رو پاره کرد: – چی شده؟!!! آرشین … اومد طرفمون و بی توجه به من آرشین رو کشید توی بغلش … در حالی که تند تند می بوسیدش ازش می پرسید چی شده … چقدر به آرشین حسودی کردم … یه روزی این لبا به صورت من بوسه می زدن … آخ که چقدر دلم می خواست جای آرشین … به خودم توپید: – زهرمار! در دلتو بذار …. تو الان نامزد کس دیگه ای هستی … آرشاویر با عصبانیت گفت: – چشه این؟ چی بهش گفتی اینجوری شد؟ حرصم در اومد … پسره … چی بهش می گفتم؟ هیچی لایقش نبود … شونه ای بالا انداختم و با بالاترین حد کینه گفتم: – فقط بهش گفتم با شهریار نامزد کردم … همین … به دنبال این حرف حتی صبر نکردم که ببینم عکس العملش چیه … سریع عقب گرد کردم و از اونجا فاصله گرفتم … بدنم بدجور داشت می لرزید … شهریار سریع خودشو رسوند به من و گفت: – چی شده عزیزم؟ چرا رنگت پریده؟ – هی … هیچی … دستمو گرفت و زمزمه وار گفت: – به من دروغ نگو … اگه نمی خوای هیچی نگو ولی دروغم نگو … زل زدم توی چشمای زلالش … واقعا دروغ گفتن بهش برام سخت بود … سرمو تکون دادم و حرف نزدم … آهی کشید و گفت: – بیا بریم تو … بچه ها منتظرن … – تو … تو برو منم می یام … – می خوای بمونی اینجا واسه چی؟ – می خوام یه کم اطرافو دید بزنم … ویلای خوشگلیه … یه جوری نگام کرد انگار که می گفت خر خودتی! ولی هیچی نگفت و راهشو کشید رفت … از خودم بدم اومدم … چه راحت داشتم دروغ می گفتم … عقب گرد کردم … می خواستم ببینم حال آرشین چطوره … توی بغل آرشاویر هنور داشت گریه می کرد … آرشاویر محکم بغلش کرده بود و داشت باهاش حرف می زد … خواستم برم طرفشون که صدای آرشاویر سرجا میخکوبم کرد: – خواهر من … من دارم به تو می گم این اتفاق نمی تونه بیفته … چرا اینجوری می کنی؟ اون داره برای من و تو فیلم بازی می کنه … – فیلم چیه؟ ندیدی با شهریار اومده … ندیدی چقدر باهم صمیمین … نگاه آرشاویر رفت به سمت آسمون … فک منقبض شده شو از اینجا هم می تونستم ببینم … گفت: – چرا … چرا دیدم … اما دلیل نمی شه … – می خوای بشینی تا از دستت بره؟ حیفه توسکاست … به خدا حیفه توسکاست … دیگه طاقت نیاوردم … چرخیدم و برگشتم سمت ویلا … برام عجیب بود حرفای آرشاویر … چرا فکر می کرد من دارم فیلم بازی می کنم؟ دیگه از این جدی تر؟ شهریار دستمو کشید و گفت: – باز که رفتی تو فکر خانومم! – ببخشید شهریار … – بیخیال عزیزم … بیا تا قضیه رو واسه همه توضیح بدیم … بدجور دارن نگامون می کنن … بهش لبخند زدم و شهریار با خنده و آب و تاب قضیه رو برای همه بلند بلند گفت … وسط حرفاش بود که آرشین و آرشاویر هم اومدن داخل و شهریار با بی رحمی زل زد توی چشمای آرشاویر و گفت: – به من تبریک نمی گی آرشاویر؟ آرشاویر با غیض به من خیره شد و گفت: – واسه چی؟ شهریار دستمو کشید و گفت: – واسه به دست آوردن این فرشته … آرشاویر قدم قدم به شهریار نزدیک شد … چنان به دستای ما دو تا نگاه می کرد که وحشت کردم و به نرمی دستمو از دست شهریار در آوردم. بچه ها مشغول جمع اوری وسایل بودن تا همه بریم رستوران … شهریار قول ناهارو به همه داده بود … قلبم داشت تند تند می کوبید … جلوی شهریار توقف کرد … زل زد توی چشماش و گفت: – این فرشته مثل ماهی می مونه … لیزه … خیلی لیزه … باید محکم نگهش داری … وگرنه محاله توی دستات بمونه … شهریار پوزخندی زد و گفت: – اون ماهی از دستم سر هم که بخوره … آخرش بر می گرده پیش خودم … مهم اینه که صیادشو دوست داره … خدایا اینا چی داشتن می گفتن به هم؟ مگه دوئل بود؟ آرشاویر پوزخندی زد و گفت: – خیلی صیادا براش دندون تیز کردن … – من نگهبان خوبیم … – امیدوارم که باشی … اما … زیادم دل خوش نکن … بعد زد سر شونه شهریار … از کنارش رد شد … اومد ایستاد جلوی من و زمزمه وار گفت: – امیدوارم … در کنارش خوشبخت بشی … بعدم پوزخندی زد و راهشو کشید و رفت … نفس کم اورده بودم … آرشین هم با لبخندی تلخ تبریک گفت و رفت کنار برادرش … شهریار فشاری به کمرم وارد کرد و گفت: – اینم یه چیزیش می شه ها … ناراحت شدم … دوست نداشتم کسی در مورد آرشاویر اونجوری حرف بزنه … اما نمی شد هم حرفی بزنم …همه وسایل رو تند تندسر جاهاشون قرار دادیم … سه تا اتاق خیلی بزرگ داشت که یکی شد اتاق دخترا یکی اتاق پسرا و یکی هم مخصوص وسایل … بعد از اینکه همه چیز رو جا دادیم حاضر شدیم تا بریم رستوران … بچه ها با شعرایی که می خوندن ما رو به خنده می انداختن … – کوچه تنگ و تاریکه عروس قشنگ و باریکه … – کوچه مون آجریه دومادمون تاجریه شهریار با خنده سر تکون داد و در ماشین رو برام باز کرد … یکی از پسرا گفت: – بچه ها آرشاویر و خواهرش نمی یان … – ا چرا؟ – می گه حال خواهرش خوب نیست می خواد بمونه کنارش … شهریار با بی تفاوتی گفت: – بریم بچه ها … براشون غذا می گیریم … همه حواسم به اونا بود … کاش می یومدن … کاش آرشین چیزیش نشه … کاش … _________________ صدای شهریار منو از جا پروند … – باز که رفتی تو فکر خانوم … – هان؟ – می گم باز که رفتی تو فکر … چرا؟ چیزیته؟ – نه … بازم دروغ گفتم و بازم شهریار پوزخند زد … از طعم غذا هیچی نفهمیدم … بچه ها شوخی می کردن سر به سرمون می ذاشتن و رستورانو گذاشته بودن روی سرشون ولی من انگار تو این دنیا نبودم … چرا اصلا برای آرشاویر مهم نبود … انگار نه انگار که من میخواستم ازدواج کنم … چقدر دوست داشتم ناراحت بشه … پکر بشه … داد و بیداد کنه … ولی انگار نه انگار … شهریار دیگه به پر و پام نپیچید … شاید برای اونم دیگه اهمیتی نداشت … بیچاره چقدر ازم بپرسه چته! اگه آدم بودم جلوی خودم و احساسمو می گرفتم … بعد از ناهار برگشتیم ویلا و من بی توجه به شهریار پریدم توی اتاق که ببینم آرشین چطوره … خواب بود … خبری هم از آرشاویر نبود … نشستم کنارش و به نرمی موهاشو نوازش کردم … صدای زنگ اس ام اسم بلند شد … گوشیو برداشتم … شهریار بود: – می یای بریم قدم بزنیم؟ اون بیچاره چه گناهی کرده بود؟ نباید باهاش اینجوری رفتار می کردم … نوشتم: – الان می یام … لباسمو عوض کردم و رفتم بیرون … هوا خیلی سرد بود … شهریار جلوی در منتظرم بود … بهش لبخند زدم و گفتم: – روی نهار پیاده روی چندان نباید جالب باشه … دستشو انداخت دور کمرم منو چسبوند به خودش و گفت: – با تو همه چیز جالبه … – ا شهریار … – جانم؟ – لوس نشو … – اگه این کارا لوس بازیه من از همه لوس ترم … گفته باشم … خندیدم و شهریار با اخم گفت: – کاش توام یه ذره لوس می شدی واسه من … خنده ام شدت گرفت و به ناچار منم دستمو انداختم دور کمرش … اون چه گناهی کرده بود که مجبور بود سردی منو تحمل کنه؟ شهریار منو بیشتر چسبوند به خودش و با خنده گفت: – آخ! برسه روزی که من با تو دمبل بزنم … سر جام وایسادم و با تعجب گفتم: – چی؟ خندید و گفت: – فکر کن! روزی پنجاه تا دمبل باهات می زنم … – شهریااااااررررر … – جون دلممممم؟ دستمو از دور کمرش باز کردم و گفتم: – می کشمت … منو مسخره می کنی؟ شروع کرد به دویدن و منم به دنبالش … رسیدیم نزدیک رودخونه … وایسادم و گفتم: – می ندازمت تو رودخونه ها … اونم وایساد و گفت: – آبش خیلی یخه … بیفتم تو آب ایست قلبی می کنم می میرما … – چرا؟! – چون دویدم … بدنم داغه … یهو که بیفتم توی آب یخ اینجوری می شم … سریع بازوشو گرفتم و گفتم: – وای نه شهریار خدا نکنه … بازوهامو گرفت منو کشید تو بغلش و گفت: – پس تو برای من نگرانم می شی ؟ اینقدر حرکتش ناگهانی بود که هیچی نتونستم بگم … دست کشید توی موهام و زمزمه وار گفت: – الان که دارم حست می کنم می فهمم که چقدر دوستت دارم … به نرمی گونه مو بوسید … خدایا این داشت چی کار می کرد؟؟؟؟ سریع پسش زدم و با نفس نفس گفتم: – نه شهریار … شهریار با تعجب گفت: – چی شد عزیزم؟ – الان نباید … نباید به من دست بزنی … همه چیزو خراب نکن … نمی خوام الان … سریع دستمو گرفت و گفت: – باشه عزیزم … باشه می فهمم چی می گی … منو ببخش من زیادی تند رفتم … آروم باش گل من … آب دهنمو قورت دادم و گفتم: – برگردیم …. – باشه عزیزم بر می گردیم … فقط تو آروم باش … – خوبم … با نگرانی نگام کرد ناچارا بهش لبخند زدم … جواب لبخندمو داد و دوتایی راه افتادیم سمت ویلا … سکوت کرده بودیم … انگار داشتیم به اتفاقی که افتاده بود فکر می کردیم … برام قبولش سخت بود که اجازه بدم مرد دیگه ای بهم دست بزنه … اعصابم حسابی خورد بود … به در ویلا که رسیدیم ماشین آرشاویر رو دیدم که داره بهمون نزدیک می شه … نا خودآگاه سرجام وایسادم …شهریار دستم رو کشید و گفت: – بیا … چرا وایسادی؟ – هیچی … بریم … دوباره راه افتادم … آرشاویر ماشین رو پارک کرد و پیاده شد … زل زده بود توی چشمام … منم خیره شده بودم به اون … در ماشینو کوبید به هم … جوری که گفتم خورد شد …. سیگاری از جیب پالتوش در آورد و همینطور که نگام می کرد آتیشش زد … اولین پکو که زد شهریار در ویلا رو باز کرد و با فشار آرومی منو هل داد تو … داشتم به این فکر می کردم که آرشاویر چند وقته خیلی سیگار می کشه … شهریار با خنده رو به جمع گفت: – بابا چرا نشستین؟ پاشین گرم کنین … انگار همه منتظر همین حرف بودن … ضبط رو روشن کردن و ریختن وسط … شهریار دستمو کشید و گفت: – بیا عزیزم … بیا که می خوام کاری کنم همه غم هات یادت بره … پس فهمیده بود من خیلی غم دارم … ناچارا باهاش همراه شدم … یکی از پسرا تند تند شامپاین باز می کرد و برای بقیه می ریخت و می داد دستشون … اهل این چیزا نبودم … شهریار به پسره اشاره کرد که برای ما هم بریزه … با تعجب گفتم: – تو می خوری؟ – گاهی وقتا بد نیست … برای اینکه یه چیزایی یادت بره … حرفش مشکوک بود … ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم: – ولی شهریار … – اشکال نداره عزیزم … همیشه که نمی خورم شاید یکی دوبار در سال … – نخور … – من می خورم … توام بخور … – چی؟!!! من؟! نه! – چرا … یه بار اشکال نداره … با خودم بخوری که طوری نیست خودم هواتو دارم … – اذیت نکن شهریار … – اگه یه بار بخوری خودت طالبش می شی … سنگین نیست … باور کن اتفاقی نمی افته … داشتم دو دل می شدم .. راست می گفت … اون شوهرم بود … اشکالی نداشت که! بااین دلایل مسخره داشتم خودمو راضی می کردم … وقتی دید نرم شدم دستمو کشید به سمت مبل ها … منو نشوند و خودش رفت دو تا جام پر از پسره گرفت و اومد سمتم … جام رو گذاشت روی میز کنار دستم و گفت: – بخور عزیزم … گوارای وجودت … خواستم جام رو بردارم که دستی از پشت سر دستمو گرفت … نگاه کردم … آرشاویر بود … با غیض خیره شد توی چشمام … آب دهنمو قورت دادم و گفتم: – چیه؟ بدون اینکه حرفی بزنه جام رو برداشت و یه جام دیگه داد دستم … بعد هم سری به تاسف تکون داد و رفت … نگام چرخید سمت شهریار … بی توجه به من داشت به حرفای پسری که در گوشش پچ پچ می کرد گوش می داد … صبر کردم تا پسره رفت … خدا رو شکر ندید که آرشاویر چه نگاهی به من کرده وگرنه اینبار حتما باهاش درگیر می شد … لبخندی زد و جامشو زد به جامم و گفت: – به سلامتی تو … و جرعه ای نوشید … بسم الهی گفتم و منم یه جرعه خوردم … اما از تعجب ابروهام پرید بالا … شربت آلبالو بود … منو باش که منتظر چه طعم گسی بودم … پس بگو چرا آرشاویر جام ها رو با هم عوض کرد … تو دلم سر خودم داد زدم: – احمق می خواستی چه غلطی بکنی؟ حتما باید آرشاویر حواسش بهت باشه؟ خودت اراده نداری؟ نفس آسوده ای کشیدم که راحت شدم و جرعه ای دیگه خوردم … شهریار لبخندی زد و گفت: – چطوره؟ فقط خندیدم … چی می تونستم بهش بگم … خودشو بیشتر کشید سمت من و گفت: – گفتم که فوق العاده اس … سعی کردم ازش فاصله بگیرم ولی نمی شد … محکم چسبیده بود بهم … تا ته جامشو که در آورد دستمو کشید و دوباره برد وسط … نمی خواستم برقصم به خصوص که مستیشو به خوبی حس می کردم … دنبال یه راه فرار بودم که چشمم افتاد به آرشاویر … طبق معمول داشت سیگار می کشید و با خشم خیره شده بود به ما دو نفر … با عجر نگاش کردم … چاره ای نبود … فعلا تنها کسی که می تونست نجاتم بده آرشاویر بود … خشمش تبدیل به تعجب شد و یه کم نگام کرد … همه التماسمو ریختم توی چشمام و نگاش کردم … یهو از جا کنده شد … انگار فهمید چه مرگمه … با چشم دنبالش کردم … رفت سمت آرشین که یه گوشه کز کرده بود و تند تند یه چیزی بهش گفت … نگاه آرشین چرخید سمت من … سری تکون داد و بلند شد اومد سمتم … به من که رسید بدون حرف دستمو گرفت و رو به شهریار گفت: – شهریار خان … با اجازه تون من یه کم توسکا رو قرض می گیرم … شهریار نتونست مخالفتی بکنه و من از ته دل نفس آسوده ای کشیدم … یه کم که فاصله گرفتیم گفت: – باهاش راحتی نیستی؟ نه؟ صادقانه و با ناراحتی گفتم: – مست بود … – جدی؟!!! – آره … – اوه خدای من … – ممنون که اومدی نجاتم دادی … لبخند زد و گفت: – کاش یه روزی هم تو منو از این عذاب نجات بدی … باتعجب نگاش کردم … منظورش چی بود … ولی اون حواسش اصلا به من نبود … رد نگاهشو گرفتم … آرشاویر بی توجه به ما از در ویلا رفت بیرون و آرشین با نگرانی بدرقه اش کرد … وقتی در ویلا رو زد به هم آرشین برگشت سمت من ولی هیچی نگفت … اون هم که هر ازگاهی با حرفاش امیدوارم می کرد دیگه حرفی نمی زد … تا شب بچه ها توی هم لولیدن و خوردن و کثافت کاری کردن … دیگه خسته شده بودم … چه جوری باید تا فردا عصر بینشون دووم می آوردم … شب که شد بساطشون رو جمع کردن و قرار گذاشتن که برای شام بریم کنار رودخونه … دوست داشتم نرم اما آرشین گفت: – بیا بریم … بهتر از تو ویلا موندنه … اگه تو بیای منم تنها نیستم … – آخه با این وضع شهریار … – شهریار کمتر از بقیه خورده … زود از سرش می پره نترس من هواتو دارم … آرشاویر هم برگشت و خیال آرشین راحت شد … تصمیم داشتم تموم مدت کنار آرشین بمونم حداقل بهتر از شهریار و آرشاویر بود … همه با هم حاضر شدیم و راه افتادیم … قرار شد آرشاویر فقط ماشینش و بیاره … بقیه پیاده رفتیم … اونجا دو تا چادر زدن و مشغول درست کردن آتیش شدن … هوا از ظهر خیلی سردتر شده بود … من و آرشین نشستیم روی یه تیکه سنگ و مشغول تماشای بقیه شدیم … یه جورایی همه داشتن تلو تلو می خوردن و ما خنده مون گرفته بود … شهریار مستی از سرش پریده بود و هی سعی می کرد به من نزدیک بشه ولی من از جام تکون نمی خوردم … از دستش دلخور بودم … الان که من پیشش بودم نباید می خورد … آرشاویر توی ماشینش نشسته بود و پیاده نمی شد … آرشین از جا بلند شد و بلند داد زد: – آرشاویر ضبط ماشینتو روشن کن داداشی … حوصله مون سر رفت … بقیه دختر پسرا هم تایید کردن … یکی دو نفر هم اصرار کردن خودش بخونه که با اخم گفت: – گیتارمو نیاوردم … می دونستم که دروغ می گه … آرشاویر گیتارش همیشه دنبالش بود … بدون حرف دیگه ای ضبط ماشینش رو روشن کرد … سرم رو به شونه آرشین تکیه دادم … دوست داشتم ببینم اینبار چه آهنگی گذاشته … کاش آهنگای خودش باشه … – اگه پرسید ازت هنوز تو فكرمی بخند و بش بگو یه تجربه بودم همین اگه پرسید تا حالا واسه من گریه كردی بگو نه ولی بگو گریه كردم كه برگردی حواست نیست به این حالی كه من دارم حواست نیست كه من چقد دوست دارم حواست نیست همش گریه شده كارم نفهمیدی من اونم كه تو رو تنهات نمیذارم بهش نگو یه سالو ما با هم زندگی كردیم نگو یه روز نبودم یه عمر گریه میكردی بهش نگو كه گفتی زندگی بی من نمیشه قسم خوردی بمونی تــــا همیـــــشه حواست نیست چقدر خراب و داغونم بدون تو تك و تنها نمیتونم چرا انقد كنار اون تو آرومی نگو از گریه هام چیزی نمیدونی حواست نیست به این حالی كه من دارم حواست نیست كه من چقد دوست دارم حواست نیست همش گریه شده كارم نفهمیدی من اونم كه تو رو تنهات نمیذارم ( حواست نیست اشوان ) همه بدنم داشت می لرزید … سرمو آوردم بالا … چشمام تو چشمای سیاه آرشاویر گره خورد … چرا چشماش اینقدر برق می زد … نکنه اشک بود توی چشماش که اینجوری داشت آتیشم می زد؟ طاقت نیاوردم .. از جا بلند شدم و رفتم کنار رودخونه … آب با خروش در جریان بود … بدنم داغ شده بود … نه از حرارت آتیش … از حرارت آهنگی که شنیده بودم … چقدر دلم هوای گریه داشت … این اشکای لعنتی کی بند می یومدن … این روزای کوفتی کی تموم می شدن؟ دیگه خسته شده بودم … دست کسی دور کمرم حلقه شد … برگشتم … شهریار بود … خواستم خودمو بکشم کنار الان اصلا حوصله شو نداشتم … ولی شهریار خودشو بیشتر چسبوند به من و گفت: – بعضی وقتا برای آدم لذت داره که چشماشو ببنده و خیلی چیزا رو نبینه … با مشروب خودشو بزنه به مستی تا یادش بره … با تعجب گفتم: – چی می گی شهریار؟ دستشو تنگ تر کرد و گفت: – چیز مهمی نیست عزیزم … من خوب می شم .. اگه تو خوب بشی … این غم توی چشمات … این ناراحتیت … این که منو … منو … – تو رو چی؟ – فکر نکن نمی فهمم چی توی دلت می گذره … می فهمم .. اما …. نمی خوام باور کنم … من دوستت دارم … نمی خوام به هیچ عنوان از دستت بدم … هیچی نگفتم … به خروش آب خیره شدم … حرفی نداشتم که بزنم … شهریار آهی کشید و گفت: – فکر می کردم این مسافرت برای هر دومون به یاد موندنی می شه … اما فکر نمی کردم به کام تو زهر بشه و منم از غم تو آتیش بگیرم … حرفاش که تموم شد دوباره آهی کشید و ازم فاصله گرفت … نا خود آگاه راه افتادم .. داشتم ظلم می کردم … شهریار بیچاره غمش از منم بیشتر بود … خیلی سخته آدم با چشم ببینه که همسرش دلش جای دیگه است … اما چی کار کنم؟ اون خودش خواست .. حتی هنوزم می خواد … منم دوست دارم یه همسر ایده آل باشم براش ولی وقتی نمی شه چی کار کنم؟ کنار رودخونه رو گرفتم و شروع کردم به قدم زدن … به تنهایی احتیاج داشتم … نمی دونم چقدر رفته بودم که صدایی پشت سرم بلند شد … انگار که پای یکی رفت روی یه تیکه چوب … سریع برگشتم … آرشاویر!!!! دقیقا پشت سرم بود … نگاهمو که دید دستاشو برد بالا و گفت: – ببخش … نمی خواستم بترسونمت … بازم سیگار لای انگشتش داشت می سوخت … خودمو بغل کردم و گفتم: – نه … نترسیدم … دنبال من اومدی؟ – نه … داشتم برای خودم راه می رفتم که دیدمت … – آهان … ماه توی آسمون نورشو انداخته بود توی آب … فضای رویایی ساخته بود فقط اگه هوا اینقدر سرد نبود … نفسمو با صدا دادم بیرون و گفتم: – مزاحمت نمی شم … کاش یه چیزی بگه … کاش نذاره برم … صداش بلند شد: – میشه با هم قدم بزنیم؟ ای خداااا نوکرتم … لبخندمو قورت دادم و گفتم: – باشه … انگار امشب هر دو شمشیرامون رو غلاف کرده بودیم … شونه به شونه ام راه افتاد و گفت: – هوا خیلی سرده … – آره خیلی … – سردته؟! – یه کم … پالتوشو بدون درنگ در آورد … سریع گفتم: – نه لازم نیست .. خودت سردت می … نذاشت حرفمو تموم کنم … پالتو رو انداخت سر شونه ام و گفت: – نه من سردم نیست … پالتو رو کشیدم توی بغلم و با لذت بو کشیدم … بوی عطرش هنوز هم دیوونه ام می کرد … این آخرین دفعاتی بود که می تونستم از با آرشاویر بودن لذت ببرم … بعد از اینکه برگردیم … وقتی عقد کنم با شهریار همه چی تموم میشه و من دیگه حتی نمی تونم اونو ببینم … سیگار بعدی رو روشن کرد … با بهت گفتم: – چقدر سیگار می کشی؟!!! – تلقین … – تلقین؟!!!! یعنی چی؟ – یعنی اینکه فکر می کنم آرومم می کنه … ولی هیچ تاثیری نداره … – مگه نا آرومی؟ – داغونم … داغون تر از چیزی که فکرشو بکنی … – چرا؟ – دلیلشو خودم هم نمی دونم … یه چیزی می خوام … ولی به خودم می گم نباید بخوام … یعنی یه چیزی که نباید بخوام رو به شدت می خوام … خندید و گفت: – خودمم نفهمیدم چی گفتم … – آرشاویر … – جانم … چی می خواستم بگم؟ می گفتم منو ببخش و یه فرصت دیگه بهم بده؟ خوب معلومه که می گه نه … آهی کشیدم و گفتم: – هیچی … اونم که مشتاقانه به من خیره شده بود آهی کشید و پک محکمی به سیگارش زد … گفتم: – من می خوام برگردم … – برگردیم … هیچ حرفی نزدیم … نه از نامزدی من … نه از مداوای آرشاویر … چه گپ شیرینی بود ولی … کاش تا صبح ادامه داشت … داشتیم می رسیدیم به بقیه که صداشو شنیدم: – توسکا … سریع برگشتم … نگاش کردم … یه کم تو چشمام خیره شد و گفت: – هیچی … برو … سرمو انداختم زیر … آهی کشیدم و رفتم سمت جمع … بازم مشغول بزن و بکوب بودن … با چشم دنبال آرشین گشتم … شهریار وسط جمع داشت پذیرایی می کرد … آرشین هم روی همون تخته سنگ نشسته بود … بی اختیار رفتم سمت شهریار … شهریار با دیدنم ایستاد و خیره شد بهم … دستشو گرفتم توی دستم … لبخند زدم … لبخند تلخی تحویلم داد و گفت: – خوبی؟ – آره … خوبم … شهریار … – جانم؟ – منو … منو می بخشی؟ دستاشو گذاشت دو طرف صورتم و گفت: – برای چی عزیزم؟ – من … من … انگشت اشاره اشو گذاشت روی لبم و گفت: – هیسسس لازم نیست چیزی بگی خانومم … من تو رو درک می کنم … اگه می بینی سر درگمم فقط چون نگرانم … نگرانم که هیچ وقت نتونی فراموش کنی … با بغض گفتم: – سخته شهریار … بهتره تمومش کنیم … من با این وصف نمی تونم … – چی می گی؟!!! تمومش کنیم؟! دیوونه شدی دختر؟ – شهریار … من دارم برای خودت می گم … خودمم دارم عذاب می کشم … این درست نیست … دستمو کشید یه جای خلوت و گفت: – درست نیست … ولی طبیعیه گلم … – شهریارررر چطور می تونی؟ – عزیز دلم … منم داغونم … درست عین تو … می بینم که نگاهت روی اونه … می بینم که اونم همه حواسش به توئه … منم اینارو می بینم و به خودم می پیچیم دوست دارم اونو له کنم و از تو بگذرم … اما نمی شه … اما اینقدر دوستت دارم که نمی تونم بگذرم … – شهریار … – هیچی نگو … حرف از جدایی نزن … من ازت نمی گذرم … پشتمو کردم بهش و گفتم: – شهریار تو رو خدا … – همین که گفتم … ساده به دستت نیاوردم … – اگه … اگه تا آخر عمر نتونستم فراموش کنم … اونوقت چی؟ – این تاوانه منه … پاش وایمیسم … – تاوان چی؟ – تاوان اینکه … نتونستم تو رو عاشق خودم بکنم … بعد از این حرف دستاشو کرد توی جیبش و برگشت بین جمعیت … سرمو گرفتم رو به آسمون … خدایا این چه دردی بود؟ کاش از اول شهریار رو انتخاب نکرده بودم … شهریار درست لحظه ای ازم خواستگاری کرد که من از آرشاویر بریده بودم … خدایا چرا با انتخاب اون هر دومون رو زجر دادم … این زجر قراره تا کجا باشه؟ آرشاویر خدا ازت نگذره که این بلا رو سر زندگیم آوردی … کاش هیچ وقت با طناز نرفته بودم تست بدم … کاش هیچ وقت بازیگر نمی شدم … کاش هیچ وقت با آرشاویر و شهریار آشنا نمی شدم … کاش …. کسی از پشت محکم کوبید توی کمرم و گفت: – چطوری؟! آرشین بود … لبخند زدم و گفتم: – خوبم تو چطوری … – دیدمت با آرشاویر بودی … چی می گفتین به هم … بمیرم که اینقدر خوش باوری … – هیچی … – هیچی؟ منو باش خوشحال شدم … زل زدم به سیاهی آب و چیزی نگفتم … با بغض گفت: – می دونی الان دلم چی می خواد؟ – چی؟ – شده تا حالا هوس کنی از ته دلت داد بزنی … اونقدر که حنجره ات پاره بشه ؟ پوزخند زدم … زیاد هوس کرده بودم اما هیچ وقت نشده بود … نگاش که کردم دیدم داره به جمعیت نگاه می کنه … با نفرت گفت: – اینقدر سرشون داغه که عمرا نمی فهمن … اینو گفت و راه افتاد سمت تخته سنگی که درست وسط رودخونه قرار داشت … مثل خرگوش از روی تخته سنگا می پرید … با تعجب گفتم: – چی کار می کنی؟ تخته سنگ رو نشون داد و گفت: – می خوام داد بزنم … اونجا … بهترین جائه … این جمعیت نیمه مست هیچی نمی فهمن … – نرو آرشین اونجا خطرناکه می افتی …. – نه حواسم هست … رسید به تخته سنگ و رفت بالا …. با ترس گفتم: – آرشین تو رو خدا … بی توجه به من سرشو گرفت رو به آسمون و شروع کرد داد زدن: – خداااااااااااااااا …. خداااااااااااااااا …. خدااااااااااااااا _______________از فریادهاش مو به تنم راست شد … اشکم داشت در می اومد … این دختر از عذاب وجدان داشت می مرد … همه اش فکر می کرد زندگی آرشاویر به خاطر اون خراب شده … یه بار به خاطر آشنایی با گراتزیا و بار دیگه به خاطر نبودنش که باعث شد ما عقدمون رو دائمی نکنیم … بعضی وقتا به این فکر می کردم که شاید اگه من و آرشاویر با هم رابطه ای چیزی داشتیم نمی تونستیم به این راحتی ها از هم جدا بشیم … شاید … متوجه آرشاویر شدم که داره می دوه سمتون … لابد فکر کرده بود آرشین طوریش شده … چرخیدم سمت آرشین … دستاشو باز کرده بود و هنوز داشت داد می زد … خواستم صداش بزنم که یهو تعادلشو از دست داد … صدای چیغ من با چلپ افتادنش توی آب همزمان شد … نفهمیدم چطور شالمو شوت کردم اونطرف و همینطور که داد می زدم: – یا امام زمون … پریدم توی آب … آبش از قطعه های یخ یخ تر بود … یه لحظه حس کردم همه عضله هام گرفته … داشت گریه ام می گرفت با زور خودمو کشیدم اون سمتی که آرشین افتاد … داشتم صدای داد و بیداد بچه ها رو هم می شنیدم … اما فقط تو این فکر بودم که آرشین رو پیدا کنم … صاف افتاده بود تو قسمت عمیق … سردی آب اشکمو در آورده بود … مرگو داشتم به چشم می دیدم و عضله هام مدام شل و سفت می شدن … نفس گرفتم و رفتم زیر آب … دیدمش … دستمو دراز کردم و لباسشو چنگ زدم … کشیدمش بالا … هیچ وقت فکر نمی کردم روزی مجبور بشم با این سختی شنا کنم … حسابی ترسیده بود و همینطور که گریه می کرد هی زیر آب فرو می رفت و من با ته مانده انرژیم می کشیدمش بیرون … آب هایی که خورده بود رو تف می کرد بیرون و مامانشو صدا می زد … داشتم از حال می رفتم … آرشاویر رو دیدم … اونم توی آب بود … نزدیک من … دستاشو دراز کرد … آرشین رو انداختم توی بغلش … بقیه توانم هم از بین رفت و چشمام بسته شد … جریان آب منو می برد … نمی دونم به چه سمتی اما هیچ قدرتی نداشتم که خودم رو بکشم کنار و از رودخونه بیام بیرون … داشتم از حال می رفتم که کسی کمرمو چنگ زد … داشتم یخ می زدم … چرا قلبم از کار نمی ایستاد؟ کاش بدنم داغ بود که ایست قلبی می کردم و از این زندگی کوفتی راحت می شدم … به شدت به سمتی کشیده شدم … حس کردم دیگه آب دور و برم نیست و روی یه جای سفت هستم … نمی تونستم چشمامو باز کنم … صدای نفس نفس یه نفر می اومد … صدای شهریار رو شنیدم: – خدایا … خدایا … چرا چشماشو باز نمی کنه؟!!!! صدای یه نفر دیگه بلند شد … یکی بهش تنفس مصنوعی بده … یه فشاری به قفسه سینه اش بیارین … بابا آب رفته تو ریه اش … وایسادین به هم نگاه می کنین؟ – آرشاویر هم کنارش از حال رفته … ببریمشون بیمارستان … آخه اینجوری که نمی شه … پاشین یه خاکی تو سرمون بریزیم … حس کردم از روی زمین کنده شدم … یکی گفت: – شهریار ببرش توی ماشین آرشاویر … خواهرش هم همونجاست … شهریار با صدای لرزان گفت: – آرشاویرم بیارین … باید ببریمشون درمونگاه … کاش می تونستم سرفه کنم … انگار یه چیزی بیخ گلومو گرفته بود و نمی ذاشت نفس بکشم … نا خودآگاه لباس شهریار رو چنگ زدم … شهریار سر جاش متوقف شد و با ترس گفتم: – چیه؟ چیه عشق من … چته؟ به خس خس افتاده بودم … از زور کمی اکسیژن داشتم دست و پا می زدم … منو گذاشت روی زمین … یه صدایی اومد: – آرشاویر بذار ببریمت درمونگاه … اینجوری که نمی شه …. صدای داد شهریار بلند شد: – کسی کمک های اولیه بلد نیست؟ توسکا داره جون می ده … تو رو قران یکی کمک کنه … دستی منو کشید بالا و ضربه محکمی کوبیده شد بین دو تا کتفم … اینقدر محکم که یه لحظه حس کردم مردم و همون یه ذره نفسم هم بند اومد. اما بلافاصله به سرفه افتادم … چند سرفه محکم و بالاخره تونستم نفس بکشم … کسی گفت: – داره نفس می کشه … و ناگهان توی آغوش کسی فرو رفتم … چشمامو باز کردم … شهریار منو بغل کرده بود و داشت گریه می کرد … چشم چرخوندم … آرشاویر درست کنارمون نشسته بود روی زمین و رنگش حسابی پریده بود … از جا بلند شد … با چنان غمی به ما خیره شده بود که فکر کردم مردم و الان غصه دار مرگ منه … یکی از پسرا زیر بازوشو گرفت و گفت: – کجا؟ سرفه ای کرد و با صدای گرفته گفت: – می رم پیش آرشین … با شونه هایی افتاده ازمون دور شد … یکی از پسرا رو به شهریار گفت: – دمش گرم … چه پسر باحالیه! جون توسکا رو نجات داد … خودش حالش بد بودا … اما همین که دید توسکا داره تو بغل تو دست و پا می زنه انگار جون گرفت و بیخیال حال خودش اومد به داد اون رسید … حالا پاشو خدا رو شکر که به خیر گذشت … پاشو بریم درمونگاهی چیزی … – نه کاوه ما که نمی تونیم بریم … از ده فرسخی همه مون بوی مشروب می دیم … بهتره خود شهریار بره و یکی دو نفر که نخوردن … – آره درسته … شهریار زل زد توی چشمام و با چشمای غرق اشکش گفت: – خوبی عزیزم؟! سرمو به نشونه مثبت تکون دادم و به زور گفتم: – آرشین … – اون خوبه … خوبه عشق من … مهم تویی … از جا بلند شد منو کشید تو بغلش و برد سمت ماشین آرشاویر و گفت: – آرشاویر ماشینتو می دی قرض؟ می خوام توسکا رو ببرم درمونگاه فکر کنم آرشین خانوم هم به دکتر نیاز دارن … خود توام همینطور … سوئیچ ماشینو گرفت سمت شهریار و گفت: – لطف کن آرشینو هم ببر … عقب ماشینه … من خوبم نیازی ندارم می خوام برم ویلا … – مطمئنی؟ – آره … فقط هوای خواهرمو داشته باش … شهریار بدون حرف سوئیچو گرفت و منو گذاشت توی ماشین … آرشین عقب ماشین خوابیده بود … شهریار نشست پشت فرمون … زمزمه کردم: – نیازی نیست شهریار من خوبم … – دکتر باید ببینتت عزیزم … اینجوری خیالم راحت نیست … از موهاش داشت آب می چکید … گفتم: – ازت ممنونم که نجاتم دادی …. خودت هم خیسی … سرما می خوری … پوزخندی زد و چیزی نگفت …دکتر بعد از معاینه سلامتی هر دو نفرمون رو تایید کرد و ما برگشتیم … آرشین ساکت بود … هیچی نمی گفت … از عمد رفتم عقب نشستم کنارش دستشو گرفتم توی دستام و گفتم: – خوبی گلم؟ با بغض نگام کرد و سرشو تکون داد … گفتم: – پس چته؟ چرا پکری انگار؟ – توسکا … تو … به خاطر من … – بس کن آرشین … نمی شه که تو هی به خاطر هر چیزی بخوای خودخوری کنی خانوم گل … من خوبم … خدا رو شکر که تو طوریت نشد … – مگه آرشاویر می ذاشت بلایی سرت بیاد؟! با تعجب گفتم: – آرشاویر؟! مشغول بازی با انگشتاش شد و گفت: – شهریار و آرشاویر هم پریده بودن توی رودخونه که من خر رو نجات بدن … تو که منو دادی دست آرشاویر آب تو رو برد و من با ترس نگات کردم … آرشاویر منو شوت کرد تو بغل شهریار و شیرجه زد سمت تو … خیلی زود هم گرفتت … ولی سردی آب واقعا رمق آدم رو می گرفت … تو رو که کشید بیرون هر دوتون از حال رفتین و بچه ها هم منو بردن سمت ماشین آرشاویر … دیگه نفهمیدم چی شد ولی خیالم راحت شد که آوردتت بیرون … هیچی نگفتم … پس آرشاویر نجاتم داده بود … شهریار از توی آینه با نگرانی نگاهم کرد و من سریع برای اینکه راحتش کنم گفتم: – عزیزم ببخش … شبت خراب شد …. – تو خوب باش … شب من بهترین شب می شه … – ازت ممنونم … با لبخند تلخی گفت: – باید از آرشاویر تشکر کنی … دستمو گذاشتم سر شونه اش و گفتم: – تشکر از اون به عهده تو باشه عزیزم … من فقط از نامزد خودم تشکر می کنم … از توی آینه نگام کرد … توی چشماش ستاره روشن کرده بودن انگار … مثل بچه ها بود … قشنگ ترین لبخندمو بهش تقدیم کردم … باید روی خودم کار می کردم … باید! مسافرتمون بالاخره تموم شد … با یه عالمه خاطره بد … همه مون فقط انگار بیشتر خسته شده بودیم … از پروژه فیلمبرداریمون دو هفته بیشتر نمونده بود … من و آرشاویر عین دو تا همکار داشتیم با هم کار می کردیم و من تمام تلاشم این بود که برخورد زیادی باهاش نداشته باشم … آخرای کار بودیم که کارتای عروسیمون چاپ شد … به درخواست خودم یه مراسم خیلی جزئی توی باغ شهریار قرار بود برگزار بشه و مهمونامون هم دوستای خیلی صمیمیمون و فامیل درجه یک و دو بودن … شهریار با همه حرفای من موافق بود … اما وقتی ازش خواستم لباس عروس نپوشم به شدت مخالفت کرد و خودش بهترین لباس رو برام سفارش داد … ناچار بودم قبول کنم … کارتا رو با پیک فرستادیم واسه آشناها … باورم نمی شد که تا سه روز دیگه عروس می شم … با شهریار داشتیم از باغ بازدید می کردیم … سفره عقدمون به درخواست من انتهای جاده جلوی در پهن شد … یه سفره بزرگ و تمام آینه … نمی دونم چرا خوشحال نبودم و بازم نمی دونم چرا شهریار هم حال خوبی نداشت … از یه آرایشگاه خوب هم نوبت گرفتیم و رفتیم سمت خونه مون جلوی در وقتی خواستم پیاده بشم دستمو گرفت و گفت: – توسکا … – جانم؟ – من … من دارم می رم … با تعجب گفتم: – کجا؟! – می رم یه مسارفت دو روزه … صبح روز عقد اینجام … خودم می برمت آرایشگاه … – شهریار … انگشتشو گذاشت روی لبم و گفت: – هیسسسسس هیچی نگو … باید برم … توسکا درکم کن خانومم … آهی کشیدم و گفتم: – باشه … برو … صبح پنج شنبه منتظرتم … – باشه عزیزم … بیصبرانه منتظر پنج شنبه ام … تو مال من بشی و من دیگه خیالم راحت بشه … لبخند زدم و گفتم: – مواظب خودت باش … چشماشو یه بار باز و بسته کرد و من پیاده شدم … همین که رفتم داخل خونه با موج سرما روبرو شدم … مامان اینا رفته بودن برای خرید جهاز … چند وقت بود که همه اش گیر خرید جهاز بودن … دلم برای روزای گذشته تنگ شده بود … روزایی که همیشه با آغوش باز مامان و لبخند بابا مواجه می شدم … روزایی که برای ازدواجم شاد بودن … اما حالا … دیشب تا نزدیک صبح بابا منو توی بغلش گرفته بود و خوابش نمی برد … غم چشماش غم ازدواج من نبود … یه چیز دیگه بود که حسش می کردم ولی نمی خواستم باورش کنم … داشتم لباسامو عوض می کردم که گوشیم زنگ خورد … همینطور که دکمه های مانتومو باز می کردم جواب دادم … شماره آرشین بود … – جانم … صدای گریه آلود و پر از بغضش بلند شد: – توسکاااااا با ترس نشستم لب تخت و گفتم: – چی شده؟ … چته آرشین؟ – آرشاویر …. توسکا بیاااااا – چی شده آرشین … د حرف بزن دختر … – گوش کن … فقط گوش کن … یه دفعه صدای داد آرشاویر اومد: – نهههههههه …. امکان ندارهههههه … ای خدا بسمههههه دیگه بسمهههههه تا کی؟!!!!!! داری هر شب جون کندن منو تا صبح می بینیییی پس کو لطف و مرحمتتت؟ خدا خسته شدمممممممم …. بیا جون منو بگیر هم منو راحت کن هم خودتووووووو …. یا تو بکش یا بذار خودم خودمو راحت کنم …. همراه صدای فریادهاش صدای شسکتن وسیله ها هم می یومد … داشتم سکته می کردم … داد کشیدم: – آرشین …. با گریه گفت: – هان؟ چیه؟ – چی شده؟ چی شده آرشین این چرا داره اینجوری می کنه؟ – پیک کارت عروسیتو داد دستش … یهو اینجوری شد … اشک ریخت روی صورتم … کاش می شد برم اونجا … کاش می شد آرومش کنم …. ولی پس شهریار چی؟ نه … من به شهریار قول دادم … من برای شهریار می مونم … باید بمونم … ولی پس آرشاویر چی؟ این انصاف نبود که همینجوری ولش کنم … فکری توی ذهنم جرقه زد … آره این بهترین راه بود … _____________گفتم: – مامان بابات کجان آرشین؟ – رفتن مهمونی خونه یکی از دوستاشون … من دارم از ترس سکته می کنم … می ترسم بلایی سرش بیاد … – آرشین خوب به من گوش کن … – نمی تونم …. پاشو بیاااااااااا یه ذره انصاف داشته باش آخه … – گوش کن می گم … – چیه؟ – این شماره که می گم رو یادداشت کن … – چیه؟ داد کشیدم: – یادداشت کن تا بلایی سرش نیومده … – بگو … بگو … تند تند شماره آرتان رو براش تکرار کردم و گفتم: – ببین این شماره پزشکشه … الان فقط اون می تونه آرومش کنه … زنگ بزن خودتو معرفی کن آدرسو بده تا بیاد خونه تون … زود باش دختر … – خودت بیا … فقط تو می تونی آرومش کنی … با بغض و گریه گفتم: – نمی تونم … نمی تونم … زنگ بزن آرشین … زود باش دختر … گوشیو قطع کردم … سرمو توی بالشم فرو بردم و از ته دل زار زدم … ** داشتم تند تند خودمو باد می زدم … کارم تموم شده بود … مامان هم عین یه عروسک نشسته بود کنارم … با خنده گفتم: – مامانی خیلی خوشگل شدیا … بیچاره بابا ! مامان لبخند تلخی زد و گفت: – فدای تو بشم عروسکم … تا تو هستی که ما پیر و پاتال ها به چشم نمی یایم … خواستم اعتراض کنم که آرایشگر اعلام کرد داماد اومده … بی اراده آه کشیدم … دیگه همه چیز داشت تموم می شد … من داشتم به سوی سرنوشت جدیدم پیش می رفتم … با مامان بلند شدیم و بعد از تشکر از آرایشگر از آرایشگاه خارج شدیم … فیلمبردار داشت فیلم می گرفت و هی دستور می داد چی کار کنم … سعی می کردم به حرفش گوش بدم که فیلمم خراب نشه … شهریار با لبخند بهم نزدیک شد … دسته گل سرخ رنگ رو گذاشت توی دستم و گفت: – فرشته من … چقدر خوشگل شدی! پشت چشمی نازک کردم و گفتم: – بودم … – خوشگل تر شدی … – مرسی عزیزم … توام خیلی آقا شدی … – این اقا دربست نوکرته … در ماشین رو برام باز کرد و من سوار شدم … مامان قرار بود با ماشین فیلمبردار بیاد بابای بیچاره هم درگیر کارای دیگه بود … شهریار از در خودش سوار شد و راه افتاد … گفتم: – سفر خوش گذشت … پوزخندی زد و چیزی نگفت … گفتم: – چرا حس می کنم خوشحال نیستی ؟ کم کم از سرعت ماشین کم شد …. اینقدر که کناری توقف کرد … با تعجب نگاش کردم و گفتم: – چرا ایستادی؟ برگشت به طرفم … چشماش برق می زد … برق اشک … فقط نگاش کردم … آب دهنشو همراه با بغضش قورت داد و گفت: – توسکا … من … من اینقدر تو رو دوست دارم که خودخواه شدم … خودم قبول دارم شاید باید از تو می گذشتم باید خودم دوباره تو رو به آرشاویر می رسوندم چون عشقی که تو نگاهت نسبت به اون دیدم نسبت به خودم ندیدم و می دونم که هیچ وقت هم نمی بینم … اما این کارو نکردم … با خودخواهی تو رو برای خودم نگه داشتم و تا اینجا رسوندم کارو … ولی … ولی پشیمونم … با بهت نگاش کردم و گفتم: – چی می گی؟ شهریار … من … من خودم تو رو انتخاب کردم … – نه عزیزم خودت هم می دونی که دارم حقیقت رو می گم … بذار حرفم رو بزنم … این آخرین حرفای ما توی دوران مجردیمون راجع به این مسئله است … سکوت کردم و اجازه دادم بقیه حرفاشو بزنه … نمی دونستم قراره به کجا برسه … قلبم تند تند می زد و کم کم داشتم می ترسیدم … ادامه داد: – اون آرشاویر خیلی احمقه! خیلی زیاد …. من اگه جای اون بودم تو رو به هر قیمتی هم که شده بود از دست نمی دادم … ولی اون ازت گذشت … اون باید تورو از من پس می گرفت اما جز حرص خوردن و حسادت هیچ کاری نکرد … هیچ کاری … منم تو رو برای خودم نگه داشتم چون حس کردم اون لیاقت تو رو نداره … اما … وقتی توی فشم اون بلا سر تو اومد … وقتی دیدم چه جوری از خود گذشتگی کرد … وقتی دیدم جونتو نجات داد و خیلی راحت تو رو گذاشت توی بغل من … دلم براش خیلی سوخت … یه لحظه خودمو گذاشتم جای اون و فهمیدم چه زجری می کشه … از اون روز تا حالا داغونم فکر می کنم دارم ظلم می کنم … هم در حق تو که دنیای منی … هم در حق اون … ولی توسکا هرگز حاضر نیستم تو رو بشکنم و برم به آرشاویر بگم بیا توسکا مال خودت … من هرگز این کارو نمی کنم … اما یه کاری می کنم که پیش وجدان خودم شرمنده نباشم … این دورز توی این سفر کوفتی خیلی به این چیزا فکر کردم … این بهترین کاریه که می تونم بکنم … بغض گلومو فشار می داد … این پسر چرا اینقدر خوب بود؟ فقط نگاش کردم … دستمو گرفت توی دستش و محکم بوسید و گفت: – عزیز دلم … من تا وقتی که خطبه خونده نشده و تو و من به هم محرم نشدیم به آرشاویر فرصت می دم بیاد و تو رو پس بگیره … ولی … ولی اگه نیومد … دیگه بعد از این … نه می خوام اثری از آرشاویر توی ذهن تو باقی بمونه و نه اجازه می دم آرشاویر حتی رنگ تو رو ببینه … قبوله عزیزم؟ چی می تونستم بگم … اشک چکید روی صورتم … اشکم رو با سر انگشتش پاک کرد و گفت: – این آخرین اشکائیه که به خاطر اون می ریزی … بعد از اینکه زن من شدی فقط باید بخندی عزیزم … قبول؟ اینبار لبخند زدم و سرمو تکون دادم … سرمو چسبوند روی سینه اش و زمزمه کرد: – اون احمقه و کاش احمق هم بمونه … نمی خوام از دستت بدم …

تفریح کده ی آبشار






آدرس ایمیل خود را وارد کنید



Delivered by Feed Burner





دکتر مشغول معاینه شد و بابا دستمو گرفت توی دستش …. چنان عشقی از چشماش بیرون می زد که قلبمو می لرزوند … دکتر بعد از تایید سلامتیم گفت تا فردا مرخص می شم … چون نصفه شب بود کسی نمی تونست برای ملاقاتم بیاد … مامان هم به زور بابا رفته بود خونه … پرستار بهم مسکن داد تا راحت بخوابم … خوابیدم ولی ذهنم حسابی مشغول حرف پرستار بود … نامزدم؟!!!! صبح با صدای مامان که داشت قربون صدقه ام می رفت و گریه می کرد بیدار شدم … همین که چشمامو باز کردم سر و صورتمو غرق بوسه کرد و قربون صدقه هاش شدت بیشتری گرفت … از محبتش اشکم در اومد … بابا هم با لبخند نظاره گر این صحنه بود … بعد از اینکه بالاخره مامان ازم جدا شد گفتم: – بابا چی شد که آوردینم بیمارستان؟ بابا آهی کشید و گفت: – تو گفتی می خوای تنها باشی … ما هم هیچ کدوم نیومدیم توی اتاقت .. برای همینم تا وقت شام نفهمیدیم تو از هوش رفتی … فشارت افتاده بود و دور از جونت تا مرگ فاصله ای نداشتی … اینقدر حالم بد بود که نمی دونستم باید چی کار کنم … مامانت فقط جیغ می زد و منم ذهنم قفل شده بود … کار خدا بود که تونستم برسونمت بیمارستان … مامان با هیجان گفت: – اگه آرشاویر نبود که تو رو از دست داده بودیم … با تعجب و کنجکاوی به مامان نگاه کردم … مامان هم بی توجه به چشم غره های بابا گفت: – بابات داشت دور خودش می چرخید که آرشاویر زنگ زد خونه … با بابات کار داشت … اونم تو همون حالت گفت که حال تو بد شده و آرشاویر تو ده دقیقه خودشو رسوند خونه … مادر این پسر هنوزم تو رو می پرسته … چرا همچین می کنین آخه؟ بابا تشر زد: – خانوم … این یه قضیه تموم شده است … درسته که آرشاویر لطف کرد و جون توسکا رو مدیون اونیم … اما دیگه چیزی بین این دو تا نیست .. نمی خوام دیگه حرفی از اون پسر جلوی دخترم بزنی … متوجه شدی؟ مامان سرشو زیر انداخت و چیزی نگفت … بابا هم از جا بلند شد و گفت: – من می رم تو محوطه … نیاز به هوای آزاد دارم .. یه ساعت دیگه ساعت ملاقاته … بذار توسکا استراحت کنه که بتونه بیدار بمونه جلوی ملاقات کننده ها … مامان همین که از رفتن بابا مطمئن شد خودشو چسبوند به من و گفت: – مادر من بیا و یه فرصت دیگه به این پسر بده … فقط یه لبخند زدم … چی می تونستم به مامان بگم … ادامه داد: – اون شب من بیشتر از تو نگران این پسر شدم کم مونده بود بزنه زیر گریه … همچین تو رو از بغل بابات کشید بیرون که نگو … بعدم تو راه چند بار نزدیک بود به کشتنمون بده … تا رسیدیم اینجا پرستاره گفت باید اول بریم پذیرش … چنان دادی کشید سر پرستاره که بیچاره رنگش شد رنگ سرامیکای کف بیمارستان … سفید سفید … این سه روز لحظه ای نبود که بره خونه … من که مادرتم می رفتم استراحت می کردم اما این پسر دائم پشت در اتاق تو دخیل بسته بود … حتی یه بار دیدمش که داره آروم آروم اشک می ریزه و دعا می خونه … اگه تو داشتی روی تخت پر پر می شدی اونم روی نکیمت پشت در اتاق تو داشت جون می داد … خونواده اش هیچ جوری نتونستن ببرنش خونه … وقتی بهوش اومدی رفته خونه … با اون وضع سرش! من موندم چه جوری اینجا سه روز دووم آورد … نمی خواستم دیگه چیزی بشنوم … اومدم اعتراض کنم که با حرف مامان با تعجب گفتم: – سرش؟! سرش چی شده؟ مامان هم با بغض گفت: – بمیرم براش … تا دکتر معاینه ات کرد گفت فشارت روی شیشه … گفت فشار به 4 که برسه بیمار مرده به حساب می یاد و امیدی به برگردوندنت نیست … من که داشتم ضعف می کردم بابات هم به گریه افتاد ولی آرشاویر یهو سرشو کوبید تو دیوار … همچین خون زد از پیشونیش بیرون که اصلا تو رو یه لحظه یادم رفت ! باور کن توسکا اگه تو دوست داشتنش شک داشتم دیگه هیچ شکی ندارم .. هیشکی نمی تونه به اندازه آرشاویر تورو دوست داشته … صدای داد بابا هر دومون رو از جا پروند: – ریحانه!!! مگه نگفتم دیگه حق نداری اسمی از آرشاویر جلوی توسکا بیاری؟ برای چی دوست داری اذیتش کنی؟ بس کن دیگه زن! مامان با بغض گفت: – خب دلم می سوزه مرد! خودت که دیدی اون پسر چه جوری دنبال کارای توسکا می دوید … – گفتم بس کن! دیگه صدایی از مامان در نیومد … حس کردم جیگرم می سوزه … درست حسی که بابا داشت … نمی تونستم خودمو گول بزنم … دیوونه وار آرشاویر رو دوست داشتم و نمی خواستم به خاطر من آسیبی بهش وارد بشه … نتونستم جلوی اشکمو بگیرم … اشک هام ریخت روی صورتم و داد بابا رو در آورد …دوست نداشتم بابا و مامان به خاطر من با هم دعوا کنن … سریع گفتم: – بابا مهم نیست … به خدا این اشکا آرومم می کنه … خیلی زود دوباره همون توسکا می شم … قول می دم بابا … بابا با کلافگی رفت از اتاق بیرون … ساعت ملاقات که شد اول از همه آرشین و بابا مامانش اومدن ملاقات … چشمای هر سه تاشون سرخ بود … نپرسیدم آرشاویر کجاست اونا هم حرفی نزدن … بعد از اونا عوامل فیلمبرداری یکی یکی اومدن و بلبشویی راه افتاد … چند تا خبرنگارم اومدن که با بدختی ردشون کردیم رفتن … همین جوری تیتر خبرا بودم … دیگه چه برسه به اینکه بفهمن شوک عصبی هم بهم وارد شده … وقتی همه داشتن میرفتن آرشین کنار گوشم خم شد و گفت: – دیگه بهت نمی گم بمون برای داداشم … دلم براش کبابه … اما نمی خواد … نمی دونم چرا … پس بهت می گم تو رو خدا دیگه بهش فکر نکن تا بتونی شاد بمونی … حیف توئه که حروم داداش من بشی … تو این سه روز جون داد توی بیمارستان! حالش از توام بدتر بود … به چشم دیدم که چه کشید … ولی اون این زجرو دوست داره انگار … آزاد باش توسکا … لازم نیست دیگه بهش تعهد داشته باشی … بعد از این حرفا با بغض منو بوسید و رفت … حق با اون بود … آرشاویر دیگه نمی خواست … پس همه چی تموم شد … صیغه ای که قرار بود واسه همه عمر باشه … عشقی که فکر می کردم می تونه تا ابد بسوزونه … پسری که از اون عاشق تر ندیده بودم … رویاهایی که واسه خودم ساخته بودم … همه اش تموم شد … همه اش دود شد رفت هوا … سعی کردم بخندم … به جوک های بچه ها جواب بدم … ولی فقط خدا از دل من خبر داشت … شهریار که اومد دیدنم ناخودآگاه زیادی تحویلش گرفتم … بابا هم به تبعیت از من بهش احترام زیادی گذاشت … شهریار خیلی نگرانم بود … فکر می کرد فشار کار منو به این روز انداخته و اصرار داشت یه هفته استراحت کنم … ولی قانعش کردم که اینطور نیست … نمی خواستم وقفه ای تو کارم بیفته … می خواستم هر چه زودتر اون فیلم تموم بشه تا دیگه مجبور به دیدن آرشاویر نباشم … آره باید دو ماه دیگه رو هم هر طور شده بود طی می کردم …بعد از مرخصی از بیمارستان حس می کردم روحم مرده … یه هفته ای تو خونه موندم اونم به خواست بابا … ولی بعد از اون دوباره برگشتم سر کارم … با آرشاویر درست مثل یه غریبه بازی می کردم و بعضی وقتا این قضیه روی بازیم هم تاثیر می ذاشت و نمی تونستم اونجور که باید و شاید حس بگیرم … وقتایی که باید از دوریش اشک می ریختم یا با احساس باهاش صحبت می کردم گند می زدم … صدای کارگردان داشت در می یومد … اما دست خودم نبود … با بدبختی هر صحنه رو بازی می کردم … نگاه آرشاویر نگران شده بود ولی نمی خواستم ببینم … نمی خواستم برام اهمیتی داشته باشه … یه روز هم پارسا رو کشیدم کنار و خیلی آهسته براش توضیح دادم که نمی تونم باهاش ازدواج کنم چون دوست ندارم شوهرم بازیگر باشه … این یه بهونه بود … پارسا هم نمی خواست قبول کنه ولی به سختی راضیش کردم … وقتی که داشتم با پارسا حرف می زدم آرشاویر یه گوشه ایستاده بود و داشت با نگرانی نگامون می کرد … با پاش ضرب گرفته بود روی زمین … یادمه پارسا یه حرفی زد که خنده ام گرفت و خندیدم … همون لحظه آرشاویر لیوان یه بار مصرفی رو که دستش بود پرت کرد توی باغچچه و خنده من غلیظ تر شد … اما وقتی حرفامون با هم تموم شد و پارسا با قیافه پکر و ناراحت از من دور شد فهمید جوابم منفی بوده و لبخند زد … خواست بیاد به طرفم که سریع راهمو کج کردم … هیچ حرفی نداشتم که باهاش بزنم … اوضاع به همین شکل تا دو هفته سپری شد تا اینکه یه روز وقتی می خواستم برم خونه احسان رو دیدم که به ماشینم تکیه داد … با تعجب رفتم کنارش و سلام کردم … لبخند تلخی زد و گفت: – سلام … خسته نباشی …. – ممنون … تو اینجا چی کار داری؟ – اومدم باهات صحبت کنم … می شه؟ – معلومه که می شه …. – یه کافی شاپ سر خیابون هست … بریم اونجا … – باشه … بریم سوار ماشین شد و راه افتادیم سمت کافی شاپ … می دونستم برای چی به من رو آورده … ولی نمی دونستم می تونم کاری براش بکنم یا نه! طناز کله شق پسر مردمو دیوونه کرده بود … فکر نمی کردم اینقدر سفت و محکم باشه … ماشینو پارک کردم و دوتایی رفتیم داخل کافی شاپ … همون دم در سر یه میز نشستیم و سفارش قهوه و کیک شکلاتی دادیم … احسان توی سکوت داشت با وسایل روی میز بازی می کرد منم ساکت شدم تا خودش به حرف بیاد … وقتی قهوه و کیک رو آوردن من اینقدر خسته و گرسنه بودم که مشغول خوردن شدم … کنار شیشه های پیاده رو نشسته بودیم … آسمون گرفته بود … مثل دل من و احسان … آماده بارش بود … همین که برق رو توی آسمون دیدم لبخند زدم و گفتم: – الان صدای رعد می یاد … و چیزی نگذشت که صدای رعد هم بلند شد … به دنبالش در آسمون باز شد و ریخت پایین … آخرای شهریور بودیم و این بارون یه کم اغراق آمیز بود ولی چیزی از زیباییش کم نمی کرد … محو بارون شده بودم که صدای احسان بلند شد: – بار اولی که دیدمش … محو زیباییش شدم … دختر قشنگی بود … ولی نه از اون قشنگ های اساطیری … یه چیزی مثل عروسک … ملوس و دوست داشتنی … بی اختیار دوست داشتم همه اش نگاش کنم … اما هر چی بیشتر من به اون توجه می کردم اون از من بیشتر فاصله می گرفت … هر وقت می دید دارم نگاش می کنم با اخم روشو بر می گردوند … با همه گرم می گرفت جز با من … کم کم حس کردم از من بدش می یاد و همین بیشتر منو حریص می کرد که بهش نزدیک بشم … هر چی اون بیشتر کنار می کشید من بیشتر ازش خوشم می یومد … خیلی از دخترا دور و برم بودن اما اونی که نداشتم رو می خواستم به دست بیارم … برام جای تعجب داشت که چرا اون اینجوری کنار می کشه … باید می فهمیدم … یکی دوبار خواستم جدی باهاش حرف بزنم که سنگ روی یخم کرد و گذاشت رفت … اول فقط ازش خوشم اومد ولی کم کم حس کردم اگه نبینمش یه چیزی کم دارم … تبدیل شد به دوست داشتن … ازش فرار می کردم … قبول نداشتم به همین راحتی توی اون مدت کم عاشق کسی شدم اما ته دلم می دونستم چیزی جز این نیست .. فرارهای طناز کار خودشو کرده بود … آهی کشید جرعه ای از قهوه اشو نوشید و ادامه داد: – همه اش به این فکر می کردم که چه جوری سر حرف رو باهاش باز کنم … و اگه نتونم باهاش حرف بزنم بعد از تموم شدن پروژه فیلمبرداری چه جوری دیگه ممکنه ببینمش … این فکرا داشت دیوونه ام می کرد و زمان هم داشت سپری می شد … اینقدر درگیر این قضیه بودم که اتفاقای اطرافم رو درک نمی کردم یعنی اصلا نفهمیدم بین تو و آرشاویر چه چیزایی گذشت که یهو شدین نامزد هم! اینقدر دست دست کردم تا رسید به روز آخر و من داشتم دیوونه می شدم دیگه … وقتی طناز گم شد … همه اش داشتم به خودم می پیچیدم که کاری نکنم تا بقیه بفهمن من دلمو باختم … خیلی جلوی خودمو گرفتم ولی آخر هم طاقت نیاوردم و اول از همه رفتم دنبالش … چشمامو بستم و خودمو گذاشتم جای اون … می خواستم حس کنم از کدوم طرف رفته و نمی دونم چی شد که درست کنارش سر در آوردم … از دستش عصبی بودم اونقدر که حقش بود یه کشیده بزنم تو گوشش … همه اش فکر می کردم بلایی سرش اومده … اگه بلایی سرش می یومد من باید چه خاکی تو سرم می کردم؟ و وقتی به اینا فکر می کردم حالم اینقدر بد می شد که دوست داشتم بزنمش … اما با یه نگاه به اون چشمای معصوم همه چی یادم رفت و بردمش داخل یه غار … عصبی بودم ولی کنارش آرامش داشتم … داشت از سرما می لرزید … هیچ کاری نمی تونستم براش بکنم جز اینکه کتمو بهش بدم … خودم داشتم یخ می زدم ولی حاضر بودم درد سرما رو چند برابر تحمل کنم به شرطی که طناز گرم بشه … باهاش سر حرف رو باز کردم … اون بهترین موقعیت بود … شاید دیگه هیچ وقت نمی تونستم تنها گیرش بیارم … اولش در می رفت و نمی خواست بگه ولی یهو … یهو حرفی زد که همه بدنمو گرم کرد … فهمیدم اونم نسبت به من بی میل نبوده و تازه فهمیدم چقدر احمق بودم که زودتر از اینا نفهمیدم … نمی دونی با چه زوری جلوی خودمو گرفتم که بغلش نکنم … نمی خواستم حرمت ها از بین بره … نمی خواستم! اون لحظه توی ذهنم فقط داشتم نقشه می کشیدم که یه جوری از اونجا خلاص بشیم … برگردیم تهران و من توی اولین فرصت برم خواستگاریش … اما چه جوری می تونستیم نجات پیدا کنیم؟! راهی جز بغل کردنش نبود … فقط می ترسیدم … توسکا خیلی از خودم وحشت داشتم … من طنازو دوست داشتم … همون که کنارش بودم ضربان قلبم رفته بود بالا حالا چطور می تونستم بغلش کنم ولی آدم باشم؟ ولی دست از پا خطا نکنم! طناز هم دختر با احساسی بود … می دونستم … می فهمیدم که شاید اون هم نتونه جلوی خودشو بگیره … پس من باید اوضاع رو کنترل می کردم … این تضادها داشت دیوونه ام می کرد … اما زدم به سیم آخر … هیچی بدتر از مرگ نبود … دلو زدم به دریا و … به اینجا که رسید صداش لرزید … به دنبال صدا چونه اش هم لرزید … صورتشو از من برگردوند و من قطره اشک لرزانی رو روی صورتش دیدم … قلبم داشت تند تند می کوبید … چه کشیده بود این پسر! چه کشیده بود اون دختر! یه کم که اشک ریخت آروم تر شد اشکاشو پاک کرد و گفت: – نمی خواستم اینا رو واسه تو بگم … اما می دونستم طناز همه چیزو بهت گفته … اون موقع ها که دنبالش بودم می دیدم با چه حالی می یاد پیش تو … می دیدم که توام کلافه ای … می دیدم که نگات به من عوض شده … می دونستم که می دونی چی گذشته بین ما دو تا … برای همین هم خودمو راضی کردم که باهات حرف بزنم …. توسکا … من دنیا رو داشتم اون روز … اما بعدش … عذاب وجدان! دردی بود که شاید هیچ کس به این اندازه شو نچشیده باشه … اگه طناز دنبالم نبود اینقدر توی جنگل داد می کشیدم که حنجره ام پاره بشه … من نتونستم اوضاع رو کنترل کنم … من باید جلوی طناز رو هم می گرفتم اما چی کار کردم؟ جلوی یه بوسه کم آوردم … اگه بعدش من هیچ کاری نمی کردم هیچ اتفاقی نمی افتاد … همه اش تقصیر من شد … اینکه تا ویلا چطور اومدیم رو خودم هم نمی دونم … بعد از اون هم گیج و منگ بودم … احساسم به طناز هیچ فرقی نکرده بود اما حسابی درد روی دلم بود … عذاب وجدان داشتم و نگران این بودم که طناز هم دیگه منو قبول نکنه … همین جور به خودم می پیچیدم … اگه تا قبل از اون دعا می کردم فیلمبرداری تموم نشه و بر نگردیم حالا می خواستم هر چی زودتر برگردیم تا چشمم به طناز نیفته … هر بار که نگاش می کردم دوست داشتم از خجالت بمیرم … باید یه مدت ازش دور می شدم تا ببینم باید چه خاکی تو سرم بریزم … برای همینم هیچ کاری نکردم … فقط فاصله گرفتم ازش … تا اینکه توی نامزدی شما دیدمش … واقعا به این نتیجه رسیدم که دیگه نمی تونم باید باهاش حرف می زدم … اما تازه فهمیدم چه گندی زدم! من با این فاصله به اون یه چیزایی رو فهموندم که اصلا درست نبود … حالا باید تازه گند جدیدمو درست می کردم … نمی دونی چه فشاری روی من بود توسکا … اون بازم داشت از من فرار می کرد … و من اینبار واقعا نمی دونستم باید چه جوری باهاش حرف بزنم … و چه جوری کارامو براش توجیح کنم … همینجور درگیر بودم تا خبر خواستگاری شادمهر ازشو شنیدم … یعنی کم مونده همون وسط دو تا داد سر طناز بکشم و چهار تا هم بزنم تو سر شادمهر … من طناز رو برای خودم می دونستم … اونو زن خودم می دونستم و این حقو داشتم … محال بود اجازه بدم دست کسی بهش بخوره … رفتم ماشین شادمهرو پنچر کنم که نذارم بره سر قرار ولی شادمهر منو دید و با تعجب ازم پرسید چرا این کارو کردم … چاره ای نبود جز این که حقیقت رو بهش بگم … منم گفتم که طناز رو دوست دارم و اونم منو دوست داره ولی روی لج و لجبازی می خواد ازدواج کنه شادمهر هم خیلی زود قانع شد و گفت باید از اول بهش جریان رو می گفتم و نیازی به پنچر کردن ماشینش نبوده … بعد از اون تصمیم گرفتم که با همه خواستگاراش صحبت کنم و همین رو بهشون بگم … یه نفر رو گذاشته بودم که حواسش به خونه طناز اینا باشه … خیلی کار سختی بود … فکر نکن به این راحتیا این کارو کردم … اما پاش وایسادم … همه رو شناسایی کردم و باهاشون حرف زدم … بعضیا راحت کنار کشیدن بعضیا بد قلقلی در آوردن و گفتن خود طناز باید انتخاب کنه که خوب خیلی در به دری کشیدم تا راضیشون کردم … حتی بعضیاشون با پول راضی شدن !

با حیرت گفتم: – نه!!! آهی کشید و گفت: – چرا! و من خوشحال می شدم که این افراد عوضی رو از زندگی طنازم دور می کنم … تا اینکه … تا اینکه این خواستگار آخری پیش اومد … ماهان!!! چنان با غیض گفت ماهان که یه لحظه منم از ماهان بدم اومد … ادامه داد: – فکر کردم اونم مثل بقیه اس … اصلا فکر نمی کردم منو بفروشه و به طناز گزارش بده … انگار از همه سرسخت تر بود … وقتی طناز رو روبروم دیدم سکته رو زدم! با خودم گفتم احسان یه گند دیگه هم زدی … دیگه درست نمی شه … اما دلو زدم به دریا … طناز فهمیده بود کار منه که خواستگاراشو تار و مار می کنم … بیخیال همه حرفاش شدم … حتی وقتی گفت حاضر نیست زن مردی بشه که قبلا بهش دست زده … با اینکه این جمله منو خورد کرد اما بازم کوتاه نیومدم به مامانم گفتم زنگ بزنه و قرار خواستگاری رو بذاره آب از سر من گذشته بود … اما طناز گفت نه … دوباره زنگ زدیم … بازم گفت نه … سه باره زنگ زدیم گفت نه … پونزده بار زنگ زدیم! بیچاره مامانم که مجبور شد هر بار به خاطر من سنگ روی یخ بشه … اما اینکارو کرد … چون می دید پسرش داره چه زجری می کشه … بار آخر اجازه دادن بریم … من داشتم از خوشی سکته می کردم فکر کردم طناز کوتاه اومده … با چه ذوقی حاضر شدم … بزرگترین گلی رو که می تونستم تو ماشین جا بدم رو خریدم و رفتیم … اما فکر می کنی چی شد؟ توی مراسم نیومد … مامانش کلی عذر خواهی کرد … بدتر منو شکست … اما بازم کوتاه نیومدم … دوباره قرار گذاشتیم … اینبار حاضر شد … یه لباسایی پوشیده بود و جوری خودشو درست کرده بود که هوش از سر من پرید! عاشق بودم عاشق تر شدم … اما فکر می کنی چی شد؟ وسط جمع بهم گفت منو نمی خواد … گفت برم دیگه پشت سرم رو نگاه نکنم … مامان هم دیگه کشید کنار و گفت حاضر نیست بیشتر از این منو بشکنه … اما من بازم کوتاه نیومدم … چهار بار تنهایی رفتم خواستگاریش … هر بار حرفش همون بود … تا اینکه دیشب … دیشب وقتی رفتم اونجا … طناز آب پاکی رو ریخت روی دستم و گفت … گفت می خواد با اون ماهان عوضی ازدواج کنه … بهم گفت اگه بازم براش مزاحمت ایجاد کنم ازم شکایت می کنه … بیچاره خونواده اش خیلی ازم عذر خواهی کردن … اما … اما هیچی برام مهم نیست … اگه طناز رو از دست بدم می میرم توسکا … تو رو خدا کمکم کن … حرفاش که تموم شد دوباره اشک صورتش رو خیس کرد … از زور عصبانیت دندونام رو می کشیدم روی هم … دوست داشتم برم طناز رو بزنم … اون قول داد وقتی از عشق احسان مطمئن بشه همه این بازی ها رو تموم می کنه ولی بدتر داشت این بیچاره رو می چزوند … با حرص گفتم: – طناز غلط کرد … نگران نباش احسان من باهاش حرف می زنم … حرف دلش اونی نیست که به تو گفته اما نمی دونم چرا اینقدر دوست داره اذیتت کنه … نمی ذارم زن کسی بشه … من با توام … چون حس تو رو درک کردم چون فهمیدم که واقعا دوسش داری … راستش نگران این بودم که نکنه به خاطر ادای دین بخوای باهاش ازدواج کنی … آخه تو اون مدت یهو غیب شدی و یه حالی از این دختر نپرسیدی … ما هم فکر کردیم اصلا میلی نداری بعدا هم که دوباره پیدات شد هیچی در این مورد نمی گفتی … به من و طناز حق بده که جور دیگه ای در موردت فکر کنیم … اما الان که اینا رو گفتی نظرم عوض شد … من با طناز حرف می زنم و قول می دم که همه سعیم رو بکنم تا نظر اونو هم عوض کنم … تو رو خدا خودتو ناراحت نکن … – تصور ازدواج طناز با یه نفر دیگه هم منو می کشه … من نمی تونم … – نمی ذارم احسان … باور کن نمی ذارم … با قدردانی توی چشمام خیره شد … در جواب نگاهش لبخندی زدم و گفتم: – من دیگه باید برم … بابام نگران می شه … از جا بلند شد و گفت: – ممنون که وقت گذاشتی برام … خیلی لطف کردی … اگه طناز برگرده من یه عمر مدیونت می شم … – این حرفا چیه؟ دوست به همین دردا می خوره دیگه … بعد از اینکه پول قهوه ها رو حساب کرد دو تایی رفتیم بیرون و احسان رو تا دم ماشینش رسوندم و خودم راه افتادم سمت خونه … داشتم از ماشین پیاده می شدم که گوشیم زنگ خورد … این روزا هر بار گوشیم زنگ می خورد بی اراده آه می کشیدم … دلم تنگ شده بود برای روزایی که اسم آرشاویر می افتاد روی گوشیم … طبق معمول آه کشیدم و گوشی رو از توی کیفم در آوردم … آرشین بود … بعضی وقتا بهم زنگ می زد که حالمو بپرسه … منم باهاش خیلی صمیمی برخورد می کردم … گناه برادرو پای خواهر نمی شه نوشت … – الو … – سلام عزیزم … – سلام آرشین جان … خوبی خانوم؟ – ممنون .. تو خوبی؟ خسته نباشی … – مرسی عزیزم سلامت باشی … – چه کارا می کنی؟ ما رو نمی بینی خوشی؟ – این حرفا چیه؟ می گذره دیگه .. فعلا که کارمون شده فیلمبرداری و خونه … – همینم تنوعه من بدبخت که هنوز دارم دنبال کار می گردم … با پوزخند گفتم: – یعنی هم دکترا داری … – همینو بگو ! – خب واسه خودت کار کن آرشین … لازم نیست حتما بری جایی سر کار … – نمی شه باید دو سال کار آموزی … یهو حرفشو قطع کرد و گفت: – یا باب الحوائج! با ترس گفتم: – چی شد؟ – والا خودمم نمی دونم … – ا یعنی چی؟ مامان بابا خوبن؟ تو چت شد یهو … – نه بابا همه چی اوکیه … ولی این آرشاویر یه چیزیش می شه … کنجکاو شدم … سکوت کردم تا خودش ادامه بده و ادامه داد: – یهو مثل ببر وحشی و زخم خورده پرید تو خونه و رفت تو اتاقش درو همچین کوبید به هم که فکر کنم خورد شد … رنگش هم رنگ لبو … تعجب کردم … یعنی چش شده؟!!! کاش می شد بهش بگم بره یه سر بهش بزنه … اما اگه این حرفو می زدم خودمو لو می دادم … من سکوت کردم اما صدای آرشین هم نمی یومد … _______________داشتم فکر می کردم چی بگم که یهو صدای داد آرشاویر رو شنیدم: – هر کی هستی برو حوصله ندارم … چشام گرد شد و صدای آرشین اومد … – وا داداشی فقط خواستم ببینمت … بعد هم گفت: – می دونم یه چیزیش شده … توسکا قربونت برم من بعدا بهت زنگ می زنم تا سر از کار این در نیارم آروم نمی گیرم … خیلی نگرانشم نمی خوام دوباره بلایی سرش بیاد … فهمیدم رفته بود دم در اتاق آرشاویر و اون سرش داد کشید. سریع گفتم: – باشه عزیزم برو … سلام به مامان اینا برسون … اینا؟! منظورم از اینا کسی جز آرشاویر بود؟!! مسلما نه … آرشین بی تفاوت گفت: – حتما خانومی … توام همینطور … فعلاً – فعلا … گوشی رو قطع کردم و زیر لب زمزمه کردم: – یعنی چی شده؟!!!!! جو خونه آروم تر از قبل شده بود … تهدید بابا کار ساز شده بود و مامان کمتر به پر و پام می پیچید … داشتم توی اتاقم لباسامو عوض می کردم که دوباره گوشیم زنگ زد … آرشین بود سریع جواب دادم: – الو … با صدایی که خنده توش موج می زد گفت: – چه کردی دختر؟!!! با تعجب گفتم: – من؟ من کاری نکردم .. – ا ؟ پس چرا این داداش من داره سکته می کنه؟ – چی شده مگه؟!!!! – با احسان دیدتت … سوار ماشینت شده … رفتین کافی شاپ! با حرص گفتم: – منو تعقیب می کنه؟!!! – آره تعقیبت کرده … بعدم نشسته تا اومدین بیرون … آخیش دلم خنک شد! دلم براش می سوزه ها ولی حقشه … – اون حق نداشته این کارو بکنه … به اون ربطی نداره که من با کی می رم … – می دونم عزیزم … تو راست می گی … ولی دست خودش که نیست … کار دلشه! الان هم داره به خودش می پیچه … بهش گفتم توسکا با هر کسی که بخواد می تونه بره … تو چی کارشی؟ یه داد کشید سر من گفت حق نداره!!! منم گفتم حق داره … بعدم اومدم از اتاقش بیرون … بذار به خودش بتابه … – عجبا!!! – ول کن بابا … حالا به من بگو ببینم ناقلا خبریه؟ – نه … یعنی واسه من نه … حالا بعدا می فهمی … – می دونستم …. بهم الهام شده بود که چیز جدی نیست … – ولی اصلا دوست ندارم آرشاویر تو کارام دخالت کنه … – نگران نباش … اون واسه خودش یه کارایی می کنه ولی با تو کاری نداره … – امیدوارم … یه کم دیگه حرف زدیم و گوشی رو قطع کردم … خودمو انداختم روی تخت … قلبم داشت دیوونه وار می کوبید …. چرا داشت با من اینجوری می کرد؟ چرا با دست پس می زد و با پا پیش می کشید ؟ نمی ذاشتم با احساسم بازی کنه … آرشاویر یه دندون لق بود توی دهن من … باید بکشم بندازمش بیرون … نباید بذارم دیگه برام مهم بشه … ** با پام ضرب گرفته بودم روی زمین … طناز هم جلوم نشسته بود و داشت با ناخناش بازی می کرد … همین که مامانش رفت توی آشپزخونه غریدم: – تو چه دردته؟ با تعجب نگام کرد و گفت: – هان؟ – می خوای چه غلطی بکنی؟ – چی می گی توسکا؟ من نمی فهمم … – واسه چی داری احسان رو می چزونی؟ یعنی هنوز بهت ثابت نشده که دوستت داره؟ پوزخندی زد و گفت: – پس بگو! اومده چغلی منو پیش تو کرده … – چغلی چیه؟ پسره داره آب می شه … چرا اینجوری می کنی باهاش؟ چونه اش شروع کرد به لرزیدن … توپیدم بهش: – واسه من آبغوره نگیریا … آخه بیشعور تو که دوسش داری چرا همچین می کنی؟ اشکاش سرازیر شد و گفت: – نمی تونم توسکا … به خدا نمی تونم …رفتم نشستم کنارش دستشو گرفتم توی دستم و گفتم: – چرا؟ چرا نمی تونی؟ مگه نگفتی باید بهت ثابت بشه که دوستت داره؟ – بهم ثابت شده … اما … می ترسم … خیلی می ترسم … – از چی؟ – از آینده … از اینکه اون اتفاقو هی بکوبه تو سرم … از این که ازم سیر بشه … از این که تحقیرم کنه … سرشو کشیدم تو بغلم و گفتم: – دیوووووونه! چرا داری با خودتون اینجوری می کنی؟! به خدا دیروز که داشت با من حرف می زد از چشاش فقط عشق رو می شد خوند … می گفت بدون تو می میره … گریه اش شدت گرفت … گفتم: – طناز … اگه از این عشقای الکی بود می شد اینو بگی … ولی باور کن اون از ته دلش دوستت داره … ببین از اون روز تا حالا چقدر تحقیرش کردی!!! هر کی جای اون بود دیگه تف هم تو صورتت نمی انداخت ولی با این رفت و اومداش با این سماجتش داره نشون می ده که دوست داشتنش الکی نیست … من بهت تضمین می دم … – توسکا … منم بدون اون دیگه نمی تونم … ماهان رو رد کردم … چون دیدم ازدواج کردن برای من درست نیست … من دلم جای دیگه است … اما الان خیلی وقته که دارم با خودم می جنگم … هم می خوامش هم می ترسم … زل زدم تو چشای خوش رنگش و گفتم: – طناز جونم … عشق ریسک داره … بشین فکراتو بکن … اگه واقعا عاشقی یا علی بگو و قدم توی راه بذار … اگه هم نه بیخیال شو … همه چی بستگی به تو داره … اگه رفتی طرفش باید با همه وجودت بری … اون طناز پر از شک و دودلی رو نمی خواد … یعنی به دردش نمی خوره … اون تو رو با همه وجودت می خواد … من فقط می تونم بهت بگم که اون تو رو با همه وجودش دوست داره و می پرسته … اگه دیدی جلو نمی یاد چون اونم فکر می کنه تو اونو پسر بدی می دونی … هر فکری که تو می کنی اونم می کنه ولی با همه این اوصاف تورو می خواد … وقتشه توام از یه سری چیزا بگذری … بعد از اینکه حرفامو زدم دیدم سکوت کرده و خیره شده به میز روبروش … فهمیدم حرفام کار خودشو کرده … داره فکر می کنه … از جا بلند شدم … آروم از مامانش خداحافظی کردم و زدم از خونه بیرون … بقیه اش بستگی به خدا و قسمت داشت … حرفام انگار روی طناز خیلی اثر گذاشت … چون به دو هفته نکشید که احسان رفت خواستگاری و اینبار بله رو از طناز گرفت … خیلی خوشحال بودم اما دلم هم گرفته بود … به اندازه دنیا دلم گرفته بود … نه اینکه به طناز حسادت کنم اما بهش غبطه می خوردم … وقتی می دیدم احسان چقدر دوسش داره!!! آه می کشیدم و از خدا می خواستم دل منو هم آروم کنه … کاراشون خیلی سریع درست شد و قرار عقد و عروسی رو گذاشتن … قیافه آرشاویر وقتی خبر رو شنید دیدنی بود … منم فقط به زدن یه پوزخند اکتفا کردم … اون با خودخواهی روزهایی رو که می تونست برای هر دومون جذاب باشه رو تبدیل به جهنم کرده بود … خیلی زود روزها از پی هم گذشتن تا رسید به شب عروسی طناز و احسان … خوشحال بودم که اون دو تا رو رسوندم به هم … هر چند که مهم تر از هر چیزی عشق خودشون بود … برای عقدش حوصله نداشتم برم و قول داده بودم حتما برای عروسیش برم … بدون اینکه زحمتی برای حاضر شدن به خودم بدم دراز کشیده بودم روی تخت و ضبط داخل اتاق داشت می خوند … حالا که نمی تونستم به صورت زنده از صدای آرشاویر استفاده کنم داشتم از صدای ضبط شده اش فیض می بردم و اشک آروم آروم صورتم رو می شست : – باز دوباره میزنه قلبت تو سینه سازمو … تو سکوتت می شنوی زمزمه ی آوازمو حس دلتنگی که می گیره تموم جونتو … هر جا می ری منو می بینی و کم داری منو تو دلت تنگه ولی انگار تو جنگ با دلم … می زنی و می شکنی با خودت لج کردی گلم راه با تو بودنو سخت کردی که آسون برم … چشم خوش رنگت چرا خیسه دوباره خوشگلم؟ حالا بگو کی دیگه … اخماتو می گیره؟ با تو می خنده؟ تب کنی واست می میره؟ دست کی شبا لای موهاته ؟ آره خودم نیستم ولی یادم که باهاته حالا بگو کی دیگه اخماتو می گیره؟با تو می خنده؟تب کنی واست می میره؟ دست کی شبا لای موهاته ؟ آره خودم نیستم ولی یادم که باهاته این عشقه تو وجودت ، توی جونت ریشه کرده… دلت دوباره بی قراره داره دنبال من می گرده این عشقه تو وجودت ، توی جونت ریشه کرده… دلت دوباره بی قراره داره دنبال من می گرده گفتی که میخوای بری ، سرو سامون بگیری… خواستی اما نتونستی به این آسونی بری دستت مال هرکی باشه چشمت دنبال منه… هر نگاهت انگاری اسممو فریاد می زنه من خیالم راحته ، تا پای جون بودم برات… تو ندونستی چی می خوای تا بریزم زیر پات همه ی آرزوهامون دیگه فقط یه خاطرست… نفسم بودی ولی به تجربه شدی و بس حالا بگو کی دیگه اخماتو میگیره؟با تو میخنده؟تب کنی واست میمیره؟ حالا بگو کی دیگه اخماتو می گیره؟با تو می خنده؟تب کنی واست می میره؟ دست کی شبا لای موهاته ؟ آره خودم نیستم ولی یادم که باهاته این عشقه تو وجودت ، توی جونت ریشه کرده… دلت دوباره بی قراره داره دنبال من می گرده این عشقه تو وجودت ، توی جونت ریشه کرده… دلت دوباره بی قراره داره دنبال من می گرده (این عشقه از سامی بیگی) به هق هق افتاده بودم … چقدر صداش به دلم می نشست … چقدر دوست داشتم الان کنارم باشه … چرا نمی تونستم همه چیو فراموش کنم؟ چرا نمی تونستم بیخیالش بشم؟ چرا با وجود اینکه می دونستم دیگه منو نمی خواد نمی تونستم نسبت بهش سرد بشم … بیشتر اشکام از بی عرضگی خودم بود … با صدای در به خودم اومدم … سریع صدای آهنگ رو قطع کردم اشکامو پاک کردم و گفتم: – بله … مامان بلند گفت: – زود باش حاضر شو مامان … بابات اومد … دیگه می خوایم بریم … از جا بلند شدم و گفتم: – باشه الان …انگار مامان هم فهمید حال خوبی ندارم که وارد اتاق نشد … پیراهن بلند قهوه ای رنگ رو که از جنس لمه و برای شب مناسب بود از داخل کمد در آوردم و پوشیدم … چون بابا همراهمون بود ترجیح می دادم لباسم پوشیده باشه این لباس هم به سبکی دوخته شده بود که آستین سه ربعی داشت و بالا تنه اش کامل پوشیده بود و با وجود پوشیده بودن حسابی شیک بود … لباس رو تنم کردم موهامو بالا بردم و بستم … آرایش کمرنگی به رنگ طلادد و قهوه ای هم روی صورتم انجام دادم … کلا یه ربع بیشتر حاضر شدنم طول نکشید … مانتومو تنم کردم و رفتم بیرون … مامان با دیدنم با تعجب گفت: – اینجوری می خوای بیای؟ – آره خوب … چیه مگه؟ دستمو کشید سمت اتاق و گفت: – تو بیرون می ری بیشتر آرایش می کنی و موهاتو هم قشنگ تر درست می کنی حالا برای عروسی دوستت می خوای اینقدر ساده بیای … لباست خوبه ولی آرایش و مدل موت افتضاحه … اینقدر تند تند حرف می زد که نمی تونستم چیزی بگم … منو نشوند روی صندلی و تند تند مشغول شینیون کردن موهام شد … توی جوونی دوره آرایشگری دیده بود و خیلی خوب از عهده موهای من بر می یومد … وقتی کارش تموم شد توی آینه نگاه کردم … خیلی قشنگ همه موهام رو جمع کرده بود بالا و از پشت یه دسته اشو باز ریخته بود روی سینه ام … از مدلش خوشم اومد و لبخند زدم … خوشگل ترم کرد … لوازم آرایشمو هم برداشت و آرایشمو پر رنگ تر کرد … وقتی رفت کنار گفتم: – مامان … یه کم زیاد نیست … – نه خیلی هم خوبه … حالا پاشو بریم … بدون حرف بلند شدم و با مامان رفتیم بیرون … بابا هم کت شلوار پوشیده و رسمی از اتاقش اومد بیرون و تا منو دید گفت: – به به! چه خوشگل شدی بابا … بزنم به تخته … – مرسی بابایی …. یه کم هم از مامان تعریف کرد و سه تایی راه افتادیم سمت باغی که عروسی داخلش برگزار می شد … اینقدر بازیگر و عوامل پشت صحنه اونجا بود که مونده بودم با کی حرف بزنم … همینطور مشغول سلام و احوالپرسی با همه بودم … بدی مراسم این بود که جلوی درش پر بود از خبرنگار … متاسفانه قضیه عروسی لو رفته بود … من که از دستشون فرار کردم … واقعا ما بازیگرا چه مصیبتایی داشتیم .. دست تو دماغمون هم نمی تونستیم بکنیم … از فکر خودم خنده ام گرفت … بعد از اینکه سلام و خوش و بش ها تموم شد با بابا و مامان نشستیم سر یه میز … داشتم اطرافم رو دید می زدم که شهریار رو دیدم … با اون کت شلوار فراکش خیلی شیک شده بود … اومد طرفمون و کمی خم شد و سلام و احوالپرسی گرمی با مامان بابا کرد بعدم ازشون خواهش کرد که سر میز مامان باباش بشینن … از منم خواست برم پیش بقیه بچه ها که قبول نکردم و رفتم پیش مامان بابا … نگاه شهریار یک کم عجیب غریب شده بود … یه جوری که قبلا نبود … درست شبیه همون اوایل که منو می ترسوند … با مامان بابای شهریار سلام و حوالپرسی کردیم و نشستیم … بابا از همون اول با باباش گرم گرفت و حسابی دوست جون شدن … مامان هم با مامانش بود … خواهرش ولی اون وسط داشت می رقصید … در گوش مامان گفتم می رم پیش طناز سلام کنم و مامان سر تکون داد … هدیه ام رو برداشتم و رفتم سمت جایگاهشون … احسان دستشو گرفته بود توی دستش و یه جوری با عشق نگاش می کرد که حسودیم شد و بغض کردم … با دیدن من با شادی گفت: – بالاخره اومدی … فکر کردم دیگه نمی یای … لبخندی زدم و گفتم: – مگه می شد نیام عروس خانوم … چقدر ناز شدی طناز! درست مثل یه عروسک … احسان دست انداخت دور کمرش و گفت: – باربیه خودمه … چی فکر کردی؟ هدیه رو گرفتم سمت طناز و گفتم: – خب دیگه پرو نشو احسان! طناز با لبخند هدیه رو گرفت و گفت: – چرا زحمت کشیدی؟!! به خدا انتظار نداشتم … – لال بمیر عزیزم … چه تعارف هم می کنه برای من … با اخم گفت: – ببینش احسان … خودش نمی ذاره من با زبون آدم باهاش حرف بزنم … – خب به زبون خودت حرف بزن خانومم … زبون فرشته ها! طناز غرق نگاه احسان شد و احسان سرشو آورد پایین … سریع صورتمو برگردوندم … طاقت دیدن این صحنه های عشقولانه رو نداشتم … چشمام قفل شد توی دو تا چشم سیاه رنگ … سیاه و تب آلود … یه روزی دنیام خلاصه می شد توی این دو تا چشم … چقدر خوش تیپ شده بود!!!! تاکسیدوی مشکی با پیراهن یقه فراک سفید و پاپیون مشکی … شبیه لباس بازیگرای هالیوودی توی مراسم اسکار! کنار مازیار ایستاده بود … هیچ کدوم نمی تونستیم چشم از دیگری برداریم … با ضربه محکم دستی به خودم اومدم: – هووووی کجایییی؟ برگشتم و با دیدن فریبا نیشم گشاد شد و گفتم: – سلاممممم کجایی تو خانوم کم پیدا! – من کم پیدام یا تو؟ تو به چه حقی قرار داد فیلمی رو بستی که گریمورش من نیستم … هان؟ – من از کجا می دونستم آخه … شهریار منو اغفال کرد … – امان از دست این شهریار دارم براش … لبخندی زدم و گفتم: – انشالله کار بعدی … دستمو کشید و گفت: – انشالله … بیا بریم پیش ما … می دونستم آرشاویر پیششونه پس گفتم: – نه مرسی … مامان اینا هستن نمی خوام تنهاشون بذارم … فقط اومدم یه سلامی بکنم … با صدای یه نفر دیگه هر دومون چرخیدیم … _____________ترسا در حالی که آترین کوچولو رو توی بغلش گرفته بود با نیش باز گفت: – هان چیه؟ خوشگل ندیدن اینجوری زل می زنین به من؟ یه دکلته بلند به رنگ زرشکی پوشیده بود که یه کت کوتاه روش خورده بود … خداییش خیلی جذاب و نفس گیر بود … با شادی بغلش کردم و گفتم: – وای سلام عزیزم …. دلم برات تنگ شده بود … – آره جون عمه ات! از اون زنگات معلومه … – بابا ببخشید دیگه … چه همه از من گله می کنن … با فریبا هم دست و روبوسی کرد و گفت: – وای خدایا من و این همه خوشبختی محاله! هیچ وقت فکر نمی کردم توی همچین عروسی بیام … این همه بازیگر! موندم از کی امضا بگیرم .. با فریبا غش غش خندیدیم و فریبا گفت: – تو به این خوشگلی چرا خودت بازیگر نمی شی؟ – اتفاقا همین امشب یه آقایی بهم پیشنهاد داد … ولی آرتان همچین به یارو نگاه کرد که از گفته اش پشیمون شد … بین خودمون بمونه خودم همچین بازیگری رو زیاد دوست ندارم وگرنه می رفتم رو مخ آرتان … خندیدم و گفتم: – از بس تو بدجنسی … فریبا دست دراز کرد آترین رو گرفت و گفت: – بده من این وروجکو … دلم براش یه ذره شده بود … می برمش نشون مازیار بدم … منتظر حرف دیگه ای نشد و رفت … ترسا دست منو کشید و گفت: – می بینم که خوش تیپ می کنی دل از آقاتون ببری … پوزخندی زدمو همراه با آه گفتم: – بیخیال ترسا … – نگو فراموشش کردی که باورم نمی شه … – دارم فراموش می کنم … – نمی تونی … فکر کردی کار راحتیه؟ – سعی خودمو می کنم … دوباره صدای سلام بلند شد … اینبار آرتان بود … کت شلوار مشکی پیراهن سفید و کروات زرشکی! چه آقایون خوش تیپی امشب توی این مجلس چرخ می زدن! به قول ترسا من و این همه خوش بختی محاله! لبخند زدم و در حالی که باهاش دست می دادم گفتم: – به سلام! آقای دکتر … اخم ظریفی کرد و گفت: – باز گفتی دکتر؟ خوبی تو دختر؟ رفتی حاجی حاجی مکه … لبخند تلخی زدم و گفتم: – کاش خوب بودم … با موشکافی نگام کرد و به میزی که کمی اونطرف تر قرار داشت اشاره کرد و گفت: – بشینیم؟ سری تکون دادم و سه تایی نشستیم … پرسید: – چه خبرا؟! – هیچی …. همه چی سوت و کوره … سری تکون داد و گفت: – توی تموم سالای کاریم تا حالا با موردایی مثل شماها برخورد نداشتم … با تعجب گفتم: – از چه نظر؟ انتظار داشتم از آرتان خبرای جدید بشنوم … نیازی به پرسیدن نبود … خودش شروع کرد … – توسکا خبر داری که آرشاویر بیمار هر روزی منه … – یعنی چی؟ – یعنی هر رزو می یاد مطب … روزی دو ساعت … داروهاش یک ماهه که قطع شده … لبخند زدم و گفتم: – خوبه … خوشحالم که درمان شده … – می دونی این بیماری درمان نداره؟ من اون روز به تو نگفتم که نا امیدت نکنم … با تعجب گفتم: – چی؟!!! – درست شنیدی … اما آرشاویر به درمان جواب داد … اون از منم سالم تره … اگه می بینی داره درمانش رو ادامه می ده فقط برای اینه که مطمئن بشه این بیماری دیگه بر نمی گرده … فقط نگاش کردم و اون با لبخند تلخی ادامه داد … – من یه چیز دیگه رو هم به تو نگفتم … – چی؟! – می دونم اشتباه کردم … اما فکر می کردم مشکلی به وجود نمی یاد چون از توی پرونده اش متوجه شدم نسبی درمان شده و ممکن نیست خطرناک بشه … علاوه بر اون من عشق و دوست داشتن رو توی چشمای تو می خوندم و دوست نداشتم خبر بد بهت بدم … – چی رو نگفتی آرتان؟- اینجور بیمارها یه نوع حالت هیستری ممکنه بهشون دست بده … نسبت به کسی که بهش مظنون هستن و ممکنه طرف رو بکشن … کمترین اقدامشون ضرب و شتم شدیده طرفه … ولی آیا آرشاویر حتی یه بار هم روی تو دست بلند کرد؟ با بهت سر تکون دادم … پوزخندی زد و گفت: – از بس دوستت داشته به شکل عجیب غریبی خودشو کنترل می کرده … چیزی که در مورد این بیماران امکان پذیر نیست … آرشاویر وقتی برگشته ایتالیا تو اوج بیماریش بوده یعنی حتی اگه آدم هم می کشته به عنوان یه شخص روانی براش جرم محسوب نمی شده … حتی طبیعی بوده! اما توسکا … اون به تو حتی دست هم نزده … مردی به عاشقی اون ندیدم که عشق درمانش کنه!!!! نفس کشیدن هم برام سخت شده بود … خیاری برداشت و در حالی که پوست می کند ادامه داد … – اما حالا که درمان شده … دیگه نمی خواد با تو باشه … صدای شکستنم رو شنیدم … درست عین شکست یه لیوان چینی روی یه تیکه سنگ … ترسا با حیرت گفت: – یعنی چی؟!!!! – یعنی اینکه می گه توسکا منو توی بدشرایطی تنها گذاشت … می گه حتی یه بارم از من نخواست خودم رو درمان کنم … می گه می تونست کنارم باشه تا من زودتر از این درمان بشم اما نموند … می گه پشتمو خالی کرد … خودش قبول داره که اذیتت می کرده … ولی می گه من همه تلاشمو می کردم که اونو خوشحال کنم … چرا اونا رو ندید؟ چرا فقط بدیها رو دید؟ راحتت کنم توسکا دیگه بهت اعتماد نداره .. می گه اگه دوباره رفتم طرفش و دوباره تنهام گذاشت چی؟ به غیر از این می ترسه بیماریش عود کنه و دوباره باعث اذیتت بشه … حتی می گه می دونم عقیده یه خودخواهیه … می گه اون روزی که توسکا تصمیم گرفت ترکم کنه منم راضی بودم چون عذاب کشیدنش رو می دیدم … اما انتظار نداشتم یه حال هم از من نپرسه … یه جورایی بهش حق می دم … ترسا داد زد: – وااااا! آرتان تو خیلی بی جا می کنی … – ببین تری … این حال یه مرده … وقتی به مشکل بر می خوره … وقتی می خواد یه کار مهم بکنه … نیاز داره که یه زن کنارش باشه … حتی اگه هیچ کاری هم نمی کنه همین که بدونه اون زن دوسش داره بهش انرژی می ده … فکر می کنی چرا می گن همیشه پشت سر یه مرد موفق یه زن هست … شاید خودخواهی باشه … اما حقیقته … زن ها با عشقشون به مرد قدرت می دن … توسکا می تونست خیلی کارها بکنه … اما نکرد … – آرتان اگه توسکا آرشاویرو ول نکرده بود اون اصلا به فکر درمان نمی افتاد … – می دونی چرا؟ – چرا؟ – چون فکر می کرد توسکا از بیماری سابقش خبر نداره … جرئت نداشت بگه … اون همه پنهان کاری هاش از ترس بود … ترس از دست دادن توسکا … و این اوج دوست داشتنش بوده … می ترسید بره دنبال درمان و توسکا بفهمه و به عنوان یه آدم روانی بهش نگاه کنه و ترکش کنه … بیشترین فشار روی اون بود … چون هم از بیماری رنج می برد و می خواست درمان بشه هم می ترسید توسکا بفهمه … حالا فکر کن ببین اگه توسکا بهش می گفت از بیماریش خبر داره و ازش می خواست بره دنبال درمان و خودش هم بهش اطمینان می داد که پشتشه چی می شد! اما توسکا بدترین کار رو کرد … – خب از کجا باید می دونست؟ – می تونست امتحان کنه عزیزم … یه بار شد از آرشاویر بپرسه چرا نمی ری درمان بشی؟ فقط از من کمک می خواست … من که نمی تونستم اطرافیان آرشاویر رو درمان کنم باید روی خودش کار می کردم … دیگه نمی خواستم چیزی بشنوم … سرمو گذاشتم روی میز … ترسا مغشول مالش دادن شونه هام شد و گفت: – آرتان … بس کن عروسی رو زهرمارش کردی … – حرفایی بود که باید بهش می گفتم … سرمو آوردم بالا و با بغض گفتم: – خودم می دونستم دیگه امیدی برای با آرشاویر بودن ندارم … اما ممنون که یه دلم کردی … فقط یه چیزی رو بدون … هر کس دیگه ای هم توی اون شرایط جای من بود همین کارو می کرد … آبروم رفته بود … زندگی تلخ شده بود … من دیگه هیچی به ذهنم نمی رسید … هیچی … آرتان نفس عمیقی کشید و گفت: – توسکا آرشاویر هنوز هم دیوونه توئه … اما به شدت داره جلوی احساسش رو می گیره … شاید خودت بتونی اونو نسبت به خودت مطمئن کنی … از جا بلند شدم و نالیدم: – نه … دیگه نمی تونم … دیگه نمی تونم … ترسا خواست بیاد دنبالم که با دست اشاره کردم بشینه و رفتم سمت گوشه ای ترین قسمت باغ … یه صندلی خالی گیر آوردم و نشستم … چقدر دوست داشتم گریه کنم … انگار این روزا اشک شده بود جزئی از وجودم … هر چی گریه می کردم خالی نمی شدم … چشمه اشکم خشک نمی شد … لعنتی! داشت اون وسط با آرشین می رقصید … هر دو می خندیدن … خدایا این عدالته؟ من این گوشه پر از بغضم … اون اون وسط داره می رقصه و می خنده؟ صدایی از درونم بلند شد … عدالت بود تو توی خونه می خندیدی اون داشت جون می کند چون تو رو با احسان دیده بود؟ اینقدر نگاش کردم که سنگینی نگامو حس کرد … سرشو بالا آورد و با دیدنم سر جا خشک شد … غم چشمام اونقدر واضح بود که حسش کنه … صورتمو بر گردوندم نمی خواستم عجزو ببینه تو چشمام … امشب تو ذهنم می کشمش … امشب برای همیشه سنگ می ذارم روی آرشاویر … دیگه نباید زندگیم به خاطر اون مختل بشه … اجازه نمی دم … تو همین فکرا بودم که صدای شهریار از جا پروندم: – اجازه مزاحمت می دین خانوم خانوما … بی اختیار لبخند زدم … نشست کنارم و گفت: – اوف! از دست این خانوما … سعی کردم افکار سیاهمو هل بدم توی گوشه ای ترین قسمت مغزم و سریع با جبهه گیری گفتم: – چشونه؟؟؟؟ – چیزیشون که نیست اما از دخترایی که به آدم پیشنهاد رقص می دن بدم می یاد …. – اه چه سر خود معطل! منم از پسرایی که پیشنهاد می دن بدم … نذاشت حرفم تموم بشه … دستمو کشید و گفت: – چه خوشت بیاد چه بدت بیاد من بهت پیشنهاد می دم … پاشو ببینم! – اااا ول کن شهریار جلوی بابام خجالت می کشم … – غمت نباشه! بابام سرشو گرم کرده … از لحنش خنده ام گرفت و ناچارا باهاش همراه شدم … دستشو حلقه کرد دور کمرم … منم دست انداختم دور گردنش … حداقل دیگه عذاب وجدان نداشتم … دیگه به کسی تعهد نداشتم … می خواستم بهم خوش بگذره … منم حق داشتم بخندم … زل زدم توی چشمای خاکستری خوشگلش … خدایی چشمای خیلی قشنگی داشت … مژه های بلندش چشماشو قاب گرفته بود … داشتم فکر می کردم اگه ریمل بزنه چی می شه … از فکر خودم خنده ام گرفت … کمرمو فشار داد و گفت: – به چی می خندی شیطون؟!!! – هیچی … همین جوری … – توسکا … – بله … – خیلی خوشگل شدی … چشای کشیده ات آدمو دیوونه می کنه … جوووووووونم؟!!! بار اول بود داشت اینجوری با من حرف می زد … با تعجب نگاش کردم که خنده اش گرفت و گفت: – چیه؟ قبول نداری؟ سرمو به طرفین تکون دادم … کمرمو بیشتر فشار داد و گفت: – مگه آدم کور باشه که نبینه … – شهریار … داری منو خجالت می دی … سرشو آورد کنار گوشم و زمزمه کرد: – خجالت می کشی خوشگل تر می شی … داشتم آب می شدم … نالیدم: – شهریار!!!! – جانم؟ وای یا خدا! این امشب زده به سیم آخر … این آهنگ کوفتی چرا تموم نمی شه؟ ______________شهریار ادامه داد: – چقدر لاغر شدی توسکا … از روز اولی که دیدمت خیلی لاغر تر شدی … چه کردی با خودت؟ چی شد اون دختری که روز اول می خواست ما رو با لباس بخوره … خنده ام گرفت ولی لبخندمو قورت دادم … ادامه داد: – می دونی اون روز اول که دیدمت … دیوونه جسارتت شدم … من بودم که تو رو برای بازی انتخاب کردم … خداییش بازیت هم خوب بود …. اما بی رودربایستی باید بگم از تو بهتر هم بود … با تعجب گفتم: – جدی؟!!!! – آره … اما خوب اونا فقط بازی خوب داشتن … تو همه چیز رو با هم داشتی … – پس حقم نبوده … – چرا … حقت بود … توی تست دوم مطمئن شدم که حقته! سکوت کردم و اون ادامه داد … – توسکا … تو … برای من یه دختر همه چیز تموم بودی … دختری که هیچ جا مثلشو ندیده بودم و همین منو جذبش می کرد … می تونم با جرئت بگم تنها دختری بودی که می خواستم همه اش خودمو بچسبونم بهش … از عمد همه اش کارای خودمو برات در نظر می گرفتم که بتونم کنارت باشم … خدا این داشت چی می گفت؟ چی کار کنم؟ کاش می شد فرار کنم … آهنگ تموم شد … خواستم برم که کمرمو محکم فشار داد و گفت: – نه نمی شه بری! – شهریار … آهنگ تموم شد … اینجا وایسادنمون درست نیست … هنوز جواب نداده بود که آهنگ بعدی شروع شد …. شروع کرد به تکون خوردن و گفت: – اینم آهنگ … غر نزن دختر بعد دو سال و اندی وقت پیدا کردم باهات حرف بزنم … بدجور گیر افتاده بودم … مونده بودم چی کار بکنم … خیلی دوست داشتم بدونم آرشاویر الان چه حالی داره … اصلا منو می بینه یا نه؟ دوباره عصبی شده؟ داره حرص می خوره؟ اما نمی شد نگاش کنم … تابلو بازی بود … شهریار بی توجه به حال من که داشتم آب می شدم گفت: – من توی کارام خیلی صبورم … هیچ وقت ضرر نکردم جز در مورد تو … همه اش فکر می کردم حالا حالا ها وقت دارم … اما یهو به خودم اومدم دیدم نامزد کردی … باورم نمی شد توسکا … من … من … می خواستم با تو ازدواج کنم … چشمام گرد شد … این همه جسارت از شهریار بعید بود … حتی صدام در نمی یومد … شست دستشو نوازش گونه کشید روی صورتم و گفت: – چشاتو اینجوری نکن … قلبم می لرزه … توسکا … عزیزم … نفس عمیقی کشید و دوباره تکرار کرد: – عزیزم … عزیزم … چقدر دلم می خواست یه روز اینجوری صدات کنم … اما وقار و متانت تو همیشه مانعم می شد … الان هم نمی دونم چطور جسارت کردم … ولی باید بگم … من با زجر کشیدن تو زجر کشیدم … می خوام همه چیز رو برات جبران کنم … می خوام خوشبختی واقعی رو بهت بدم … این اجازه رو بهم بده توسکا … عزیز دلم … با من ازدواج کن و بذار نشونت بدم ارزش تو چقدر زیاده … بذار دوست داشتن رو یادت بدم … دهنم قفل شده بود و هنگ کرده بودم … می دونستم شهریار دوستم داره اما اصلا فکرشم نمی کردم اینجوری بخواد بهم بگه … دستمو گرفت توی دست داغش و گفت: – بذار کاری رو که آرشاویر نکرد رو من بکنم … باشه توسکای من؟ زل زدم توی چشماش … نی نی چشمای خاکستریش داشتن التماس می کردن … سرمو انداختم زیر … اومد نوک زبونم که بگم نه اما چیزی جلوم رو گرفت … دستمو از دستش خارج کردم و گفتم: – بذار فکر کنم شهریار … ایستاد … دیگه حرفی نداشتم که بزنم … از توی بغلش اومدم بیرون و راه افتادم سمت میز مامان اینا … انگار داشتم روی هوا راه می رفتم … ولی نه از خوشحالی از گیجی … اینهمه فشار توی یه شب برای جثه ظریف من زیاد بود … نشستم کنارشون … نگاه مامان شهریار به من یه جور خاص بود … الان خیلی خوب می تونستم درکش کنم … حتی نگاه مامان هم یه جور دیگه شده بود … حتما بهش رسونده بودن … سرم رو انداختم زیر و مشغول بازی با ناخن هام شدم … حالم اصلا خوب نبود … سرمو آوردم بالا حالا می تونستم دنبال آرشاویر بگردم … ولی هر چی نگاه کردم پیداش نکردم … از جا بلند شدم … باید پیداش می کردم … انگار دوست داشتم برای بار آخر اینقدر نگاش کنم که سیر بشم … می خواستم امشب برای همیشه با عشقم وداع کنم پس حق داشتم از ته دل نگاش کنم … راه افتادم بین مهمونا … هر جا رو نگاه کردم نتونستم پیداش کنم … آرشین رو دیدم و رفتم طرفش … می تونستم از اون بپرسم … آرشین با دیدن من بغلم کرد و با محبت بوسیدم … جوابشو دادم و با لبخند گفتم: – داداشت کو؟ با لبخند تلخ اشاره کرد به سمت درختا و گفت: – رفت اونطرف … بعد زد سر شونه ام و گفت: – بذار تنها باشه … به دنبال این حرف ازم فاصله گرفت … انگار مشکوک بود … راه افتادم بین درختا … ولی آروم آروم رفتم که منو نبینه … دیدمش … آخر آخر باغ تکیه داده بود به یه درخت … زل زده بود به آسمون و داشت سیگار می کشید … اینقدر وایسادم تا سیگارش تموم شد … با آتیشش سیگار بعدی رو روشن کرد … تکیه زدم به یه درخت … یاد جمله ای افتادم که توش می گفت سیگار رو ترک نکردم … کبریت رو ترک کردم … سیگار رو با سیگار روشن می کنم! تاریکی هوا بهم کمک می کرد … باعث می شد هیچی نه ببینه و نه حس کنه … سیگار قبلی رو انداخت زیر پاش و با غیض له کرد … صداشو شنیدم … اونقدر بلند بود که بشه شنید: – یه روز تو رو زیر پام له می کنم لعنتی … بغض گلومو فشرد … من مگه چی کارش کرده بودم که بخواد لهم کنه؟!!! عقب عقب رفتم و برگشتم سمت جمعیت … باید قبول می کردم … آرشاویر دیگه منو نمی خواست! دو هفته گذشته بود … دیگه از شهریار خبری نداشتم … بدون اینکه به مامان یا بابا چیزی بگم داشتم به خواستگاری شهریار فکر می کردم … وقتی به این نتیجه رسیدم که دیگه تو قلب آرشاویر جایی ندارم تصمیم گرفتم در مورد شهریار یه تصمیم جدی بگیرم … اون یه پسر همه چی تموم بود … شاید هیچ وقت نمی تونستم عاشقش بشم اما می تونستم دوستش داشته باشم و این خیلی از عشق بهتر بود … حداقل وابستگی نداشت … وابستگی آدمو نابود می کرد … من با زور تونستم خودمو راضی بکنم که آرشاویر تبدیل بشه به خواننده مورد علاقه ام … نه مرد مورد علاقه ام … و داشتم موفق می شدم … در پایان هفته دوم وقتی تونستم به یه نتیجه قطعی برسم قضیه رو با بابا در میون گذاشتم … بابا دستی روی موهام کشید و با لحنی نا مطمئن گفت: – مطمئنی بابا؟ بابا هم می دونست تو دل من چه خبره … سرمو زیر انداختم … با لبخند تلخم گفتم: – آره بابا … بابا پیشونیمو بوسید و گفت: – خوشبخت بشی عزیزم … بگو بیان … و این شد سرآغاز یه سرنوشت نو واسه من … سرنوشتی که حتی بهش فکر هم نمی کردم … روزگار چه بازی هایی که با ما نمی کرد …سرمو انداخته بودم زیر و داشتم با ناخنام بازی می کردم … شهریار روی مبل روبروی من نشسته بود و محو حرفای بابا شده بود فقط هر از گاهی لبخندی تحویل من می داد اونم یواشکی … مامان هم اخماش در هم بود … با اینکه قبول داشت شهریار پسر خیلی خوبیه ولی هنوز دلش پیش آرشاویر بود … نمی تونست کس دیگه ای رو جای داماد قبول کنه … حرفا که جدی شد بابا همه چیز رو به خودمون دو تا سپرد و بابای شهریار هم تایید کرد … از جا بلند شدم و رفتم سمت اتاقم … شهریار هم دنبالم اومد … من نشستم لب تخت اونم نشست روی تنها صندلی اتاقم … زل زد بهم …. سرمو انداختم پایین … با لبخند گفت: – باورم نمی شه … زمزمه کردم : – منم … – خوبی؟ – خوبم … خندید و گفت: – منم خوبم … لبخند زدم … گفت: – خب عزیزم اگه سوالی … حرفی داری بگو … – خب … حرف که زیاده … – بگو من همه شو می شنوم … – ببین شهریار … من از همسر آینده ام یه سری انتظاراتی دارم … – بنده سراپا گوشم … – در درجه اول ازش اعتماد می خوام … می دونست چی می گم …. با محبت زل زد توی چشمام و من ادامه دادم: – بعد از اون اینکه من عاشق کارمم …. نمی خوام یه روزی مجبورم کنی بذارمش کنار… – نه عزیز دلم … من خودم تو این راه همیشه کنارتم … محاله جلوتو بگیرم … – امیدوارم … و دیگه اینکه خونواده ام هم خیلی برام اهمیت دارن … خیلی هم دوسشون دارم … به خصوص به بابام خیلی وابسته ام … تو که به این موضوع حسادت نمی کنی؟ با تعجب گفت: – این چه حرفیه؟!! بابای تو مثل بابای خودمه … من انتظار دارم ازت به من و زندگیمون اهمیت بدی … اگه اینکارو بکنی دیگه چه اهمیتی داره که در کنارش به خوانواده ات هم برسی؟ من خودم هم همراهتم خانومی … ای خدا! این انگار خیلی خوب بود … زمزمه کردم: – خونواده ات جریان نامزدی منو … پرید وسط حرفم و گفت: – مگه اهمیتی هم داره؟ – معلومه که داره … بالاخره شاید مامانت … – خانومی … مامان من یه فرشته ایه که فقط به مرور زمان می تونی بشناسیش … وقتی فهمید می خوام ازدواج کنم از ته دلش خوشحال شد … وقتی هم فهمید کیس مورد نظرم تویی بیشتر شاد شد … اونا تو رو خیلی دوست دارن … می دونی چرا؟ چون از قماش ما نیستی … مامان قبول داره که دخترای هم جنس ما اکثرشون به درد زندگی نمی خورن … فقط تو فکر این هستن که به وضع ظاهرشون و مسافرتاشون برسن … تو از جنس مامانی … می دونستی که مامان منم از یه خونواده معمولی بوده؟ با لبخند گفتم: – جدی؟ – اره عزیزم … برای همین هم در حد مرگ با انتخاب من موافقه … – خب … خودت چی؟ – من؟!!! من چی؟ یعنی هنوز باور نکردی که من دوستت دارم … چشمامو بستم … آهم رو تو سینه خفه کردم … جمله اش هیچ حسی به من نداد … اما نباید بفهمه … اون چه گناهی کرده … من باید روی خودم کار کنم … شهریار لایق خوشبخت شدنه و من باید این خوشبختی رو بهش بدم … چشمامو باز کردم و با لبخند گفتم: – خوب تو چه انتظاری از من داری؟ – اینکه کنارم باشی و بتونی هر چند کم … ولی دوستم داشته باشی … برای خوشبختیمون تلاش کنی … نمی خوام تلاشام یک طرفه باشه … از ته دل گفتم: – قول می دم … شهریار همون مردی بود که می تونست منو خوشبخت کنه … من به کمک شهریار می تونستم گذشته ام رو فراموش کنم … آره می تونم … بقیه اتقافا انگار تو خواب افتاد … آزمایش … خرید حلقه … آینه شمعدون … ولی هنوز نذاشته بودیم کسی بفهمه حتی به طناز هم نگفته بودم … دوست نداشتم دوباره سر زبونا بیفتم … اون روز سر صحنه فیلمبرداری بودم و شهریار از بس زنگ می زد دیوونه ام کرده بود … از دست کاراش خنده ام هم می گرفت … قرار بود بریم دنبال خونه … شهریار چند تایی آپارتمان دیده بود ولی اصرار داشت حتما منم برم ببینم … آخر سر بهش گفتم بعد از فیلمبرداری باهاش می رم تا رضایت داد … داشتیم برای آخرین صحنه آماده می شدیم که اومد … نا خودآگاه بهش لبخند زدم … قبل از اینکه من بتونم برم طرفش یکی از بچه های تدارکات پرید سمتش و گفت: – ایول شهریار می خواستم الان بهت زنگ بزنم … چه حلالزاده ای پسر … شهریار دستی برای من تکون داد و گفت: – چیزی شده شاهین؟ – قرار داریم می ذاریم دو روز آخر هفته رو بریم ویلای یکی از بچه ها فشم … پایه ای؟ – مجردی؟ – نه بابا … یه اکیپیم … دختر و پسر … – کیا هستن … – یه سری از بچه های همین پروژه و پروژه قبلی که با خودت داشتیم … – باشه … ببینم چی می شه … – نه دیگه باید قول بدی … – ای بابا باید برم با چند نفر دیگه هماهنگ کنم … همینجوری که نمی تونم قول بدم … – خیلی خوب ولی روت حساب می کنم … – نوکرتم … وقتی از شاهین فاصله گرفت اومد سمت من … ___________________

تفریح کده ی آبشار






آدرس ایمیل خود را وارد کنید



Delivered by Feed Burner





دستمو فشار داد و با لذت خیره شد توی صورتم … دهن باز کردم و گفتم: – تو اومدی وسط خطبه عقد … هنوز بله رو نگفتم … صورتش انگار یه لحظه نورانی شد …. با همه التماسی که می تونست توی صداش بریزه گفت: – اگه التماست کنم … راضی می شی دوباره با هم باشیم؟ من … من بی تو نمی تونم توسکا … آب دهنمو قورت دادم … این منتهای آرزوم بود … انگار کسی رو دیگه نمی دیدم و هیچی هم برام مهم نبود … فقط سرمو به نشونه مثبت تکون دادم … یهو بهم نزدیک شد … چشمامو بستم … در گوشم زمزمه کرد: – پاشو بریم توسکای من … نمی خوام اینجا باشیم … می خوام باهات تنها باشم … منم همینو می خواستم …از جا بلند شدم … بابا درست پشت سر آرشاویر ایستاده بود … رفتم طرفش … دستشو به نشونه سکوت بالا آورد … اومد وایساد جلوی آرشاویر … آرشاویر سرشو انداخت زیر و اشکاشو پاک کرد … بابا با تحکم گفت: – اینقدر دخترمو عذاب دادی که دیگه می ترسم اونو به تو بسپارم … با ترس به بابا نگاه کردم … آرشاویر هم سرشو آورد بالا … تو نگاش التماس موج می زد … نالیدم: – بابا … بابا نگاهی تند بهم کرد و گفت: – ساکت باش توسکا … بعد ادامه داد: – من ذره ذره آب شدن ثمره زندگیمو به چشم دیدم … تو بد بلایی سرش آوردی جوون … آرشاویر دست بابا رو گرفت و گفت: – پدر جون باور کنین من … – هیسسسسس لازم نیست چیزی بگی … اینبار دیگه نمی خواستم آرشاویرو از دست بدم … اگه اون از غرورش گذشت منم باید یه کاری می کردم … با بغض گفتم: – ولی بابا … داد بابا بلند شد: – توسکاااااا! لال شدم … سابقه نداشت بابا سرم داد بزنه … یه چرخ زد دور آرشاویر و دوباره ایستاد جلوش و گفت: – با چه تضمینی باید دخترمو بدم دست تو؟ من ترجیح می دم دامادم شهریار باشه … آرشاویر یهو جلوی بابا زانو زد … دست بابا رو گرفت توی دستش و گفت: – پدر جون … من تضمین می دم … هر جور که شما بخواین … من جونمو مهریه اش می کنم … خواهش می کنم این کارو با من نکنین … پدر جون من بدون توسکا دووم نمی یارم … آرشاویر داشت التماس می کرد و من هق هق می کردم … یهو بابای آرشاویر اومد جلو و زیر بغل آرشاویرو گرفت … بلندش کرد و گفت: – صبر کن بابا … من صحبت می کنم … به دنبال این حرف رفت طرف بابا … شروع کردن پچ پچ کردن نمی فهمیدن چی می گن ولی می دیدم که بابا داره حرص می خوره و پدرجون هم سعی داره که حتما قانعش کنه … آرشاویر اومد کنارم و همینطور که با نگرانی خیره شده بود به بابا اینا گفت: – توسکا دیگه محاله ازت بگذرم … شده دخیل ببندم در خونه تون ولت نمی کنم … با بغض گفتم: – منم پشتتم آرشاویر … حتی اگه قراره با تو بدبخت بشم من این بدبختی رو دوست دارم … نگاه آرشاویر پر از علاقه و مهربونی شد … دستمو گرفت توی دستش و به نرمی بوسید … نمی دونم چقدر گذشت که بابا و پدرجون اومدن سمتمون … من و آرشاویر هر دو داشتیم سکته می کردیم و واقعا نمی دونستیم چی در انتظارمونه … پدر جون دست گذاشت روی شونه آرشاویر و گفت: – پسر من احساس تو رو درک می کنم اما درستش نبود این کاری که کردی … تو می تونستی قبلش با من در میون بذاری … خیلی زودتر از اینکه این مراسم برگزار بشه … – بابا من خودمم گیج بودم … فکر نمی کردم اینجوری بشه … یهو به خودم اومدم دیدم اگه نجنبم توسکام از دست رفته … پدرجون آهی کشید و گفت: – در هر صورت آقای مشرقی گفتن در صورتی رضایت می دن که توسکا جون یه سری شرطا رو قبول کنه … با تعجب به بابا نگاه کردم … بابا دستمو کشید کنار و آهسته گفت: – توسکا … می دونی داری چی کار می کنی؟ سرمو انداختم زیر و با صدای پس رفته گفتم: – بله بابا … – اون روز که بهت گفتم مطمئنی فکر اینجاشو می کردم …. می دونستم دلت هنوز گیر این پسره … می دونستم که اونم هنوز تو رو می خواد … اما فکر می کردم این تو هستی که دیگه هیچ وقت نمی تونی ببخشیش و برای همین میخوای ازداوج کنی … اصلا فکر نمی کردم منتظر این پسر باشی! چی می تونستم بگم ؟ ادامه داد: – با این کار شما آبرو برای هیچ کدوم از خونواده ها نموند … توسکا! می دونی با شهریار چه کردی؟! تازه یاد شهریار افتادم … وای خدای من … چشم چرخوندم … نبود … با ترس به بابا نگاه کردم … بابا سری به افسوس تکون داد و گفت: – همون موقع که رفتی سمت آرشاویر شهریار رفت … خونواده اش هم رفتن … – وای بابا! – بله دیگه … با یه بچه بازی حیثیت همه رو به بازی گرفتین … شما دو تا نمی شد زودتر بگین درد دلتون چیه؟! دختر من بابات بودم فکر می کردم اونقدر بهت نزدیک هستم که بهم بگی هنوزم چشم به راه آرشاویری … – بابا به خدا خجالت … انگشت گذاشت روی لبم و گفت: – هیچی نگو …. عذر بدتر از گناه می شه … من قبول می کنم اما به شرط … – چه شرطی؟ – قول می دی که همه جوره کنارش باشی؟ باور کن توسکا تحمل یه شکست دیگه رو تو زندگی تو ندارم … تو شرایط این پسرو می دونی … شرایط خودتو هم می دونی … می تونی کنار بیای؟ حتی شاید مجبورت کنه از شغلت بگذری … بیماری روانی بیماری نیست که کامل ریشه کن بشه با کوچک ترین ناملایمتی ممکنه برگرده … – می دونم بابا … اینبار قول می دم … – توسکا! من نمی خوام تو اذیت بشی … – بابا حقیقت اینه که من تازه فهمیدم اینقدر عاشق آرشاویرم که حتی اگه منو به بدترین شکل شکنجه هم کنه بازم لذت می برم … من فقط کنار اون آرامش دارم بابا … به خدا خوشبخت می شم … بابا آه کشید … زل زد توی چشمام و گفت: – چرا سرنوشت تو اینجوری شده دختر؟ سرمو انداختم زیر … این من بودم … توسکایی که می خواست خونواده اش همیشه در آسایش باشن .. حالا تنها دلیلی بودم که داشتم آسایش رو از خونواده ام می گرفتم … بابا دستمو کشید و گفت: – رضایت می دم ولی فقط به خاطر تو … وگرنه فکر نکنم دلم حالا حالاها با این پسر صاف بشه … دیگه هیچی حس نمی کردم … انگار که روی ابرها بودم … خدایا داشتم به بزرگترین آرزوم می رسیدم … فک و فامیل هم انگار داشتن فیلم سینمایی می دیدن … عقد که به هم خورد چرا نمی رفتن؟ قبل از اینکه بریم سمت پدرجون و آرشاویر رفتم سمت مامان … لحظه ای که آرشاویر اومد وسط صحنه از حال رفته بود و حالا خاله داشت شونه هاشو می مالید هنوز … جلوی مامان ایستادم … با چشمایی پر اشک و پر بغض نگام کرد … زانو زدم جلوش … دستشو گرفتم توی دستم … نرم بوسیدم و گفتم: – مامان … هنوزم آرشاویرو به عنوان داماد قبول داری؟ مامان میون گریه لبخندی زد و گفت: – از خدامه مامان … دست چروکیده اش رو چند بار محکم بوسیدم و گفتم: – مامان ازم راضی باش … ببخش اگه به خاطر من اینهمه بدنت لرزید … برای خوشبختیم دعا کن … مامان سرمو آورد بالا گونه امو چند بار محکم بوسید و گفت: – خوشبختی تو آرزوی من و باباته عزیزم … – مرسی مامان … بابت همه چیز … از جا بلند شدم و دست بابا رو گرفتم … آرشاویر بی طاقت یه قدم اومد سمتون … زل زد بهمون … با دیدن لبخند من پی به همه چیز برد و سرشو گرفت رو به آسمون … می دونستم که داره خدا رو شکر می کنه … بابا دستشو گرفت … دست منو به نرمی گذاشت توی دستش و گفت: – دارم چشمامو می سپرم دستت … دوست ندارم دو روز دیگه پژمرده اش رو تحویلم بدی … این یادت باشه! اشک از چشم آرشاویر بیرون چکید و با بغض گفت: – نوکرتم پدر جون … از چشمام عزیزتره به خدا … بعدم خم شد دست بابا رو ببوسه که بابا نذاشت … بلندش کرد و دستشو کشید روی سرش … بابای آرشاویر رفت سمت عاقد و چند لحظه ای باهاش صحبت کرد … اینبار وقتی نشستم سر سفره عقد داماد کسی بود که از اعماق وجودم می پرستیدمش … حاضر بودم توی هر شرایطی باهاش بمونم … و از عزیز ترین چیزا به خاطرش دست بکشم … همون بار اولی که خطبه خونده شد بله رو گفتم … آرشاویر با دستای لرزونش حلقه ای رو که براش پس فرستاده بودم رو دوباره توی انگشتم کرد و همین جور که خیره شده بود توی چشمام و اشک می ریخت گفت: – باورم نمی شه توسکا … باورم نمی شه … – منم … همه مهمونا داشتن می رفتن … کاش شهریار نرفته بود … تنها چیزی که داشت خط می انداخت روی خوشبختیم عذاب وجدانی بود که در مورد شهریار داشتم … کاش بود و می تونستم باهاش حرف بزنم … با فشاری که آرشاویر به دستم داد از فکر اومدم بیرون … یه روزی بالاخره می رفتم باهاش حرف می زدم … به چشمای مهربون آرشاویر لبخندی زدم و گفتم: – قول می دی دیگه تنهام نذاری؟ آرشاویر وسط اشکاش خندید و گفت: – مثل اینکه تو منو تنها گذاشتی … – اااا توام از خدا خواسته ! اینبار خنده اش با صدا شد و گفت: – پاشو عزیزم … پاشو بریم … می خوام یه دل سیر همسر خوشگلمو نگاه کنم … می خوام به اندازه این یه سال باهات حرف بزنم … اینجا نمی شه … – کجا بریم؟ – بریم خونه مون … خونه ای که من برای تو با عشق چیدم و هیچ وقت نتونستی بیای ببینیش … با بغض گفتم: – آرشاویر … – ای الهی این آرشاویر روزی هزار بار برات بمیره … اینجوری می گی آرشاویر قلبم از کار می ایسته … – تو خیلی خوبی … دستمو کشید و گفت: – نه به خوبی تو … مهربونم! بلند شدم و همراهش راه افتادم سمت ماشین … کسی مخالف رفتنمون نبود … توی نگاه همه اینبار فقط شادی دیده می شد … چدر عجیب! منی که عروسیم به هم خورده بود … منی که باعث بی آبرویی شده بودم … الان باید از طرف همه طرد می شدم … ولی همه داشتن با محبت نگام می کردن … انگار همه از این پیوند خوشحال تر هم شده بودن … خیالم از جانب همه راحت شد و برگشتم سمت آرشاویر با اخم و شوخی گفتم: – بار دومته با این ماشین فکسنی ات اینجوری می پری وسط صحنه منو سکته می دی ها … بار اول هیچی بهت نگفتم … اینبار باید حسابی گوشمالیت بدم … چند لحظه با عطش خیره خیره نگام کرد و سپس دستی توی موهاش کشید و گفت: – توسکا توسکا توسکا سوار شو تا آبروی جفتمون جلوی بابا اینا نرفته … دیگه اختیارم داره از دستم خارج می شه دختر … با ناز خندیدم و سوار شدم … نگاه مهربون بابا و مامان بدرقه راهمون شد …

از باغ که خارج شدیم کشید داخل یه فرعی ایستاد و تا اومدم بپرسم چرا ایستاده یهو منو کشید توی بغلش … چنان پر عطش موهامو و گردنمو بو می کشید که داشت گریه ام می گرفت … توی همون حالت می گفت: – دیوونه تم توسکاااااا … چه جوری بگم تا بفهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وسط بغضم خنده ام گرفت و گفتم: – حالا چرا داد می زنی؟ – آخه دختر این کارا چیه می کنی؟ منو تهدید می کنی؟ نمی گی من همینجوری دیوونه تو هستم …. دیگه با اینکارا روانی می شم … – خب باید می دونستی که یه گوشمالی طلبته عزیزم … – آخه دختر خوب تو خودت بهم گفتی از اون کارم خوشت اومده و همون لحظه عاشقم شدی … گفتم شاید دوباره فرجی بشه … میون خنده بهش اخم کرد که خنده اش گرفت و گفت: – شوخی کردم … هر دو بار دست خودم نبود … اونبار به خاطر اینکه من آدم سالمی نبودم و اینبار به خاطر اینکه حس می کردم یه لحظه دیرتر برسم از دستت می دم … عین یه گربه که خودشو برای صاحبش لوس می کنه سرمو کشیدم توی سینه اش و گفتم: – آخرش که این عقد باطل بود …. آب دهنشو قورت داد و گفت: – درسته … ولی شما که خبر نداشتین … – خب بالاخره می فهمیدیم … صورتمو گرفت بین دستاش … اینقدر محکم که حس کردم صورتم الان له می شه و با غیض گفت: – اگه تا می یومدین بفهمین شهریار لبای تو رو می بوسید من چه خاکی تو سرم می ریختم؟ نمی دونم چرا ازش خجالت کشیدم و سرمو انداختم زیر … خنده اش گرفت و ماشینو روشن کرد و راه افتاد … تا وقتی برسیم به خونه اش هیچ کدوم حرف نزدیم … انگار هنوز هم توی بهت بودیم … جلوی در خونه اش که توی یه آپارتمان شش طبقه بود توقف کرد و کمک کرد پیاده بشم … داشتم لباسمو صاف می کردم که دست انداخت زیر کمرم و منو مثل پر کاه از روی زمین کند … بدون اعتراض خندیدم و دستمو انداختم دور گردنش … در اپارتمانو به سختی باز کرد و رفتیم تو …رفت سمت راه پله … با تعجب گفتم: – مگه اینجا آسانسور نداره؟ آپارتمان به این شیکی! با لبخند گفت: – چرا عزیزم داره …. ولی من می خوام تا طبقه چهارم تو رو توی بغلم نگه دارم … تا برسیم می گی بذارمت روی زمین … می خوام دیرتر برسیم … خندیدم و گفت: – خسته می شی دیوووونه … از پله ها رفت بالا و گفت: – نمی شم … همه پله ها رو رفت بالا … با نگرانی نگاش کردم و گفتم: – هلاک شدی … – خوبم خانومی … آخه تو که واسه من وزنی نداری … فقط بی زحمت این کلیدو بگیر و در خونه رو باز کن … کلیدو ازش گرفتم و در چوبی آپارتمان رو باز کردم …. خونه با شیک ترین و جدید ترین وسایل چیده شده بود … داشتم با لذت اطرافو نگاه می کردم و اصلا یادم رفت ازش بخوام منو بذاره روی زمین … تا رسیدیم به کاناپه گفتم: – آقا بی زحمت همین جا پیاده می شم … خنده اش گرفت و منو نشوند روی کاناپه … خودش جلوی پام زانو زد … دستمو گرفت توی دستش و خیره شد به چشمام … دستی جلوی صورتش تکون دادم و گفتم: – هی به کجا زل زدی؟ – به یه تیکه از وجودم … به کسی که از نبودش تو این مدت زندگیم شده بود جهنم … – آرشاویر … – جون دلم … با بغض گفتم: – چرا رفتی؟ دستمو بوسید و گفت: – تو چرا تنهام گذاشتی؟ – من …خوب من عصبی بودم …. اون لحظه فشار زیادی روم بود ولی اگه شاید … اگه دو روز بعد می یومدی باهم جرف می زدیم همه چی درست می شد … تو غیب شدی … خیلی راحت ول کردی رفتی ایتالیا … آه کشید و گفت: – عزیزم … من اگه هم بر می گشتم بازم این جدایی اتفاق می افتاد … چون خونه از پایبست ویران بود … فقط نگاش کردم تا ادامه بده و اونم زیاد منتظرم نذاشت و گفت: – عشقم … من بعد از جریان گراتزیا دچار یه بیماری روانی شدم … بیماری که معلوم نبود درمان بشه یا نه … بهم گفته بودن دیگه نمی تونم ازدواج بکنم چون ممکنه به همسرم آسیب برسونم … من می دونستم همه این چیزا رو ولی عاشق تو شدم … من از بودن با تو وحشت داشتم توسکا چون حرف دکترا دائم توی گوشم بود … من نمی خواستم به تو آسیب بزنم … توی اون مدتی که باهات بودم مدام از این بیماری لعنتی رنج می بردم اما اگه می رفتم دکتر و تو می فهمیدی خیلی بد می شد فکر می کردم حتما از دستت می دم چون محال بود تو با یه پسر روانی ازدواج کنی … روز به روز بدتر می شدم و روز به روز ترس از دست دادن تو بیشتر همه وجودمو می لرزوند … اما یه چیزی بیشتر از حتی بیماری داشت آزارم می دادم … و اون دیدن عذاب کشیدن تو بود … من تو رو از خودم هم بیشتر دوست داشتم اما داشتم عذابت می دادم … وقتی می دیدم اونجوری از دستم حرص می خوری دوست داشتم با همه وجودم سرمو بکوبم توی دیوار …. این بود که منو داشت سرد می کرد … نه نسبت به تو … نه نسبت به رابطه مون … سرد نشدم … نسبت به خودم … نسبت به این دنیا … سرد شدم تو رو می خواستم اما دیگه نمی خواستم بهت نزدیک بشم که آزارت ندم … اون شب آخر … وقتی دیدم تو چه جوری شدی از خودم متنفر شدم با همه وجودم از خودم متنفر شدم که نمی تونم جلوی خودمو بگیرم … من آدمی بودم که تا قبل از این بیماری از پسرایی که وسط خیابون دعوا می کردن حالم به هم می خورد حالا خودم شده بودم یکی از اونا … وقتی گفتی تمومش کنیم دنیا روی سرم خراب شد توسکا … فکر نکن این فقط یه جمله است … یا فقط یه حسه! نه … من با همه وجودم سنگینی دنیایی رو که روی سرم خراب شد رو حس کردم … اون روز تا شبش ویلن زدم و اشک ریختم .. اینقدر که دستم زخم شد و چشمام تار می دید … اما بعدش دیدم چه فایده داره؟ باید یه تکون به خودم بدم … باید خودمو پیدا می کردم … اولین کاری که کردم رفتم دنبال کارای ویزا و بلیطم و خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو بکنی رفتم ایتالیا … تنها چیزی که از ایران با خودم بردم یه عکس از تو بود که توی اون دوران تنها همدم من بود … چه شبا که با زل زدن به اون عکس خوابم برد … و با زل زدن توی چشمات بیدار شدم … دنیایی داشتم برای خودم … توی اون مدت یکی از دوستامو گذاشته بودم که دورادور هواتو داشته باشه … من ایران نبودم اما بازم ذهن بیمارم هزار تا فکر برای خودش می کرد و نگران تو بود … شاید یادت باشه که یه شب نزدیک بود تصادف کنی و یه مرد نجاتت داد … اون همون دوستم بود که با کاری که کرد منو یه عمر مدیون خودش کرد … البته تا وقتی خودم صداتو نشنیدم خیالم راحت نشد که خوبی … اما کم کم همه چی عوض شد … توی بیمارستان بستری بودم و هر چی بیشتر حالم خوب می شد بیشتر به این فکر می کردم که چرا ترکم کردی؟ توسکا تو می دونی من بعضی وقتا با چه زوری جلوی خودمو می گرفتم که کتکت نزنم؟ که زندونیت نکنم توی خونه مون؟ که ازت نخوام شغلتو ول کنی؟ می دونی بعضی وقتا با چاقو به جون بدن خودم می افتادم تا خشممو کنترل کنم … به اینجا که رسید پلیورشو از تنش کشید بیرون … با دست به پهلو هاش اشاره کرد من نا خودآگاه آه کشیدم … جای چند تا خط که گوشت اضافه آورده بود روی تنش بود … ادامه داد: – عزیزم … همه اش فکر می کردم تو فقط بدی های منو دیدی … تو شریک خوشی هام بودی نه غم هام … هیچ وقت نخواستی بدونی دلیل بی قراری های من چیه! هیچ وقت توی زندگی من سرک نکشیدی …. حس می کردم اصلا دوستم نداشتی و برات مهم نبودم … این افکار چیزی از عشقم نسبت بهت کم نمی کرد … اما منو به عشق تو مشکوک می کرد اگه تا قبل از اون فکر می کردم درمان می شم و بر می گردم باهات ازدواج می کنم دیگه نمی تونستم اینجوری فکر کنم … با خودم می گفتم عشق پوشالی تو به دردم نمی خوره از کجا معلوم که بیماری من دوباره برنگرده … اگه بازم ترکم کنی چی؟ اون روزی که برگشتم واسه اون برنامه زنده … من داشتم از توی اتاق تدوین می دیدمت … توی دلم هزار بار قربون صدقه ات رفتم … دوست داشتم بیام کاوه رو بزنم له کنم که تو رو با سوالاش اذیت نکنه … من دوستت داشتم … اما دیگه حاضر نبودم جلوی تو حتی به اندازه سر سوزنی خودمو کوچیک کنم … می دونی درد من چی بود؟ که همی می خواستمت هم نباید می خواستمت … باید در دلمو می ذاشتم … باید جلوت عادی رفتار می کردم … خیلی سخت بود … اما من دیگه بیمار نبودم … کنترل رفتارم برام راحت تر بود … دوباره برگشتم ایتالیا و بقیه درمان رو گذروندم اما اینبار از بار قبل هم سخت تر بود … دوباره با دیدن تو دلم هوایی شده بود … آروم کردن این دل افسار گسیخته پدرمو در آورد … دوباره برگشتم … و اینبار یه پیشنهاد داشتم … پیشنهاد بازی توی یه فیلم … که همبازیم تو بودی …. قبل از اینکه ذهنم بخواد به کار بیفته احساسم زیر قرارداد رو امضا کرد … دوست داشتم کنارت باشم … حتی اگه مال من نباشی … اما نمی دونستم که تو قراره دیوونه تر از قبلم بکنی … اونم با وجود شهریار کنارت … بیماریم درمان شده بود ولی هنوزم طاقت دیدن شهریار رو کنار تو نداشتم …. بعضی وقتا دوست داشتم لهش کنم اینقدر بزنمش تا بمیره … و این واقعا برام عجیب بود … این دیگه از روی بیماری نبود … از تعصب زیادی بود که روی تو داشتم … از عشق بود نه بیماری … ولی خوب برعکس دفعات قبل اینبار می تونستم خودم رو کنترل کنم … وقتی با هم تمرین می کردیم … وقتایی که مجبور بودم جلوی تو خودمو جدی نشون بدم … وقتایی که سعی داشتم بکوبمت … همه اش برام عذاب بود … اما منی که حس می کردم غرورم بازیچه دست تو شده … عشقم وسیله بازیت بوده مجبور بودم اونجوری رفتار کنم که دل زخمی خودمو آروم کنم … توی تولد آرشین … من ازش نخواستم دعوتت کنه ولی نهایت آرزوم این بود که توام باشی … اما بعدش که اومدی گفتم کاش نیومده بودی … تو با اون لباس آبیت … درست شبیه فرشته ها ولی کنار شهریار! آخ خدا که تو چقدر منو عذاب دادی دختر … باهاش رقصیدی گرم گرفتی و نفهمیدی هر لحظه من چشمام روی توئه … منم می تونستم برم با دخترای دیگه ولی اینقدر که حواسم پیش تو بود اصلا اون لحظه به فکرمم نرسید که همچین کاری بکنم … بدترین کاری که کردی این بود که جایگاه عشقمون رو توی رستوران من بهش نشون دادی و با اون رفتی اونجا … خیلی برات احترام قائل بودم که نزدم توی صورتت … اون مکان برای من مقدس بود … هیچ کس رو به اونجا راه نمی دادم اونوقت تو … بگذریم! تو برای حرص دادن من اشتباه زیاد کردی خانوم کوچولو … وقتی دیدی برای آرشین غیرتی نشدم و خیلی راحت رقصیدنش رو با اون پسر نگاه کردم اینقدر قیافه ات با مزه شد که بعد از مدت ها از ته دل خندیدم … دوست داشتم بفهمی من دیگه اون آرشاویر نیستم … شاید خودخواهی باشه اما دوست داشتم بهم بگی از کاری که کردی پشیمونی تا بگم که دیگه نمی خوامت … حالا حتی اگه شده به دروغ ولی باید اینو می گفتم تا آروم بشم. آخر سر که می خواستم برسونمت از حرصم حرفایی بهت زدم که حرف دلم نبود فقط میخواستم یه ذره حرصایی که خورده بودم رو جبران کنم … اما تو گفتی چی؟ شهریار می یاد دنبالم! اون لحظه تنها چیزی که اومد تو ذهنم این بود که نذارم بری … حالا به هر طریقی … آرشین که گفت لباست بالاست یه فکر تو ذهنم جرقه زد سریع رفتم بالا لباست رو بردم گذاشتم توی اتاق خودم و دستگیره در رو باز کردم … فقط دعا می کردم در اتاق رو ببندی … من دستگیره در اتاقم رو از عمد شل کرده بودم که هر وقت می خوام کسی مزاحمم نشه بازش کنم … آخه بابا یه کلید از اتاق من برای خودش زده بود و نمی شد قفلش کنم …. زود بازش میکرد … منم زرنگی کرده بودم یعنی … لولا رو هم جوش داده بودم که دیگه به هیچ عنوان باز نشه … می دونستم بدجنسیه ولی راه دیگه ای نداشتم …. وای که نمی دونی با دیدن قیافه شهریار به چه زوری جلوی خودمو گرفتم که غش غش نخندم … بعد از رفتنش خیالم راحت شد که امشب تا صبح توی هوای تو تنفس می کنم … چه شبی می شد برای من! آهنگی که اون شب خوندم واقعا حال دلم بود … وقتایی که ایتالیا بودم بارها این آهنگو با یاد تو گوش میکردم … همه آهنگایی هم که بعد از اون خوندم وصف حال و روز خودم بود … اینقدر عاشق بودم که تو عقل اصلا نمی گنجید … بگذریم … اون شب خواب به چشمم نیومد … نصف شب تا شماره تو دیدم سکته زدم! محال بود تو به من زنگ بزنی … فکر کردم بلایی سرت اومده وقتی گفتی دستشویی داری مونده بودم چی کار کنم … اگه درو باز می کردم داد و بیداد راه می انداختی … برای همین هم ترجیح دادم با نردبون بیارمت پایین … خیلی می ترسیدم که بلایی سرت بیاد ولی چاره ای نبود … می دونی اون شب که با لباس ابی دیدمت چه حسی داشتم؟ دوست داشتم با همه وجودم بغلت کنم و ببوسمت و اصلا فکر نمی کردم این اتفاق امکانش باشه … اما انگار خدا با من بود که تو افتادی صاف توی بغلم و بعد از اون اینقدر بی اختیار شدم که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و با همه احساسم با همه وجودم تو رو بوسیدم … وقتی ازت جدا شدم تازه فهمیدم چی کار کردم … من نمی خواستم دیگه بازیچه تو بشم … واقعا نمی خواستم … و ناخودآگاه اون حرفا رو بهت زدم و ازت فاصله گرفتم … اما یه فکر مثل موریانه داشت مغزمو می خورد … اینکه هنوزم دیوونه وار می خوامت … هنوزم می خوام همسرم باشی که بغلت کنم ببوسمت …. نمیدونستم دوباره چه جوری احساسمو کنترل کنم … آخه دیگه نمی تونستم بهت اعتماد کنم با اینکه از چشمات می خوندم توام دوستم داری … از ترس اینکه از روی نردبون دوباره بیفتی درو باز کردم … می دونستم نصف شبی نمی ری خونه تون … نگران بابات بودی … برام مهم نبود دیگه راجع بهم چی فکر می کنی … بعد از اون تصمیم گرفتم صیغه رو فسخ کنم … حتی دنبال کاراش هم رفتم اما نتونستم … دلم راضی نشد برای همین هم بیخیالش شدم … تو اگه اینجوری مال خودم می موندی خیالم راحت تر بود … یه جورایی دلمم باهام بازی می کرد با دست پس می زد با پا پیش می کشید … اما دل بود دیگه کاریش نمی شد کرد … اون شب که پارسا ازت خواستگاری کرد رو یادته خانومم؟ سرمو تکون دادم و اون ادامه داد: – اون شب بعد از مدت ها اشکم در اومد … چون از فکر اینکه زن کس دیگه ای بشی هم خل می شدم ولی خودمم نمی تونستم راضی کنم که بیام جلو … نمی دونی چه زجری می کشیدم … نتونستم بمونم و از اونجا رفتم ولی مردم و زنده شدم تا بفهمم تو چه جوابی می دی بهش … آرشین هم فهمیده بود من دارم خل می شم اومد راجع به تو باهام حرف زد و من هم عقایدم رو براش گفتم … به استثنای اینکه هنوز هم دیوونه وار دوستت دارم … اونم خیلی از دستم حرص می خورد اما خب حق داشت … چون از هیچی خبر نداشت …بعدش به این فکر کردم که خیالتو از لحاظ صیغه راحت کنم می خواستم ببینم می ری با کس دیگه یا نه … یه جورایی می خواستم مطمئن بشم که دلیل وفادار موندنت اون صیغه نیست … شب که زنگ زدم از بابات بپرسم صیغه رو بهت گفته یا نه بابات فقط تونست بگه حال تو بهم خورده … توسکای من … حال من تو اون لحظه ها نگفتنیه … این که چه جوری خودمو رسوندم به تو …. چه جوری از تو بغل بابات کشیدمت بیرون … چه جوری بردمت بیمارستان … توسکا داشتم مرگو پیش چشم می دیدم … از فکر اینکه تو به خاطر من اونجوری شده باشی داشتم دیوونه می شدم … یعنی تو اینقدر دوستم داشتی؟ افکارم ضد و نقیض شده بود … وقتی دکتر گفت ممکنه … ممکنه دیگه به هوش نیای … نتونست ادامه بده آه کشید و سرشو محکم گرفت بین دستاش … رفتم از روی کاناپه پایین … کنارش نشستم و بی اراده سرشو کشیدم توی بغلم … چه کشیده بود این پسر؟ خدایا منو ببخش … من ناخواسته اینقدر باعث عذابش شده بود … لحطاتی که می تونستیم دو تایی با هم باشیم و پر از عشقش کنیم رو اینجوری هدر داده بودیم … عطر تنمو بو کشید و گفت: – همه اون سه روز رو تو بیمارستان بودم … نه می تونستم لب به چیزی بزنم و نه بخوابم … وقتی به هوش اومدی فقط تونستم یواشکی ببینمت … مطمئن که شدم خوبی رفتم خونه … بعضی وقتا می زد به سرم خودمو بکشم راحت بشم از این زندگی لعنتی … اما از خدا می ترسیدم. بعد از اون تو رفتارت با من از قبل هم سردتر شد و من یه استرس بدتر داشتم … اینکه نکنه به پارسا جواب مثبت بدی … اما از قیافه پکر پارسا وقتی داشتی باهاش حرف می زدی فهمیدم جواب منفی دادی … خواستم بیام یه تکیه ای چیزی بهت بندازم تا تلافی اذیتات بشه اما تو راهتو کج کرد و منو ناکام گذاشتی … اونروز داشتم با دمم گردو می شسکتم … خیلی خوشحال بودم که با اینکه دیگه صیغه ای نیست بازم راضی به ازدواج با کسی نشدی … اما خوب خوشحالیم زیاد هم دوامی نداشت … چون بعدش تو رو با احسان دیدم و با خودم فکر کردم لابد به خاطر احسان پارسا رو رد کردی … چی بگم به تو؟ هر بار که می یومدم یه قدم بهت نزدیک بشم خودت یه جوری دورم می کردی و دوباره شک می انداختی توی وجود من … اینم یه عذاب دیگه بود تا زمانی که خبر ازدواج طناز و احسان بهم رسید … من موندم چه جوری زیر بار این همه فشار زنده موندم و هیچیم نشد … واقعا که پوست کلفتم … می دونی حرفایی که شب عروسی طناز آرتان بهت زد رو خودم گفته بودم بهت بگه؟! با حیرت گفتم: – چی؟!!!! یعنی همه اش دروغ بود … انگشتشو نرم کشید روی لبم و گفت: – نه عزیزم … دروغ نبود … ولی قرار هم نبود که تو بدونی! من ازش خواستم بهت بگه … می خواستم بیای طرفم می خواستم اگه دوستم داری یه کاری بکنی … اما هیچ کاری نکردی … هیچ کاری … اگه می یومدی سمت من بهم ثابت می شد که واقعا دوستم داری … اما … آهی کشید و گفت: – چی کار کردی تو؟ خیلی راحت خبر نامزدیتو دادی بهم … رد شدی و ندیدی من شکستم … من نابود شدم … اما به خودم دلداری دادم … گفتم محاله! گفتم تو اینکارو نمی کنی … من عشقو تو نگاهت دیده بودم … لحظه به لحظه با شهریار می دیدمت از درون خورد می شدم و صدام در نمی یومد … کاری نمی تونستم بکنم … تو اگه منو می خواستی به حرفای آرتان گوش می کردی … حتی اون شبی که با هم قدم زدیم فکر کردم حتما حرف دلتو می زنی … اما نگفتی … خودم هم نشد که بگم … نتونستم … وای خدایا! چی تو ذهن این پسر بود و تو ذهن من چی بود! چقدر سو تفاهم! ادامه داد: – قضیه افتادنت تو آبو و اینکه آوردمت بیرون هم گفتن نداره … بعدم که شهریار بی شرف جلوی چشمای من زنمو بغل کرد! وای که هنوزم دوست دارم بکشمش … خنده ام گرفت و گفتم: – نیازی نیست عزیزم … همین کاری که ما کردیم خودش برای اون خیلی عذاب داره … من واقعا عذاب وجدان دارم … دوباره انگشت کشید روی لبم و گفت: – فعلا فقط در مورد خودمون حرف می زنیم عزیزم … – خب بقیه اش … – با همه این اوصاف چون هنوز اون صیغه بود خیالم راحت بود که مال خودمی … تا اینکه کارت دعوت عروسیت رو دادن دستم … یعنی حتی تصور هم نمی کردم دیدن اسمت کنار اسم یه نفر دیگه روی کارت عروسی اینقدر برام سنگین باشه! دیووونه شدم به معنی واقعی کلمه … ویلن و سنتور و دف و گیتار و خلاصه هر چی که توی اتاقم بود رو خورد خورد کردم … وقتی تو رو نداشتم اونا رو می خواستم چی کار؟ دیگه ترس از دست دادن تو افتاده بود توی جونم … همه اش می ترسیدم نکنه یه تبصره ای چیزی باشه در مورد این صیغه و تو خودت بری باطلش کنی … کارم شده بود قدم زدن و هر از گاهی مشت توی دیوار کوبیدن و طبق معمول همیشه سیگار دود کردن … باید یه خاکی تو سرم می ریختم … ظهر وقتی آرشین و بابا خواستن برای مراسمت بیان آرشین اومد دم اتاقم گفت: – یه کاری بکن داداشی … داری نابود می شی … اونم از تو بدتر با زندگیش لج کرده … می دونم که دوسش داری … توام می دونی که اون دوستت داره … خیلی هم دوستت داره … نذار یه عمر حسرت سایه بندازه روی زندگیت … اینو گفت و رفت … بعد از رفتن اونا مامان هم بهم گفت باید برای چیزی که می خوام بجنگم … و چیزی گفت که همه وجودم لرزید … بهم گفت که تو از اول هم از قضیه بیماریم خبر داشتی … بابا براش گفته بود که تو حتی سراغ پزشک رفتی … این یعنی تو با علم به بیماری من بهم جواب مثبت دادی … مامان که اینو گفت زدم زیر گریه و گفتم: – مامان … من بی توسکا می میرم … مامان نگاهم کرد و گفت: – نمیر … برو به دستش بیار … حداقل یه کاری بکن که شرمنده خودت نشی … این حرف منو تبدیل کرد به یه انبار باروت و اتفاقایی افتاد که خودت می دونی … اشکام ریختن روی صورتم و گفتم: – آرشاویر منو ببخش … منو ببخش تو رو خدا … من خیلی بهت ظلم کردم … تو تاوان عشقو پس دادی اما من چی کار کردم؟ منو چسبوند به خودش و گفت: – توام عذاب کشیدی قشنگم … توام تاوانشو پس دادی … اگه پس نداده بودی من و تو الان اینجا توی بغل هم نبودیم … بی اختیار خندیدم و سرمو به نشونه مثبت تکون دادم … ولی تو ذهنم دنبال راهی برای جبران بودم … آرشاویر بلند شد موسیقی لایتی گذاشت و با یه حرکت منو کشید توی بغلش … – پاشو … پاشو عروس خانوم باید با این داماد بدبخت برقصی … – بدبخت؟! – با این ریخت و قیافه شبیه گداهای سر چهار راه شدم … خندیدم و خودمو بیشتر چسبوندم بهش … همه جوره دوسش داشتم حتی با این موهای ژولیده و صورت پر از ریش … بالاتنه برهنه ام کشیده می شد به بدن لختش … کم کم داشتم داغ می شدم حسی که خیلی وقت بود تجربه اش نکرده بودم … اونم عین من بود … نگاهاش پر از عطش و خواستن شد … نوک دماغمو نرم کشیدم روی سینه اش … سرشو گرفت سمت بالا و بازوهامو محکم فشار داد … دستش روی بازوم داشت حالمو خراب تر می کرد … دیگه هیچ مانعی وجود نداشت … هیچ مانعی … پس خودمو کشیدم بالا و با همه احساسمو لبامو گذاشتم روی لباش … یه لحظه سر جاش متوقف شد … ولی بعد با یه حرکت دست انداخت زیر پاهام و همینطور که باهام همراهی می کرد منو کشید بالا … پاهام حلقه شد دور کمرش … و اون با دستش چنان پامو فشار می داد که داشت دردم می گرفت ولی حتی دردشو هم دوست داشتم … صورتشو کمی برد عقب … با چشمای سرخش نگام کرد و گفت: – تو که به من اعتماد داری … با اخم گفتم: – معلومه که دارم … – پس همین جا قول می دم که برات بزرگ ترین عروسی رو بگیرم ولی ازم نخواه تا شب عروسی خودمو نگه دارم … چون دیگه نمی تونم … خنده ام گرفت و همین خنده اونو شیر کرد … منو محکم تر گرفت تو بغلش و راه افتاد سمت اتاق خواب … ______________________

– شهریار … تو … تو … خندید و گفت: – بابا جان لازم نیست هیچی بگی … چرا اینقدر به خودت فشار می یاری؟ – آخه … – شوهر غیرتیت کجاست؟ نیاد بزنه منو بکشه … – ا! شهریار … با خنده گفت: – والا! سرمو انداختم زیر … یهو جدی شد و گفت: – خوشبختی بانو؟ فقط سر تکون دادم … گفت: – خبر عروسیتو از بچه ها شنیدم … می گن آرشاویر سنگ تموم گذاشته … واقعا هم لیاقتشو داشتی … – شهریار من خیلی دنبالت گشتم … می خواستم حتما باهات صحبت کنم … باید برات … – بانو من بعد از اون جریان رفتم سفر … تازه تونستم با خودم کنار بیام و برگشتم … توام خواهشا هیچ عذاب وجدانی نداشته باش … چون مقصر تو نبودی … من خودم گفتم این مهلت رو به آرشاویر می دم راستشو بخوای اینجوری بهتر هم شد … چون من بدجور عذاب می کشیدم از دیدن حال تو … – تو … تو خیلی خوبی شهریار من واقعا لیاقت تو رو نداشتم … بازم خندید و گفت: – اینو که مطمئنم … لیاقت تو همون پسر دیوونه است! همچین با ماشینش اومد وسط سفره عقد که سکته زدم! خندیدم و گفتم: – بعدم در رفتی … – آره دیگه … شاید اینجوری بهتر بود … می خواست همه چیز رو با شوخی رد کنه و اصلا به من اجازه حرف زدن هم نمی داد … منم عین خودش شدم … گفتم: – حالا باید برات یه زن خوب پیدا کنم … – وای وای قربون دستت … نیازی نیست … من خودم بلدم … – ا؟ – بله … – می بینیمو تعریف می کنیم … منو باش که می خواستم بگم آرشین دختر خوبیه … موذیانه نگام کرد و گفت: – بر منکرش لعنت ! تیز نگاش کردم و گفتم: – شهریار ! غش غش خندید و شونه بالا انداخت … اگه یه روزی می تونست آرشین رو انتخاب کنه مطمئنم که خوشبخت می شد … هر دو لایق هم بودن … البته اگه آرشین هم می تونست خواستگار قبلی زن داداشش رو قبول کنه … شهریار گفت: – در مورد اون قضیه تصمیمت جدیه؟! – آره … می خوام حتما اون مصاحبه رو واسه عیدی بدم به آرشاویر … – اوه چه هدیه ای! – خب اونم می خواد جدیدترین آلبومشو بده به من … – باریکلا … زوج رمانتیک … ولی تو داری اشتباه می کنی … – نه … سعی نکن منصرفم کنی … – باشه … صلاح مملکت خویش خسروان دانند … – دقیقا! خب من برم دیگه … آرشاویر بیاد خونه ببینه نیستم نگران می شه … – باشه بانو برو … سلام منو هم بهش برسون … – توام به خونواده ات سلام منو برسون و از قولم عذرخواهی کن … – اونا روشن فکر تر از این حرفان … تو رو هم بهتر از من درک می کنن … – از پسر گلشون مشخصه … – لطف داری! – حقیقته گل پسر … بعد از اون خداحافظی کردم و سوار مزدا تیری مشکی رنگم شدم … هدیه عروسیمون بود … آرشاویر برام خریده بود … با اشتیاق رفتم سمت خونه … حالا دیگه می دونستم هدف زندگیم چیه! *** – خانومی بدو … الان سال تحویل می شه … از اتاق دویدم بیرون … شیرجه زدم توی بغلش و گفتم: – من اومدم … محکم بوسیدم و در گوشم گفت: – خوش اومدی … نگاهی به مجله توی دستم انداخت و گفت: – اون چیه؟ – حالا بذار سال تحویل بشه … خودت می فهمی … هنوز حرفم کامل نشده بود که بمب به صدا در اومد و سال نو شد … منو انداخت روی کاناپه خودش هم افتاد روم و سر و صورتم رو غرق بوسه کرد … هر چی هم می خواستم پسش بزنم نمی شد … وقتی خل می شد دیگه از پسش بر نمی اومدم … بالاخره دل کند و نشست کنار… با خنده گفتم: – حالا اگه گذاشتی عیدیتو بدم … با ذوق گفت: – آخ جون … عیدی! مجله رو برداشتم … چشمامو بستم و گرفتم به طرفش … گرفت و با تعجب گفت: – مجله؟ عیدی منه؟ چی هست حالا؟ – بخون روشو … از عکس العملش می ترسیدم … یهو دادش بلند شد: – چی؟!!!! چشمامو باز کردم و در مقابل چشمای از حدقه در اومدش شونه بالا انداختم … با بهت گفت: – چرا؟! سرمو توی سینه اش قایم کردم و گفتم: – چون عاشقتم … چون عاشق زندگیمم … می خوام همیشه تو خونه باشم و برای همسرم غذا بپزم … بچه هامون رو تربیت کنم … می خوام یه زن ایده آل باشم … با ناراحتی گفت: – ولی توسکا … تو … تو … عاشق کارت بودی … – نه بیشتر از تو عشقم! چند لحظه نگام کرد سپس با همه احساسش لبامو بوسید و بغلم کرد و در گوشم گفت: – تا آخر عمر منو مدیون خودت کردی … خیلی دلم میخواست اینکارو بکنی … اما نخواستم ناراحتت کنم … هیچ وقت فداکاریتو فراموش نمی کنم … هزار بار بیشتر از قبل دوستت دارم عزیزم … خیلی بیشتر از قبل … لبخندم از روی آرامش بود … زل زدم به تابلوی عروسیمون که روی دیوار روبرو نصب شده بود … دینم رو به آرشاویر ادا کرده بودم … حالا دیگه خوشبختی توی دستای من بود … مجله افتاده بود کف خونه … و تیتر روی مجله هنوز هم به همه طرفدارای توسکا مشرقی دهن کجی می کرد: – استعفای دائمی توسکا مشرقی سوپر استار سینمای ایران از هنر بازیگری … تفریح کده ی آبشار پایان




آدرس ایمیل خود را وارد کنید



Delivered by Feed Burner


 


قسمت هجدهم و آخر


 


ادامه مطلب 


 


قسمت هفدهم


 


فقط یه قسمت مونده اونم باشه برا فردا شب


 


ادامه مطلب 


 


قسمت شانزدهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت پانزدهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت چهاردهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت سیزدهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت دوازدهم


 


اینم پست آخر امروز


 


ادامه مطلب 


 


قسمت یازدهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت دهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت نهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت هشتم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت هفتم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت ششم


 


آخرین پست امشب


نظر فراموش نشه


 


ادامه مطلب 


 


قسمت پنجم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت چهارم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت سوم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت دوم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت اول


 


خب قول دادم از امشب پست توسکا رو بزارم


رمان فوق العاده قشنگیه 


در طول پستها تنهام نزارین


روزی پنج تا پست تپل براتون میزارم


امروزم یه اشانتیون میدم بهتون ^ــــ-


 


ادامه مطلب 


 


خلاصه رمان :


دختری از جنس همه دخترا … که ناخواسته وارد راهی می شه که براش خیلی چیزا به وجود می یاره …

…شهرت…


…رقابت…


…ثروت…


و چیزی که توی عقلش هم نمی گنجید … هیچ وقت …


…عشق…!!!


عشقی از نوع ناب در روزگاری که نامش هم کیمیاست ..


 رمان …توسکا…


 



 






قسمت 11



قسمت 9








قسمت 1


وقت هایی هست…


که دلم جز به بودنت رضایت نمیدهد …


از کجا بیاورم تو را …


 


فصل بیست و سوم رمان توسکا درادامه ی مطلب …


فـريبــ سـکـوتـمــ را نـخـور .تـنـهـا بـرايـ ثـانيـه ايــ دعـوتـتــ مـي کـنـممـهـمـانــ چـشـمـ هـايـمــ بـاشـيـــ ؛بـيـا و بـبـيـنــ . . .چـهــ غـوغـايیـــ بـهـ پـا کـردهــ ايـ در مـنــ!!!

 


فصل بیست و دوم رمان توسکا در ادامه ی مطلب …


ببیـــــــنمن هممثل خــــــیلی از عاشـــــق هااز تو یـــــادگاری دارمولــــییــــادگـــاری منبا بقیه فــــرق داردیــــــادگــــــاری مــــناز توســــینه ای پر از درد اســـــت …

 


فصل بیست و یکم رمان توسکا درادامه ی مطلب …


روزیـــ مــیــرســد کـــه آرامـــ رد مـــیــشــویـــ …مــرا نــمــیــشــنــاســیـــــ …امــا تــهـــ مــانـــده ایـــ از خــاطــراتــتــــــ در ذهـــنـــمـــــ مــانـــده بـــرای روز مـــبــــادا……

 


فصل نوزدهم رمان توسکا در ادامه ی مطلب …


هوای مردن…بیخ گوش من است…!همان جایی که روزی…رد نفس های تو بود….!

 


فصل هجدهم رمان توسکا در ادامه ی مطلب … 


از آدم های عــاطفی بترسید … آنها قادرند که یک مرتبه ٫ دیگر گریه نکنند …دوست نداشته باشند ٫ و قید همه چیز را بزنند ….حتـــــی زندگیــــــ ……..

 


فصل هفدهم رمان توسکا در ادامه ی مطلب …


آهای سرنوشت…اسکار حق توست…سالهاست که مرا فیلم کرده ای…

 


فصل پانزدهم رمان توسکا در ادامه ی مطلب …


عبور میکنم هر روز از نیمکتهای خالی پارک،وانمود می کنم که گویی کسی انتظارم را میکشد . . .به انجا که میرسم باید وانمود کنم که باز هم دیر رسیده ام . . . !

 


فصل چهاردهم رمان توسکا در ادامه ی مطلب …


نمی دانم چه رابطه ای استبین نبودنت با رنگ هادلتنگ تو که می شومزندگی ام….سیاه می شود!!!!

 


فصل دوازدهم رمان توسکا در ادامه ی مطلب …


کاش بعد از همه دلقک بازی هایم…کسی می آمد ماسک را از روی صورتم بر میداشت..می گفت….حالا از درد هایت بگو…من گوش می کنم…

 


فصل یازدهم رمان توسکا در ادامه ی مطلب …


گل منکاش از این فاصله حس میکردیلحظه هایم همهاز دوری تودلگیرند…

 


فصل دهم رمان توسکا در ادامه ی مطلب …


دلم سفر می خواهد !نه برای رسیدن به جایی….فقط برای رفتن….

 


فصل هشتم رمان توسکا در ادامه ی مطلب …


دیگر دلتنگ نمیشوم…قصه عادت هاست…نبودنت عادتم شده…برنگرد…

 


فصل ششم رمان توسکا در ادامه ی مطلب …


گــریــهـ کــاری نــمــی کــنــدجــز بــهـ تــعــویــق انــداخــتــن فــریــاد … !

 


فصل پنجم رمان توسکا در ادامه ی مطلب…


بـدنـم روز بـه روز کـبـود تـر مـي شـوداز بـسخـودم را مـي زنـم بـه نـفـهـمـي … !

 


فصل چهارم رمان توسکا در ادامه ی مطلب …




یه دختریه از جنس همه ی دخترا…..که نا خواسته وارد راهی میشه که براش همه چیز میاره…..ثروت….رقابت….شهرت….و عشق ……چیزی که در عقلش هم نمی گنجه…..عشقی که در روزگاره خودش کیمیاست!!!!!!!!

 


فصل اول رمان توسکا در ادامه ی مطلب…


10

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *