رمان توسکا قسمت سیزده




با لبخند گفتم: – یه پلان دیگه مونده … – سلام! – ا ببخشید … سلام … – به روی ماهت … باشه منتظر می مونم … با یارو بنگاهیه یه ساعت دیگه قرار گذاشتم … دیر نمی شه … فقط خودتو خسته نکن عزیزم تا بتونی بهترین رو انتخاب کنی … خندیدم و گفتم: – باشه … به اون سمت باغ اشاره کرد و گفت: – من اونجا منتظرم … سرمو تکون دادم و رفت … همه داشتن با تعجب نگامون می کردن … بالاخره ماه پشت ابر نمی موند … همه می فهمیدن که کجا چه خبره! من فقط نمی خواستم جشن عروسیم مثل عروسی طناز پر از خبرنگار باشه … سنگینی نگاه آرشاویر رو حس می کردم اما نمی خواستم دیگه نگاش کنم … باید از همین الان روی خودم کار می کردم … نگاه من دیگه فقط مال شهریاره … حتی یه نیم نگاه به آرشاویر که از روی احساس باشه خیانت به شهریاره … باید خودمو کنترل می کردم … صدای آقای ظفری کارگردان فیلم بلند شد: – آرشاویر حواست کجاست؟!!! این بار ششمه که داریم این پلانو می گیریم! آرشاویر دستی توی موهاش کشید و در حالی که صحنه رو ترک می کرد گفت: – نمی تونم … امروز نمی تونم … باشه واسه فردا … به اعتراض هیچ کس هم گوش نکرد … سوار ماشینش شد و تخته گاز از باغ خارج شد … حس می کردم ضربان قلبم کند شده … چرا داشت اینجوری می کرد؟ ** – شهریار آخه بین یه مشت غریبه … – غریبه کجا بود خانوم؟ بچه های خودمونن دیگه … – دیگه بدتر! اینجوری که همه شون قضیه رو می فهمن … – خوب بفهمن … تو به نفوذ من شک داری؟ تو فقط نگران خبرساز شدن ازدواجمونی که من دارم بهت قول می دم نذارم به بیرون درز کنه …. اتفاقا من دوست دارم بچه ها بفهمن تا دیگه راحت هر روز خودم ببرم و بیارمت … – نخیر خودم بلدم … از لحنم خنده اش گرفت و گفت: – خوب باشه تو منو ببر و بیار … اینبار منم خنده ام گرفت و گفتم: – دیوونه … – دیوونم … ولی دیوونه چشای سیاه تو … دیوونه موهای پر چین و شکن تو … دیوونه ابروهای کمونی تو … دیوونه … – ااااا شهریار! ولت کنم تا صبح می ریا … – آره …. می رم … ولی فقط قربون تو … لبخند نشست روی لبم … این پسر با مهربونیش می تونست منو به خودش وابسته کنه … البته اگه فکر آرشاویر می ذاشت … با خنده گفتم: – خداحافظ … – ااا قطع نکنیا … هنوز نگفتی می یای یا نه … – بابا رو چی کار کنم؟ – من باهاشون حرف می زنم … – حالا واجبه؟ – آره عزیزم … واسه هر دومون خاطره می شه … یه مسافرت قبل از ازدواجمون … بعدا باید یه چیزی داشته باشیم واسه بچه هامون تعریف کنیم … بچه هامون؟ ای خدا چرا هیچ وقت اینجوری به جریان نگاه نکرده بودم؟ من می تونم؟ من تواناییشو دارم؟ صدای شهریار بلند شد: – توسکا هستی؟ – آره … آره … باشه … قبول … – فدات بشم الهی … من همین الان با بابات هماهنگ می کنم توام آماده شو صبح ساعت پنج دم خونه تونم … – چه خبره؟!!!! چقدر زود! – قرار بچه هاست دیگه … – باشه … منتظرم … – فعلا … – فعلا … گوشی رو قطع کردم و ضبط رو روشن کردم … دلم خیلی گرفته بود … هیچ ذوق و شوقی نداشتم انگار … بازم صدای آرشاویر به تن خسته ام آرامش داد: – وانمود کردم به همه / که خیلی سخت نبود غمت / رفتنو دل بریدنت وانمود کردم به همه / که دیگه اشتیاقی نیست / واسه دوباره دیدنت! یه جور نشون دادم که نه / یه اتفاق عادی بود همون دوتا درد دلم / واسه خودش زیادی بود یه جوری گفتم که همه / بهم میگن بی عاطفه میگن که حرف امروزت / با دیروزت مخالفه اما شبا یواشکی / وقتی که هیشکی نیست پیشم گوشیمو روشن میکنم / به عکس تو خیره میشم دیگه منم و غربت / اشکای بی امونه من به کی بگم دیوونتم / به کی بگم تنگه دلم اما شبا یواشکی / وقتی که هیشکی نیست پیشم گوشیمو روشن میکنم / به عکس تو خیره میشم دیگه منم و غربت / اشکای بی امون من به کی بگم ، دیوونتم / به کی بگم تنگه دلم به کی بگم، به کی بگم ، تنگ دلـــــم مدتیه عوض شدم / انگار یه آدم دیگم هرکی میپرسه یادشی / دارم بهش دروغ میگم دلم نمیخواد هیچکسی / چیزی بدونه از غمم همین غرور لعنتی / تو رو جدا کرده ازم هیشکی خبر نداره از / دقیقه های غربتم اینجوری وانمود شده/ که بی تو خیلی راحتم (آهنگ وانمود از نریمان)

این روزا آهنگای آرشاویرم یه حس و حال دیگه داشت … حالمو خیلی دگرگون میکرد ولی عادت کرده بودم به خودم تلقین کنم که هیچ کدوم از این آهنگا رو واسه من نمی خونه …. هیچ کدومش خطاب به من نیست … اشک صورتم رو خیس می کرد … حس بدی داشتم … بین خواستن و نخواستن در نوسان بودم … نمی فهمیدم دارم چی کار می کنم … اما یه چیزی رو خوب می دونستم … می خواستم واسه شهریار همسر خوبی باشم … باید فراموش می کردم … حتی اگه شده به قیمت فراموش کردن خودم … خواب و خواب جلوی آینه داشتم آرایش می کردم … اگه با این صورت پف آلود بدون آرایش هم می رفتم شهریار از انتخابش پشیمون می شد … ازتصورات خودم خنده ام می گرفت … مامان تا دم در بدرقه ام کرد و وقتی دید شهریار منتظرمه رفت …. حتی نیومد بیرون یه سلام بهش بکنه … دل گرفته مامان هم به دل گرفته من دامن می زد … سوار بی ام و خوش رنگش که شدم لبخند زد و گفت: – سلام خانوم … صبح عالی متعالی! – سلام … خمیازه کشدارم به خنده انداختش و گفت: – اوووو چه خمیازه ای هم می کشه! خوابت می یاد؟ – پ ن پ … صبح اول صبحی بیداریم می یاد … خندید و گفت: – حالا چرا می زنی؟ – آخه فشم رفتنمون چی بود؟ می گرفتیم می خوابیدیم دیگه … خم شد از صندلی عقب نایلون حاوی آب میوه و کیک رو برداشت داد دستم و گفت: – غر نزن … اینو بخور تا یه کم سرحال بشی … – نمی خوام گرسنه نیستم … – نباشی! باید صبحونه بخوری … تازه این پیش درآمدشه … بچه ها قراره کله پاچه بگیرن … دوست داری که؟ – بدم نمی یاد … – پس فعلا اینو بخور … ناچارا آب میوه رو برداشتم و مشغول شدم … لحظاتی بعد رسیدیم سر قرار … حدود بیست ماشین پشت سر هم ردیف پارک شده بودن … یکی از آبمیوه ها رو باز کردم گرفتم جلوی دهن شهریار و گفتم: – خودتم بخور … با شیطنت نگام کرد و گفت: – اگه خودت بگیری جلوی دهنم قول می دم همه شو بخورم … و توی همون حالت خم شد و شروع کرد به خوردن …. با خنده گفتم: – ا زشته یکی می بینه … بگیر خودت بخور … – زشت اونه که منو و تو بهمون خوش نگذره … راحت باش بابا … خودمو خودتو عشقه … داشتم چپ چپ نگاش می کردم که کسی زد به شیشه … یکی از دوستای شهریار بود … شهریار سریع پیاده شد … می دیدم که پسره داره سر به سرش می ذاره و شهریار هم با خنده می زنه تو سر پسره … داشتم به کاراشون می خندیدم که یهو چشمم افتاد به یه آ یو دی مشکی … بین ماشینا پارک شده بود … پلاکشو نمی دیدم … یعنی ممکنه خودش باشه؟ زل زده بودم به ماشینه و حواسم دیگه نبود … یهو شهریار پرید بالا و گفت: – ببخش تنهات گذاشتم عزیزم … بچه ها دیگه دارن راه می افتن منتظر یکی بودیم که اومد … انگار صداشو نمی شنیدم …. هنوزم چشمم به آ یو دی بود … دستشو جلوی صورتم تکون داد … – خانومی حواست هست؟ تکونی خوردم و گفتم: – هیچی … ببخش … ماتم برده بود … – اوکی … انشالله که حواست به ماشین آرشاویر نبوده … خدای من!!!! پس خودش بود … مثل سنگ سخت شدم … – مگه اونم اومده؟ – آره متاسفانه … با خواهرش … – به درک! نگام کرد … انگار خیلی هم مطمئن نبود … ولی گفت: – واقعاً راه داشت توی سکوت سپری می شد … همه حسم پریده بود … اعصابم خورد بود … دوست نداشتم آرشاویر مدام جلوی چشمم باشه … برام عجیب بود که شهریار هم سکوت کرده … بدون حرف زل زده بود به جاده … اخم ظریفی هم بین ابروهاشو خط انداخته بود … جلوی ویلای بزرگی توقف کردیم ماشینا رو پشت سر هم پارک کرده و پیاده شدیم … پاهام داشت می لرزید و ضربان قلبم نا خود آگاه بالا رفته بود … با چشم داشتم دنبال ماشین آرشاویر می گشتم… اون جلو پارک شده بود … زل زده بودم به ماشین که کسی زد سر شونه ام! برگشتم … آرشین با خنده گفت: – سلاااام ! فکر کردم نیستی … دیدم ماشینت نیست … – سلام … خوبی تو؟ با ماشین یکی از بچه ها اومدم … – وای چه خوب! از تصور اینکه باید تنها بمونم تا اینجا به جون آرشاویر غر زدم … بین خودمون بمونه اونم اعصابش خورد شد وقتی دید نیستی … با اخم گفتم: – بیخیال آرشین! از جدیتم تعجب کرد و فقط نگام کرد … سعی کردم لبخند بزنم و گفتم: – من با شهریار اومدم … منو ندیدی تو ماشینش … – با شهریار؟!!!! – آره … چرا تعجب کردی؟ – ببخشید توسکا … به خدا قصد فضولی ندارم … ولی حس می کنم زیادی باهاش صمیمی شدی … الان وقتش بود … دیگه باید می فهمید … آهی کشیدم و گفتم: – شهریار نامزدمه آرشین … قیافه آرشین دیدنی شد … رنگش شد رنگ گچ … لبش شروع به لرزش کرد و قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم بغضش ترکید و به هق هق افتاد … با ترس بغلش کردم و گفتم: – خدای من! آرشین!!!! سریع کشیدمش کنار که کسی متوجه قضیه نشه … آرشین توی بغلم داشت مثل بید می لرزید … هر چی باهاش حرف می زدم هم آروم نمی شد … صدای آرشاویر بند دلم رو پاره کرد: – چی شده؟!!! آرشین … اومد طرفمون و بی توجه به من آرشین رو کشید توی بغلش … در حالی که تند تند می بوسیدش ازش می پرسید چی شده … چقدر به آرشین حسودی کردم … یه روزی این لبا به صورت من بوسه می زدن … آخ که چقدر دلم می خواست جای آرشین … به خودم توپید: – زهرمار! در دلتو بذار …. تو الان نامزد کس دیگه ای هستی … آرشاویر با عصبانیت گفت: – چشه این؟ چی بهش گفتی اینجوری شد؟ حرصم در اومد … پسره … چی بهش می گفتم؟ هیچی لایقش نبود … شونه ای بالا انداختم و با بالاترین حد کینه گفتم: – فقط بهش گفتم با شهریار نامزد کردم … همین … به دنبال این حرف حتی صبر نکردم که ببینم عکس العملش چیه … سریع عقب گرد کردم و از اونجا فاصله گرفتم … بدنم بدجور داشت می لرزید … شهریار سریع خودشو رسوند به من و گفت: – چی شده عزیزم؟ چرا رنگت پریده؟ – هی … هیچی … دستمو گرفت و زمزمه وار گفت: – به من دروغ نگو … اگه نمی خوای هیچی نگو ولی دروغم نگو … زل زدم توی چشمای زلالش … واقعا دروغ گفتن بهش برام سخت بود … سرمو تکون دادم و حرف نزدم … آهی کشید و گفت: – بیا بریم تو … بچه ها منتظرن … – تو … تو برو منم می یام … – می خوای بمونی اینجا واسه چی؟ – می خوام یه کم اطرافو دید بزنم … ویلای خوشگلیه … یه جوری نگام کرد انگار که می گفت خر خودتی! ولی هیچی نگفت و راهشو کشید رفت … از خودم بدم اومدم … چه راحت داشتم دروغ می گفتم … عقب گرد کردم … می خواستم ببینم حال آرشین چطوره … توی بغل آرشاویر هنور داشت گریه می کرد … آرشاویر محکم بغلش کرده بود و داشت باهاش حرف می زد … خواستم برم طرفشون که صدای آرشاویر سرجا میخکوبم کرد: – خواهر من … من دارم به تو می گم این اتفاق نمی تونه بیفته … چرا اینجوری می کنی؟ اون داره برای من و تو فیلم بازی می کنه … – فیلم چیه؟ ندیدی با شهریار اومده … ندیدی چقدر باهم صمیمین … نگاه آرشاویر رفت به سمت آسمون … فک منقبض شده شو از اینجا هم می تونستم ببینم … گفت: – چرا … چرا دیدم … اما دلیل نمی شه … – می خوای بشینی تا از دستت بره؟ حیفه توسکاست … به خدا حیفه توسکاست … دیگه طاقت نیاوردم … چرخیدم و برگشتم سمت ویلا … برام عجیب بود حرفای آرشاویر … چرا فکر می کرد من دارم فیلم بازی می کنم؟ دیگه از این جدی تر؟ شهریار دستمو کشید و گفت: – باز که رفتی تو فکر خانومم! – ببخشید شهریار … – بیخیال عزیزم … بیا تا قضیه رو واسه همه توضیح بدیم … بدجور دارن نگامون می کنن … بهش لبخند زدم و شهریار با خنده و آب و تاب قضیه رو برای همه بلند بلند گفت … وسط حرفاش بود که آرشین و آرشاویر هم اومدن داخل و شهریار با بی رحمی زل زد توی چشمای آرشاویر و گفت: – به من تبریک نمی گی آرشاویر؟ آرشاویر با غیض به من خیره شد و گفت: – واسه چی؟ شهریار دستمو کشید و گفت: – واسه به دست آوردن این فرشته … آرشاویر قدم قدم به شهریار نزدیک شد … چنان به دستای ما دو تا نگاه می کرد که وحشت کردم و به نرمی دستمو از دست شهریار در آوردم. بچه ها مشغول جمع اوری وسایل بودن تا همه بریم رستوران … شهریار قول ناهارو به همه داده بود … قلبم داشت تند تند می کوبید … جلوی شهریار توقف کرد … زل زد توی چشماش و گفت: – این فرشته مثل ماهی می مونه … لیزه … خیلی لیزه … باید محکم نگهش داری … وگرنه محاله توی دستات بمونه … شهریار پوزخندی زد و گفت: – اون ماهی از دستم سر هم که بخوره … آخرش بر می گرده پیش خودم … مهم اینه که صیادشو دوست داره … خدایا اینا چی داشتن می گفتن به هم؟ مگه دوئل بود؟ آرشاویر پوزخندی زد و گفت: – خیلی صیادا براش دندون تیز کردن … – من نگهبان خوبیم … – امیدوارم که باشی … اما … زیادم دل خوش نکن … بعد زد سر شونه شهریار … از کنارش رد شد … اومد ایستاد جلوی من و زمزمه وار گفت: – امیدوارم … در کنارش خوشبخت بشی … بعدم پوزخندی زد و راهشو کشید و رفت … نفس کم اورده بودم … آرشین هم با لبخندی تلخ تبریک گفت و رفت کنار برادرش … شهریار فشاری به کمرم وارد کرد و گفت: – اینم یه چیزیش می شه ها … ناراحت شدم … دوست نداشتم کسی در مورد آرشاویر اونجوری حرف بزنه … اما نمی شد هم حرفی بزنم …همه وسایل رو تند تندسر جاهاشون قرار دادیم … سه تا اتاق خیلی بزرگ داشت که یکی شد اتاق دخترا یکی اتاق پسرا و یکی هم مخصوص وسایل … بعد از اینکه همه چیز رو جا دادیم حاضر شدیم تا بریم رستوران … بچه ها با شعرایی که می خوندن ما رو به خنده می انداختن … – کوچه تنگ و تاریکه عروس قشنگ و باریکه … – کوچه مون آجریه دومادمون تاجریه شهریار با خنده سر تکون داد و در ماشین رو برام باز کرد … یکی از پسرا گفت: – بچه ها آرشاویر و خواهرش نمی یان … – ا چرا؟ – می گه حال خواهرش خوب نیست می خواد بمونه کنارش … شهریار با بی تفاوتی گفت: – بریم بچه ها … براشون غذا می گیریم … همه حواسم به اونا بود … کاش می یومدن … کاش آرشین چیزیش نشه … کاش … _________________ صدای شهریار منو از جا پروند … – باز که رفتی تو فکر خانوم … – هان؟ – می گم باز که رفتی تو فکر … چرا؟ چیزیته؟ – نه … بازم دروغ گفتم و بازم شهریار پوزخند زد … از طعم غذا هیچی نفهمیدم … بچه ها شوخی می کردن سر به سرمون می ذاشتن و رستورانو گذاشته بودن روی سرشون ولی من انگار تو این دنیا نبودم … چرا اصلا برای آرشاویر مهم نبود … انگار نه انگار که من میخواستم ازدواج کنم … چقدر دوست داشتم ناراحت بشه … پکر بشه … داد و بیداد کنه … ولی انگار نه انگار … شهریار دیگه به پر و پام نپیچید … شاید برای اونم دیگه اهمیتی نداشت … بیچاره چقدر ازم بپرسه چته! اگه آدم بودم جلوی خودم و احساسمو می گرفتم … بعد از ناهار برگشتیم ویلا و من بی توجه به شهریار پریدم توی اتاق که ببینم آرشین چطوره … خواب بود … خبری هم از آرشاویر نبود … نشستم کنارش و به نرمی موهاشو نوازش کردم … صدای زنگ اس ام اسم بلند شد … گوشیو برداشتم … شهریار بود: – می یای بریم قدم بزنیم؟ اون بیچاره چه گناهی کرده بود؟ نباید باهاش اینجوری رفتار می کردم … نوشتم: – الان می یام … لباسمو عوض کردم و رفتم بیرون … هوا خیلی سرد بود … شهریار جلوی در منتظرم بود … بهش لبخند زدم و گفتم: – روی نهار پیاده روی چندان نباید جالب باشه … دستشو انداخت دور کمرم منو چسبوند به خودش و گفت: – با تو همه چیز جالبه … – ا شهریار … – جانم؟ – لوس نشو … – اگه این کارا لوس بازیه من از همه لوس ترم … گفته باشم … خندیدم و شهریار با اخم گفت: – کاش توام یه ذره لوس می شدی واسه من … خنده ام شدت گرفت و به ناچار منم دستمو انداختم دور کمرش … اون چه گناهی کرده بود که مجبور بود سردی منو تحمل کنه؟ شهریار منو بیشتر چسبوند به خودش و با خنده گفت: – آخ! برسه روزی که من با تو دمبل بزنم … سر جام وایسادم و با تعجب گفتم: – چی؟ خندید و گفت: – فکر کن! روزی پنجاه تا دمبل باهات می زنم … – شهریااااااررررر … – جون دلممممم؟ دستمو از دور کمرش باز کردم و گفتم: – می کشمت … منو مسخره می کنی؟ شروع کرد به دویدن و منم به دنبالش … رسیدیم نزدیک رودخونه … وایسادم و گفتم: – می ندازمت تو رودخونه ها … اونم وایساد و گفت: – آبش خیلی یخه … بیفتم تو آب ایست قلبی می کنم می میرما … – چرا؟! – چون دویدم … بدنم داغه … یهو که بیفتم توی آب یخ اینجوری می شم … سریع بازوشو گرفتم و گفتم: – وای نه شهریار خدا نکنه … بازوهامو گرفت منو کشید تو بغلش و گفت: – پس تو برای من نگرانم می شی ؟ اینقدر حرکتش ناگهانی بود که هیچی نتونستم بگم … دست کشید توی موهام و زمزمه وار گفت: – الان که دارم حست می کنم می فهمم که چقدر دوستت دارم … به نرمی گونه مو بوسید … خدایا این داشت چی کار می کرد؟؟؟؟ سریع پسش زدم و با نفس نفس گفتم: – نه شهریار … شهریار با تعجب گفت: – چی شد عزیزم؟ – الان نباید … نباید به من دست بزنی … همه چیزو خراب نکن … نمی خوام الان … سریع دستمو گرفت و گفت: – باشه عزیزم … باشه می فهمم چی می گی … منو ببخش من زیادی تند رفتم … آروم باش گل من … آب دهنمو قورت دادم و گفتم: – برگردیم …. – باشه عزیزم بر می گردیم … فقط تو آروم باش … – خوبم … با نگرانی نگام کرد ناچارا بهش لبخند زدم … جواب لبخندمو داد و دوتایی راه افتادیم سمت ویلا … سکوت کرده بودیم … انگار داشتیم به اتفاقی که افتاده بود فکر می کردیم … برام قبولش سخت بود که اجازه بدم مرد دیگه ای بهم دست بزنه … اعصابم حسابی خورد بود … به در ویلا که رسیدیم ماشین آرشاویر رو دیدم که داره بهمون نزدیک می شه … نا خودآگاه سرجام وایسادم …شهریار دستم رو کشید و گفت: – بیا … چرا وایسادی؟ – هیچی … بریم … دوباره راه افتادم … آرشاویر ماشین رو پارک کرد و پیاده شد … زل زده بود توی چشمام … منم خیره شده بودم به اون … در ماشینو کوبید به هم … جوری که گفتم خورد شد …. سیگاری از جیب پالتوش در آورد و همینطور که نگام می کرد آتیشش زد … اولین پکو که زد شهریار در ویلا رو باز کرد و با فشار آرومی منو هل داد تو … داشتم به این فکر می کردم که آرشاویر چند وقته خیلی سیگار می کشه … شهریار با خنده رو به جمع گفت: – بابا چرا نشستین؟ پاشین گرم کنین … انگار همه منتظر همین حرف بودن … ضبط رو روشن کردن و ریختن وسط … شهریار دستمو کشید و گفت: – بیا عزیزم … بیا که می خوام کاری کنم همه غم هات یادت بره … پس فهمیده بود من خیلی غم دارم … ناچارا باهاش همراه شدم … یکی از پسرا تند تند شامپاین باز می کرد و برای بقیه می ریخت و می داد دستشون … اهل این چیزا نبودم … شهریار به پسره اشاره کرد که برای ما هم بریزه … با تعجب گفتم: – تو می خوری؟ – گاهی وقتا بد نیست … برای اینکه یه چیزایی یادت بره … حرفش مشکوک بود … ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم: – ولی شهریار … – اشکال نداره عزیزم … همیشه که نمی خورم شاید یکی دوبار در سال … – نخور … – من می خورم … توام بخور … – چی؟!!! من؟! نه! – چرا … یه بار اشکال نداره … با خودم بخوری که طوری نیست خودم هواتو دارم … – اذیت نکن شهریار … – اگه یه بار بخوری خودت طالبش می شی … سنگین نیست … باور کن اتفاقی نمی افته … داشتم دو دل می شدم .. راست می گفت … اون شوهرم بود … اشکالی نداشت که! بااین دلایل مسخره داشتم خودمو راضی می کردم … وقتی دید نرم شدم دستمو کشید به سمت مبل ها … منو نشوند و خودش رفت دو تا جام پر از پسره گرفت و اومد سمتم … جام رو گذاشت روی میز کنار دستم و گفت: – بخور عزیزم … گوارای وجودت … خواستم جام رو بردارم که دستی از پشت سر دستمو گرفت … نگاه کردم … آرشاویر بود … با غیض خیره شد توی چشمام … آب دهنمو قورت دادم و گفتم: – چیه؟ بدون اینکه حرفی بزنه جام رو برداشت و یه جام دیگه داد دستم … بعد هم سری به تاسف تکون داد و رفت … نگام چرخید سمت شهریار … بی توجه به من داشت به حرفای پسری که در گوشش پچ پچ می کرد گوش می داد … صبر کردم تا پسره رفت … خدا رو شکر ندید که آرشاویر چه نگاهی به من کرده وگرنه اینبار حتما باهاش درگیر می شد … لبخندی زد و جامشو زد به جامم و گفت: – به سلامتی تو … و جرعه ای نوشید … بسم الهی گفتم و منم یه جرعه خوردم … اما از تعجب ابروهام پرید بالا … شربت آلبالو بود … منو باش که منتظر چه طعم گسی بودم … پس بگو چرا آرشاویر جام ها رو با هم عوض کرد … تو دلم سر خودم داد زدم: – احمق می خواستی چه غلطی بکنی؟ حتما باید آرشاویر حواسش بهت باشه؟ خودت اراده نداری؟ نفس آسوده ای کشیدم که راحت شدم و جرعه ای دیگه خوردم … شهریار لبخندی زد و گفت: – چطوره؟ فقط خندیدم … چی می تونستم بهش بگم … خودشو بیشتر کشید سمت من و گفت: – گفتم که فوق العاده اس … سعی کردم ازش فاصله بگیرم ولی نمی شد … محکم چسبیده بود بهم … تا ته جامشو که در آورد دستمو کشید و دوباره برد وسط … نمی خواستم برقصم به خصوص که مستیشو به خوبی حس می کردم … دنبال یه راه فرار بودم که چشمم افتاد به آرشاویر … طبق معمول داشت سیگار می کشید و با خشم خیره شده بود به ما دو نفر … با عجر نگاش کردم … چاره ای نبود … فعلا تنها کسی که می تونست نجاتم بده آرشاویر بود … خشمش تبدیل به تعجب شد و یه کم نگام کرد … همه التماسمو ریختم توی چشمام و نگاش کردم … یهو از جا کنده شد … انگار فهمید چه مرگمه … با چشم دنبالش کردم … رفت سمت آرشین که یه گوشه کز کرده بود و تند تند یه چیزی بهش گفت … نگاه آرشین چرخید سمت من … سری تکون داد و بلند شد اومد سمتم … به من که رسید بدون حرف دستمو گرفت و رو به شهریار گفت: – شهریار خان … با اجازه تون من یه کم توسکا رو قرض می گیرم … شهریار نتونست مخالفتی بکنه و من از ته دل نفس آسوده ای کشیدم … یه کم که فاصله گرفتیم گفت: – باهاش راحتی نیستی؟ نه؟ صادقانه و با ناراحتی گفتم: – مست بود … – جدی؟!!! – آره … – اوه خدای من … – ممنون که اومدی نجاتم دادی … لبخند زد و گفت: – کاش یه روزی هم تو منو از این عذاب نجات بدی … باتعجب نگاش کردم … منظورش چی بود … ولی اون حواسش اصلا به من نبود … رد نگاهشو گرفتم … آرشاویر بی توجه به ما از در ویلا رفت بیرون و آرشین با نگرانی بدرقه اش کرد … وقتی در ویلا رو زد به هم آرشین برگشت سمت من ولی هیچی نگفت … اون هم که هر ازگاهی با حرفاش امیدوارم می کرد دیگه حرفی نمی زد … تا شب بچه ها توی هم لولیدن و خوردن و کثافت کاری کردن … دیگه خسته شده بودم … چه جوری باید تا فردا عصر بینشون دووم می آوردم … شب که شد بساطشون رو جمع کردن و قرار گذاشتن که برای شام بریم کنار رودخونه … دوست داشتم نرم اما آرشین گفت: – بیا بریم … بهتر از تو ویلا موندنه … اگه تو بیای منم تنها نیستم … – آخه با این وضع شهریار … – شهریار کمتر از بقیه خورده … زود از سرش می پره نترس من هواتو دارم … آرشاویر هم برگشت و خیال آرشین راحت شد … تصمیم داشتم تموم مدت کنار آرشین بمونم حداقل بهتر از شهریار و آرشاویر بود … همه با هم حاضر شدیم و راه افتادیم … قرار شد آرشاویر فقط ماشینش و بیاره … بقیه پیاده رفتیم … اونجا دو تا چادر زدن و مشغول درست کردن آتیش شدن … هوا از ظهر خیلی سردتر شده بود … من و آرشین نشستیم روی یه تیکه سنگ و مشغول تماشای بقیه شدیم … یه جورایی همه داشتن تلو تلو می خوردن و ما خنده مون گرفته بود … شهریار مستی از سرش پریده بود و هی سعی می کرد به من نزدیک بشه ولی من از جام تکون نمی خوردم … از دستش دلخور بودم … الان که من پیشش بودم نباید می خورد … آرشاویر توی ماشینش نشسته بود و پیاده نمی شد … آرشین از جا بلند شد و بلند داد زد: – آرشاویر ضبط ماشینتو روشن کن داداشی … حوصله مون سر رفت … بقیه دختر پسرا هم تایید کردن … یکی دو نفر هم اصرار کردن خودش بخونه که با اخم گفت: – گیتارمو نیاوردم … می دونستم که دروغ می گه … آرشاویر گیتارش همیشه دنبالش بود … بدون حرف دیگه ای ضبط ماشینش رو روشن کرد … سرم رو به شونه آرشین تکیه دادم … دوست داشتم ببینم اینبار چه آهنگی گذاشته … کاش آهنگای خودش باشه … – اگه پرسید ازت هنوز تو فكرمی بخند و بش بگو یه تجربه بودم همین اگه پرسید تا حالا واسه من گریه كردی بگو نه ولی بگو گریه كردم كه برگردی حواست نیست به این حالی كه من دارم حواست نیست كه من چقد دوست دارم حواست نیست همش گریه شده كارم نفهمیدی من اونم كه تو رو تنهات نمیذارم بهش نگو یه سالو ما با هم زندگی كردیم نگو یه روز نبودم یه عمر گریه میكردی بهش نگو كه گفتی زندگی بی من نمیشه قسم خوردی بمونی تــــا همیـــــشه حواست نیست چقدر خراب و داغونم بدون تو تك و تنها نمیتونم چرا انقد كنار اون تو آرومی نگو از گریه هام چیزی نمیدونی حواست نیست به این حالی كه من دارم حواست نیست كه من چقد دوست دارم حواست نیست همش گریه شده كارم نفهمیدی من اونم كه تو رو تنهات نمیذارم ( حواست نیست اشوان ) همه بدنم داشت می لرزید … سرمو آوردم بالا … چشمام تو چشمای سیاه آرشاویر گره خورد … چرا چشماش اینقدر برق می زد … نکنه اشک بود توی چشماش که اینجوری داشت آتیشم می زد؟ طاقت نیاوردم .. از جا بلند شدم و رفتم کنار رودخونه … آب با خروش در جریان بود … بدنم داغ شده بود … نه از حرارت آتیش … از حرارت آهنگی که شنیده بودم … چقدر دلم هوای گریه داشت … این اشکای لعنتی کی بند می یومدن … این روزای کوفتی کی تموم می شدن؟ دیگه خسته شده بودم … دست کسی دور کمرم حلقه شد … برگشتم … شهریار بود … خواستم خودمو بکشم کنار الان اصلا حوصله شو نداشتم … ولی شهریار خودشو بیشتر چسبوند به من و گفت: – بعضی وقتا برای آدم لذت داره که چشماشو ببنده و خیلی چیزا رو نبینه … با مشروب خودشو بزنه به مستی تا یادش بره … با تعجب گفتم: – چی می گی شهریار؟ دستشو تنگ تر کرد و گفت: – چیز مهمی نیست عزیزم … من خوب می شم .. اگه تو خوب بشی … این غم توی چشمات … این ناراحتیت … این که منو … منو … – تو رو چی؟ – فکر نکن نمی فهمم چی توی دلت می گذره … می فهمم .. اما …. نمی خوام باور کنم … من دوستت دارم … نمی خوام به هیچ عنوان از دستت بدم … هیچی نگفتم … به خروش آب خیره شدم … حرفی نداشتم که بزنم … شهریار آهی کشید و گفت: – فکر می کردم این مسافرت برای هر دومون به یاد موندنی می شه … اما فکر نمی کردم به کام تو زهر بشه و منم از غم تو آتیش بگیرم … حرفاش که تموم شد دوباره آهی کشید و ازم فاصله گرفت … نا خود آگاه راه افتادم .. داشتم ظلم می کردم … شهریار بیچاره غمش از منم بیشتر بود … خیلی سخته آدم با چشم ببینه که همسرش دلش جای دیگه است … اما چی کار کنم؟ اون خودش خواست .. حتی هنوزم می خواد … منم دوست دارم یه همسر ایده آل باشم براش ولی وقتی نمی شه چی کار کنم؟ کنار رودخونه رو گرفتم و شروع کردم به قدم زدن … به تنهایی احتیاج داشتم … نمی دونم چقدر رفته بودم که صدایی پشت سرم بلند شد … انگار که پای یکی رفت روی یه تیکه چوب … سریع برگشتم … آرشاویر!!!! دقیقا پشت سرم بود … نگاهمو که دید دستاشو برد بالا و گفت: – ببخش … نمی خواستم بترسونمت … بازم سیگار لای انگشتش داشت می سوخت … خودمو بغل کردم و گفتم: – نه … نترسیدم … دنبال من اومدی؟ – نه … داشتم برای خودم راه می رفتم که دیدمت … – آهان … ماه توی آسمون نورشو انداخته بود توی آب … فضای رویایی ساخته بود فقط اگه هوا اینقدر سرد نبود … نفسمو با صدا دادم بیرون و گفتم: – مزاحمت نمی شم … کاش یه چیزی بگه … کاش نذاره برم … صداش بلند شد: – میشه با هم قدم بزنیم؟ ای خداااا نوکرتم … لبخندمو قورت دادم و گفتم: – باشه … انگار امشب هر دو شمشیرامون رو غلاف کرده بودیم … شونه به شونه ام راه افتاد و گفت: – هوا خیلی سرده … – آره خیلی … – سردته؟! – یه کم … پالتوشو بدون درنگ در آورد … سریع گفتم: – نه لازم نیست .. خودت سردت می … نذاشت حرفمو تموم کنم … پالتو رو انداخت سر شونه ام و گفت: – نه من سردم نیست … پالتو رو کشیدم توی بغلم و با لذت بو کشیدم … بوی عطرش هنوز هم دیوونه ام می کرد … این آخرین دفعاتی بود که می تونستم از با آرشاویر بودن لذت ببرم … بعد از اینکه برگردیم … وقتی عقد کنم با شهریار همه چی تموم میشه و من دیگه حتی نمی تونم اونو ببینم … سیگار بعدی رو روشن کرد … با بهت گفتم: – چقدر سیگار می کشی؟!!! – تلقین … – تلقین؟!!!! یعنی چی؟ – یعنی اینکه فکر می کنم آرومم می کنه … ولی هیچ تاثیری نداره … – مگه نا آرومی؟ – داغونم … داغون تر از چیزی که فکرشو بکنی … – چرا؟ – دلیلشو خودم هم نمی دونم … یه چیزی می خوام … ولی به خودم می گم نباید بخوام … یعنی یه چیزی که نباید بخوام رو به شدت می خوام … خندید و گفت: – خودمم نفهمیدم چی گفتم … – آرشاویر … – جانم … چی می خواستم بگم؟ می گفتم منو ببخش و یه فرصت دیگه بهم بده؟ خوب معلومه که می گه نه … آهی کشیدم و گفتم: – هیچی … اونم که مشتاقانه به من خیره شده بود آهی کشید و پک محکمی به سیگارش زد … گفتم: – من می خوام برگردم … – برگردیم … هیچ حرفی نزدیم … نه از نامزدی من … نه از مداوای آرشاویر … چه گپ شیرینی بود ولی … کاش تا صبح ادامه داشت … داشتیم می رسیدیم به بقیه که صداشو شنیدم: – توسکا … سریع برگشتم … نگاش کردم … یه کم تو چشمام خیره شد و گفت: – هیچی … برو … سرمو انداختم زیر … آهی کشیدم و رفتم سمت جمع … بازم مشغول بزن و بکوب بودن … با چشم دنبال آرشین گشتم … شهریار وسط جمع داشت پذیرایی می کرد … آرشین هم روی همون تخته سنگ نشسته بود … بی اختیار رفتم سمت شهریار … شهریار با دیدنم ایستاد و خیره شد بهم … دستشو گرفتم توی دستم … لبخند زدم … لبخند تلخی تحویلم داد و گفت: – خوبی؟ – آره … خوبم … شهریار … – جانم؟ – منو … منو می بخشی؟ دستاشو گذاشت دو طرف صورتم و گفت: – برای چی عزیزم؟ – من … من … انگشت اشاره اشو گذاشت روی لبم و گفت: – هیسسس لازم نیست چیزی بگی خانومم … من تو رو درک می کنم … اگه می بینی سر درگمم فقط چون نگرانم … نگرانم که هیچ وقت نتونی فراموش کنی … با بغض گفتم: – سخته شهریار … بهتره تمومش کنیم … من با این وصف نمی تونم … – چی می گی؟!!! تمومش کنیم؟! دیوونه شدی دختر؟ – شهریار … من دارم برای خودت می گم … خودمم دارم عذاب می کشم … این درست نیست … دستمو کشید یه جای خلوت و گفت: – درست نیست … ولی طبیعیه گلم … – شهریارررر چطور می تونی؟ – عزیز دلم … منم داغونم … درست عین تو … می بینم که نگاهت روی اونه … می بینم که اونم همه حواسش به توئه … منم اینارو می بینم و به خودم می پیچیم دوست دارم اونو له کنم و از تو بگذرم … اما نمی شه … اما اینقدر دوستت دارم که نمی تونم بگذرم … – شهریار … – هیچی نگو … حرف از جدایی نزن … من ازت نمی گذرم … پشتمو کردم بهش و گفتم: – شهریار تو رو خدا … – همین که گفتم … ساده به دستت نیاوردم … – اگه … اگه تا آخر عمر نتونستم فراموش کنم … اونوقت چی؟ – این تاوانه منه … پاش وایمیسم … – تاوان چی؟ – تاوان اینکه … نتونستم تو رو عاشق خودم بکنم … بعد از این حرف دستاشو کرد توی جیبش و برگشت بین جمعیت … سرمو گرفتم رو به آسمون … خدایا این چه دردی بود؟ کاش از اول شهریار رو انتخاب نکرده بودم … شهریار درست لحظه ای ازم خواستگاری کرد که من از آرشاویر بریده بودم … خدایا چرا با انتخاب اون هر دومون رو زجر دادم … این زجر قراره تا کجا باشه؟ آرشاویر خدا ازت نگذره که این بلا رو سر زندگیم آوردی … کاش هیچ وقت با طناز نرفته بودم تست بدم … کاش هیچ وقت بازیگر نمی شدم … کاش هیچ وقت با آرشاویر و شهریار آشنا نمی شدم … کاش …. کسی از پشت محکم کوبید توی کمرم و گفت: – چطوری؟! آرشین بود … لبخند زدم و گفتم: – خوبم تو چطوری … – دیدمت با آرشاویر بودی … چی می گفتین به هم … بمیرم که اینقدر خوش باوری … – هیچی … – هیچی؟ منو باش خوشحال شدم … زل زدم به سیاهی آب و چیزی نگفتم … با بغض گفت: – می دونی الان دلم چی می خواد؟ – چی؟ – شده تا حالا هوس کنی از ته دلت داد بزنی … اونقدر که حنجره ات پاره بشه ؟ پوزخند زدم … زیاد هوس کرده بودم اما هیچ وقت نشده بود … نگاش که کردم دیدم داره به جمعیت نگاه می کنه … با نفرت گفت: – اینقدر سرشون داغه که عمرا نمی فهمن … اینو گفت و راه افتاد سمت تخته سنگی که درست وسط رودخونه قرار داشت … مثل خرگوش از روی تخته سنگا می پرید … با تعجب گفتم: – چی کار می کنی؟ تخته سنگ رو نشون داد و گفت: – می خوام داد بزنم … اونجا … بهترین جائه … این جمعیت نیمه مست هیچی نمی فهمن … – نرو آرشین اونجا خطرناکه می افتی …. – نه حواسم هست … رسید به تخته سنگ و رفت بالا …. با ترس گفتم: – آرشین تو رو خدا … بی توجه به من سرشو گرفت رو به آسمون و شروع کرد داد زدن: – خداااااااااااااااا …. خداااااااااااااااا …. خدااااااااااااااا _______________از فریادهاش مو به تنم راست شد … اشکم داشت در می اومد … این دختر از عذاب وجدان داشت می مرد … همه اش فکر می کرد زندگی آرشاویر به خاطر اون خراب شده … یه بار به خاطر آشنایی با گراتزیا و بار دیگه به خاطر نبودنش که باعث شد ما عقدمون رو دائمی نکنیم … بعضی وقتا به این فکر می کردم که شاید اگه من و آرشاویر با هم رابطه ای چیزی داشتیم نمی تونستیم به این راحتی ها از هم جدا بشیم … شاید … متوجه آرشاویر شدم که داره می دوه سمتون … لابد فکر کرده بود آرشین طوریش شده … چرخیدم سمت آرشین … دستاشو باز کرده بود و هنوز داشت داد می زد … خواستم صداش بزنم که یهو تعادلشو از دست داد … صدای چیغ من با چلپ افتادنش توی آب همزمان شد … نفهمیدم چطور شالمو شوت کردم اونطرف و همینطور که داد می زدم: – یا امام زمون … پریدم توی آب … آبش از قطعه های یخ یخ تر بود … یه لحظه حس کردم همه عضله هام گرفته … داشت گریه ام می گرفت با زور خودمو کشیدم اون سمتی که آرشین افتاد … داشتم صدای داد و بیداد بچه ها رو هم می شنیدم … اما فقط تو این فکر بودم که آرشین رو پیدا کنم … صاف افتاده بود تو قسمت عمیق … سردی آب اشکمو در آورده بود … مرگو داشتم به چشم می دیدم و عضله هام مدام شل و سفت می شدن … نفس گرفتم و رفتم زیر آب … دیدمش … دستمو دراز کردم و لباسشو چنگ زدم … کشیدمش بالا … هیچ وقت فکر نمی کردم روزی مجبور بشم با این سختی شنا کنم … حسابی ترسیده بود و همینطور که گریه می کرد هی زیر آب فرو می رفت و من با ته مانده انرژیم می کشیدمش بیرون … آب هایی که خورده بود رو تف می کرد بیرون و مامانشو صدا می زد … داشتم از حال می رفتم … آرشاویر رو دیدم … اونم توی آب بود … نزدیک من … دستاشو دراز کرد … آرشین رو انداختم توی بغلش … بقیه توانم هم از بین رفت و چشمام بسته شد … جریان آب منو می برد … نمی دونم به چه سمتی اما هیچ قدرتی نداشتم که خودم رو بکشم کنار و از رودخونه بیام بیرون … داشتم از حال می رفتم که کسی کمرمو چنگ زد … داشتم یخ می زدم … چرا قلبم از کار نمی ایستاد؟ کاش بدنم داغ بود که ایست قلبی می کردم و از این زندگی کوفتی راحت می شدم … به شدت به سمتی کشیده شدم … حس کردم دیگه آب دور و برم نیست و روی یه جای سفت هستم … نمی تونستم چشمامو باز کنم … صدای نفس نفس یه نفر می اومد … صدای شهریار رو شنیدم: – خدایا … خدایا … چرا چشماشو باز نمی کنه؟!!!! صدای یه نفر دیگه بلند شد … یکی بهش تنفس مصنوعی بده … یه فشاری به قفسه سینه اش بیارین … بابا آب رفته تو ریه اش … وایسادین به هم نگاه می کنین؟ – آرشاویر هم کنارش از حال رفته … ببریمشون بیمارستان … آخه اینجوری که نمی شه … پاشین یه خاکی تو سرمون بریزیم … حس کردم از روی زمین کنده شدم … یکی گفت: – شهریار ببرش توی ماشین آرشاویر … خواهرش هم همونجاست … شهریار با صدای لرزان گفت: – آرشاویرم بیارین … باید ببریمشون درمونگاه … کاش می تونستم سرفه کنم … انگار یه چیزی بیخ گلومو گرفته بود و نمی ذاشت نفس بکشم … نا خودآگاه لباس شهریار رو چنگ زدم … شهریار سر جاش متوقف شد و با ترس گفتم: – چیه؟ چیه عشق من … چته؟ به خس خس افتاده بودم … از زور کمی اکسیژن داشتم دست و پا می زدم … منو گذاشت روی زمین … یه صدایی اومد: – آرشاویر بذار ببریمت درمونگاه … اینجوری که نمی شه …. صدای داد شهریار بلند شد: – کسی کمک های اولیه بلد نیست؟ توسکا داره جون می ده … تو رو قران یکی کمک کنه … دستی منو کشید بالا و ضربه محکمی کوبیده شد بین دو تا کتفم … اینقدر محکم که یه لحظه حس کردم مردم و همون یه ذره نفسم هم بند اومد. اما بلافاصله به سرفه افتادم … چند سرفه محکم و بالاخره تونستم نفس بکشم … کسی گفت: – داره نفس می کشه … و ناگهان توی آغوش کسی فرو رفتم … چشمامو باز کردم … شهریار منو بغل کرده بود و داشت گریه می کرد … چشم چرخوندم … آرشاویر درست کنارمون نشسته بود روی زمین و رنگش حسابی پریده بود … از جا بلند شد … با چنان غمی به ما خیره شده بود که فکر کردم مردم و الان غصه دار مرگ منه … یکی از پسرا زیر بازوشو گرفت و گفت: – کجا؟ سرفه ای کرد و با صدای گرفته گفت: – می رم پیش آرشین … با شونه هایی افتاده ازمون دور شد … یکی از پسرا رو به شهریار گفت: – دمش گرم … چه پسر باحالیه! جون توسکا رو نجات داد … خودش حالش بد بودا … اما همین که دید توسکا داره تو بغل تو دست و پا می زنه انگار جون گرفت و بیخیال حال خودش اومد به داد اون رسید … حالا پاشو خدا رو شکر که به خیر گذشت … پاشو بریم درمونگاهی چیزی … – نه کاوه ما که نمی تونیم بریم … از ده فرسخی همه مون بوی مشروب می دیم … بهتره خود شهریار بره و یکی دو نفر که نخوردن … – آره درسته … شهریار زل زد توی چشمام و با چشمای غرق اشکش گفت: – خوبی عزیزم؟! سرمو به نشونه مثبت تکون دادم و به زور گفتم: – آرشین … – اون خوبه … خوبه عشق من … مهم تویی … از جا بلند شد منو کشید تو بغلش و برد سمت ماشین آرشاویر و گفت: – آرشاویر ماشینتو می دی قرض؟ می خوام توسکا رو ببرم درمونگاه فکر کنم آرشین خانوم هم به دکتر نیاز دارن … خود توام همینطور … سوئیچ ماشینو گرفت سمت شهریار و گفت: – لطف کن آرشینو هم ببر … عقب ماشینه … من خوبم نیازی ندارم می خوام برم ویلا … – مطمئنی؟ – آره … فقط هوای خواهرمو داشته باش … شهریار بدون حرف سوئیچو گرفت و منو گذاشت توی ماشین … آرشین عقب ماشین خوابیده بود … شهریار نشست پشت فرمون … زمزمه کردم: – نیازی نیست شهریار من خوبم … – دکتر باید ببینتت عزیزم … اینجوری خیالم راحت نیست … از موهاش داشت آب می چکید … گفتم: – ازت ممنونم که نجاتم دادی …. خودت هم خیسی … سرما می خوری … پوزخندی زد و چیزی نگفت …دکتر بعد از معاینه سلامتی هر دو نفرمون رو تایید کرد و ما برگشتیم … آرشین ساکت بود … هیچی نمی گفت … از عمد رفتم عقب نشستم کنارش دستشو گرفتم توی دستام و گفتم: – خوبی گلم؟ با بغض نگام کرد و سرشو تکون داد … گفتم: – پس چته؟ چرا پکری انگار؟ – توسکا … تو … به خاطر من … – بس کن آرشین … نمی شه که تو هی به خاطر هر چیزی بخوای خودخوری کنی خانوم گل … من خوبم … خدا رو شکر که تو طوریت نشد … – مگه آرشاویر می ذاشت بلایی سرت بیاد؟! با تعجب گفتم: – آرشاویر؟! مشغول بازی با انگشتاش شد و گفت: – شهریار و آرشاویر هم پریده بودن توی رودخونه که من خر رو نجات بدن … تو که منو دادی دست آرشاویر آب تو رو برد و من با ترس نگات کردم … آرشاویر منو شوت کرد تو بغل شهریار و شیرجه زد سمت تو … خیلی زود هم گرفتت … ولی سردی آب واقعا رمق آدم رو می گرفت … تو رو که کشید بیرون هر دوتون از حال رفتین و بچه ها هم منو بردن سمت ماشین آرشاویر … دیگه نفهمیدم چی شد ولی خیالم راحت شد که آوردتت بیرون … هیچی نگفتم … پس آرشاویر نجاتم داده بود … شهریار از توی آینه با نگرانی نگاهم کرد و من سریع برای اینکه راحتش کنم گفتم: – عزیزم ببخش … شبت خراب شد …. – تو خوب باش … شب من بهترین شب می شه … – ازت ممنونم … با لبخند تلخی گفت: – باید از آرشاویر تشکر کنی … دستمو گذاشتم سر شونه اش و گفتم: – تشکر از اون به عهده تو باشه عزیزم … من فقط از نامزد خودم تشکر می کنم … از توی آینه نگام کرد … توی چشماش ستاره روشن کرده بودن انگار … مثل بچه ها بود … قشنگ ترین لبخندمو بهش تقدیم کردم … باید روی خودم کار می کردم … باید! مسافرتمون بالاخره تموم شد … با یه عالمه خاطره بد … همه مون فقط انگار بیشتر خسته شده بودیم … از پروژه فیلمبرداریمون دو هفته بیشتر نمونده بود … من و آرشاویر عین دو تا همکار داشتیم با هم کار می کردیم و من تمام تلاشم این بود که برخورد زیادی باهاش نداشته باشم … آخرای کار بودیم که کارتای عروسیمون چاپ شد … به درخواست خودم یه مراسم خیلی جزئی توی باغ شهریار قرار بود برگزار بشه و مهمونامون هم دوستای خیلی صمیمیمون و فامیل درجه یک و دو بودن … شهریار با همه حرفای من موافق بود … اما وقتی ازش خواستم لباس عروس نپوشم به شدت مخالفت کرد و خودش بهترین لباس رو برام سفارش داد … ناچار بودم قبول کنم … کارتا رو با پیک فرستادیم واسه آشناها … باورم نمی شد که تا سه روز دیگه عروس می شم … با شهریار داشتیم از باغ بازدید می کردیم … سفره عقدمون به درخواست من انتهای جاده جلوی در پهن شد … یه سفره بزرگ و تمام آینه … نمی دونم چرا خوشحال نبودم و بازم نمی دونم چرا شهریار هم حال خوبی نداشت … از یه آرایشگاه خوب هم نوبت گرفتیم و رفتیم سمت خونه مون جلوی در وقتی خواستم پیاده بشم دستمو گرفت و گفت: – توسکا … – جانم؟ – من … من دارم می رم … با تعجب گفتم: – کجا؟! – می رم یه مسارفت دو روزه … صبح روز عقد اینجام … خودم می برمت آرایشگاه … – شهریار … انگشتشو گذاشت روی لبم و گفت: – هیسسسسس هیچی نگو … باید برم … توسکا درکم کن خانومم … آهی کشیدم و گفتم: – باشه … برو … صبح پنج شنبه منتظرتم … – باشه عزیزم … بیصبرانه منتظر پنج شنبه ام … تو مال من بشی و من دیگه خیالم راحت بشه … لبخند زدم و گفتم: – مواظب خودت باش … چشماشو یه بار باز و بسته کرد و من پیاده شدم … همین که رفتم داخل خونه با موج سرما روبرو شدم … مامان اینا رفته بودن برای خرید جهاز … چند وقت بود که همه اش گیر خرید جهاز بودن … دلم برای روزای گذشته تنگ شده بود … روزایی که همیشه با آغوش باز مامان و لبخند بابا مواجه می شدم … روزایی که برای ازدواجم شاد بودن … اما حالا … دیشب تا نزدیک صبح بابا منو توی بغلش گرفته بود و خوابش نمی برد … غم چشماش غم ازدواج من نبود … یه چیز دیگه بود که حسش می کردم ولی نمی خواستم باورش کنم … داشتم لباسامو عوض می کردم که گوشیم زنگ خورد … همینطور که دکمه های مانتومو باز می کردم جواب دادم … شماره آرشین بود … – جانم … صدای گریه آلود و پر از بغضش بلند شد: – توسکاااااا با ترس نشستم لب تخت و گفتم: – چی شده؟ … چته آرشین؟ – آرشاویر …. توسکا بیاااااا – چی شده آرشین … د حرف بزن دختر … – گوش کن … فقط گوش کن … یه دفعه صدای داد آرشاویر اومد: – نهههههههه …. امکان ندارهههههه … ای خدا بسمههههه دیگه بسمهههههه تا کی؟!!!!!! داری هر شب جون کندن منو تا صبح می بینیییی پس کو لطف و مرحمتتت؟ خدا خسته شدمممممممم …. بیا جون منو بگیر هم منو راحت کن هم خودتووووووو …. یا تو بکش یا بذار خودم خودمو راحت کنم …. همراه صدای فریادهاش صدای شسکتن وسیله ها هم می یومد … داشتم سکته می کردم … داد کشیدم: – آرشین …. با گریه گفت: – هان؟ چیه؟ – چی شده؟ چی شده آرشین این چرا داره اینجوری می کنه؟ – پیک کارت عروسیتو داد دستش … یهو اینجوری شد … اشک ریخت روی صورتم … کاش می شد برم اونجا … کاش می شد آرومش کنم …. ولی پس شهریار چی؟ نه … من به شهریار قول دادم … من برای شهریار می مونم … باید بمونم … ولی پس آرشاویر چی؟ این انصاف نبود که همینجوری ولش کنم … فکری توی ذهنم جرقه زد … آره این بهترین راه بود … _____________گفتم: – مامان بابات کجان آرشین؟ – رفتن مهمونی خونه یکی از دوستاشون … من دارم از ترس سکته می کنم … می ترسم بلایی سرش بیاد … – آرشین خوب به من گوش کن … – نمی تونم …. پاشو بیاااااااااا یه ذره انصاف داشته باش آخه … – گوش کن می گم … – چیه؟ – این شماره که می گم رو یادداشت کن … – چیه؟ داد کشیدم: – یادداشت کن تا بلایی سرش نیومده … – بگو … بگو … تند تند شماره آرتان رو براش تکرار کردم و گفتم: – ببین این شماره پزشکشه … الان فقط اون می تونه آرومش کنه … زنگ بزن خودتو معرفی کن آدرسو بده تا بیاد خونه تون … زود باش دختر … – خودت بیا … فقط تو می تونی آرومش کنی … با بغض و گریه گفتم: – نمی تونم … نمی تونم … زنگ بزن آرشین … زود باش دختر … گوشیو قطع کردم … سرمو توی بالشم فرو بردم و از ته دل زار زدم … ** داشتم تند تند خودمو باد می زدم … کارم تموم شده بود … مامان هم عین یه عروسک نشسته بود کنارم … با خنده گفتم: – مامانی خیلی خوشگل شدیا … بیچاره بابا ! مامان لبخند تلخی زد و گفت: – فدای تو بشم عروسکم … تا تو هستی که ما پیر و پاتال ها به چشم نمی یایم … خواستم اعتراض کنم که آرایشگر اعلام کرد داماد اومده … بی اراده آه کشیدم … دیگه همه چیز داشت تموم می شد … من داشتم به سوی سرنوشت جدیدم پیش می رفتم … با مامان بلند شدیم و بعد از تشکر از آرایشگر از آرایشگاه خارج شدیم … فیلمبردار داشت فیلم می گرفت و هی دستور می داد چی کار کنم … سعی می کردم به حرفش گوش بدم که فیلمم خراب نشه … شهریار با لبخند بهم نزدیک شد … دسته گل سرخ رنگ رو گذاشت توی دستم و گفت: – فرشته من … چقدر خوشگل شدی! پشت چشمی نازک کردم و گفتم: – بودم … – خوشگل تر شدی … – مرسی عزیزم … توام خیلی آقا شدی … – این اقا دربست نوکرته … در ماشین رو برام باز کرد و من سوار شدم … مامان قرار بود با ماشین فیلمبردار بیاد بابای بیچاره هم درگیر کارای دیگه بود … شهریار از در خودش سوار شد و راه افتاد … گفتم: – سفر خوش گذشت … پوزخندی زد و چیزی نگفت … گفتم: – چرا حس می کنم خوشحال نیستی ؟ کم کم از سرعت ماشین کم شد …. اینقدر که کناری توقف کرد … با تعجب نگاش کردم و گفتم: – چرا ایستادی؟ برگشت به طرفم … چشماش برق می زد … برق اشک … فقط نگاش کردم … آب دهنشو همراه با بغضش قورت داد و گفت: – توسکا … من … من اینقدر تو رو دوست دارم که خودخواه شدم … خودم قبول دارم شاید باید از تو می گذشتم باید خودم دوباره تو رو به آرشاویر می رسوندم چون عشقی که تو نگاهت نسبت به اون دیدم نسبت به خودم ندیدم و می دونم که هیچ وقت هم نمی بینم … اما این کارو نکردم … با خودخواهی تو رو برای خودم نگه داشتم و تا اینجا رسوندم کارو … ولی … ولی پشیمونم … با بهت نگاش کردم و گفتم: – چی می گی؟ شهریار … من … من خودم تو رو انتخاب کردم … – نه عزیزم خودت هم می دونی که دارم حقیقت رو می گم … بذار حرفم رو بزنم … این آخرین حرفای ما توی دوران مجردیمون راجع به این مسئله است … سکوت کردم و اجازه دادم بقیه حرفاشو بزنه … نمی دونستم قراره به کجا برسه … قلبم تند تند می زد و کم کم داشتم می ترسیدم … ادامه داد: – اون آرشاویر خیلی احمقه! خیلی زیاد …. من اگه جای اون بودم تو رو به هر قیمتی هم که شده بود از دست نمی دادم … ولی اون ازت گذشت … اون باید تورو از من پس می گرفت اما جز حرص خوردن و حسادت هیچ کاری نکرد … هیچ کاری … منم تو رو برای خودم نگه داشتم چون حس کردم اون لیاقت تو رو نداره … اما … وقتی توی فشم اون بلا سر تو اومد … وقتی دیدم چه جوری از خود گذشتگی کرد … وقتی دیدم جونتو نجات داد و خیلی راحت تو رو گذاشت توی بغل من … دلم براش خیلی سوخت … یه لحظه خودمو گذاشتم جای اون و فهمیدم چه زجری می کشه … از اون روز تا حالا داغونم فکر می کنم دارم ظلم می کنم … هم در حق تو که دنیای منی … هم در حق اون … ولی توسکا هرگز حاضر نیستم تو رو بشکنم و برم به آرشاویر بگم بیا توسکا مال خودت … من هرگز این کارو نمی کنم … اما یه کاری می کنم که پیش وجدان خودم شرمنده نباشم … این دورز توی این سفر کوفتی خیلی به این چیزا فکر کردم … این بهترین کاریه که می تونم بکنم … بغض گلومو فشار می داد … این پسر چرا اینقدر خوب بود؟ فقط نگاش کردم … دستمو گرفت توی دستش و محکم بوسید و گفت: – عزیز دلم … من تا وقتی که خطبه خونده نشده و تو و من به هم محرم نشدیم به آرشاویر فرصت می دم بیاد و تو رو پس بگیره … ولی … ولی اگه نیومد … دیگه بعد از این … نه می خوام اثری از آرشاویر توی ذهن تو باقی بمونه و نه اجازه می دم آرشاویر حتی رنگ تو رو ببینه … قبوله عزیزم؟ چی می تونستم بگم … اشک چکید روی صورتم … اشکم رو با سر انگشتش پاک کرد و گفت: – این آخرین اشکائیه که به خاطر اون می ریزی … بعد از اینکه زن من شدی فقط باید بخندی عزیزم … قبول؟ اینبار لبخند زدم و سرمو تکون دادم … سرمو چسبوند روی سینه اش و زمزمه کرد: – اون احمقه و کاش احمق هم بمونه … نمی خوام از دستت بدم …

تفریح کده ی آبشار






آدرس ایمیل خود را وارد کنید



Delivered by Feed Burner





سریع گفتم: – باشه منتظرم … گوشیو که قطع کردم رو به چشمای منتظر آرشین و آرشاویر گفتم: – شهریار داره می یاد دنبالم .. می رسه تا چند دقیقه دیگه … بعد زل زدم توی چشمای آرشاویر و گفتم: – شما هم برو راننده بقیه شو … از چشماش خون می بارید … خندیدم و گفتم: – آرشین جان … مانتو و شال منو که گرفتی کجا آویزون کردی؟ آرشین که حسابی شوکه شده بود فقط به بالا اشاره کرد … آرشاویر با قدم های بلند ازمون فاصله گرفت و من رفتم توی دستشویی که اول یه کم بخندم و یه آب هم به صورتم بزنم … زیر لب گفتم: – حقته! تا تو باشی نخوای لج منو در بیاری … بچه پرو! از دستشویی اومدم بیرون و رفتم سمت اتاقای بالا … اتاق آرشاویر هم بالا بود … مونده بودم لباسم توی کدوم اتاقه که آرشاویر از اتاقش اومد بیرون و گفت: – اینجاست … بدون اینکه تشکری بکنم یا حرفی بزنم رفتم توی اتاقش و در اتاق رو با ضرب کوبیدم به هم … مانتو روی تختش بود … سعی کردم به هیچی نگاه نکنم … اما مگه می شد؟ بی اراده به دیوارای اتاق زل زدم … هیچ عکسی از من دیگه به دیوارا نبود … همه رو برداشته بود … نا خودآگاه بغض گلومو گرفت … نشستم روی تخت … چرا ما اینجوری شده بودیم؟ چرا از هم فرار می کردیم در حالی که همه اش داشتیم می رسیدیم به هم؟ یعنی واقعا من برای آرشاویر مرده بودم؟ این رفتارا چی بود که داشتیم عین بچه ها از خودمون در می آوردیم؟ شکستن غرور هم … اونم جلوی بقیه … چرا؟ آخه چرا؟ بابام یه بار تو عصبانیت یه حرفی زد که یادمه من خیلی خندیدم … اما الان که فکر می کنم می بینم حقیقته … به من گفت دخترم خر که لگدت می زنه توام باید بهش لگد بزنی؟ البته منظورم این نیست که آرشاویر دور از جونش خره ! اما من باید بهش می فهموندم که رفتارش درست نیست … ما نمی تونستیم دیگه با هم باشیم … باشه! اما حداقل می تونسیتم عین دو تا آدم بالغ با هم رفتار کنیم … دیگه نیازی به این وحشی بازیا نبود که … آره باید من با رفتارم اونو هم آروم کنم … اینجوری اصلا درست نیست … بابا بفهمه به کل ازم نا امید می شه … از جا بلند شدم و مانتومو تنم کردم … گوشیم زنگ خورد … شهریار بود … در حالی که شالمو سر می کردم جواب دادم: – الو … – من دم درم … بدو بیرون … – الان می یام … گوشیو قطع کردم … خواستم از اتاق برم بیرون که حسی منو کشید سمت بالش آرشاویر … نشستم لب تخت و بالشو برداشتم … ناخودآگاه گرفتمش توی بغلم و همینطور که بوش می کردم چند بار بوسیدمش … حس آرامش عجیب غریبی به دلم سرازیر شد … به خودم نمی تونستم دروغ بگم … هنوزم آرشاویر رو دیوونه وار دوست داشتم … اگه هم داشتم به خودم می پیچیدم و حرص می خوردم فقط واسه این بود که طاقت کم محلی دیدن ازشو نداشتم! خواستم بالشو بذارم سر جاش که … خدای من! عکس من زیر بالشش بود … یه عکس که خودش توی شمال ازم گرفته بود با موهای باز و خیس شده … نگام توی این عکس به قول خودش عین نگاه یه بچه گربه معصوم شده بود … عکس من زیر بالش آرشاویر چی کار می کرد؟!!!!… عکسو انداختم سر جاش بالشو گذاشتم روش و با سرعت رفتم سمت در … می خواستم از این خونه برم وگرنه اشکم در می یومد و آبروم می رفت … همین که دستمو بردم سمت دستگیره در خشکم زد … در دستگیره نداشت! فقط یه میله آهنی زده بود بیرون … هر چی تکونش دادم باز نشد که نشد … خدایا! این دیگه چه وضعی بود چند بار محکم کوبیدم به در ولی انگار نه انگار! ده دقیقه ای بود که حبس شده بودم توی اتاق … هر چند دقیقه یه بار به در می کوبیدم ولی فایده ای نداشت … ناچارا شماره شهریار رو گرفتم و جریان رو بهش گفتم … طولی نکشید که صدا از پشت در بلند شد … – توسکا … خودمو چسبوندم به در و گفتم: – بله … من اینجام … – توسکا … در از این طرف هم دستگیره نداره … صبر کن بذار به آرشاویر بگم ببینم دستگیره این در کجاست! – باشه فقط زود باش دیر شده … خیلی زود با آرشاویر برگشتن و صدای آرشاویرو شنیدم که گفت: – درو بسته واسه چی؟ در این اتاق خیلی وقته که خرابه! تازه می خواستم عوضش کنم … – خب باید لولا رو باز کنیم … – فکر نکنم بشه .. – یعنی چه؟ – می تونی امتحان کنی … – یه دو تا آچار پیچ گوشتی به من بده ببینم چی کار می تونم بکنم … چند لحظه بعد صدای تق تق بلند شد … نیم ساعتی طول کشید اما هیچ اتفاقی نیفتاد … صدای خسته شهریار بلند شد: – لعنتی! انگار یکی این لولا رو جوش داده! تکون نمی خوره … – گفتم که … – اه! چته اینقدر خونسرد وایسادی کنار من! در اتاق توئه ها! چه جوری باز و بسته اش می کنی؟ یه کاری کن این دخترو بیاریم بیرون … – باید صبر کنه صبح بشه برم یه نفرو بیارم قفل درو درست کنه … جیغ کشیدم: – چی؟!!!! تا صبح من باید بمونم این تو … خونسردانه گفت: – بله … مقصر خودتون هستین … در اتاق خراب بود … می تونستین نبندینش … پامو کوبیدم روی زمین و گفتم: – من عمرا اینجا بمونم … – پس بیا بیرون … رفتم سمت پنجره … لعنتی ارتفاعش خیلی زیاد بود … نشستم لب تخت … حالا چه خاکی تو سرم باید می ریختم؟ صدای آرشین هم اومد … داشتن براش توضیح می دادن … وقتی فهمید جریان چیه صدام کرد: – توسکا خوبی؟ – نه … بابام سکته می کنه اگه من شب نرم خونه … – ای بابا! … خب یه کاری بکنین دیگه … نمی تونین درو بشکنین … چند تا ضربه محکم به در خورد و دنبالش شهریار گفت: – نه فایده نداره تکون نمی خوره … آرشاویر با همون لحن خونسرد دیوونه کننده اش گفت: – تنها راهش اینه که زنگ بزنین خونه تون و بگین که شب نمی رین … – بابا بفهمه چی شده دیوونه می شه … فکر می کنه یه بلایی سرم اومده … آرشین گفت: – یعنی هیچ راهی نیست؟ – نه … باید صبح بشه … – خب توسکا زنگ بزن بگو امشب دوستای من می مونن توام قراره بمونی … مثل اینکه چاره ای نیست … – ای خدا … این دیگه چه مصیبتیه! شهریار عصبی گفت: – من می رم می گردم شاید یه قفل سازی چیزی پیدا کنم … – ساعت یکه! کجا اینوقت شب بازه … – یعنی دست روی دست بذاریم؟ – اتفاقی قرار نیست بیفته که … فقط باید بخوابه تا صبح بشه … در هم که خرابه کسی نمی تونه مزاحمش بشه … پسره ننر! چه راحت! پدر جون و مامانش هم اومدن بالا و اونا هم سعی کردن درو باز کنن ولی نشد که نشد … ناچارا زنگ زدم خونه … هیچ راه دیگه ای باقی نمونده بود …

بابا خیلی راحت تر از اون چیزی که فکر می کردم قانع شد … شاید خودش هم راضی نبود که من این موقع برم خونه و از طرفی آرشین خواهر آرشاویر بود و بابا ازش حسابی مطمئن بود … وقتی گوشی رو قطع کردم صدای شهریار بلند شد: – توسکا … راحتی؟ می خوای منم بمونم؟ جلل خالق! این بمونه اینجا بگه چی؟! آبروم جلوی همه می ره …به خصوص جلوی خونواده آرشاویر … گفتم: – نه نه خوبم … می تونم تا صبح اینجا دووم بیارم … – یعنی برم؟ – آره شهریار .. ببخش توام توی دردسر افتادی … – نه بابا این چه حرفیه … باشه پس من می رم ولی صبح حتما می یام دنبالت که ببرمت سر فیلمبرداری … اه اصلا یاد فیلمبرداری فردا نبودم … پامو کوبیدم روی زمین … یعنی می تونستم اینجا مثل آدم استراحت کنم؟ مطمئنا نه! استراحت اونم روی تخت آرشاویر؟!!! محاله! یه کم که گذشت صدای شهریار دوباره بلند شد: – هستی؟! توسکا … چرا جواب نمی دی؟ – هان … باشه باشه … – پس صبح می بینمت فعلا شب بخیر … – شب بخیر … شهریار رفت و صدای آرشین بلند شد: – توسکا به چیزی نیاز نداری؟ – نه عزیزم … برو به مهمونات برس … – باید ببخشی باور کن عذاب وجدان گرفتم … من اصلا نمی دونستم در اتاق آرشاویر خرابه … اصلا تو اونجا رفتی برای چی؟ – خب … خب لباسامو اینجا گذاشته بودی دیگه … – من؟!!! قبل از اینکه حرف دیگه ای بزنه آرشاویر گفت: – برید پایین دیگه … همه وایسادین اینجا … زشته ! اون همه مهمون اون پایینه … صدای پاهاشون رو شنیدم که رفتن و خودم چمباتمه زدم روی تخت … عجب مصیبتی! حالا باید تا صبح اینجا می نشستم؟ بلند شدم رفتم طرف کتابخونه اش … داشتم کتابا رو زیر و رو می کردم که صداش بلند شد: – توسکا … آخ که چقدر دلم برای این مدلی صدا کردنش تنگ شده بود … دوست نداشتم بهم بگه توسکا خانوم … رفتم نزدیک در و گفتم: – بله؟ – خوبی؟ – بد نیستم … – می خوای بخوابی؟ – اگه خوابم ببره … – ببین اگه روی ملحفه و بالش من خوابت نمی بره تا … این چه حرفی بود؟! سریع گفتم: – نه نه راحتم … با صدایی که توش خنده موج می زد گفت: – جدی؟ فکر کردم داره مسخره ام می کنه … حرصم گرفت و گفتم: – بله … حرف دیگه ای هم هست؟ – حالا چرا عصبی شدی؟ منو بگو که مهمونی رو ول کردم اومدم اینجا حال تو رو بپرسم … قبل از اینکه بتونم جوابی بهش بدم صدای آرشین بلند شد: – آرشاویر چرا نمی یای پایین؟ اون موقع تا حالا اونجا ایستادی؟ دوستم باهات کار داره … خنده ام گرفت … آرشین قشنگ لو دادش … اون اصلا پایین نرفته بود … قند توی دلم آب شد … کاش نره پایین … غلط کرده دوست آرشین که بخواد با آرشاویر من کار داشته باشه … صداشو شنیدم که گفت: – تو برو … بگو ارشاویر سرش درد می کنه داره استراحت می کنه … هر وقت خواستن برن خبرم کن که برای خداحافظی بیام … – مطمئنی؟ – بله … – آرشاویر … یعنی قولت یادت رفت؟ – چه قولی؟!!! – قول دادی برام بخونی! صدای نفس کشیدن کلافه آرشاویر رو شنیدم … – خیلی خب … برو الان می یام … آرشین با خوشحالی رفت و آرشاویر گفت: – اگه به چیزی نیاز پیدا کردی فقط کافیه روی گوشیم زنگ بزنی … زمزمه کردم: – باشه … فکر کردم رفت … ولی دوباره صداش بلند شد: – توسکا … – بله … – متاسفم … خیلی دوست داشتم الان توام پایین باشی … – اشکال نداره … دیگه چیزی نگفت و فهمیدم که رفته …قلبم داشت تند تند می کوبید … انگار جنبه مهربونی دوباره آرشاویر رو نداشتم … آرشاویر رفت و من همونجا پشت در نشستم تا صداشو بشنوم … می دونستم الان می خواد برای مهمونا بخونه … چقدر به همه حسادت می کردم … یه ربعی گذشته بود که صدای دست و سوت و جیغ بلند شد و به دنبال اون سکوت همه جا رو فرا گرفت … خدا رو شکر وقتی می خوند همه لال می شدن و می تونستم صداشو به راحتی بشنوم … بازم یه آهنگ به زبون اصلی … همچین گوشمو چسبونده بودم به در که نزدیک بود برم توی در … کارای خدا بود که خودم با همون زبون دست و پا شکسته می تونستم شعر رو معنی کنم … – I’m not a perfect person من انسان بی عیبی نیستم There’s many things I wish I didn’t do کاش خیلی از کارا رو انجام نمی دادم But I continue learning ولی من هنوز دارم یاد می گیرم I never meant to do those things to you من هرگز نمی خواستم اون کارا رو با تو بکنم And so I have to say before I go و من قبل از اینکه برم می خوام بگم That I just want you to know منفقط می خوام که بدونی I’ve found out a reason for me من دلیلم رو پیداکردم To change who I used to be تا اون چیزی رو که بودم عوض کنم A reason to start over new دلیلی که باعث بشه از نو شروع کنم And the reason is you و اون دلیل تویی I’m sorry that I hurt you متاسفم که تو رو اذیتکردم I’ts something I must live with everyday این اون چیزیه که من هر روزمجبورم باش زندگی کنم And all the pain I put you through و همه ی غم هایی کهبهت دادم I wish that I could take it all away ارزو دارم که می تونستم اونارو ازت بگیرم And be the one who catches all your tears و کسی باشم کهاشکاتو پاک می کنه That’s why I need you to hear برای اینه که می خوامبشنوی I’ve found out a reason for me من دلیلم و پیدا کردم To change who I used to be دلیلی که باعث بشه از نو شروع کنم And the reason is you و اون دلیل تویی And the reason is youuuuu و اون دلیل تویییییی And the reason is youuuuuuuuuuu و اون دلیل تویییییییییییییی I’m not a perfect person من انسان بی عیبی نیستم I never meant to do those things to you من هرگز نمیخواستم اون کارا رو با تو بکنم And so I have to say before I go و قبل از اینکه برم می خوام بگم That I just want you to know من فقطمیخوام که بدونی I’ve found out a reason for me من دلیلم و پیدا کردم To change who I used to be دلیلی که باعث بشه کسی رو که بودم عوض کنم The reason to start over new دلیلی که باعث بشه از نو شروع کنم And the reason is you و اون دلیل تویی I’ve found out a reason to show من دلیلی رو پیداکردم که نشون بدم A side of me you didn’t know شخصیته دیگه ای از منو که تونمیشناختی A reason for all that I do دلیله همه ی کارایی که کردم And the reason is you و اون دلیل توی ( آهنگ the reason از hoobstank ) اشک داشت صورتمو خیس می کرد … چقدر حرف تو این آهنگ بود … هدفش چی بود از خوندن این آهنگ؟ آخ که چه لذتی داشت برام شنیدن این حرفا از زبون آرشاویر … سرمو تکیه دادم به در و چشمامو بستم … توی دلم پر از آرامش بود و الان می تونستم راحت بخوابم … چیزی طول نکشید که خوابم برد … نمی دونم ساعت چند بود که از زور دستشویی بیدار شدم … اینقدر شدید بود که دلم درد گرفته بود … از جا بلند شدم … بدنم هم به خاطر بد خوابیدن کوفته شده بود … پریدم سمت در … اما در هنوز هم باز نمی شد … داشت گریه ام می گرفت … باید چه خاکی تو سرم می ریختم؟! نگاهی به ساعت کردم … ساعت سه و نیم بود و خونه غرق سکوت … مهمونا رفته بودن … رفتم سمت گوشیم … آخ خدا داشت خاموش می شد … چاره ای نبود باید زنگ می زدم به ارشاویر وگرنه کلیه درد می مردم … ناچارا شمارشو گرفتم … یه بوق … دو بوق … – جانم … صداش خواب نبود … یعنی بیدار بوده؟ سریع گفتم: – باید بیام بیرون آرشاویر … – خوبی؟ چیزیته؟ – خوب نیستم … باید … چیزه … – اه حرف بزن دیگه … نگران شدم … چی شده؟ عصبی شدم و گفتم: – بابا باید برم دستشویی … الان این گوشی لعنتی خاموش می شه … – باشه باشه … بیا دم پنجره … می یارمت بیرون … ________________گوشی خاموش شد … با حرص پرتش کردم روی تخت … رفتم سمت پنجره و پرده رو کنار زدم … چیزی طول نکشید که آرشاویر با یه نردبون بلند اومد زیر پنجره … خواستم جیغ بزنم سرش … خوب این کارو از اول می کردی … اما الان وقت این حرفا نبود … نردبون رو تکیه داد به دیوار و گفت: – می تونی بیای؟ رفتم نشستم لب پنجره و در همون حال گفتم: – سعی می کنم … باد خنکی می وزید و باعث می شد موهام هی بریزه توی صورتم … لباسم هم خیلی دست و پاگیر بود و هی می رفت زیر پام … با ترس و لرز پا گذاشتم روی اولین پله … صدای آرشاویر بلند شد: – مواظب باش … پایین نردبون ایستاده بود و محکم با دستاش گرفته بودش … بدون اینکه جوابی بدم چند پله دیگه رفتم پایین … نصف راهو رفته بودم و دیگه چیزی نمونده بود که برسم پایین … لباس گیر کرد به پاشنه کفشم … لعنتی! کاش کفشمو در آورده بودم یکی از دستامو ول کردم تا پاشنه امو در بیارم … صدای داد آرشاویر بلند شد: – توسکا مراقب باش … دستتو برای چی ول کردی … برگشتم جوابشو بدم که سرم گیج رفت و قبل از اینکه بتونم دستمو به جایی بند کنم پرت شدم پایین … چشمامو بستم و صدای جیغ خفه ام بلند شد … محکم افتادم تو بغل آرشاویر … و دستای آرشاویر جوری دور بدنم حلقه شد که انگار عزیز ترین شی زندگیشو گرفته … چشمامو باز کردم … سرم درست جلوی سینه آرشاویر بود … زمزمه کردم: – زنده ام؟ آرشاویر که رنگش پریده بود فقط سرشو تکون داد … دستمو کشیدم روی صورتم و گفتم: – وای مامان! با صدای آهسته گفت: – خوبی؟ – فک کنم باشم … لبخند نشست روی صورتش … سرشو آورد پایین و پیشونیشو چسبوند به پیشونیم و گفت: – اون بالا هم نتونستی دو دقیقه آروم باشی؟ حتما باید یه بلایی سرت بیاد؟ – ا … خوب چی کار کنم … تو حواسمو پرت کردی! – حالا تقصیرا افتاد گردن من! نفس داغش که می خورد به صورتم داشت دگرگونم می کرد … آروم گفتم: – منو بذار زمین … آرشاویر … فشار دستش دور کمرم بیشتر شد … صورتشو آورد پایین تر و گفت: – حقته به خاطر اذیتایی که می کنی یه کم اذیتت کنم! – من؟ مگه چی کار کردم؟ – هیچی … فقط داری دیوونه ام می کنی … دوست داری حرصم بدی … – نه … من … صورتش هی داشت می یومد پایین تر … دستمو گذاشتم توی سینه اش و آروم فشارش دادم … منو گذاشتم روی زمین و کشید توی بغلش … دستم هنوز روی سینه اش بود با یکی از دستاش آروم دستمو گرفت توی دستش و گفت: – می دونی که زورم از تو خیلی بیشتره … – تو … تو چی می خوای از من؟ – هیچی … فقط می خوام تنبیهت کنم … – به چه جرمی؟ – به جرم اینکه وقتی هنوز زن منی می ری با یه نفر دیگه می رقصی … سوار ماشین یه نفر دیگه می شی … برام زبون درازی می کنی … اذیتم می کنی … می خوای بهم بگی دیگه مال من نیستی … اینا رو می گفت و هی سرشو می آورد پایین … چشاش مسخم کرده بود … انگار یادم رفته بود تا چند لحظه پیش داشتم از زور دستشویی خفه می شدم … آب دهنمو قورت دادم و به برق نگاش خیره شدم … زمزمه کرد: – پاش بیفته من همون آرشاویرم … – نه … تو عوض شدی … حس می کنم هیچ وقت نشناختمت … – خوب این آرشاویرو بشناس … – سخته … لبخند زد … یه لبخند مردونه که دلم براش ضعف رفت … سرمو بردم بالاتر … فاصله لبم با لبش فقط یک میلیمتر بود … لبخندش تبدیل به خنده شد و لبش چسبید روی لبم … چشمام بسته شد … قلبم داشت تند تند می کوبید دستم زیر دستش بود و لباش داشت با لبام بازی می کرد … با اون یکی دستش چنان منو به خودش فشار می داد که داشتم باهاش یکی می شدم … دوست داشتم زمان متوقف بشه … باد با موهام بازی می کرد و صحنه رویایی درست شده بود … به خصوص که درست کنار یکی از لامپ های پایه بلند ایستاده بودیم و نور نصف صورتمون رو روشن کرده بود … نمی دونم چقدر گذشت که ازش جدا شدم … لبخند روی صورت هر دومون بود … یعنی همه چی تموم شد؟ این یعنی آشتی؟ از این آشتی ناراحت نبودم … من آرشاویر رو دوست داشتم … الان هم که خوب شده بود می شد با بخشش همه چیز رو فراموش کرد … می شد همه چیز رو از نو ساخت می شد دوباره عاشق شد … اما …. آرشاویر دستمو گرفت توی دستش و گفت: – خیلی دوست داشتم قبل از فسخ صیغه …. یه بار دیگه ببوسمت … ممنون که این فرصت رو بهم دادی … لبخند روی لبم خشک شد! فسخ صیغه؟! ولی … ولی آخه چرا؟!!! ما … ما که دیگه مشکلی نداشتیم … همه سوال ها تو ذهنم باقی موند چون دستشو کرد توی جیبش و قدم زنون ازم دور شد … از پشت نگاش کردم … اشک صورتم رو خیس کرد … اون آروم می رفت و من تازه می فهمیدم چقدر برام دست نیافتنی شده … تازه می فهمیدم چقدر دوستش دارم … اینقدر نگاش کردم تا وارد ساختمان شد … سرمو گذاشتم روی پام و اجازه دادم اشکام صورتم رو بشورن … یعنی همه چیز تموم شد؟ به همین راحتی؟ پس چرا دوباره پا گذاشت توی زندگیم؟ چرا اومد و خودش رو به رخم کشید؟ خدایا این چه عذابی بود؟ تا کی باید این عذاب رو تحمل کنم؟! تا کی؟ شاید نیم ساعتی اشک ریختم تا دلم آروم تر شد … بلند شدم و پاورچین پاورچین رفتم داخل … بعد هم رفتم دستشویی … مونده بودم کجا برم … الان نمی شد برم خونه چون بابا شک می کرد … باید یه جایی می خوابیدم … داخل اتاق که نمی شد رفت … رفتم بالا تا ببینم می شه توی اتاق آرشین خوابید یا نه به در اتاق آرشاویر که رسیدم از چیزی که دیدم چشمام گرد شد … دستگیره در سر جاش بود … انگار نه انگار که این در خراب بوده … دستمو بردم سمت دستگیره و در به راحتی باز شد … دوست داشتم چشمامو ببندم و از ته دل داد بزنم : – آرشاویرررررررر …. ولی حیف که همه بیدار می شدن … چشمامو بسته بودم و دستمو مشت کرده بودم که صداش از پشت سر بلند شد: – الان خیلی دوست داری اون مشت رو بکوبی فرق سر من … نه؟ برگشتم و با غیض گفتم: – دقیقا! لبخندی زد و گفت: – اینم یه تنبیه دیگه واسه اینکه تو چشمای من زل نزنی و بگی شهریار می یاد دنبالم … – پس … پس انتظار داشتی با اون همه منتی که سرم گذاشتی بیام سوار ماشین تو بشم؟ – نه … با آژانس می رفتی راحت تر بودم … – خیلی … خیلی … – خیلی چی؟ پروام؟ – اون واست کمه … خندید و در حالی که به سمت یکی دیگه از اتاقا می رفت گفت: – برو بخواب خانوم … سر فیلمبرداری باید سرحال باشی … اجازه نداد حرف دیگه ای بزنم … رفت توی اتاق و در رو بست … وای خدا اگه جیغ نمی زدم می مردم … رفتم توی اتاق و سرمو فرو کردم توی بالش و از ته دل جیغ زدم … این کلا دوست داشت منو خل کنه … دیگه داشتم ازش نا امید می شدم … حسود … کینه ای … اما یه چیزی رو نمی تونستم انکار کنم … تنبیهاش همه جوره برام شیرین بود … درسته که بهم ضد حال می زد ولی موندن اینجا … خوابیدن روی تختش … بوسیدنش … همه و همه برام شیرین بودن … حتی اگه باعث بشه وجهه من پیشش خراب بشه من این تنبیه ها رو دوست داشتم … دراز کشیدم روی تختش … بوی عطرش … اوفففف … چرا این بو آرومم می کرد … اینقدر آروم که دیگه به حرفاش فکر نکردم … فقط به خاطرات خوبمون فکر کردم و خوابم برد … صبح با نوازش دست آرشین بیدار شدم … انگار همه چی یادم رفته بود … چون به محض دیدن لبخندش منم لبخند زدم … گفت: – صبح بخیر می بینم که داداش من از تبعید درت آورده … کش و قوسی به بدنم دادم و خندیدم و گفتم: – صبح توام بخیر … آره والا … می بینی با من چی کار می کنه؟ الکی فقط می خواست من شب اینجا بد خواب بشم … دروغ که حناق نمی شد! به این راحتی خوابیده بودم … – درو کی برات باز کرد؟ – دیشب دستشویی داشت خفم می کرد مجبور شدم بهش زنگ بزنم … – فکر کنم تا صبح نخوابیده … چون چشاش سرخ سرخه … – حقشه! تا این باشه بلا سر دختر مردم نیاره … گونه امو نوازش کرد و گفت: – آخه این دختر مردمو دوست داره … – بیخیال آرشین … – به جون خودم اگه دروغ بگم … من داداشمو می شناسم … آهنگی که دیشب خوند رو نمی دونم شنیدی یا نه ولی تو ایتالیا مدام گوش می کرد … من مطمئنم اونو به یاد تو گوش می کرد … اون یه لحظه هم از فکرت بیرون نیومده … دیشب با این نقشه بچه گونه اش تو رو اینجا نگه داشت که فقظ حست کنه … باورت نمی شه تا وقتی مطمئن نشد خوابت برده از پشت در اتاق تکون نخورد … مانتوی تو توی اتاق من بود … اون خودش آورده بود گذاشته بود اینجا تا تو رو بکشه توی اتاق خودش … عین پسر بچه های هجده ساله شده … دل رو زدم به دریا و گفتم: – پس دلیل این رفتاراش چیه؟ – این سوالیه که خودم هم دوست دارم جوابشو بدونم … پوزخندی زدم و گفتم: – مردا رو فقط خدا می شناسه … اونم لبخندی زد و گفت: – من ته و توی قضیه رو در می یارم خانومی … حالا پاشو بریم صبحونه بخوریم … ارشاویر عین میرغضب نشسته سر میز نمی ذاره کسی صبحونه بخوره … – وا برای چی؟ – گفت صبر کنیم تا توام بیای … – اوا خدا مرگم بده … زشته جلو مامان بابات … – اونا لذت هم می برن از این کارای آرشاویر … حالا فقط بلند شو بریم پایین … از جا بلند شدم … دستی توی موهام کشیدم … لباسام بدجور چروک شده بود … داشتم با دستم می کشیدمش که آرشین گفت: – اه اه بذار یه لباس راحت بهت بدم … – نه بابا دیگه لازم نیست الان که می خوایم بریم … – خب با این لباس که نمی تونی بری سر فیلمبرداری اجازه بده من یه لباس از خودم بهت بدم … نذاشت حرف دیگه ای بزنم … سریع از اتاق رفت بیرون و لحظاتی بعد با یه شلوار جین مشکی رنگ تنگ و یه تی شرت مشکی چسبون که روش یه قلب بزرگ سرخ کشیده شده بود اومد توی اتاق و گفت: – اینا رو بپوش … تی شرتش نوئه … شلواره رو ولی چند بار پوشیدم … ناچارا ازش گرفتم و گفتم: – مسئله ای نیست بابا … دستت هم درد نکنه … شلوار و تی شرت رو پوشیدم … خیلی تنگ بود … معذب به خودم نگاه کردم و گفتم: – زیادی تنگ نیست ارشین … – نه … روش مانتو می پوشی و می ری … – نه .. واسه الان می گم … – الان مگه کی پایینه؟ مامان بابا آرشاویر …. نامحرم که نیست … حق با اون بود … باید دست از دلم بر می داشتم شونه ای بالا انداختم و دو تایی رفتیم پایین … همین که به میز صبحونه نزدیک شدیم پدر جون با صدای بلند بهم سلام کرد و منم با لبخند جواب دادم … مامان آرشاویر هم با لذت به سرتاپام نگاه کرد و صبح بخیر گفت .. از همه بدتر نگاه خیره آرشاویر بود که از بالا تا پایین داشت براندازم می کرد … یه جور عجیب غریب … همیشه وقتی اینجوری نگام می کرد بعدش هم بغلم میکرد … مونده بودم الان می خواد چی کار کنه! ولی هیچ کاری نکرد سرشو زیر انداخت و مشغول لقمه گرفتن برای خودش شد … مامانش سری به تاسف تکون داد و جایی برای من کنار خودش باز کرد … نشستم و مشغول خوردن شدم … خدا رو شکر دیگه خبری از نگاههای آرشاویر نبود و من راحت می تونستم صبحونه مو بخورم … دیگه می خواستم از سر میز بلند بشم که گوشی آرشاویر زنگ خورد … گوشی رو با اخم جواب داد: – بله … – سلام … – نمی دونم … خبر ندارم … – آره در باز شده … – نیازی نیست … خودم هستم … – خداحافظ … گوشیو که قطع کرد با پوزخند نگام کرد و گفت: – گوشیت خاموشه؟ – آره … دیشب خاموش شد … – شهریار بود … نگرانت شده بود … گفتم خودم می برمت … نمی شد هیچی بگم … دوست نداشتم جلوی مامان باباش باهاش مخالفت کنم … سرمو تکون دادم و گفتم: – باشه … پس بدو دیر شده … هر دو رفتیم بالا که آماده بشیم و بریم سر فیلمبرداری … حسابی دیر شده بود … از اینکه شهریار رو دست به سر کرد حس خوبی داشتم … خیلی برام گرون تموم می شد اگه بهش می گفت که بیاد دنبالم … خدا رو شکر که هنوز ارزش داشتم براش … حاضر شدیم .. با همه خداحافظی کردیم و از خونه خارج شدیم … اخمای آرشاویر حسابی در هم بود … حق با آرشین بود دیشب اصلا نخوابیده بود و چشماش سرخ سرخ بود … ترجیح دادم هیچی نگم … همچین اخم کرده بود که ازش می ترسیدم … رسیدیم سر صحنه و پیاده شدیم … اون روز کار خیلی زود تموم شد … چون خستگی آرشاویر کاملا مشخص بود و درست نمی تونست حس بگیره … شهریار هم خودش رو رسوند سر فیلمبرداری … می خواست مطمئن بشه من سالمم … منم فقط به عنوان یه دوست تحویلش گرفتم … نمی خواستم آرشاویر دیگه از اون حرفای کلفت و گنده بارم کنه … درستش هم همین بود … شهریار هم وقتی دید من زیاد تحویلش نمی گیرم خیلی زود رفت … برگشتنه با آژانس رفتم خونه … آرشاویر هم هیچ تعارفی برای رسوندنم نکرد … کلا عوض شده بود و این تغییرش کم کم داشت منو می ترسوند … آینده ام خیلی گنگ و مبهم شده بود برای خودم … باید یه فکر اساسی می کردم … ____________نشسته بودم توی خونه امروز فیلمبرداری نداشتیم … داشتم اتاقمو مرتب می کردم که یهو رفتم تو فکر طناز … نمی دونستم چی کار کرده … سام یکی از دوستاشو معرفی کرد و قضیه خواستگاری هم جور شد اما دیگه نفهمیدم چی شده … بهتر بود یه زنگ بهش بزنم … بعضی وقتا خیلی بی معرفت می شدم … گوشی رو برداشتم نشستم لب تخت و شمارشو گرفتم … با سومین بوق جواب داد: – حرف نزن که نمی خوام ریختتو ببینم .. خندیدم و گفتم: – اولا سلام … دوما من اگه حرف هم بزنم تو ریختمو نمی بینی که! صدامو می شنوی بچه پرو! اونم خندید و گفت: – به خدا که خیلی بی وفایی یه زنگ نزدی ببینی من شوور کردم نکردم مردم زنده ام ماه عسلم … – اووووه عروس هل! غش غش خندید و گفت: – به خدا داشتم می مردم زنگ بزنم برات تعریف کنم چی شده اما گفتم بذار یه ذره به خودت فشار بیاری تو زنگ بزنی … – خب حالا که زدم بگو ببینم چی شد … – قشنگ و کامل بگم یا خلاصه … – کامل بگو ببینم چی شده … – خب … جونم براتون بگه که … آقا این سام چه دوستایی داره بی شرف! – چطور؟ – یه تیکه ای بود که نگووووو! اصلا احسان و همه از یادم رفت اینو که دیدم … خوشگل … خوش قد و بالا … خوش تیپ … تحصیلکرده … وای چه مامانی! چه بابایی! چه خواهری! چه برادری! – خونوادگی اومده بودن مگه؟ – آره … ایل و تبارشو آورده بود … می خواستن بیان خواستگاری یه بازیگر جو گیر شده بودن … – خب؟ – هیچی دیگه …. فقط خود پسره می دونست قضیه چیه … خونواده اش خبر نداشتن بیچاره ها … منم یه کم براش توضیحات دادم تا کامل روشن بشه و قرار شد قرار بعدی توی یه کافی شاپ همو ببینیم … – خب! – هیچی … اینا رفتن … دو روز بعدش من رفتم توی کافی شاپ و یارو رو دوباره دیدم … دروغ نگم ازش خوشم اومد … البته نه از اون لحاظا ها! از این نظر که پسر خوبی بود و خیلی آقاوار رفتار می کرد … بهم قول داد که همه جوره کمکم کنه … از هم که جدا شدیم … حدود دو ساعت بعدش بهم زنگ زد … – کی؟! – پسره دیگه … اسمش ماهانه … – خب؟ – هیچی حدسم درست بود … جیغ کشیدم: – احسان؟؟؟؟ – آره رفته بود سراغش … برای من بپا گذاشته همین که دیدن یکی با گل و شیرینی اومده خونه مون و بعد هم باهاش رفتم کافی شاپ خبرش کردن … رفته بود سر وقت ماهان و بهش گفته بود که این دختر مال منه … – چی؟!!!! – باور کن! – همینجوری گفته؟! – آره دقیقا … یعنی نه یه کم اینورتر نه اونورتر … گفته بکش کنار … من به این راحتی طنازو به کسی نمی دم … ماهان هم که از قبل در جریان بود بهش گفته چرا نمی ری خواستگاریش پس؟ احسانم گفته اونش به خودم مربوطه … – وا چه پرو! – آره … منم حرصم گرفت … ولی بلایی سرش آوردم که دلم خنک شد … – چی کار کردی؟ خاک بر سرم نکشته باشیش … – نه دیگه تا اون حد … به ماهان گفتم یه بار باهاش قرار بذاره که مثلا بره باهاش معامله کنه … اونم قبول کرد و با احسان قرار گذاشت … همین دو روز پیش … – وای مامان قلبم! خب … – هیچی منم یه تیریپ توپ زدم و یه عالمه هم به خودم رسیدم و پا شدم رفتم سر قرار … – اه بمیری اینقدر مکث نکن دیگه … بعدش چی شد؟ – توی یه رستوران قرار گذاشته بودن … منم رفتم تو رستوران و دیدمشون که سر یه میز نشستن و دارن حرف می زن … همچین خرامان خرامان با یه قیافه عین میرغضبا بهشون نزدیک شدم … ماهان که می دونست اصلا جا نخورد ولی احسان رنگش پرید و پاشد وایساد … زل زدم توی چشاش … لباش تکون می خورد انگار که یه چیزی می خواست بگه ولی نمی گفت … دستمو گذاشتم لب میز … خم شدم توی صورتش و گفتم: – این مسخره بازیا چیه؟ آب دهنشو قورت داد و گفت: – طناز … – کوفتو طناز … این کارا چیه می کنی؟ به تو چه ربطی داره که من می خوام با کی ازدواج کنم … – صبر کن … اجازه بده حرف بزنیم … من باید توضیح بدم … – توضیح تو تو سرت بخوره … دست از سر من بردار … چرا نمی ذاری زندگی کنم؟! – ببین طناز داری تند می ری … من باید برای تو یه سری چیزا رو بگم … اونجوری آروم می شی … – چی می خوای بگی؟ من هیچی نمی خوام بشنوم … این پسرو می بینی؟ من قصد دارم باهاش ازدواج کنم … دست از سر من بردار … فهمیدی؟ نمی خوام دیگه سایه ات روی زندگیم باشه … یه قدم بهم نزدیک شد … خم شد توی صورتم … رنگش سرخ شده بود … نمی دونم از خجالت یا از خشم …ولی با صدای آروم که به زور شنیدم گفت: – تو زن منی طناز … نمی ذارم دست کسی بهت بخوره … قلبم داشت وایمیساد … به خدا می خواستم همون وسط از خوشی قهقهه بزنم … ولی وقتش نبود .. پس عین خودش آروم گفتم: – من و تو گناه کردیم … تاونش اینه که می بینی … برای من راحته .. توام برو فراموش کن … من هرگز با مردی که قبل از ازداوج بهم دست زده ازدواج نمی کنم … با بهت زل زد توی صورتم و نالید: – طناز … – همین که شنیدی … دیگه نذاشتم حرفی بزنه و رو به ماهان گفتم: – بریم ماهان جان؟ ماهان هم سریع از جا بلند شد و دوتایی از رستوران خارج شدیم … لحظه آخر صداشو شنیدم که گفت: – نمی ذارم طناز … قسم می خورم که نمی ذارم …. از رستوران که اومدیم بیرون داشتم غش می کردم … خیلی سخت بود … خیلی سخته توسکا که کسیو دوست داشته باشی ولی مجبور باشی باهاش اینجوری رفتار کنی … خواستم بگم درکت می کنم … ولی سکوت کردم و اون ادامه داد: – تازه شوک بعدی وقتی بهم وارد شد که ماهان گفت جدی جدی از من خوشش اومده و اگه منم حسم مثل اونه اجازه بدم تا بحث ازدواجمون جدی بشه … – نه!!!!! – چرا! موندم سر دو راهی … – دلت چی می گه؟ – دلم میگه احسان …. ولی عقلم می گه ماهان … – نمی دونم چی بگم … – جالبی قضیه اینجاست که مامان احسان زنگ زد خونه مون … – چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ – آره زنگ زد برای خواستگاری … – واوووو – نمیری حالا! اینقدر که تو هیجان زده شدی من نشدم … – چی گفتی؟ – هیچی به مامانم گفتم قبول نکنه … – چرا؟!!! – چون فعلا نمی خوام به احسان حتی فکر کنم … – خیلی بی رحمی … – شاید … اما بهت که گفتم نمی خوام احسان با ادای دین بیاد سراغم … – ولی من فکر نکنم اینطوری باشه … اون واقعا دوستت داره … – خودمم این حسو دارم … اما باید یه کم صبر کنم … باید بهم ثابت بشه … – چی بگم والا؟ صلاح مملکت خویش خسروان دانند … – بلی! نگران نباش … همه چی درست می شه احسان هم نشه ماهان پسر گلیه! – مرده شور اون عشقتو ببرن … با صدای گرفته گفت: – کاش هیچ وقت تو موقعیت من قرار نگیری … سکوت کردم …. خدا خیلی جاها منو تو موقعیت طناز قرار داده بود که بهم ثابت کنه چقدر در حق این دختر بد قضاوت کردم … دیگه نمی خواستم دوباره بهم نشون بده … یه کم دیگه با هم حرف زدیم … براش آرزوی خوشبختی کردم و قطع کردیم … خدا آخر عاقبت این دخترو به خیر کنه … منو هم همینطور … * همه نشسته بودیم دور آتیش … شب بود و قرار بود یه سری از صحنه ها رو نصف شب بگیریم … برای شام هر کس یه چیزی سفارش داد و چون تفرقه افتاد با شوخی و خنده قرار شد دور هم سیب زمینی آتیشی بخوریم … کسی مخالفت نکرد و آقایون جمع وسط باغ یه آتیش بزرگ درست کردن … اما چون هوا گرم بود زیاد نزدیکش نشدیم … یه حلقه بزرگ دورش درست کردیم و با فاصله نشستیم … طبق معمول آتیش و محفل داغ و درخواست از آرشاویر برای خوندن! … از شب و روز تولد به بعد دیگه هیچ برخوردی باهاش نداشتم … فقط در حد سر صحنه و تمرین … همین و بس! انگار اونم دل و حوصله نداشت … ولی اصرار بچه ها کار دستش داد و گیتارشو گرفت توی بغلش … با شادی نگاش کردم … منتظر بودم بازم از عشق بخونه و پشیمونی … چشمامو بستم و زمزمه کردم: – به خدا اگه بازم آهنگت از دل تنگی بگه خودم می یام و بهت می گم که پشیمونم … نرم نرم شروع به خوندن کرد : -از این تصمیم بیهوده ، چه چیزی قسمتم بوده نگو با من از این خواستن ، که حسرت همدمم بوده چی فهمیدی از این گریه ، چی خوندی از نگاه من نبودی تو پناه من ، نبودی تکیه گاه من تو این تصمیم بیهوده ، نشو تکرار دلشوره اگه حتی نگاه تو ، منو میخواد و مجبوره فراموشم شده روزی ، که بودم به تو وابسته توی حرفام غم دنیاس ، چقد دلگیرم و خسته تو خواهش می کنی اما ، نمیتونم که برگردم من از دست رفتم و انگار ، نمی بینی پر از دردم کجای گریه های من ، رسیدی تو به داد من نبودی تو برای من ، نبودی تو به یاد من نبودی تو پناه من ، نبودی تکیه گاه من از این تصمیم بیهوده ، چه چیزی قستم بوده نگو با من از این خواستن ، که حسرت همدمم بوده چه فهمیدی از این گریه ، چی خوندی از نگاه من ؟ نبودی تو پناه من ، نبودی تکیه گاه من … ( آهنگ تصمیم علی لهراسبی ) ______________________همون لحظه حس کردم یه سطل آب یخ ریختن روی سرم … رعشه گرفتم و سریع از جا بلند شدم … برام مهم نبود که همه پی به حالم ببرن … دویدم سمت ساختمون … داشتم می لرزیدم … اون شب آرشین هم همراه آرشاویر اومده بود … همراه من دوید و وسط راه منو کشید توی بغلش … اشک راه باز کرد روی صورتم و از ته دل زار زدم … آرشین هم در حالی که اشک می ریخت و صداش می لرزید می گفت: – گریه نکن توسکا … به خدا زده به سرش … به جون خودم یه چیزیش شده .. میخواد تو رو اذیت کنه وگرنه جونش برات در می ره … من حاضرم بهت ثابت کنم … به خدا حاضرم ثابت کنم … نمی دونم چه مرگش شده … ولی این حرفا دیگه منو آروم نمی کرد من برای آرشاویر مرده بودم باید با این درد کنار می یومدم … بغض داشت خفه ام می کرد هر چی هم گریه می کردم تازه بدتر می شدم … لباس پوشیدم و به آرشین گفتم: – من می رم خونه آرشین … به بقیه بگو حالم خوب نبود … – نرو .. اینجوری برات حرف در می یارن … – بذار در بیارن دیگه مهم نیست … الان با این وضعم نمی تونم ادامه بدم … – به خدا قسم که بیچاره اش می کنم توسکا … داداشمه که باشه … نمی ذارم اینقدر اذیتت کنه … – مهم نیست … دیگه هیچی مهم نیست … بی سر و صدا رفتم سمت ماشینم … سوار شدم و خواستم راه بیفتم که کسی زد به شیشه … شیشه رو دادم پایین … پارسا بود … بازیگر نقش مکمل مرد … دوست نداشتم کسی منو ببینه ولی پارسا دید … با تعجب گفت: – داری می ری توسکا؟ – آره یه کاری برام پیش اومده … – می شه … می شه چند لحظه وقتتو بدی به من … اینم وقت گیر آورده بود این وسط؟ گفتم: – نمی شه یه دفعه دیگه … – زیاد وقتتو نمی گیرم .. نمی دونم چرا دوست دارم الان … کنار این آتیش حرفمو بزنم … گیج و منگ بود … من از اون بدتر … ناچار پیاده شدم و با هم رفتیم سمت آتیش … اصلا نشد بهش بگم کنار آتیش این همه آدم نشسته مگه حرف تو عمومیه و می خوای جلوی جمع بگی؟ آرشاویر با خنده داشت با یکی از پسرا گپ می زد نگاهمو ازش گرفتم … دیگه حتی نمی خواستم نگاش کنم … چه راحت می خندید و خوش بود … فقط من داشتم آتیش می گرفتم انگار … پارسا به من اشاره کرد و گفت: – بشین … گیج نگاش کردم و نشستم … حالا توجه همه به ما جلب شده بود و من از این وضع راضی نبودم … با صدای بلند گفت: – توسکا ازت یه خواهشی داشتم … می خوام اون دیالوگایی که امشب باید با آرشاویر بگی رو با من تمرین کنی … با تعجب نگاش کردم و گفتم : – چی؟! منظورت چیه؟ – منظورم واضحه … می خوام باهات یه تیکه از پلان های امشب رو تمرین کنم … – ولی .. آخه چرا؟ – دلیلش رو بعدا می فهمی … با تعجب به جمع خیره شدم … همه داشتن با ابهام به پارسا نگاه می کردن … ناچارا شانه ای بالا انداختم و گفتم: – باشه … پارسا لبخند مهربونی زد … اومد جلوی من … یه جورایی زانو زد و گفت: – رها … از اون روز اولی که دیدمت … یه حس … یه حال … یه هوای خاصی داشتم … انگار تا به حال آدم ندیده بودم و تو اولین آدمی بودی که پا به زندگی من گذاشتی … برام جالب بودی … خاص بودی … متفاوت و … و … دوست داشتنی … خواستم … خواستم داشته باشمت … اما می دونستم تو از من سری .. برام زیادی … اونقدر زیاد که محاله خدا تو رو به من بده … حتی اگه خودت هم بخوای … با این حال دل راه رو بلده کاری به من نداره … راهشو رفت و توی عشقت غرق شد … می دونم اذیتت کردم … می دونم آزارت دادم … حتی می دونم الان که دارم اینا رو می گم تو اذیت می شی … اما … من خودخواهم .. من همیشه بهترین ها رو خواستم و تو برای من بهترینی … کامل ترینی … رهای من … رها کن منو از این حال پر از عذاب … بیا و خانومی کن مثل همیشه … با من ازدواج کن … دیالوگا رو کامل و بدون نقص گفت … من اینجا دیالوگ خاصی نداشتم … فقط باید چند تا قطره اشک می ریختم و از صحنه فرار می کردم … خواستم بهش بگم خیلی قشنگ اجرا کرده که یهو گفت: – توسکا … توسکا … توسکا … توی این دیالوگا جای توسکا و رها رو عوض کن … بعد هم نقش آرشاویر رو توی واقعیت بده به من … اینا حرفای دلم بود …. تو … تو خیلی بالایی … برای داشتن تو باید از همه چی گذشت و مهم ترین چیز برای یه مرد غرورشه … خواستم جلوی همه ازت خواستگاری کنم تا بفهمی این مرد جلوی تو همسانه خاکه … با من ازدواج می کنی توسکا؟! یه دفعه صدای دست و سوت بلند شد … چنان جیغ می کشیدن انگار من بله رو داده بودم و الان هم عروسی بود …شوکه شده بودم جدید … کلا انگار همه مردا یه رگ دیوونگی دارن (با عرض معذرت از آقایون این حرف من نیست توسکا عصبیه! دی: ) نا خودآگاه با چشم دنبال آرشاویر گشتم … نبود … به هر سمتی که نگاه کردم نبود … آرشین رو دیدم … با اشکی حلقه زده توی چشماش داشت نگام می کرد … با صدای پارسا حواسم دوباره جمع شد: – چی می گی توسکا؟! خدایا من اینقدر که غرق خودم و عشقم و آرشاویر بودم اصلا متوجه نشدم پارسایی هم وجود داره و به من علاقمند شده …. همه جورشو دیده بودم الا این مدلیشو … شاید اون جلوی جمع غرورشو شکست … اما درست نبود من جلوی جمع لهش کنم پس لبخندی زدم و گفتم: – پارسا تو منو شوکه کردی … اجازه بده فکر کنم … بعدا جوابتو می دم … به دنبال این حرف دیگه صبر نکردم و از جا بلند شدم رفتم سمت آرشین … دستشو گرفتم و فقط نگاش کردم نیازی نبود چیزی بگم … از چشمام همه چی معلوم بود … آرشین با بغض گفت: – رفت … داشت سکته می کرد … دستشو یه جوری مشت کرده بود و لبشو همچین با دندونش گاز می گرفت که مشخص بود جونش داره در میاد … توسکا … تو رو خدا … بغلش کردم و زمزمه وار گفتم: – خودش می خواد آرشین … باور کن خودش می خواد … – نکنه زن پارسا بشی … بی توجه به حرفش گفتم: – یه کاری می کنی آرشین؟ می خوام یه دل بشم … – چی کار؟ – باهاش حرف بزن … ببین نظرش راجع به دوباره با من بودن چیه … باشه؟ نفهمه من بهت گفتم … فقط می خوام تکلیف خودمو بدونم … خواهش می کنم … – تو قول بده زن پارسا نشی من هر کاری بگی می کنم … همین امشب باهاش حرف می زنم … گونه اشو بوسیدم و گفتم: – لطف تو رو هیچ وقت فراموش نمی کنم … نمی دونم باید عکس العمل آرشاویر رو پای عشق بذارم یا احساس تعلقی که از اون موقع ها براش مونده … اما هر چی هم که بود نمی خواستم عجولانه تصمیم بگیرم .. باید منتظر نظر آرشین می موندم … پارسا کارمو راحت کرد … _______________درست شنیدم؟!!! سرم داشت گیج می رفت … بابا با نگرانی گفت: – توسکا … توسکا بابا حالت خوبه؟ دستمو از روی شقیقه ام برداشتم و لبخند بی جونی زدم … بابا نشست کنارم دستمو گرفت و گفت: – فکر می کردم خوشحال می شی … سریع گفتم: – شدم … شدم بابا … فقط … فقط یه کم شوکه ام … سرمو کشید توی بغلش و با مهر روی موهامو بوسید و گفت: – فقط امیدوارم خوشبخت بشی دخترم … قلبم داشت به شدت می زد … باید از بابا فاصله می گرفتم … اشکام دیگه به اختیار خودم نبود هر آن ممکن بود بریزه روی صورتم … نمی خواستم بابا ببینه نمی خواستم ناراحت بشه … پس بلند شدم و گفتم: – مرسی بابا … من … اگه اجازه بدین برم توی اتاقم … می خوام یه کم تنها باشم … بابا درکم می کرد … سرشو تکون داد و گفت: – باشه بابا … فقط بعدا یه سر هم به مامانت بزن … حالش خیلی تعریفی نداره … سرمو تکون دادم و رفتم توی اتاقم … در اتاقو بستم و همونجا پشت در نشستم و مثل جنین پاهامو توی بغلم جمع کردم … بغضم سر باز کرد و اشک عین سیل ریخت روی صورتم … دوست داشتم سرمو با همه توانم بکوبم توی دیوار … قلبم داشت دیوونه وار خودشو به دیوار سینه ام می کوبید … چهار دست و پا خودمو کشیدم سمت تخت … سرمو گذاشتم لب تخت و از ته دل زار زدم … اینقدر اشک ریختم که همه بدنم بی حال شد … داشتم از حال می رفتم که موبایلم زنگ خورد … درست کنار دستم بود و ویبره اش تکونم داد … حوصله شو نداشتم پس توجهی نکردم … دوباره … سه باره … اینقدر زنگ زد که کلافه دست دراز کردم و جواب دادم: – الو … – توسکا جان … – آرشین … – سلام توسکا … – سلام … – خوبی؟ با بغض گفتم: – نه آرشین … اصلا خوب نیستم … با نگرانی گفت: – چی شده؟ – آرشین … من … من دیگه زن داداشت نیستم … آرشاویر زنگ زده به بابا گفته صیغه رو فسخ کرده … صدای آهش به قدری بلند بود که شنیده بشه … منم آه کشیدم … آرشین گفت: – پسره دیوونه! ولی … چیزی به ما نگفت چرا؟ – نمی دونم حتی به منم نگفت … رفت فسخش کرد و زنگ زد به بابا … من این وسط هیچ کاره بودم … – خدای من! – آرشین من از دست داداش تو دق می کنم به خدا … – خدا نکنه … راستش توسکا … من باهاش حرف زدم … زنگای خطر برام به صدا در اومد … دیگه قرار بود چی بشنوم؟! سکوت کردم … یه حسی بهم می گفت به زودی همه چیز تموم می شه … اگه قرار بود چیز خوبی بشنوم که صیغه فسخ نمی شد … آرشین که سکوتمو دید با بغض گفت: – نمی دونم … نمی دونم چرا همه چی اینجوری شده … آرشاویر داغونه … داغون تر از اون چیزی که فکرشو بکنی … بعد از خواستگاری پارسا از تو کم حرف شده مثل لوکوموتیو سیگار دود می کنه … شب تا صبح توی اتاقش راه می ره … من فکر می کردم اگه در مورد تو باهاش حرف بزنم خیلی راحت بهم از علاقه اش به تو می گه اما … اما … اون خیلی راحت گفت همه چی تموم شده … حتی نذاشت من حرف بزنم … منو از اتاقش بیرون کرد … سرم داد کشید … گفت توی مسائل خصوصیش دخالت نکنم … زبونش اینو می گه اما کاراش یه چیز دیگه … من دارم آب شدنش رو به چشم می بینم … دیگه چیزی نمی شنیدم … گوشی از دستم افتاد … سرم سنگین تر از بدنم بود … دلم می خواست از جا بلند بشم اما نمی تونستم … سرم به دوران افتاد و قبل از اینکه بتونم کاری بکنم دنیا پیش چشمم سیاه شد … ** پلکم لرزید … سخت بود برام چشم باز کردن … انگار می خواستم سخت ترین کار دنیا رو بکنم … هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی باز کردن چشمام اینقدر برام سخت باشه … به زور ولی بازشون کردم … نور شدید چشممو زد … خواستم دستمو بیارم بالا ولی قدرتشو نداشتم … پس دوباره چشمامو بستم … صدای کسی بلند شد: – خدای من! پس بالاخره تصمیم گرفتی به این دنیا سلام کنی هان؟! دوباره چشم باز کردم … اینبار انگار راحت تر بود … صورت خندون یه دختر سفید پوش رو دیدم … خم شد و بالای سرم دکمه ای رو فشار داد و گفت: – دختر ! خجالت نمی کشی سه روزه خوابیدی؟! می دونی چه به روز خونواده ات آوردی؟ فقط نگاش کردم گفت: – حق هم داری اینجوری به من نگاه کنی … تو که خبر نداری … دهن باز کردم و با صدایی که خودمم به زور می شنیدم گفتم: – چی شده؟ – فشارت در حد مرگ پایین بود که رسوندنت اینجا … دیگه کسی امیدی نداشت … خدا تو رو دوباره برگردوند … بیچاره پدر مادرت … بیچاره نامزدت! الان بفهمن به هوش اومدی بیمارستانو می ذارن روی سرشون … نامزدم؟!!! کی خودشو نامزد من معرفی کرده؟؟؟؟ خدایا … آرشاویر … فسخ صیغه … اون حرفا … بغض گلومو فشرد … در اتاق باز شد و دکتر همراه بابا وارد شدن … چشمای بابا پف کرده و سرخ سرخ بود … با دیدن من جلو اومد و با بغض گفت: – دخترم … جیگرمو سوزوندی … – بابا … پیشونیشو چسبوند به سرم و گفت: – جان بابا … آخه بابا چرا با خودت اینجوری کردی؟ حرفی نداشتم بزنم … فقط بغض کردم … ________________

تفریح کده ی آبشار






آدرس ایمیل خود را وارد کنید



Delivered by Feed Burner





دکتر مشغول معاینه شد و بابا دستمو گرفت توی دستش …. چنان عشقی از چشماش بیرون می زد که قلبمو می لرزوند … دکتر بعد از تایید سلامتیم گفت تا فردا مرخص می شم … چون نصفه شب بود کسی نمی تونست برای ملاقاتم بیاد … مامان هم به زور بابا رفته بود خونه … پرستار بهم مسکن داد تا راحت بخوابم … خوابیدم ولی ذهنم حسابی مشغول حرف پرستار بود … نامزدم؟!!!! صبح با صدای مامان که داشت قربون صدقه ام می رفت و گریه می کرد بیدار شدم … همین که چشمامو باز کردم سر و صورتمو غرق بوسه کرد و قربون صدقه هاش شدت بیشتری گرفت … از محبتش اشکم در اومد … بابا هم با لبخند نظاره گر این صحنه بود … بعد از اینکه بالاخره مامان ازم جدا شد گفتم: – بابا چی شد که آوردینم بیمارستان؟ بابا آهی کشید و گفت: – تو گفتی می خوای تنها باشی … ما هم هیچ کدوم نیومدیم توی اتاقت .. برای همینم تا وقت شام نفهمیدیم تو از هوش رفتی … فشارت افتاده بود و دور از جونت تا مرگ فاصله ای نداشتی … اینقدر حالم بد بود که نمی دونستم باید چی کار کنم … مامانت فقط جیغ می زد و منم ذهنم قفل شده بود … کار خدا بود که تونستم برسونمت بیمارستان … مامان با هیجان گفت: – اگه آرشاویر نبود که تو رو از دست داده بودیم … با تعجب و کنجکاوی به مامان نگاه کردم … مامان هم بی توجه به چشم غره های بابا گفت: – بابات داشت دور خودش می چرخید که آرشاویر زنگ زد خونه … با بابات کار داشت … اونم تو همون حالت گفت که حال تو بد شده و آرشاویر تو ده دقیقه خودشو رسوند خونه … مادر این پسر هنوزم تو رو می پرسته … چرا همچین می کنین آخه؟ بابا تشر زد: – خانوم … این یه قضیه تموم شده است … درسته که آرشاویر لطف کرد و جون توسکا رو مدیون اونیم … اما دیگه چیزی بین این دو تا نیست .. نمی خوام دیگه حرفی از اون پسر جلوی دخترم بزنی … متوجه شدی؟ مامان سرشو زیر انداخت و چیزی نگفت … بابا هم از جا بلند شد و گفت: – من می رم تو محوطه … نیاز به هوای آزاد دارم .. یه ساعت دیگه ساعت ملاقاته … بذار توسکا استراحت کنه که بتونه بیدار بمونه جلوی ملاقات کننده ها … مامان همین که از رفتن بابا مطمئن شد خودشو چسبوند به من و گفت: – مادر من بیا و یه فرصت دیگه به این پسر بده … فقط یه لبخند زدم … چی می تونستم به مامان بگم … ادامه داد: – اون شب من بیشتر از تو نگران این پسر شدم کم مونده بود بزنه زیر گریه … همچین تو رو از بغل بابات کشید بیرون که نگو … بعدم تو راه چند بار نزدیک بود به کشتنمون بده … تا رسیدیم اینجا پرستاره گفت باید اول بریم پذیرش … چنان دادی کشید سر پرستاره که بیچاره رنگش شد رنگ سرامیکای کف بیمارستان … سفید سفید … این سه روز لحظه ای نبود که بره خونه … من که مادرتم می رفتم استراحت می کردم اما این پسر دائم پشت در اتاق تو دخیل بسته بود … حتی یه بار دیدمش که داره آروم آروم اشک می ریزه و دعا می خونه … اگه تو داشتی روی تخت پر پر می شدی اونم روی نکیمت پشت در اتاق تو داشت جون می داد … خونواده اش هیچ جوری نتونستن ببرنش خونه … وقتی بهوش اومدی رفته خونه … با اون وضع سرش! من موندم چه جوری اینجا سه روز دووم آورد … نمی خواستم دیگه چیزی بشنوم … اومدم اعتراض کنم که با حرف مامان با تعجب گفتم: – سرش؟! سرش چی شده؟ مامان هم با بغض گفت: – بمیرم براش … تا دکتر معاینه ات کرد گفت فشارت روی شیشه … گفت فشار به 4 که برسه بیمار مرده به حساب می یاد و امیدی به برگردوندنت نیست … من که داشتم ضعف می کردم بابات هم به گریه افتاد ولی آرشاویر یهو سرشو کوبید تو دیوار … همچین خون زد از پیشونیش بیرون که اصلا تو رو یه لحظه یادم رفت ! باور کن توسکا اگه تو دوست داشتنش شک داشتم دیگه هیچ شکی ندارم .. هیشکی نمی تونه به اندازه آرشاویر تورو دوست داشته … صدای داد بابا هر دومون رو از جا پروند: – ریحانه!!! مگه نگفتم دیگه حق نداری اسمی از آرشاویر جلوی توسکا بیاری؟ برای چی دوست داری اذیتش کنی؟ بس کن دیگه زن! مامان با بغض گفت: – خب دلم می سوزه مرد! خودت که دیدی اون پسر چه جوری دنبال کارای توسکا می دوید … – گفتم بس کن! دیگه صدایی از مامان در نیومد … حس کردم جیگرم می سوزه … درست حسی که بابا داشت … نمی تونستم خودمو گول بزنم … دیوونه وار آرشاویر رو دوست داشتم و نمی خواستم به خاطر من آسیبی بهش وارد بشه … نتونستم جلوی اشکمو بگیرم … اشک هام ریخت روی صورتم و داد بابا رو در آورد …دوست نداشتم بابا و مامان به خاطر من با هم دعوا کنن … سریع گفتم: – بابا مهم نیست … به خدا این اشکا آرومم می کنه … خیلی زود دوباره همون توسکا می شم … قول می دم بابا … بابا با کلافگی رفت از اتاق بیرون … ساعت ملاقات که شد اول از همه آرشین و بابا مامانش اومدن ملاقات … چشمای هر سه تاشون سرخ بود … نپرسیدم آرشاویر کجاست اونا هم حرفی نزدن … بعد از اونا عوامل فیلمبرداری یکی یکی اومدن و بلبشویی راه افتاد … چند تا خبرنگارم اومدن که با بدختی ردشون کردیم رفتن … همین جوری تیتر خبرا بودم … دیگه چه برسه به اینکه بفهمن شوک عصبی هم بهم وارد شده … وقتی همه داشتن میرفتن آرشین کنار گوشم خم شد و گفت: – دیگه بهت نمی گم بمون برای داداشم … دلم براش کبابه … اما نمی خواد … نمی دونم چرا … پس بهت می گم تو رو خدا دیگه بهش فکر نکن تا بتونی شاد بمونی … حیف توئه که حروم داداش من بشی … تو این سه روز جون داد توی بیمارستان! حالش از توام بدتر بود … به چشم دیدم که چه کشید … ولی اون این زجرو دوست داره انگار … آزاد باش توسکا … لازم نیست دیگه بهش تعهد داشته باشی … بعد از این حرفا با بغض منو بوسید و رفت … حق با اون بود … آرشاویر دیگه نمی خواست … پس همه چی تموم شد … صیغه ای که قرار بود واسه همه عمر باشه … عشقی که فکر می کردم می تونه تا ابد بسوزونه … پسری که از اون عاشق تر ندیده بودم … رویاهایی که واسه خودم ساخته بودم … همه اش تموم شد … همه اش دود شد رفت هوا … سعی کردم بخندم … به جوک های بچه ها جواب بدم … ولی فقط خدا از دل من خبر داشت … شهریار که اومد دیدنم ناخودآگاه زیادی تحویلش گرفتم … بابا هم به تبعیت از من بهش احترام زیادی گذاشت … شهریار خیلی نگرانم بود … فکر می کرد فشار کار منو به این روز انداخته و اصرار داشت یه هفته استراحت کنم … ولی قانعش کردم که اینطور نیست … نمی خواستم وقفه ای تو کارم بیفته … می خواستم هر چه زودتر اون فیلم تموم بشه تا دیگه مجبور به دیدن آرشاویر نباشم … آره باید دو ماه دیگه رو هم هر طور شده بود طی می کردم …بعد از مرخصی از بیمارستان حس می کردم روحم مرده … یه هفته ای تو خونه موندم اونم به خواست بابا … ولی بعد از اون دوباره برگشتم سر کارم … با آرشاویر درست مثل یه غریبه بازی می کردم و بعضی وقتا این قضیه روی بازیم هم تاثیر می ذاشت و نمی تونستم اونجور که باید و شاید حس بگیرم … وقتایی که باید از دوریش اشک می ریختم یا با احساس باهاش صحبت می کردم گند می زدم … صدای کارگردان داشت در می یومد … اما دست خودم نبود … با بدبختی هر صحنه رو بازی می کردم … نگاه آرشاویر نگران شده بود ولی نمی خواستم ببینم … نمی خواستم برام اهمیتی داشته باشه … یه روز هم پارسا رو کشیدم کنار و خیلی آهسته براش توضیح دادم که نمی تونم باهاش ازدواج کنم چون دوست ندارم شوهرم بازیگر باشه … این یه بهونه بود … پارسا هم نمی خواست قبول کنه ولی به سختی راضیش کردم … وقتی که داشتم با پارسا حرف می زدم آرشاویر یه گوشه ایستاده بود و داشت با نگرانی نگامون می کرد … با پاش ضرب گرفته بود روی زمین … یادمه پارسا یه حرفی زد که خنده ام گرفت و خندیدم … همون لحظه آرشاویر لیوان یه بار مصرفی رو که دستش بود پرت کرد توی باغچچه و خنده من غلیظ تر شد … اما وقتی حرفامون با هم تموم شد و پارسا با قیافه پکر و ناراحت از من دور شد فهمید جوابم منفی بوده و لبخند زد … خواست بیاد به طرفم که سریع راهمو کج کردم … هیچ حرفی نداشتم که باهاش بزنم … اوضاع به همین شکل تا دو هفته سپری شد تا اینکه یه روز وقتی می خواستم برم خونه احسان رو دیدم که به ماشینم تکیه داد … با تعجب رفتم کنارش و سلام کردم … لبخند تلخی زد و گفت: – سلام … خسته نباشی …. – ممنون … تو اینجا چی کار داری؟ – اومدم باهات صحبت کنم … می شه؟ – معلومه که می شه …. – یه کافی شاپ سر خیابون هست … بریم اونجا … – باشه … بریم سوار ماشین شد و راه افتادیم سمت کافی شاپ … می دونستم برای چی به من رو آورده … ولی نمی دونستم می تونم کاری براش بکنم یا نه! طناز کله شق پسر مردمو دیوونه کرده بود … فکر نمی کردم اینقدر سفت و محکم باشه … ماشینو پارک کردم و دوتایی رفتیم داخل کافی شاپ … همون دم در سر یه میز نشستیم و سفارش قهوه و کیک شکلاتی دادیم … احسان توی سکوت داشت با وسایل روی میز بازی می کرد منم ساکت شدم تا خودش به حرف بیاد … وقتی قهوه و کیک رو آوردن من اینقدر خسته و گرسنه بودم که مشغول خوردن شدم … کنار شیشه های پیاده رو نشسته بودیم … آسمون گرفته بود … مثل دل من و احسان … آماده بارش بود … همین که برق رو توی آسمون دیدم لبخند زدم و گفتم: – الان صدای رعد می یاد … و چیزی نگذشت که صدای رعد هم بلند شد … به دنبالش در آسمون باز شد و ریخت پایین … آخرای شهریور بودیم و این بارون یه کم اغراق آمیز بود ولی چیزی از زیباییش کم نمی کرد … محو بارون شده بودم که صدای احسان بلند شد: – بار اولی که دیدمش … محو زیباییش شدم … دختر قشنگی بود … ولی نه از اون قشنگ های اساطیری … یه چیزی مثل عروسک … ملوس و دوست داشتنی … بی اختیار دوست داشتم همه اش نگاش کنم … اما هر چی بیشتر من به اون توجه می کردم اون از من بیشتر فاصله می گرفت … هر وقت می دید دارم نگاش می کنم با اخم روشو بر می گردوند … با همه گرم می گرفت جز با من … کم کم حس کردم از من بدش می یاد و همین بیشتر منو حریص می کرد که بهش نزدیک بشم … هر چی اون بیشتر کنار می کشید من بیشتر ازش خوشم می یومد … خیلی از دخترا دور و برم بودن اما اونی که نداشتم رو می خواستم به دست بیارم … برام جای تعجب داشت که چرا اون اینجوری کنار می کشه … باید می فهمیدم … یکی دوبار خواستم جدی باهاش حرف بزنم که سنگ روی یخم کرد و گذاشت رفت … اول فقط ازش خوشم اومد ولی کم کم حس کردم اگه نبینمش یه چیزی کم دارم … تبدیل شد به دوست داشتن … ازش فرار می کردم … قبول نداشتم به همین راحتی توی اون مدت کم عاشق کسی شدم اما ته دلم می دونستم چیزی جز این نیست .. فرارهای طناز کار خودشو کرده بود … آهی کشید جرعه ای از قهوه اشو نوشید و ادامه داد: – همه اش به این فکر می کردم که چه جوری سر حرف رو باهاش باز کنم … و اگه نتونم باهاش حرف بزنم بعد از تموم شدن پروژه فیلمبرداری چه جوری دیگه ممکنه ببینمش … این فکرا داشت دیوونه ام می کرد و زمان هم داشت سپری می شد … اینقدر درگیر این قضیه بودم که اتفاقای اطرافم رو درک نمی کردم یعنی اصلا نفهمیدم بین تو و آرشاویر چه چیزایی گذشت که یهو شدین نامزد هم! اینقدر دست دست کردم تا رسید به روز آخر و من داشتم دیوونه می شدم دیگه … وقتی طناز گم شد … همه اش داشتم به خودم می پیچیدم که کاری نکنم تا بقیه بفهمن من دلمو باختم … خیلی جلوی خودمو گرفتم ولی آخر هم طاقت نیاوردم و اول از همه رفتم دنبالش … چشمامو بستم و خودمو گذاشتم جای اون … می خواستم حس کنم از کدوم طرف رفته و نمی دونم چی شد که درست کنارش سر در آوردم … از دستش عصبی بودم اونقدر که حقش بود یه کشیده بزنم تو گوشش … همه اش فکر می کردم بلایی سرش اومده … اگه بلایی سرش می یومد من باید چه خاکی تو سرم می کردم؟ و وقتی به اینا فکر می کردم حالم اینقدر بد می شد که دوست داشتم بزنمش … اما با یه نگاه به اون چشمای معصوم همه چی یادم رفت و بردمش داخل یه غار … عصبی بودم ولی کنارش آرامش داشتم … داشت از سرما می لرزید … هیچ کاری نمی تونستم براش بکنم جز اینکه کتمو بهش بدم … خودم داشتم یخ می زدم ولی حاضر بودم درد سرما رو چند برابر تحمل کنم به شرطی که طناز گرم بشه … باهاش سر حرف رو باز کردم … اون بهترین موقعیت بود … شاید دیگه هیچ وقت نمی تونستم تنها گیرش بیارم … اولش در می رفت و نمی خواست بگه ولی یهو … یهو حرفی زد که همه بدنمو گرم کرد … فهمیدم اونم نسبت به من بی میل نبوده و تازه فهمیدم چقدر احمق بودم که زودتر از اینا نفهمیدم … نمی دونی با چه زوری جلوی خودمو گرفتم که بغلش نکنم … نمی خواستم حرمت ها از بین بره … نمی خواستم! اون لحظه توی ذهنم فقط داشتم نقشه می کشیدم که یه جوری از اونجا خلاص بشیم … برگردیم تهران و من توی اولین فرصت برم خواستگاریش … اما چه جوری می تونستیم نجات پیدا کنیم؟! راهی جز بغل کردنش نبود … فقط می ترسیدم … توسکا خیلی از خودم وحشت داشتم … من طنازو دوست داشتم … همون که کنارش بودم ضربان قلبم رفته بود بالا حالا چطور می تونستم بغلش کنم ولی آدم باشم؟ ولی دست از پا خطا نکنم! طناز هم دختر با احساسی بود … می دونستم … می فهمیدم که شاید اون هم نتونه جلوی خودشو بگیره … پس من باید اوضاع رو کنترل می کردم … این تضادها داشت دیوونه ام می کرد … اما زدم به سیم آخر … هیچی بدتر از مرگ نبود … دلو زدم به دریا و … به اینجا که رسید صداش لرزید … به دنبال صدا چونه اش هم لرزید … صورتشو از من برگردوند و من قطره اشک لرزانی رو روی صورتش دیدم … قلبم داشت تند تند می کوبید … چه کشیده بود این پسر! چه کشیده بود اون دختر! یه کم که اشک ریخت آروم تر شد اشکاشو پاک کرد و گفت: – نمی خواستم اینا رو واسه تو بگم … اما می دونستم طناز همه چیزو بهت گفته … اون موقع ها که دنبالش بودم می دیدم با چه حالی می یاد پیش تو … می دیدم که توام کلافه ای … می دیدم که نگات به من عوض شده … می دونستم که می دونی چی گذشته بین ما دو تا … برای همین هم خودمو راضی کردم که باهات حرف بزنم …. توسکا … من دنیا رو داشتم اون روز … اما بعدش … عذاب وجدان! دردی بود که شاید هیچ کس به این اندازه شو نچشیده باشه … اگه طناز دنبالم نبود اینقدر توی جنگل داد می کشیدم که حنجره ام پاره بشه … من نتونستم اوضاع رو کنترل کنم … من باید جلوی طناز رو هم می گرفتم اما چی کار کردم؟ جلوی یه بوسه کم آوردم … اگه بعدش من هیچ کاری نمی کردم هیچ اتفاقی نمی افتاد … همه اش تقصیر من شد … اینکه تا ویلا چطور اومدیم رو خودم هم نمی دونم … بعد از اون هم گیج و منگ بودم … احساسم به طناز هیچ فرقی نکرده بود اما حسابی درد روی دلم بود … عذاب وجدان داشتم و نگران این بودم که طناز هم دیگه منو قبول نکنه … همین جور به خودم می پیچیدم … اگه تا قبل از اون دعا می کردم فیلمبرداری تموم نشه و بر نگردیم حالا می خواستم هر چی زودتر برگردیم تا چشمم به طناز نیفته … هر بار که نگاش می کردم دوست داشتم از خجالت بمیرم … باید یه مدت ازش دور می شدم تا ببینم باید چه خاکی تو سرم بریزم … برای همینم هیچ کاری نکردم … فقط فاصله گرفتم ازش … تا اینکه توی نامزدی شما دیدمش … واقعا به این نتیجه رسیدم که دیگه نمی تونم باید باهاش حرف می زدم … اما تازه فهمیدم چه گندی زدم! من با این فاصله به اون یه چیزایی رو فهموندم که اصلا درست نبود … حالا باید تازه گند جدیدمو درست می کردم … نمی دونی چه فشاری روی من بود توسکا … اون بازم داشت از من فرار می کرد … و من اینبار واقعا نمی دونستم باید چه جوری باهاش حرف بزنم … و چه جوری کارامو براش توجیح کنم … همینجور درگیر بودم تا خبر خواستگاری شادمهر ازشو شنیدم … یعنی کم مونده همون وسط دو تا داد سر طناز بکشم و چهار تا هم بزنم تو سر شادمهر … من طناز رو برای خودم می دونستم … اونو زن خودم می دونستم و این حقو داشتم … محال بود اجازه بدم دست کسی بهش بخوره … رفتم ماشین شادمهرو پنچر کنم که نذارم بره سر قرار ولی شادمهر منو دید و با تعجب ازم پرسید چرا این کارو کردم … چاره ای نبود جز این که حقیقت رو بهش بگم … منم گفتم که طناز رو دوست دارم و اونم منو دوست داره ولی روی لج و لجبازی می خواد ازدواج کنه شادمهر هم خیلی زود قانع شد و گفت باید از اول بهش جریان رو می گفتم و نیازی به پنچر کردن ماشینش نبوده … بعد از اون تصمیم گرفتم که با همه خواستگاراش صحبت کنم و همین رو بهشون بگم … یه نفر رو گذاشته بودم که حواسش به خونه طناز اینا باشه … خیلی کار سختی بود … فکر نکن به این راحتیا این کارو کردم … اما پاش وایسادم … همه رو شناسایی کردم و باهاشون حرف زدم … بعضیا راحت کنار کشیدن بعضیا بد قلقلی در آوردن و گفتن خود طناز باید انتخاب کنه که خوب خیلی در به دری کشیدم تا راضیشون کردم … حتی بعضیاشون با پول راضی شدن !

با حیرت گفتم: – نه!!! آهی کشید و گفت: – چرا! و من خوشحال می شدم که این افراد عوضی رو از زندگی طنازم دور می کنم … تا اینکه … تا اینکه این خواستگار آخری پیش اومد … ماهان!!! چنان با غیض گفت ماهان که یه لحظه منم از ماهان بدم اومد … ادامه داد: – فکر کردم اونم مثل بقیه اس … اصلا فکر نمی کردم منو بفروشه و به طناز گزارش بده … انگار از همه سرسخت تر بود … وقتی طناز رو روبروم دیدم سکته رو زدم! با خودم گفتم احسان یه گند دیگه هم زدی … دیگه درست نمی شه … اما دلو زدم به دریا … طناز فهمیده بود کار منه که خواستگاراشو تار و مار می کنم … بیخیال همه حرفاش شدم … حتی وقتی گفت حاضر نیست زن مردی بشه که قبلا بهش دست زده … با اینکه این جمله منو خورد کرد اما بازم کوتاه نیومدم به مامانم گفتم زنگ بزنه و قرار خواستگاری رو بذاره آب از سر من گذشته بود … اما طناز گفت نه … دوباره زنگ زدیم … بازم گفت نه … سه باره زنگ زدیم گفت نه … پونزده بار زنگ زدیم! بیچاره مامانم که مجبور شد هر بار به خاطر من سنگ روی یخ بشه … اما اینکارو کرد … چون می دید پسرش داره چه زجری می کشه … بار آخر اجازه دادن بریم … من داشتم از خوشی سکته می کردم فکر کردم طناز کوتاه اومده … با چه ذوقی حاضر شدم … بزرگترین گلی رو که می تونستم تو ماشین جا بدم رو خریدم و رفتیم … اما فکر می کنی چی شد؟ توی مراسم نیومد … مامانش کلی عذر خواهی کرد … بدتر منو شکست … اما بازم کوتاه نیومدم … دوباره قرار گذاشتیم … اینبار حاضر شد … یه لباسایی پوشیده بود و جوری خودشو درست کرده بود که هوش از سر من پرید! عاشق بودم عاشق تر شدم … اما فکر می کنی چی شد؟ وسط جمع بهم گفت منو نمی خواد … گفت برم دیگه پشت سرم رو نگاه نکنم … مامان هم دیگه کشید کنار و گفت حاضر نیست بیشتر از این منو بشکنه … اما من بازم کوتاه نیومدم … چهار بار تنهایی رفتم خواستگاریش … هر بار حرفش همون بود … تا اینکه دیشب … دیشب وقتی رفتم اونجا … طناز آب پاکی رو ریخت روی دستم و گفت … گفت می خواد با اون ماهان عوضی ازدواج کنه … بهم گفت اگه بازم براش مزاحمت ایجاد کنم ازم شکایت می کنه … بیچاره خونواده اش خیلی ازم عذر خواهی کردن … اما … اما هیچی برام مهم نیست … اگه طناز رو از دست بدم می میرم توسکا … تو رو خدا کمکم کن … حرفاش که تموم شد دوباره اشک صورتش رو خیس کرد … از زور عصبانیت دندونام رو می کشیدم روی هم … دوست داشتم برم طناز رو بزنم … اون قول داد وقتی از عشق احسان مطمئن بشه همه این بازی ها رو تموم می کنه ولی بدتر داشت این بیچاره رو می چزوند … با حرص گفتم: – طناز غلط کرد … نگران نباش احسان من باهاش حرف می زنم … حرف دلش اونی نیست که به تو گفته اما نمی دونم چرا اینقدر دوست داره اذیتت کنه … نمی ذارم زن کسی بشه … من با توام … چون حس تو رو درک کردم چون فهمیدم که واقعا دوسش داری … راستش نگران این بودم که نکنه به خاطر ادای دین بخوای باهاش ازدواج کنی … آخه تو اون مدت یهو غیب شدی و یه حالی از این دختر نپرسیدی … ما هم فکر کردیم اصلا میلی نداری بعدا هم که دوباره پیدات شد هیچی در این مورد نمی گفتی … به من و طناز حق بده که جور دیگه ای در موردت فکر کنیم … اما الان که اینا رو گفتی نظرم عوض شد … من با طناز حرف می زنم و قول می دم که همه سعیم رو بکنم تا نظر اونو هم عوض کنم … تو رو خدا خودتو ناراحت نکن … – تصور ازدواج طناز با یه نفر دیگه هم منو می کشه … من نمی تونم … – نمی ذارم احسان … باور کن نمی ذارم … با قدردانی توی چشمام خیره شد … در جواب نگاهش لبخندی زدم و گفتم: – من دیگه باید برم … بابام نگران می شه … از جا بلند شد و گفت: – ممنون که وقت گذاشتی برام … خیلی لطف کردی … اگه طناز برگرده من یه عمر مدیونت می شم … – این حرفا چیه؟ دوست به همین دردا می خوره دیگه … بعد از اینکه پول قهوه ها رو حساب کرد دو تایی رفتیم بیرون و احسان رو تا دم ماشینش رسوندم و خودم راه افتادم سمت خونه … داشتم از ماشین پیاده می شدم که گوشیم زنگ خورد … این روزا هر بار گوشیم زنگ می خورد بی اراده آه می کشیدم … دلم تنگ شده بود برای روزایی که اسم آرشاویر می افتاد روی گوشیم … طبق معمول آه کشیدم و گوشی رو از توی کیفم در آوردم … آرشین بود … بعضی وقتا بهم زنگ می زد که حالمو بپرسه … منم باهاش خیلی صمیمی برخورد می کردم … گناه برادرو پای خواهر نمی شه نوشت … – الو … – سلام عزیزم … – سلام آرشین جان … خوبی خانوم؟ – ممنون .. تو خوبی؟ خسته نباشی … – مرسی عزیزم سلامت باشی … – چه کارا می کنی؟ ما رو نمی بینی خوشی؟ – این حرفا چیه؟ می گذره دیگه .. فعلا که کارمون شده فیلمبرداری و خونه … – همینم تنوعه من بدبخت که هنوز دارم دنبال کار می گردم … با پوزخند گفتم: – یعنی هم دکترا داری … – همینو بگو ! – خب واسه خودت کار کن آرشین … لازم نیست حتما بری جایی سر کار … – نمی شه باید دو سال کار آموزی … یهو حرفشو قطع کرد و گفت: – یا باب الحوائج! با ترس گفتم: – چی شد؟ – والا خودمم نمی دونم … – ا یعنی چی؟ مامان بابا خوبن؟ تو چت شد یهو … – نه بابا همه چی اوکیه … ولی این آرشاویر یه چیزیش می شه … کنجکاو شدم … سکوت کردم تا خودش ادامه بده و ادامه داد: – یهو مثل ببر وحشی و زخم خورده پرید تو خونه و رفت تو اتاقش درو همچین کوبید به هم که فکر کنم خورد شد … رنگش هم رنگ لبو … تعجب کردم … یعنی چش شده؟!!! کاش می شد بهش بگم بره یه سر بهش بزنه … اما اگه این حرفو می زدم خودمو لو می دادم … من سکوت کردم اما صدای آرشین هم نمی یومد … _______________داشتم فکر می کردم چی بگم که یهو صدای داد آرشاویر رو شنیدم: – هر کی هستی برو حوصله ندارم … چشام گرد شد و صدای آرشین اومد … – وا داداشی فقط خواستم ببینمت … بعد هم گفت: – می دونم یه چیزیش شده … توسکا قربونت برم من بعدا بهت زنگ می زنم تا سر از کار این در نیارم آروم نمی گیرم … خیلی نگرانشم نمی خوام دوباره بلایی سرش بیاد … فهمیدم رفته بود دم در اتاق آرشاویر و اون سرش داد کشید. سریع گفتم: – باشه عزیزم برو … سلام به مامان اینا برسون … اینا؟! منظورم از اینا کسی جز آرشاویر بود؟!! مسلما نه … آرشین بی تفاوت گفت: – حتما خانومی … توام همینطور … فعلاً – فعلا … گوشی رو قطع کردم و زیر لب زمزمه کردم: – یعنی چی شده؟!!!!! جو خونه آروم تر از قبل شده بود … تهدید بابا کار ساز شده بود و مامان کمتر به پر و پام می پیچید … داشتم توی اتاقم لباسامو عوض می کردم که دوباره گوشیم زنگ زد … آرشین بود سریع جواب دادم: – الو … با صدایی که خنده توش موج می زد گفت: – چه کردی دختر؟!!! با تعجب گفتم: – من؟ من کاری نکردم .. – ا ؟ پس چرا این داداش من داره سکته می کنه؟ – چی شده مگه؟!!!! – با احسان دیدتت … سوار ماشینت شده … رفتین کافی شاپ! با حرص گفتم: – منو تعقیب می کنه؟!!! – آره تعقیبت کرده … بعدم نشسته تا اومدین بیرون … آخیش دلم خنک شد! دلم براش می سوزه ها ولی حقشه … – اون حق نداشته این کارو بکنه … به اون ربطی نداره که من با کی می رم … – می دونم عزیزم … تو راست می گی … ولی دست خودش که نیست … کار دلشه! الان هم داره به خودش می پیچه … بهش گفتم توسکا با هر کسی که بخواد می تونه بره … تو چی کارشی؟ یه داد کشید سر من گفت حق نداره!!! منم گفتم حق داره … بعدم اومدم از اتاقش بیرون … بذار به خودش بتابه … – عجبا!!! – ول کن بابا … حالا به من بگو ببینم ناقلا خبریه؟ – نه … یعنی واسه من نه … حالا بعدا می فهمی … – می دونستم …. بهم الهام شده بود که چیز جدی نیست … – ولی اصلا دوست ندارم آرشاویر تو کارام دخالت کنه … – نگران نباش … اون واسه خودش یه کارایی می کنه ولی با تو کاری نداره … – امیدوارم … یه کم دیگه حرف زدیم و گوشی رو قطع کردم … خودمو انداختم روی تخت … قلبم داشت دیوونه وار می کوبید …. چرا داشت با من اینجوری می کرد؟ چرا با دست پس می زد و با پا پیش می کشید ؟ نمی ذاشتم با احساسم بازی کنه … آرشاویر یه دندون لق بود توی دهن من … باید بکشم بندازمش بیرون … نباید بذارم دیگه برام مهم بشه … ** با پام ضرب گرفته بودم روی زمین … طناز هم جلوم نشسته بود و داشت با ناخناش بازی می کرد … همین که مامانش رفت توی آشپزخونه غریدم: – تو چه دردته؟ با تعجب نگام کرد و گفت: – هان؟ – می خوای چه غلطی بکنی؟ – چی می گی توسکا؟ من نمی فهمم … – واسه چی داری احسان رو می چزونی؟ یعنی هنوز بهت ثابت نشده که دوستت داره؟ پوزخندی زد و گفت: – پس بگو! اومده چغلی منو پیش تو کرده … – چغلی چیه؟ پسره داره آب می شه … چرا اینجوری می کنی باهاش؟ چونه اش شروع کرد به لرزیدن … توپیدم بهش: – واسه من آبغوره نگیریا … آخه بیشعور تو که دوسش داری چرا همچین می کنی؟ اشکاش سرازیر شد و گفت: – نمی تونم توسکا … به خدا نمی تونم …رفتم نشستم کنارش دستشو گرفتم توی دستم و گفتم: – چرا؟ چرا نمی تونی؟ مگه نگفتی باید بهت ثابت بشه که دوستت داره؟ – بهم ثابت شده … اما … می ترسم … خیلی می ترسم … – از چی؟ – از آینده … از اینکه اون اتفاقو هی بکوبه تو سرم … از این که ازم سیر بشه … از این که تحقیرم کنه … سرشو کشیدم تو بغلم و گفتم: – دیوووووونه! چرا داری با خودتون اینجوری می کنی؟! به خدا دیروز که داشت با من حرف می زد از چشاش فقط عشق رو می شد خوند … می گفت بدون تو می میره … گریه اش شدت گرفت … گفتم: – طناز … اگه از این عشقای الکی بود می شد اینو بگی … ولی باور کن اون از ته دلش دوستت داره … ببین از اون روز تا حالا چقدر تحقیرش کردی!!! هر کی جای اون بود دیگه تف هم تو صورتت نمی انداخت ولی با این رفت و اومداش با این سماجتش داره نشون می ده که دوست داشتنش الکی نیست … من بهت تضمین می دم … – توسکا … منم بدون اون دیگه نمی تونم … ماهان رو رد کردم … چون دیدم ازدواج کردن برای من درست نیست … من دلم جای دیگه است … اما الان خیلی وقته که دارم با خودم می جنگم … هم می خوامش هم می ترسم … زل زدم تو چشای خوش رنگش و گفتم: – طناز جونم … عشق ریسک داره … بشین فکراتو بکن … اگه واقعا عاشقی یا علی بگو و قدم توی راه بذار … اگه هم نه بیخیال شو … همه چی بستگی به تو داره … اگه رفتی طرفش باید با همه وجودت بری … اون طناز پر از شک و دودلی رو نمی خواد … یعنی به دردش نمی خوره … اون تو رو با همه وجودت می خواد … من فقط می تونم بهت بگم که اون تو رو با همه وجودش دوست داره و می پرسته … اگه دیدی جلو نمی یاد چون اونم فکر می کنه تو اونو پسر بدی می دونی … هر فکری که تو می کنی اونم می کنه ولی با همه این اوصاف تورو می خواد … وقتشه توام از یه سری چیزا بگذری … بعد از اینکه حرفامو زدم دیدم سکوت کرده و خیره شده به میز روبروش … فهمیدم حرفام کار خودشو کرده … داره فکر می کنه … از جا بلند شدم … آروم از مامانش خداحافظی کردم و زدم از خونه بیرون … بقیه اش بستگی به خدا و قسمت داشت … حرفام انگار روی طناز خیلی اثر گذاشت … چون به دو هفته نکشید که احسان رفت خواستگاری و اینبار بله رو از طناز گرفت … خیلی خوشحال بودم اما دلم هم گرفته بود … به اندازه دنیا دلم گرفته بود … نه اینکه به طناز حسادت کنم اما بهش غبطه می خوردم … وقتی می دیدم احسان چقدر دوسش داره!!! آه می کشیدم و از خدا می خواستم دل منو هم آروم کنه … کاراشون خیلی سریع درست شد و قرار عقد و عروسی رو گذاشتن … قیافه آرشاویر وقتی خبر رو شنید دیدنی بود … منم فقط به زدن یه پوزخند اکتفا کردم … اون با خودخواهی روزهایی رو که می تونست برای هر دومون جذاب باشه رو تبدیل به جهنم کرده بود … خیلی زود روزها از پی هم گذشتن تا رسید به شب عروسی طناز و احسان … خوشحال بودم که اون دو تا رو رسوندم به هم … هر چند که مهم تر از هر چیزی عشق خودشون بود … برای عقدش حوصله نداشتم برم و قول داده بودم حتما برای عروسیش برم … بدون اینکه زحمتی برای حاضر شدن به خودم بدم دراز کشیده بودم روی تخت و ضبط داخل اتاق داشت می خوند … حالا که نمی تونستم به صورت زنده از صدای آرشاویر استفاده کنم داشتم از صدای ضبط شده اش فیض می بردم و اشک آروم آروم صورتم رو می شست : – باز دوباره میزنه قلبت تو سینه سازمو … تو سکوتت می شنوی زمزمه ی آوازمو حس دلتنگی که می گیره تموم جونتو … هر جا می ری منو می بینی و کم داری منو تو دلت تنگه ولی انگار تو جنگ با دلم … می زنی و می شکنی با خودت لج کردی گلم راه با تو بودنو سخت کردی که آسون برم … چشم خوش رنگت چرا خیسه دوباره خوشگلم؟ حالا بگو کی دیگه … اخماتو می گیره؟ با تو می خنده؟ تب کنی واست می میره؟ دست کی شبا لای موهاته ؟ آره خودم نیستم ولی یادم که باهاته حالا بگو کی دیگه اخماتو می گیره؟با تو می خنده؟تب کنی واست می میره؟ دست کی شبا لای موهاته ؟ آره خودم نیستم ولی یادم که باهاته این عشقه تو وجودت ، توی جونت ریشه کرده… دلت دوباره بی قراره داره دنبال من می گرده این عشقه تو وجودت ، توی جونت ریشه کرده… دلت دوباره بی قراره داره دنبال من می گرده گفتی که میخوای بری ، سرو سامون بگیری… خواستی اما نتونستی به این آسونی بری دستت مال هرکی باشه چشمت دنبال منه… هر نگاهت انگاری اسممو فریاد می زنه من خیالم راحته ، تا پای جون بودم برات… تو ندونستی چی می خوای تا بریزم زیر پات همه ی آرزوهامون دیگه فقط یه خاطرست… نفسم بودی ولی به تجربه شدی و بس حالا بگو کی دیگه اخماتو میگیره؟با تو میخنده؟تب کنی واست میمیره؟ حالا بگو کی دیگه اخماتو می گیره؟با تو می خنده؟تب کنی واست می میره؟ دست کی شبا لای موهاته ؟ آره خودم نیستم ولی یادم که باهاته این عشقه تو وجودت ، توی جونت ریشه کرده… دلت دوباره بی قراره داره دنبال من می گرده این عشقه تو وجودت ، توی جونت ریشه کرده… دلت دوباره بی قراره داره دنبال من می گرده (این عشقه از سامی بیگی) به هق هق افتاده بودم … چقدر صداش به دلم می نشست … چقدر دوست داشتم الان کنارم باشه … چرا نمی تونستم همه چیو فراموش کنم؟ چرا نمی تونستم بیخیالش بشم؟ چرا با وجود اینکه می دونستم دیگه منو نمی خواد نمی تونستم نسبت بهش سرد بشم … بیشتر اشکام از بی عرضگی خودم بود … با صدای در به خودم اومدم … سریع صدای آهنگ رو قطع کردم اشکامو پاک کردم و گفتم: – بله … مامان بلند گفت: – زود باش حاضر شو مامان … بابات اومد … دیگه می خوایم بریم … از جا بلند شدم و گفتم: – باشه الان …انگار مامان هم فهمید حال خوبی ندارم که وارد اتاق نشد … پیراهن بلند قهوه ای رنگ رو که از جنس لمه و برای شب مناسب بود از داخل کمد در آوردم و پوشیدم … چون بابا همراهمون بود ترجیح می دادم لباسم پوشیده باشه این لباس هم به سبکی دوخته شده بود که آستین سه ربعی داشت و بالا تنه اش کامل پوشیده بود و با وجود پوشیده بودن حسابی شیک بود … لباس رو تنم کردم موهامو بالا بردم و بستم … آرایش کمرنگی به رنگ طلادد و قهوه ای هم روی صورتم انجام دادم … کلا یه ربع بیشتر حاضر شدنم طول نکشید … مانتومو تنم کردم و رفتم بیرون … مامان با دیدنم با تعجب گفت: – اینجوری می خوای بیای؟ – آره خوب … چیه مگه؟ دستمو کشید سمت اتاق و گفت: – تو بیرون می ری بیشتر آرایش می کنی و موهاتو هم قشنگ تر درست می کنی حالا برای عروسی دوستت می خوای اینقدر ساده بیای … لباست خوبه ولی آرایش و مدل موت افتضاحه … اینقدر تند تند حرف می زد که نمی تونستم چیزی بگم … منو نشوند روی صندلی و تند تند مشغول شینیون کردن موهام شد … توی جوونی دوره آرایشگری دیده بود و خیلی خوب از عهده موهای من بر می یومد … وقتی کارش تموم شد توی آینه نگاه کردم … خیلی قشنگ همه موهام رو جمع کرده بود بالا و از پشت یه دسته اشو باز ریخته بود روی سینه ام … از مدلش خوشم اومد و لبخند زدم … خوشگل ترم کرد … لوازم آرایشمو هم برداشت و آرایشمو پر رنگ تر کرد … وقتی رفت کنار گفتم: – مامان … یه کم زیاد نیست … – نه خیلی هم خوبه … حالا پاشو بریم … بدون حرف بلند شدم و با مامان رفتیم بیرون … بابا هم کت شلوار پوشیده و رسمی از اتاقش اومد بیرون و تا منو دید گفت: – به به! چه خوشگل شدی بابا … بزنم به تخته … – مرسی بابایی …. یه کم هم از مامان تعریف کرد و سه تایی راه افتادیم سمت باغی که عروسی داخلش برگزار می شد … اینقدر بازیگر و عوامل پشت صحنه اونجا بود که مونده بودم با کی حرف بزنم … همینطور مشغول سلام و احوالپرسی با همه بودم … بدی مراسم این بود که جلوی درش پر بود از خبرنگار … متاسفانه قضیه عروسی لو رفته بود … من که از دستشون فرار کردم … واقعا ما بازیگرا چه مصیبتایی داشتیم .. دست تو دماغمون هم نمی تونستیم بکنیم … از فکر خودم خنده ام گرفت … بعد از اینکه سلام و خوش و بش ها تموم شد با بابا و مامان نشستیم سر یه میز … داشتم اطرافم رو دید می زدم که شهریار رو دیدم … با اون کت شلوار فراکش خیلی شیک شده بود … اومد طرفمون و کمی خم شد و سلام و احوالپرسی گرمی با مامان بابا کرد بعدم ازشون خواهش کرد که سر میز مامان باباش بشینن … از منم خواست برم پیش بقیه بچه ها که قبول نکردم و رفتم پیش مامان بابا … نگاه شهریار یک کم عجیب غریب شده بود … یه جوری که قبلا نبود … درست شبیه همون اوایل که منو می ترسوند … با مامان بابای شهریار سلام و حوالپرسی کردیم و نشستیم … بابا از همون اول با باباش گرم گرفت و حسابی دوست جون شدن … مامان هم با مامانش بود … خواهرش ولی اون وسط داشت می رقصید … در گوش مامان گفتم می رم پیش طناز سلام کنم و مامان سر تکون داد … هدیه ام رو برداشتم و رفتم سمت جایگاهشون … احسان دستشو گرفته بود توی دستش و یه جوری با عشق نگاش می کرد که حسودیم شد و بغض کردم … با دیدن من با شادی گفت: – بالاخره اومدی … فکر کردم دیگه نمی یای … لبخندی زدم و گفتم: – مگه می شد نیام عروس خانوم … چقدر ناز شدی طناز! درست مثل یه عروسک … احسان دست انداخت دور کمرش و گفت: – باربیه خودمه … چی فکر کردی؟ هدیه رو گرفتم سمت طناز و گفتم: – خب دیگه پرو نشو احسان! طناز با لبخند هدیه رو گرفت و گفت: – چرا زحمت کشیدی؟!! به خدا انتظار نداشتم … – لال بمیر عزیزم … چه تعارف هم می کنه برای من … با اخم گفت: – ببینش احسان … خودش نمی ذاره من با زبون آدم باهاش حرف بزنم … – خب به زبون خودت حرف بزن خانومم … زبون فرشته ها! طناز غرق نگاه احسان شد و احسان سرشو آورد پایین … سریع صورتمو برگردوندم … طاقت دیدن این صحنه های عشقولانه رو نداشتم … چشمام قفل شد توی دو تا چشم سیاه رنگ … سیاه و تب آلود … یه روزی دنیام خلاصه می شد توی این دو تا چشم … چقدر خوش تیپ شده بود!!!! تاکسیدوی مشکی با پیراهن یقه فراک سفید و پاپیون مشکی … شبیه لباس بازیگرای هالیوودی توی مراسم اسکار! کنار مازیار ایستاده بود … هیچ کدوم نمی تونستیم چشم از دیگری برداریم … با ضربه محکم دستی به خودم اومدم: – هووووی کجایییی؟ برگشتم و با دیدن فریبا نیشم گشاد شد و گفتم: – سلاممممم کجایی تو خانوم کم پیدا! – من کم پیدام یا تو؟ تو به چه حقی قرار داد فیلمی رو بستی که گریمورش من نیستم … هان؟ – من از کجا می دونستم آخه … شهریار منو اغفال کرد … – امان از دست این شهریار دارم براش … لبخندی زدم و گفتم: – انشالله کار بعدی … دستمو کشید و گفت: – انشالله … بیا بریم پیش ما … می دونستم آرشاویر پیششونه پس گفتم: – نه مرسی … مامان اینا هستن نمی خوام تنهاشون بذارم … فقط اومدم یه سلامی بکنم … با صدای یه نفر دیگه هر دومون چرخیدیم … _____________ترسا در حالی که آترین کوچولو رو توی بغلش گرفته بود با نیش باز گفت: – هان چیه؟ خوشگل ندیدن اینجوری زل می زنین به من؟ یه دکلته بلند به رنگ زرشکی پوشیده بود که یه کت کوتاه روش خورده بود … خداییش خیلی جذاب و نفس گیر بود … با شادی بغلش کردم و گفتم: – وای سلام عزیزم …. دلم برات تنگ شده بود … – آره جون عمه ات! از اون زنگات معلومه … – بابا ببخشید دیگه … چه همه از من گله می کنن … با فریبا هم دست و روبوسی کرد و گفت: – وای خدایا من و این همه خوشبختی محاله! هیچ وقت فکر نمی کردم توی همچین عروسی بیام … این همه بازیگر! موندم از کی امضا بگیرم .. با فریبا غش غش خندیدیم و فریبا گفت: – تو به این خوشگلی چرا خودت بازیگر نمی شی؟ – اتفاقا همین امشب یه آقایی بهم پیشنهاد داد … ولی آرتان همچین به یارو نگاه کرد که از گفته اش پشیمون شد … بین خودمون بمونه خودم همچین بازیگری رو زیاد دوست ندارم وگرنه می رفتم رو مخ آرتان … خندیدم و گفتم: – از بس تو بدجنسی … فریبا دست دراز کرد آترین رو گرفت و گفت: – بده من این وروجکو … دلم براش یه ذره شده بود … می برمش نشون مازیار بدم … منتظر حرف دیگه ای نشد و رفت … ترسا دست منو کشید و گفت: – می بینم که خوش تیپ می کنی دل از آقاتون ببری … پوزخندی زدمو همراه با آه گفتم: – بیخیال ترسا … – نگو فراموشش کردی که باورم نمی شه … – دارم فراموش می کنم … – نمی تونی … فکر کردی کار راحتیه؟ – سعی خودمو می کنم … دوباره صدای سلام بلند شد … اینبار آرتان بود … کت شلوار مشکی پیراهن سفید و کروات زرشکی! چه آقایون خوش تیپی امشب توی این مجلس چرخ می زدن! به قول ترسا من و این همه خوش بختی محاله! لبخند زدم و در حالی که باهاش دست می دادم گفتم: – به سلام! آقای دکتر … اخم ظریفی کرد و گفت: – باز گفتی دکتر؟ خوبی تو دختر؟ رفتی حاجی حاجی مکه … لبخند تلخی زدم و گفتم: – کاش خوب بودم … با موشکافی نگام کرد و به میزی که کمی اونطرف تر قرار داشت اشاره کرد و گفت: – بشینیم؟ سری تکون دادم و سه تایی نشستیم … پرسید: – چه خبرا؟! – هیچی …. همه چی سوت و کوره … سری تکون داد و گفت: – توی تموم سالای کاریم تا حالا با موردایی مثل شماها برخورد نداشتم … با تعجب گفتم: – از چه نظر؟ انتظار داشتم از آرتان خبرای جدید بشنوم … نیازی به پرسیدن نبود … خودش شروع کرد … – توسکا خبر داری که آرشاویر بیمار هر روزی منه … – یعنی چی؟ – یعنی هر رزو می یاد مطب … روزی دو ساعت … داروهاش یک ماهه که قطع شده … لبخند زدم و گفتم: – خوبه … خوشحالم که درمان شده … – می دونی این بیماری درمان نداره؟ من اون روز به تو نگفتم که نا امیدت نکنم … با تعجب گفتم: – چی؟!!! – درست شنیدی … اما آرشاویر به درمان جواب داد … اون از منم سالم تره … اگه می بینی داره درمانش رو ادامه می ده فقط برای اینه که مطمئن بشه این بیماری دیگه بر نمی گرده … فقط نگاش کردم و اون با لبخند تلخی ادامه داد … – من یه چیز دیگه رو هم به تو نگفتم … – چی؟! – می دونم اشتباه کردم … اما فکر می کردم مشکلی به وجود نمی یاد چون از توی پرونده اش متوجه شدم نسبی درمان شده و ممکن نیست خطرناک بشه … علاوه بر اون من عشق و دوست داشتن رو توی چشمای تو می خوندم و دوست نداشتم خبر بد بهت بدم … – چی رو نگفتی آرتان؟- اینجور بیمارها یه نوع حالت هیستری ممکنه بهشون دست بده … نسبت به کسی که بهش مظنون هستن و ممکنه طرف رو بکشن … کمترین اقدامشون ضرب و شتم شدیده طرفه … ولی آیا آرشاویر حتی یه بار هم روی تو دست بلند کرد؟ با بهت سر تکون دادم … پوزخندی زد و گفت: – از بس دوستت داشته به شکل عجیب غریبی خودشو کنترل می کرده … چیزی که در مورد این بیماران امکان پذیر نیست … آرشاویر وقتی برگشته ایتالیا تو اوج بیماریش بوده یعنی حتی اگه آدم هم می کشته به عنوان یه شخص روانی براش جرم محسوب نمی شده … حتی طبیعی بوده! اما توسکا … اون به تو حتی دست هم نزده … مردی به عاشقی اون ندیدم که عشق درمانش کنه!!!! نفس کشیدن هم برام سخت شده بود … خیاری برداشت و در حالی که پوست می کند ادامه داد … – اما حالا که درمان شده … دیگه نمی خواد با تو باشه … صدای شکستنم رو شنیدم … درست عین شکست یه لیوان چینی روی یه تیکه سنگ … ترسا با حیرت گفت: – یعنی چی؟!!!! – یعنی اینکه می گه توسکا منو توی بدشرایطی تنها گذاشت … می گه حتی یه بارم از من نخواست خودم رو درمان کنم … می گه می تونست کنارم باشه تا من زودتر از این درمان بشم اما نموند … می گه پشتمو خالی کرد … خودش قبول داره که اذیتت می کرده … ولی می گه من همه تلاشمو می کردم که اونو خوشحال کنم … چرا اونا رو ندید؟ چرا فقط بدیها رو دید؟ راحتت کنم توسکا دیگه بهت اعتماد نداره .. می گه اگه دوباره رفتم طرفش و دوباره تنهام گذاشت چی؟ به غیر از این می ترسه بیماریش عود کنه و دوباره باعث اذیتت بشه … حتی می گه می دونم عقیده یه خودخواهیه … می گه اون روزی که توسکا تصمیم گرفت ترکم کنه منم راضی بودم چون عذاب کشیدنش رو می دیدم … اما انتظار نداشتم یه حال هم از من نپرسه … یه جورایی بهش حق می دم … ترسا داد زد: – وااااا! آرتان تو خیلی بی جا می کنی … – ببین تری … این حال یه مرده … وقتی به مشکل بر می خوره … وقتی می خواد یه کار مهم بکنه … نیاز داره که یه زن کنارش باشه … حتی اگه هیچ کاری هم نمی کنه همین که بدونه اون زن دوسش داره بهش انرژی می ده … فکر می کنی چرا می گن همیشه پشت سر یه مرد موفق یه زن هست … شاید خودخواهی باشه … اما حقیقته … زن ها با عشقشون به مرد قدرت می دن … توسکا می تونست خیلی کارها بکنه … اما نکرد … – آرتان اگه توسکا آرشاویرو ول نکرده بود اون اصلا به فکر درمان نمی افتاد … – می دونی چرا؟ – چرا؟ – چون فکر می کرد توسکا از بیماری سابقش خبر نداره … جرئت نداشت بگه … اون همه پنهان کاری هاش از ترس بود … ترس از دست دادن توسکا … و این اوج دوست داشتنش بوده … می ترسید بره دنبال درمان و توسکا بفهمه و به عنوان یه آدم روانی بهش نگاه کنه و ترکش کنه … بیشترین فشار روی اون بود … چون هم از بیماری رنج می برد و می خواست درمان بشه هم می ترسید توسکا بفهمه … حالا فکر کن ببین اگه توسکا بهش می گفت از بیماریش خبر داره و ازش می خواست بره دنبال درمان و خودش هم بهش اطمینان می داد که پشتشه چی می شد! اما توسکا بدترین کار رو کرد … – خب از کجا باید می دونست؟ – می تونست امتحان کنه عزیزم … یه بار شد از آرشاویر بپرسه چرا نمی ری درمان بشی؟ فقط از من کمک می خواست … من که نمی تونستم اطرافیان آرشاویر رو درمان کنم باید روی خودش کار می کردم … دیگه نمی خواستم چیزی بشنوم … سرمو گذاشتم روی میز … ترسا مغشول مالش دادن شونه هام شد و گفت: – آرتان … بس کن عروسی رو زهرمارش کردی … – حرفایی بود که باید بهش می گفتم … سرمو آوردم بالا و با بغض گفتم: – خودم می دونستم دیگه امیدی برای با آرشاویر بودن ندارم … اما ممنون که یه دلم کردی … فقط یه چیزی رو بدون … هر کس دیگه ای هم توی اون شرایط جای من بود همین کارو می کرد … آبروم رفته بود … زندگی تلخ شده بود … من دیگه هیچی به ذهنم نمی رسید … هیچی … آرتان نفس عمیقی کشید و گفت: – توسکا آرشاویر هنوز هم دیوونه توئه … اما به شدت داره جلوی احساسش رو می گیره … شاید خودت بتونی اونو نسبت به خودت مطمئن کنی … از جا بلند شدم و نالیدم: – نه … دیگه نمی تونم … دیگه نمی تونم … ترسا خواست بیاد دنبالم که با دست اشاره کردم بشینه و رفتم سمت گوشه ای ترین قسمت باغ … یه صندلی خالی گیر آوردم و نشستم … چقدر دوست داشتم گریه کنم … انگار این روزا اشک شده بود جزئی از وجودم … هر چی گریه می کردم خالی نمی شدم … چشمه اشکم خشک نمی شد … لعنتی! داشت اون وسط با آرشین می رقصید … هر دو می خندیدن … خدایا این عدالته؟ من این گوشه پر از بغضم … اون اون وسط داره می رقصه و می خنده؟ صدایی از درونم بلند شد … عدالت بود تو توی خونه می خندیدی اون داشت جون می کند چون تو رو با احسان دیده بود؟ اینقدر نگاش کردم که سنگینی نگامو حس کرد … سرشو بالا آورد و با دیدنم سر جا خشک شد … غم چشمام اونقدر واضح بود که حسش کنه … صورتمو بر گردوندم نمی خواستم عجزو ببینه تو چشمام … امشب تو ذهنم می کشمش … امشب برای همیشه سنگ می ذارم روی آرشاویر … دیگه نباید زندگیم به خاطر اون مختل بشه … اجازه نمی دم … تو همین فکرا بودم که صدای شهریار از جا پروندم: – اجازه مزاحمت می دین خانوم خانوما … بی اختیار لبخند زدم … نشست کنارم و گفت: – اوف! از دست این خانوما … سعی کردم افکار سیاهمو هل بدم توی گوشه ای ترین قسمت مغزم و سریع با جبهه گیری گفتم: – چشونه؟؟؟؟ – چیزیشون که نیست اما از دخترایی که به آدم پیشنهاد رقص می دن بدم می یاد …. – اه چه سر خود معطل! منم از پسرایی که پیشنهاد می دن بدم … نذاشت حرفم تموم بشه … دستمو کشید و گفت: – چه خوشت بیاد چه بدت بیاد من بهت پیشنهاد می دم … پاشو ببینم! – اااا ول کن شهریار جلوی بابام خجالت می کشم … – غمت نباشه! بابام سرشو گرم کرده … از لحنش خنده ام گرفت و ناچارا باهاش همراه شدم … دستشو حلقه کرد دور کمرم … منم دست انداختم دور گردنش … حداقل دیگه عذاب وجدان نداشتم … دیگه به کسی تعهد نداشتم … می خواستم بهم خوش بگذره … منم حق داشتم بخندم … زل زدم توی چشمای خاکستری خوشگلش … خدایی چشمای خیلی قشنگی داشت … مژه های بلندش چشماشو قاب گرفته بود … داشتم فکر می کردم اگه ریمل بزنه چی می شه … از فکر خودم خنده ام گرفت … کمرمو فشار داد و گفت: – به چی می خندی شیطون؟!!! – هیچی … همین جوری … – توسکا … – بله … – خیلی خوشگل شدی … چشای کشیده ات آدمو دیوونه می کنه … جوووووووونم؟!!! بار اول بود داشت اینجوری با من حرف می زد … با تعجب نگاش کردم که خنده اش گرفت و گفت: – چیه؟ قبول نداری؟ سرمو به طرفین تکون دادم … کمرمو بیشتر فشار داد و گفت: – مگه آدم کور باشه که نبینه … – شهریار … داری منو خجالت می دی … سرشو آورد کنار گوشم و زمزمه کرد: – خجالت می کشی خوشگل تر می شی … داشتم آب می شدم … نالیدم: – شهریار!!!! – جانم؟ وای یا خدا! این امشب زده به سیم آخر … این آهنگ کوفتی چرا تموم نمی شه؟ ______________شهریار ادامه داد: – چقدر لاغر شدی توسکا … از روز اولی که دیدمت خیلی لاغر تر شدی … چه کردی با خودت؟ چی شد اون دختری که روز اول می خواست ما رو با لباس بخوره … خنده ام گرفت ولی لبخندمو قورت دادم … ادامه داد: – می دونی اون روز اول که دیدمت … دیوونه جسارتت شدم … من بودم که تو رو برای بازی انتخاب کردم … خداییش بازیت هم خوب بود …. اما بی رودربایستی باید بگم از تو بهتر هم بود … با تعجب گفتم: – جدی؟!!!! – آره … اما خوب اونا فقط بازی خوب داشتن … تو همه چیز رو با هم داشتی … – پس حقم نبوده … – چرا … حقت بود … توی تست دوم مطمئن شدم که حقته! سکوت کردم و اون ادامه داد … – توسکا … تو … برای من یه دختر همه چیز تموم بودی … دختری که هیچ جا مثلشو ندیده بودم و همین منو جذبش می کرد … می تونم با جرئت بگم تنها دختری بودی که می خواستم همه اش خودمو بچسبونم بهش … از عمد همه اش کارای خودمو برات در نظر می گرفتم که بتونم کنارت باشم … خدا این داشت چی می گفت؟ چی کار کنم؟ کاش می شد فرار کنم … آهنگ تموم شد … خواستم برم که کمرمو محکم فشار داد و گفت: – نه نمی شه بری! – شهریار … آهنگ تموم شد … اینجا وایسادنمون درست نیست … هنوز جواب نداده بود که آهنگ بعدی شروع شد …. شروع کرد به تکون خوردن و گفت: – اینم آهنگ … غر نزن دختر بعد دو سال و اندی وقت پیدا کردم باهات حرف بزنم … بدجور گیر افتاده بودم … مونده بودم چی کار بکنم … خیلی دوست داشتم بدونم آرشاویر الان چه حالی داره … اصلا منو می بینه یا نه؟ دوباره عصبی شده؟ داره حرص می خوره؟ اما نمی شد نگاش کنم … تابلو بازی بود … شهریار بی توجه به حال من که داشتم آب می شدم گفت: – من توی کارام خیلی صبورم … هیچ وقت ضرر نکردم جز در مورد تو … همه اش فکر می کردم حالا حالا ها وقت دارم … اما یهو به خودم اومدم دیدم نامزد کردی … باورم نمی شد توسکا … من … من … می خواستم با تو ازدواج کنم … چشمام گرد شد … این همه جسارت از شهریار بعید بود … حتی صدام در نمی یومد … شست دستشو نوازش گونه کشید روی صورتم و گفت: – چشاتو اینجوری نکن … قلبم می لرزه … توسکا … عزیزم … نفس عمیقی کشید و دوباره تکرار کرد: – عزیزم … عزیزم … چقدر دلم می خواست یه روز اینجوری صدات کنم … اما وقار و متانت تو همیشه مانعم می شد … الان هم نمی دونم چطور جسارت کردم … ولی باید بگم … من با زجر کشیدن تو زجر کشیدم … می خوام همه چیز رو برات جبران کنم … می خوام خوشبختی واقعی رو بهت بدم … این اجازه رو بهم بده توسکا … عزیز دلم … با من ازدواج کن و بذار نشونت بدم ارزش تو چقدر زیاده … بذار دوست داشتن رو یادت بدم … دهنم قفل شده بود و هنگ کرده بودم … می دونستم شهریار دوستم داره اما اصلا فکرشم نمی کردم اینجوری بخواد بهم بگه … دستمو گرفت توی دست داغش و گفت: – بذار کاری رو که آرشاویر نکرد رو من بکنم … باشه توسکای من؟ زل زدم توی چشماش … نی نی چشمای خاکستریش داشتن التماس می کردن … سرمو انداختم زیر … اومد نوک زبونم که بگم نه اما چیزی جلوم رو گرفت … دستمو از دستش خارج کردم و گفتم: – بذار فکر کنم شهریار … ایستاد … دیگه حرفی نداشتم که بزنم … از توی بغلش اومدم بیرون و راه افتادم سمت میز مامان اینا … انگار داشتم روی هوا راه می رفتم … ولی نه از خوشحالی از گیجی … اینهمه فشار توی یه شب برای جثه ظریف من زیاد بود … نشستم کنارشون … نگاه مامان شهریار به من یه جور خاص بود … الان خیلی خوب می تونستم درکش کنم … حتی نگاه مامان هم یه جور دیگه شده بود … حتما بهش رسونده بودن … سرم رو انداختم زیر و مشغول بازی با ناخن هام شدم … حالم اصلا خوب نبود … سرمو آوردم بالا حالا می تونستم دنبال آرشاویر بگردم … ولی هر چی نگاه کردم پیداش نکردم … از جا بلند شدم … باید پیداش می کردم … انگار دوست داشتم برای بار آخر اینقدر نگاش کنم که سیر بشم … می خواستم امشب برای همیشه با عشقم وداع کنم پس حق داشتم از ته دل نگاش کنم … راه افتادم بین مهمونا … هر جا رو نگاه کردم نتونستم پیداش کنم … آرشین رو دیدم و رفتم طرفش … می تونستم از اون بپرسم … آرشین با دیدن من بغلم کرد و با محبت بوسیدم … جوابشو دادم و با لبخند گفتم: – داداشت کو؟ با لبخند تلخ اشاره کرد به سمت درختا و گفت: – رفت اونطرف … بعد زد سر شونه ام و گفت: – بذار تنها باشه … به دنبال این حرف ازم فاصله گرفت … انگار مشکوک بود … راه افتادم بین درختا … ولی آروم آروم رفتم که منو نبینه … دیدمش … آخر آخر باغ تکیه داده بود به یه درخت … زل زده بود به آسمون و داشت سیگار می کشید … اینقدر وایسادم تا سیگارش تموم شد … با آتیشش سیگار بعدی رو روشن کرد … تکیه زدم به یه درخت … یاد جمله ای افتادم که توش می گفت سیگار رو ترک نکردم … کبریت رو ترک کردم … سیگار رو با سیگار روشن می کنم! تاریکی هوا بهم کمک می کرد … باعث می شد هیچی نه ببینه و نه حس کنه … سیگار قبلی رو انداخت زیر پاش و با غیض له کرد … صداشو شنیدم … اونقدر بلند بود که بشه شنید: – یه روز تو رو زیر پام له می کنم لعنتی … بغض گلومو فشرد … من مگه چی کارش کرده بودم که بخواد لهم کنه؟!!! عقب عقب رفتم و برگشتم سمت جمعیت … باید قبول می کردم … آرشاویر دیگه منو نمی خواست! دو هفته گذشته بود … دیگه از شهریار خبری نداشتم … بدون اینکه به مامان یا بابا چیزی بگم داشتم به خواستگاری شهریار فکر می کردم … وقتی به این نتیجه رسیدم که دیگه تو قلب آرشاویر جایی ندارم تصمیم گرفتم در مورد شهریار یه تصمیم جدی بگیرم … اون یه پسر همه چی تموم بود … شاید هیچ وقت نمی تونستم عاشقش بشم اما می تونستم دوستش داشته باشم و این خیلی از عشق بهتر بود … حداقل وابستگی نداشت … وابستگی آدمو نابود می کرد … من با زور تونستم خودمو راضی بکنم که آرشاویر تبدیل بشه به خواننده مورد علاقه ام … نه مرد مورد علاقه ام … و داشتم موفق می شدم … در پایان هفته دوم وقتی تونستم به یه نتیجه قطعی برسم قضیه رو با بابا در میون گذاشتم … بابا دستی روی موهام کشید و با لحنی نا مطمئن گفت: – مطمئنی بابا؟ بابا هم می دونست تو دل من چه خبره … سرمو زیر انداختم … با لبخند تلخم گفتم: – آره بابا … بابا پیشونیمو بوسید و گفت: – خوشبخت بشی عزیزم … بگو بیان … و این شد سرآغاز یه سرنوشت نو واسه من … سرنوشتی که حتی بهش فکر هم نمی کردم … روزگار چه بازی هایی که با ما نمی کرد …سرمو انداخته بودم زیر و داشتم با ناخنام بازی می کردم … شهریار روی مبل روبروی من نشسته بود و محو حرفای بابا شده بود فقط هر از گاهی لبخندی تحویل من می داد اونم یواشکی … مامان هم اخماش در هم بود … با اینکه قبول داشت شهریار پسر خیلی خوبیه ولی هنوز دلش پیش آرشاویر بود … نمی تونست کس دیگه ای رو جای داماد قبول کنه … حرفا که جدی شد بابا همه چیز رو به خودمون دو تا سپرد و بابای شهریار هم تایید کرد … از جا بلند شدم و رفتم سمت اتاقم … شهریار هم دنبالم اومد … من نشستم لب تخت اونم نشست روی تنها صندلی اتاقم … زل زد بهم …. سرمو انداختم پایین … با لبخند گفت: – باورم نمی شه … زمزمه کردم : – منم … – خوبی؟ – خوبم … خندید و گفت: – منم خوبم … لبخند زدم … گفت: – خب عزیزم اگه سوالی … حرفی داری بگو … – خب … حرف که زیاده … – بگو من همه شو می شنوم … – ببین شهریار … من از همسر آینده ام یه سری انتظاراتی دارم … – بنده سراپا گوشم … – در درجه اول ازش اعتماد می خوام … می دونست چی می گم …. با محبت زل زد توی چشمام و من ادامه دادم: – بعد از اون اینکه من عاشق کارمم …. نمی خوام یه روزی مجبورم کنی بذارمش کنار… – نه عزیز دلم … من خودم تو این راه همیشه کنارتم … محاله جلوتو بگیرم … – امیدوارم … و دیگه اینکه خونواده ام هم خیلی برام اهمیت دارن … خیلی هم دوسشون دارم … به خصوص به بابام خیلی وابسته ام … تو که به این موضوع حسادت نمی کنی؟ با تعجب گفت: – این چه حرفیه؟!! بابای تو مثل بابای خودمه … من انتظار دارم ازت به من و زندگیمون اهمیت بدی … اگه اینکارو بکنی دیگه چه اهمیتی داره که در کنارش به خوانواده ات هم برسی؟ من خودم هم همراهتم خانومی … ای خدا! این انگار خیلی خوب بود … زمزمه کردم: – خونواده ات جریان نامزدی منو … پرید وسط حرفم و گفت: – مگه اهمیتی هم داره؟ – معلومه که داره … بالاخره شاید مامانت … – خانومی … مامان من یه فرشته ایه که فقط به مرور زمان می تونی بشناسیش … وقتی فهمید می خوام ازدواج کنم از ته دلش خوشحال شد … وقتی هم فهمید کیس مورد نظرم تویی بیشتر شاد شد … اونا تو رو خیلی دوست دارن … می دونی چرا؟ چون از قماش ما نیستی … مامان قبول داره که دخترای هم جنس ما اکثرشون به درد زندگی نمی خورن … فقط تو فکر این هستن که به وضع ظاهرشون و مسافرتاشون برسن … تو از جنس مامانی … می دونستی که مامان منم از یه خونواده معمولی بوده؟ با لبخند گفتم: – جدی؟ – اره عزیزم … برای همین هم در حد مرگ با انتخاب من موافقه … – خب … خودت چی؟ – من؟!!! من چی؟ یعنی هنوز باور نکردی که من دوستت دارم … چشمامو بستم … آهم رو تو سینه خفه کردم … جمله اش هیچ حسی به من نداد … اما نباید بفهمه … اون چه گناهی کرده … من باید روی خودم کار کنم … شهریار لایق خوشبخت شدنه و من باید این خوشبختی رو بهش بدم … چشمامو باز کردم و با لبخند گفتم: – خوب تو چه انتظاری از من داری؟ – اینکه کنارم باشی و بتونی هر چند کم … ولی دوستم داشته باشی … برای خوشبختیمون تلاش کنی … نمی خوام تلاشام یک طرفه باشه … از ته دل گفتم: – قول می دم … شهریار همون مردی بود که می تونست منو خوشبخت کنه … من به کمک شهریار می تونستم گذشته ام رو فراموش کنم … آره می تونم … بقیه اتقافا انگار تو خواب افتاد … آزمایش … خرید حلقه … آینه شمعدون … ولی هنوز نذاشته بودیم کسی بفهمه حتی به طناز هم نگفته بودم … دوست نداشتم دوباره سر زبونا بیفتم … اون روز سر صحنه فیلمبرداری بودم و شهریار از بس زنگ می زد دیوونه ام کرده بود … از دست کاراش خنده ام هم می گرفت … قرار بود بریم دنبال خونه … شهریار چند تایی آپارتمان دیده بود ولی اصرار داشت حتما منم برم ببینم … آخر سر بهش گفتم بعد از فیلمبرداری باهاش می رم تا رضایت داد … داشتیم برای آخرین صحنه آماده می شدیم که اومد … نا خودآگاه بهش لبخند زدم … قبل از اینکه من بتونم برم طرفش یکی از بچه های تدارکات پرید سمتش و گفت: – ایول شهریار می خواستم الان بهت زنگ بزنم … چه حلالزاده ای پسر … شهریار دستی برای من تکون داد و گفت: – چیزی شده شاهین؟ – قرار داریم می ذاریم دو روز آخر هفته رو بریم ویلای یکی از بچه ها فشم … پایه ای؟ – مجردی؟ – نه بابا … یه اکیپیم … دختر و پسر … – کیا هستن … – یه سری از بچه های همین پروژه و پروژه قبلی که با خودت داشتیم … – باشه … ببینم چی می شه … – نه دیگه باید قول بدی … – ای بابا باید برم با چند نفر دیگه هماهنگ کنم … همینجوری که نمی تونم قول بدم … – خیلی خوب ولی روت حساب می کنم … – نوکرتم … وقتی از شاهین فاصله گرفت اومد سمت من … ___________________

تفریح کده ی آبشار






آدرس ایمیل خود را وارد کنید



Delivered by Feed Burner


 


قسمت هجدهم و آخر


 


ادامه مطلب 


 


قسمت هفدهم


 


فقط یه قسمت مونده اونم باشه برا فردا شب


 


ادامه مطلب 


 


قسمت شانزدهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت پانزدهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت چهاردهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت سیزدهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت دوازدهم


 


اینم پست آخر امروز


 


ادامه مطلب 


 


قسمت یازدهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت دهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت نهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت هشتم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت هفتم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت ششم


 


آخرین پست امشب


نظر فراموش نشه


 


ادامه مطلب 


 


قسمت پنجم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت چهارم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت سوم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت دوم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت اول


 


خب قول دادم از امشب پست توسکا رو بزارم


رمان فوق العاده قشنگیه 


در طول پستها تنهام نزارین


روزی پنج تا پست تپل براتون میزارم


امروزم یه اشانتیون میدم بهتون ^ــــ-


 


ادامه مطلب 


 


خلاصه رمان :


دختری از جنس همه دخترا … که ناخواسته وارد راهی می شه که براش خیلی چیزا به وجود می یاره …

…شهرت…


…رقابت…


…ثروت…


و چیزی که توی عقلش هم نمی گنجید … هیچ وقت …


…عشق…!!!


عشقی از نوع ناب در روزگاری که نامش هم کیمیاست ..


 رمان …توسکا…


 



 



– توسکا … همین امروز می ری قراردادو فسخ می کنی … بگو پشیمون شدی غرامتشو هم من خودم می دم … قول میدم که تو هیچ ضرری نکنی …با تعجب نگاش کردم و گفتم:- چی می گی شهریار؟ هل هل منو از خونه کشوندی بیرون که اینو بهم بگی؟ تو که می گفتی خیلی فیلم موفقی می شه و خیلی خاصه … هفته دیگه فیلمبرداری شروع می شه ! مگه می شه فسخش کنم؟!!!! اون بدبختا چه گناهی کردن؟ هر چقدرم که خسارت بدی بازم جبران تلف شدن وقتشون که نمی شه …با کلافگی دستی کرد توی موهاش و گفت:- ای بابا! توسکا … من یه فیلم بهتر برات پیدا کردم …- نمی خوام …داد کشید:- لعنتی!و مشتشو کوبید روی میز … اولین بار بود که شهریار رو تو این حالت می دیدم … با تعجب صندلیمو بهش نزدیک تر کردم و گفتم:- چته شهریار؟ چرا اینجوری می کنی؟ طوری شده؟خوبه کافی شاپ خلوت بود وگرنه الان دوباره بازار حرف و حدیث داغ می شد … شهریار نفسشو با صدا داد بیرون و با عجز گفت:- من نمی خوام تو توی اون فیلم بازی کنی … می فهمی؟!- حداقل برام دلیلی بیار …زل زد توی چشمام … چند ثانیه طولانی و سپس گفت:- چون … چون آرشاویر قراره همبازیت بشه!!!!حس کردم فشار قوی برق به تنم وصل شد … همه بدنم مور مور شد و بی حس و سوزن سوزن شدم … تکیه دادم به پشتی صندلی و چشمامو بستم … شهریار چنان با سرعت از روی صندلی بلند شد که صدای افتادن صندلیش سکوت کافی شاپو به هم ریخت … اومد طرفم و با نگرانی گفت:- توسکا … توسکا جان … خوبی؟!خوب بودم؟ نه نبودم … حالم اصلا خوب نبود … بغض گلومو فشار می داد ولی نمی تونستم گریه کنم … انگار یه گوجه سبز گنده راه گلوم و نفسمو بسته بود … لیوانی به لبام نزدیک شد … – بخور … بخور عزیزم … آروم باش … هنوز طوری نشده … دیگه نمی ذارم اذیتت کنه … قول می دم که نذارم هیچ اتفاقی بیفته … جرعه جرعه شربت قند رو سر کشیدم و کم کم حس کردم فشارم به حالت نرمال برگشت و بدنم هم از بی حسی خارج شد و تونستم چشمامو باز کنم … نگاه نگران شهریار تو چشمام قفل شد … سعی کردم لبخند بزنم … حالا پیش خودش چی فکر می کرد؟ فکر می کرد من کشته و مرده آرشاویرم و از شنیدم اسمش اینجوری شدم؟ یا اینقدر ترسو شدم که از ترسم داشتم پس می افتادم؟ خدا خودش شاهده که هیچ کدوم از اینا نبود … من نا خودآگاه اسمشو که می شنیدم رعشه می گرفتم … بدون اینکه پای احساسم در میون باشه … دیگه به نبودش به نداشتنش عادت کرده بودم … شهریار وقتی مطمئن شد حالم بهتره سر جاش نشست و گفت:- ببین از شنیدن اسمش چی شدی! حالا فکر کردی من اجازه می دم تو باهاش بازی کنی؟ محاله!صدامو پیدا کردم و گفتم:- شهریار از جانب من تصمیم نگیر …با چشمای گرد شده گفت:- یعنی می خوای تو اون فیلم لعنتی …- باید با بابام حرف بزنم …- یعنی حرف من برات …- اه اینقدر یعنی یعنی نکن! یعنی اینکه من و تو احساسی عمل می کنیم اما بابا عاقلانه ترین تصمیمو می گیره …اولین بار بود که مستقیما داشتم به احساسش اشاره می کردم … سرشو انداخت زیر و مشغول بازی با فنجونش شد … از جا بلند شدم و گفتم:- منو ببر خونه …سریع بلند شد و بعد از حساب کردن پول قهوه ها هر دو از کافی شاپ خارج شدیم و سوار ماشینش شدیم … پرسیدم:- اگه قرار بشه تو این فیلم بازی کنم تمرین هم باید بکنم باهاش؟انگار دوست نداشتم اسمشو بیارم … فرمونو محکم فشار داد توی دستش و گفت:- تمرینای این فیلم یک ساعت قبل از هر پلان انجام می شه … رسیدیم جلوی در خونه … پیاده شدم و زیر لب گفتم:- ممنون بابت خبرت … خداحافظاومدم برم سمت در که صدام کرد:- توسکا …برگشتم:- بله …- محض رضای خدا به بابات بگو توی تصمیم گیریش احساس منو هم مد نظر قرار بده …زیر لب به خودم فحش دادم … خودم باعث شدم روش باز بشه … آهی کشیدم و بدون دادن جواب رفتم سمت در …در حال رو که باز کردم مامان اومد به استقبالم … بهتر از قبل تحویلم می گرفت … به لبخندی گرم مهمونش کردم و گفتم:- چطوری مامان خودم؟- الحمد الله مامان … بیا برو تو اتاقت دوستت یه ساعته منتظرته …با تعجب گفتم:- دوستم؟- طناز دیگه مامان …سریع رفتم سمت اتاقم … باز چی شده بود؟! درو که باز کردم دیدمش که لب تخت نشسته و زل زده به گلای قالی … با شنیدن صدای در سرشو آورد بالا …

لبخند زدم و گفتم:- چه عجب … خانوم کم پیدا …بالشو پرت کرد به سمتم و گفت:- تو خفه …. بیشعور! روی هر چی دوسته سفید کردی …. خوبه می بینی من چه حالی دارم و لالی یه حالم از من نمی پرسی …حق داشت گله کنه! اما اگه الان می گفتم حق داری دیگه ول کن نبود برای همینم گفتم:- پاشو جمعش کن خوبه می بینی چقدر سرم شلوغه خودت یه خبر از من بگیر خوب …- بمیری! رو که نیست … حیف سنگ پا قزوین!خنده ام گرفت و با خنده نشستم کنارش … غم توی چشماش هنوز هم بیداد می کرد … چه روزگاری داشت این دختر … با اینکه من وضعیتشو نداشتم اما یه جورایی درکش می کردم منم جسمم باکره بود اما روحم از باکره گی خارج شده بود … درست مثل طناز …. دستمو گرفت توی دستش و گفت:- توسکا … یه چیزی درست نیست!با تعجب گفتم:- هان؟ چی؟!- باورت می شه من همه خواستگارام به شکل عجیب غریبی دارن می رن و دیگه هم پشت سرشون رو نگاه نمی کنن؟ همونایی که یه روزی می مردن تا یه گوشه چشم بهشون نشون بدم …- آخه یعنی چی؟ متوجه نمی شم …- از شادمهر شروع شد … یادته که گفتم پنچر شد و بعدم قرار گذاشت برای یه روز دیگه … اما بعدا بعد از اینکه یه مدت از من فرار کرد یه روز اومد جلو و بهم گفت پشیمون شده … باور کن دوست داشتم بمیرم اما به خودم دلداری دادم و گفتم قحطی خواستگار که نیومده … بعدی اومد خونه و دقیقا روزی که قرار بود بریم واسه حرف زدن مامان پسره زنگ زد و عذر خواهی کرد گفت پسرش منو نپسندیده … کار به همین جا ختم نشد تا حالا چهار نفر به همین شکل غیب شدن … من می دونم یه کاسه ای زیر نیم کاسه است …- عجیبه! اگه تو ایرادی داشتی می شد اینو پذیرفت اما … به نظر خودت قضیه چیه؟- نمی دونم … نمی خوام توهم بزنم … اما حسم بهم می گه کار احسانه …با خنده گفتم:- اینا توهمات آدم عاشقه …- نه به جون خودم! اون روز که با شادمهر می خواستم برم بیرون وقتی داشتم خداحافظی می کردم که برم خونه دیدم که احسان داره با شادمهر یه گوشه حرف می زنه … همون روز شک کردم … – آخه … آخه چه دلیلی داره؟- چه می دونم چه دردی تو جونشه! اما می خوام مطمئن بشم …- چه جوری؟ – یه نفر باید بیاد خواستگاری من ولی به شکل صوری … بعدم قرار بذاریم بریم حرف بزنیم تا ببینم آیا سر و کله احسان پیدا می شه یا نه …کمی فکر کردم … راست می گفت فکر خوبی بود … گفتم:- حالا خواستگار از کجا پیدا کنیم؟- این دیگه کار توئه …- ای بابا! مگه من بنگاه امور خیر دارم …لبخند تلخی زد و گفت:- نه ولی منم جز تو کسی رو نداشتم که ازش اینو بخوام …دلم براش سوخت … آتیشی که اون توش بود هزار بار بدتر از آتیش من بود … سرمو تکون دادم و گفتم:- بازم باید دست به دامن سام بشم … سرشو انداخت زیر و گفت:- به خدا خجالت می کشم …- پاشو کاسه کوزه تو جمع کن دیوونه! ولی زن عمومو چی کار کنم؟!- همینو بگو …- حالا یه کاریش می کنم … شایدم گفتم به یکی از دوستاش بگه …- اینجوری بهتر هم هست … – باشه خیالت راحت …بعد از رفتن طناز تازه خودم به صرافت آرشاویر افتادم … یه راست رفتم سراغ بابا و با استرس براش تعریف کردم بابا خوب به حرفام گوش داد و بعد که حرفام تموم شد بدون اینکه چیزی بگه به فکر فرو رفت … منم عین بچه های خطاکار ساکت نشستم تا ببینم مجازاتم چیه؟ بعد از چند دقیقه سکوت بابا گفت:- به نظر من که بهتره عقب نکشی …- چرا؟- نشنیدی که توی بعضی از فیلما وقتی یکی از بازیگرا به مشکل بر می خوره و حاضر به بازی نمی شه چه جوری همه جا مثل بمب می ترکه و همه می فهمن؟ – درسته …- تو باید تو این فیلم بازی کنی چون اگه این خبر صدا کنه خیلی بد می شه … تبلیغات این فیلم توی نشریات چاپ شده … اسم توام به عنوان بازیگر نقش اول آورده شده … الان هم لابد همه جا پخش شده که آرشاویر هم توی این فیلم هست تو اگه بکشی کنار باعث به وجود اومدن خیلی حرفا می شی … بهتره که جایگاه خودتو حفظ کنی … – یعنی می گین؟- آره من می گم کار خراب شده رو بدتر از این نکن …آهی کشیدم و گفتم:- باشه هر چی شما بگین …- حالا چی شده که هوس بازیگری زده به سرش؟- والا منم خبر ندارم … من تازه امروز شنیدم …بابا از جا بلند شد و در حالی که می رفت سمت دستشویی که وضو بگیره گفت:- فقط می تونم بسپارمت به خدا … همین …زیر لب اسم خدا رو صدا زدم و از جا بلند شدم …اینکه پاهام می لرزید حالت عجیبی بود که اعصابمو به هم می ریخت … ماشینو پارک کردم و رفتم پایین … لوکیشن اولیه مون یه خونه بود توی خیابون نیاوران … خونه که چه عرض کنم … باغ بود! درو که زدم یکی از بچه ها تدارکات درو برام باز کرد سوئیچو دادم بهش تا خودش ماشینو یه جای مناسب داخل باغ پارک کنه … و رفتم تو … بچه ها تیکه به تیکه پخش بودن … داشتم دنبال یه آشنا می گشتم که یهو شهریارو دیدم … وا! این اینجا چی کار می کرد؟! با دیدن من و چشمای گشادم خندید و اومد طرفم … بدون سلام و علیک گفتم:- شهریار تو اینجا چی کار می کنی؟با لبخند گفت:- ممنون از سلام و احوالپرسی گرمت …- ا جواب منو بده …- بابا بده اومدم تو تنها نباشی؟ تو این اکیپ نه من هستم نه فریبا نه بقیه بچه ها … دیدم ممکنه غریبی کنی …تو دلم گفتم:- یه کلمه بگو آرشاویر که هست چشم نداری منو باهاش تنها ببینی …ولی لال شدم و نذاشتم روش بیشتر از این باز بشه … چند تا از بچه ها اومدن طرفمون و اجازه صحبت بیشتر بهمون ندادن … بی اراده داشتم با چشم دنبال آرشاویر می گشتم … اینقدر چشم گردوندم تا بالاخره دیدمش … اما … خدای من! این دختره … این دختره کی بود کنارش؟!!!! قیافه اش خیلی آشنا بود … چسبیده بود به آرشاویر … بازوی آرشاویر بین دستای ظریفش حبس شده بود و دو تایی داشتن غش غش می خندیدن …. فارغ از این دنیا … چقدر دختره خوشگل بود … چرا قلبم داشت می یومد تو دهنم؟ چرا صورتم اینقدر داغ شده؟ چرا حس می کنم نمی تونم راه برم؟ خدایا …. این دیگه چه بلائیه؟ یعنی آرشاویر تو شش هفت ماه همه چی از یادش رفت؟! به همین راحتی؟ ولی اون که هنوز به من محرمه … نفهمیدم چطور همراه گریمور رفتم توی اتاق گریم … نفهمیدم کی گریم شدم … کاش می شد برم هر چی از دهنم در می یاد به هر دوشون بگم … چرا هنوز نسبت بهش حس مالکیت دارم ؟ از جا بلند شدم و سرمو محکم تکون دادم … من باید قوی باشم … باید قوی باشم …





قسمت 11



قسمت 9








قسمت 1


All Rights Reserved – باز نشر مطالب پورتال راه خوب تنها با ذکر نام سایت مجاز می باشد .

رمان توسکا قسمت دوم


رفتم از اتاقم بيرون … بابا نشسته بود روي مبل جلوي تلويزيون و مشغول تماشاي کانال چهار بود … از پشت بهش نزديک شدم و دستمو دور گردنش حلقه کردم … بابا دستاشو گذاشت روي دستاي من و برگشت خيره شد توي چشمامو و گفت:- خورشيد من چطوره؟- بههَ فقط خورشيد نشده بوديم که شديم …بابا با خنده دستمو کشيد و منو نشوند کنار خودش و گفت:- اين صورت گرد تو و ابروهاي کموني و چشماي کشيده سياه …پريدم وسط حرفش و گفتم:- باباييي … بسه ديگه! حالا انگار من چي هستم! دختر خود شماهام ديگه … يه ذره از شما بردم يه ذره از مامان شدم اين گودزيلايي که مي بينين …بابا با محبت منو کشيد توي بغلش و گفت:- چه گودزيلاي خوشگلي …و مشغول قلقلک دادنم شد … با خنده از جا پريدم و گفتم:- تو رو به جدت نکن بابا …بابا از حرکت ايستاد و با لبخند گفت:- ديگه به توسکاي من اهانت نکني خانوم جوان!دوباره نشستم و در حالي که حرفامو مز مزه مي کردم گفتم:- باشه چشم بهش مي گم …بابا مشغول اين کانال اون کانال کردن تلوزيون شد و در همون حالت با صداي بلند گفت:- خانومي … سه تا چايي لطف مي کني بياري دور هم بخوريم؟مامان سرشو از درگاه آشپزخانه نقلي که جايگاه هميشگي اش بود بيرون آورد و گفت:- چشم حتما …سرمو گذاشتم رو شونه بابا و گفتم:- بابا … مي خوام باهاتون صحبت کنم …بابا تلويزيون رو خاموش کرد … صاف نشست و گفت:- مي شنوم دخترم …منم صاف نشستم و خواستم دهان باز کنم که مامان با يه سيني چايي اومد بيرون … سيني رو گذاشت روي ميز و خواست دوباره بره که گفتم:- مامان اگه مي شه بشينين … مي خوام حرف بزنم …مامان هم سريع نشست کنار بابا و با نگراني گفت:- چيزي شده دخترم؟لبخند زدم … سعي کردم استرس رو از خودم دور کنم … گفتم:- خيره …هر دو نفسي از سر آسودگي کشيدن … استکان چاييمو برداشتم … داغ بود و دستم رو گرم مي کرد … گرفتمش بين دستام چون بدنم يخ کرده بود … تو دلم گفتم از کجا معلوم؟ شايدم شر باشه. نفسمو با صدا دادم بيرون و گفتم:- بابا … مامان … خودتون مي دونين که خيلي وقته دارم دنبال کار مي گردم ولي … نمي دونم شايد خواست خداست … هيچ کاري برام پيدا نشد که نشد …مکث کردم نفس تازه کردم و ادامه دادم:- نظرتون راجع به بازيگري چيه؟چشماي مامان گشاد شد و با حيرت به بابا نگاه کرد … بابا هم اخمي کرد و گفت:- يعني چي توسکا؟- بابا … من يه سوال پرسيدم … نظرتون راجع به بازيگري به عنوان يه شغل چيه؟- هر شغلي براي خودش شريفه … بازيگري هم همينطور … اما … حالا واسه چي اين سوالو مي پرسي؟- راستش … يادتونه چند روز پيش با طناز رفتم براي تست؟ اون مي خواست تست بده؟بابا فقط سرشو تکون داد … ترجيح مي دادم به مامان نگاه نکنم … اينقدر تعجب کرده بود و ترس توي چشماش لونه کرده بود که ديدنش باعث مي شد يادم بره چي مي خوام بگم؟ ادامه دادم:- اونروز به اصرار کارگردانه منم تست دادم … حالا … حالا باهام تماس گرفتن گفتن براي تست بعدي برم …مامان دم مرز سکته بود … ولي بابا سعي کرد خونسرديشو حفظ کنه و گفت:- و اين يعني چه؟- يعني اينکه احتمالش هست قبول بشم … توي اون همه آدم … اين يه شانسه … بهتر از بيکاريه …بابا موهاي جوگندمي و پرپشتش رو چنگ زد و آه کشيد … دلم ريش شد … سريع گفتم:- ولي بازم اگه شما نخواين نمي رم …چند لحظه اي در سکوت سپري شد … مامان به خودش اجازه نمي داد تا وقتي که بابا نظري نداده حرفي بزنه … ولي مشخص بود حالش بده … بابا بالاخره سکوتو شکست و گفت:- نظر خودت چيه؟کف دستامو ساييدم به هم … کار سختش همين بود که خودم بخوام نظر بدم … يه کم فکر کردم و با من من گفتم:- نمي دونم … شايد … خوب … فکر مي کنم بد نباشه …- مي دوني زندگي عاديت رو از دست مي دي؟- بله …- مي دوني آدماي مشهور چه سختي هايي مي کشن؟- بله …- بازم نظرت مثبته …- به خدا بابا اگه يه کار ديگه برام پيدا شده بود محال بود حتي بهش فکر کنم … ولي حالا مي گم شايد قسمت اين باشه …- کي بايد بري واسه تست بعدي؟- فردا صبح …بازم بابا آهي کشيد و گفت:- با هم مي ريم … شايد به قول تو قسمت اينه …مامان با بغض گفت:- جهانگير …بابا دست مامانو گرفت و گفت:- هنوز چيزي معلوم نيست خانم …- ولي … من نمي خوام بچه ام بيفته سر چشم … خودت هم مي دوني که چه بلاهايي ممکنه سرش بياد ….- زبونتو گاز بگير خانوم … توکل مي کنيم به خدا … منم به چند تا جاي ديگه مي سپارم … اگه هيچ کاري پيدا نشد ديگه نمي شه با خواست خدا جنگيد …از جا بلند شدم … بغض کرده بودم … من مي خواستم اونارو راضي کنم … نمي خواستم باعث نگرانيشون بشم … ببخشيدي گفتم و استکان چايي رو گذاشتم روي ميز و رفتم توي اتاقم … ترجيح مي دادم توي اتاقم بمونم تا صبح بشه … نمي خواستم چهره هاي نگران و ناراحتشون رو ببينم …صبح ساعت هشت حاضر شده بودم … بابا هم لباس پوشيده و منتظر من بود … دو تايي با بدرقه چشماي پر از نگراني مامان خداحافظي کرديم و رفتيم … بابا يه پرايد دودي داشت … با ماشين تا اونجا حدود نيم ساعت راه بود … البته اگه به ترافيک نمي خورديم … هر دو سکوت کرده بوديم و اخماي بابا حسابي در هم بود … منم داشتم ناخنامو مي جويدم … جلوي موسسه که رسيديم بابا ماشينو پارک کرد و با هم رفتيم تو … اينبار برعکس سري قبل استرس گرفته بودم … شايد چون اون دفعه اصلا قصد نداشتم بازيگر بشم ولي اين سري يه کم بهش اميد داشتم … منشي همون خانومه بود … با ديدن ما اخم کرد و گفت:- بفرماييد …دوست داشتم فحشش بدم ولي ملاحظه حضور بابا رو کردم و با اخم و تندي گفتم:- مشرقي هستم … براي تست مجدد اومدم …با حيرت نگام کرد و گفت:- شما؟- پ ن پ مادر بزرگ شما …بابا بازومو فشرد و با تحکم گفت:- توسکا!!!بعد رو به خانومه گفت:- خانوم ما بايد کجا بريم؟منشيه همونطور که با دهن باز به من نگاه مي کرد اشاره به همون در کرد … خواستيم بريم سمت در که سريع گفت:- تشريف داشته باشين … از ساعت نه تست مي گيرن … يه ربع ديگه …نگاه کردم به سالن … چه عجب! چند تا مبل گذاشته بودن اونجا … خبر نداشتم طناز چي کار کرده؟!! قرار بود روز بعدش بياد اينجا … اصلا ديگه ازش نپرسيدم چي شد … من کي بهش زنگ مي زدم که بار دومم باشه؟!! ولي خداييش اگه کارم جور شد دست اونم يه جوري بند مي کنم … اين شغلو از اون دارم … چه خوش خيالم من!!! کو شغل؟ در باز شد و يه دختره با مامانش اومدن تو و يه راست رفتن سمت منشيه … عجب جيگري بود! چشماي درشت و کشيده سبز داشت با پوست برنزه و موهاي بلوند … منشيه حرفي که به من زده بود رو به اونم زد … اونا هم اومدن نشستن … تا ساعت نه سه نفر ديگه هم اومدن و شديم پنج نفر … يکي از يکي خوشگل تر بودن … من بين اينا شانسي نداشتم … البته قشنگ بودم ولي نه ديگه تا اين حد!! مشخص بود پنج نفر به قول خودم رفتن واسه فينال … کم مونده بود به بابا بگم پاشو بريم منصرف شدم … ولي دندون سر جيگرم گذاشتم. بالاخره ساعت نه شد و خانومه گفت:- خانوم مشرقي بفرماييد داخل …با بابا بلند شديم … بابا پرسيد:- منم برم تو ايرادي نداره …دختره پوزخندي زد و گفت:- اگه دخترتون هول نمي کنن ايرادي نداره …بابا که فهميد يارو يه چيزيش مي شه با اطمينان گفت:- دخترم اگه قرار بود هول بشه الان اينجا نبود …الهي دهنتو طلا بگيرم يه روزي بابا … دو تايي با هم رفتيم تو … اووه چه خبر بود اينجا!!! دکور همون بود … ولي آدماي پشت ميز شده بودن هشت نفر … يه دست مبل هم يه گوشه چيده شده بود … کم کم داشتم هل مي شدم به فيلمبردار يه صدابردار هم اضافه شده بود … شهريار با ديدن ما ايستاد و با لبخند گفت:- سلام … خيلي خوش اومدين خانوم مشرقي …چه منو يادش مونده بود!!! دوباره يادم افتاد سلام نکردم … بابا هم مثل من شوکه شده بود … به همه سلام کرديم و يه گوشه ايستاديم … شهريار گفت:- خب خانوم مشرقي بهتون تبريک مي گم که به مرحله دوم رسيدين …. انگار شانس با شما که علاقه اي به بازيگري نداشتين بيشتر يار بوده …زل زدم توي چشماي خاکستريش و گفتم:- اينطور به نظر مي رسه …لبخندي زد … اشاره به صندلي هاي راحتي کرد و گفت:- بفرماييد بشينيد خانوم مشرقي … شما هم همينطور آقاي …سريع گفتم:- پدرم هستن …شهريار گفت:- بله بله … خيلي خوشبختم … بفرماييد آقاي مشرقي …بابا هم تشکري کرد و هر دو نشستيم … شهريار اشاره اي به جمع کرد و گفت:- ديگه بهتره جمع رو بهتون معرفي کنم … شايد همکار شديم … اگه هم نشديم مطمئن باشين شما که تا اينجا اومدين هميشه شانستون براي بازيگر شدن بالاست …گيج و گنگ نگاش کردم و اون شروع به معرفي کرد:- کارگردان اثر که معرف حضورتون هستن … آقاي صدري … ايشون هم فيلمنامه نويس ما آقاي شکوهي … خانوم مديري گريمور حرفه اي ما هستن …اصلا نمي فهميدم داره چي مي گه … برام مهم نبود کي به کيه … مي خواستم زودتر تستم رو بدم و برم … همه رو معرفي کرد ولي هنوز نمي دونستم خودش اونجا چي کاره است … آقاي صدري سوال ذهنمو جواب داد:- اين شهريار گل هم … تهيه کننده ماست … که با وجود جوونيش خوب تونسته گروه رو ساپورت کنه …دهنم باز موند … پس بچه مايه داره!!! از اونا که نمي دونن پولاشونو چه جوري بايد خرج کنن … اينم زده تو کار تهيه کنندگي … باشه … خوش به حالش! ما که بخيل نيستيم خدا بيشتر بهش بده …شهريار با لبخند تشکر کرد و گفت:- خب و اما تست امروز …زل زدم توي دهنش … بابا هم با دقت و ريز بيني به همه اونها خيره شده بود … شهريار سرفه اي کرد و ادامه داد:- نقش امروزتون اينه که ما اين وسط يه ماکت قرار مي ديم … شبيه قبر … شما بايد نقش دختري رو بازي کنين که پدرش به تازگي فوت شده … و اون تازه فهميده … از قضا خيلي هم به پدرش وابسته است …يعني آسونتر از اين نقش نبود بدن به من؟!!! هر چند که از تصورش مو به تنم راست شد ولي مي دونستم که همين حالت بهم کمک مي کنه که راحت تر بازي کنم … با تاسف به بابا نگاه کردم که بهم لبخند زد … با ديدن لبخندش جون گرفتم … از جا بلند شدم و رفتم وسط … يکي از پسرها که فکر کنم مسئول تدارکات بود ماکت قبر رو به اشاره شهريار آورد گذاشت وسط … دوربين هم تنظيم شد … کنار ديوار ايستادم … چشمامو بستم زير لب اسم خدا رو صدا زدم … استرسم پر کشيد … دوباره شدم همون توسکا … چشم باز کردم و به چشماي منتظرشون گفتم:- من آماده ام …آقاي صدري سري تکون داد و گفت:- سه … دو … يک … اکشن …دوباره چشمامو بستم و اون لحظه رو تصور کردم … حس کردم هيشکي نيست … منم و يه قبر و يه قبرستون خالي و متروک … منم و دنيايي که ديگه بابايي توش نيست … چشمامو باز کردم چونه ام شروع کرد به لرزيدن …. يه قدم لرزون اومدم جلو … واقعا پاهام داشت مي لرزيد … با صدايي که اونم لرز داشت ناليدم:- بابا … ب …با … بابا …بغضم ترکيد … قدرت نداشتم خودم رو به اون قبر لعنتي برسونم … همونجا ايستادم و گفتم:- بابااااا … پاشو توسکا اومده …. بابا کار پيدا کردم …. به خدا پيدا کردم …. باباييييييي مگه غصه نمي خوردي که دخترت بيکاره … مگه از ناراحتي من ناراحت نمي شدي؟ آخر قلب کوچيکت طاقت نياورد؟ بابا …به زحمت خودم رو رسوندم به قبر … بدنم رو انداختم روي قبر … کل هيکلم داشت مي لرزيد کم مونده بود برم بپرم بغل بابا … زار زدم و گفتم:- بابااااااااا اين دنيا رو بدون تو نمي خوام …. بابا نفسم بالا نمي ياد … بگو که تو اون زير نيستي …. بابا تو از خواب زياد بدت مي يومد چرا اينقدر مي خوابي … کاش من اون زير بودم … کاش اينهمه خاک روي تن من مي ريخت نه روي دستاي مهربون تو نه توي چشماي پر مهر تو …. بابا باورم نمي شه … پاشو صدام کن وگرنه مي يام پيشت اين دنيا رو يه لحظه بي تو نمي خوااااام … بابااااااااااااااااابه ضجه افتاده بودم …- بابا من فقط سه روز رفتم شهرستاننن … کاش اتوبوسم چپ کرده بود … کاش تيکه تيکه شده بودم ولي وقتي مي يومدم اين خبرو بهم نمي دادن … باباااااااااا من با دسته گل و شيريني اومدم تو خونه …. ولي دسته گلايي ديدم که دورش ربان سياه بود … بابا اين حق نيست … خداااااااااااااااااا ….چنان خدا رو صدا زدم که فکر کنم شيشه ها لرزيد …- هميشه مي گفتي الهي قربونت برم … الهي فدات بشم … مي گفتم نگو … تو رو جون توسکا نگو … ولي مي گفتي … بابا آخرم فداي توسکاي ناچيز شدي … اين خاک ها همه اش تو سر من مي ريخت کاش … بابااااااااديگه نتونستم حرف بزنم … حنجره ام از جيغام مي سوخت …. شالم هم از سرم افتاده بود … خوبه موهامو بسته بودم وگرنه موهاي بلند و سياهم الان دورم ريخته بود و حسابي منو شبيه عزادار ها مي کردن … به هق هق و نفس نفس افتاده بودم … خواستم بازم عجز و ناله کنم که آقاي صدري با صدايي پس رفته گفت:- کات ….جون توي تنم نبود که بلند بشم … کسي کنارم نشست و شالم رو کشيد روي سرم … برگشتم به طرفش بابام بود … چشماش قرمز بود و معلوم بود از ضجه هاي من طاقت نياورده … دستشو محکم چسبيدم … دوست داشتم بغلش کنم … دوست داشتم عطر تنشو ببلعم … ولي جلوي اينهمه مرد درست نبود … جلوي خودمو گرفتم و ترجيح دادم فقط نگاش کنم … بعدا تلافيشو در مي آوردم. قسم خوردم ديگه به لحظه نبودش حتي فکر هم نکنم … خيلي زجر آور بود … صداي خانومي نگاه ما رو از هم جدا کرد:- خانوم مشرقي …سرمو بالا گرفتم … ليواني آب قند گرفته بود به سمتم … بابا ليوانو گرفت و آورد سمت دهنم … دستمو گذاشتم روي مچ دستش و اجازه دادم ليوانو بگيره سمت دهنم … چند قلپ که خوردم بهتر شدم و لبخند زدم … بابا ديگه طاقت نياورد و پيشونيمو بوسيد … صداي آقاي صدري بلند شد:- والا من عادت ندارم از کسايي که مي يان تست بدن تعريف کنم ولي در مورد شما! بي انصافيه اگه نگم که فوق العاده بودين …بلند شدم ايستادم و تازه فرصت کردم به بقيه نگاه کنم … بابا هم برگشت و نشست روي صندلي … همه با تحسين نگاهم مي کردن … شهريار پوفي کرد و گفت:- باور کنين اينقدر باورم شده بود که هي بر مي گشتم به باباتون نگاه مي کردم … انشالله که صد و بيست سال سايه اشون بالاي سرتون باشه … ولي همه اش با خودم مي گفتم نکنه اين موقعيت براتون پيش اومده که اينقدر طبيعي اجراش مي کنين …همه سراشون رو به نشونه تاييد تکون دادن و منم لبخندي به نشونه تشکر زدم … خدا رو شکر که خراب نکردم با اين استرسي که گريبانگيرم شده بود … شهريار رو به آقاي صدري گفت:- فکر نکنم نياز به تست دومي باشه … هست؟من نمي دونم اين چرا اينقدر تو سرش مي زد … اصلا به اين چه ربطي داشت؟ مگه انتخاب بازيگر هم با اينه؟ يه تهيه کننده است ديگه … اي بابا! آقاي صدري سري به نشونه نفي تکون داد و گفت:- نه لازم نيست …بعد به من نگاه کرد و گفت:- ما چهار تا تست ديگه هم مي گيريم … بعدش خبرش رو بهتون مي ديم …بابا اومد جلو سريع پرسيد:- چقدر طول مي کشه؟از عجله بابا هم من تعجب کردم هم آقاي صدري … آقاي صدري گفت:- عجله دارين آقاي مشرقي؟بابا سري تکون داد و گفت:- راستش جايي کار داريم … مي خوام ببينم اگه طول مي کشه بريم و بيايم …آقاي صدري نگاهي به ساعت کرد و گفت:- حدودا سه ساعت طول مي کشه …بابا گفت:- خيلي ممنون … پس ما تا سه ساعت ديگه بر مي گرديم …شهريار گفت:- آقاي مشرقي زود تشريف بيارينا … اگه دختر خانومتون انتخاب بشن بايد قرارداد بسته بشه …- بله بله … چشمبا بابا تشکر کرديم و زديم بيرون … چشمام چهار تا شده بود … ما کجا مي خواستيم بريم؟ نکنه بابا پشيمون شده بود؟! بابا از منشيه هم تشکر کرد ولي من يه کلمه هم نتونستم بگم … دختراي ديگه با ديدن قيافه من که پکر به نظر مي رسيدم و صورتم هم حسابي پف کرده بود و معلوم بود گريه کردم فکر کردن رد شدم و يه لبخند نشست گوشه لباشون … برام مهم نبود … فعلا فقط مهم بابا بود که داشت با عجله به سمت در خروجي مي رفت … تا رفتيم بيرون ديگه طاقت نياوردم و گفتم:- بابايي … کجا داريم مي ريم …بابا انگار تازه متوجه من شد … با لبخند برگشت به سمت من و گفت:- بيا که خدا برامون خواسته …- چي شده بابا؟!- ارحامي اس ام اس داد روي گوشيم …آقاي ارحامي رفيق شفيق چندين ساله بابا بود … فقط نگاش کردم تا ادامه بده و بابا هم ادامه داد:- بهش سپرده بودم کار پيدا کرد خبرم کنه … حالا مي گه توي شرکت برادرزاده اش يه کار خيلي خوب برات پيدا کرده … يه شرکت واردات صادراته … يه کم با خونه فاصله داره … ولي خب بهتر از بازيگري که هست … نيست؟و مردد نگام کرد … بابا فکر مي کرد من عشق بازيگري دارم و الان مي گم نه فقط بازيگري ولي خبر نداشت بهترين خبر رو بهم داده … لبخند پت و پهن زدم و گفتم:- اين عاليه بابا … کور از خدا چي مي خواد؟بابا لبخند آسوده اي زد نشست پشت فرمون و گفت:- پس بدو تا شرکت تعطيل نشده …نشستم کنار دستش … داشتم ذوق مرگ مي شدم … دوست نداشتم زندگي عاديمو از دست بدم … واقعا از روي ناچاري پناه آورده بودم به بازيگري … بابا هم که پيدا بود حسابي هيجان زده و خوشحاله گفت:- ارحامي خيلي از پسر برادرش تعريف مي کرد … مي گفت خيلي جنم کار داره و توي دو سه سال تونسته شرکتشو به جاهاي عالي برسونه … با اينکه سني هم نداره …توي دلم گفتم پس اين پسر برادر ديدن داره … بابا تعريف مي کرد و منم سر تکون مي دادم …. حقيقتا هر دو حسابي خوشحال بوديم.شرکت توي يکي از خيابوناي بالاي شهر بود … چه دم و دستگاهي هم داشت! نماي بيرونش و تابلوش که فوق العاده شيک بود … آب دهنمو جمع کردم که آويزون نشه و با بابا رفتيم داخل … شرکت بزرگ و پر تجملاتي که هر کس توش مشغول کاري بود … بابا به ميز خانومي نزديک شد و گفت:- سلام خانوم … ببخشيد با آقاي ارحامي کار داشتم …دختره بدون اينکه سرشو بلند کنه به ميز يه خانوم ديگه اشاره کرد راه افتاديم سمت ميز اون خانومه و بابا گفت:- دخترم … من با آقاي ارحامي کار داشتم … کجا مي تونم ببينمشون؟دختره سرشو آورد بالا … عينکشو روي بينيش جا به جا کرد و گفت:- وقت ملاقات دارين؟بابا سري تکون داد و گفت:- نه ولي منو عموشون معرفي کردن … خودشون مي دونن …دختر تلفن کنار دستشو برداشت و گفت:- اجازه بدين تا با منشيشون هماهنگ کنم …اووه ! تازه مي خواست با منشيش هماهنگ کنه … چند تا منشي داشت مگه؟!!! گوشي دستش کلي وقت موند ولي گويا طرف قصد جواب دادن نداشت … بالاخره گوشي رو گذاشت و گفت:- منشيشون جواب نمي ده … بريد طبقه بالا … اتاق سوم … اتاق آقاي ارحاميه … شايد منشي مرخصي ساعتي گرفته …تشکر کرديم و با بابا رفتيم بالا … کلي استرس رد کرده بودم و حالا بازم استرس اومده بود سراغم … کاش اينجا جور بشه … بابا به در کرم رنگ چند ضربه زد و وقتي کسي جواب نداد درو باز کرد و دوتايي رفتيم تو … يه سالن کوچيک ولي خيلي شيک پيش رومون بود … يه ميز هم کنارش بود که معلوم بود ميز منشيه … بابا رفت طرف ميز منشي … با اينکه کسي پشتش نبود … منم دنبال بابا رفتم … جلل خالق! روي ميز يه کيف لوازم آرايش ول شده بود و چند تا رژ لب و ريمل و رژ گونه ازش زده بود بيرون … يه آينه هم کنارش بود … بابا هم با ابروي بالا پريده نگاه به لوازم آرايشا کرد و گفت:- منشيه يادش رفته وسايلشو ببره گويا …خنده ام گرفت … لبخندي زدم و گفتم:- صداي آهنگ از کجا مي ياد بابا؟صداي آهنگ بلند ملايمي شنيده مي شد … بابا به در کنار ميز اشاره کرد و گفت:- گويا از داخل اتاق رئيس شرکت مي ياد …پوزخند نشست گوشه لبم … گفتم:- بريم تو … منشي که نيست … مي گيم منشيتون نبود ما هم اومديم داخل …بابا سري به نشانه موافقت تکون داد و دو تايي رفتيم سمت در … صداي موسيقي حسابي بلند بود … بابا چند ضربه به در زد ولي جواب شنيده نشد گويا نشنيد …. دوباره در زد ولي بازم جوابي نيومد … بابا دستگيره رو چرخوند و در رو باز کرد … با ديدن صحنه پيش رومون هر دو با هم سکته کرديم … خداي من!!!!! آقاي رئيس لم دادن بودن روي کاناپه جلوي ميزشون و يه دختر با تاپ و شلوارک خيلي کوتاه نشسته بود روي پاش و مشغول بوسيدن هم بودن … بابا سريع در رو بست … اونقدر سريع که نفهميدم دختره چه شکلي بود! يا پسره چه جوري بود! مچ دستمو گرفت توي دستش و با سرعت راه افتاد سمت در … گونه هام از خجالت گر گرفته بود … انگار مقصر من بودم … نمي دونم چرا آدم اينجور وقتا خيلي خجالت مي کشه … حتي وقتي با بابا مي نشستيم فيلم مي ديديم و مي رسيد به صحنه فيلمه با اينکه بابا سريع ردش مي کرد ولي بازم من آب مي شدم مي رفتم توي زمين … رفتيم از پله ها پايين … نه بابا چيزي مي گفت نه من … اون دو تا چطور جرئت کرده بودن توي شرکت همچين کاري بکنن؟! نمي ترسيدن يکي ببينه؟!! واي خدايا چه چيزا که ادم با چشم خودش نمي بينه! نشستيم توي ماشين و بابا راه افتاد … دو ساعت از زمان رفته بود … از روي مسير فهميدم داريم مي ريم سمت موسسه … بالاخره بابا سکوتشو شکست و گفت:- اصلا فکر نمي کردم ارحامي همچين آدمي رو به من معرفي کنه …لبمو با زبون تر کردم و گفتم:- به اون بيچاره چه ربطي داره؟ اون از کجا بايد مي فهميد پسر برادرش دله است …بابا آهي کشيد و گفت:- ترجيح مي دم بازيگر بشي تا اينکه بري توي همچين جاهايي کار کني … روح لطيف تو نبايد تحت هيچ شرايطي آزرده بشه …از خود بيخود خم شدم و گونه بابا رو محکم بوسيدم … بابا دستمو گرفت توي دستش و گفت:- ولي دخترم اگه اونجا هم قبولت نکردن غصه نخوريا … همه رو نسبت بده به قسمت …- نه بابا برام مهم نيست … بالاخره کار جور مي شه … آدم که تا آخر عمرش بيکار نمي مونه …بابا هم سري تکون داد و ديگه تا رسيدن حرفي نزديم … مي فهميدم چقدر حالش خرابه ولي هيچي نمي تونستم بگم تا حالش خوب بشه … يکيو مي خواستم تا حال خودمو خوب کنه …جلوي موسسه که رسيديم و ماشينو پارک کرديم دو ساعت و نيم گذشته بود … نيم ساعت بايد منتظر مي شديم … رفتيم داخل که ديدم هيچکدوم از اون دخترا نيستن … منشيه هم يه کتاب دستش گرفته بود و داشت مي خوند … با ديدن من پوزخندي زد و رو به من گفت:- بالاخره تشريف آوردين؟با تعجب گفتم:- چي شده؟- هيچي … برو تو منتظر توان …چقدر پرو بود … بيشتر از اينکه از حرفش شاد بشم از لحنش بدم اومد و خواستم چيزي بگم که بابا گفت:- به همين زودي تصميم گرفته شد؟- بله … بقيه همه خراب کردن گويا …- يعني دختر من پذيرفته شده؟منشيه سرشو کرد توي کتاب و گفت:- بله … بفرماييد داخل … يه ربعي هست که منتظر شمان …بابا نفس عميقي کشيد … با دست بين ابروهاشو فشار داد و رو به من گفت:- بريم تو دخترم …نمي دونم چرا خوشحال نبودم. شايد اگه يکي از اون دخترا پذيرفته شده بودن اينجا رو مي ذاشتن روي سرشون ولي من عين خيالمم نبود. درو باز کردم و رفتم تو … فقط آقاي صدري اونجا بود و شهريار … بقيه رفته بودن … با ديدن من هر دو از جا برخاستن و شهريار با روي گشوده گفت:- اومدين؟ ديگه مي خواستم بهتون زنگ بزنم …- شما که گفتين سه ساعت ديگه …- تستاي بقيه خيلي زود تموم شد … تبريک مي گم … اميدوارم همکاراي خوبي باشيم …تبريک؟! همکار؟! توسکا … اسمت رفت سر در سينماها … خدايا … اين چيزي بود که من مي خواستم؟!!! همه چيز چه زود اتفاق افتاد …. قرارداد با مبلغي باور نکردني بسته شد … بايد از هفته ديگه مي رفتم سر فيلمبرداري و دو هفته وقت داشتم تا فيلمنامه رو بخونم و کمي هم با گروه تمرين کنم … اين چه قراردادي بود؟ فيلمنامه نخونده بايد قبول مي کردم؟ مگه بازيگرا اول فيلمنامه نمي خونن؟ خودم جواب خودمو دادم:- خره! بازيگر … نه تو! تو که هنوز بازيگر نشدي … از نظر اينا تو الان بايد از خداتم باشه که تو فيلم يه آدم معروف بازي کني …تازه وقتي اسم همبازيمو گفت کف کردم ( بچه ها اينجا نياز به توضيحه که من اسم بازيگرا رو از خودم مي گم … دوست ندارم نقطه چين بذارم که هر کي پيش خودش يه حدس بزنه … پس کلا مي ريم تو کار خيالات) احسان نيرومند … خداي من!!!!! درسته که بازيگرا رو درست نمي شناختم ولي نه ديگه تا اين حد که سوپر استارارو هم نشناسم … بابا حتي يه لبخندم نزد … ولي بالاخره قرارداد بسته شد … ازم پرسيدن دوست دارم با اسم خودم معروف بشم يا اسم هنري براي خودم دارم … ولي گفتم با اسم خودم راحت ترم … بذار همه چي طبيعي باشه … حتي قيد کردم از گريم زياد هم خوشم نمي ياد که پذيرفتن … همه چي تموم شد … الکي الکي شدم بازيگر … الکي الکي داشتم معروف مي شدم … الکي الکي مي خواستم از توسکاي معمولي فرار کنم … الکي الکي …فيلمنامه راجع به دختري بود که اول فيلم پدرش فوت مي شه … و اون که جز پدرش کسيو نداشته تصميم مي گيره خودش گليم خودشو از آب بکشه بيرون … و تو اين راه اتفاقاي زيادي براش مي افته … تازه فهميدم تستي که دادم مربوط به قسمت اول فيلم بوده … توي اون دو هفته خونه ما تبديل شده بود به خونه ارواح … نه بابا حرفي مي زد … نه مامان … نه من …. من که همه اش فيلمنامه دستم بود و مي خوندم … اونا هم تو حال خودشون بودن …. يه شب که دور هم روي تخت نشسته بوديم و منم داشتم فيلمنامه رو مي خوندم مامان استکاني چايي ازقوري توي سيني براي بابا ريخت و گفت:- جهانگير … به نظرت به فاميل بگيم؟بابا آهي کشيد و گفت:- نه فعلا دست نگه دار … بذار ببينيم چي مي شه!يعني بابا هنوزم اميدوارم بود که من بيخيال اين کار بشم؟ ولي ما قرارداد بستيم … چي مي تونستم بگم؟ هيچي نگفتم و سرمو انداختم زير … بابا گفت:- توسکا …سريع نگاش کردم و گفتم:- جانم؟- يه سري چيزا هست که مي خوام بهت بگم …- بفرماييد بابا …- تو ديگه اين کارو قبول کردي … قرارداد بستي …فقط نگاش کردم … ادامه داد:- شايد از شش ماه ديگه اسمت و عکست بره سر در سينماها و بيلبوردهاي توي خيابون …- خب …- معروف مي شي … حالا مشهور يا محبوبش مشخص نيست … ولي معروف مي شي …سرمو تکون دادم … بابا ادامه داد:- ديگه مثل الان نمي توني راحت بري توي خيابون … رستوران … گشت و گذار … زندگي عاديت مختل مي شه ….- درسته بابا …- اما …نگاش کردم …. گفت:- دوست ندارم خودتو گم کني … يه قرارداد ميليوني الان باهات بسته شده … شايد بعدها بيشتر از اينم بشه …سريع گفتم :- بابا من هر چي دارم مال شماست …بابا تند نگام کرد که از حرفم پشيمون شدم و گفتم:- ببخشيد …- تو هر چي داري مال خودته … من هيچ وقت نمي خوام يه ريال ازپولي که تو بابتش زحمت مي کشي بياد توي زندگيم … همه اش مال خودته بابا … خوش و حلالت باشه … ولي مي خوام نگراني من و مامانت رو درک کني … توسکا نمي خوام عوض بشي … دوست ندارم وقتي يه عده با هيجان مي يان طرفت بهشون اخم کني … دوست ندارم وقتي يه پسر معمولي مي خواد بياد خواستگاريت اخ و پيف کني … تو بايد هميني باشي که هستي … هر بار که برات خواستگار مي يومد چي کار مي کردي بابا؟! خيلي خانوم مي يومدي جلوشون … پذيرايي مي کردي … با لبخند جوابشونو مي دادي … بعد عاقلانه فکر مي کردي و تصميم مي گرفتي … الان هم بايد همينطور باشي … تو هر چقدر که معروف بشي واسه بيرون از خونه هستي … توي اين خونه بايد توسکا باشي … هموني که بودي …سرم پايين بود و با ريشه هاي قالي روي تخت بازي مي کردم … حق رو به بابا مي دادم … اون و مامان بيش از اندازه نگران بودن … نگران فاميل … نگران سيل طرفدارايي که شايد پيدا مي کردم … و مهم تر از همه نگران آينده ام … نگران اينکه آيا ديگه تن به ازدواج مي دم يا نه … يا اينکه با کي ازدواج مي کنم … اونا ريز بين تر از من بودن و مي دونستن که ديگه زندگي دخترشون دستخوش تغييرات خيلي بزرگ شده … شايد من خيلي همه چيز رو ساده مي گرفتم …. به بابا نگاه کردم و گفتم:- بابا …. من هيچ وقت عوض نمي شم … قول مي دم هيچ وقت خودمو گم نکنم … از خدا مي خوام که اگه قراره مغرور بشم و توسکارو فراموش کنم خودش يه جوري منو از اين راه دور کنه … اگه هم روزي اينجوري شدم شما بهم تذکر بده بابا … ولي خوب مي دوني که توسکا هيچ وقت تحت هيچ شرايطي خودشو بالاتر از بقيه ندونسته … پس از اين به بعدم نمي دونه … مگه نه اينکه من دانشگاه تهران قبول شدم و بقيه دختر پسراي فاميل همه رفتن دانشگاه آزاد و غير انتفاعي و پيام نور … آيا هيچ وقت شد باهاشون سرد بشم يا خودمو بگيرم و کلاس بذارم؟ بابا شما دخترتو خوب مي شناسي … هميشه خاکي بودم از اين به بعدم خاکي مي مونم … خوب مي دونم که دشمن و حسود زياد پيدا مي کنم همينطور که تا الان داشتم ولي قسم مي خورم که با اونا هم اينقدر خوب و مهربون باشم تا دلشون باهام مهربون بشه … قول مي دم بابا …بغض کردم و چونه ام شروع کرد به لرزيدن … بابا سرمو در آغوش کشيد و در حالي که پيشونيمو مي بوسيد گفت:- مي دونم دخترم …. مي دونم …مامان داشت با گوشه شالي که روي سرش بود اشکاشو پاک مي کرد … آخه اين چه شغلي بود که داشت اشک همه مون رو در مي آورد؟ شيطونه مي گفت بزنم زير همه چي … ولي … براي فسخ قرارداد بايد هزينه هنگفتي مي دادم … آخه از کجا؟ اصلا … اصلا فقط همين يه فيلمو بازي مي کنم … بعد ديگه بيخيال بازيگري مي شم …. اما … اگه بازم کار گيرم نيومد چي؟ حسابي گيج شده بودم … از جا بلند شدم … بابا که فکر کرد ناراحت شدم گفت:- کجا مي ري بابا؟آهي کشيدم و گفتم:- مي رم دو رکعت نماز بخونم بابا … بلکه دلم آروم بشه … مي خوام توکل کنم به خود خدا …بابا لبخندي زد و گفت:- التماس دعا بابا …زمزمه کردم:- محتاجيم به دعا …رفتم داخل خونه … وضو گرفتم و سجاره امو پهن کردم …زياد نماز خون نبودم … نه اينکه نخونم … ولي هميشه يک در ميون مي خوندم … بيشتر وقتايي که کارم گير مي افتاد و ماه رمضونا … چادرمو سر کردم و نشستم سر جا نماز … خيلي حرفا داشتم که با خدا بزنم … اميدم فقط به اون بود … اگه خدا نگاشو يه لحظه ازم مي گرفت بدبخت مي شدم … حالا حالاها بهش نياز داشتم …___________

ماشينو توي پارکينگ پارک کردم … تا حالا تنها بهشت زهرا نيومده بودم ولي اينبار مجبور شدم … خوبه بابا ماشينشو داد بهم … شالم رو توي آينه ماشين مرتب کردم کيفمو برداشتم و رفتم پايين … اولين روز کاري! عوامل فيلمبرداري رو راحت ديدم … قطعه خيلي خلوتي بود و اکثر قبرها تازه کنده شده و خالي بودن … از بينشون رد شدم تا رسيدم به گروه … اولين کسي که خودشو رسوند به من شهريار بود … چه تيپايي هم مي زد بي شرف! يه تي شرت جذب مشکي تنش بود که روش چند بيت شعر از حافظ با رنگ سفيد خطاطي شده بود و يه شلوار چسبون مشکي رنگ و کفشاي اسپرت … با رويي گشاده ازم استقبال کرد و گفت:- دقيقا سر وقت رسيدين خانوم مشرقي … بفرماييد … بايد برين داخل اون ماشين براي تعويض لباس و گريم … راستي ديگه مشکلي با فيلمنامه ندارين ندارين؟! فيلمنامه نويس و بازيگردانمون مي تونن همه جوره ساپورتتون کنن اگه سوالي داشتين رودربايستي رو بذارين کنار …همين جور يه ريز فک مي زد و با دستش منو راهنمايي مي کرد به سمت ماشين هايسي که يه کنار پارک شده بود … وقتي حرفاش تموم شد گفتم:- نه مشکلي ندارم … ممنون … توي همون جلسات تميرين اشکالاتم رو رفع کردم …چند جلسه اي تمرين کرده بوديم با بقيه عوامل … جلسات فيلمنامه خواني و اينا … که توي همون روزا ايرادهامو برطرف کرده بودم … در هايس رو باز کردم و رفتم بالا … همون خانومي که روز تست ديده بودمش با يه آقا داخل ماشين بودن … خانومه که تقريبا سي ساله مي زد با رويي گشوده گفت:- سلام خانومي … اومدي بالاخره؟ بيا … بيا بشين که وقت نداريم زياد …نشستم روي يکي از صندلي ها … بيچاره ها از بي جايي مجبور بودن کجا کار کنن … تند تند يه چيزايي رو که يا خنک بود يا زبر يا زيادي نرم مي کشيد روي پوست صورت من … مرده هم نظر مي داد … طاقت نياوردم و گفتم:- مگه قرار نبود من گريم نشم …زنه لبخندي زد و در همون حال که کارشو مي کرد گفت:- منم گريمت نمي کنم عزيزم … دارم متعادل سازي مي کنم …متعادل سازي ديگه چه صيغه ايه؟!!! شايد از چشمام فهميد متوجه نشدم که گفت:- يعني اينکه فقط نواقص رو برطرف مي کنم …. اگه لکي چيزي هست از بين مي برم … چاله چوله ها رو صاف مي کنم …وا! انگار داره در مورد خيابون حرف مي زنه! چاله چوله کجا بود … پوست من به اين سفيدي و صافي … ادامه داد:- الان يعني داري مي ري سر خاک بابات … بايد رنگت پريده مايل به زرد باشه … چشماي بي روح. حال نزار … من اين چيزا رو تغيير مي دم وگرنه مطمئن باش آقاي صدري اصلا اجازه تغيير چهره رو توي بازيگرا به ما نمي ده … مي گه هموني که هست بايد بمونه … توام صورتت خدا رو شکر مشکل زيادي نداره فقط چون هوا گرمه اين پودرا رو مي زنم که اگه عرق کردي پوستت توي فيلم برق نزنه … اونوقت انگار روي پوستت اکليل ريخته و خيلي مسخره مي شه …سرمو تکون دادم … اينبار ديگه فهميدم منظورش چيه … توي کمتر از نيم ساعت کارش تموم شد و رفت که برام لباس بياره … يه آينه کوچيک اونجا بود … برش داشتم تا خودمو نگاه کنم … زياد فرقي نکرده بودم … انگار بار اول بود داشتم خودمو مي ديدم … يه جفت چشم مشکي کشيده …. چشمام درشت نبود ولي عجيب کشيده بود … خمار و کشيده تا نزديک شقيقه … با مژه هاي پر پشت و وحشي که چشمامو هم وحشي نشون مي دادن … يه جفت ابروي کموني و هلالي شکل درست بالاي چشم هام … مشکي مشکي … مامانم بعضي وقتا دختر شرقي صدام مي کرد … چون چشم و ابروم و موهام زيادي مشکي بود … پوستم نه زياد سفيد بود نه سبزه … گندمي مايل به سفيد … خدا رو شکر روشن بود … از پوست تيره خوشم نمي ياد … دماغ متناسب ولي سر بالا … نه بزرگ بود نه خيلي عروسکي و کوچيک … لبام هم معمولي بود … حالت قشنگي داشتن ولي زيادي قلوه اي نبودن … صورتم تقريبا گرد بود و قشنگ تر از همه اينا موهام بودن … حالت موهام فر درشت بود و رنگش پر کلاغي … از بچگي هم کوتاهش نکرده بودم چون بابا اجازه نمي داد و تا پايين تر از کمرم مي رسيد … صورت قشنگي داشتم … خاص و تو دل برو … بابا حق داشت صدام کنه خورشيد … چهره ام مينياتوري بود شبيه نقاشي هاي که از خورشيد مي کشن … خب بسه ديگه زيادي از خودم تعريف کردم … الانم که حسابي سفيد شده بودم عين ماست! در ماشين باز شد و خانومه اومد تو … کاش مي فهميدم اسمش چيه حداقل که هي نخوام صداش کنم خانومه …. همون جمله معروف رو به کار بردم و گفتم:- خانوم …سريع گفت:- مديري هستم … ولي تو منو فريبا صدا کن … دوست ندارم فاميليمو بگي … همه خانوما اينجا منو فريبا صدا مي کنن …- باشه .. فريبا جون من بايد چي بپوشم؟يه دست مانتو شلوار تقريبا کهنه گرفت به سمتم و گفت:- بيا اينا رو بپوش عزيزم ….با حالت چندش گفتم:- لباساي يه نفر ديگه رو ؟چند لحظه نگام کرد و بعد غش غش خنديد و گفت:- نه بابا! اينا رو خياط گروه برات طراحي کرده … تازه دوخته شده …- پس چرا اينقدر کهنه است؟و در همون حال مشغول زير و رو کردن لباس شدم … با لبخند گفت:- لباسي که الان تنت مي کني بايد کهنه باشه … اينا اينجوري طراحي شده … پارچه هاش چند بار شسته شده …- اندازه هاي منو از کجا مي دونسته؟- اندازه هاتو که نمي دونست ولي چون توي اين سکانس زياد مهم نبود چي مي پوشي روي اندازه ها ظريف نشديم … همينجور با حدس و گمان دوخته شد ولي انشالله از سکانساي بعدي اندازه هاتو مي گيره که ديگه بدونه بايد چي کار کنه …سري تکون دادم و وقتي اون رفت بيرون لباسا رو که يه مانتو شلوار و يه مقنعه بود پوشيدم … اينقدر بي ريخت بود که خجالت مي کشيدم برم بيرون …دوباره فريبا اومد تو و نگاهي به سرتاپام کرد … يهو دستشو آورد جلو و يه تيکه موهامو از مقنعه کشيد بيرون و گفت:- اينجوري بهتره …اعتراض کردم:- يعني بابام مرده!- براي همين مي گم اينجوري بهتره! تو که وقت درست کردن مقنعه اتو نداشتي … يعني خودش رفته عقب … حيف اين موهاي خوشگلته! صورتتو دو برابر جذاب مي کنه …. بذار اين يه تيکه کوچولو بيرون باشه …دوباره از توي آينه نگاهي به خودم انداختم … بد نشده بود … من که دختر با حجابي نبودم که حالا بهم بر بخوره … خودم که بيرون مي رفتم بيشتر از اينم موهامو بيرون مي ذاشتم … سرمو تکون دادم و گفتم:- اوکي … بريم؟- بريم که همه منتظر توان …دو تايي رفتيم بيرون اول از همه شهريارو ديدم … نمي دونم چرا اينقدر به چشم من مي يومد اين بشر … شايد چون از بقيه پسراي اونجا يه سر و گردن سر بود … آقاي صدري اومد طرفمون که سريع سلام کردم. جوابمو داد حالمو پرسيد و گفت:- آماده اي …چه جمعيتي اونجا بود … کاش خراب نکنم … سعي کردم خونسرد باشم و گفتم:- بله آماده ام …تند تند مشغول توضيح دادن شد … از کجاها بايد حرکت کنم … چه جوري بايد راه برم … کجا بايد چي بگم … تن صدامو کجا بالا ببرم کجا پايين بيارم … چه زماني بيفتم روي قبر … کي خاکارو مشت کنم … کي بزنم تو سرم … هي گفت و گفت و گفت … و من موندم چرا اينقدر زود حرفاشو مي فهميدم و تو ذهنم ثبت مي شد … انگار هوشم تو اين مورد خيلي بالا بود … حرفاش که تموم شد نگام کرد و گفت:- فهميدي؟سرمو تکون دادم و گفتم:- کاملاًبا تعجب گفت:- همه اشو متوجه شدي؟- بله …با ترديد گفت:- مي خواي يه بار تمريني برو … بعد فيلم مي گيريم …- نه … به نظر خودم که لازم نيست … مي دونم که مي تونم …- باشه … ببينم تو چند تا برداشت مي توني اين سکانسو اونجوري که من مي خوام درش بياري.سرمو تکون دادم و اونجايي که بايد شروع مي کردم ايستادم … با فرياد آقاي صدري توي ميکروفون همه رفتن سر جاهاشون و آماده شدن … شهريار روي يه صندلي کنار آقاي صدري نشسته بود و داشت خودشو باد مي زد … تا متوجه نگام شد سري تکون داد و چشماشو باز و بسته کرد … وا! انگار من نياز به تاييد اين داشتم … چه کارا! آقاي صدري توي ميکروفون فرياد زد:- صدا …يکي گفت:- رفت …دوباره گفت:- تصوير …يکي ديگه گفت:- تصويرم رفت …يه دختره اومد جلوي دوربين و روي چيزي که دستش بود ضربه اي زد و گفت:- برداشت اول …اينبار من آماده شدم و آقاي صدري فرياد زد:- حرکت …شروع کردم … برام خيلي آسون بود … به خصوص که اکثر ديالوگاش همونايي بود که موقع تست گفتم … انگار خوششون اومده بود از ديالوگاي من در آوردي من که گنجونده بودنش توي فيلمنامه… تغييراتشو همين حالا بهم اعلام کردن … فرق داشت با اون چيزي که خونده بودم … همين بهم اعتماد به نفس مي داد … اينقدر راحت نقشو اجرا کردم که تا کارم تموم شد و آقاي صدري فرياد زد:- کات …صداي دست زدن همه بلند شد … همه لباسام خاکي شده بود … آقاي صدري بهم نزديک شد و با چشماي گشاد شده از حيرت گفت:- دختر تو اعجوبه اي …کم بابا بهم اعتماد به نفس مي داد حالا اينم اضافه شده بود … لبخندي زدم و گفتم:- ممنون …ولي خداييش خودمم تازه داشتم پي مي بردم که تو اينکار عجيب استعداد دارم … آقاي صدري اعلام استراحت کرد تا بعدش بريم براي سکانس بعدي … همه از جلوم که رد مي شدن يا بهم لبخند مي زدن يا خسته نباشيد مي گفتن … منم جواب همه رو با روي باز مي دادم … اينا قرار بود بشن همکار من … اين فيلم يه پروسه 6 ماهه داشت … پس من شش ماه قرار بود هر روز اينا رو ببينم … بايد بيشتر مي شناختمشون … فعلا که فقط آقاي صدري و فريبا و شهريار رو مي شناختم … دوست داشتم يه جا پيدا کنم بشينم پاهام خسته شده بودن … صداي شهريار از پشت سرم بلند شد:- خانوم مشرقي عزيز … خسته نباشين … شاهکار کردين …برگشتم … چشماي خاکستري خوشگلش مي درخشيد … سري تکون دادم و گفتم:- ممنون لطف دارين …دو تا صندلي تاشويي که دستش بود رو باز کرد و گفت:- بفرماييد بشينيد … سر پا خسته مي شين …بعدم مشغول ريختن چايي از فلاسک کوچيکي که دستش بود شد … يه ليوان يه بار مصرف رو پر از چايي کرد و با يه شکلات داد دستم … گرفتم و تشکر کردم … با اينکه هوا خيلي گرم بود ولي بدجور هوس چايي کرده بودم … شهريار فلاسکو گذاشت کنار پاش و گفت:- شما مطمئني که قبلا جايي کلاس بازيگري نرفتي؟اين باز پسر خاله شد … به روي خودم نياوردم و گفتم:- نه … انتظار داشتم شما برام کلاس بذارين که نذاشتين …خنديد و گفت:- با مشورت گروه به اين نتيجه رسيديم که نيازي به کلاس ندارين … نواقصتون خيلي کمه و مي شه در حين کار برطرفش کرد …- آهان از اون لحاظبا خنده زل زد بهم و گفت:- خيلي جالبه که همکار شديم ولي هيچي در مورد هم نمي دونيم …حرف دل منو مي زد … ادامه داد:- من فقط مي دونم شما خانوم توسکا مشرقي هستي … بيست و دو سالته و تازه فارغ التحصيل شدي … همين …جرعه اي چاييمو مزه مزه کردم و گفتم:- همينم خيليه …باز شدم همون توسکاي غد … سري تکون داد و گفت:- باشه پس من خودمو معرفي مي کنم …وقتي سکوتمو ديد و گفت:- اسمم شهرياره … فاميلم نيازيه … فاميل منو فقط مي توني توي تيتراژ فيلما ببيني چون کسي منو به فاميل صدا نمي کنه به خواست خودم همه به اسم صدام مي زنن …تو ذهنم اومد مثل فريبا! چه اينجا همه با هم صميمين ….- فارغ التحصيل رشته مترجمي زبانم ولي خب اون کار ارضام نمي کرد براي همينم رو آوردم به تهيه کنندگي … مي تونم بازيگرم بشم ولي دوست ندارم … همين که پشت صحنه باشم و تلاش بچه ها رو جلوي دوربين ببينم برام بسه … اون هيجاني که مي خوام رو بهم مي ده …با صداي آقاي صدري که بچه ها رو فرا مي خوند مجبور شديم بلند بشيم و حرفاي شهريار هم نصفه کاره موند … هر چند که نيازي به تعريف بقيه اش نبود … اون چيزي که دو تا همکار بايد از هم مي دونستن رو ديگه مي دونستيم …اون روز همه پلان ها و سکانساي بهشت زهرا گرفته شد که توي همه اش هم فقط من بودم و يکي دو تا بچه گل و گلاب فروش … هيچ بازيگر ديگه اي نديدم … هوا داشت تاريک مي شد که پايان کار اعلام شد و بعد از خداحافظي از بقيه رفتم به سمت خونه … حسابي خسته شده بودم ….

**براي مامان و بابا دستي تکان دادم و سوار پژو دويست و شش سفيد رنگ شدم … با آخرين چک از قراردادم اين عروسکو براي خودم خريدم …. امروز روز اکران فيلم بود و قرار بود بازيگرا توي سالن اکران حضور داشته باشن … توي اين شش ماه خيلي سختي کشيدم … از اون چيزي که فکر مي کردم سخت تر بود ولي بالاخره تموم شد … هر کاري کردم مامان بابا باهام نيومدن … شايد دوست نداشتن دخترشون رو روي پرده سينما ببينن … ماشين رو توي پارکينگ پارک کردم و بعد از جوابگويي به استقبال فراوان نگهبان پارکينگ رفتم به سمت سالن … فکر کنم ديرتر از همه رسيدم … مامور جلوي در با ديدن من سلامي کرد و از جلوي در رفت کنار … دستي به پالتو و شالم کشيدم … عالي بود … همه رو تازه خريده بودم و مي دونستم که فوق العاده ام … در باز شد و رفتم تو … خداي من! چه جمعيتي توي سالن موج مي زد … يه دفعه نوري روي من افتاد و صداي تشويقاي کر کننده بالا رفت … نور فلش دوربين ها داشت کورم مي کرد … خب ديگه! هم کر شدم هم کور … اين اولين بار بود که با چنين تشويقي روبرو مي شدم … تا حالا کسي نه منو شناخته بود و نه ديده بود … سعي کردم لبخند بزنم … اين عکسا از فردا مي رفت روي جلد مجله ها … با لبخند راه افتادم به سمت جايگاه عوامل فيلم … دستي براي مردم تکون دادم و نشستم روي صندلي … شهريار با خنده کنار گوشم گفت:- به به خانوم معروف شدن ديگه تحويل نمي گيرن …خيلي با هم صميمي شده بوديم … اين گروه برام شده بود مثل خونواده ام … خنديدم و گفتم:- ا توام اينجايي؟- ببخشيد؟!! مي شه من نباشم؟خنديدم و گفتم:- نه … يعني منظورم اينه که کنار من نشستي …- اگه برات جا نگرفته بودم که الان بايد کف زمين مي شستي …اومدم جوابشو بدم که دوباره صداي دست و جيغ و سوت هوا رفت … نگام کشيده شد به سمت در سالن … احسان بود … هم بازيم در طول اين فيلم … خداييش پسر فوق العاده اي بود … اونم دستي براي جمعيت تکون داد و اومد سمت ما … صندلي کناري من خالي بود نشست و نفسشو با صدا داد بيرون … دستمو جلوي صورتش تکون دادم و گفتم:- سلام عرض شد آقاي نيرومند …برگشت به طرفم و گفت:- ا توسکا توام اينجايي …نگاهي به شهريار کردم … دوتايي خنديدم و گفتم:- ببخشيد؟!!! مي شد من نباشم؟خنده شهريار بلند تر شد و گفت:- به خدا اگه اين مردم باور کنن اين مريم توي فيلم به اين شيطوني باشه …- همون بهتر که باور نکنن بذار يه جو آبرو برام بمونه …شهريار و احسان با هم دست دادن و احسان گفت:- بذار بيان ازت مصاحبه کنن … خودت خودتو لو مي دي … منم لوت مي دم … مي گم که توي فيلمبرداري اين فيلم اشک منو در اوردي …احسان اوايل کار خيلي جدي بود و من حس کردم خودشو برام مي گيره … براي همين هم اينقدر اذيتش کردم و با زبونم نيشش زدم تا آدم شد … يه جورايي جز شهريار با هيچ کس صميمي نمي شد … بعدها شهريار بهم گفت کلا با هر کارگردان و تهيه کننده اي قرار داد نمي بنده و الان هم فقط به خاطر صميميتش با شهريار حاضر شده توي اين فيلم بازي کنه … اول ازش خوشم نيومد ولي کم کم فهميدم چه پسر خوبيه و کلا دير جوش بودن توي شخصيتشه … با رفتن فيلم روي پرده دوباره صداي دست و سوت بالا رفت … شهريار خواست حرفي بزنه که دستمو گرفتم جلوي صورتش و گفتم:- تو رو خدا هيچي نگو بذار فيلممو ببينم …با خنده گفت:- خوبه خودت بازي کردي …- ديدنش يه مزه ديگه داره … کاش يه ذره تخمه براي خودم اورده بودم …خنديد … ولي نه با مسخرگي … يه جورايي با محبت …. سعي کردم نگاش نکنم و به فيلم نگاه کنم … بلند شد و راه افتاد به سمت در خروجي … برام مهم نبود کجا مي خواد بره … وقتي خودم رو روي پرده ديدم اشکم داشت در مي اومد … باورم نمي شد! واقعا باورش برام سخت بود … يه کم که گذشت عين بقيه مردم محو فيلم و بازي خودم شدم … اصلا انگار من نبودم و يه نفر ديگه داشت بازي مي کرد … نمي دونم چقدر گذشت که شهريار برگشت نشست سر جاش و پاکتي رو گرفت به سمتم … برگشتم با تعجب نگاش کردم. همينطور که خيره بود روي پرده گفت:- بگير … فقط حواست باشه عکاسا نبينن داري تخمه مي شکني که برات بد مي شه …باورم نمي شد … بي اراده پاکت رو از دستش گرفتم و گفتم:- ديوونه !زل زده بودم بهش ولي نگاه اون به روبرو بود … زمزمه کرد:- حالا مونده تا ديوونگي هاي منو ببيني …چي مي گفت اين؟!!! آب دهنمو قورت دادم … سريع دستمو کردم داخل پاکت تخمه … تخمه ژاپني بود … عاشقش بودم … چند تا دونه برداشتم … مي خواستم تخمه بخورم بلکه بهت و حيرتم از رفتار و حرف شهريار رو بتونم باهاش بدم پايين …احسان سرشو جلو آورد و گفت:- چي مي خوري؟- تخمه …- چي؟!!!!- وا! برق گرفتت؟ مي گم تخمه …يه دفعه منفجر شد … سريع دستشو گرفت جلوي دهنش که صداي خنده اش عکاسا و فيلمبردارا رو نکشه اين طرف ولي چنان رفته بود روي ويبره که منم داشت خنده ام مي گرفت … گفتم:- چته؟!!!! نميري!از زور خنده حتي نمي تونست جواب منو بده … خوب خنديد و منم بيخيال به تخمه خوردنم ادامه دادم … وقتي خنده اش ته کشيد برگشت به طرفم و گفت:- به خدا خنده دارترين صحنه عمرمو ديدم … يه بازيگر بشينه توي اولين اکران فيلمش پاش تخمه بشکنه …- چشه؟! اين نشون مي ده من مردمي هستم … اهل کلاس گذاشتنم نيستم …دوباره رفت روي ويبره … مشتي حواله بازويش کردم که سريع گفت:- توسکا اينجا سر فيلمبرداري نيست … صد تا خبرنگار اين دور و اطرافن … حواستو جمع کن که سوژه مجله هاشون نشيم …بي اراده صاف نشستم و شالمو کشيدم جلو … خنديد و گفت:- گشت ارشاد که نيستن!چشامو درشت کردم زل زم توي چشماش و گفتم:- ببين … خودت دنده ات مي خاره که از من کتک بخوري …شهريار خودشو بهمون نزديک کرد و گفت:- چي شده بچه ها … بذارين ببينيم چه گندي زديم …تذکر شهريار باعث شد عين دو تا بچه تخس آروم بشينيم سر جامون و به پرده زل بزنيم … ديگه چيزي به آخر فيلم نمونده بود … امشب توي باغ شهريار مهموني بود … مهموني به افتخار اتمام پروژه … يه لباس مناسب تهيه کرده بودم و گذاشته بودم توي خونه … بايد زود مي رفتم خونه و کارامو مي کردم … با صداي شهريار کنار گوشم حواسم جمع شد:- عاشق اين سکانس از فيلمم …دوربين روي حالت کلوز آپ از صورت من بود و من داشتم به عشقم نسبت به احسان اعتراف مي کردم … البته قبلش احسان گفته بود و حالا منم داشتم از احساسم مي گفتم … اسم احسان توي فيلم … شهريار بود! غرق اون صحنه شدم … خداييش خيلي قشنگ بود … چشماي لبالب پر از اشک من … نگاه معصومم … لحن حرف زدنم …دستم روي دسته صندلي بود … يهو دستم داغ شد … نگاه کردم ديدم شهريار دستشو گذاشته کنار دستم و انگشتاشو توي انگشتام قفل کرده … قلبم تند تند مي زد … شهريار چرا اينجوري شده بود؟!! با انگشتاش داشت با انگشتاي دستم بازي مي کرد … هيچ حسي نداشتم … نه تنم داغ شده بود نه هيجان زده بودم … حسم انگار فقط ترس بود … مي خواستم هر طور شده دستمو از توي دستش در بيارم … نمي خواستم دستمو بگيره … مونده بودم چه خاکي بريزم توي سرم که خدا رو شکر فيلم تموم شد … چراغا روشن و صداي دست اوج گرفت … سريع دستمو از دستش خارج کردم … دوست نداشتم پيش خودش هيچ فکر ديگه اي بکنه … نمي خواستم نزديکيمون باعث به وجود اومدن هيچ سو تفاهمي بشه … شهريار براي من فقط يه همکار مهربون و دلسوز بود … همين! هيچ حس ديگه اي نسبت بهش نداشتم … حتي حس برادرانه که خيلي دخترا ازش دم مي زنن … رنگم پريده بود … کار شهريار منو وحشت زده کرده بود … سابقه نداشت همچين کاري بکنه … آب دهنمو قورت دادم و مثل بقيه ايستادم … شهريار يه جور عجيبي نگام مي کرد … سيل جمعيت مي يومد طرفمون … همه امضا مي خواستن و مي خواستن عکس بگيرن … اينکه اون شب چند تا پوستر فيلم امضا کردم و با چند صد نفر عکس گرفتم بماند! ولي هيچ وقت فکر نمي کردم يه روزي اينقدر راحت با افراد غريبه عکس بگيرم و از پخش شدنش هراسي نداشته باشم … بعد از خالي شدن سالن از جمعيت … شهريار دوباره قرار شب رو يادآوري کرد و همه رفتن تا حاضر بشن و بيان … داشتم توي سالن با سرعت مي رفتم سمت پارکينگ که کسي صدام زد … برگشتم …. شهريار بود:- توسکا …آب دهنمو قورت دادم …. چرا انقدر مي ترسيدم؟! چون هيچ وقت با پسري برخورد اينطوري نداشتم حالا اينقدر وحشت زده بودم … از عشق هراس داشتم … نمي خواستم عاشق هيچ کس بشم … شهريار اومد جلو و گفت:- شب که مي ياي؟سعي کردم خودم باشم … گفتم:- اگه بذاري برم خونه و حاضر بشم آره مي يام …- باغ منو بلدي؟! اگه مشکلي براي اومدن داري بگو تا خودم بيام دنبالت …اي بابا! حالا مي خواست ژان وار ژان بشه … لابد منم کوزتم که دلش برام سوخته … سرمو تکون دادم و گفتم:- نه مشکلي نيست خودم مي يام …- مطمئن؟!- شهريار حالت خوبه؟!!! مي گم مي يام ديگه …دستي توي موهاي خرمايي روشنش فرو کرد … لامصب موهاش خيلي خوش حالت بودن … لخت و تکه تکه … آهي کشيد و گفت:- باشه … پس مواظب خودت باش …دستي تکون دادم و بدون اينکه حرفي بزنم رفتم بيرون … سوار ماشين شدم و با سرعت رفتم سمت خونه …. نمي خواستم ديگه به شهريار و عملش فکر کنم …ساعت سه بعد از ظهر بود که رسيدم خونه … پنج شش ساعتي وقت داشتم واسه مهموني … بايد يه کم استراحت مي کردم … در خونه رو باز کردم و رفتم تو … اگه هوا سرد نبود حتما دست و صورتمو لب حوض مي شستم … همين که وارد خونه شدم از چيزي که ديدم سر جا خشک شدم … خداي من!!! همه فاميل اونجا بودن … عمو … عمه … دايي … خاله … با خانوما و شوهرا و بچه هاشون … حالا خوبه از هر کدوم فقط يکي داشتم … همه شروع کردن به دست زدن و جيغ کشيدن … پس فهميده بودن!!! قرار بود روز اکران فيلم خبرشون کنيم … اصلا يادم نبود … لبخند زدم … نبايد خستگيمو به پاي کلاس مي گذاشتن … تک تک جلو مي يومدن و مي بوسيدنم … همه هم شاد بودن … هم نبودن … نگاه عمو و دايي مثل مامان بابا نگران بود … نگاه دخترا پر از حسادت بود … پسرا اما همه خوشحال بودن … شاديشون هم واقعي بود به جز سام پسر عموم … سام بيست و پنج سالش بود و توي يه شرکت خصوصي کار مي کرد … توي دانشگاه نرم افزار خونده بود … زن عموم راه مي رفت مي گفت:- آقاي مهندس اينجا نشين … آقاي مهندس دورت بگردم … آقاي مهندسم فلان … آقاي مهندسم بهمان …حالمو به هم مي زد اينقدر که ازش تعريف مي کرد … خود سام پسر خوبي بود ولي اگه زن عمو مي ذاشت … مي فهميدم که سام هم از رفتار مامانش کلافه مي شه ولي اينقدر مقيد احترام به بزرگترا بود که صداش در نمي اومد … سپهر پسر خاله نازي که بيست سالش بود با يکي از پوستراي فيلمم اومد جلوم با ژست خنده داري زانو زد و گفت:- سوپر استار آينده يه امضا به اين حقير عطا مي فرماييد؟با خنده پوسترو از دستش گرفتم و پشتش نوشتم:- با آرزوي آينده اي روشن براي تو سپهر جان …و امضاش کردم و دادم دستش … سپهر پشتک زنان پوستر رو گرفت و رفت … اينقدر اداهاش با مزه بود که همه رو به خنده انداخته بود … رفتم بين بابا و عمو نشستم و دست بابا رو که روي دسته مبل بود گرفتم توي دستم … بابا لبخند مهربوني بهم زد و گفت:- چطور بود بابا؟يه بار پلک زدم و گفتم:- خوب بود … شما که افتخار ندادين …بابا آه کشيد و گفت:- سخته برام بابا … بهم فرصت بده …حق داشت … سرمو انداختم زير … همه اش تقصير من بود … عمو دستشو گذاشت زير چونه ام و گفت:- راضي هستي عمو؟توي چشماي عمو نگاه کردم … يه کم شبيه بابا بود … ولي نه زياد … مثل بابا مهربون بود … ولي نه به اندازه بابا … سري تکون دادم و گفتم:- شکر خدا خوبه عمو …- عمو حواست باشه … بد چيزايي از دنياي بازيگرا مي شنويم …بابا دخالت کرد و گفت:- دختر من تا الان ثابت کرده که با همه فرق داره …شروع شد! گوشه و کنايه … تو رو خدا بابامو عذاب ندين … طاقت ديدن چهره سرخ شده بابا رو نداشتم. از جا بلند شدم و به بهونه کمک به مامان رفتم توي آشپزخونه …. اصلا حواسم نبود که مامان توي پذيرايي نشسته کنار خاله و عمه … رفتم سر يخچال تا يه ليوان آب بخورم … گر گرفته بودم انگار … آب رو که خوردم مشغول باز کردن دکمه هاي پالتوم شدم … صداي سام از پشت سرم بلند شد:- تبريک مي گم دختر عمو …سرمو آوردم بالا … قدش يه سر و گردن … شايدم بيشتر … از من بلندتر بود … شانه هاي پهن … کمر باريک … مي شد بهش گفت خوش استيل … چشماي نه چندان درشت مشکي رنگ داشت با فک مستطيلي … پوستش هم گندمي و همرنگ پوست خودم بود … روي هم رفته قشنگ بود … با صداش به خودم اومدم و خجالت کشيدم از اينکه اينجوري زل زدم بهش:- حرف من جواب نداشت؟- چرا … چرا … مرسي ممنون … لطف داري …- چرا؟!!با تعجب گفتم:- چرا چي؟- چرا با زندگي خودت اين کارو کردي؟! مي دوني که ديگه آزادي نداري؟!نشستم روي يکي از صندلي هاي چوبي ميز نهار خوري کوچيکمون … ليوان آبم رو بين دستام فشردم و گفتم:- عشق بازيگري که اين چيزا حاليش نيست …پوزخندي زد و گفت :- هر کي ديگه جاي تو اين حرفو زده بود باورم مي شد … ولي تو از خواننده ها و بازيگراي امروزي بدت مي يومد … يادته يه روز مي خواستيم بريم کنسرت نيومدي؟ هر وقت هم که مي خواستيم بريم سينما يه جوري مي پيچوندي …اخم کردم و گفتم:- خب حالا که چي؟- من فقط پرسيدم چرا؟- دليلش به خودم مربوطه …با صدايي ناله مانند گفت:- توسکا …نفسم رو با صدا بيرون دادم. اون بيچاره چه گناهي داشت؟ من دلم از بقيه گرفته بود. گفتم:- ببخشيد … ولي باور کن دلايل خودمو دارم … کاملا خصوصي …يه دفعه زن عمو اومد تو و گفت:- ا مهندسم اينجايي مامان؟ داشتم دنبالت مي گشت قربون اون قد و بالات برم …بعد برگشت سمت من و گفت:- خداييش توسکا … پسرم خوش قد و بالا نيست؟!!! براي مدلينگ بهش پيشنهاد دادنا ولي زير بار نرفت …سام با اعتراض گفت:- مامان !!!!پوزخندي زدم و گفتم:- اِ … چه خوب! خب قبول کن سام … مدل ها راحت تر مي تونن بازيگر بشن …زن عمو معني حرفمو خوب فهميد … پشت چشمي نازک کرد و گفت:- بريم بيرون سام …سام گفت:- شما برو منم الان مي يام …زن عمو غر غر کنان رفت بيرون … عادت نداشتم ازش بخورم … همه اش مي خواست با بالا بردن پسرش منو تحقير کنه … حالا هم که من معروف شده بودم بيشتر لجش گرفته بود … نمي دونم چرا فقط با من اينقدر لج بود … با بقيه دختراي فاميل خيلي هم خوب بود و حتي باهاشون شوخي مي کرد … ولي من بدبخت اگه شانس داشتم! راهمو گرفتم که برم از آشپزخونه بيرون … داشتم از کنارش رد مي شدم که مچ دستمو گرفت. به ناچار برگشتم طرفش … گفت:- از حرفاي مامان که ناراحت نمي شي؟نخير بنده چوب خشکم! سرمو تکون دادم و گفتم:- مهم نيست …دوباره خواستم برم که دستمو فشار داد و گفت:- توسکا …اي بابا … حالا اينم ول کن نيستا! گفتم:- بله؟!- خيلي چيزا مي خواستم بهت بگم … اما … ديگه … ديگه فکر نکنم بتونم بگم … اين حرفاي نگفته ديوونه ام مي کنه …بي توجه به منظورش گفتم:- خب بگو …آب دهنشو قورت داد و گفت:- ديگه نمي شه … خراب کردي همه چيو توسکا … کاش حداقل قبلش به من مي گفتي …- چي مي گي سام؟ من چيو خراب کردم؟ اختيار زندگي خودمو هم ندارم؟دستمو ول کرد … هر دو دستشو کشيد توي موهاش و گفت:- نمي دونم … نمي دونم بهت چي بگم … گفتم که خيلي چيزا …مينو اومد تو … دختر عمه ام بود … بيست و يک سالش بود و دانشجو … با ديدن من و سام پوزخندي زد و گفت:- ببخشيد مثل اينکه مزاحم شدم …بعدم کينه توزانه ترين نگاهشو به من انداخت و رفت بيرون … نمي دونم چرا دلم شکست … نشستم روي صندلي … بغضم گرفت … چونه ام شروع کرد به لرزيدن … صداي سام بلند شد:- توسکا …صورتمو گرفتم بين دستام … بغض آلود ناليدم:- خسته شدم سام … چرا همه از من بدشون مي ياد؟سام دستمو کشيد و گفت:- هي هي هي … چي مي گي تو؟ حسودي چهار تا دختر اشکتو در آورده؟ تو رو محکم تر از اين حرفا مي دونستم!تو چشماش نگاه کردم و گفتم:- ولي هر آدمي تا يه حد کشش داره … چرا ؟ چرا اينهمه کينه دارن …- چون تو از همه اشون بهتري … و البته مينو يه دليل ديگه هم داره که بهتره تو ندوني …مي دونستم … مينو به سام علاقه داشت و اينو همه مي دونستن … ولي به روي خودم نياوردم و گفتم:- کي گفته من از اونا بهترم؟!- بيا از من بپرس … تو از اونا قشنگ تري … موفق تري … تا همين الان به خاطر رشته ات دانشگات و يه سري چيزاي ديگه چشم نداشتن ببيننت … مي خواي الان که با احسان نيرومند هم بازي شدي قربون صدقه ات برن ؟از طرز صحبت کردنش خنده ام گرفت … چند قطره اشکي که ريخته بود روي صورتم رو پاک کردم … گفت:- خب حالا که خنديدي بگو ببينم … قصدت واسه آينده ات چيه؟آهي کشيدم و گفتم:- نمي دونم … خودمم نمي دونم …- لابد مي خواي با يه بازيگر عين خودت ازدواج کني ديگه … نه؟سريع سرمو آوردم بالا و نگاش کردم … سرشو انداخته بود پايين و مشغول بازي با نمکدون هاي روي ميز بود … اين چش شده امروز؟!!!!بالاخره بايد يه جوابي بهش مي دادم ديگه … بذار اگه فکر و خيالي پيش خودش کرده دود بشه بره هوا … درسته که سام پسر خيلي خوبيه … درسته که توقعات منم خيلي بالا نرفته که حالا ديگه سام رو قبول نداشته باشم … چه بسا که اگه روزي خواستم ازدواج کنم سعي مي کنم حتما با يه پسر معمولي ازدواج مي کنم … اما قبول کردن زن عمو به عنوان مادر شوهر توي عقلم هم نمي گنجيد … بميرم بهتره از اين خفت! زل زدم توي چشماش و قاطعانه گفتم:- کي گفته من اصلا مي خوام ازدواج کنم؟!!! وقتي وارد اين حرفه شدم … وقتي قبول کردم بازيگر بشم دور ازدواجو واسه هميشه يه خط قرمز کشيدم …سام با چشماي گشاد شده گفت:- جدي نمي گي!- چرا اتفاقا خيلي هم جدي دارم مي گم …- ولي … چرا؟!!!اه ! حالا امروز هي چرا چرا مي کنه واسه من! بيخيال شو ديگه تا يه جيغ بنفش نکشيدم … گفتم:- واسه اينکه شوهر بدبخت من حق داره يه زندگي آروم داشته باشه … من ديگه نمي تونم زندگي آروم براش بسازم … همه اش ممکنه توي سفر باشم … براي فيلمبرداري به شهرهاي مختلف برم …. يه شام ساده بخواد بيرون از خونه با من بخوره بايد سه ساعت صبر کنه تا من امضا دادنم تموم بشه … وقت و بي وقت بايد صداي زنگ خونه مون توسط طرفدارا به صدا در بياد … اين يه زندگي عادي براي اون بنده خدا نيست … بفهم سام!اينو گفتم و بلند شدم رفتم بيرون از آشپزخونه … حتي بهش مهلت دفاع هم ندادم … مامان با ديدن من اومد سمتم و گفت:- براي شام مي خوام پلو مرغ با خورش فسنجون بپزم … خوبه به نظرت مامان؟!!پيدا بود حال خوبي نداره ها …. وگرنه براي چنين مهموني از صبح غذاهاش آماده روي گاز قل قل مي کرد … لپشو بوسيدم و گفتم:- هر جور خودتون صلاح مي دونين … من که نيستم امشب …- وا خدا مرگم بده! کجايي؟!!!- مامان من! شما که خبر داشتين من امشب مهموني دعوتم به مناسبت اکران فيلممون …- توسکا برو کنسلش کن …. خوب نيست جلوي عمو و داييت و بقيه براي شام از خونه بري بيرون … اونا الان آخوندن و معطل دعا که تو يه کاري بکني پشت سرت حرف در بيارن …- خودم مي دونم مامان … ولي چي کار کنم؟! من قول دادم … نمي شه نرم …- کار نشد نداره …بازوي مامان رو که مي خواست بره سمت آشپزخونه کشيدم و يه جوري که توجه کسي جلب نشه در گوشش گفتم:- مامان … مجبورم که برم … حرف پشت سر من هميشه هست … وقتي اين کارو قبول کردم پي همه چي رو به تنم ماليدم … نگران من نباشين …ديگه منتظر حرفي از جانب مامان نشدم و راه افتادم سمت اتاقم … لباسا و وسايلم رو آماده گذاشتم و رفتم توي حمام … خدا رو شکر اينقدر حواس همه پرت بود که کسي کاري به کار من نداشت … فقط سام بود که با نگاهش همراهيم مي کرد … از حموم که اومدم بيرون ساعت پنج بود … مهموني ساعت هشت شروع مي شد … سه ساعت وقت داشتم … ولي تا باغ شهريار نزديک دو ساعت راه بود … نشستم جلوي آينه … تند تند مشغول آرايش شدم … يه آرايش کامل ولي ملايم … حالت چشمام با مداد چشم و خط چشمو سايه دودي فوق العاده شده بود …وقتي به مژه هاي پر پشتم ريمل زدم … انگار که يه جنگل پشت پلکم رشد کرد … گونه هام با رژ گونه آجري رنگ برجسته تر شدن و لبام هم با رژ لب نارنجي کمرنگ فوق العاده شد … لباسم رو تنم کردم … يه ماکسي از ساتن سورمه اي … بلند و تنگ … که پشتش حدود نيم متر دنباله داشت … بالاي لباس دکلته بود ولي ست لباس يه کت کوتاه داشتم که روش پر از پولک و منجق بود و سادگي پارچه خود لباس رو مي پوشوند … يه مانتوي مجلسي بلند هم داشتم که روش پوشيدم … موهامو ژل زدم و بعدم با يه کليپس بردم بالا محکم بستم … الان اگه مي ريخت دورم ديگه زياد از حد جلف مي شدم … شال حرير مشکي رنگ رو انداختم روي سرم کيف دستيمو برداشتم سوئيچو موبايلم رو هم برداشتم و رفتم از اتاق بيرون … همه داشتن حرف مي زدم … ولي با ديدن من سکوت عذاب آوري اتاق رو پر کرد … مامان با رنگ پريده ملاقه به دست جلو در آشپزخونه ايستاده بود … ولي بقيه نشسته زل زده بودن به من … نگامو دوختم توي نگاه بابا … حال عجيبي داشت نگاش … دلخور نبود ولي خوشحال هم نبود … سعي کردم لبخند بزنم و خودم سکوت رو بشکنم …- خيلي خيلي خوش اومدين … ولي متاسفانه من امشب به خاطر اکران فيلمم به يه مهموني دعوت شدم … دوستاي صميميم به افتخارم جشن گرفتن که درست نيست شرکت نکنم …مگه جرات داشتم بگم با عوامل فيلم جشن داريم؟ همه شون با هم قورتم مي دادن … اي امان از اين مملکت که يه دختر توش وقتي بخواد بره مهموني بايد صد تا دروغ به هم ببافه … بعدم کلي تن و بدنش بلرزه تا بره و بياد و اتفاقي هم براش نيفته … عمو زودتر از بقيه به خودش اومد و گفت:- عمو ديگه داره شب مي شه … بهتره زنگ بزني کنسلش کني …اي خدا! همينم مونده عمو هم به من امر و نهي کنه … سريع گفتم:- مهموني واسه شامه عمو جون … طبيعتا بايد هم شب باشه … مشکلي برام پيش نمي ياد … مسيرش هم زياد طولاني نيستجون خودت توسکا خانوم … زن عمو با غيض و غضب گفت:- مگه نمي گي مهموني دخترونه است؟ پس دخترارو هم با خودت ببر … هر چند که بعيد مي دونم اين همه وزک دوزک براي خاطر چهارتا دختر باشه …چقدر دوست داشتم برم جلو گردن زن عمو رو اينقدر فشار بدم تا جونش از توي چشماش بزنه بيرون … ولي جلوي خودمو گرفتم و گفتم:- شک شما به خودتون مربوط مي شه … شايد زندگي و اطرافيانتون شکاکتون کرده باشن … اما در هر صورت از بردن دخترا معذورم … چون اين مهموني فقط مخصوص دوستامه نمي خوام معذب بشن …اينبار نوبت دايي بود …- پس برو يه کم اون ارايشتو کم کن … فکر نکن حالا که بازيگر شدي ديگه مي توني آزادانه بري و بياي و اينجا هم شده اروپا …ديگه داشت اشکم در مي يومد …. مي خواستم به بابا نگاه کنم و با نگام ازش کمک بخوام … چرا هيچي نمي گه؟ چرا مي ذاره اين قوم عجوج و مجوج اينقدر اذيتم کنن؟ هنوز نگاش نکرده بودم که صداش بلند شد:- توسکا بابا … بهتره بري … مهموني شروع بشه تو نباشي زشته … برو خيلي هم مواطب خودت باش …اي الهي قربون باباي خودم برم … طلا بگيرن اون دهنتو بابا الهي … من تو رو نداشتم بايد مي رفتم مي مردم … با اينکه مي دونم از کاراي من راضي نيست ولي بازم دلش طاقت نمي ياره کسي بهم کمتر از گل بگه و اذيتم کنه … با اين حرفش يه جورايي در دهن همه شون رو براي هميشه بست …زير لبي خداحافظي کرده و راه افتادم سمت در که سام از پشت سرم گفت:- من مي رسونمت توسکا …برگشتم طرفش … توي نگاهش نگراني موج مي زد … درست مثل بابا …. گفتم:- ممنون سام … ولي ماشين دارم …فکر کرد ماشين بابا رو مي گم … گفت:- عمو شايد خودشون به ماشينشون نياز داشته باشن … من مي برمت خودمم مي يام برت مي گردونم …حالا يکي بياد به اين حالي کنه! سعي کردم نرم برخورد کنم … اون به خاطر محبتش داشت اينو مي گفت پس بايد خودمو کنترل مي کردم که يهو برنگردم بهش بگم من وکيل وصي و قيم نمي خوام … گفتم:- سام … ماشين بابا رو نمي گم … خودم ماشين دارم …سام سر جاش خشک شد … يهو سپهر و کاميار – پسر دايي – از جا پريدن و سپهر گفت:- ايول بريم ماشين دختر خاله رو ببينيم …يکي دو تا از دخترا هم راه افتادن … ولي اونايي که سن کمتري داشتن … نفسمو با صدا دادم بيرون … سام هنوز همون جا وايساده بود … دستاشو مشت کرده و کنار پاش فشار مي داد … سرمو به نشانه متاسفم تکان دادم و رفتم بيرون … سپهر و کاميار وسط کوچه اينطرف و اونطرف رو نگاه مي کردن … حق داشتن بنده خداها … نمي دونستن که ماشين من چيه! با دزدگير در ماشين رو زدم که نگاه جفتشون کشيده شد به سمت دويست و ششم … سپهر گفت:- ايول بابا! دويست شش صندوق دار … بابا دختر خاله با ما به از اين باش که با خلق جهاني …خنديدم و گفتم:- قابل نداره سپهر جان …کاميار با مارموذي گفت:- توسکا اگه داري پارتي جايي مي ري خدا وکيلي ما رو هم ببر … به کسي نمي گيم …عجب وروجکايي بودن اين دو تا … ولي به ريسکش نمي ارزيد … گفتم:- پارتي کجا بود؟!!! دارم مي رم مهموني دخترونه … شما رو اگه ببرم با تيپا پرتتون مي کنن بيرون …کاميار اخم کرد و گفت:- خسيسا … دلتون هم بخواد دو تا پسر بيان بينتون …سپهر گفت:- اونم چه دو تا پسري!!!!سوار شدم و با خنده گفتم:- برين تو … هوا سرده …- خوش بگذره دختر خاله …- به شما هم همينطور …بوقي زدم و راه افتادم … مي دونستم که الان به همه مي گن ماشين من چيه … اون تو چشماي خيلي ها در مي ياد … بايد هم در بياد … اون روزي که بابا مي خواست پرايد بخره و براي پيش قسطش پول کم داشت کدومشون حاضر شدن چندرغاز به بابا کمک کنن؟ بابا با هزار بدبختي تونست پول جور کنه که ديگه اينقدر اسير تاکسي و اتوبوس نباشيم … حالا کم حرفي نبود … من خودم به تنهايي ماشين خريده بودم … کاش مي شد برگردم و چشماي ورقليده زن عمو رو ببينم … اين جواب اون آهيه که يه بار سر حرف زن عمو کشيدم … روزي که سام يه دويست شش بدون صندوق دست دوم خريد و زن عمو با آب و تاب به بابا گفت:- مردم پنجاه سالشونه تو پيش قسط يه پرايد مي مونن … حالا پسر من خودش دست تنها با پول بازوش يه دويست شش خريده …چقدر اين حرفش منو سوزوند … بماند که بابا خنديد … بماند که عمو تشر زد بهش … بماند که سام با قهر از خونه رفت بيرون …. ولي دل من سوخت و اين الان جوابش بود … خدايا چقدر تو بزرگي؟!!! خيلي دوست دارم خدا … خيلي زياد …پرسون پرسون بالاخره ساعت هشت و نيم رسيدم جلوي باغ شهريار … علي بابا!!!! چه باغي هم بود … ديواراي دورش يه چند کيلومتري بود …. از اول خيابون که وارد کوچه شدم شروع شد تا الان که کلي از کوچه رو اومدم و رسيدم به درش … تازه يه عالمه ديگه هم هست … چه خبره بابا!!!! چند تا بوق که زدم در توسط مردي با لباس فرم باز شد … يارو تعظيمي کرد و کنار رفت … پامو رو گاز فشار دادم و رفتم تو … يه جاده سنگ ريزه … از سنگ هاي سفيد که کشيده مي شد تا جلوي ساختمون بزرگي که وسط باغ بود و نماي سفيد رنگي داشت … يه جاده طولاني … اطرافش چراغ هاي پايه بلند کار گذاشته شده بود که فضا را روشن روشن مي کرد … به آخر جاده که رسيدم ماشينم رو کنار بقيه ماشين ها پارک کردم و پياده شدم … همه داخل ساختمان بودن ولي يه سري ميز و صندلي هم بيرون چيده شده بود … مونده بودم که برم تو يا بيرون بمونم … لباسم مناسب نبود هوا هم حسابي سرد بود … صدايي از پشت سرم بلند شد … يه صداي نرم و ملايم:- بالاخره مهمون افتخاري من افتخار شرف يابي رو داد؟برگشتم … شهريار پشت سرم بود … اولالا!!! يه دست کت شلوار خاکستري رنگ تنش بود با پيراهن همان رنگ و کروات باريک به همان رنگ … کلا شده بود رنگ چشماش … موهاشو تقريبا فشن زده بود ولي نه شبيه جوجه تيغي … يه فشن نرمال و شيک … چشماش مثل چشم گربه مي درخشيد … سعي کردم لبخند بزنم:- سلام … چه باغ قشنگي داري …- قابل نداره خانوم… چشماي تو قشنگ مي بينه …نمي خواستم بيشتر از اين با هم تنها بمونيم که به خودش اجازه بده هر حرفي رو بزنه … از اين رو گفتم:- راهنمايي نمي کني برم تو؟ نکنه بايد بيرون بمونم؟يه دفعه به خودش اومد و گفت:- آهان … چرا …. راستش مهموني توي باغه ولي فعلا بچه ها براي پذيرايي رفتن داخل …- تو اين سرما؟!!- الان سرده … يه کم تحرک که داشته باشي سرما يادت مي ره …متوجه منظورش نشدم و گفتم:- فعلا که حال ورزش کردن ندارم … بريم تو که يخ زدم …دستشو گذاشت توي کمرم و با لحني که توش خنده موج مي زد گفت:- بريم خانومي …سرعتمو بيشتر کردم که دستشو برداره … از اين تماسا خوشم نمي يومد … حداقل با شهريار خوشم نمي يومد ….وارد که شدم ديدم به به ! همه جمعن ! خيلي ها خونواده هاشون رو هم آورده بودن … از جمله آقاي صدري که يه پسر بيست و چهار پنج ساله داشت با يه دختر شونزده هفده ساله … دختره خوشگل نبود ولي مطمئن بودم در آينده بازيگر مي شه … چون يه جورايي با حسرت با من حرف مي زد و نگام مي کرد … باباش هم که مي شد پارتيش پس ديگه چه مشکلي داشت؟! بي اراده آه کشيدم … شهريار گفت:- عزيزم مانتوتو در بيار بده به سليمه خانوم …خانم مسني آماده به رزم کنارمون ايستاده بود … براي اينکه بتونم موهامو درست کنم گفتم:- مي شه اول به من يه جايي رو نشون بدي که بتونم توش حاضر بشم …لبخندي زد و گفت:- بله چرا که نه؟ …. سليمه خانوم ببرشون توي اتاق خودم …سليمه خانوم هم مثل من تعجب کرد …- اتاق خودتون آقا؟شهريار اخم کرد و گفت:- بله … اتاق خودم … برو توسکا رو سر پا نگه ندار …بنده خدا راه افتاد و منم به دنبالش … يعني اين ساختمون اتاق ديگه اي نداشت؟ مطمئنم که داره پس چرا اتاق خودش ؟ خيلي تابلو داشت نخ مي داد … ولي من بايد حواسمو جمع مي کردم … سليمه خانوم جلوي دري ايستاد و با لبخند گفت:- اينجا اتاق آقاست … ما حتي اجازه نداريم براي نظافتش بريم داخل … آقا غدقن کردن … پيداست شما برا آقاي خيلي عزيزين که اتاقشونو در اختيارتون گذاشتن …امان از دست خدمتکارا … الانه که شايعه درست بشه … سريع با اخم گفتم:- اشتباه نکنين لطفا … ما فقط همکاريم …بيچاره از اخم من سکته کرد و گفت:- بله خانوم …منم موندن رو ديگه جاير ندونستم و پريدم توي اتاق و درو بستم … اتاقش چي بود که نمي ذاشت کسي بره توش؟ يه اتاق بزرگ … يه تخت دو نفره با چوب آّبنوس … کف پارکت … يه ميز تحرير و يه کتابخونه و يه ميز توالتم داشت …. عين اتاق تازه عروس دومادا بود … چيز خاصي وجود نداشت که بخواد پنهانش کنه … ولي چقدر دلم مي خواست در همه کمداشو باز کنم و يه تفحص جانانه انجام بدم … اما مي ترسيدم بفهمه اونوقت خيلي بد مي شد … رفتم جلوي ميز آرايشش شالمو برداشتم …. مانتومو هم در آوردم و مشغول حالت دادن به موهام شدم … همينجور آزاد ولشون کردم دورم … به خاطر حالت قشنگش باز که مي ذاشتم بيشتر به چشم مي اومد … رژ لبمو هم دوباره زدم و وقتي از خودم مطمئن شدم رفتم بيرون … همه داشتن حسابي به خودشون مي رسيدن و خبري از بزن و برقص نبود … اي بابا يه بار صابون به شيکممون زديم تو يه مجلس قاطي پاطي يه کم برقصيم … فريبا اول از همه منو ديد … سوتي زد و دويد طرفم :- بابا چي شدي!!! گريم مريم من رفت تو قوطي ….خنديدم و زدم سر شونه اش و گفتم:- پس اعتراف مي کني که هيچي حاليت نيست …جيغ زد:- مي کشمت توسکاااااااشوهرش سريع از پشت بازوشو گرفت و با خنده گفت:- ا عزيزم …با شوهرش هم سلام احوالپرسي کردم که شهريار اومد طرفم … يه ليوان دستش بود که نمي دونم توش چي بود ولي نگاهش حسابي سوزنده بود … يه حس عجيبي بهم دست مي داد با نگاهش … عشق؟!!! نه بابا … عشق نبود … مطمئنم … عشق حس قشنگيه که به آدم آرامش مي ده … ولي حسي که نسبت به شهريار دارم يه جور حس اضطراب آور بود … سرشو آورد پايين … اونقدر پايين که ديگه چشماشو نمي ديدم فقط موهاشو مي ديدم … توي گردنم زمزمه کرد:- چه کردي دختر؟!!!آب دهنمو قورت دادم و گفتم:- پذيرايي تموم نشده هنوز؟نفس عميقي کشيد و گفت:- بيا با خونواده ام آشنا شو …خونواده اش؟!! هيچي در موردشون نمي دونستم … منو به سمت يه گروه سه نفره برد … يه خانوم تقريبا مسن شيک پوش … يه مرد مسن ولي جنتلمن … و يه دختر شونزده هفده ساله خيلي خوشگل … همه شون با ديدن من لبخند زدن و دختره بي ريا اومد طرفم و گفت:- خداي من توسکا جون …و بي حرف منو در آغوش کشيد … حس خوبي بهم دست داد و فشارش دادم به خودم … حس خواهرانه نسبت بهش پيدا کردم … شهريار گفت:- شبناز خواهر کوچولوي منه …از خودم جداش کردم و خوب نگاش کردم … کپي شهريار بود … چشماي خاکستري … موهاي بور … صورت کشيده … با لبخند گفتم:- چه خواهر خوشگلي دارين …بي اراده جلوي مامان باباش لفظ قلم شدم … مامانش دستمو فشرد و گفت:- شهريار حق داره اينقدر از شما تعريف مي کنه دخترم … خيلي از توي فيلمت هم قشنگ تري …الان بايد خجالت مي کشيدم؟ فکر کنم! سرمو زير انداختم وگفتم:- لطف دارين …شهريار نذاشت زياد توي اون حالت بمونم و گفت:- اين خانوم که توي گلي رو دست نداره …. مامان شهربانوي منه … اين آقا هم که دست هر چي مرده از پشت بسته پدر منه … آقاي شهرام نيازي بزرگ … تاج سر بنده …اي آب زير کاه زبون باز … با پدرش هم دست دادم و لبخندي به نشونه خوشبختي زدم … ولي چه خونواده شين شيني بودن … ياد يه آهنگ مسخره اي افتادم که يه مدت ورد زبون طناز شده بود … حالم ازش بهم مي خورد ولي اينقدر که اون خوند منم حفظ شده بودم … شين و شين و شين و شين شينا دامناي چين چينا … داشت خنده ام مي گرفت به زور جلوي خودمو گرفتم و گفتم:- آشنايي با شما مايه مباهته منه





رمان های هما پور اصفهانی











قالب وبلاگ




فال انبیا



カラフルなぽわぽわ




舞い上がる♥ふんわりハート♥(L*pink)


10

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *