رمان توسكا قسمت يازدهم




– الو سلام … – سلام شهریار جان خوبی؟ – ممنون خانوم! شما که از بس به من زنگ می زنی من شرمنده می شم … – اذیت نکن دیگه … – کجایی خانوم؟ – تو خونه … کجا باید باشم؟ کار که ندارم بیکار افتادم اینجا … – خوب پس به موقع زنگ زدم … – خبری شده؟ – آره یه فیلم خوب برات دارم … البته اینبار من تهیه کننده اش نیستم … – چه عجب! – دست شما درد نکنه … اینقدر از من خسته شدی؟ ریز خندیدم و گفتم: – نه … ولی دیگه داشتیم باعث شایعه سازی می شدیم … اکثر فیلمای من تهیه کنندگیش با توئه … – نه خانوم نگران نباش … کسی جرئت نداره پشت سر من شایعه بسازه … – اه اه! بابا جذبه! مردونه خندید و گفت: – شیطونی نکن شیطون خانوم! الان فیلمنامه رو برات می یارم … بخون خبرشو بهم بده … – باشه … وقتی تو معرفی کنی یعنی خوبه دیگه … چند لحظه سکوت کرد و سپس با صدای آهسته ای گفت: – مرسی ازت … بابت اعتمادت خانوم گل … چشمامو بستم … حرفش هیچ لذتی بهم نبخشید … زمزمه کردم: – کاری نداری؟ – نه مواظب خودت باش … – خداحافظ … یکی دو ماهی بود که شهریار عجیب خودشو به من نزدیک کرده بود و منم به جورایی بهش پناه برده بودم … البته هیچ حرفی به جز فیلم و کار نداشتیم که با هم بزنیم … حتی یه بار هم در مورد خودش یا آرشاویر حرفی نزده بود … برای همینم من کم کم باهاش احساس راحتی کردم … حتی یکی دوبار هم با هم رفتیم بیرون … خیلی آقا وار رفتار می کرد اما برای منی که مدام داشتم با آرشاویر مقایسه اش می کردم زیاد هم دلچسب نبود … به خصوص که همه اش می ترسیدم بهم گیر بده و مثل آرشاویر شکاک باشه … برای همین هم حد خودمو باهاش رعایت می کردم … کم کم داشتم می فهمیدم که پسر خوبیه … همه که مثل هم نبودن! – خانم مشرقی … این مطمئنم بهترین کار سینمایی شما خواهد شد … با دست شقیقه ام رو مالش دادم … این تهیه کنندهه بدجور روی اعصابم بود … از بس حرف می زد سرم داشت می ترکید … آخ شهریار کاش اینم کار خودت بود … این منو دیوونه کرد! شهریار هم نشسته بود کنار یارو و با خنده داشت منو برنداز می کرد … از قیافه اش منم خنده ام گرفت … یه لحظه یاد آرشاویر افتادم … اگه بود الان چه فکری در موردم می کرد؟ چهار ماه از آخرین باری که دیده بودمش می گذشت … بعضی وقتا دل ازم نافرمانی می کرد و سر می ذاشت به کوی اون … اینجور وقتا با بدبختی یکی از آهنگاشو گوش می کردم و زل می زدم به تنها عکسی که ازش داشتم … یه کم آروم می شدم ولی چه جوری باید به دلم حالی می کردم که دیگه آرشاویری نیست … دیگه کسی نیست که ازم حمایت کنه … دیگه … با صدای تهیه کننده پریدم بالا: – خانوم مشرقی … شما با این شرایط موافق هستین ؟ دیگه چه فرقی می کرد؟ سری تکون دادم و زیر قرارداد رو امضا کردم … اینقدر از همه چی بریده بودم که حتی نپرسیدم هم بازی هام کی هستن؟! فقط می خواستم سرم گرم باشه … ولی این سوالو شهریار پرسید: – بالاخره بازیگر نقش اول مرد انتخاب شد؟ – نه هنوز … شهریار با تعجب گفت: – نه؟!!!! ای بابا! کمتر از یک ماه دیگه فیلمبرداری شروع می شه … پس می خواین چی کار کنین؟ – تقصیر آقای شکوهیه … پدر ما رو در آورده … – آقای شکوهی کیه؟ – کسی که انتخاب بازیگر با اونه … می گه این نقش یه بازیگر خاص می خواد … چیزی که تو ذهنشه فکر کنم هنوز از مادر زاییده نشده … ما خودمون خیلی ها رو پیشنهاد دادیم ولی همه رو رد کرده … – ای بابا! – با این کارای این آقا فکر کنم کار فیلمبرداری عقب بیفته … کارگردان سکته نکنه خوبه … – چی بگم والا؟! خدا به دادتون برسه! از جا بلند شدم و گفتم: – دیگه با من کاری ندارین؟! – نه … می تونین برین … خیلی لطف کردین … شهریار هم از جا بلند شد و گفت: – من ماشین ندارم توسکا منو هم تا یه جایی برسون … هر دو خداحافظی کردیم و از دفتر خارج شدیم … توی ماشین که نشستیم شهریار گفت: – از فیلمنامه راضی بودی؟ فکر کنم با همه کارایی که تا الان کردی فرق داشته باشه … – آره خیلی خاصه … اما زیاد از حد عاشقانه اس عین رمانای ایرانی می مونه … – قشنگی و خاصیش به همینه … – من همه فیلمای عاشقانه ام عشقشون در کنار یه مسئله دیگه بیان می شدن اما این عشقش هم توی دل عشق بیان می شه به نظر من اگه قسمتای عاشقانه اش حذف بشه دیگه هیچی ازش نمی مونه … – درسته! و با بازیه تو می شه یه فیلم عاشقانه فوق العاده … – حالا کاش همبازیم کسی باشه که بتونم باهاش حس بگیرم … – رفتگر محله هم که باشه تو عالی درش می یاری … لبخندی زدم و گفتم: – شاید … شهریار رو پیاده کردم و خودم رفتم سمت خونه … داشتم ماشین رو پارک می کردم که گوشیم زنگ خورد … نگاه کردم روی صفحه اش … ترسا بود … عجیبه! خیلی وقت بود با من تماس نگرفته بود … با تعجب جواب دادم: – الو … – سلام ترسا خانوم کم پیدا! – سلام توسکا جونم … خوبی؟ چطوری خوش می گذره؟ بابا چه خبره اینقدر فیلم زرت زرت می دی بیرون؟ خسته شدم هر بار خواستم برم سینما فقط فیلمای تو رو دیدم … خندیدم و گفتم: – حقا که وروره جادویی … – آره آرتانم همین عقیده رو داره … دو تایی با هم خندیدم که یه دفعه گفت: – وای داشت یادم می رفت برای چی زنگ زدما … توسکاااااااااااا از جیغش پریدم بالا و گفتم: – هان؟!!!! بابا کر شدم! – خبر نداری! – از چی؟! – آرشاویر … آرشاویر برگشته … پریدن رنگم رو حس کردم … زانوهام از تو شروع به لرزیدن کردن … اسمش که می یومد همیشه همینطور می شدم … با صدای لرزون گفتم: – جدی؟ – آره … آره … دیروز رفته پیش آرتان … آرتان می گفت حالش خیلی بهتر شده … می گفت با چند جلسه روانکاوی توپ توپ می شه! آه کشیدم … پس بالاخره راحت شد … خدا رو شکر! ترسا وقتی دید صدام در نمیاد گفت: – کوشی؟! هستی؟ – هستم … – تعجب کردی؟ – نه … خوشحالم … راحت شد … – تازه! با مامان و خواهرش هم برگشته … گویا درس خواهرش تموم شده! چشمام گرد شدن! چه زود! درس آرشین که باید سه چهار ماه دیگه تموم می شد … آرشاویر گفته بود درسش خیلی خوبه لابد … لابد زودتر پاس کرده بود … بغض داشت خفه ام می کرد … ترسا با هیجان گفت: – حالا همه اینا به کنار … قسمت هیجان انگیزش مونده … دیگه هیجان انگیز تر از این؟ لابد الان می گه می خواد بیاد خواستگاریت … اگه اینو بگه دیگه می شه اوج هیجان … خودم از فکر خودم خنده گرفت و گفتم: – دیگه چی؟ – ببینم تو تا حالا متوجه یه پرشیای سفید نشده بودی که تعقیبت کنه … توی ذهنم به تحلیل پرداختم … پرشیا … سفید … دنبال من … یادم نمی یومد … گفتم: – نه … چیزی یادم نمی یاد … – خوب از بس خنگی دیگه … آرشاویر به آرتان گفته دو ماه اولی که از ایران رفته یه بادیگارد واسه ات گذاشته که مشکلی برات پیش نیاد … خودش اعتراف کرده که اون موقع هنوزم درگیر بیماری بوده … ولی می گفت الان دیگه اصلا تمایلی به این کار ندارم … توسکا خودش اینقدر بزرگ شده که بتونه از خودش دفاع کنه … اونقدر هم نجابت داره که به کسی اجازه نده نزدیکش بشه … بعدم گفت از صمیم قلب براش آرزوی خوشبختی می کنم … چیزی که من نتونستم بهش بدم … خدایا چرا این قلب لعنتی از کار نمی ایستاد؟!!! اینقدر تند می کوبید که نفسمو بند آورده بود … بغض داشت خفه می کرد … نالیدم: – تو اینا رو از کجا می دونی؟ – آرتان عادت داره صدای بیماراشو ضبط کنه و شبا بشینه گوش کنه و تحلیلش کنه … دیشب که داشت به صدای آرشاویر گوش می کرد من از پشت در اتاقش رد شدم و صدا رو شنیدم … صبح هم محض احتیاط رفتم پیداش کردم و از نو گوش کردم … خودش اینا رو گفت … دیگه طاقت نداشتم … فقط گفتم: – کاری نداری ترسا؟ انگار فهمید حالم خیلی خرابه … با نگرانی گفت: – خوبی توسکا؟ – خوبم … خداحافظ … دیگه منتظر حرفی ازش نشدم … تماسو قطع کردم و گوشیو پرت کردم روی صندلی کناری … سرمو گذاشتم روی فرمون و از ته دل زار زدم … خدایا آرشین و مامانش برگشتن … حالش هم خیلی خوبه … الان همه چیز شده اونجوری که من آرزوشو داشتم … ولی آیا دیگه من دلی دارم که بتونم تقدیمش کنم؟ و آیا دیگه اون اونقدر احساساتی هست که جلوی پای من زانو بزنه؟ جوابم به خودم نه بود …. یه نه قاطع! پس گریه کردم تا باقی مانده حسرت ها و احساساتم هم از بین برن … این تنها راه چاره بود …

توسکا … همین امروز می ری قراردادو فسخ می کنی … بگو پشیمون شدی غرامتشو هم من خودم می دم … قول میدم که تو هیچ ضرری نکنی … با تعجب نگاش کردم و گفتم: – چی می گی شهریار؟ هل هل منو از خونه کشوندی بیرون که اینو بهم بگی؟ تو که می گفتی خیلی فیلم موفقی می شه و خیلی خاصه … هفته دیگه فیلمبرداری شروع می شه ! مگه می شه فسخش کنم؟!!!! اون بدبختا چه گناهی کردن؟ هر چقدرم که خسارت بدی بازم جبران تلف شدن وقتشون که نمی شه … با کلافگی دستی کرد توی موهاش و گفت: – ای بابا! توسکا … من یه فیلم بهتر برات پیدا کردم … – نمی خوام … داد کشید: – لعنتی! و مشتشو کوبید روی میز … اولین بار بود که شهریار رو تو این حالت می دیدم … با تعجب صندلیمو بهش نزدیک تر کردم و گفتم: – چته شهریار؟ چرا اینجوری می کنی؟ طوری شده؟ خوبه کافی شاپ خلوت بود وگرنه الان دوباره بازار حرف و حدیث داغ می شد … شهریار نفسشو با صدا داد بیرون و با عجز گفت: – من نمی خوام تو توی اون فیلم بازی کنی … می فهمی؟! – حداقل برام دلیلی بیار … زل زد توی چشمام … چند ثانیه طولانی و سپس گفت: – چون … چون آرشاویر قراره همبازیت بشه!!!! حس کردم فشار قوی برق به تنم وصل شد … همه بدنم مور مور شد و بی حس و سوزن سوزن شدم … تکیه دادم به پشتی صندلی و چشمامو بستم … شهریار چنان با سرعت از روی صندلی بلند شد که صدای افتادن صندلیش سکوت کافی شاپو به هم ریخت … اومد طرفم و با نگرانی گفت: – توسکا … توسکا جان … خوبی؟! خوب بودم؟ نه نبودم … حالم اصلا خوب نبود … بغض گلومو فشار می داد ولی نمی تونستم گریه کنم … انگار یه گوجه سبز گنده راه گلوم و نفسمو بسته بود … لیوانی به لبام نزدیک شد … – بخور … بخور عزیزم … آروم باش … هنوز طوری نشده … دیگه نمی ذارم اذیتت کنه … قول می دم که نذارم هیچ اتفاقی بیفته … جرعه جرعه شربت قند رو سر کشیدم و کم کم حس کردم فشارم به حالت نرمال برگشت و بدنم هم از بی حسی خارج شد و تونستم چشمامو باز کنم … نگاه نگران شهریار تو چشمام قفل شد … سعی کردم لبخند بزنم … حالا پیش خودش چی فکر می کرد؟ فکر می کرد من کشته و مرده آرشاویرم و از شنیدم اسمش اینجوری شدم؟ یا اینقدر ترسو شدم که از ترسم داشتم پس می افتادم؟ خدا خودش شاهده که هیچ کدوم از اینا نبود … من نا خودآگاه اسمشو که می شنیدم رعشه می گرفتم … بدون اینکه پای احساسم در میون باشه … دیگه به نبودش به نداشتنش عادت کرده بودم … شهریار وقتی مطمئن شد حالم بهتره سر جاش نشست و گفت: – ببین از شنیدن اسمش چی شدی! حالا فکر کردی من اجازه می دم تو باهاش بازی کنی؟ محاله! صدامو پیدا کردم و گفتم: – شهریار از جانب من تصمیم نگیر … با چشمای گرد شده گفت: – یعنی می خوای تو اون فیلم لعنتی … – باید با بابام حرف بزنم … – یعنی حرف من برات … – اه اینقدر یعنی یعنی نکن! یعنی اینکه من و تو احساسی عمل می کنیم اما بابا عاقلانه ترین تصمیمو می گیره … اولین بار بود که مستقیما داشتم به احساسش اشاره می کردم … سرشو انداخت زیر و مشغول بازی با فنجونش شد … از جا بلند شدم و گفتم: – منو ببر خونه … سریع بلند شد و بعد از حساب کردن پول قهوه ها هر دو از کافی شاپ خارج شدیم و سوار ماشینش شدیم … پرسیدم: – اگه قرار بشه تو این فیلم بازی کنم تمرین هم باید بکنم باهاش؟ انگار دوست نداشتم اسمشو بیارم … فرمونو محکم فشار داد توی دستش و گفت: – تمرینای این فیلم یک ساعت قبل از هر پلان انجام می شه … رسیدیم جلوی در خونه … پیاده شدم و زیر لب گفتم: – ممنون بابت خبرت … خداحافظ اومدم برم سمت در که صدام کرد: – توسکا … برگشتم: – بله … – محض رضای خدا به بابات بگو توی تصمیم گیریش احساس منو هم مد نظر قرار بده … زیر لب به خودم فحش دادم … خودم باعث شدم روش باز بشه … آهی کشیدم و بدون دادن جواب رفتم سمت در … در حال رو که باز کردم مامان اومد به استقبالم … بهتر از قبل تحویلم می گرفت … به لبخندی گرم مهمونش کردم و گفتم: – چطوری مامان خودم؟ – الحمد الله مامان … بیا برو تو اتاقت دوستت یه ساعته منتظرته … با تعجب گفتم: – دوستم؟ – طناز دیگه مامان … سریع رفتم سمت اتاقم … باز چی شده بود؟! درو که باز کردم دیدمش که لب تخت نشسته و زل زده به گلای قالی … با شنیدن صدای در سرشو آورد بالا …لبخند زدم و گفتم: – چه عجب … خانوم کم پیدا … بالشو پرت کرد به سمتم و گفت: – تو خفه …. بیشعور! روی هر چی دوسته سفید کردی …. خوبه می بینی من چه حالی دارم و لالی یه حالم از من نمی پرسی … حق داشت گله کنه! اما اگه الان می گفتم حق داری دیگه ول کن نبود برای همینم گفتم: – پاشو جمعش کن خوبه می بینی چقدر سرم شلوغه خودت یه خبر از من بگیر خوب … – بمیری! رو که نیست … حیف سنگ پا قزوین! خنده ام گرفت و با خنده نشستم کنارش … غم توی چشماش هنوز هم بیداد می کرد … چه روزگاری داشت این دختر … با اینکه من وضعیتشو نداشتم اما یه جورایی درکش می کردم منم جسمم باکره بود اما روحم از باکره گی خارج شده بود … درست مثل طناز …. دستمو گرفت توی دستش و گفت: – توسکا … یه چیزی درست نیست! با تعجب گفتم: – هان؟ چی؟! – باورت می شه من همه خواستگارام به شکل عجیب غریبی دارن می رن و دیگه هم پشت سرشون رو نگاه نمی کنن؟ همونایی که یه روزی می مردن تا یه گوشه چشم بهشون نشون بدم … – آخه یعنی چی؟ متوجه نمی شم … – از شادمهر شروع شد … یادته که گفتم پنچر شد و بعدم قرار گذاشت برای یه روز دیگه … اما بعدا بعد از اینکه یه مدت از من فرار کرد یه روز اومد جلو و بهم گفت پشیمون شده … باور کن دوست داشتم بمیرم اما به خودم دلداری دادم و گفتم قحطی خواستگار که نیومده … بعدی اومد خونه و دقیقا روزی که قرار بود بریم واسه حرف زدن مامان پسره زنگ زد و عذر خواهی کرد گفت پسرش منو نپسندیده … کار به همین جا ختم نشد تا حالا چهار نفر به همین شکل غیب شدن … من می دونم یه کاسه ای زیر نیم کاسه است … – عجیبه! اگه تو ایرادی داشتی می شد اینو پذیرفت اما … به نظر خودت قضیه چیه؟ – نمی دونم … نمی خوام توهم بزنم … اما حسم بهم می گه کار احسانه … با خنده گفتم: – اینا توهمات آدم عاشقه … – نه به جون خودم! اون روز که با شادمهر می خواستم برم بیرون وقتی داشتم خداحافظی می کردم که برم خونه دیدم که احسان داره با شادمهر یه گوشه حرف می زنه … همون روز شک کردم … – آخه … آخه چه دلیلی داره؟ – چه می دونم چه دردی تو جونشه! اما می خوام مطمئن بشم … – چه جوری؟ – یه نفر باید بیاد خواستگاری من ولی به شکل صوری … بعدم قرار بذاریم بریم حرف بزنیم تا ببینم آیا سر و کله احسان پیدا می شه یا نه … کمی فکر کردم … راست می گفت فکر خوبی بود … گفتم: – حالا خواستگار از کجا پیدا کنیم؟ – این دیگه کار توئه … – ای بابا! مگه من بنگاه امور خیر دارم … لبخند تلخی زد و گفت: – نه ولی منم جز تو کسی رو نداشتم که ازش اینو بخوام … دلم براش سوخت … آتیشی که اون توش بود هزار بار بدتر از آتیش من بود … سرمو تکون دادم و گفتم: – بازم باید دست به دامن سام بشم … سرشو انداخت زیر و گفت: – به خدا خجالت می کشم … – پاشو کاسه کوزه تو جمع کن دیوونه! ولی زن عمومو چی کار کنم؟! – همینو بگو … – حالا یه کاریش می کنم … شایدم گفتم به یکی از دوستاش بگه … – اینجوری بهتر هم هست … – باشه خیالت راحت … بعد از رفتن طناز تازه خودم به صرافت آرشاویر افتادم … یه راست رفتم سراغ بابا و با استرس براش تعریف کردم بابا خوب به حرفام گوش داد و بعد که حرفام تموم شد بدون اینکه چیزی بگه به فکر فرو رفت … منم عین بچه های خطاکار ساکت نشستم تا ببینم مجازاتم چیه؟ بعد از چند دقیقه سکوت بابا گفت: – به نظر من که بهتره عقب نکشی … – چرا؟ – نشنیدی که توی بعضی از فیلما وقتی یکی از بازیگرا به مشکل بر می خوره و حاضر به بازی نمی شه چه جوری همه جا مثل بمب می ترکه و همه می فهمن؟ – درسته … – تو باید تو این فیلم بازی کنی چون اگه این خبر صدا کنه خیلی بد می شه … تبلیغات این فیلم توی نشریات چاپ شده … اسم توام به عنوان بازیگر نقش اول آورده شده … الان هم لابد همه جا پخش شده که آرشاویر هم توی این فیلم هست تو اگه بکشی کنار باعث به وجود اومدن خیلی حرفا می شی … بهتره که جایگاه خودتو حفظ کنی … – یعنی می گین؟ – آره من می گم کار خراب شده رو بدتر از این نکن … آهی کشیدم و گفتم: – باشه هر چی شما بگین … – حالا چی شده که هوس بازیگری زده به سرش؟ – والا منم خبر ندارم … من تازه امروز شنیدم … بابا از جا بلند شد و در حالی که می رفت سمت دستشویی که وضو بگیره گفت: – فقط می تونم بسپارمت به خدا … همین … زیر لب اسم خدا رو صدا زدم و از جا بلند شدم … اینکه پاهام می لرزید حالت عجیبی بود که اعصابمو به هم می ریخت … ماشینو پارک کردم و رفتم پایین … لوکیشن اولیه مون یه خونه بود توی خیابون نیاوران … خونه که چه عرض کنم … باغ بود! درو که زدم یکی از بچه ها تدارکات درو برام باز کرد سوئیچو دادم بهش تا خودش ماشینو یه جای مناسب داخل باغ پارک کنه … و رفتم تو … بچه ها تیکه به تیکه پخش بودن … داشتم دنبال یه آشنا می گشتم که یهو شهریارو دیدم … وا! این اینجا چی کار می کرد؟! با دیدن من و چشمای گشادم خندید و اومد طرفم … بدون سلام و علیک گفتم: – شهریار تو اینجا چی کار می کنی؟ با لبخند گفت: – ممنون از سلام و احوالپرسی گرمت … – ا جواب منو بده … – بابا بده اومدم تو تنها نباشی؟ تو این اکیپ نه من هستم نه فریبا نه بقیه بچه ها … دیدم ممکنه غریبی کنی … تو دلم گفتم: – یه کلمه بگو آرشاویر که هست چشم نداری منو باهاش تنها ببینی … ولی لال شدم و نذاشتم روش بیشتر از این باز بشه … چند تا از بچه ها اومدن طرفمون و اجازه صحبت بیشتر بهمون ندادن … بی اراده داشتم با چشم دنبال آرشاویر می گشتم … اینقدر چشم گردوندم تا بالاخره دیدمش … اما … خدای من! این دختره … این دختره کی بود کنارش؟!!!! قیافه اش خیلی آشنا بود … چسبیده بود به آرشاویر … بازوی آرشاویر بین دستای ظریفش حبس شده بود و دو تایی داشتن غش غش می خندیدن …. فارغ از این دنیا … چقدر دختره خوشگل بود … چرا قلبم داشت می یومد تو دهنم؟ چرا صورتم اینقدر داغ شده؟ چرا حس می کنم نمی تونم راه برم؟ خدایا …. این دیگه چه بلائیه؟ یعنی آرشاویر تو شش هفت ماه همه چی از یادش رفت؟! به همین راحتی؟ ولی اون که هنوز به من محرمه … نفهمیدم چطور همراه گریمور رفتم توی اتاق گریم … نفهمیدم کی گریم شدم … کاش می شد برم هر چی از دهنم در می یاد به هر دوشون بگم … چرا هنوز نسبت بهش حس مالکیت دارم ؟ از جا بلند شدم و سرمو محکم تکون دادم … من باید قوی باشم … باید قوی باشم … ______________از اتاق گریم که رفتم بیرون بی اراده دوباره به آرشاویر خیره شدم … تیپش دیوونه کننده بود … داشتم با یه لبخند نگاش می کردم که دوباره اون دختره اومد … رفت طرف آرشاویر … دستشو حلقه کرد دور کمر آرشاویر و گونه اشو بوسید … خون تو رگام یخ زد … همون موقع آرشاویر چرخید به سمت من … نگامو دزدیدم و خواستم از اونجا دور بشم که با یه حرکت سریع خودشو رسوند به من … پیچید جلوم : – سلام … – س … سلام … – خوبین؟ خواستم جوابشو بدم که دختره با هیجان اومد طرفمون … نفس تو سینه ام حبس شد … ولی خوب می تونستم خودمو خونسرد جلوه بدم … داشتم با خونسردی نگاش می کردم که با چشمای گشاد شده گفت: – توسکا؟! وا! این چرا اینقدر صمیمی شد یهو؟ خواستم چیزی بگم که یهو بغلم کرد و با محبت گفت: – عزیز دلم!!!! کم مونده بود دو تا شاخ روی سرم سبز بشه … خودمو با خشونت کشیدم کنار و با تعجب به آرشاویر خیره شدم … آرشاویر لبخندی زد و گفت: – معرفی می کنم … خواهرم آرشین … خواهر؟! آرشین؟!!!!! این لبخند گشاد چه جوری سبز شد روی صورت من؟ نا خودآگاه دستشو گرفتم و گفتم: – آرشین! آرشاویر سرفه ای کرد و گفت: – آرشین … ما باید تمرین کنیم … مراسم معارفه باشه واسه بعد … آرشین اخمی به آرشاویر کرد و گفت: – برو چند دقیقه اونور … می خوام با توسکا تنها باشم … ا پسره بد! آرشاویر با جدیت گفت: – گفتم باشه واسه بعد … بعد رو به من گفت: – توسکا خانوم … برای تمرین باید بریم اون طرف … توسکا خانوم؟! از کی من شدم توسکا خانوم؟!!!! آرشین هم داشت با تعجب نگاهمون می کرد … آرشاویر دیگه منتظر حرفی از ما نشد و رفت به همون سمتی که گفته بود … بی اختیار دنبالش کشیده شدم … چقدر دوست داشتم از ته دل بخندم … پس الکی ترسیده بودم … خواهرش بود! ترس؟!!!! ترس واسه چی؟ توسکا تو از آرشاویر جدا شدی … دیگه نباید روش حس مالکیت داشته باشی اون می تونه با هر کسی نامزد و بعد هم ازدواج کنه … تو چی کاره اونی؟! با عجز گفتم: – باشه بکنه ولی الان نه ! آرشاویر با تعجب نگام کرد و گفت: – چیزی گفتی؟ وای بلند فکر کردم! سریع گفتم: – نه نه داشتم دیالوگامو می گفتم … یه تای ابروشو انداخت بالا و گفت: – آهان … دو تایی نشستیم روی صندلی آرشاویر یکی از کاغذاشو برداشت و گفت: – بهتره از اینجا شروع کنیم و جمله ای رو نشون داد … خدایا چقدر خونسرد بود! آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: – باشه … مشغول تمرین کردن شدیم … خداییش خوب بلد بود توی نقشش فرو بره … یه کم که گذشت منم به حالت عادی برگشتم و یه ساعتی با هم تمرین کردیم … دیالوگای سکانس های اول فیلم بود و زیاد عاشقانه نبود خدا رو شکر! با دستور فیلمبردار حاضر شدیم برای اینکه بریم جلوی دوربین … من باید از بیرون زنگ می زدم و بعد وارد خونه می شدم … رفتم بیرون و زنگ رو زدم … مستخدم خونه در رو باز کرد … ترسون و لرزون پا توی باغ خونه گذاشتم داشتم آروم آروم جلو می رفتم و اینطرف و اونطرف رو نگاه می کرد که آرشاویر از ساختمون اومد بیرون … کت شلوار پوشیده و کروات زده … صاف سر جام ایستادم … با اخمای درهم اومد جلوم ایستاد و گفت: – با کی کار داری؟ آب دهنمو قورت دادم و گفتم: – برای … برای آگهی روزنامه اومدم … پوزخندی زد و گفت: – جدی؟! – بله … – مدرک؟! وا انگار داشت با نوکر باباش حرف می زد مرتیکه … گفتم: – لیسانس علوم تربیتی … – برو تو … مامان باهات مصاحبه می کنه … فقط اینو بدون اگه قرار بشه استخدام بشی حتما باید مدرکتو بیاری من چک کنم … خسته شدم از این مدرکای قلابی … به دنبال این حرف راه افتاد سمت ماشینش که کنار دیوار و زیر سایه بون پارک شده بود … روشنش کرد و گازشو گرفت رفت … نمی دونم چرا … ولی این فیلم انگار برای من یکی فیلم نبود … حس خاصی داشتم نسبت به همه دیالوگایی که قرار بود بگم و قرار بود بشنوم … بعد از رفتن آرشاویر آهی کشیدم و رفتم سمت ساختمون … کاگردان کات داد و من سر جام متوقف شدم … خدا رو شکر خوب از آب در اومده بود و لازم نبود دوباره بگیریم … رفتیم برای استراحت و آماده شدن برای یکی دیگه از سکانس های داخل باغ … آرشین خودشو انداخت کنار من و گفت: – عالی بود! – مرسی عزیزم …. – توسکا خیلی خوشحالم که دارم می بینمت … – فدای تو … منم همینطور … خیلی دوست داشتم ببینمت … – باور کن بابت اتفاقی که بین تو و آرشاویر افتاده خیلی ناراحتم … همه اش تقصیر منه شاید اگه من ایتالیا نمی رفتم … آرشاویر هیچ وقت بیمار … – بیخیال آرشین با قسمت نمی شه جنگید … – ولی شما زوج بی نظیری می شدین … – حالا که خدا نخواست … – دلم می سوزه آخه … – آرشین جان … اصلا بیا راجع به یه چیز دیگه حرف بزنیم … مامانت خوبن؟ – خوب؟! ای بد نیست … البته الان که آرشاویر رو به بهبوده مامان هم بهتره … تنها غمش آرشاویره … – حق دارن … – توسکا یه خواهشی بکنم رد نمی کنی؟ – چی ؟ با خودم گفتم لابد الان خواهش و تمنا می کنه که داداششو ببخشم … آماده شده بودم درخواستشو رد کنم که گفت: – آخر اون هفته … تولدمه … می شه خواهش کنم بیای؟ تولد خونه خودمونه و شامش رو قراره توی رستوارن آرشاویر بخوریم … آرشاویر اصرار کرد برای اینکه یه بادی به کله همه بخوره آخر شب بریم بیرون … خیلی خوش می گذره … این دختر چه توقعی داشت؟!!!! گفتم: – راستش می بینی که چقدر سرم شلوغه … دوست دارم بیام ولی … – ولی و اما نداره … باید بیای … محاله هیچ عذر و بهونه ای رو قبول کنم … ای خدا من چه جوری حالا به این حالی کنم که نمی شه! روبرو شدن من با آرشاویر سخته برام … همین که تو فیلم تحمل می کنم هم خیلیه اما پا گذاشتن توی اون خونه … اون رستوران … کار غیر ممکنیه … گفتم: – آرشین من نمی خوام با خاطراتم روبرو بشم … – ببین اگه نیای من اینجوری برداشت می کنم که هنوز هم آرشاویرو دوست داری … با چشمای از حدقه در اومده نگاش کردم و نالیدم: – آرشین! موذیانه خندید شونه بالا انداخت و گفت: – همینه … یا می یای یا … – خیلی خب می یام! واقعا منو توی تنگنا قرار داد … با خوشحالی بغلم کرد و بعد از بوسیدنم گفت: – خیلی ماهی! تو مهمون افتخاریه من هستی … لبخندی زدم و از جا بلند شدم تا برای صحنه بعدی آماده بشم … یه جورایی با دستام گور خودمو کنده بودم …آرشاویر اینقدر جلوی من طبیعی رفتار می کرد که من حیرت زده می شدم … این همون آرشاویر بود؟ واقعا دلیل این همه تغییر چی بود؟!!!! کم کم با دیدن رفتار عادی آرشاویر من هم خونسردی خودمو به دست آوردم و از اون طبیعی تر شدم … توی آخرین پلان یه صحنه ای داشتیم که من می خواستم با قهر از اون خونه بزنم بیرون ولی آرشاویر می دوه دنبالم و جلومو می گیره … من داشتم با حالت گریه می دویدم و آرشاویر هم دنبالم … از پله ها که اومدم پایین یهو دیدم بومب پشت سرم صدا اومد … سریع برگشتم آرشاویر روی پله سر خورده بود و افتاده بود کف حیاط … یه لحظه با همه وجودم ترسیدم … قبل از اینکه کارگردان کات بده جیغ زدم: – آرشاویر … و دویدم به سمتش … در حالی که غش غش می خندید از جا بلند شد … همه بچه هایی که دویده بودن سمتش با دیدن خنده اش خنده اشون گرفت و زدن زیر خنده … من سر جام خشک شده بودم زیر لب زمزمه کردم: – خاک بر سرت توسکا … جلوی خودتو بگیر دختره شل و ول ابله! ارشاویر لباسشو تکوند و گفت: – چیزی نشد … می تونیم دوباره بگیریم … همه بچه ها با خنده برگشتن سر جاهاشون … آرشاویر اومد کنار من و با پوزخند گفت: – می تونم دلیل این نگرانی عجیب غریبت رو بدونم؟! با چشمایی گشاد شده نگاش کردم … ادامه داد: – اصلا دوست ندارم مضحکه همه بشم … خواهشا یه کم رعایت کن … سابقه من و تو زیاد درخشان و طبیعی نیست … یهو داغ کردم … اگه نگران حرف بقیه نبودم همون موقع دستمو می بردم بالا و با تموم قدرت می خوابوندم توی صورتش … پسره پرو! یه جوری حرف می زد انگار فقط خودش آبرو داشت … اما جلوی خودم رو گرفتم و فقط گفتم: – واقعا برات متاسفم! حیف من که نگران تو شدم … تو لیاقت نگرانی منو نداری … اما اینو بدون من برای تو خیلی هم طبیعی نگران شدم اگه هر کس دیگه جای تو بود … مثلا اگه شهریار بود اونموقع معنی نگرانی واقعی رو می فهمیدی … پوست سفیدش در جا سرخ شد … نفس راحتی کشیدم که تونستم بکوبمش … همون لحظه شهریار اومد کنارمون … آروم پرسید: – چیزی شده؟ حس کردم اسم خودمو شنیدم … لبخند اغواگری بهش زدم و گفتم: – آره داشتم می گفتم این نقشی که الان آقای پارسیان داره بازی می کنه واسه تو خیلی برازنده اس … کاش تو قبول می کردی بازی کنی … آخه قبل از آرشاویر به خود شهریار پیشنهاد بازی دادن که قبول نکرد … آرشاویر دندوناشو سایید روی هم صداشو حتی منم شنیدم … چشمکی به شهریار زدم و ازشون فاصله گرفتم تا برای دوباره بازی کردن آماده بشم … مطمئنا شهریار فهمید که برای کوبیدن آرشاویر این حرفا رو زدم … اما داشت با دمش گردو می شکست راه می رفت و سر به سر همه می ذاشت … بالاخره اون پلان هم گرفته شد و کار تعطیل شد … با همه خداحافظی کردم به غیر از آرشاویر … البته اونم نیازی به خداحافظی من نداشت و اصلا حواسش به من نبود … یهو شهریار اومد کنارم و با صدای بلند گفت: – توسکا ماشین آوردی … – آره چطور؟ – می شه منم تا یه جایی ببری؟ با تعجب نگاش کردم … مطمئن بودم ماشین آورده … خودم کنار ماشینش دیدمش … تا خواستم چیزی بگم چشمکی زد و به آرشاویر اشاره کرد فهمیدم می خواد به خاطر من لجشو در بیاره … خنده ام گرفت … چه خبیثی بودیم ما دو تا … زیر چشمی به آرشاویر نگاه کردم … مشغول حرف زدن با یکی از پسرا بود ولی کاملا معلوم بود همه حواسش این طرفه … منم از عمد با صدای بلند گفتم: – خواهش می کنم بابا این حرفا چیه … بریم … تند تند از بقیه خداحافظی کردیم و رفتیم سوار ماشین من شدیم … همین که راه افتادم نگاهی به هم انداختیم و زدیم زیر خنده … شهریار وسط خنده هاش گفت: – چی می گفت اون موقع بهت اینقدر مثل لبو سرخ شده بودی …. دوباره از یادآوری حرفاش اعصابم به هم ریخت و غریدم: – هیچی … – مطمئن؟ – آره بابا … بیخیال … هر چی گفت دو برابرش تلافی کردیم … لبخندی زد و گفت: – مطمئن باش خودم همه جوره هواتو دارم … اصلا نگران نباش … – مرسی شهریار لطف داری … حالا با ماشینت چی کار می کنی؟ – با آژانس می رم برش می دارم … – ببخش افتادی تو دردسر و زحمت … زل زد توی چشمام و با لحن خاصی گفت: – زحمت؟!!! فکر کردی کنار تو بودن زحمته واسه من؟ نه … نه … این یه لذته … لذت محض … حس کردم گونه هام ارغوانی شدن … آب دهنمو قورت دادم و به زور گفتم: – شهریار … آهی کشید و گفت: – بهتره همین کنار نگه داری من پیاده می شم دیگه … – بذار تا دم یه آژانس برسونمت … آهی کشید و گفت: – نه می خوام یه کم پیاده برم و به بدبختی خودم فکر کنم … با تعجب گفتم: – بدبختی؟! با کلافگی گفت: – می شه نگه داری؟ ماشینو کشیدم کنار خیابون و ایستادم … در رو باز کرد و در حالی که می رفت پایین گفت: – آره … این اوج بدختیه که به اندازه سر سوزن هم به چشم کسی که دوسش داری نیای … بعد از این حرف در رو به هم زد … دستشو توی جیبش کرد و قدم زنان از ماشین فاصله گرفت … خوب شد رفت وگرنه واقعا نمی دونستم در جوابش باید چی بگم … تازه داشتم می فهمیدم شهریار چه پسر خوب و آقائیه … کاش هیچ وقت آرشاویر وارد زندگی من نشده بود … کاش ..جلوی آینه دستی به موهام کشیدم … همه رو برده بودم بالا و چند تا تیکه اشو از این طرف و اون طرف ول کرده بودم … آرایشم به رنگ آبی بود و لباس بلند و حریرم هم آبی رنگ بود … کفش های نقره ایمو پا کردم و برای خودم چشمک زدم … خونه خراب کن شده بودم حسابی … رژ لب صورتیمو دوباره زدم و یه کم جلو آینه عقب جلو رفتم … گوشیم زنگ زد … سریع رفتم سمتش … – الو … – بدو بیرون خانوم خانوما … – بدوم که می افتم … – اه اه لابد کفشات پاشنه سی سانتیه … با خنده گفتم: – شهریار! کفش پاشنه سی سانتی هم مگه داریم؟!!! – چه می دونم؟! – نه بابا ده سانته … – خب پس خرامان خرامان بیا که من منتظرم … – باشه اومدم … گوشیو قطع کردم مانتوی بلندمو روی لباسم پوشیدم شالمو کشیدم روی سرم و بعد از خداحافظی از مامان بابا رفتم بیرون … آرشین گفته بود می تونم با خودم هر کسی رو که خواستم ببرم و من اینقدر از دست آرشاویر عصبی و دلخور بودم که تصمیم گرفتم با شهریار برم … این بهترین گزینه برای چزوندنش بود … البته اگه هنوزم به من مثل قبل نگاه کنه …شاید هم اصلا براش مهم نباشه … به شکل زجر آوری این فکر عذابم می داد … سرمو تکون دادم تا این فکرا ازم دور بشه … ماشین شهریار درست جلوی در پارک شده بود … با لبخند رفتم طرفش و سوار شدم … با دیدن من سوتی زد و گفت: – چه کردی بابا! – خوب شدم؟! – عالی! پدر صاحاب این بابا در میاد امشب … با خنده گفتم: – ا شهریار … – نه جدی می گم … رنگ آبی خیلی بهت می یاد … – نه به اندازه قرمز … – خب من تا حالا تو لباس قرمز ندیدمت … – قسمت بشه ببینی … – شیطون شدی خانوم … – وای استرس دارم شهریار … – استرس برای چی؟! نمی تونستم حرف دلمو به شهریار بزنم …. نباید می فهمید از دیدن آرشاویر می ترسم … از اینکه بازم بخواد تحقیرم کنه … آهی کشیدم و گفتم: – بالاخره فایملاشون قضیه نامزدی ما رو می دونن … شاید بخوان حرفی بزنن … -نه بابا ! اگه هم کسی حرفی زد حواله اش کن به من … حالا همه اینا به کنار … منو بگو! بدون دعوت دارم می یام … – نخیرم آرشین خودش گفت … – اون اگه می دونست می خوای با من بری عمرا اگه تعارف می زد … – بس کن شهریار استرس منو بیشتر نکن … بیچاره ساکت شد … توی راه دم یه گلفروشی ایستاد تا من جعبه گردنبندی که برای آرشین خریده بودم رو با یه دسته گل تزئین کنم … دسته گل رو گرفتم و رفتیم سمت باغ ارشاویر اینا … استرس داشتم اما می دونستم که از پسش بر می یام … ماشین رو پارک کردیم و دو تایی پیاده شدیم … شهریار اومد کنارم و در حالی که به ماشینای مدل بالای پارک شده نگاه می کرد گفت: – چه خبره اینجا! – چه خبره؟ – مثل عروسی می مونه … بهش لبخند زدم … بازوشو گرفت به سمتم و گفت: – بهتره دستمو بگیری که گم نشی … از بهونه ای که آورد خنده ام گرفت و دستش رو گرفتم و دوتایی رفتیم تو … پا گذاشتن به این خونه برام مثل شکنجه بود … حس می کردم یه راه از گلبرگ های گل سرخ ریخته روی زمین و وسطش آرشاویر دست به سینه با یه شاخه گل رز منتظر منه … دلم هوای آغوششو … بوسه هاشو کرد … از کنار پهلوی خودم یه نیشگون محکم گرفتم تا آدم بشم … الان وقت دپرس شدن نبود … وسط سالن پنج شش جفت دختر و پسر داشتن جیک تو جیک می رقصیدن و حسابی در حال لاو ترکوندن بودن … شهریار با لحن بامزه ای کنار گوشم گفت: – به به چه شبی بشه امشب … با خنده گفتم: – هیز بدبخت … – هی هی هی! هیز یعنی چه؟ منظورم فقط به تو بود … قبل از اینکه بتونم جوابی بهش بدم آرشین اومد به سمتمون … یه لباس بلند از ساتن شیری پوشیده بود که حسابی بهش اومده بود موهاشم شینیون باز و بسته درست کرده بود … خداییش خیلی ناز بود … با شادی گفت: – توسکا جونم … خیلی خوش اومدی … – ممنون آرشین جون … تولدت مبارک … گل و کادو رو گرفتم به سمتش … گل رو گرفت و گفت: – ممنون عزیزم … خیلی لطف کردی … خودت گلی … – مرسی عزیزم … به در اتاقی اشاره کرد و گفت: – بهتره بری اونجا لباست رو عوض کنی و بیای تا به بقیه معرفیت کنم … مامان خیلی بیتاب دیدنته … آب دهنمو قورت دادم و گفتم: – حتماً آرشین مشغول سلام و احوالپرسی با شهریار شد و من رفتم سمت اتاقی که بهم نشون داده بود … سعی می کردم به اطراف نگاه نکنم … دوست نداشتم با آرشاویر چشم تو چشم بشم … اصلا نمی دونستم هست یا نه … با اینحال با سرعت رفتم تو اتاق مانتومو در آوردم شالمو هم برداشتم … دستی به موهام کشیدم و رژ لبمو تجدید کردم … حرف نداشت … در اتاق رو باز کردم و رفتم بیرون … حالا دیگه مجبور بودم به اطرافم هم نگاه کنم … یکی یکی نگاه ها به سمتم می چرخید و با تعجب بهم خیره می شدن از این وضع راضی نبودم … مونده بودم چه خاکی تو سرم بریزم که شهریار خودشو به من رسوند … توی نگاهش حرارتی می دیدم که می تونست آتیشم بزنه … اما اگه توسکای قبل بودم نه توسکایی که الان بودم … دستمو گرفت و کنار گوشم گفت: – باید بگیرمت که یه موقع ندزدنت … آرشین با شادی خودشو به من رسوند و گفت: – دختر محشر شدی! چقدر این رنگ بهت می یاد … – مرسی عزیزم … البته هنوزم ستاره تویی … – شکسته نفسی می کنی … با وجود تو من هیچی نیستم … زود باش بیا که مامانم از انتظار دور از جونش هلاک شد … به ناچار همراهش راه افتادم … منو برد سمت خانم مسنی که خیلی شیک پوش و خوشرو بود … سعی کردم لبخند بزنم … این همون زنی بود که این همه وقت منتظر برگشتش بودم … با لبخند بهم نزدیک شد و گفت: – سلام دخترم … خیلی خوش اومدی … – سلام خانوم پارسیان … ممنون … منو در آغوش کشید و با مهری مادرانه با صدایی که از غصه می لرزید گفت: – هی روزگار! یه روی فکر می کردم تا ببینمت بهم می گی مامان درست مثل پشت تلفن … فکر نمی کردم بهم بگی خانوم پارسیان … چقدر صداش غم داشت … غم صداش اینقدر زیاد بود که نا خودآگاه اشک توی چشمام جمع شد و گفتم: – متاسفم … واقعا متاسفم …آرشین اعتراض کرد: – ا مامان! برای چی ناراحتش کردی؟! همه چی تموم شده رفته پی کارش … این دو تا هم هر دو راضین … شما چرا اینجوری می کنی؟ چقدر حرفش به نظرم سنگین اومد … هر دو راضین! این یعنی آرشاویر ککش هم نگزیده بود … نکبت خر! با صدای پدر جون مجبور شدم از خانوم پارسیان جدا بشم … – به به ببین کی اینجاست! چرخیدم و با شادی گفتم: – پدرجون! آغوششو به روم باز کرد و گفت: – سلام به روی ماهت عزیزم … خنده ام گرفت و گفتم: – سلام … در گوشم با لحن مهربونی گفت: – خیلی خوش اومدی دخترم … خوشحالم کردی … – ممنون … ضربه ای به کمرم زد و گفت: – برو خوش باش عزیزم … دوست ندارم امروز گرد غصه رو روی صورتت ببینم … برو بزن و برقص … – چشم حتما … با فشار دست پدر جون از بقیه عذر خواهی کردم و با چشم دنبال شهریار گشتم … اه اه! چشمام درست می دید؟ کنار آرشاویر ایستاده بود و داشتن می گفتن و می خندیدن … چشمامو یه بار باز و بست کردم … نه درست می دیدم … با هیجان رفتم سمتشون تا ببینم قضیه چیه … آرشاویر کت شلوار مشکی پوشیده بود با پیرهن سفید کروات مشکی و سفید … طبق معمول تیپش دختر کش بود … با دیدن من خنده شو خورد و گفت: – سلام توسکا خانوم … من می رم دیگه شهریار کاری داشتی باهام، پیش بچه هام … حتی صبر نکرد تا من جوابشو بدم!!!! چرا اینجوری می کرد؟! شهریار گفت: – توام مثل من تعجب کردی؟ منم باورم نمی شد اینقدر گرم تحویلم بگیره … – قضیه چیه شهریار؟ – خودمم نمی دونم … نشستم روی صندلی و گفتم … – دیگه دارم گیج می شم با این کاراش … دستمو کشید و گفت: – چه می شینه! پاشو ببینم … من اومدم برقصم نه غمبرک زدن تو رو ببینم … به ناچار همراهش رفتم وسط … جلوم ایستاد و دوتایی مشغول رقصیدن شدیم … در همون حالت گفت: – نباید رفتاراش برات مهم باشه … بذار هر کاری دوست داره بکنه … هر چی بیشتر کم محلی کنی بهش بیشتر آتیش می گیره … – اون اصلا به من فرصت می ده که بخوام کم محلیش کنم؟ – کم کم فرصت هم پیش می یاد … دقیقا مثل الان که داری با من می رقصی و اون داره حرص می خوره … – اون؟ عمرا اگه براش مهم باشه … – پسر نیستی که این چیزا رو بفهمی … فقط پوزخند زدم … یهو دیدم شروع کرد به شمردن: – سه … دو … یک … داشتم با تعجب نگاش می کردم که صدای آرشاویر بلند شد: – شهریار جان یکی از بچه ها باهات کار داره … می شه یه سر بهش بزنی؟ شهریار پوزخندی به من زد و گفت: – فعلا که می بینی دستم بنده … بعد از رقص می رم … رقص با توسکا افتخاریه که کم نصیب هر کسی می شه … چون پشتم به آرشاویر بود قیافه اشو نمی دیدم … اما فهمیدم که رفت … شهریار با همون پوزخند زیر لب گفت: – کور خوندی آقا … این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری ها نیست … اصلا متوجه منظورش نشدم … بعد از تموم شدن آهنگ من نشستم و شهریار رفت به همون سمتی که آرشاویر گفته بود … یکی از پسرای فامیلشون اومد سمت من و گفت: – خانوم مشرقی افتخار این دور رقص رو به من می دین؟ با سردی گفتم: – شرمنده تازه نشستم خسته ام فعلا … بیچاره ضایع شد دمشو گذاشت روی کولش و رفت … هنوز یه کم از رفتنش نگذشته بود که آرشاویر با اخم اومد سمتم و گفت: – تو که با شهریار رقصیدی … فقط شروین گناه کرده بود که ردش کردی؟ با تعجب گفتم: – شروین چه خریه؟! – پسر دوست بابام … با غیض گفتم: – اونم یه ابله مثل تو … بی غیرت بدبخت … باورم نمی شد! نه به قبلش نه به الان! یهو منو کشید سمت خودش … آهنگ ملایمی پخش شد … شروع کرد به تکون خوردن … غریدم: – ولم کن … با دستش به کمرم چنگ انداخت و منو با خشونت کشید توی بغلش و گفت: – کدوم احمقی به تو گفته من بی غیرتم؟ در حالی که سعی می کردم ازش فاصله بگیرم گفتم: – لازم نیست کسی بگه … من هنوز زن توام داری منو پیشکش می کنی به این و اون … – تو خودت داری راحت تنتو حراج … هنوز حرفش تموم نشده بود که با مشت محکم کوبیدم توی شکمش … از درد چشماشو بست و من با لذت گفتم: – از این چرت و پرتا بگی بدترشو می خوری … – هار شدی! – درست مثل خودت … – حقیقت تلخه نه ؟ – بس کن … یه کم دیگه ادامه بدی آبروتو می برم … منو محکم تر چسبوند به خودش و کنار لاله گوشم زمزمه کرد: – اوخ کوچولو … ترسوندی منو … عزیزم ترس زیاد واسه قلبم خوب نیست … اون لحظه دوست داشتم با همه وجودم جیغ بزنم : – تو چه مرگته؟!!!!! اما هیچی نگفتم … صدامو خفه کردم و فقط گفتم: – دست کثیفتو بکش کنار … می خوام برم بشینم … دستشو سریع کشید کنار و بازم کنار گوشم گفت: – او ببخشید نمی دونستم دستای همه تمیزه جز دستای شوهرت … بعد از این حرف لباشو نرم کشید به لاله گوشم که باعث شد همه تنم داغ بشه … دوست داشتم با همه وجودم بکشمش سمت خودم و لبامو بچسبونم روی لباش … اما حیف … تا ساعت هشت دیگه چیزی از جشن نفهمیدم تا اینکه همه آماده شدیم بریم رستوران آرشاویر … نقشه ها داشتم برای اون رستوران … آرامش رو از آرشاویر می گرفتم … اون حق نداشت بعد از این همه ظلمی که به من کرد تازه تحقیرم هم بکنه … باید آدمش می کردم …ساعتی بعد آرشین اعلام کرد که وقت رفتن به رستورانه … همه به سمت ماشینا رفتن تا راهی بشن … آرشین که همون اول نشست توی ماشین آرشاویر و چند تا از دوستاش هم نشستن عقب … خیلی لجم گرفت … برای چی باید این همه دختر سوار ماشین آرشاویر می شدن؟! به خودم توپیدم: – به تو هیچ ربطی نداره … با صدای شهریار از فکر خارج شدم: – بیا دیگه توسکا … همه رفتن … نگاه از ماشین آرشاویر گرفتم و سوار ماشین شهریار شدم … حتی نمی خواستم دیگه برگردم و عکس العمل آرشاویر رو ببینم … بمیره از حسودی و حرص! شهریار ترمز دستی رو آزاد کرد و خواست راه بیفته که کسی به شیشه زد … برگشتم و با دیدن آرشین جا خوردم … اشاره کرد یه لحظه برم پایین … در رو باز کردم و پیاده شدم … آرشین دستم رو گرفت و با نگرانی گفت: – توسکا … با نگرانی گفتم: – جانم ؟ طوری شده؟ – نه نه نگران نباش … فقط … چیزه … می شه تو بیای پیش من؟ – کجا؟!!! – توی ماشین آرشاویر دیگه … پوزخندی زدم و گفتم: – اونجا که پر شده … با شادی گفت: – اگه تو بیای من خالیش می کنم … نفسمو با صدا دادم بیرون و گفتم: – نه ممنون آرشین … ترجیح می دم با شهریار بیام .. – توسکا …آخه … تو هنوز زن داداش منی! راست می گفت! چقدر من پست شده بودم! اما نباید بفهمه احساس گناه دارم وگرنه دیگه دست از سرم بر نمی دارن … با خشم گفتم: – مگه هنوز اون صیغه باطل نشده؟ – خوب …. خوب آرشاویر که چیزی نگفته … – ولی بابا ازش خواسته که یه روز بره باطلش کنه … فکر می کردم تا الان … – خوب هنوز که نشده … دستمو گذاشتم سر شونه اش … سه چهار سالی ازم بزرگ تر بود ولی اینقدر که روحش پاک و معصوم بود عین دختر بچه ها رفتار می کرد … گفتم: – ببین آرشین جان … من و شهریار فقط با هم دوستیم … من که کار خلافی نمی کنم! یکم نگام کرد … انگار دودل بود که حرفی رو بزنه … اما دلشو زد به دریا و گفت: – من داداشمو می شناسم توسکا … داره دیوونه می شه … پوزخند زدم و گفتم: – فکر نکنم ! – تو اونو درست نشناختی! – ببین آرشین … بین من و اون دیگه هیچی نیست … پس حق نداره خودشو بندازه وسط مسائل خصوصی من … آهی کشید و گفت: – جفتتون عین همین! اصلا به من چه که اینقدر دارم تو سرم می زنم … گفتم شاید توام دوست نداشته باشی دوستای من توی ماشین اون سر به سرش بذارن و براش دلبری کنن … کاش می تونستم بگم درست فکر کردی! اما قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بگم صدای داد آرشاویر بلند شد: – دل و قلوه دادنت تموم نشد آرشین … بجنب دیگه … بچه ها تو رستوارن منتظرن … تدارک دیدن … پشتمو کردم بهش و اداشو در آوردم … نکبت! آرشین از من فاصله گرفت و من دوباره سوار شدم … شهریار با پوزخند گفت: – چی می گفت؟ نفسمو با صدا دادم بیرون و گفتم: – نگران داداششه! – توسکا … – بله؟ – تو … تو … – من چی؟ – هنوزم دوسش داری؟ آهی که کشیدم نا خودآگاه بود … شهریار داشت کنجکاوانه نگام می کرد … سرمو به چپ و راست تکون دادم و گفتم: – اینقدر بدی ازش دیدم که دیگه عشقی باقی نمونده … آیا حقیقتا همینطور بود؟ نفسی به راحتی کشید و گفت: – پس نذار توی زندگیت دخالت کنه … باید بحثو عوض می کردم … گفتم: – همچین حقی نداره … شهریار! نمی خوای راه بیفتی؟ همه رفتنا! شهریار نگاهی به دور و اطراف کرد و گفت: – ا … ما جا موندیم … سریع ماشینو راه انداخت و با سرعت رفتیم به سمت رستورانی که مسیرش را چشم بسته هم می تونستم برم …جلوی در رستوران ماشین رو توی پارکینگ پارک کردیم و رفتیم تو … همه بچه ها دور تا دور رستوران روی تخت ها و داخل اتاقک ها نشسته بودن و مشغول بگو بخند بودن … شهریار با ژستی با مزه سرش رو خاروند و گفت: – ای بابا! انگار جا برای ما دو تا نمونده … همه جا پره! می خوای یه زیر انداز پهن کنیم کنار همین حوضه بشینیم؟ خنده ام گرفت … با چشم دنبال آرشاویر گشتم … همراه آرشین داشتن بین تخت ها چرخ می زدن و سفارش ها رو می گرفتن … چشمام برقی زد و توی دلم گفتم: – الان وقت تلافیه! با لبخند گفتم: – بیا بریم … من یه جای بهتر رو سراغ دارم … شهریار هم از همه جا بیخبر دنبال من راه افتاد و من رفتم سمت میز رویایی خودم و آرشاویر … چراغ های برکه روشن بودن و میزمون درست سر جای قبلی بود … شهریار با حیرت گفت: – چه خوشگله اینجا! تو از کجا اینجا رو بلدی؟! شونه ای بالا انداختم و گفتم: – ما اینیم دیگه … نشستم روی صندلی و چشم دوختم به برکه … چقدر اینجا خاطره داشتم … برای بار اول اینجا بهم گفت دوستم داره! چقدر اینجا ازش جمله دوستت دارم رو شنیدم … آخ خدا … بهم صبر بده … شهریار با لبخند گفت: – چند وقتی هست که منم تو فکر ساختن یه رستوران هستم … باید از ایده اینجا استفاده کنم … فکر کن ! همه باغ رو تیکه تیکه به این شکل در بیارم … اسمشو می ذارم بهشت! چقدر رویایی! اما فقط به زدن لبخند اکتفا کردم … الان وقت اجرای نقشه بود … دستم رو بردم به سمت زنگی که روی میز قرار داشت … نا خودآگاه داشتم می خندیدم … زنگ رو زدم و نشستم منتظر … مطمئنا یکی می یومد که سفارش ما رو بگیره! به یک دقیقه نکشید که صدای پا شنیدم … شهریار پشتش به سمت جاده شنی بود ولی من به خوبی به اون سمت دید داشتم … آرشاویر و یکی از گارسون ها دوان دوان اومدن سمت ما … همین که آرشاویر چشمش به من افتاد در حالی که دستمو گذاشته بودم زیر چونه ام و داشتم با لبخند نگاش می کردم سر جاش خشک شد … گارسون بیچاره هم کنارش ایستاد … فکش منقبض شده بود و به جون خودم داشت سکته می کرد ولش می کردی میزو می کوبید توی سر هر دومون … بد جور جلوی خودشو گرفته بود … شهریار که نگاه خیره منو دید برگشت عقب و با دیدن آرشاویر از جا بلند شد و گفت: – به سلام! چه بهشتی ساختی آرشاویر داشتم تعریفشو می کردم … آرشاویر در حالی که چشم از من بر نمی داشت گفت: – لطف داری … آب دهنشو قورت داد … دستشو مشت کرده بود … به خدا قسم که الان تو فکرش فقط این آرزو چرخ می زد که مشتشو همچین بکوبه تو سر من که تا گردن فرو برم تو زمین درست عین میخ طویله … از تشبیه خودم خنده ام گرفت و پوزخندی نشست گوشه لبم … چنان اخمی روی صورتش بود که وحشت کردم … چند قدم بهمون نزدیک شد و گفت: – بچه ها براتون اون بیرون یه تخت آماده کردن … بهتره کنار بقیه بشینین … توسکا خانوم می دونی که این قسمت مال مهمونای خاصه! امشب اینجا رو برای آرشین آماده کردم … اینبار نوبت من بود که دستم مشت بشه … باورم نمی شد! می خواست جای خودمون رو بده به خواهرش؟ وجدانم داد کشید: – تو خفه! بچه پرو! حداقل اون می ده به خواهرش! تو که با یه پسر غریبه عین بز سرتو انداختی زیر و اومدی اینجا … یه ذره حرمت هم قائل نشدی … آه کشیدم … برای چزوندن آرشاویر داشتم مدام راه رو غلط می رفتم … انگار کور شده بودم … از جا بلند شدم و گفتم: – چون جا نبود اومدیم اینجا … – الان جا باز شده … بفرمایید لطفا … به ناچار همراه شهریار راه افتادیم و از جاده شنی گذشیتم … حالم خیلی گرفته بود … ولی همین که روی تخت نشستم چشمم به آرشین افتاد که روی یه تخت کنار دوستاش نشسته بود …. یعنی چی؟ این که الان باید توی بهشت من باشه! پس چرا اینجاست؟ گارسون سفارش گرفت و رفت … شهریار مدام داشت با گوشیش حرف می زد … یکی از فیلماش مجوز نگرفته بود و اعصابش حسابی به هم ریخته بود … در به در دنبال یه پارتی می گشت که کارشو راه بندازه … به بهونه شستن دستم از جا بلند شدم و رفتم سمت بهشت … باید می فهمیدم کی اونجاست … حسودی منو می کشت اگه آرشاویرو کنار یه دختر دیگه می دیدم … پاورچین پاورچین جاده شنی رو رد کردم و یه جایی ایستادم که بتونم میزو ببینم … آرشاویر تنها نشسته بود … پاشو روی پاش انداخته بود … خیره شده بود به آسمون و داشت سیگار می کشید … چنان غرق دود سیگارش شده بود که انگار اصلا توی این دنیا نیست … دستمو گرفتم به تنه یکی از درخت ها … چه ژست شیکی گرفته بود … چه غمی توی چشمای سیاهش بود … ابروهاش حسابی در هم گره خورده بود … اینجوری شده بود عین یه تندیس! یه تندیس از یه مرد مغرور … یه مرد مغرور دست نیافتنی خواستنی … سیگارش لای انگشت اشاره و وسط دست چپش بود … با دست راستش کرواتشو شل کرد و دکمه های بالایی پیراهنشو باز کرد … یه کم که گذشت سرشو گذاشت روی میز و سیگارشو پرت کرد توی برکه … صداشو شنیدم و قلبم فرو ریخت: – چه کردی با من لعنتی که سیگارم آرومم نمی کنه … بغض گلومو گرفت … صدایی از درون بهم نهیب زد: – خوشحال نباش! از کجا معلوم که با تو باشه؟! شاید رفته ایتالیا و دوباره یاد خاطرات گراتزیا افتاده … آره حتما همینه! وگرنه چه دلیلی داره اینقدر با من بد رفتاری کنه؟ دلم شکست … مسیر اومده رو برگشتم … غذا رو روی تخت چیده بودن و شهریار هم منتظر من بود … دیگه دل و دماغ نداشتم … حتی تصور اینکه آرشاویر به یه نفر دیگه فکر کنه هم برام سخت بود و غیر ممکن … دوست نداشتم بهش فکر کنم … اذیتم می کرد … شهریار سعی می کرد منو بخندونه اما من حتی خنده ام هم نمی گرفت بعد از خوردن شام قرار بود دوباره بریم خونه آرشاویر اینا برای ادامه جشن هر کاری کردم که دیگه نرم آرشین اجازه نداد که نداد من هم ناچارا تسلیم شدم و همراه شهریار دوباره رفتیم اونجا … اما جلوی در تلفنی به شهریار شد که مجبور شد برگرده … گویا پارتی جور شده بود و حالا باید می رفت سراغ طرف …. با همه خداحافظی کرد و رفت … منم ناچارا تنها رفتم تو … هنوز وارد نشده همه دوباره ریخته بودن وسط و داشتن می رقصیدن … چه انرژی داشتن ! مانتومو دادم به آرشین تا برام آویزون کنه و تنها نشستم روی یکی از مبل ها ….دقایقی بود که تنها نشسته بودم و داشتم به رقص بقیه نگاه می کردم ناگهان چشمم افتاد به آرشین … یکی از پسرا دستشو گرفته بود و می کشیدش وسط که با هم برقصن آرشین داشت غش غش می خندید … پسره هم می خندید ولی ولش نمی کرد آخر هم کشیدش توی بغلش و مشغول رقص شدن … سریع به آرشاویر نگاه کردم الان خون به پا می کرد …اما با چیزی که دیدم چشمام زد بیرون … خونسرد نشسته بود روی یکی از مبل ها داشت نوشیدنی می خورد و با لبخند به این صحنه نگاه می کرد … همچین داشتم با تعجب و چشمای قلیده بیرون نگاش می کردم که سنگینی نگامو حس کرد و نگاشو چرخوند سمت من .قبل از اینکه بتونم چشم ازش بردارم نگامو غافلگیر کرد و نمی دونم چی توی صورتم دید که نوشابه پرید توی گلوش و به سرفه افتاد یه کم سرفه کرد تا حالتش طبیعی شد و بعد غش غش مشغول خندیدن شد … خدا رو شکر صدای موسیقی بلند بود و کسی متوجه قهقهه دیوونه وار اون نمی شد … ولی چنان از ته دل می خندید که منم داشت خنده ام می گرفت! چش شد این یهو؟ یه کم که خندید بلند شد و از جلوی چشمم دور شد … خداییش یه چیزیش می شدا! داشتم به این نتیجه می رسیدم که آرشاویرو اصلا نشناختم … درسته که چهره آرشاویر همیشه یه غرور پنهان رو نشون می داد اما هیچ وقت مغرور نبود! حالا این پسر مغرور … که به شدت به من کم محلی می کرد و منو اصلا نمی دید … یه کم برام عجیب بود … آرشین که رقصش تموم شده بود اومد طرفم و گفت: – یالا بیا وسط ببینم … – بیخیال آرشین … – همین که گفتم … – باور کن خیلی خوردم … الان سنگینم اصلا نمی تونم تکون بخورم … – همین یه بار … آخه پدرام خیلی اصرار داره باهات برقصه اما خودش نتونست ازت بخواد …. با تعجب گفتم: – پدرام کیه دیگه؟! به سمتی اشاره کرد و من کسی رو دیدم که چهره اش هنوز هم توی ذهنم حک شده بود! همون پسری که اون شب وسط خیابون نجاتم داد … چهره جذابش تو ذهنم مونده بود … پس بادیگاردی که ترسا می گفت این بود! الان یادم افتاد … چه دنیای کوچیکی! قبل از اینکه بتونم مخالفت کنم آرشاویر جلو اومد و گفت: – وقتی می گه نمی تونه یعنی نمی تونه دیگه … چرا گیر می دی آرشین … آرشین نگاهی به آرشاویر کرد و گفت: – باشه داداش … ببخشید …. بعد هم بدون هیچ حرفی رفت … وا! این که هنوزم مثل قبله … حسابی گیج شده بودم! نسبت به آرشین راحت بود ولی به من که رسید … گفتم: – شاید من می خواستم برقصم … واسه چی … پرید وسط حرفم و گفت: – تو خودت داشتی می گفتی حال نداری … – اما با دیدن پدرام نظرم داشت عوض می شد … دندوناشو کشید روی هم و گفت: – هنوزم مثل قبلی … – مثل قبل؟ مگه من قبلا چی کار می کردم؟ – هیچی برات مهم نیست … انگار نه انگار که من هنوزم … – باطل کن اون صیغه رو … اصلا دوست ندارم خودتو آقا بالا سر من بدونی … – فکر کردی من دوست دارم؟ نه عزیزم … منم منتظرم یه کم سرم خلوت بشه تا در اولین فرصت این دندون لقو بکشم بندازم دور .. نتونستم جلوی خودمو بگیرم و با نفرت خیره شدم بهش … دیگه طاقت نداشتم توی اون خراب شده بمونم … با غیض راه افتادم سمت آرشین و گفتم: – عزیزم من دیگه باید برم خونه ساعت دوازدهه … بابا مامان نگران می شن … می شه یه زنگ بزنی آژانس بیاد برام؟ با تعجب گفت: – چرا آژانس؟ می گم آرشاویر برسونتت … قبل از اینکه بتونم چیزی بگم شیرجه رفت سمت آرشاویر … باید هر طور شده بود آرشاویر رو می پیچوندم اصلا نمی تونستم تا خونه تحملش کنم … حرفاش خیلی نیش داشت و نمی دونستم برای چی اینقدر از من کینه به دل داره که دوست داره بچزونتم … کاش می شد بفهمم چشه! آرشین دست آرشاویر رو کشید و کشون کشون آوردش سمت من و گفت: – آرشاویر جونم توسکا می خواد بره … لطف می کنی برسونیش؟ آرشاویر پوزخندی زد و گفت: – ای بابا! همراهش قالش گذاشته؟ آخ که چه کیفی می داد اگه می شد با آرنج بکوبم توی دهن این بشر! آرشین چشم غره رفت بهش و گفت: – آرشاویر! ارت نظر نخواستیما! فقط گفتم برسونش … توسکا مهمون افتخاریه منه … اگه ناراحتش کنی از دستت ناراحت میشم … آرشاویر دستاشو برد بالای سرش و گفت: – باشه بابا تسلیم فقط به خاطر تو … بعد نگاه سرسری به من انداخت و گفت: – بریم توسکا خانوم … اینقدر تحقیر شده بودم که دوست داشتم تف بندازم توی صورت آرشاویر … داشتم دنبال یه جواب دندون شکن می گشتم که صدای زنگ گوشیم بلند شد … سریع از داخل کیف دستیم که توی دستم بود درش آوردم شماره شهریار بود … فرشته نجات من توی اون موقعیت … ناخودآگاه لبخند زدم و جواب دادم: – الو … خیلی دوست داشتم بگم جانم تا چشمای آرشاویر در بیاد … ولی این از شخصیتم بر نمی یومد … پس گفتم الو … – سلام توسکا … هنوز توی تولدی؟ – سلام … آره چطور مگه؟ – بمون می یام دنبالت … – مگه کارت تموم شد؟ – آره … کار خاصی نبود … ببخش که تنهات گذاشتم … ولی الان می یام اونجا … اگه دنیا رو بهم می دادن اینقدر شاد نمی شدم … اینبار دیگه من هیچ کاره بودم خدا خودش وسیله عذاب این شازده مغرور رو فرستاد … آخیش!!! دلم خنک شد … پرو! _____________

تفریح کده ی آبشار






آدرس ایمیل خود را وارد کنید



Delivered by Feed Burner





سریع گفتم: – باشه منتظرم … گوشیو که قطع کردم رو به چشمای منتظر آرشین و آرشاویر گفتم: – شهریار داره می یاد دنبالم .. می رسه تا چند دقیقه دیگه … بعد زل زدم توی چشمای آرشاویر و گفتم: – شما هم برو راننده بقیه شو … از چشماش خون می بارید … خندیدم و گفتم: – آرشین جان … مانتو و شال منو که گرفتی کجا آویزون کردی؟ آرشین که حسابی شوکه شده بود فقط به بالا اشاره کرد … آرشاویر با قدم های بلند ازمون فاصله گرفت و من رفتم توی دستشویی که اول یه کم بخندم و یه آب هم به صورتم بزنم … زیر لب گفتم: – حقته! تا تو باشی نخوای لج منو در بیاری … بچه پرو! از دستشویی اومدم بیرون و رفتم سمت اتاقای بالا … اتاق آرشاویر هم بالا بود … مونده بودم لباسم توی کدوم اتاقه که آرشاویر از اتاقش اومد بیرون و گفت: – اینجاست … بدون اینکه تشکری بکنم یا حرفی بزنم رفتم توی اتاقش و در اتاق رو با ضرب کوبیدم به هم … مانتو روی تختش بود … سعی کردم به هیچی نگاه نکنم … اما مگه می شد؟ بی اراده به دیوارای اتاق زل زدم … هیچ عکسی از من دیگه به دیوارا نبود … همه رو برداشته بود … نا خودآگاه بغض گلومو گرفت … نشستم روی تخت … چرا ما اینجوری شده بودیم؟ چرا از هم فرار می کردیم در حالی که همه اش داشتیم می رسیدیم به هم؟ یعنی واقعا من برای آرشاویر مرده بودم؟ این رفتارا چی بود که داشتیم عین بچه ها از خودمون در می آوردیم؟ شکستن غرور هم … اونم جلوی بقیه … چرا؟ آخه چرا؟ بابام یه بار تو عصبانیت یه حرفی زد که یادمه من خیلی خندیدم … اما الان که فکر می کنم می بینم حقیقته … به من گفت دخترم خر که لگدت می زنه توام باید بهش لگد بزنی؟ البته منظورم این نیست که آرشاویر دور از جونش خره ! اما من باید بهش می فهموندم که رفتارش درست نیست … ما نمی تونستیم دیگه با هم باشیم … باشه! اما حداقل می تونسیتم عین دو تا آدم بالغ با هم رفتار کنیم … دیگه نیازی به این وحشی بازیا نبود که … آره باید من با رفتارم اونو هم آروم کنم … اینجوری اصلا درست نیست … بابا بفهمه به کل ازم نا امید می شه … از جا بلند شدم و مانتومو تنم کردم … گوشیم زنگ خورد … شهریار بود … در حالی که شالمو سر می کردم جواب دادم: – الو … – من دم درم … بدو بیرون … – الان می یام … گوشیو قطع کردم … خواستم از اتاق برم بیرون که حسی منو کشید سمت بالش آرشاویر … نشستم لب تخت و بالشو برداشتم … ناخودآگاه گرفتمش توی بغلم و همینطور که بوش می کردم چند بار بوسیدمش … حس آرامش عجیب غریبی به دلم سرازیر شد … به خودم نمی تونستم دروغ بگم … هنوزم آرشاویر رو دیوونه وار دوست داشتم … اگه هم داشتم به خودم می پیچیدم و حرص می خوردم فقط واسه این بود که طاقت کم محلی دیدن ازشو نداشتم! خواستم بالشو بذارم سر جاش که … خدای من! عکس من زیر بالشش بود … یه عکس که خودش توی شمال ازم گرفته بود با موهای باز و خیس شده … نگام توی این عکس به قول خودش عین نگاه یه بچه گربه معصوم شده بود … عکس من زیر بالش آرشاویر چی کار می کرد؟!!!!… عکسو انداختم سر جاش بالشو گذاشتم روش و با سرعت رفتم سمت در … می خواستم از این خونه برم وگرنه اشکم در می یومد و آبروم می رفت … همین که دستمو بردم سمت دستگیره در خشکم زد … در دستگیره نداشت! فقط یه میله آهنی زده بود بیرون … هر چی تکونش دادم باز نشد که نشد … خدایا! این دیگه چه وضعی بود چند بار محکم کوبیدم به در ولی انگار نه انگار! ده دقیقه ای بود که حبس شده بودم توی اتاق … هر چند دقیقه یه بار به در می کوبیدم ولی فایده ای نداشت … ناچارا شماره شهریار رو گرفتم و جریان رو بهش گفتم … طولی نکشید که صدا از پشت در بلند شد … – توسکا … خودمو چسبوندم به در و گفتم: – بله … من اینجام … – توسکا … در از این طرف هم دستگیره نداره … صبر کن بذار به آرشاویر بگم ببینم دستگیره این در کجاست! – باشه فقط زود باش دیر شده … خیلی زود با آرشاویر برگشتن و صدای آرشاویرو شنیدم که گفت: – درو بسته واسه چی؟ در این اتاق خیلی وقته که خرابه! تازه می خواستم عوضش کنم … – خب باید لولا رو باز کنیم … – فکر نکنم بشه .. – یعنی چه؟ – می تونی امتحان کنی … – یه دو تا آچار پیچ گوشتی به من بده ببینم چی کار می تونم بکنم … چند لحظه بعد صدای تق تق بلند شد … نیم ساعتی طول کشید اما هیچ اتفاقی نیفتاد … صدای خسته شهریار بلند شد: – لعنتی! انگار یکی این لولا رو جوش داده! تکون نمی خوره … – گفتم که … – اه! چته اینقدر خونسرد وایسادی کنار من! در اتاق توئه ها! چه جوری باز و بسته اش می کنی؟ یه کاری کن این دخترو بیاریم بیرون … – باید صبر کنه صبح بشه برم یه نفرو بیارم قفل درو درست کنه … جیغ کشیدم: – چی؟!!!! تا صبح من باید بمونم این تو … خونسردانه گفت: – بله … مقصر خودتون هستین … در اتاق خراب بود … می تونستین نبندینش … پامو کوبیدم روی زمین و گفتم: – من عمرا اینجا بمونم … – پس بیا بیرون … رفتم سمت پنجره … لعنتی ارتفاعش خیلی زیاد بود … نشستم لب تخت … حالا چه خاکی تو سرم باید می ریختم؟ صدای آرشین هم اومد … داشتن براش توضیح می دادن … وقتی فهمید جریان چیه صدام کرد: – توسکا خوبی؟ – نه … بابام سکته می کنه اگه من شب نرم خونه … – ای بابا! … خب یه کاری بکنین دیگه … نمی تونین درو بشکنین … چند تا ضربه محکم به در خورد و دنبالش شهریار گفت: – نه فایده نداره تکون نمی خوره … آرشاویر با همون لحن خونسرد دیوونه کننده اش گفت: – تنها راهش اینه که زنگ بزنین خونه تون و بگین که شب نمی رین … – بابا بفهمه چی شده دیوونه می شه … فکر می کنه یه بلایی سرم اومده … آرشین گفت: – یعنی هیچ راهی نیست؟ – نه … باید صبح بشه … – خب توسکا زنگ بزن بگو امشب دوستای من می مونن توام قراره بمونی … مثل اینکه چاره ای نیست … – ای خدا … این دیگه چه مصیبتیه! شهریار عصبی گفت: – من می رم می گردم شاید یه قفل سازی چیزی پیدا کنم … – ساعت یکه! کجا اینوقت شب بازه … – یعنی دست روی دست بذاریم؟ – اتفاقی قرار نیست بیفته که … فقط باید بخوابه تا صبح بشه … در هم که خرابه کسی نمی تونه مزاحمش بشه … پسره ننر! چه راحت! پدر جون و مامانش هم اومدن بالا و اونا هم سعی کردن درو باز کنن ولی نشد که نشد … ناچارا زنگ زدم خونه … هیچ راه دیگه ای باقی نمونده بود …

بابا خیلی راحت تر از اون چیزی که فکر می کردم قانع شد … شاید خودش هم راضی نبود که من این موقع برم خونه و از طرفی آرشین خواهر آرشاویر بود و بابا ازش حسابی مطمئن بود … وقتی گوشی رو قطع کردم صدای شهریار بلند شد: – توسکا … راحتی؟ می خوای منم بمونم؟ جلل خالق! این بمونه اینجا بگه چی؟! آبروم جلوی همه می ره …به خصوص جلوی خونواده آرشاویر … گفتم: – نه نه خوبم … می تونم تا صبح اینجا دووم بیارم … – یعنی برم؟ – آره شهریار .. ببخش توام توی دردسر افتادی … – نه بابا این چه حرفیه … باشه پس من می رم ولی صبح حتما می یام دنبالت که ببرمت سر فیلمبرداری … اه اصلا یاد فیلمبرداری فردا نبودم … پامو کوبیدم روی زمین … یعنی می تونستم اینجا مثل آدم استراحت کنم؟ مطمئنا نه! استراحت اونم روی تخت آرشاویر؟!!! محاله! یه کم که گذشت صدای شهریار دوباره بلند شد: – هستی؟! توسکا … چرا جواب نمی دی؟ – هان … باشه باشه … – پس صبح می بینمت فعلا شب بخیر … – شب بخیر … شهریار رفت و صدای آرشین بلند شد: – توسکا به چیزی نیاز نداری؟ – نه عزیزم … برو به مهمونات برس … – باید ببخشی باور کن عذاب وجدان گرفتم … من اصلا نمی دونستم در اتاق آرشاویر خرابه … اصلا تو اونجا رفتی برای چی؟ – خب … خب لباسامو اینجا گذاشته بودی دیگه … – من؟!!! قبل از اینکه حرف دیگه ای بزنه آرشاویر گفت: – برید پایین دیگه … همه وایسادین اینجا … زشته ! اون همه مهمون اون پایینه … صدای پاهاشون رو شنیدم که رفتن و خودم چمباتمه زدم روی تخت … عجب مصیبتی! حالا باید تا صبح اینجا می نشستم؟ بلند شدم رفتم طرف کتابخونه اش … داشتم کتابا رو زیر و رو می کردم که صداش بلند شد: – توسکا … آخ که چقدر دلم برای این مدلی صدا کردنش تنگ شده بود … دوست نداشتم بهم بگه توسکا خانوم … رفتم نزدیک در و گفتم: – بله؟ – خوبی؟ – بد نیستم … – می خوای بخوابی؟ – اگه خوابم ببره … – ببین اگه روی ملحفه و بالش من خوابت نمی بره تا … این چه حرفی بود؟! سریع گفتم: – نه نه راحتم … با صدایی که توش خنده موج می زد گفت: – جدی؟ فکر کردم داره مسخره ام می کنه … حرصم گرفت و گفتم: – بله … حرف دیگه ای هم هست؟ – حالا چرا عصبی شدی؟ منو بگو که مهمونی رو ول کردم اومدم اینجا حال تو رو بپرسم … قبل از اینکه بتونم جوابی بهش بدم صدای آرشین بلند شد: – آرشاویر چرا نمی یای پایین؟ اون موقع تا حالا اونجا ایستادی؟ دوستم باهات کار داره … خنده ام گرفت … آرشین قشنگ لو دادش … اون اصلا پایین نرفته بود … قند توی دلم آب شد … کاش نره پایین … غلط کرده دوست آرشین که بخواد با آرشاویر من کار داشته باشه … صداشو شنیدم که گفت: – تو برو … بگو ارشاویر سرش درد می کنه داره استراحت می کنه … هر وقت خواستن برن خبرم کن که برای خداحافظی بیام … – مطمئنی؟ – بله … – آرشاویر … یعنی قولت یادت رفت؟ – چه قولی؟!!! – قول دادی برام بخونی! صدای نفس کشیدن کلافه آرشاویر رو شنیدم … – خیلی خب … برو الان می یام … آرشین با خوشحالی رفت و آرشاویر گفت: – اگه به چیزی نیاز پیدا کردی فقط کافیه روی گوشیم زنگ بزنی … زمزمه کردم: – باشه … فکر کردم رفت … ولی دوباره صداش بلند شد: – توسکا … – بله … – متاسفم … خیلی دوست داشتم الان توام پایین باشی … – اشکال نداره … دیگه چیزی نگفت و فهمیدم که رفته …قلبم داشت تند تند می کوبید … انگار جنبه مهربونی دوباره آرشاویر رو نداشتم … آرشاویر رفت و من همونجا پشت در نشستم تا صداشو بشنوم … می دونستم الان می خواد برای مهمونا بخونه … چقدر به همه حسادت می کردم … یه ربعی گذشته بود که صدای دست و سوت و جیغ بلند شد و به دنبال اون سکوت همه جا رو فرا گرفت … خدا رو شکر وقتی می خوند همه لال می شدن و می تونستم صداشو به راحتی بشنوم … بازم یه آهنگ به زبون اصلی … همچین گوشمو چسبونده بودم به در که نزدیک بود برم توی در … کارای خدا بود که خودم با همون زبون دست و پا شکسته می تونستم شعر رو معنی کنم … – I’m not a perfect person من انسان بی عیبی نیستم There’s many things I wish I didn’t do کاش خیلی از کارا رو انجام نمی دادم But I continue learning ولی من هنوز دارم یاد می گیرم I never meant to do those things to you من هرگز نمی خواستم اون کارا رو با تو بکنم And so I have to say before I go و من قبل از اینکه برم می خوام بگم That I just want you to know منفقط می خوام که بدونی I’ve found out a reason for me من دلیلم رو پیداکردم To change who I used to be تا اون چیزی رو که بودم عوض کنم A reason to start over new دلیلی که باعث بشه از نو شروع کنم And the reason is you و اون دلیل تویی I’m sorry that I hurt you متاسفم که تو رو اذیتکردم I’ts something I must live with everyday این اون چیزیه که من هر روزمجبورم باش زندگی کنم And all the pain I put you through و همه ی غم هایی کهبهت دادم I wish that I could take it all away ارزو دارم که می تونستم اونارو ازت بگیرم And be the one who catches all your tears و کسی باشم کهاشکاتو پاک می کنه That’s why I need you to hear برای اینه که می خوامبشنوی I’ve found out a reason for me من دلیلم و پیدا کردم To change who I used to be دلیلی که باعث بشه از نو شروع کنم And the reason is you و اون دلیل تویی And the reason is youuuuu و اون دلیل تویییییی And the reason is youuuuuuuuuuu و اون دلیل تویییییییییییییی I’m not a perfect person من انسان بی عیبی نیستم I never meant to do those things to you من هرگز نمیخواستم اون کارا رو با تو بکنم And so I have to say before I go و قبل از اینکه برم می خوام بگم That I just want you to know من فقطمیخوام که بدونی I’ve found out a reason for me من دلیلم و پیدا کردم To change who I used to be دلیلی که باعث بشه کسی رو که بودم عوض کنم The reason to start over new دلیلی که باعث بشه از نو شروع کنم And the reason is you و اون دلیل تویی I’ve found out a reason to show من دلیلی رو پیداکردم که نشون بدم A side of me you didn’t know شخصیته دیگه ای از منو که تونمیشناختی A reason for all that I do دلیله همه ی کارایی که کردم And the reason is you و اون دلیل توی ( آهنگ the reason از hoobstank ) اشک داشت صورتمو خیس می کرد … چقدر حرف تو این آهنگ بود … هدفش چی بود از خوندن این آهنگ؟ آخ که چه لذتی داشت برام شنیدن این حرفا از زبون آرشاویر … سرمو تکیه دادم به در و چشمامو بستم … توی دلم پر از آرامش بود و الان می تونستم راحت بخوابم … چیزی طول نکشید که خوابم برد … نمی دونم ساعت چند بود که از زور دستشویی بیدار شدم … اینقدر شدید بود که دلم درد گرفته بود … از جا بلند شدم … بدنم هم به خاطر بد خوابیدن کوفته شده بود … پریدم سمت در … اما در هنوز هم باز نمی شد … داشت گریه ام می گرفت … باید چه خاکی تو سرم می ریختم؟! نگاهی به ساعت کردم … ساعت سه و نیم بود و خونه غرق سکوت … مهمونا رفته بودن … رفتم سمت گوشیم … آخ خدا داشت خاموش می شد … چاره ای نبود باید زنگ می زدم به ارشاویر وگرنه کلیه درد می مردم … ناچارا شمارشو گرفتم … یه بوق … دو بوق … – جانم … صداش خواب نبود … یعنی بیدار بوده؟ سریع گفتم: – باید بیام بیرون آرشاویر … – خوبی؟ چیزیته؟ – خوب نیستم … باید … چیزه … – اه حرف بزن دیگه … نگران شدم … چی شده؟ عصبی شدم و گفتم: – بابا باید برم دستشویی … الان این گوشی لعنتی خاموش می شه … – باشه باشه … بیا دم پنجره … می یارمت بیرون … ________________گوشی خاموش شد … با حرص پرتش کردم روی تخت … رفتم سمت پنجره و پرده رو کنار زدم … چیزی طول نکشید که آرشاویر با یه نردبون بلند اومد زیر پنجره … خواستم جیغ بزنم سرش … خوب این کارو از اول می کردی … اما الان وقت این حرفا نبود … نردبون رو تکیه داد به دیوار و گفت: – می تونی بیای؟ رفتم نشستم لب پنجره و در همون حال گفتم: – سعی می کنم … باد خنکی می وزید و باعث می شد موهام هی بریزه توی صورتم … لباسم هم خیلی دست و پاگیر بود و هی می رفت زیر پام … با ترس و لرز پا گذاشتم روی اولین پله … صدای آرشاویر بلند شد: – مواظب باش … پایین نردبون ایستاده بود و محکم با دستاش گرفته بودش … بدون اینکه جوابی بدم چند پله دیگه رفتم پایین … نصف راهو رفته بودم و دیگه چیزی نمونده بود که برسم پایین … لباس گیر کرد به پاشنه کفشم … لعنتی! کاش کفشمو در آورده بودم یکی از دستامو ول کردم تا پاشنه امو در بیارم … صدای داد آرشاویر بلند شد: – توسکا مراقب باش … دستتو برای چی ول کردی … برگشتم جوابشو بدم که سرم گیج رفت و قبل از اینکه بتونم دستمو به جایی بند کنم پرت شدم پایین … چشمامو بستم و صدای جیغ خفه ام بلند شد … محکم افتادم تو بغل آرشاویر … و دستای آرشاویر جوری دور بدنم حلقه شد که انگار عزیز ترین شی زندگیشو گرفته … چشمامو باز کردم … سرم درست جلوی سینه آرشاویر بود … زمزمه کردم: – زنده ام؟ آرشاویر که رنگش پریده بود فقط سرشو تکون داد … دستمو کشیدم روی صورتم و گفتم: – وای مامان! با صدای آهسته گفت: – خوبی؟ – فک کنم باشم … لبخند نشست روی صورتش … سرشو آورد پایین و پیشونیشو چسبوند به پیشونیم و گفت: – اون بالا هم نتونستی دو دقیقه آروم باشی؟ حتما باید یه بلایی سرت بیاد؟ – ا … خوب چی کار کنم … تو حواسمو پرت کردی! – حالا تقصیرا افتاد گردن من! نفس داغش که می خورد به صورتم داشت دگرگونم می کرد … آروم گفتم: – منو بذار زمین … آرشاویر … فشار دستش دور کمرم بیشتر شد … صورتشو آورد پایین تر و گفت: – حقته به خاطر اذیتایی که می کنی یه کم اذیتت کنم! – من؟ مگه چی کار کردم؟ – هیچی … فقط داری دیوونه ام می کنی … دوست داری حرصم بدی … – نه … من … صورتش هی داشت می یومد پایین تر … دستمو گذاشتم توی سینه اش و آروم فشارش دادم … منو گذاشتم روی زمین و کشید توی بغلش … دستم هنوز روی سینه اش بود با یکی از دستاش آروم دستمو گرفت توی دستش و گفت: – می دونی که زورم از تو خیلی بیشتره … – تو … تو چی می خوای از من؟ – هیچی … فقط می خوام تنبیهت کنم … – به چه جرمی؟ – به جرم اینکه وقتی هنوز زن منی می ری با یه نفر دیگه می رقصی … سوار ماشین یه نفر دیگه می شی … برام زبون درازی می کنی … اذیتم می کنی … می خوای بهم بگی دیگه مال من نیستی … اینا رو می گفت و هی سرشو می آورد پایین … چشاش مسخم کرده بود … انگار یادم رفته بود تا چند لحظه پیش داشتم از زور دستشویی خفه می شدم … آب دهنمو قورت دادم و به برق نگاش خیره شدم … زمزمه کرد: – پاش بیفته من همون آرشاویرم … – نه … تو عوض شدی … حس می کنم هیچ وقت نشناختمت … – خوب این آرشاویرو بشناس … – سخته … لبخند زد … یه لبخند مردونه که دلم براش ضعف رفت … سرمو بردم بالاتر … فاصله لبم با لبش فقط یک میلیمتر بود … لبخندش تبدیل به خنده شد و لبش چسبید روی لبم … چشمام بسته شد … قلبم داشت تند تند می کوبید دستم زیر دستش بود و لباش داشت با لبام بازی می کرد … با اون یکی دستش چنان منو به خودش فشار می داد که داشتم باهاش یکی می شدم … دوست داشتم زمان متوقف بشه … باد با موهام بازی می کرد و صحنه رویایی درست شده بود … به خصوص که درست کنار یکی از لامپ های پایه بلند ایستاده بودیم و نور نصف صورتمون رو روشن کرده بود … نمی دونم چقدر گذشت که ازش جدا شدم … لبخند روی صورت هر دومون بود … یعنی همه چی تموم شد؟ این یعنی آشتی؟ از این آشتی ناراحت نبودم … من آرشاویر رو دوست داشتم … الان هم که خوب شده بود می شد با بخشش همه چیز رو فراموش کرد … می شد همه چیز رو از نو ساخت می شد دوباره عاشق شد … اما …. آرشاویر دستمو گرفت توی دستش و گفت: – خیلی دوست داشتم قبل از فسخ صیغه …. یه بار دیگه ببوسمت … ممنون که این فرصت رو بهم دادی … لبخند روی لبم خشک شد! فسخ صیغه؟! ولی … ولی آخه چرا؟!!! ما … ما که دیگه مشکلی نداشتیم … همه سوال ها تو ذهنم باقی موند چون دستشو کرد توی جیبش و قدم زنون ازم دور شد … از پشت نگاش کردم … اشک صورتم رو خیس کرد … اون آروم می رفت و من تازه می فهمیدم چقدر برام دست نیافتنی شده … تازه می فهمیدم چقدر دوستش دارم … اینقدر نگاش کردم تا وارد ساختمان شد … سرمو گذاشتم روی پام و اجازه دادم اشکام صورتم رو بشورن … یعنی همه چیز تموم شد؟ به همین راحتی؟ پس چرا دوباره پا گذاشت توی زندگیم؟ چرا اومد و خودش رو به رخم کشید؟ خدایا این چه عذابی بود؟ تا کی باید این عذاب رو تحمل کنم؟! تا کی؟ شاید نیم ساعتی اشک ریختم تا دلم آروم تر شد … بلند شدم و پاورچین پاورچین رفتم داخل … بعد هم رفتم دستشویی … مونده بودم کجا برم … الان نمی شد برم خونه چون بابا شک می کرد … باید یه جایی می خوابیدم … داخل اتاق که نمی شد رفت … رفتم بالا تا ببینم می شه توی اتاق آرشین خوابید یا نه به در اتاق آرشاویر که رسیدم از چیزی که دیدم چشمام گرد شد … دستگیره در سر جاش بود … انگار نه انگار که این در خراب بوده … دستمو بردم سمت دستگیره و در به راحتی باز شد … دوست داشتم چشمامو ببندم و از ته دل داد بزنم : – آرشاویرررررررر …. ولی حیف که همه بیدار می شدن … چشمامو بسته بودم و دستمو مشت کرده بودم که صداش از پشت سر بلند شد: – الان خیلی دوست داری اون مشت رو بکوبی فرق سر من … نه؟ برگشتم و با غیض گفتم: – دقیقا! لبخندی زد و گفت: – اینم یه تنبیه دیگه واسه اینکه تو چشمای من زل نزنی و بگی شهریار می یاد دنبالم … – پس … پس انتظار داشتی با اون همه منتی که سرم گذاشتی بیام سوار ماشین تو بشم؟ – نه … با آژانس می رفتی راحت تر بودم … – خیلی … خیلی … – خیلی چی؟ پروام؟ – اون واست کمه … خندید و در حالی که به سمت یکی دیگه از اتاقا می رفت گفت: – برو بخواب خانوم … سر فیلمبرداری باید سرحال باشی … اجازه نداد حرف دیگه ای بزنم … رفت توی اتاق و در رو بست … وای خدا اگه جیغ نمی زدم می مردم … رفتم توی اتاق و سرمو فرو کردم توی بالش و از ته دل جیغ زدم … این کلا دوست داشت منو خل کنه … دیگه داشتم ازش نا امید می شدم … حسود … کینه ای … اما یه چیزی رو نمی تونستم انکار کنم … تنبیهاش همه جوره برام شیرین بود … درسته که بهم ضد حال می زد ولی موندن اینجا … خوابیدن روی تختش … بوسیدنش … همه و همه برام شیرین بودن … حتی اگه باعث بشه وجهه من پیشش خراب بشه من این تنبیه ها رو دوست داشتم … دراز کشیدم روی تختش … بوی عطرش … اوفففف … چرا این بو آرومم می کرد … اینقدر آروم که دیگه به حرفاش فکر نکردم … فقط به خاطرات خوبمون فکر کردم و خوابم برد … صبح با نوازش دست آرشین بیدار شدم … انگار همه چی یادم رفته بود … چون به محض دیدن لبخندش منم لبخند زدم … گفت: – صبح بخیر می بینم که داداش من از تبعید درت آورده … کش و قوسی به بدنم دادم و خندیدم و گفتم: – صبح توام بخیر … آره والا … می بینی با من چی کار می کنه؟ الکی فقط می خواست من شب اینجا بد خواب بشم … دروغ که حناق نمی شد! به این راحتی خوابیده بودم … – درو کی برات باز کرد؟ – دیشب دستشویی داشت خفم می کرد مجبور شدم بهش زنگ بزنم … – فکر کنم تا صبح نخوابیده … چون چشاش سرخ سرخه … – حقشه! تا این باشه بلا سر دختر مردم نیاره … گونه امو نوازش کرد و گفت: – آخه این دختر مردمو دوست داره … – بیخیال آرشین … – به جون خودم اگه دروغ بگم … من داداشمو می شناسم … آهنگی که دیشب خوند رو نمی دونم شنیدی یا نه ولی تو ایتالیا مدام گوش می کرد … من مطمئنم اونو به یاد تو گوش می کرد … اون یه لحظه هم از فکرت بیرون نیومده … دیشب با این نقشه بچه گونه اش تو رو اینجا نگه داشت که فقظ حست کنه … باورت نمی شه تا وقتی مطمئن نشد خوابت برده از پشت در اتاق تکون نخورد … مانتوی تو توی اتاق من بود … اون خودش آورده بود گذاشته بود اینجا تا تو رو بکشه توی اتاق خودش … عین پسر بچه های هجده ساله شده … دل رو زدم به دریا و گفتم: – پس دلیل این رفتاراش چیه؟ – این سوالیه که خودم هم دوست دارم جوابشو بدونم … پوزخندی زدم و گفتم: – مردا رو فقط خدا می شناسه … اونم لبخندی زد و گفت: – من ته و توی قضیه رو در می یارم خانومی … حالا پاشو بریم صبحونه بخوریم … ارشاویر عین میرغضب نشسته سر میز نمی ذاره کسی صبحونه بخوره … – وا برای چی؟ – گفت صبر کنیم تا توام بیای … – اوا خدا مرگم بده … زشته جلو مامان بابات … – اونا لذت هم می برن از این کارای آرشاویر … حالا فقط بلند شو بریم پایین … از جا بلند شدم … دستی توی موهام کشیدم … لباسام بدجور چروک شده بود … داشتم با دستم می کشیدمش که آرشین گفت: – اه اه بذار یه لباس راحت بهت بدم … – نه بابا دیگه لازم نیست الان که می خوایم بریم … – خب با این لباس که نمی تونی بری سر فیلمبرداری اجازه بده من یه لباس از خودم بهت بدم … نذاشت حرف دیگه ای بزنم … سریع از اتاق رفت بیرون و لحظاتی بعد با یه شلوار جین مشکی رنگ تنگ و یه تی شرت مشکی چسبون که روش یه قلب بزرگ سرخ کشیده شده بود اومد توی اتاق و گفت: – اینا رو بپوش … تی شرتش نوئه … شلواره رو ولی چند بار پوشیدم … ناچارا ازش گرفتم و گفتم: – مسئله ای نیست بابا … دستت هم درد نکنه … شلوار و تی شرت رو پوشیدم … خیلی تنگ بود … معذب به خودم نگاه کردم و گفتم: – زیادی تنگ نیست ارشین … – نه … روش مانتو می پوشی و می ری … – نه .. واسه الان می گم … – الان مگه کی پایینه؟ مامان بابا آرشاویر …. نامحرم که نیست … حق با اون بود … باید دست از دلم بر می داشتم شونه ای بالا انداختم و دو تایی رفتیم پایین … همین که به میز صبحونه نزدیک شدیم پدر جون با صدای بلند بهم سلام کرد و منم با لبخند جواب دادم … مامان آرشاویر هم با لذت به سرتاپام نگاه کرد و صبح بخیر گفت .. از همه بدتر نگاه خیره آرشاویر بود که از بالا تا پایین داشت براندازم می کرد … یه جور عجیب غریب … همیشه وقتی اینجوری نگام می کرد بعدش هم بغلم میکرد … مونده بودم الان می خواد چی کار کنه! ولی هیچ کاری نکرد سرشو زیر انداخت و مشغول لقمه گرفتن برای خودش شد … مامانش سری به تاسف تکون داد و جایی برای من کنار خودش باز کرد … نشستم و مشغول خوردن شدم … خدا رو شکر دیگه خبری از نگاههای آرشاویر نبود و من راحت می تونستم صبحونه مو بخورم … دیگه می خواستم از سر میز بلند بشم که گوشی آرشاویر زنگ خورد … گوشی رو با اخم جواب داد: – بله … – سلام … – نمی دونم … خبر ندارم … – آره در باز شده … – نیازی نیست … خودم هستم … – خداحافظ … گوشیو که قطع کرد با پوزخند نگام کرد و گفت: – گوشیت خاموشه؟ – آره … دیشب خاموش شد … – شهریار بود … نگرانت شده بود … گفتم خودم می برمت … نمی شد هیچی بگم … دوست نداشتم جلوی مامان باباش باهاش مخالفت کنم … سرمو تکون دادم و گفتم: – باشه … پس بدو دیر شده … هر دو رفتیم بالا که آماده بشیم و بریم سر فیلمبرداری … حسابی دیر شده بود … از اینکه شهریار رو دست به سر کرد حس خوبی داشتم … خیلی برام گرون تموم می شد اگه بهش می گفت که بیاد دنبالم … خدا رو شکر که هنوز ارزش داشتم براش … حاضر شدیم .. با همه خداحافظی کردیم و از خونه خارج شدیم … اخمای آرشاویر حسابی در هم بود … حق با آرشین بود دیشب اصلا نخوابیده بود و چشماش سرخ سرخ بود … ترجیح دادم هیچی نگم … همچین اخم کرده بود که ازش می ترسیدم … رسیدیم سر صحنه و پیاده شدیم … اون روز کار خیلی زود تموم شد … چون خستگی آرشاویر کاملا مشخص بود و درست نمی تونست حس بگیره … شهریار هم خودش رو رسوند سر فیلمبرداری … می خواست مطمئن بشه من سالمم … منم فقط به عنوان یه دوست تحویلش گرفتم … نمی خواستم آرشاویر دیگه از اون حرفای کلفت و گنده بارم کنه … درستش هم همین بود … شهریار هم وقتی دید من زیاد تحویلش نمی گیرم خیلی زود رفت … برگشتنه با آژانس رفتم خونه … آرشاویر هم هیچ تعارفی برای رسوندنم نکرد … کلا عوض شده بود و این تغییرش کم کم داشت منو می ترسوند … آینده ام خیلی گنگ و مبهم شده بود برای خودم … باید یه فکر اساسی می کردم … ____________نشسته بودم توی خونه امروز فیلمبرداری نداشتیم … داشتم اتاقمو مرتب می کردم که یهو رفتم تو فکر طناز … نمی دونستم چی کار کرده … سام یکی از دوستاشو معرفی کرد و قضیه خواستگاری هم جور شد اما دیگه نفهمیدم چی شده … بهتر بود یه زنگ بهش بزنم … بعضی وقتا خیلی بی معرفت می شدم … گوشی رو برداشتم نشستم لب تخت و شمارشو گرفتم … با سومین بوق جواب داد: – حرف نزن که نمی خوام ریختتو ببینم .. خندیدم و گفتم: – اولا سلام … دوما من اگه حرف هم بزنم تو ریختمو نمی بینی که! صدامو می شنوی بچه پرو! اونم خندید و گفت: – به خدا که خیلی بی وفایی یه زنگ نزدی ببینی من شوور کردم نکردم مردم زنده ام ماه عسلم … – اووووه عروس هل! غش غش خندید و گفت: – به خدا داشتم می مردم زنگ بزنم برات تعریف کنم چی شده اما گفتم بذار یه ذره به خودت فشار بیاری تو زنگ بزنی … – خب حالا که زدم بگو ببینم چی شد … – قشنگ و کامل بگم یا خلاصه … – کامل بگو ببینم چی شده … – خب … جونم براتون بگه که … آقا این سام چه دوستایی داره بی شرف! – چطور؟ – یه تیکه ای بود که نگووووو! اصلا احسان و همه از یادم رفت اینو که دیدم … خوشگل … خوش قد و بالا … خوش تیپ … تحصیلکرده … وای چه مامانی! چه بابایی! چه خواهری! چه برادری! – خونوادگی اومده بودن مگه؟ – آره … ایل و تبارشو آورده بود … می خواستن بیان خواستگاری یه بازیگر جو گیر شده بودن … – خب؟ – هیچی دیگه …. فقط خود پسره می دونست قضیه چیه … خونواده اش خبر نداشتن بیچاره ها … منم یه کم براش توضیحات دادم تا کامل روشن بشه و قرار شد قرار بعدی توی یه کافی شاپ همو ببینیم … – خب! – هیچی … اینا رفتن … دو روز بعدش من رفتم توی کافی شاپ و یارو رو دوباره دیدم … دروغ نگم ازش خوشم اومد … البته نه از اون لحاظا ها! از این نظر که پسر خوبی بود و خیلی آقاوار رفتار می کرد … بهم قول داد که همه جوره کمکم کنه … از هم که جدا شدیم … حدود دو ساعت بعدش بهم زنگ زد … – کی؟! – پسره دیگه … اسمش ماهانه … – خب؟ – هیچی حدسم درست بود … جیغ کشیدم: – احسان؟؟؟؟ – آره رفته بود سراغش … برای من بپا گذاشته همین که دیدن یکی با گل و شیرینی اومده خونه مون و بعد هم باهاش رفتم کافی شاپ خبرش کردن … رفته بود سر وقت ماهان و بهش گفته بود که این دختر مال منه … – چی؟!!!! – باور کن! – همینجوری گفته؟! – آره دقیقا … یعنی نه یه کم اینورتر نه اونورتر … گفته بکش کنار … من به این راحتی طنازو به کسی نمی دم … ماهان هم که از قبل در جریان بود بهش گفته چرا نمی ری خواستگاریش پس؟ احسانم گفته اونش به خودم مربوطه … – وا چه پرو! – آره … منم حرصم گرفت … ولی بلایی سرش آوردم که دلم خنک شد … – چی کار کردی؟ خاک بر سرم نکشته باشیش … – نه دیگه تا اون حد … به ماهان گفتم یه بار باهاش قرار بذاره که مثلا بره باهاش معامله کنه … اونم قبول کرد و با احسان قرار گذاشت … همین دو روز پیش … – وای مامان قلبم! خب … – هیچی منم یه تیریپ توپ زدم و یه عالمه هم به خودم رسیدم و پا شدم رفتم سر قرار … – اه بمیری اینقدر مکث نکن دیگه … بعدش چی شد؟ – توی یه رستوران قرار گذاشته بودن … منم رفتم تو رستوران و دیدمشون که سر یه میز نشستن و دارن حرف می زن … همچین خرامان خرامان با یه قیافه عین میرغضبا بهشون نزدیک شدم … ماهان که می دونست اصلا جا نخورد ولی احسان رنگش پرید و پاشد وایساد … زل زدم توی چشاش … لباش تکون می خورد انگار که یه چیزی می خواست بگه ولی نمی گفت … دستمو گذاشتم لب میز … خم شدم توی صورتش و گفتم: – این مسخره بازیا چیه؟ آب دهنشو قورت داد و گفت: – طناز … – کوفتو طناز … این کارا چیه می کنی؟ به تو چه ربطی داره که من می خوام با کی ازدواج کنم … – صبر کن … اجازه بده حرف بزنیم … من باید توضیح بدم … – توضیح تو تو سرت بخوره … دست از سر من بردار … چرا نمی ذاری زندگی کنم؟! – ببین طناز داری تند می ری … من باید برای تو یه سری چیزا رو بگم … اونجوری آروم می شی … – چی می خوای بگی؟ من هیچی نمی خوام بشنوم … این پسرو می بینی؟ من قصد دارم باهاش ازدواج کنم … دست از سر من بردار … فهمیدی؟ نمی خوام دیگه سایه ات روی زندگیم باشه … یه قدم بهم نزدیک شد … خم شد توی صورتم … رنگش سرخ شده بود … نمی دونم از خجالت یا از خشم …ولی با صدای آروم که به زور شنیدم گفت: – تو زن منی طناز … نمی ذارم دست کسی بهت بخوره … قلبم داشت وایمیساد … به خدا می خواستم همون وسط از خوشی قهقهه بزنم … ولی وقتش نبود .. پس عین خودش آروم گفتم: – من و تو گناه کردیم … تاونش اینه که می بینی … برای من راحته .. توام برو فراموش کن … من هرگز با مردی که قبل از ازداوج بهم دست زده ازدواج نمی کنم … با بهت زل زد توی صورتم و نالید: – طناز … – همین که شنیدی … دیگه نذاشتم حرفی بزنه و رو به ماهان گفتم: – بریم ماهان جان؟ ماهان هم سریع از جا بلند شد و دوتایی از رستوران خارج شدیم … لحظه آخر صداشو شنیدم که گفت: – نمی ذارم طناز … قسم می خورم که نمی ذارم …. از رستوران که اومدیم بیرون داشتم غش می کردم … خیلی سخت بود … خیلی سخته توسکا که کسیو دوست داشته باشی ولی مجبور باشی باهاش اینجوری رفتار کنی … خواستم بگم درکت می کنم … ولی سکوت کردم و اون ادامه داد: – تازه شوک بعدی وقتی بهم وارد شد که ماهان گفت جدی جدی از من خوشش اومده و اگه منم حسم مثل اونه اجازه بدم تا بحث ازدواجمون جدی بشه … – نه!!!!! – چرا! موندم سر دو راهی … – دلت چی می گه؟ – دلم میگه احسان …. ولی عقلم می گه ماهان … – نمی دونم چی بگم … – جالبی قضیه اینجاست که مامان احسان زنگ زد خونه مون … – چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ – آره زنگ زد برای خواستگاری … – واوووو – نمیری حالا! اینقدر که تو هیجان زده شدی من نشدم … – چی گفتی؟ – هیچی به مامانم گفتم قبول نکنه … – چرا؟!!! – چون فعلا نمی خوام به احسان حتی فکر کنم … – خیلی بی رحمی … – شاید … اما بهت که گفتم نمی خوام احسان با ادای دین بیاد سراغم … – ولی من فکر نکنم اینطوری باشه … اون واقعا دوستت داره … – خودمم این حسو دارم … اما باید یه کم صبر کنم … باید بهم ثابت بشه … – چی بگم والا؟ صلاح مملکت خویش خسروان دانند … – بلی! نگران نباش … همه چی درست می شه احسان هم نشه ماهان پسر گلیه! – مرده شور اون عشقتو ببرن … با صدای گرفته گفت: – کاش هیچ وقت تو موقعیت من قرار نگیری … سکوت کردم …. خدا خیلی جاها منو تو موقعیت طناز قرار داده بود که بهم ثابت کنه چقدر در حق این دختر بد قضاوت کردم … دیگه نمی خواستم دوباره بهم نشون بده … یه کم دیگه با هم حرف زدیم … براش آرزوی خوشبختی کردم و قطع کردیم … خدا آخر عاقبت این دخترو به خیر کنه … منو هم همینطور … * همه نشسته بودیم دور آتیش … شب بود و قرار بود یه سری از صحنه ها رو نصف شب بگیریم … برای شام هر کس یه چیزی سفارش داد و چون تفرقه افتاد با شوخی و خنده قرار شد دور هم سیب زمینی آتیشی بخوریم … کسی مخالفت نکرد و آقایون جمع وسط باغ یه آتیش بزرگ درست کردن … اما چون هوا گرم بود زیاد نزدیکش نشدیم … یه حلقه بزرگ دورش درست کردیم و با فاصله نشستیم … طبق معمول آتیش و محفل داغ و درخواست از آرشاویر برای خوندن! … از شب و روز تولد به بعد دیگه هیچ برخوردی باهاش نداشتم … فقط در حد سر صحنه و تمرین … همین و بس! انگار اونم دل و حوصله نداشت … ولی اصرار بچه ها کار دستش داد و گیتارشو گرفت توی بغلش … با شادی نگاش کردم … منتظر بودم بازم از عشق بخونه و پشیمونی … چشمامو بستم و زمزمه کردم: – به خدا اگه بازم آهنگت از دل تنگی بگه خودم می یام و بهت می گم که پشیمونم … نرم نرم شروع به خوندن کرد : -از این تصمیم بیهوده ، چه چیزی قسمتم بوده نگو با من از این خواستن ، که حسرت همدمم بوده چی فهمیدی از این گریه ، چی خوندی از نگاه من نبودی تو پناه من ، نبودی تکیه گاه من تو این تصمیم بیهوده ، نشو تکرار دلشوره اگه حتی نگاه تو ، منو میخواد و مجبوره فراموشم شده روزی ، که بودم به تو وابسته توی حرفام غم دنیاس ، چقد دلگیرم و خسته تو خواهش می کنی اما ، نمیتونم که برگردم من از دست رفتم و انگار ، نمی بینی پر از دردم کجای گریه های من ، رسیدی تو به داد من نبودی تو برای من ، نبودی تو به یاد من نبودی تو پناه من ، نبودی تکیه گاه من از این تصمیم بیهوده ، چه چیزی قستم بوده نگو با من از این خواستن ، که حسرت همدمم بوده چه فهمیدی از این گریه ، چی خوندی از نگاه من ؟ نبودی تو پناه من ، نبودی تکیه گاه من … ( آهنگ تصمیم علی لهراسبی ) ______________________همون لحظه حس کردم یه سطل آب یخ ریختن روی سرم … رعشه گرفتم و سریع از جا بلند شدم … برام مهم نبود که همه پی به حالم ببرن … دویدم سمت ساختمون … داشتم می لرزیدم … اون شب آرشین هم همراه آرشاویر اومده بود … همراه من دوید و وسط راه منو کشید توی بغلش … اشک راه باز کرد روی صورتم و از ته دل زار زدم … آرشین هم در حالی که اشک می ریخت و صداش می لرزید می گفت: – گریه نکن توسکا … به خدا زده به سرش … به جون خودم یه چیزیش شده .. میخواد تو رو اذیت کنه وگرنه جونش برات در می ره … من حاضرم بهت ثابت کنم … به خدا حاضرم ثابت کنم … نمی دونم چه مرگش شده … ولی این حرفا دیگه منو آروم نمی کرد من برای آرشاویر مرده بودم باید با این درد کنار می یومدم … بغض داشت خفه ام می کرد هر چی هم گریه می کردم تازه بدتر می شدم … لباس پوشیدم و به آرشین گفتم: – من می رم خونه آرشین … به بقیه بگو حالم خوب نبود … – نرو .. اینجوری برات حرف در می یارن … – بذار در بیارن دیگه مهم نیست … الان با این وضعم نمی تونم ادامه بدم … – به خدا قسم که بیچاره اش می کنم توسکا … داداشمه که باشه … نمی ذارم اینقدر اذیتت کنه … – مهم نیست … دیگه هیچی مهم نیست … بی سر و صدا رفتم سمت ماشینم … سوار شدم و خواستم راه بیفتم که کسی زد به شیشه … شیشه رو دادم پایین … پارسا بود … بازیگر نقش مکمل مرد … دوست نداشتم کسی منو ببینه ولی پارسا دید … با تعجب گفت: – داری می ری توسکا؟ – آره یه کاری برام پیش اومده … – می شه … می شه چند لحظه وقتتو بدی به من … اینم وقت گیر آورده بود این وسط؟ گفتم: – نمی شه یه دفعه دیگه … – زیاد وقتتو نمی گیرم .. نمی دونم چرا دوست دارم الان … کنار این آتیش حرفمو بزنم … گیج و منگ بود … من از اون بدتر … ناچار پیاده شدم و با هم رفتیم سمت آتیش … اصلا نشد بهش بگم کنار آتیش این همه آدم نشسته مگه حرف تو عمومیه و می خوای جلوی جمع بگی؟ آرشاویر با خنده داشت با یکی از پسرا گپ می زد نگاهمو ازش گرفتم … دیگه حتی نمی خواستم نگاش کنم … چه راحت می خندید و خوش بود … فقط من داشتم آتیش می گرفتم انگار … پارسا به من اشاره کرد و گفت: – بشین … گیج نگاش کردم و نشستم … حالا توجه همه به ما جلب شده بود و من از این وضع راضی نبودم … با صدای بلند گفت: – توسکا ازت یه خواهشی داشتم … می خوام اون دیالوگایی که امشب باید با آرشاویر بگی رو با من تمرین کنی … با تعجب نگاش کردم و گفتم : – چی؟! منظورت چیه؟ – منظورم واضحه … می خوام باهات یه تیکه از پلان های امشب رو تمرین کنم … – ولی .. آخه چرا؟ – دلیلش رو بعدا می فهمی … با تعجب به جمع خیره شدم … همه داشتن با ابهام به پارسا نگاه می کردن … ناچارا شانه ای بالا انداختم و گفتم: – باشه … پارسا لبخند مهربونی زد … اومد جلوی من … یه جورایی زانو زد و گفت: – رها … از اون روز اولی که دیدمت … یه حس … یه حال … یه هوای خاصی داشتم … انگار تا به حال آدم ندیده بودم و تو اولین آدمی بودی که پا به زندگی من گذاشتی … برام جالب بودی … خاص بودی … متفاوت و … و … دوست داشتنی … خواستم … خواستم داشته باشمت … اما می دونستم تو از من سری .. برام زیادی … اونقدر زیاد که محاله خدا تو رو به من بده … حتی اگه خودت هم بخوای … با این حال دل راه رو بلده کاری به من نداره … راهشو رفت و توی عشقت غرق شد … می دونم اذیتت کردم … می دونم آزارت دادم … حتی می دونم الان که دارم اینا رو می گم تو اذیت می شی … اما … من خودخواهم .. من همیشه بهترین ها رو خواستم و تو برای من بهترینی … کامل ترینی … رهای من … رها کن منو از این حال پر از عذاب … بیا و خانومی کن مثل همیشه … با من ازدواج کن … دیالوگا رو کامل و بدون نقص گفت … من اینجا دیالوگ خاصی نداشتم … فقط باید چند تا قطره اشک می ریختم و از صحنه فرار می کردم … خواستم بهش بگم خیلی قشنگ اجرا کرده که یهو گفت: – توسکا … توسکا … توسکا … توی این دیالوگا جای توسکا و رها رو عوض کن … بعد هم نقش آرشاویر رو توی واقعیت بده به من … اینا حرفای دلم بود …. تو … تو خیلی بالایی … برای داشتن تو باید از همه چی گذشت و مهم ترین چیز برای یه مرد غرورشه … خواستم جلوی همه ازت خواستگاری کنم تا بفهمی این مرد جلوی تو همسانه خاکه … با من ازدواج می کنی توسکا؟! یه دفعه صدای دست و سوت بلند شد … چنان جیغ می کشیدن انگار من بله رو داده بودم و الان هم عروسی بود …شوکه شده بودم جدید … کلا انگار همه مردا یه رگ دیوونگی دارن (با عرض معذرت از آقایون این حرف من نیست توسکا عصبیه! دی: ) نا خودآگاه با چشم دنبال آرشاویر گشتم … نبود … به هر سمتی که نگاه کردم نبود … آرشین رو دیدم … با اشکی حلقه زده توی چشماش داشت نگام می کرد … با صدای پارسا حواسم دوباره جمع شد: – چی می گی توسکا؟! خدایا من اینقدر که غرق خودم و عشقم و آرشاویر بودم اصلا متوجه نشدم پارسایی هم وجود داره و به من علاقمند شده …. همه جورشو دیده بودم الا این مدلیشو … شاید اون جلوی جمع غرورشو شکست … اما درست نبود من جلوی جمع لهش کنم پس لبخندی زدم و گفتم: – پارسا تو منو شوکه کردی … اجازه بده فکر کنم … بعدا جوابتو می دم … به دنبال این حرف دیگه صبر نکردم و از جا بلند شدم رفتم سمت آرشین … دستشو گرفتم و فقط نگاش کردم نیازی نبود چیزی بگم … از چشمام همه چی معلوم بود … آرشین با بغض گفت: – رفت … داشت سکته می کرد … دستشو یه جوری مشت کرده بود و لبشو همچین با دندونش گاز می گرفت که مشخص بود جونش داره در میاد … توسکا … تو رو خدا … بغلش کردم و زمزمه وار گفتم: – خودش می خواد آرشین … باور کن خودش می خواد … – نکنه زن پارسا بشی … بی توجه به حرفش گفتم: – یه کاری می کنی آرشین؟ می خوام یه دل بشم … – چی کار؟ – باهاش حرف بزن … ببین نظرش راجع به دوباره با من بودن چیه … باشه؟ نفهمه من بهت گفتم … فقط می خوام تکلیف خودمو بدونم … خواهش می کنم … – تو قول بده زن پارسا نشی من هر کاری بگی می کنم … همین امشب باهاش حرف می زنم … گونه اشو بوسیدم و گفتم: – لطف تو رو هیچ وقت فراموش نمی کنم … نمی دونم باید عکس العمل آرشاویر رو پای عشق بذارم یا احساس تعلقی که از اون موقع ها براش مونده … اما هر چی هم که بود نمی خواستم عجولانه تصمیم بگیرم .. باید منتظر نظر آرشین می موندم … پارسا کارمو راحت کرد … _______________درست شنیدم؟!!! سرم داشت گیج می رفت … بابا با نگرانی گفت: – توسکا … توسکا بابا حالت خوبه؟ دستمو از روی شقیقه ام برداشتم و لبخند بی جونی زدم … بابا نشست کنارم دستمو گرفت و گفت: – فکر می کردم خوشحال می شی … سریع گفتم: – شدم … شدم بابا … فقط … فقط یه کم شوکه ام … سرمو کشید توی بغلش و با مهر روی موهامو بوسید و گفت: – فقط امیدوارم خوشبخت بشی دخترم … قلبم داشت به شدت می زد … باید از بابا فاصله می گرفتم … اشکام دیگه به اختیار خودم نبود هر آن ممکن بود بریزه روی صورتم … نمی خواستم بابا ببینه نمی خواستم ناراحت بشه … پس بلند شدم و گفتم: – مرسی بابا … من … اگه اجازه بدین برم توی اتاقم … می خوام یه کم تنها باشم … بابا درکم می کرد … سرشو تکون داد و گفت: – باشه بابا … فقط بعدا یه سر هم به مامانت بزن … حالش خیلی تعریفی نداره … سرمو تکون دادم و رفتم توی اتاقم … در اتاقو بستم و همونجا پشت در نشستم و مثل جنین پاهامو توی بغلم جمع کردم … بغضم سر باز کرد و اشک عین سیل ریخت روی صورتم … دوست داشتم سرمو با همه توانم بکوبم توی دیوار … قلبم داشت دیوونه وار خودشو به دیوار سینه ام می کوبید … چهار دست و پا خودمو کشیدم سمت تخت … سرمو گذاشتم لب تخت و از ته دل زار زدم … اینقدر اشک ریختم که همه بدنم بی حال شد … داشتم از حال می رفتم که موبایلم زنگ خورد … درست کنار دستم بود و ویبره اش تکونم داد … حوصله شو نداشتم پس توجهی نکردم … دوباره … سه باره … اینقدر زنگ زد که کلافه دست دراز کردم و جواب دادم: – الو … – توسکا جان … – آرشین … – سلام توسکا … – سلام … – خوبی؟ با بغض گفتم: – نه آرشین … اصلا خوب نیستم … با نگرانی گفت: – چی شده؟ – آرشین … من … من دیگه زن داداشت نیستم … آرشاویر زنگ زده به بابا گفته صیغه رو فسخ کرده … صدای آهش به قدری بلند بود که شنیده بشه … منم آه کشیدم … آرشین گفت: – پسره دیوونه! ولی … چیزی به ما نگفت چرا؟ – نمی دونم حتی به منم نگفت … رفت فسخش کرد و زنگ زد به بابا … من این وسط هیچ کاره بودم … – خدای من! – آرشین من از دست داداش تو دق می کنم به خدا … – خدا نکنه … راستش توسکا … من باهاش حرف زدم … زنگای خطر برام به صدا در اومد … دیگه قرار بود چی بشنوم؟! سکوت کردم … یه حسی بهم می گفت به زودی همه چیز تموم می شه … اگه قرار بود چیز خوبی بشنوم که صیغه فسخ نمی شد … آرشین که سکوتمو دید با بغض گفت: – نمی دونم … نمی دونم چرا همه چی اینجوری شده … آرشاویر داغونه … داغون تر از اون چیزی که فکرشو بکنی … بعد از خواستگاری پارسا از تو کم حرف شده مثل لوکوموتیو سیگار دود می کنه … شب تا صبح توی اتاقش راه می ره … من فکر می کردم اگه در مورد تو باهاش حرف بزنم خیلی راحت بهم از علاقه اش به تو می گه اما … اما … اون خیلی راحت گفت همه چی تموم شده … حتی نذاشت من حرف بزنم … منو از اتاقش بیرون کرد … سرم داد کشید … گفت توی مسائل خصوصیش دخالت نکنم … زبونش اینو می گه اما کاراش یه چیز دیگه … من دارم آب شدنش رو به چشم می بینم … دیگه چیزی نمی شنیدم … گوشی از دستم افتاد … سرم سنگین تر از بدنم بود … دلم می خواست از جا بلند بشم اما نمی تونستم … سرم به دوران افتاد و قبل از اینکه بتونم کاری بکنم دنیا پیش چشمم سیاه شد … ** پلکم لرزید … سخت بود برام چشم باز کردن … انگار می خواستم سخت ترین کار دنیا رو بکنم … هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی باز کردن چشمام اینقدر برام سخت باشه … به زور ولی بازشون کردم … نور شدید چشممو زد … خواستم دستمو بیارم بالا ولی قدرتشو نداشتم … پس دوباره چشمامو بستم … صدای کسی بلند شد: – خدای من! پس بالاخره تصمیم گرفتی به این دنیا سلام کنی هان؟! دوباره چشم باز کردم … اینبار انگار راحت تر بود … صورت خندون یه دختر سفید پوش رو دیدم … خم شد و بالای سرم دکمه ای رو فشار داد و گفت: – دختر ! خجالت نمی کشی سه روزه خوابیدی؟! می دونی چه به روز خونواده ات آوردی؟ فقط نگاش کردم گفت: – حق هم داری اینجوری به من نگاه کنی … تو که خبر نداری … دهن باز کردم و با صدایی که خودمم به زور می شنیدم گفتم: – چی شده؟ – فشارت در حد مرگ پایین بود که رسوندنت اینجا … دیگه کسی امیدی نداشت … خدا تو رو دوباره برگردوند … بیچاره پدر مادرت … بیچاره نامزدت! الان بفهمن به هوش اومدی بیمارستانو می ذارن روی سرشون … نامزدم؟!!! کی خودشو نامزد من معرفی کرده؟؟؟؟ خدایا … آرشاویر … فسخ صیغه … اون حرفا … بغض گلومو فشرد … در اتاق باز شد و دکتر همراه بابا وارد شدن … چشمای بابا پف کرده و سرخ سرخ بود … با دیدن من جلو اومد و با بغض گفت: – دخترم … جیگرمو سوزوندی … – بابا … پیشونیشو چسبوند به سرم و گفت: – جان بابا … آخه بابا چرا با خودت اینجوری کردی؟ حرفی نداشتم بزنم … فقط بغض کردم … ________________

تفریح کده ی آبشار






آدرس ایمیل خود را وارد کنید



Delivered by Feed Burner





هوا خیلی خیلی سرد شده بود … سنگ می ترکید … از سر صحنه فیلمبرداری می خواستم بر گردم خونه … ساعت شش بود و هوا تاریک شده بود … منتظر آرشاویر وایسادم کنار خیابون … هوای آذرماه عجیب سرد شده بود … خودم ماشین نیاورده بودم و ناچار بودم منتظر آرشاویر بمونم … سابقه نداشت دیر کنه ولی هیچ خبری ازش نبود … قرار بود ساعت پنج و نیم بیاد … الان ساعت شش بود و هنوز نیومده بود … وایسادم کنار خیابون … شالمو کشیدم جلوتر و یه دستمال هم گرفتم جلوی دماغم … ساعت شش و ربع شد ولی بازم خبری ازش نبود برای بار بیستم شماره شو گرفتم ولی گوشیش خاموش بود … داشتم از نگرانی و سرما می مردم … بی ام و شهریار جلوی پام زد روی ترمز و شیشو کشید پایین … همینو کم داشتم این وسط … – بیا بالا توسکا … می رسونمت … – نه مرسی آرشاویر می یاد … – بیا الان یخ می زنی … هنوز که نیومده … یه زنگش بزن بگو که با من می ری … خدایا من الان به این چی می گفتم؟ به ته خیابون نگاه کردم هیچ خبری نبود … دلم داشت مثل سیر و سرکه می جوشید … ناچارا سوار شدم باید زودتر خودمو می رسوندم خونه تا یه خاکی تو سرم کنم … شهریار هم پاشو روی گاز فشار داد … سریع گوشیمو از داخل کیفم در آوردم و شماره پدرجون رو گرفتم … بعد از چند بوق جواب داد: – سلام به دختر گلم … – سلام پدر جون … خوبین؟ – ممنون عزیز دلم … تو خوبی؟ خسته نباشی … – مرسی پدر جون … راستش زنگ زدم ببینم شما از آرشاویر خبر ندارین؟ – نه … مگه قرار نبود بیاد دنبال تو؟ – چرا … ولی چهل و پنج دقیقه اینجا منو نگه داشت هیچ خبری هم ازش نشد … گوشیشم خاموشه … پدرجون نفس عمیقی کشید و گفت: – نگران نباش … – چطور نگران نباشم پدر جون؟ قلبم تو دهنمه … – تا همین بیست دقیقه پیش تو کارخونه بود … یکی از دستگاه ها خراب شده بود وایساده بود بالا سر مهندس ناظر … شارژ گوشیشم تموم شد اعصابش حسابی داغون بود کارش که تموم شد با سرعت اومد پیش تو … – ای بابا! خوب زودتر بگین پدر جون … داشتم سکته می کردم … حالا من که دارم با یکی از بچه ها می رم هوا خیلی سرد بود نتونستم بیشتر از این منتظر بمونم … چه جوری خبرش کنم؟ – خودش می یاد می بینه نیستی میاد خونه تون … تو نگران پسر سیریش من نباش … خنده ام گرفت و با خنده خداحافظی کردم … شهریار که منتظر بود من تلفنم تموم بشه سریع گفت: – آرشاویر گم شده … – مگه بچه اس که گم بشه؟ – آخه دیدم سراغشو از باباش می گیری … – نگرانش شده بودم … گوشیش خاموش بود … من واسه چی داشتم به این توضیح می دادم؟ پسره پرو … نذاشت به افکارم ادامه بدم و گفت: – دوسش داری توسکا … دیگه داشت زیادی پرو می شدا … گفتم: – می شه یه کم تند بری شهریار ؟ آخه زیادی داشت آروم می رفت … دنده رو عوض کرد و گفت: – نمی خوای جواب بدی؟ – دلیلی نمی بینم در مورد مسائل خصوصیم حرفی بزنم … – مسائل خصوصی؟ من فقط پرسیدم دوسش داری یا نه … برای اینکه از سر خودم بازش کنم گفتم: – آره خیلی زیاد … اگه دوسش نداشتم باهاش نامزد نمی کردم … آهی کشید که ناراحتم کرد … وارد کوچه مون شد و گفت: – از امروز به بعد به عنوان داداش روم حساب کن … هر مشکلی برات پیش اومد من هستم … صداقت گفتارش بدجور به دلم نشست … ناخودآگاه لبخند زدم و گفتم: – یادم می مونه … ازش تسکر کردم و از ماشین پیاده شدم … شهریار بوقی زد و دنده عقب گرفت از کوچه خارج شد … رفتم سمت در … داشتم زیر لب خدا رو شکر می کردم که آرشاویر منو با شهریار ندیده … کلیدو از توی کیفم در آوردم و کردم توی در … هنوز نچرخونده بودمش که صدای ماشین از پشت سرم اومد … چرخیدم … آرشاویر بود … یه لحظه ترسیدم … خدایا نکنه شهریارو دیده باشه … همچین ترمز کرد که صدای کشیده شدن لاستیکش و بوی لنتاش بلند شد … آب دهنمو قورت دادم و با لبخند رفتم طرف ماشینش … پیاده شد و درو محکم کوبید به هم … از چشماش خون می بارید … صدامو گم کردم … حتی یادم رفت سلام کنم … اومد جلوم ایستاد و با خشم گفت: – خوش گذشت ؟ یه جورایی از ترس اشهدمو خوندم قیافه اش از خشم کبود شده بود … یه قدم رفتم عقب … مچ دستمو کشید و تقریبا شوتم کرد داخل ماشینش … صاف روی صندلی نشستم و هیچی نگفتم … آرشاویر هم بدون حرف سوار شد و راه افتاد … دوباره صدای جیغ لاستیکا بلند شد … کم کم داشت گریه ام می گرفت … شده بود آش نخورده و دهن سوخته … با سرعت هر چه تمام تر رفت به سمت خونه شون … حتی جرئت نداشتم دهن باز کنم و از خودم دفاع کنم … ترجیح دادم سکوت کنم تا آروم بشه بعدا من حرف بزنم … ماشین رو جلوی در خونه ناشیانه پارک کرد و دوباره به سمت من اومد … دستم رو گرفت و در حالی که با سرعت می رفت داخل خونه منو هم کشان کشان با خودش کشید … وارد پذیرایی که شدیم منو انداخت روی کاناپه و خودش با فاصله از من روی یه مبل یه نفره نشست و پاکت سیگارش رو از جیبش در آورد … دستاش می لرزیدن بد جور … درست مثل دل من … چقدر دلم می خواست حرفی بزنم تا آتیش درونشو خاموش کنم ولی می دونستم هر چی هم بگم اون بدتر می شه … پس ساکت موندم تا ببینم چی پیش می یاد … هی داشتم توی دلم دعا می خوندم … – خدایا خودمو به خودت می سپارم نزنه منو بکشه … خدایا تو شاهدی که من بی گناهم … وای خدا عجب غلطی کردم … کاش سوار ماشین اون شهریار نفهم نشده بودم … اینقدر استرس داشتم که عرق سرد نشسته بود روی تنم … واقعا نمی دونستم چی در انتظارمه … وقتی پی در پی چهارتا سیگار کشید جعبه خالی سیگار رو پرت کرد به طرفی و ناله کنان گفت: – چطور باور کنم ؟

به خودم جرئتی دادم و با صدای آهسته گفتم: – اتفاقی نیفتاده که تو بخوای باورش … پرید وسط حرفم و با فریاد گفت: – حرف نزن تا دندوناتو تو دهنت خورد نکردم … لعنتی! با چشم خودم دیدم … تموم طول راه پشت سرتون بودم … می دیدم چطور آروم می ره تا بتونه بیشتر باهات بزنه … تو که میخواستی با اون باشی دیگه چرا منو بازیچه کردی؟ هااااااااااان؟!!!! بغض کردم … می دونستم قراره توبیخ بشم … ولی فکر نمی کردم دادگاه آرشاویر اینقدر ناعادلانه قضاوت کنه … همونطور با بغض گفتم: – اشتباه می کنی … با حرص مشتش رو روی میز کوبید و گفت: – دارم بهت می گم خودم دیدم … اینبار طاقت نیاوردم … منم فریاد کشیدم: – تو فقط پوسته قضیه رو دیدی … تو چه می دونی واقعا چه اتفاقی افتاده؟ می دونی چند بار بهت زنگ زدم ولی خاموش بودی؟ پوزخندی زد و گفت: – آهان اینم شد دلیل جنابعالی … یعنی اگه من جوابتو ندم می ری با یه نفر دیگه … بغضم ترکید و گفتم: – آرشاویر بس کن … هوا خیلی سرد بود … تو نبودی … تاکسی هم نبود … شهریار لطف کرد منو رسوند … اینبار به جای فریاد نعره کشید: – می خوام صد سال سیاه لطف نکنه … بار آخرت باشه جلوی من اسم اون عوضی رو می یاری … اینقدر حرص می خورد که ترسیدم سکته کنه … به خصوص که رنگش عجیب غریب سرخ شده بود … از جا برخاستم و سریع براش لیوانی آب آوردم … لیوانو که گرفتم جلوش دوباره زد به سرش … محکم زد زیر دستم … لیوان پرت شد یه گوشه و با صدای بدی هزار تیکه شد … درست مثل قلب من … اشک صورتمو شست … خیلی ترسیده بودم … چرا آرشاویر آروم نمی شد … چرا مثل همیشه زود از سر خطام نمی گذشت … به خدا من خطایی نکرده بودم … دستمو گذاشم روی قلبم و کنار دیوار چمباتمه زدم … همه بدنم می لرزید … سرمو گذاشتم روی زانوم و از ته دل زار زدم … خدایا این چه عذابی بود؟ چرا منو گرفتار این عذاب کردی؟ من آدم نیستم؟ من حق ندارم مثل آدم زندگی کنم؟ تا کی باید از شوهرم بترسم؟ داشتم مظلومانه هق هق می کردم که حس کردم نشست کنارم … با ترس خودمو کشیدم کنار و دستمو حایل صورتم کردم … اینقدر روانی شده بود که می ترسیدم بلایی سرم بیاره … با دیدن حالت من لبشو گزید و با بغض سرمو کشید توی بغلش … انگار آروم شده بود … به این آرامش نیاز داشتم … خودمو انداختم توی بغلش و با صدای بلند گریه کردم … در گوشم شروع کرد به حرف زدن: – عزیزم … عزیز دلم … توسکای من … تو رو خدا بگو … بگو که فقط منو دوست داری … توسکا من می ترسم … می ترسم از دستت بدم … همینجور که هق هق می کردم گفتم: – به خدا آرشاویر من فقط تو رو دوست دارم … آخه چرا اینجوری می کنی؟ با این افکار هم خودتو آزار می دی هم منو … چرا نمی تونی قبول کنی که شهریار فقط یه همکاره واسه من … آرشاویر منو بیشتر به خودش چسبوند و گفت: – نمی دونم توسکا … نمی دونم چرا اینجوری می شم … دست خودم نیست … ولی اینو می دونم که تو رو فقط واسه خودم می خوام … دلم نمی خواد با هیچ کس به خصوص شهریار گرم بگیری … آه کشیدم … فشار زیادی روی من بود … ناچارا گفتم: – باشه عزیزم تو آروم باش من با هیچ کس حرف می زنم … – قول می دی؟ دوباره عین بچه ها شده بود … – آره عزیزم قول می دم …. آرشاویر با سرخوشی لبخند زد و با مهر پیشونیمو بوسید … حس می کردم سردمه … می دونستم به خاطر استرس های زیادیه که بهم وارد شده … ترس و استرس با هم منو تحلیل برده بودن … آرشاویر که دید دارم می لرزم … بغض کرد و گفت: – لعنت به من … دارم با تو چی کار می کنم توسکا … – مهم نیست … مهم نیست عزیزم … خوب می شم … دندونام داشت می خورد به هم … آرشاویر سریع از جا بلند شد … رفت توی اتاقش و با یه پتو برگشت … پتو رو دور تا دور من پیچید … سر و صورت منو غرق بوسه کرد و هزار بار عذر خواهی کرد … در جوابش فقط می تونستم لبخند بزنم … رفت گیتارش رو آورد و با بغضی که تو گلوش بود شروع کرد به زدن و خوندن … صداش می لرزید ولی هنوزم جذابیت داشت … انگار با شعری که می خوند می خواست از عذابش کم کنه … خودش هم می فهمید من دارم زجر می کشم … زجر من و زجر خودش باهم داشت داغونش می کرد … – قصه ی این عشقی که میگم / عشقه لیلای مجنونه با یه روایته دیگه / لیلی جای مجنونه! مجنون سره عقل اومده/ شده آقای این خونه تعصب و یه دندگیش کرده لیلی رو دیوونه! اما لیلی بی مجنونش دق میکنه میمیره با یه اخمه کوچیکه اون ، دلش ماتم میگیره میگه باید بسازم، این مثله یک دستوره! همین یه راه مونده واسش! ، چون عاشقه مجبوره زوره ، عشقه تو زوره / احساس ، همیشه کوره هرجا، خودخواهی باشه / انصاف ،از اونجا دوره عاقبته لیلیه ما / مثله گلهای گلخونه تو قابه سرده شیشه ای / پژمرده و دل خونه حکایت عشقه اونا / مثله برفه زمستونه اومدنش خیلی قشنگ / آب کردنش آسونه! اخمه تو خالی از عشقو / بی نوره سوتو کوره! عاشق کشی مرامته / نگات سرده و مغروره عشق اومده توی نگاش / از کینه ی تو دوره! یه کاری کن تو هم براش/کمه عاشقیتم زوره! زوره ، عشقه تو زوره / احساس ، همیشه کوره هرجا، خودخواهی باشه / انصاف ،از اونجا دوره (آهنگ اسیری از شهرام شکوهی) اون می خوند و اشک قطره قطره از چشمای من می ریخت … هر دو داشتیم عذاب می کشیدیم و من نمی دونستم این عذاب تا کی ادامه پیدا می کنه … آیا سزای عاشقی زجر کشیدنه؟!!!جیغم بلند شد: – دروغ می گی فریبا … – دروغم کجاست؟ به خدا الان مجله اش جلوی منه … برو باهاش حرف بزن … با بغض گفتم: – چی بهش بگم آبرو واسه من نمونده دیگه … – حالا غصه نخور طوری نیست که … از این شایعات برای همه هست … – شایعات یه بار دو بار … توی همه مجله ها شدم سوژه … توسکا مشرقی … ستاره سینمای ایران … در درگیری خیابانی همراه با نامزد خوش آوازه خود آرشاویر پارسیان … خدا وکیلی تو بگو دیگه برام آبرو مونده؟ – می خوای چی کار کنی؟ اصلا چی شد که دعوا شد؟ – نمی دونم … پسره اومد بیاد طرف من آرشاویر گفت کم محلی کن بره … من نتونستم بهش لبخند زدم … به خدا فقط لبخند زدم پسره هم جواب لبخند منو داد یهو مشت آرشاویر رفت توی صورتش … دوست داشتم زمین دهن باز کنه منو ببلعه … همه با موبایلاشون فیلم می گرفتن … من باید بازیگری رو ببوسم بذارم کنار .. با این وضعیت دیگه خجالت می کشم سرمو بگیرم بالا … – آخه این چه وضعشه؟ یعنی حرف حساب حالیش نمی شه؟ غیرت هم یه اندازه ای داره … بغضم ترکید و گفتم: – چه خاکی تو سرم کنم؟ فریبا از بیماری آرشاویر چیزی نمی دونست و من نمی تونستم حرفی باهاش بزنم … – من به مازیار می گم باهاش حرف بزنه … – مازیار هم باهاش حرف بزنه … گیرم درست هم بشه .. آبروی ریخته من درست می شه؟!!! – مردم زود از یادشون می ره … مهم اینه که دیگه تکرار نشه … – نمی دونم چی بگم … – نکنه می خوای جدا بشی؟ اگه قبلا این سوال رو می پرسید سریع می گفتم : – نه عمراً … ولی اون لحظه با تردید سکوت کردم … نمی دونستم باید چی بگم … دو دلی داشت منو می کشت … با اون وضعیت دیگه نمی تونستم با آرشاویر سر کنم … ولی طاقت دوریشو هم نداشتم … وقتی سکوتمو دید گفت: – اصلا همه این حرفا رو ول کن … آخر این هفته تولدمه … باید بیای … لبخند نشست روی لبم و گفت: – ا مبارک باشه! نمی دونستم دی ماهی هستی … خندید و گفت: – خرافاتیه بدبخت! – گمشو! – در هر صورت گفته باشما … باید بیای … آهی کشیدم و گفتم: – می دونی که خیلی دوست دارم … ولی آرشاویر پنج شنبه جمعه رو می ره شهرستان … پرید وسط حرفم و گفت: – خب اون می ره … تو که هستی … بچه هم نیستی … بیا … خودمم بدم نمی یومد برم … گفتم: – باشه بذار ببینم چی می شه … یه کم دیگه حرف زدیم و قطع کردیم … می دونستم حرف زدن با آرشاویر بی فایده است … فقط خودم حرص می خوردم و می ریختم توی خودم … پنج کیلو وزرن کم کرده بودم … آرشاویر هر بار با دیدنم اخماش در هم تر می شد … بابا هم آب شدنمو می دید ولی نمی دونست ماجرا چیه … من و آرشاویر در ظاهر با هم خیلی خوب بودیم و بابا فکر می کرد مشکل از کار منه و عاجزانه ازم می خواست کمش کنم … منم قبول کرده بود ولی دیگه خبر نداشت این خانه از پای بست ویران است … گوشیو برداشتم … باید خبر تولدو به آرشاویر می دادم و بعدش می رفتم برای خودم لباس می خریدم … وقت زیادی نداشتم … – الو … – سلام آرشاویر … – سلام عزیزم خوبی … دوست داشتم همه چیزایی که شنیده بودم رو با جیغ بزنم تو سرش ولی جلوی خودمو گرفتم الان وقتش نبود … به نرمی گفتم: – ممنون … تو خوبی؟ – مگه می شه صدای تو رو بشنوم و بد باشم ؟ آهی کشیدم و گفتم: – آرشاویر آخر هفته عازمی؟ – آره عزیزم … ما که در این مورد با هم صحبت کرده بودیم … – اوکی … مواظب خودت باش … – باشه عزیزم حتما … – راستش … نمی دونستم چرا جرئت نداشتم حرفمو بزنم … فهمید و گفت: – چیزی شده؟ – نه … خب … چیزه … – بگو توسکا … آب دهنمو قورت دادم و گفتم: – آخر هفته تولد فریباست … _________________چند لحظه سکوت کرد سپس با جدیت گفت: – خب … – می خوام برم دیگه … – یادت رفته من نیستم؟ – نه ولی … می خوام تنها برم … – چی؟!!!! همچین داد کشید انگار چی گفتم! یه لحظه نزدیک بود گوشی از دستم بیفته …. با تته پته گفتم: – خب … دعوتم کرده … – بیخود … اونجا یه مهمونی مختلطه … امکان نداره بذارم بدون من پاتو اونجا بذاری … با نرمی گفتم: – آرشاویر تو که نیستی من حوصله ام سر می ره … قول می دم مواظب خودم باشم … پوزخندی زد و گفت: – مطمئنی؟!!!! حرصم گرفت … انگار همه شوقم برای رفتن تخلیه شد … اصلا دیگه نمی خواستم باهاش حرف بزنم … از صداش خسته شده بودم انگار … آهی کشیدم و گفتم: – کاری نداری آرشاویر؟ سریع گفت: – پس نمی ریا ! آرشاویر هم عوض شده بود … قبلا از کوچیک ترین حالت من متوجه ناراحتیم می شد ولی حالا … شاید هم می فهمید ولی براش مهم نبود … فقط گفتم: – باشه … خداحافظی کردیم … خیلی سرد … زندگیم مثل پیست اسکی شده بود … سرد و یخی و برفی … دیگه هیچی دلگرمم نمی کرد … حتی عشق آتشین آرشاویر … دو هفته ای بود که با آرشاویر سر سنگین بودم … اونم سعی می کرد آرومم کنه ولی خودش هم می دونست که تموم سعیش رو به کار نمی گیره … هر دو سرد شده بودیم انگار … شاید هم تب تندمون زود فروکش کرده بود … دنبال یه هیجان بودم … یه چیزی که زندگیمو از رخوت نجات بده … همه برنامه ام شده بود رفتن سر صحنه فیلمبرداری و برگشتن با آرشاویر … حرف هم در حد چند کلمه … – سلام … خوبی؟ … چه خبر؟ … سلام برسون … خداحافظ … اما همه اینا به کنار غیرتش هنوز سر جاش بود … وقتی پشت یه چراغ قرمز کسی متوجه ما می شد و میخواست با هیجان حرفی بزنه شیشه رو می کشید بالا و هیچ توجهی نمی کرد … داشت با این رفتاراش زجرم می داد … حتی داشت خودشو از چشمم می انداخت … توی خونه بودم … افسرده و غمگین … گوشیم زنگ خورد … حوصله گوشی رو هم نداشتم … با این فکر که شاید آرشاویر باشه برداشتم … انگار وظیفه داشتم هر بار زنگ می زنه حتما جواب بدم … بدون هیچ علاقه ای … بدون حس خاصی … بدون علاقه؟!!!!!! یعنی جدی جدی علاقه ام از دست رفته بود؟! آرشاویر نبود … ترسا بود … با این فکر که کمی از حس غم در میام گوشیو جواب دادم: – الو … – سلام به بی معرفت ترین زن هالیوود … لبخند زدم و گفتم: – اینجا ایران است … صدای جمهموری اسلامی ایران … اشتباه گرفتین … – ااا ببخشید … سلام به بی معرفت ترین بازیگر ایروود … از واژه اش خنده ام گرفت و بالاخره بعد از چند روز خندیدم … خودش هم خندید و گفت: – بابا بی معرفت! بابا بی محبت … بی عاطفه ما یه زنگ نزنیم تو نباید زنگ بزنی حالمونو بپرسی؟ – چطوری خانوم؟ – از احوالپرسی های شما بد نیستم … – خب به سلامتی … تیکه بسه دیگه دختر خوب! – خب دیگه گناه داری تیر بارون شدی … لبخند زدم و گفتم: – لطف داری شما … – خواهش … راستش زنگ زدم دعوتت کنم … دعوت؟ دیگه به کجا؟! سوالمو بلند پرسیدم: – دعوت به کجا؟ – عروسی بنفشه است … نتونستم جلوی شادیمو بگیرم و گفتم: – جدی؟!!!! – آره … تاکید اکید کرده که تو و شوهرتو هم ببرم … – آخه … – می دونم که شما هر جایی نمی تونین بیاین .. اما پنج دقیقه هم که بیاین دل این دوست من شاد می شه … گناه داره به خدا … عروسه دلش می شکنه … با لبخند گفتم: – با آرشاویر صحبت می کنم ببینم چی می گه … – پس من کارتشو برات می یارم … اجازه مخالفت بهم نداد و قطع کرد … به یک ساعت نکشید که دم در خونه بود … به زور آوردمش تو … همونجا توی حیاط لب حوض نشست و گفت: – چه خونه خوشگلی … – لطف داری چشات قشنگ می بینه … – نه جدی می گم … – ممنون … مامان وسایل پذیرایی رو آورد و من با کنجکاوی گفتم: – با کی ازدواج کرده حالا؟ با دهان پر در حالی که پرتغال می خورد گفت: – ببین … کارتشو که چوبی بود باز کردم و داخلشو خوندم … نوشته بود مازیار و بنفشه … با خنده گفتم: – ا … مازیار فریبا رو طلاق داد؟ پقی زد زیر خنده و گفت: – نه بابا اون فریبا که مثل مار چمبره زده رو شوهرش … این یه مازیار دیگه اس … الان فقط می تونم بگم بیچاره بچه این دو تا … – چرا؟!!!! با همون خنده اش گفت: – اون شبنمو که دیدی از دیوار راست بالا می ره …. – آره … – مازیار از اون بدتره … اینا با هم دوست بودن البته نه از اون دوستایی که بد باشه ها … دوست معمولی … کار همو راه می انداختن یادمه یه بار رو لج و لجبازی میخواستم مهمونی آرتانو به هم بزنم این مازیار خیلی کمکمون کرد اون موقع سرباز بود … یهو زد و شش ماه پیش ادعا کرد عاشق بنفشه است … بیچاره بنفشه هنگولیده بود ولی کم کم اینم افتاد تو دام عاشقی … نفهمیده نفهمیده … به دنبال حرفش غش غش خندید و وقتی بازم نگاه پر از ابهام منو دید قضیه موش ها و ماموربازی و قطع برق و پارتی به هم خورده آرتان رو برام تعریف کرد … اون شب بعد از مدت ها حسابی خندیدم و وقتی ترسا رفت از ته دل به آرتان برای داشتن همچین همسری غبطه خوردم … کارت دعوت رو بردم توی اتاقم … عروسی یک هفته دیگه بود … باید آرشاویر رو راضی می کردم … رفتن به این مهمونی برام مهم بود … خیلی افسرده و کسل شده بودم … بالاخره روز جشن رسید … آرشاویر به راحتی قبول کرده بود بریم و برام جای تعجب داشت … اصولا جاهای شلوغ نمی یومد ولی حالا راحت پذیرفت … حاضر شدم و دعا کردم مشکلی پیش نیاد … یه ماکسی پوشیده طوسی رنگ پوشیدم که بدجور بهم می یومد … آرشاویر هم کت شلوار طوسی پوشیده بود … تا محل جشن هر دو سکوت کرده بودیم … خدایا کجا رفته بود اون همه شور و حرارت ما؟ نکنه چشم خوردیم؟ جشن توی یه باغ خارج از شهر بود …. آرشاویر ماشین رو داخل پارکینگ جلوی باغ پارک کرد و پیاده شدیم … یه سری از مهمونا جلوی در ایستاده بودن و بیشترشون هم پسرای جوون بودن … داشتیم کنار هم قدم بر می داشتیم به سمت در و من وجعلنا می خوندم زیر لب که خیلی دیده نشم که یه دفعه … – خانوم مشرقی؟!!!! آقای پارسیان …. همین بس بود که ازترس سر جام خشک بشم … توی دل نالیدم … – خدایا دیگه کشش ندارم … خودت به خیر بگذرون … همه شون هجوم آوردن به طرفمون … سعی می کردم با لبخند باهاشون برخورد کنم … حتی آرشاویر هم داشت بهتر از همیشه برخورد می کرد … کمی از من فاصله گرفته بود و داشت امضا می داد ولی زیر چشمی مراقب من هم بود … در کسری از ثانیه قبل از اینکه بتونم جلوی وقوع حادثه رو بگیرم … یکی از پسرا که سن زیادی هم نداشت دستشو حلقه کرد دور کمرم و به دوستش گفت: – میثم … یه عکس یادگاری از ما بگیر می خوام بذارم تو اف بی … با وحشت به آرشاویر نگاه کردم … حتی لحظه ای هم مکث نکرد … پسری که کنارش بود رو چنان با خشونت هل داد که پسر نقش زمین شد و هجوم آورد سمت ما … دستای پسر از دور کمرم باز شد و مثل گونی پیازی شد زیر مشت و لگد های آرشاویر … اشک صورتمو خیس کردم … بی صدا فقط اشک می ریختم … موبایل ها پی در پی فلش می زدند … عکس و فیلم بود که گرفته می شد … کسی قادر به جدا کردن آرشاویر از پسر بخت برگشته نبود … همه مهمونا ریختن از باغ بیرون … آرتان و ترسا هم بودن … همه با بهت و حیرت به ما نگاه میکردن …آرتان سریع پرید سمت آرشاویر و ترسا هم زیر بازوی منو گرفت … به هر زوری بود از هم جداشون کردن … من فقط می لرزیدم … طبق معمول همیشه دندونام می خورد به هم … همه با ترحم نگام می کردن … چشمامو بستم … دوست نداشتم کسی بهم ترحم کنه … ترسا منو به خودش فشار می داد و با بغض دلداریم می داد … ولی هیچی منو آروم نمی کرد … هیچی … آرشاویر اومد طرفم … حتی نگاش نکردم … با خشم گفت: – بریم … ترسا رو پس زدم و بدون حرف سوار شدم … آرتان و ترسا با نگرانی نگامون می کردن … هنوزم دوربین ها مشغول به کار بودن … حتی به خودم زحمت ندادم صورتمو بپوشونم … بذار همه بدبختی منو ببینن … مگه بابا نگفت زندگی عادیت رو از دست می دی؟ خودم خواستم … باید تاوانشو هم بدم … سرمو چسبوندم به پشتی صندلی … ماشین با سرعت جاده رو می شکافت … حتی چشم باز نکردم که بفهمم داره کجا می ره … رمق توی تنم نبود … ولی کاش بود … کاش بود تا حداقل چند تا جیغ می کشیدم و خودمو خالی می کردم … وقتی ایستاد چشم باز کردم … جلوی در خونه مون بود … بهتر! نمی خواستم شب رو کنارش سر کنم … دیگه از بودن کنارش لذت نمی بردم … حقیقت این بود … دیگه نمی خواستم ببینمش … از غیرتش بدم می یومد … از بی آبرویی در آوردنش … خواستم پیاده بشم که مچ دستمو چسبید … دستش سرد بود … درست مثل احساس من … ایستادم … زمزمه کرد: – خیلی دارم زجرت می دم؟! نگاش کردم … عمق چشمای سیاهش از یه اندوه مثل قیر ذوب شده رقیق بود … نمی دونم توی چشمام چی دید که دستمو ول کرد و نگاشو به روبرو دوخت … هیچی نگفتم … اونم هیچی نگفت … پیاده شدم و درو آهسته بستم … با قدم های ناموزون رفتم سمت خونه … با کلید درو باز کردم … رفتم تو … درو بستم … حتی برنگشتم پشت سرم رو نگاه کنم … صدای ماشینش نیومد … پس هنوز همون جا ایستاده … نفس عمیق و سنگینی کشیدم و رفتم داخل سالن … برام مهم نبود …. مامان و بابا جلوی تلویزیون نشسته بودن … زیر لب سلام کردم .. مامان با نگرانی از جا پرید ولی بابا دستشو گرفت … حتما فهمیده بود یه چیزی شده … می دونست الان باید تنها باشم … هیچی نگفتم … راهمو به سمت اتاقم کج کردم … جا نمازم پهن بود … سرمو گذاشتم روی مهر … – خدایا … خودت می دونی … خیلی ساختم … خیلی مدارا کردم .. الان نه ماهه …. ولی هیچ فرقی نکرد … روز به روز بدتر شد … اون روزی که وارد این شغل شدم قسم خوردم هیچ وقت خودمو گم نکنم ولی خدا آرشاویر ازم می خواست خودمو گم کنم… نتونستم … سرپیچی کردم … خدایا منو ببخش … ازش می گذرم توام از من بگذر … خدایا هر چه به صلاحمه همون بشه … عشقی که تو دلم سرد شده سرد بمونه …. کمک کن تا بتونم کاری رو که می خوام بکنم … خدایا می دونی که این برای جفتمون بهتره … آره … این خیلی بهتره … رفتم سمت گوشیم … برش داشتم … ساعت پنج صبح بود … ولی برام مهم نبود … شماره گرفتم … با دومین بوق جواب داد … صداش خسته بود … خسته تر و داغون تر از من … یه لحظه پشیمون شدم … هنوزم صداش می تونست دلمو بلرزونه … نگام افتاد به جانمازم … توکل کردم به خدا … هر چی اون می خواست همون می شد … نذاشتم هیچی بگه اونم البته قصد نداشت حرف بزنه … سریع گفتم: – بسه … هر چی کشیدم و کشیدی بسه .. می برم این بندو … دیگه نمی تونم با تو بودن رو تحمل کنم … فراموشت می کنم و ازت می خوام فراموشم کنی … این به نفع هردومونه … صدای آهش جیگرمو سوزوند … چند لحظه سکوت و سپس …. بـــــــــــــوق ! _______________صدای بغض آلود مامان بلند شد: – بس کن این کار کوفتی رو …. خسته شدم از بس هر شب ساعت دوازده رفتی صبح برگشتی … شدی تف سر بالا برامون … همین کارا رو کردی که پسره ولت کرد … دلم خوشه دختر تربیت کردم … بغش گلومو فشار می داد … بابا به مامان توپید: – بس کن زن! … بعد رو کرد به من و با عطوفت گفت: – برو دخترم … برو مواظب خودت هم باش …. بدون حرف از خونه زدم بیرون … باد سرد لرز به تنم انداخت … دو ماه از جداییمون می گذشت … آخرای اسفند ماه بود …. دقیقا همین موقع ها بود که باهاش آشنا شدم … چه زود گذشت … آه کشیدم و سوار ماشین شدم … اشک صورتمو خیس کرد … حرفای مامان بعضی وقتا آتیشم می زد … ولی مامانم بود چی می تونستم در جوابش بگم؟ باید سرمو می انداختم زیر و فقط گوش می کردم … اون که از چیزی خبر نداشت … استارت زدم و نالیدم: – خدا ازت نگذره آرشاویر … ببین چه به روزم آوردی … توی این دو ماهه هیچ خبری ازش نداشتم … رفت که رفت ! حتی یه بار هم زنگ نزد که ازم خواهش کنه ببخشمش … انگار اونم دنبال یه بهونه بود … چقدر دلم از دستش گرفته بود … یعنی من ارزش اینو نداشتم که یه بار فقط یه بار ازم بخواد نرم؟ این دو ماه همه فکرم در گیر این قضیه شده بود … تنها چیزی که ازش می دونستم این بود که رفته ایتالیا پیش مامانش اینا …. باباش بهم گفت … یه بار زنگ زد که بفهمه جریان چی بوده وقتی براش گفتم سکوت کرد … انگار اونم می دونست رفتارای پسرش واقعا غیر قابل تحمل بوده … بعد از اون دیگه هیچ خبری نداشتم ازشون … خبر به هم خوردن نامزدیم مثل بمب صدا کرد … همه فهمیدن و یه مدت شدم نقل همه محافل …. این وسط دو نفر از همه خوشحال تر بودن و با همین خوشحالیشون به من نشون دادن که اصلا براشون ارزشی ندارم … اول شهریار و بعد هم سام … اگه من ذره ای براشون اهمیت داشتم اینقدر از شکستم شاد نمی شدن … اونا عاشق من نبودن عاشق خودشون بودن … اما خوشبختانه به خودشون اجازه نمی دادن قدمشونو از گلیمشون دراز تر کنن … بدجور عصبی و زودرنج شده بودم … به کوچک ترین محرکی چنان واکنش شدیدی نشون می دادم که همه وحشت می کردن … دیگه دست خودم نبود … فقط کافی بود کسی اسم آرشاویر رو جلوم بیاره … تا می تونستم سرش داد و هوار می کردم و بعد تازه گریه هام شروع می شد … نمی تونستم انکار کنم … دلم براش تنگ شده بود! * – طناز به من هیچ ربطی نداره! – دختر گل من که نمی گم به تو ربط داره می گم من می خوام برم با این یارو حرف بزنم … توام همراهم بیا که من تنها نباشم … – خواستگار توئه به من چه؟! بیام بشم لولوی سر خرمن … صدای احسان از پشت سرمون بلند شد: – خانوما … اتفاقی افتاده؟ چرا دعوا می کنین؟ طناز با کینه نگاش کرد و خواست چیزی بگه که پریدم وسط حرف و گفتم: – از این بپرس! احسان این طناز هم خله ها! می خواد بره با خواستگارش حرف بزنه …. منو هم می خواد بکشونه دنبال خودش … چشمای احسان اندازه در قابلمه گشاد شد و زل زد به طناز … طناز هم پشت چشمی نازک کرد و خیلی خونسردانه رو به من گفت: – همین که گفتم! تو باید باشی … – طناز ول کن جون من! من خجالت می کشم … – اه خوبه منشی صحنه خودمون هم هست … غریبه که نیست بابا … اومدم یه چیزی بگم که احسان با غیض گفت: – شادمهر؟ شادمهر خواستگاری کرده ازت طناز؟ طناز چنان نگاش کرد که جای اون حساب کار دست من اومد و گفت: – دلیلی نمی بینم واسه شما توضیح بدم آقای نیرومند … احسان با عجز به من خیره شد … دلم نمی یومد اذیتش کنم ولی ناچارا توضیح دادم : – آره … شادمهر ازش خواستگاری کرده حالا می خوان برن عصر با هم حرف بزنن … گیر داده می گه توام باید بیای …. احسان بدون اینکه چیزی بگه سری تکون داد و زیر لب گفت: – خوشبخت بشی … بعد هم رفت … با رفتنش نگاهم افتاد به طناز … چونه اش داشت می لرزید … چشماش لبالب پر از اشک بود … با تعجب گفتم: – چته طناز؟ – دیدی؟ دیدی اصلا براش مهم نبود … دستشو گرفتم توی دستم … حال گذشته های منو داشت … پس درکش می کردم … زمزمه کردم: – برات مهمه؟ – نمی خوام باشه … نمی خوام … پس مهم بود … دیگه چیزی نگفتم … حرفی نداشتم برای دلداری بهش بگم … اونم نمی خواست چیزی بشنوه … دستمو رها کرد و رفت سمت رخت کن تا لباسشو عوض کنه و بره … همین که طناز رفت منم رفتم به سمت ماشینم … کار امروز تموم شده بود … داشتم در ماشین رو باز می کردم که کسی صدام زد: – توسکا … برگشتم … احسان پشت سرم بود … ولی اینقدر صداش گرفته بود که نشناختم … با تعجب گفتم: – سرما خوردی؟ سرفه مصلحتی کرد و گفت: – ای … – مواظب خودت باش … خوب بگو … کارم داشتی؟ – راستش … می خواستم بپرسم … – چیه احسان؟ چیزی شده؟ – شادمهر و طناز چه ساعتی و کجا قرار دارن … دو تا شاخ سبز شد روی سرم … با حیرت گفتم: – چی؟!!!!!!!!!! سریع انگشت گذاشت روی لبش و با التماس گفت: – هیچی نگو تو رو خدا … نمی خوام طناز بفهمه … جون بابات! قسمم داد … دیگه سرمم می رفت نمی تونستم حرفی بزنم … پس آهی کشیدم و ساعت و محل قرار رو گفتم … لبخندی زد و خواست برگرده که گفتم: – آبرو ریزی نکنی که اونوقت دیگه هیچ وقت طناز نگاتم نمی کنه … انگار دلش خیلی پر بود …. برگشت طرفم و گفت: – حالا مگه می کنه؟ حرفی نداشتم بزنم … حق داشت … طناز حتی دیگه نگاشم نمی کرد … ولی الان فهمیدم دلیل دوریشون از هم علاقشونه … همین امروز فهمیدم که هر دو هنوز هم به هم علاقه دارن … ادامه داد: – می دونم از من متنفره … اما نمی دونم باید چی کار کنم؟ – بذارش به حال خودش … پوزخندی زد و بعد از تشکر دوباره راهشو کشید و رفت … سوار ماشین شدم … برام مهم نبود اونا چی کار می کنن انگار همه چیز تو زندگی رنگ اصلیشو از دست داده بود … از آینه به پشت سرم نگاه کردم … چرا انتظار داشتم آرشاویر اسکورتم کنه؟ انگار دوست داستم اون الان پشت سرم باشه … عین قبلنا … ولی نبود … آهی کشیدم … ماشینو روشن کردم و راه افتادم … حامی من از دستم رفته بود! دور و کنار خیابون بساط ماهی فروشی و سبزه فروشی گسترده بود … شاید اگه وقت دیگه ای بود حتما چند تا ماهی برای حوضمون می خریدم ولی الان اصلا دل و دماغشو نداشتم … گوشیم داشت زنگ می زد … یعنی یه جورایی داشت خودکشی می کرد … بار سوم بود که داشت زنگ می خورد … ماشین رو کشیدم کنار خیابون … چون شلوغ بود نمی تونستم هم حرف بزنم و هم رانندگی کنم … بدون اینکه به شماره نگاه کنم جواب دادم … – الو … – خانوم مشرقی؟! صدای یه مرد جوون بود … هر چی فکر کردم نشناختم و گفتم: – خودم هستم … – حال شما خانوم مشرقی؟ خسته نباشین … – ممنون … شما؟ – من ریاحی هستم … کاوه ریاحی … دستمو گذاشتم روی شقیقه ام و فشار دادم … اسمش آشنا بود ولی یادم نمی یومد … وقتی سکوتمو دید خندید … و بعد از لحظاتی گفت: – ماشالله اینقدر سرتون شلوغه که یه جورایی همکارای خودتون رو هم نمی شناسین … بازیگر بود؟! نذاشت زیاد فکر کنم و گفت: – من مجری برنامه نوروزتان پیرزو هستم … هر سال عید … شناختمش … یکی از بهترین مجری های تلویزونی بود … سریع گفتم: – اه ببخشید آقای ریاحی … این روزا ذهنم خیلی مشغوله … – خواهش می کنم خانوم مشرقی … سوپر استاری مثل شما باید هم سرش شلوغ باشه … – ممنون لطف دارین … منتظر شدم تا حرفشو بزنه … چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت: – راستش خانوم مشرقی می خواستم برای برنامه زنده سال تحویل امسال ازتون دعوت کنم … افتخار بدین قدم سر چشم برنامه ما بذارین … ابروهام پرید بالا … بار اول بود که کسی برای برنامه زنده ازم دعوت می کرد … مونده بودم چی بگم … اونم سکوت کرده بود و منتظر بود من حرف بزنم … بالاخره دل رو به دریا زدم و گفتم: – این برنامه ساعت چند هست؟ – راستش خانوم مشرقی سال تحویل ساعت 4 صبحه … برنامه ما از ساعت 10 شب شروع می شه … شما مهمون لحظه تحویل ما هستین یعنی ساعت 3 باید توی استودیو باشین … کمی فکر کردم … مشکلی با این موضوع نداشتم … بدم نمی یومد توی یه برنامه زنده شرکت کنم … هر چند که می دونستم بازیگر پر حاشیه ای شدم به خاطر جریان آرشاویر … اما حداقل اینطور می تونستم از خودم دفاع کنم …. کاوه سکوت کرده بود و منتظر پاسخ من بود …. آهی کشیدم و گفتم: – باشه مسئله ای نیست … – پس تشریف می یارین … – بله باعث افتخاره … بیچاره خیلی خوشحال شد و بقیه قرار مدارا رو گذاشت … گوشی رو قطع کردم و خواستم راه بیفتم که دوباره زنگ زد … اینبار به شماره نگاه کردم … طناز بود … دکمه سبز رو فشار دادم و گفتم: – الو … – سلام بیشعور … – سلام به روی ماهت … – خیلی بدی که نیومدی … – حالا تو رفتی چی شد؟ – هیچی … ضایع شدم و برگشتم … – چرا؟!!!! – شادمهر نیومد … – وا! – به خدا! گفت ماشینم از چهار چرخ پنچر شده نمی رسم بهت … انشالله یه روز دیگه … – خب با یه تاکسی می یومد … – چه می دونم والا! – لابد قسمت نبوده … – قسمت هم داره با من بازی می کنه … پوزخند زدم … با منم بازی می کرد … شاید یه جورایی داشت با همه بازی می کرد … کمی با طناز حرف زدم … مثلا دلداریش دادم ولی طناز خودش هم فهمید من خودم هم نیاز به دلداری دارم برای همینم زود قطع کرد … نگام افتاد اون طرف خیابون … چه گلدون های شب بوی خوشگلی داشت … بابا عاشق شب بو بود … خوب بود چند تا بخرم تا بابا توی باغچه اش بکاره … لبخند زدم … تنها چیزی که شادم می کرد شاد کردن بابا بود … از بعد از جدا شدن من و آرشاویر از هم بابا هم پا به پای من آب شده بود … الان که من احساس راحتی می کردم چرا بابا نکنه؟ از خیابون رد شدم … چهار تا گلدون بنفش انتخاب کردم و به شاگرده گفتم برام بیاره … اونم که منو شناخته بود بیچاره سر از پا نمی شناخت و می خواست خوش خدمتی کنه گلدون ها رو برداشت و زودتر از من پرید اون سمت خیابون … سرمو گرفتم رو به آسمون و توی دلم گفتم: – خدایا این حق من نبود؟ چرا آرشاویر باید اینقدر ازم حمایت می کرد که حالا با نبودش احساس تنهایی کنم؟ من قبل هم کسی تو زندگیم نبود اما اینقدر که الان حس تنهایی دارم اون موقع نداشتم … خدایا چرا اینقدر حسم بده ؟ خسته شدم … خدایا خودت کمکم کن … اینقدر تو فکر بودم که نفهمیدم کی از جا کنده شدم و اون طرف خیابون پرت شدم روی زمین … از ترس به نفس نفس افتاده بودم … نگامو دوختم به وسط خیابون … یه مرد در حدود سی و پنج شش ساله هلم داده بود … فکر کنم حواسم نبود و ماشین داشت می زد بهم … مردم دورم جمع شدن و تازه وقتی فهمیدن کی هستم بدتر پیله ام شدن که حتما ببرنم بیمارستان اما می دونستم که طوریم نشده … اون مرد واقعا مثل فرشته نجات به کمکم اومده بود وگرنه معلوم نبود چی پیش می یومد … نگامو دوختم بهش تا تشکر کنم اومد طرفم … از جا بلند شدم … جز یه کوفتگیه ساده از زمین خوردنم دیگه مشکلی نداشتم … جلوم ایستاد … چهره معمولی داشت ولی می شد بهش گفت جذاب! پالتوی قهوه ای کوتاهی تنش بود با پلیور کرم رنگ و شلوار جین … لبخند زدم و گفتم: – ازتون ممنونم … هنوز جوابی نداده بود که گوشیش زنگ خورد … نگاهی به گوشی انداخت … اخمی کرد و جواب داد: – الو … کشتی منو تو! – نه اتفاقی نیفتاد … – یه تصادف جزئی … – اه اه چرا داد می زنی؟! – بابا می گم طوری نشد … – اههه ول کن دیگه … به من اعتماد نداری؟ – خیلی خب هر جور میلته … منو باش سنگ کیو به سینه می زنم … دو ماهه منو از کار و زندگی انداختی … – باشه … خداحافظ … نمی دونم چرا به مکالمه اش گوش کردم … اما نسبت به اون مرد یه حسی داشتم …. شاید به خاطر اینکه مدیونش بودم … مرد اومد طرفم … با لبخند پرسید: – خوبین شما؟ حواستون کجا بود؟ اگه یه لحظه دیرتر رسیده بودم … – من واقعا مدیون شمام … حسابی توی فکر بودم اصلا متوجه خیابون نشدم … لبخند تلخی زد و گفت: – آره کاملا معلوم بود … الان خوبین؟ اگه می دونین لازمه تا برسونمتون بیمارستانی جایی … – نه نه خوبم …. نیازی نیست … سری تکون داد و گفت: – اوکی … پس با اجازه … دیگه منتظر حرفی از من نشد … سرشو زیر انداخت و رفت به سمت ماشینش که کمی عقب تر از ماشین من پارک شده بود … یه پرشیای سفید … برام عجیب بود … اون هیچ آشنایی با من نداد … انگار اصلا براش مهم نبود که داره با یه بازیگر صحبت می کنه … حتی اجازه نداد بیشتر ازش تشکر کنم … چقدر عجیب غریب … شاگرد گل فروشی گلدون ها رو عقب ماشین چید و من بعد از دادن یه عالمه امضا سوار ماشینم شدم و راه افتادم … این مردم هم عجب وقت گیر می آوردنا! انگار نه انگار من داشتم تصادف می کردم وقتی مطمئن شدن حالم خوبه به فکر خودشون افتادن … یه کم که از اون محل دور شدم گوشیم دوباره زنگ خورد … روی صندلی بود … چنگش زدم … شماره رو نمی شناختم … یه شماره عجیب غریب بود … با تعجب گوشی رو گذاشتم در گوشم: – الو … هیچ صدایی نیومد … فقط صدای نفس … نفس های کشدار … حس کردم صدامو نمی شنوه دوباره گفتم: – الو … بفرمایید … صدای نفس ها هی داشت بلندتر می شد … اعصابم خورد شد و گفتم: – لالی؟! چرا حرف نمی زنی؟! مگه مریضی؟! یه صدای آرومی شنیدم … انگار یکی داشت زمزمه وار می گفت: – آره آره … بعدم تماس قطع شد … چند بار محکم پلک زدم … نکنه توهم زدم؟ چند بار به شماره نگاه کردم … نشناختم … مشخص بود از ایران نیست … خیلی طولانی و خیلی عجیب غریب بود … شونه ای بالا انداختم و رفتم سمت خونه … مانتوی بلند قهوه ای رنگ رو پوشیدم با شلوار جین کرمی لوله تفنگی …. شال کرم قهوه ایمو سرم کردم و موهامو تا جایی که می شد پوشوندم … کفش های پاشنه ده سانتی کرم قهوه ایمو پا کردم و کیفمو هم برداشتم … ساعت دو بود … باید سریع خودم رو می رسوندم استودیو … بابا با لذت سر تاپامو نگاه کرد و برای اولین بار توی مدت بازیگر شدنم گفت: – بهت افتخار می کنم … هنوز شیرینی حرف بابا رو با تموم وجود حس نکرده بود که مامان خودشو مثل گهواره تاب داد و گفت: – همین کارارو می کنی که روز به روز داره گستاخ تر می شه مرد! همین سال تحویلو هر سال کنار هم بودیم یعنی که اونم امسال داره ول می کنه می ره … مگه ما چند تا بچه داریم آخه؟ این یکی هم اینجوری شد … ای خدا کاش اینو هم نداده … بابا پرید وسط حرفش و گفت: – ریحانه! خجالت بکش زن! چرا اینقدر خون به دل این دختر می کنی؟ می دونم دلت سوخته و همه حرفات هم به خاطر نگرانیته … ولی با این حرفا فقط داغون ترش می کنی … سعی کردم لبخند بزنم … بهتر بود ناراحتی بابا رو حداقل بیشتر نکنم … رفتم جلو با محبت هر دوشون رو بوسیدم و گفتم: – حق با مامانه … من نباید سال تحویل تنهاتون بذارم … الان هم اگه بخواین نمی رم … بابا سریع گفت: – نه دخترم برو قول دادی … از سر شب که داریم این برنامه رو می بینیم همه بازیگرا اومدن کسی بد قولی نکرده برو که توام بد قول نشی … یه ساله دیگه … ما هم باید کم کم به نبودنت عادت کنیم … بالاخره توام یه روز برای همیشه می ری دنبال بخت خودت من می مونم و این ریحان خانوم … بعد به مامان لبخند زد ولی مامان با بغض روشو برگردوند … خم شدم گونه تپل مامانو دوباره بوسیدم و گفتم: – فدای مامان خوشگلم بشم … ببخش و بخند دیگه … مامان به زحمت لبخند زد … می دونستم دوستم داره ولی خب محبت مادرانه اش اینجوری بود دیگه! سال نو رو پیش پیش تبریک گفتم و از خونه خارج شدم … هوا خنک بود ولی انگار از همیشه تمیز تر بود … چند تا نفس عمیق کشیدم و به قول طناز کل جدول مندلیف رو قورت دادم … هوای تهران بود و دود و دمش! توی پاکی هم آلوده بود … سوار ماشین شدم و راه افتادم …. تا استودیو زیاد راهی نبود و خیلی زود رسیدم … حسابی حرفامو با خودم مرور کردم اصلا دوست نداشتم توی اولین پخش زنده ام گاف بدم … ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و وارد شدم … انگار همه منتظرم بودن … از دیدن اون همه بازیگر یک جا تعجب کردم … احسان هم بود … با اینکه احسان توی سریال ها کار نمی کرد و کارش فقط سینمایی بود ولی امشب شده بود مهمون ویژه این برنامه … گویا کارش تموم شده بود و داشت می رفت دیگه … رفتم توی اتاق گریم و خیلی زود حاضر شدم … وقتی کاوه اسممو گفت با لبخند رفتم روی صحنه و نشستم روی مبل دو نفره ای که جلوش بود … به احترامم بلند شد و چنان بازار گرمی برام راه اتداخت که خنده ام گرفت …. از فکر اینکه مامان بابا دارن می بیننم حس خوبی داشتم … انگار دیگه توی دنیا کسی رو جز اون دو نفر نداشتم … کاوه با لبخند گفت: – خب خانوم مشرقی اجازه دارم جسارت کنم بپرسم چند سالتونه؟ خندیدم و گفتم: – سوالتون یه کم برای خانوما سنگینه آقای ریاحی … – اه بله باید ببخشید گفتم شاید شما با بقیه فرق داشته باشین … ببینم چه حسی دارین که توی اولین برنامه زنده حضور پیدا کردین الان نروس نیستین؟ نروس و مرض! نروس و زهرمار! تو نمی گی شاید چهار تا آدم بی سواد دارن برنامه رو می بینن؟ نمی دونم چرا همیشه دوست داشت از واژه های تخصصی استفاده کنه شاید می خواست بگه ما هم بله! یه چیزایی حالیمونه … لبخند تلخی زدم و گفتم: – عصبی؟!! نه اصلا عصبی نیستم … استرس هم ندارم … سریع تیکه کلام منو دریافت کرد و با یه لبخند کجکی نگام کرد … خودش فهمید منظورم چی بوده! یه کم چرت و پرت گفت و آخر سر پرسید: – راستی خانوم مشرقی بزرگترین شایعه ای که در مورد خودتون شنیدین چی بوده؟! رنگم پرید … پس بگو! این همه صغری کبری چید که برسه به چیزی که دلش می خواد … لجم گرفت دوست داشتم بزنم تو سرش … ولی سعی کردم طبیعی باشم … لبخند زدم و گفتم: – شایعه ای وجود نداشته … اگه هم بوده من نشنیدم … با تعجب گفت: – ولی این روزای اخیر خیلی خبرا در موردتون پخش شد … منتظر بودم خودتون تکذیبش کنین … مرتیکه فضول! حالا یعنی می خواد مچ بگیره … خدایا چی کار کنم؟! بگم همه چی دروغه؟ یا تصدیق کنم … چشمامو بستم … صدای پدرم توی گوشم پیچید: – دخترم همیشه تو زندگیت صادق باش … خودت رو با مصلحت چسبوندن به دروغ گول نزن … نفس عمیقی کشیدم و گفتم: – درسته که همیشه پشت سر یه خبر راست هزار تا یک کلاغ چهل کلاغ هست … اما مهم اینه که خبر اصلی حقیقت داره … کپ کرد! فکر نمی کرد اینقدر راحت حقیقتو بگم … شاید می خواست از خودم به دروغ دفاع کنم … نفس عمیقی کشید و گفت: – خیلی خب … بینندگان عزیز … همونطور که گفتم امشب براتون دو تا سورپرایز داشتیم … یکیش که همین خانوم مشرقی عزیز بودن که افتخار دادن و مهمون برنامه ما و خونه های شما شدن و دیگری … چند لحظه مکث کرد و ادامه داد: – بهتره من چیزی نگم …. خودتون ببینین … صدای موسیقی توی استودیو پخش شد … چراغ ها خاموش شد و یه گوشه فقط یه نور افتاد … فهمیدم یه خواننده ای چیزی می خواد بخونه … سرمو انداختم زیر … ترجیح می دادم الان فکر کنم با سوالای بعدی این کاوه پرو چه خاکی تو سرم کنم … اما یه دفعه با شنیدن صدای خواننده برق دویست و بیست ولت به تنم وصل شد … – تو رو رنجوندم با حرفام چقد حس میکنم تنهام چه احساس بدی دارم از این احساس بیزارم نه نرو تنهام نزار من عاشقتم دیوونه وار نه نه نه نرووو تنهام نزار من عاشقتم دیوونه وار چی شد چشماتو رد کردم چی شد من با تو بد کردم نمیدونی ، نمیدونم ولی بدجور ، پشیمونم نه ، نرو ، تنهام نزار من عاشقتم دیوونه وار نه نه نه ، نرو تنهام نزار من عاشقتم دیوونه وار صدامو میشنوی یا نه صدایه خستگیهامو دلم خیلی واست تنگه ببین دستایه تنهامو نه ، نرو ، تنهام نزار من عاشقتم دیوونه وار نه نه نه ، نرو تنهام نزار من عاشقتم ، دیوونه وار (نه نرو از سیروان خسروی) فشارم در جا افتاد … وای خدایا برنامه زنده اس من غش نکنم که خیلی بد می شه! این اینجا چی کار داشت؟!!!!!!! آرشاویر مگه ایتالیا نبود؟ بمیری کاوههههههه چیو میخواستی به بیننده های پر و پا قرص برنامه ات نشون بدی؟!!!! این که من و آرشاویر یه روزی نامزد بودیم ؟ اینکه اگه الان که نامزدی به هم خورده همو ببینیم چی می شه؟ وای خدایا کمکم کن … الان وقت خراب شدن حال من نیست … آهنگ تموم شد و کاوه شروع کرد به دست زدن … من هم با یه لبخند ژکوند همراهیش کردم … می گم لبخند ژکوند چون واقعا همونه … چشمای غصه دار و بدبخت … لبهای خندون … آرشاویر اومد و با کاوه دست داد … چقدر خونسرد بود … چقدر طبیعی! انگار هیچیش نبود … انگار هیج اتفاقی نیفتاده بود … انگار … چرا اینقدر راحت بود؟ کت شلوار مشکی پوشیده بود که لب یقه اش ساتن ابریشمی کار شده بود … چقدر خوش تیپ شده بود … موهاشو رو به بالا شونه زده بود … همون مدلی که من دوست داشتم و بهش گفتم بهت می یاد … آرشاویر با فاصله از من نشست … خدایا چقدر عطرش خوشبو بود … دوست داشتم داد بزنم … دستامو مشت کرده بود و ناخنام حسابی داشت توی دستم فرو می رفت … چه مرگم شده بود؟ دوست داشتم سر خودم داد بزنم آروم باااااااااش احمق!!!!! تو خودت خواستی ازش جدا بشی یادت رفته چه جوری روی اعصابت دراز نشست می رفت ؟ با این فکرا یه کم آروم تر شدم … حقیقتش این بود که خاطره هام با آرشاویر اذیتم می کرد وگرنه دیگه مثل قبل حسم نسبت بهش آتشین نبود … صدای قهقهه های آرشاویر و کاوه بلند شده بود … انگار نه انگار که منم هستم گل می گفتن و گل می شنیدن … کاوه گفت: – شنیدم رم بودی – آره … دیشب برگشتم … – وقتی زنگ زدم باهات هماهنگ کنم پدرت گفت که نیستی … منم خواستم خودشون بهت بگن … خوب شد به موقع رسیدی … – ممنون از دعوتت … تو همیشه به من لطف داری … اوف چه تعارف هم تیکه پاره می کنن … خرسای گنده خاله زنک! خسته شدم … دوست داشتم برم خونه … جلوی دوربین نشستن اذیتم می کردم … اونم اینجوری و این مدلی! می دونستم کل ملت دارن منو نگاه می کنن و عکس العملامو می سنجن … از فردا می شدم خود حاشیه! خدا به داد برسه … خدا رو شکر کاوه دیگه حرفی در مورد شایعات نزد … هر چند که می دونستم اگه دست خودش بود صد در صد فوضولی می کرد ولی انگار می دونست بیشتر از این نباید وارد جزئیات بشه … برای همینم بیشتر داشتن در مورد کار و کنسرت و آلبومای آرشاویر حرف می زدن … با دقت نگاش کردم … چقدر لاغر شده بود … زیر چشماش گود افتاده بود انگار … ولی هنوزم خوش استیل بود و دختر کش … کاوه چند تا سوال دیگه از من پرسید و بالاخره رفتیم تو فاز سال تحویل … بهتر از اون وضعیت بود … یه آقایی که قرآن می خوند به جمعمون اضافه شد و مشغول خوندن دعای موقع تحویل سال شد … حالا من رفته بودم تو فکر مامان بابا که با دیدن آرشاویر چه حالی بهشون دست داده! فامیلو بگو … وای خاک بر سر من! کاش قبول نکرده بودم بیام می تمرگیدم تو خونه … زیر لب گفتم: – حالا بکش توسکا خانوم … آرشاویر مشغول بازی با انگشترش شد … حلقه اش دستش نبود … ای بی وفا … به خودم توپیدم: – آخه بیعشور … اون که دیگه نامزد تو نیست برای چی باید حلقه اش دستش باشه؟! عجب احمقی هستیا مگه مال خودت دستته؟ نگاه به دستم کردم … نبود … چقدر دوست داشتم نگام کنه … انگار دوست داشتم هنوزم دنبال بدوه و له له بزنه … آرشاویر اینجوری برام غریبه بود … چقدر زود من از یادش رفتم … حدسم به یقین مبدل شد! آرشاویر از اول هم دنبال بهونه بود برای جدایی که من این بهونه رو دادم دستش … بدون تو ایتالیا رفته چه عشق و حالی کرده! پسره بی شعور! داشتم با خودم حرص می خوردم که توپ تحویل سال رو زدن و همه به هیجان اومدن … خیلی از بازیگرا که پشت صحنه بودن اومدن جلوی دوربین با خانومای دیگه مشغول دست و روبوسی شدیم … اه … رسم و رسوم مسخره! من می خوام برم خونههههههه … همه دور هم نشستیم و کاوه از آرشاویر خواست یکی دیگه از کاراشو برامون بخونه … نمی تونستم انکار کنم که هنوز هم محتاج شنیدن صداش هستم … خودمو توجیح کردم: – خب منم یکی مثل بقیه … چه فرقی داره! منم صداشو دوست دارم … نه چیز دیگه … آرشاویر با لبخند رفت توی قسمت مخصوص و آماده شد … صدای آهنگ بلند شد … چشمامو بستم … شنیدن صداشو با چشم بسته دوست داشتم تنهای تنهام … جز تو هیشکی رو تو این دنیا نمی خوام دوباره بیا مث اون روزا تا بازم آروم بشه دنیای ما هیچ جا نمی تونم دیگه حتی یه لحظه بمونم دیگه فکر نمی کنم بشه زنده بمونم حال و هوام ابریه دلتنگ یه قطره بارون جدایی آدمو می کشه منو به زندگی برگردون زندگیم بی تو مثل زندونه آه عشق من! یه حرفی بزن ولی نگو دیره هیشکی جاتو تو دلم نمی گیره! هیچ جا نمی تونم دیگه حتی یه لحظه بمونم دیگه فکر نمی کنم بشه زنده بمونم حال و هوام ابریه دلتنگ یه قطره بارون جدایی آدمو می کشه منو به زندگی برگردون امشب می خوام که یادت بیاد کی شونه بود واسه گریه هات ببین کی عاشقت کرد وقتی تنها بودی تو شبای سرد تو دلت تنگ بود اشک تو چشات غم تنهایی تو صدات من دستاتو گرفتم نگو یادت رفت! هیچ جا نمی تونم دیگه حتی یه لحظه بمونم دیگه فکر نمی کنم بشه زنده بمونم حال و هوام ابریه دلتنگ یه قطره بارون جدایی آدمو می کشه منو به زندگی برگردون بی تو … نمی تونم … نه … نمی تونم … منو به زندگی برگردون! (آهنگ جدایی از آرتا امید) وقتی خوندنش تموم شد حس کردم نفس منم بالا نمی یاد … خداییش ترکوند … صدای دستا داشت کرم می کرد منم دست می زدم ولی حالم اصلا خوب نبود … تا اومد بشینه کاوه با هیجان گفت: – ماشالله چه کردی پسر! صدات استودیو رو به لرزه در آورد … موافق بودم باهاش! خداییش از ته دلش می خوند … با همه صداش … توی دلم زمزمه کردم: – یعنی واسه من خوند؟ ولی نه! اون حتی یه نیم نگاه هم به من نکرد … فقط همون اول که اومد بشینه یه سلام رسمی جلوی دوربین بهم کرد که مطمئنم اونم برای خالی نبودن عریضه بوده … نفسمو فوت کردم نمی دونم چرا اینقدر عصبی بودم … از بقیه برنامه و حرفا چیز زیادی یادم نیست ولی بالاخره برنامه به آخر رسید و خداحافظی کردن و کات دادن … سریع از جا بلند شدم می خواستم برم خونه … دیگه طاقت موندن نداشتم … همه داشتن با هم خداحافظی می کردن … کاوه جلو اومد و با وقار و شخصیت خاص خودش بازم بابت حضورم ازم تشکر کرد … فقط لبخند زدم … واقعا نمی تونستم چیز دیگه ای بگم … همه دسته دسته از استودیو خارج می شدن کیفمو انداختم روی شونه ام و زیر چشمی نگاهی به آرشاویر کردم … بی توجه به من داشت با کاوه بگو بخند می کرد … دندون قروچه ای کردم و از استودیو زدم بیرون … رفتم سمت ماشینم که صدای پایی از پشت سرم شنیدم … برگشتم … آرشاویر بود … نا خودآگاه ایستادم … با لبخند اومد طرفم …. قلبم داشت می یومد توی دهنم … خیلی عادی ایستاد جلوی من … دستشو تکیه داد به سقف ماشینم و گفت: – دوباره سلام عرض شد … این چرا اینجوری می کرد؟ سعی کردم منم طبیعی باشم … – سلام … – خوبی؟ – ممنون … – مزاحمت نمی شم … فقط خواستم حال بابا مامانتو بپرسم … خوب هستن؟ با غیض و کینه گفتم: – از احوالپرسی های شما … دستی توی موهای پر پشت مشکیش کشید … چشمای درشت و سیاهش رو دوخت توی چشمام و گفت: – اون موقع شرایط خوبی واسه احوالپرسی نداشتم … ولی به زودی حتما خدمتشون می رسم … اونا برای من خیلی عزیز هستن … دوست داشتم بگم خودم چی؟ ولی زبونمو محکم گاز گرفتم … توی دلم از خودم پرسیدم: – اگه همین الان ازت بخواد برگردی …بر می گردی؟! قاطعانه و به سرعت گفتم: – نه … پس چه مرگم بود؟! انگار این مشخصه همه ما دخترها بود که دوست داریم همه چیزو به دست بیاریم … بعدش دیگه مهم نیست … فقط به دست آوردنش مهمه … در ماشینو باز کردم و گفتم: – حتما این کارو بکن خوشحال می شن … سری تکون داد راه افتاد سمت ماشین خودش که با چند ماشین فاصله از من پارک کرده بود و گفت: – حتما … عمدا معطل کردم ببینم می ره یا دنبالم راه می افته … این آرشاویر شکاک محال بود بذاره من خودم تنها این مسیر رو برم … حتما مثل قدیما دنبالم راه می افته … نشستم پشت فرمون … ماشینو روشن کردم و یه کم گاز دادم که یعنی گرم بشه … آرشاویر دنده عقب از پارک اومد بیرون … چهار چشمی داشتم نگاش می کردم … بدون اینکه حتی به من نگاه بکنه پاشو روی گاز فشار داد و با سرعت هر چه تموم تر از پارکینگ رفت بیرون … من موندم با یه دهن باز! رفت؟!!!! به همین راحتی؟! چرا اینقدر عوض شده؟ وای خدای من … سریع از پارکینگ رفتم بیرون … هنوز باورم نمی شد رفته باشه … با خودم گفتم شاید کنار خیابون جایی منتظر باشه اما حقیقت این بود که رفته بود …. با حال خراب ماشین رو جلوی در پارک کردم و پیاده شدم… دزدگیر رو که زدم در خونه باز شد و بابا به یه ژاکت روی شونه هاش اومد بیرون معلوم بود منتظرم بوده … می دونستم الان لبخندم از صد تا گریه تلخ تره … ولی بهش لبخند زدم و رفتم طرفش … با شادی مصنوعی گفتم: – عیدت مبارک بابا جونم … بابا داشت با نگرانی نگام می کرد … می دونستم به خاطر آرشاویره … هر کی هم که نفهمیده باشه اون ساعات به من چی گذشته مطمئنا بابا فهمیده … از همین فکرا بغض کردم و چونه ام لرزید … سریع پشت کردم به بابا … نمی خواستم غصه اش بیشتر بشه … اشک چکید روی صورتم … لعنتی الان وقتش نبود! دست بابا نشست روی شونه ام … به ناچار برگشتم … بابا محکم منو کشید توی بغلش دیگه طاقت نیاوردم و صدای هق هقم اوج گرفت … بابا بدون حرف فقط نوازشم می کرد … وسط کوچه ایستاده بودیم و من داشتم زار می زدم! اگه یکی می دید چی می گفت؟ گور بابای همه … خسته شدم از بس از فکر و حرف مردم ترسیدم … وقتی کمی آروم تر شدم بابا منو از خودش جدا کرد و با صدای لرزون گفت: – کاش نذاشته بودم بری بابا … اصلا کاش نذاشته بودم بازیگر بشی … چی به روز روح لطیف دخترم اومده؟ – بابا … بابا … یه جوری با من رفتار می کنه انگار من … انگار من غریبه ام … انگار اون صیغه رو … یادش رفته … حقیقت این بود که من و آرشاویر هنوز هم به هم محرم بودیم …بعد از جداییمون آرشاویر رفت ایتالیا و دیگه وقت نشد برای جدایی رسمی اقدام کنیم … بابا دستمو فشرد و گفت: – آروم باش دخترم … همه غم هات یه روز تموم می شه … خدایی که اون بالاست عادل تر از اون چیزیه که تو حتی بتونی تصورشو بکنی … – بابا … چرا برگشته؟ – باید بر می گشت … اینجا کشورشه … – من نمی تونم باهاش روبرو بشم … دیدنش برام سخته بابا … – دختر گلم برای مشکلت هیچ وقت نباید صورت مسئله رو پاک کنی … توسکایی که من تربیت کردم خیلی محکم تر از این حرفاست … غیر ممکنه به این راحتیا عقب بکشه … – چی کار کنم بابا؟ می گی چی کار کنم با این آدم؟ – هیچی … فقط جلوش محکم باش … نمی خوام حس کنه دختر منو زمین زده … دختر من همیشه باید تو اوج باشه … همینطور که تا الان بوده … دماغمو بالا کشیدم و گفتم: – ولی سخته بابا … به خدا سخته … بابا پیشونیمو بوسید و گفت: – زندگی عادته دخترم … عادت می کنی … ولی من مطمئنم همه چیز حل می شه … به بابا قول بده غصه نخوری … با اینکه خودم هم از قولم مطمئن نبودم گفتم: – باشه … قول می دم … – آفرین دخترم … حالا بریم تو که مامانت هم حال خوبی نداره … می دونستم مامان هم با دیدن آرشاویر به هم ریخته …. مامان آرشاویرو خیلی دوست داشت … آهی کشیدم و همراه بابا وارد شدم … می خواستم بشم مایه افتخارشون … ولی مایه غصه شون شدم … برام خیلی سخت بود … خیلی سخت … یک هفته گذشت … دیگه هیچ خبری از آرشاویر نداشتم … بهتره بگم هیچ خبری ازش نشد … فقط یه روز که من سر صحنه فیلمبرداری بودم وقتی برگشتم خونه احساس کردم مامان زیادی خوشحاله و بابا هم قیافه اش در همه … نشستم کنار بابا و با تعجب گفتم: – چیزی شده بابا؟ بابا آهی کشید و با صدای آرومی گفت: – آرشاویر اومده بود اینجا … با چشمای گشاد شده گفتم: – جدی؟!!!! – آره … منم تعجب کردم … ولی … – ولی چی؟ – بعدش ازش بیشتر خوشم اومد … – بابا! – اون برای ما حرمت قائل شد … جدای از مشکلی که با تو داره اومد اینجا … خیلی هم به ما احترام گذاشت و با همه وجودش و از ته قلبش عذر خواهی کرد ازمون … – پس واسه همینه که مامان خوشحاله؟ – آره … – عجب! – پسر خوبیه … اگه حرفایی که در موردش زدی رو کس دیگه ای می گفت محال بود باور کنم … آهی کشیدم و گفتم: – ولی حقیقت داره بابا … دلیل جدایی ما رو هیچ کس جز بابا نمی دونست … همه فکر می کردن دلیلش عدم تفاهمه … ولی بابا دلیل مسخره و کلیشه ای منو قبول نکرد و اینقدر پاپی من شد تا سر از قضیه در آورد … – می دونم دخترم …. حرف تو برام حجته! از جا بلند شدم و رفتم سمت اتاقم … می خواستم خاطره هاشو هم تو ذهنم کمرنگ کنم … دیگه خسته شده بودم … باید با خودم روراست می شدم … آرشاویر اولین پسری بود که دل منو لرزوند و من با همه وجودم بوسیدمش بغلش کردم و بهش محرم شدم … اولین عشقم بود … فراموش نمی شد … تحت هیچ شرایطی اما شاید می تونستم برای خودم کمرنگش کنم که دیگه با دیدنش اینجوری داغون نشم … لباس عوض کردم … رفتم توی تخت و لحاف رو کشیدم سرم … می خواستم بخوابم … نمی خواستم به هیچی فکر کنم … گوشیم داشت خودکشی می کرد … ماشینو کنار خیابون پارک کردم و از توی کیفم درش آوردم …شماره ترسا بود … – الو … – سلام خانومی ناناز خودم … – سلام ترسا جون … خوبی؟ آرتان خوبه؟ آترین چطوره؟ – اوووه … همه اشون خوبن … تو خوبی؟ – مرسی … چه حال؟ چه خبر؟ – خبرای داغ داغ هالیوودی … – چی هست حالا این خبرای داغت … – ببین توسکا من چون خودم تو عشق خیلی زجر کشیدم تو رو درک می کنم … برای همینم هر اطلاعاتی که شاید بتونه کمکت کنه رو بهت می رسونم … هر چند که آرتان اگه بفهمه صاف منو می کشه … این دختر چی پیش خودش فکر می کرد؟! درک من؟! آهی کشیدم و گفتم: – چیزی شده؟ – آقاتون دوباره رفتن ایتالیا … آشکارا جا خودم و گفتم: – جدی؟! – آره … اومده بود اینجا فقط یه سر به باباش بزنه گویا … – تو از کجا فهمیدی؟ – هان! از اینجا به بعدش مهمه … – بگو دیگه ترسا … کشتی منو … – خب بابا! منو نخور … راستشو بخوای از همون روزی که برگشته رفته سراغ آرتان البته من تازه امروز فهمیدم … – خب خب؟ – هیچی دیگه آرتان هم یه کم باهاش کار کرده … گویا این دو ماهی که ایتالیا بوده رو کامل بستری بوده … با صدای خفه ای گفتم: – چی؟!!!! – آره … رفته اونجا و تحت دارو درمانی شدید بوده … الان هم به زور بهش اجازه دادن بیاد ایران به شرط اینکه زود برگرده … – پس … پس واسه چی دیگه پیش آرتان رفته؟ – واسه اینکه بعد از اینکه دوره دارو درمانیش تموم بشه باید تحت رفتار درمانی باشه … یه جورایی باید روانکاوی بشه … اینه که از آرتان خواست وقتی دوباره برگشت ایران باهاش کار کنه … – آرتان … آرتان چی می گفت؟ – هیچی می گفت الان هم خیلی بهتر شده ولی هنوزم جای کار داره … آهی کشیدم و گفتم: – خوشحالم که به فکر درمان خودش افتاده … اما بین ما همه چیز دیگه تموم شده … اصلا پیش خودم یه درصد هم احتمال نمی دم که آرشاویر برگرده و من بخوام باهاش باشم … فقط براش خوشحالم که از این عذاب راحت می شه … – دروغ می گی؟!!!! – نه … کاملا راست گفتم … – توسکا … ولی تو دوسش دا… – داشتم … الان فقط می خوام خودش راحت بشه … رابطه من و آرشاویر با یه دنیا دلخوری تموم شد … این رابطه دیگه نباید از نو شروع بشه … چون چون حرمت ها از بین رفته … – بس کن توسکا … این عشقه! نه یه احساس دم دستی … این حرفا حالیش نیست … آهی کشیدم و گفتم: – هر کس عقیده ای داره … عشق هم حرمت داره … ولی حرمتش بین من و آرشاویر از بین رفت … سکوت کرد و چیزی نگفت … دیگه حوصله چونه زدن نداشتم برای همین هم با یه خداحافظی کوتاه تماسو قطع کردم … حقیقتا از اینکه آرشاویر می خواست درمان بشه خوشحال بودم … این همه زجر حق آرشاویر نبود … واقعا که حقش نبود … _________________

تفریح کده ی آبشار






آدرس ایمیل خود را وارد کنید



Delivered by Feed Burner





با لبخند گفتم: – یه پلان دیگه مونده … – سلام! – ا ببخشید … سلام … – به روی ماهت … باشه منتظر می مونم … با یارو بنگاهیه یه ساعت دیگه قرار گذاشتم … دیر نمی شه … فقط خودتو خسته نکن عزیزم تا بتونی بهترین رو انتخاب کنی … خندیدم و گفتم: – باشه … به اون سمت باغ اشاره کرد و گفت: – من اونجا منتظرم … سرمو تکون دادم و رفت … همه داشتن با تعجب نگامون می کردن … بالاخره ماه پشت ابر نمی موند … همه می فهمیدن که کجا چه خبره! من فقط نمی خواستم جشن عروسیم مثل عروسی طناز پر از خبرنگار باشه … سنگینی نگاه آرشاویر رو حس می کردم اما نمی خواستم دیگه نگاش کنم … باید از همین الان روی خودم کار می کردم … نگاه من دیگه فقط مال شهریاره … حتی یه نیم نگاه به آرشاویر که از روی احساس باشه خیانت به شهریاره … باید خودمو کنترل می کردم … صدای آقای ظفری کارگردان فیلم بلند شد: – آرشاویر حواست کجاست؟!!! این بار ششمه که داریم این پلانو می گیریم! آرشاویر دستی توی موهاش کشید و در حالی که صحنه رو ترک می کرد گفت: – نمی تونم … امروز نمی تونم … باشه واسه فردا … به اعتراض هیچ کس هم گوش نکرد … سوار ماشینش شد و تخته گاز از باغ خارج شد … حس می کردم ضربان قلبم کند شده … چرا داشت اینجوری می کرد؟ ** – شهریار آخه بین یه مشت غریبه … – غریبه کجا بود خانوم؟ بچه های خودمونن دیگه … – دیگه بدتر! اینجوری که همه شون قضیه رو می فهمن … – خوب بفهمن … تو به نفوذ من شک داری؟ تو فقط نگران خبرساز شدن ازدواجمونی که من دارم بهت قول می دم نذارم به بیرون درز کنه …. اتفاقا من دوست دارم بچه ها بفهمن تا دیگه راحت هر روز خودم ببرم و بیارمت … – نخیر خودم بلدم … از لحنم خنده اش گرفت و گفت: – خوب باشه تو منو ببر و بیار … اینبار منم خنده ام گرفت و گفتم: – دیوونه … – دیوونم … ولی دیوونه چشای سیاه تو … دیوونه موهای پر چین و شکن تو … دیوونه ابروهای کمونی تو … دیوونه … – ااااا شهریار! ولت کنم تا صبح می ریا … – آره …. می رم … ولی فقط قربون تو … لبخند نشست روی لبم … این پسر با مهربونیش می تونست منو به خودش وابسته کنه … البته اگه فکر آرشاویر می ذاشت … با خنده گفتم: – خداحافظ … – ااا قطع نکنیا … هنوز نگفتی می یای یا نه … – بابا رو چی کار کنم؟ – من باهاشون حرف می زنم … – حالا واجبه؟ – آره عزیزم … واسه هر دومون خاطره می شه … یه مسافرت قبل از ازدواجمون … بعدا باید یه چیزی داشته باشیم واسه بچه هامون تعریف کنیم … بچه هامون؟ ای خدا چرا هیچ وقت اینجوری به جریان نگاه نکرده بودم؟ من می تونم؟ من تواناییشو دارم؟ صدای شهریار بلند شد: – توسکا هستی؟ – آره … آره … باشه … قبول … – فدات بشم الهی … من همین الان با بابات هماهنگ می کنم توام آماده شو صبح ساعت پنج دم خونه تونم … – چه خبره؟!!!! چقدر زود! – قرار بچه هاست دیگه … – باشه … منتظرم … – فعلا … – فعلا … گوشی رو قطع کردم و ضبط رو روشن کردم … دلم خیلی گرفته بود … هیچ ذوق و شوقی نداشتم انگار … بازم صدای آرشاویر به تن خسته ام آرامش داد: – وانمود کردم به همه / که خیلی سخت نبود غمت / رفتنو دل بریدنت وانمود کردم به همه / که دیگه اشتیاقی نیست / واسه دوباره دیدنت! یه جور نشون دادم که نه / یه اتفاق عادی بود همون دوتا درد دلم / واسه خودش زیادی بود یه جوری گفتم که همه / بهم میگن بی عاطفه میگن که حرف امروزت / با دیروزت مخالفه اما شبا یواشکی / وقتی که هیشکی نیست پیشم گوشیمو روشن میکنم / به عکس تو خیره میشم دیگه منم و غربت / اشکای بی امونه من به کی بگم دیوونتم / به کی بگم تنگه دلم اما شبا یواشکی / وقتی که هیشکی نیست پیشم گوشیمو روشن میکنم / به عکس تو خیره میشم دیگه منم و غربت / اشکای بی امون من به کی بگم ، دیوونتم / به کی بگم تنگه دلم به کی بگم، به کی بگم ، تنگ دلـــــم مدتیه عوض شدم / انگار یه آدم دیگم هرکی میپرسه یادشی / دارم بهش دروغ میگم دلم نمیخواد هیچکسی / چیزی بدونه از غمم همین غرور لعنتی / تو رو جدا کرده ازم هیشکی خبر نداره از / دقیقه های غربتم اینجوری وانمود شده/ که بی تو خیلی راحتم (آهنگ وانمود از نریمان)

این روزا آهنگای آرشاویرم یه حس و حال دیگه داشت … حالمو خیلی دگرگون میکرد ولی عادت کرده بودم به خودم تلقین کنم که هیچ کدوم از این آهنگا رو واسه من نمی خونه …. هیچ کدومش خطاب به من نیست … اشک صورتم رو خیس می کرد … حس بدی داشتم … بین خواستن و نخواستن در نوسان بودم … نمی فهمیدم دارم چی کار می کنم … اما یه چیزی رو خوب می دونستم … می خواستم واسه شهریار همسر خوبی باشم … باید فراموش می کردم … حتی اگه شده به قیمت فراموش کردن خودم … خواب و خواب جلوی آینه داشتم آرایش می کردم … اگه با این صورت پف آلود بدون آرایش هم می رفتم شهریار از انتخابش پشیمون می شد … ازتصورات خودم خنده ام می گرفت … مامان تا دم در بدرقه ام کرد و وقتی دید شهریار منتظرمه رفت …. حتی نیومد بیرون یه سلام بهش بکنه … دل گرفته مامان هم به دل گرفته من دامن می زد … سوار بی ام و خوش رنگش که شدم لبخند زد و گفت: – سلام خانوم … صبح عالی متعالی! – سلام … خمیازه کشدارم به خنده انداختش و گفت: – اوووو چه خمیازه ای هم می کشه! خوابت می یاد؟ – پ ن پ … صبح اول صبحی بیداریم می یاد … خندید و گفت: – حالا چرا می زنی؟ – آخه فشم رفتنمون چی بود؟ می گرفتیم می خوابیدیم دیگه … خم شد از صندلی عقب نایلون حاوی آب میوه و کیک رو برداشت داد دستم و گفت: – غر نزن … اینو بخور تا یه کم سرحال بشی … – نمی خوام گرسنه نیستم … – نباشی! باید صبحونه بخوری … تازه این پیش درآمدشه … بچه ها قراره کله پاچه بگیرن … دوست داری که؟ – بدم نمی یاد … – پس فعلا اینو بخور … ناچارا آب میوه رو برداشتم و مشغول شدم … لحظاتی بعد رسیدیم سر قرار … حدود بیست ماشین پشت سر هم ردیف پارک شده بودن … یکی از آبمیوه ها رو باز کردم گرفتم جلوی دهن شهریار و گفتم: – خودتم بخور … با شیطنت نگام کرد و گفت: – اگه خودت بگیری جلوی دهنم قول می دم همه شو بخورم … و توی همون حالت خم شد و شروع کرد به خوردن …. با خنده گفتم: – ا زشته یکی می بینه … بگیر خودت بخور … – زشت اونه که منو و تو بهمون خوش نگذره … راحت باش بابا … خودمو خودتو عشقه … داشتم چپ چپ نگاش می کردم که کسی زد به شیشه … یکی از دوستای شهریار بود … شهریار سریع پیاده شد … می دیدم که پسره داره سر به سرش می ذاره و شهریار هم با خنده می زنه تو سر پسره … داشتم به کاراشون می خندیدم که یهو چشمم افتاد به یه آ یو دی مشکی … بین ماشینا پارک شده بود … پلاکشو نمی دیدم … یعنی ممکنه خودش باشه؟ زل زده بودم به ماشینه و حواسم دیگه نبود … یهو شهریار پرید بالا و گفت: – ببخش تنهات گذاشتم عزیزم … بچه ها دیگه دارن راه می افتن منتظر یکی بودیم که اومد … انگار صداشو نمی شنیدم …. هنوزم چشمم به آ یو دی بود … دستشو جلوی صورتم تکون داد … – خانومی حواست هست؟ تکونی خوردم و گفتم: – هیچی … ببخش … ماتم برده بود … – اوکی … انشالله که حواست به ماشین آرشاویر نبوده … خدای من!!!! پس خودش بود … مثل سنگ سخت شدم … – مگه اونم اومده؟ – آره متاسفانه … با خواهرش … – به درک! نگام کرد … انگار خیلی هم مطمئن نبود … ولی گفت: – واقعاً راه داشت توی سکوت سپری می شد … همه حسم پریده بود … اعصابم خورد بود … دوست نداشتم آرشاویر مدام جلوی چشمم باشه … برام عجیب بود که شهریار هم سکوت کرده … بدون حرف زل زده بود به جاده … اخم ظریفی هم بین ابروهاشو خط انداخته بود … جلوی ویلای بزرگی توقف کردیم ماشینا رو پشت سر هم پارک کرده و پیاده شدیم … پاهام داشت می لرزید و ضربان قلبم نا خود آگاه بالا رفته بود … با چشم داشتم دنبال ماشین آرشاویر می گشتم… اون جلو پارک شده بود … زل زده بودم به ماشین که کسی زد سر شونه ام! برگشتم … آرشین با خنده گفت: – سلاااام ! فکر کردم نیستی … دیدم ماشینت نیست … – سلام … خوبی تو؟ با ماشین یکی از بچه ها اومدم … – وای چه خوب! از تصور اینکه باید تنها بمونم تا اینجا به جون آرشاویر غر زدم … بین خودمون بمونه اونم اعصابش خورد شد وقتی دید نیستی … با اخم گفتم: – بیخیال آرشین! از جدیتم تعجب کرد و فقط نگام کرد … سعی کردم لبخند بزنم و گفتم: – من با شهریار اومدم … منو ندیدی تو ماشینش … – با شهریار؟!!!! – آره … چرا تعجب کردی؟ – ببخشید توسکا … به خدا قصد فضولی ندارم … ولی حس می کنم زیادی باهاش صمیمی شدی … الان وقتش بود … دیگه باید می فهمید … آهی کشیدم و گفتم: – شهریار نامزدمه آرشین … قیافه آرشین دیدنی شد … رنگش شد رنگ گچ … لبش شروع به لرزش کرد و قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم بغضش ترکید و به هق هق افتاد … با ترس بغلش کردم و گفتم: – خدای من! آرشین!!!! سریع کشیدمش کنار که کسی متوجه قضیه نشه … آرشین توی بغلم داشت مثل بید می لرزید … هر چی باهاش حرف می زدم هم آروم نمی شد … صدای آرشاویر بند دلم رو پاره کرد: – چی شده؟!!! آرشین … اومد طرفمون و بی توجه به من آرشین رو کشید توی بغلش … در حالی که تند تند می بوسیدش ازش می پرسید چی شده … چقدر به آرشین حسودی کردم … یه روزی این لبا به صورت من بوسه می زدن … آخ که چقدر دلم می خواست جای آرشین … به خودم توپید: – زهرمار! در دلتو بذار …. تو الان نامزد کس دیگه ای هستی … آرشاویر با عصبانیت گفت: – چشه این؟ چی بهش گفتی اینجوری شد؟ حرصم در اومد … پسره … چی بهش می گفتم؟ هیچی لایقش نبود … شونه ای بالا انداختم و با بالاترین حد کینه گفتم: – فقط بهش گفتم با شهریار نامزد کردم … همین … به دنبال این حرف حتی صبر نکردم که ببینم عکس العملش چیه … سریع عقب گرد کردم و از اونجا فاصله گرفتم … بدنم بدجور داشت می لرزید … شهریار سریع خودشو رسوند به من و گفت: – چی شده عزیزم؟ چرا رنگت پریده؟ – هی … هیچی … دستمو گرفت و زمزمه وار گفت: – به من دروغ نگو … اگه نمی خوای هیچی نگو ولی دروغم نگو … زل زدم توی چشمای زلالش … واقعا دروغ گفتن بهش برام سخت بود … سرمو تکون دادم و حرف نزدم … آهی کشید و گفت: – بیا بریم تو … بچه ها منتظرن … – تو … تو برو منم می یام … – می خوای بمونی اینجا واسه چی؟ – می خوام یه کم اطرافو دید بزنم … ویلای خوشگلیه … یه جوری نگام کرد انگار که می گفت خر خودتی! ولی هیچی نگفت و راهشو کشید رفت … از خودم بدم اومدم … چه راحت داشتم دروغ می گفتم … عقب گرد کردم … می خواستم ببینم حال آرشین چطوره … توی بغل آرشاویر هنور داشت گریه می کرد … آرشاویر محکم بغلش کرده بود و داشت باهاش حرف می زد … خواستم برم طرفشون که صدای آرشاویر سرجا میخکوبم کرد: – خواهر من … من دارم به تو می گم این اتفاق نمی تونه بیفته … چرا اینجوری می کنی؟ اون داره برای من و تو فیلم بازی می کنه … – فیلم چیه؟ ندیدی با شهریار اومده … ندیدی چقدر باهم صمیمین … نگاه آرشاویر رفت به سمت آسمون … فک منقبض شده شو از اینجا هم می تونستم ببینم … گفت: – چرا … چرا دیدم … اما دلیل نمی شه … – می خوای بشینی تا از دستت بره؟ حیفه توسکاست … به خدا حیفه توسکاست … دیگه طاقت نیاوردم … چرخیدم و برگشتم سمت ویلا … برام عجیب بود حرفای آرشاویر … چرا فکر می کرد من دارم فیلم بازی می کنم؟ دیگه از این جدی تر؟ شهریار دستمو کشید و گفت: – باز که رفتی تو فکر خانومم! – ببخشید شهریار … – بیخیال عزیزم … بیا تا قضیه رو واسه همه توضیح بدیم … بدجور دارن نگامون می کنن … بهش لبخند زدم و شهریار با خنده و آب و تاب قضیه رو برای همه بلند بلند گفت … وسط حرفاش بود که آرشین و آرشاویر هم اومدن داخل و شهریار با بی رحمی زل زد توی چشمای آرشاویر و گفت: – به من تبریک نمی گی آرشاویر؟ آرشاویر با غیض به من خیره شد و گفت: – واسه چی؟ شهریار دستمو کشید و گفت: – واسه به دست آوردن این فرشته … آرشاویر قدم قدم به شهریار نزدیک شد … چنان به دستای ما دو تا نگاه می کرد که وحشت کردم و به نرمی دستمو از دست شهریار در آوردم. بچه ها مشغول جمع اوری وسایل بودن تا همه بریم رستوران … شهریار قول ناهارو به همه داده بود … قلبم داشت تند تند می کوبید … جلوی شهریار توقف کرد … زل زد توی چشماش و گفت: – این فرشته مثل ماهی می مونه … لیزه … خیلی لیزه … باید محکم نگهش داری … وگرنه محاله توی دستات بمونه … شهریار پوزخندی زد و گفت: – اون ماهی از دستم سر هم که بخوره … آخرش بر می گرده پیش خودم … مهم اینه که صیادشو دوست داره … خدایا اینا چی داشتن می گفتن به هم؟ مگه دوئل بود؟ آرشاویر پوزخندی زد و گفت: – خیلی صیادا براش دندون تیز کردن … – من نگهبان خوبیم … – امیدوارم که باشی … اما … زیادم دل خوش نکن … بعد زد سر شونه شهریار … از کنارش رد شد … اومد ایستاد جلوی من و زمزمه وار گفت: – امیدوارم … در کنارش خوشبخت بشی … بعدم پوزخندی زد و راهشو کشید و رفت … نفس کم اورده بودم … آرشین هم با لبخندی تلخ تبریک گفت و رفت کنار برادرش … شهریار فشاری به کمرم وارد کرد و گفت: – اینم یه چیزیش می شه ها … ناراحت شدم … دوست نداشتم کسی در مورد آرشاویر اونجوری حرف بزنه … اما نمی شد هم حرفی بزنم …همه وسایل رو تند تندسر جاهاشون قرار دادیم … سه تا اتاق خیلی بزرگ داشت که یکی شد اتاق دخترا یکی اتاق پسرا و یکی هم مخصوص وسایل … بعد از اینکه همه چیز رو جا دادیم حاضر شدیم تا بریم رستوران … بچه ها با شعرایی که می خوندن ما رو به خنده می انداختن … – کوچه تنگ و تاریکه عروس قشنگ و باریکه … – کوچه مون آجریه دومادمون تاجریه شهریار با خنده سر تکون داد و در ماشین رو برام باز کرد … یکی از پسرا گفت: – بچه ها آرشاویر و خواهرش نمی یان … – ا چرا؟ – می گه حال خواهرش خوب نیست می خواد بمونه کنارش … شهریار با بی تفاوتی گفت: – بریم بچه ها … براشون غذا می گیریم … همه حواسم به اونا بود … کاش می یومدن … کاش آرشین چیزیش نشه … کاش … _________________ صدای شهریار منو از جا پروند … – باز که رفتی تو فکر خانوم … – هان؟ – می گم باز که رفتی تو فکر … چرا؟ چیزیته؟ – نه … بازم دروغ گفتم و بازم شهریار پوزخند زد … از طعم غذا هیچی نفهمیدم … بچه ها شوخی می کردن سر به سرمون می ذاشتن و رستورانو گذاشته بودن روی سرشون ولی من انگار تو این دنیا نبودم … چرا اصلا برای آرشاویر مهم نبود … انگار نه انگار که من میخواستم ازدواج کنم … چقدر دوست داشتم ناراحت بشه … پکر بشه … داد و بیداد کنه … ولی انگار نه انگار … شهریار دیگه به پر و پام نپیچید … شاید برای اونم دیگه اهمیتی نداشت … بیچاره چقدر ازم بپرسه چته! اگه آدم بودم جلوی خودم و احساسمو می گرفتم … بعد از ناهار برگشتیم ویلا و من بی توجه به شهریار پریدم توی اتاق که ببینم آرشین چطوره … خواب بود … خبری هم از آرشاویر نبود … نشستم کنارش و به نرمی موهاشو نوازش کردم … صدای زنگ اس ام اسم بلند شد … گوشیو برداشتم … شهریار بود: – می یای بریم قدم بزنیم؟ اون بیچاره چه گناهی کرده بود؟ نباید باهاش اینجوری رفتار می کردم … نوشتم: – الان می یام … لباسمو عوض کردم و رفتم بیرون … هوا خیلی سرد بود … شهریار جلوی در منتظرم بود … بهش لبخند زدم و گفتم: – روی نهار پیاده روی چندان نباید جالب باشه … دستشو انداخت دور کمرم منو چسبوند به خودش و گفت: – با تو همه چیز جالبه … – ا شهریار … – جانم؟ – لوس نشو … – اگه این کارا لوس بازیه من از همه لوس ترم … گفته باشم … خندیدم و شهریار با اخم گفت: – کاش توام یه ذره لوس می شدی واسه من … خنده ام شدت گرفت و به ناچار منم دستمو انداختم دور کمرش … اون چه گناهی کرده بود که مجبور بود سردی منو تحمل کنه؟ شهریار منو بیشتر چسبوند به خودش و با خنده گفت: – آخ! برسه روزی که من با تو دمبل بزنم … سر جام وایسادم و با تعجب گفتم: – چی؟ خندید و گفت: – فکر کن! روزی پنجاه تا دمبل باهات می زنم … – شهریااااااررررر … – جون دلممممم؟ دستمو از دور کمرش باز کردم و گفتم: – می کشمت … منو مسخره می کنی؟ شروع کرد به دویدن و منم به دنبالش … رسیدیم نزدیک رودخونه … وایسادم و گفتم: – می ندازمت تو رودخونه ها … اونم وایساد و گفت: – آبش خیلی یخه … بیفتم تو آب ایست قلبی می کنم می میرما … – چرا؟! – چون دویدم … بدنم داغه … یهو که بیفتم توی آب یخ اینجوری می شم … سریع بازوشو گرفتم و گفتم: – وای نه شهریار خدا نکنه … بازوهامو گرفت منو کشید تو بغلش و گفت: – پس تو برای من نگرانم می شی ؟ اینقدر حرکتش ناگهانی بود که هیچی نتونستم بگم … دست کشید توی موهام و زمزمه وار گفت: – الان که دارم حست می کنم می فهمم که چقدر دوستت دارم … به نرمی گونه مو بوسید … خدایا این داشت چی کار می کرد؟؟؟؟ سریع پسش زدم و با نفس نفس گفتم: – نه شهریار … شهریار با تعجب گفت: – چی شد عزیزم؟ – الان نباید … نباید به من دست بزنی … همه چیزو خراب نکن … نمی خوام الان … سریع دستمو گرفت و گفت: – باشه عزیزم … باشه می فهمم چی می گی … منو ببخش من زیادی تند رفتم … آروم باش گل من … آب دهنمو قورت دادم و گفتم: – برگردیم …. – باشه عزیزم بر می گردیم … فقط تو آروم باش … – خوبم … با نگرانی نگام کرد ناچارا بهش لبخند زدم … جواب لبخندمو داد و دوتایی راه افتادیم سمت ویلا … سکوت کرده بودیم … انگار داشتیم به اتفاقی که افتاده بود فکر می کردیم … برام قبولش سخت بود که اجازه بدم مرد دیگه ای بهم دست بزنه … اعصابم حسابی خورد بود … به در ویلا که رسیدیم ماشین آرشاویر رو دیدم که داره بهمون نزدیک می شه … نا خودآگاه سرجام وایسادم …شهریار دستم رو کشید و گفت: – بیا … چرا وایسادی؟ – هیچی … بریم … دوباره راه افتادم … آرشاویر ماشین رو پارک کرد و پیاده شد … زل زده بود توی چشمام … منم خیره شده بودم به اون … در ماشینو کوبید به هم … جوری که گفتم خورد شد …. سیگاری از جیب پالتوش در آورد و همینطور که نگام می کرد آتیشش زد … اولین پکو که زد شهریار در ویلا رو باز کرد و با فشار آرومی منو هل داد تو … داشتم به این فکر می کردم که آرشاویر چند وقته خیلی سیگار می کشه … شهریار با خنده رو به جمع گفت: – بابا چرا نشستین؟ پاشین گرم کنین … انگار همه منتظر همین حرف بودن … ضبط رو روشن کردن و ریختن وسط … شهریار دستمو کشید و گفت: – بیا عزیزم … بیا که می خوام کاری کنم همه غم هات یادت بره … پس فهمیده بود من خیلی غم دارم … ناچارا باهاش همراه شدم … یکی از پسرا تند تند شامپاین باز می کرد و برای بقیه می ریخت و می داد دستشون … اهل این چیزا نبودم … شهریار به پسره اشاره کرد که برای ما هم بریزه … با تعجب گفتم: – تو می خوری؟ – گاهی وقتا بد نیست … برای اینکه یه چیزایی یادت بره … حرفش مشکوک بود … ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم: – ولی شهریار … – اشکال نداره عزیزم … همیشه که نمی خورم شاید یکی دوبار در سال … – نخور … – من می خورم … توام بخور … – چی؟!!! من؟! نه! – چرا … یه بار اشکال نداره … با خودم بخوری که طوری نیست خودم هواتو دارم … – اذیت نکن شهریار … – اگه یه بار بخوری خودت طالبش می شی … سنگین نیست … باور کن اتفاقی نمی افته … داشتم دو دل می شدم .. راست می گفت … اون شوهرم بود … اشکالی نداشت که! بااین دلایل مسخره داشتم خودمو راضی می کردم … وقتی دید نرم شدم دستمو کشید به سمت مبل ها … منو نشوند و خودش رفت دو تا جام پر از پسره گرفت و اومد سمتم … جام رو گذاشت روی میز کنار دستم و گفت: – بخور عزیزم … گوارای وجودت … خواستم جام رو بردارم که دستی از پشت سر دستمو گرفت … نگاه کردم … آرشاویر بود … با غیض خیره شد توی چشمام … آب دهنمو قورت دادم و گفتم: – چیه؟ بدون اینکه حرفی بزنه جام رو برداشت و یه جام دیگه داد دستم … بعد هم سری به تاسف تکون داد و رفت … نگام چرخید سمت شهریار … بی توجه به من داشت به حرفای پسری که در گوشش پچ پچ می کرد گوش می داد … صبر کردم تا پسره رفت … خدا رو شکر ندید که آرشاویر چه نگاهی به من کرده وگرنه اینبار حتما باهاش درگیر می شد … لبخندی زد و جامشو زد به جامم و گفت: – به سلامتی تو … و جرعه ای نوشید … بسم الهی گفتم و منم یه جرعه خوردم … اما از تعجب ابروهام پرید بالا … شربت آلبالو بود … منو باش که منتظر چه طعم گسی بودم … پس بگو چرا آرشاویر جام ها رو با هم عوض کرد … تو دلم سر خودم داد زدم: – احمق می خواستی چه غلطی بکنی؟ حتما باید آرشاویر حواسش بهت باشه؟ خودت اراده نداری؟ نفس آسوده ای کشیدم که راحت شدم و جرعه ای دیگه خوردم … شهریار لبخندی زد و گفت: – چطوره؟ فقط خندیدم … چی می تونستم بهش بگم … خودشو بیشتر کشید سمت من و گفت: – گفتم که فوق العاده اس … سعی کردم ازش فاصله بگیرم ولی نمی شد … محکم چسبیده بود بهم … تا ته جامشو که در آورد دستمو کشید و دوباره برد وسط … نمی خواستم برقصم به خصوص که مستیشو به خوبی حس می کردم … دنبال یه راه فرار بودم که چشمم افتاد به آرشاویر … طبق معمول داشت سیگار می کشید و با خشم خیره شده بود به ما دو نفر … با عجر نگاش کردم … چاره ای نبود … فعلا تنها کسی که می تونست نجاتم بده آرشاویر بود … خشمش تبدیل به تعجب شد و یه کم نگام کرد … همه التماسمو ریختم توی چشمام و نگاش کردم … یهو از جا کنده شد … انگار فهمید چه مرگمه … با چشم دنبالش کردم … رفت سمت آرشین که یه گوشه کز کرده بود و تند تند یه چیزی بهش گفت … نگاه آرشین چرخید سمت من … سری تکون داد و بلند شد اومد سمتم … به من که رسید بدون حرف دستمو گرفت و رو به شهریار گفت: – شهریار خان … با اجازه تون من یه کم توسکا رو قرض می گیرم … شهریار نتونست مخالفتی بکنه و من از ته دل نفس آسوده ای کشیدم … یه کم که فاصله گرفتیم گفت: – باهاش راحتی نیستی؟ نه؟ صادقانه و با ناراحتی گفتم: – مست بود … – جدی؟!!! – آره … – اوه خدای من … – ممنون که اومدی نجاتم دادی … لبخند زد و گفت: – کاش یه روزی هم تو منو از این عذاب نجات بدی … باتعجب نگاش کردم … منظورش چی بود … ولی اون حواسش اصلا به من نبود … رد نگاهشو گرفتم … آرشاویر بی توجه به ما از در ویلا رفت بیرون و آرشین با نگرانی بدرقه اش کرد … وقتی در ویلا رو زد به هم آرشین برگشت سمت من ولی هیچی نگفت … اون هم که هر ازگاهی با حرفاش امیدوارم می کرد دیگه حرفی نمی زد … تا شب بچه ها توی هم لولیدن و خوردن و کثافت کاری کردن … دیگه خسته شده بودم … چه جوری باید تا فردا عصر بینشون دووم می آوردم … شب که شد بساطشون رو جمع کردن و قرار گذاشتن که برای شام بریم کنار رودخونه … دوست داشتم نرم اما آرشین گفت: – بیا بریم … بهتر از تو ویلا موندنه … اگه تو بیای منم تنها نیستم … – آخه با این وضع شهریار … – شهریار کمتر از بقیه خورده … زود از سرش می پره نترس من هواتو دارم … آرشاویر هم برگشت و خیال آرشین راحت شد … تصمیم داشتم تموم مدت کنار آرشین بمونم حداقل بهتر از شهریار و آرشاویر بود … همه با هم حاضر شدیم و راه افتادیم … قرار شد آرشاویر فقط ماشینش و بیاره … بقیه پیاده رفتیم … اونجا دو تا چادر زدن و مشغول درست کردن آتیش شدن … هوا از ظهر خیلی سردتر شده بود … من و آرشین نشستیم روی یه تیکه سنگ و مشغول تماشای بقیه شدیم … یه جورایی همه داشتن تلو تلو می خوردن و ما خنده مون گرفته بود … شهریار مستی از سرش پریده بود و هی سعی می کرد به من نزدیک بشه ولی من از جام تکون نمی خوردم … از دستش دلخور بودم … الان که من پیشش بودم نباید می خورد … آرشاویر توی ماشینش نشسته بود و پیاده نمی شد … آرشین از جا بلند شد و بلند داد زد: – آرشاویر ضبط ماشینتو روشن کن داداشی … حوصله مون سر رفت … بقیه دختر پسرا هم تایید کردن … یکی دو نفر هم اصرار کردن خودش بخونه که با اخم گفت: – گیتارمو نیاوردم … می دونستم که دروغ می گه … آرشاویر گیتارش همیشه دنبالش بود … بدون حرف دیگه ای ضبط ماشینش رو روشن کرد … سرم رو به شونه آرشین تکیه دادم … دوست داشتم ببینم اینبار چه آهنگی گذاشته … کاش آهنگای خودش باشه … – اگه پرسید ازت هنوز تو فكرمی بخند و بش بگو یه تجربه بودم همین اگه پرسید تا حالا واسه من گریه كردی بگو نه ولی بگو گریه كردم كه برگردی حواست نیست به این حالی كه من دارم حواست نیست كه من چقد دوست دارم حواست نیست همش گریه شده كارم نفهمیدی من اونم كه تو رو تنهات نمیذارم بهش نگو یه سالو ما با هم زندگی كردیم نگو یه روز نبودم یه عمر گریه میكردی بهش نگو كه گفتی زندگی بی من نمیشه قسم خوردی بمونی تــــا همیـــــشه حواست نیست چقدر خراب و داغونم بدون تو تك و تنها نمیتونم چرا انقد كنار اون تو آرومی نگو از گریه هام چیزی نمیدونی حواست نیست به این حالی كه من دارم حواست نیست كه من چقد دوست دارم حواست نیست همش گریه شده كارم نفهمیدی من اونم كه تو رو تنهات نمیذارم ( حواست نیست اشوان ) همه بدنم داشت می لرزید … سرمو آوردم بالا … چشمام تو چشمای سیاه آرشاویر گره خورد … چرا چشماش اینقدر برق می زد … نکنه اشک بود توی چشماش که اینجوری داشت آتیشم می زد؟ طاقت نیاوردم .. از جا بلند شدم و رفتم کنار رودخونه … آب با خروش در جریان بود … بدنم داغ شده بود … نه از حرارت آتیش … از حرارت آهنگی که شنیده بودم … چقدر دلم هوای گریه داشت … این اشکای لعنتی کی بند می یومدن … این روزای کوفتی کی تموم می شدن؟ دیگه خسته شده بودم … دست کسی دور کمرم حلقه شد … برگشتم … شهریار بود … خواستم خودمو بکشم کنار الان اصلا حوصله شو نداشتم … ولی شهریار خودشو بیشتر چسبوند به من و گفت: – بعضی وقتا برای آدم لذت داره که چشماشو ببنده و خیلی چیزا رو نبینه … با مشروب خودشو بزنه به مستی تا یادش بره … با تعجب گفتم: – چی می گی شهریار؟ دستشو تنگ تر کرد و گفت: – چیز مهمی نیست عزیزم … من خوب می شم .. اگه تو خوب بشی … این غم توی چشمات … این ناراحتیت … این که منو … منو … – تو رو چی؟ – فکر نکن نمی فهمم چی توی دلت می گذره … می فهمم .. اما …. نمی خوام باور کنم … من دوستت دارم … نمی خوام به هیچ عنوان از دستت بدم … هیچی نگفتم … به خروش آب خیره شدم … حرفی نداشتم که بزنم … شهریار آهی کشید و گفت: – فکر می کردم این مسافرت برای هر دومون به یاد موندنی می شه … اما فکر نمی کردم به کام تو زهر بشه و منم از غم تو آتیش بگیرم … حرفاش که تموم شد دوباره آهی کشید و ازم فاصله گرفت … نا خود آگاه راه افتادم .. داشتم ظلم می کردم … شهریار بیچاره غمش از منم بیشتر بود … خیلی سخته آدم با چشم ببینه که همسرش دلش جای دیگه است … اما چی کار کنم؟ اون خودش خواست .. حتی هنوزم می خواد … منم دوست دارم یه همسر ایده آل باشم براش ولی وقتی نمی شه چی کار کنم؟ کنار رودخونه رو گرفتم و شروع کردم به قدم زدن … به تنهایی احتیاج داشتم … نمی دونم چقدر رفته بودم که صدایی پشت سرم بلند شد … انگار که پای یکی رفت روی یه تیکه چوب … سریع برگشتم … آرشاویر!!!! دقیقا پشت سرم بود … نگاهمو که دید دستاشو برد بالا و گفت: – ببخش … نمی خواستم بترسونمت … بازم سیگار لای انگشتش داشت می سوخت … خودمو بغل کردم و گفتم: – نه … نترسیدم … دنبال من اومدی؟ – نه … داشتم برای خودم راه می رفتم که دیدمت … – آهان … ماه توی آسمون نورشو انداخته بود توی آب … فضای رویایی ساخته بود فقط اگه هوا اینقدر سرد نبود … نفسمو با صدا دادم بیرون و گفتم: – مزاحمت نمی شم … کاش یه چیزی بگه … کاش نذاره برم … صداش بلند شد: – میشه با هم قدم بزنیم؟ ای خداااا نوکرتم … لبخندمو قورت دادم و گفتم: – باشه … انگار امشب هر دو شمشیرامون رو غلاف کرده بودیم … شونه به شونه ام راه افتاد و گفت: – هوا خیلی سرده … – آره خیلی … – سردته؟! – یه کم … پالتوشو بدون درنگ در آورد … سریع گفتم: – نه لازم نیست .. خودت سردت می … نذاشت حرفمو تموم کنم … پالتو رو انداخت سر شونه ام و گفت: – نه من سردم نیست … پالتو رو کشیدم توی بغلم و با لذت بو کشیدم … بوی عطرش هنوز هم دیوونه ام می کرد … این آخرین دفعاتی بود که می تونستم از با آرشاویر بودن لذت ببرم … بعد از اینکه برگردیم … وقتی عقد کنم با شهریار همه چی تموم میشه و من دیگه حتی نمی تونم اونو ببینم … سیگار بعدی رو روشن کرد … با بهت گفتم: – چقدر سیگار می کشی؟!!! – تلقین … – تلقین؟!!!! یعنی چی؟ – یعنی اینکه فکر می کنم آرومم می کنه … ولی هیچ تاثیری نداره … – مگه نا آرومی؟ – داغونم … داغون تر از چیزی که فکرشو بکنی … – چرا؟ – دلیلشو خودم هم نمی دونم … یه چیزی می خوام … ولی به خودم می گم نباید بخوام … یعنی یه چیزی که نباید بخوام رو به شدت می خوام … خندید و گفت: – خودمم نفهمیدم چی گفتم … – آرشاویر … – جانم … چی می خواستم بگم؟ می گفتم منو ببخش و یه فرصت دیگه بهم بده؟ خوب معلومه که می گه نه … آهی کشیدم و گفتم: – هیچی … اونم که مشتاقانه به من خیره شده بود آهی کشید و پک محکمی به سیگارش زد … گفتم: – من می خوام برگردم … – برگردیم … هیچ حرفی نزدیم … نه از نامزدی من … نه از مداوای آرشاویر … چه گپ شیرینی بود ولی … کاش تا صبح ادامه داشت … داشتیم می رسیدیم به بقیه که صداشو شنیدم: – توسکا … سریع برگشتم … نگاش کردم … یه کم تو چشمام خیره شد و گفت: – هیچی … برو … سرمو انداختم زیر … آهی کشیدم و رفتم سمت جمع … بازم مشغول بزن و بکوب بودن … با چشم دنبال آرشین گشتم … شهریار وسط جمع داشت پذیرایی می کرد … آرشین هم روی همون تخته سنگ نشسته بود … بی اختیار رفتم سمت شهریار … شهریار با دیدنم ایستاد و خیره شد بهم … دستشو گرفتم توی دستم … لبخند زدم … لبخند تلخی تحویلم داد و گفت: – خوبی؟ – آره … خوبم … شهریار … – جانم؟ – منو … منو می بخشی؟ دستاشو گذاشت دو طرف صورتم و گفت: – برای چی عزیزم؟ – من … من … انگشت اشاره اشو گذاشت روی لبم و گفت: – هیسسس لازم نیست چیزی بگی خانومم … من تو رو درک می کنم … اگه می بینی سر درگمم فقط چون نگرانم … نگرانم که هیچ وقت نتونی فراموش کنی … با بغض گفتم: – سخته شهریار … بهتره تمومش کنیم … من با این وصف نمی تونم … – چی می گی؟!!! تمومش کنیم؟! دیوونه شدی دختر؟ – شهریار … من دارم برای خودت می گم … خودمم دارم عذاب می کشم … این درست نیست … دستمو کشید یه جای خلوت و گفت: – درست نیست … ولی طبیعیه گلم … – شهریارررر چطور می تونی؟ – عزیز دلم … منم داغونم … درست عین تو … می بینم که نگاهت روی اونه … می بینم که اونم همه حواسش به توئه … منم اینارو می بینم و به خودم می پیچیم دوست دارم اونو له کنم و از تو بگذرم … اما نمی شه … اما اینقدر دوستت دارم که نمی تونم بگذرم … – شهریار … – هیچی نگو … حرف از جدایی نزن … من ازت نمی گذرم … پشتمو کردم بهش و گفتم: – شهریار تو رو خدا … – همین که گفتم … ساده به دستت نیاوردم … – اگه … اگه تا آخر عمر نتونستم فراموش کنم … اونوقت چی؟ – این تاوانه منه … پاش وایمیسم … – تاوان چی؟ – تاوان اینکه … نتونستم تو رو عاشق خودم بکنم … بعد از این حرف دستاشو کرد توی جیبش و برگشت بین جمعیت … سرمو گرفتم رو به آسمون … خدایا این چه دردی بود؟ کاش از اول شهریار رو انتخاب نکرده بودم … شهریار درست لحظه ای ازم خواستگاری کرد که من از آرشاویر بریده بودم … خدایا چرا با انتخاب اون هر دومون رو زجر دادم … این زجر قراره تا کجا باشه؟ آرشاویر خدا ازت نگذره که این بلا رو سر زندگیم آوردی … کاش هیچ وقت با طناز نرفته بودم تست بدم … کاش هیچ وقت بازیگر نمی شدم … کاش هیچ وقت با آرشاویر و شهریار آشنا نمی شدم … کاش …. کسی از پشت محکم کوبید توی کمرم و گفت: – چطوری؟! آرشین بود … لبخند زدم و گفتم: – خوبم تو چطوری … – دیدمت با آرشاویر بودی … چی می گفتین به هم … بمیرم که اینقدر خوش باوری … – هیچی … – هیچی؟ منو باش خوشحال شدم … زل زدم به سیاهی آب و چیزی نگفتم … با بغض گفت: – می دونی الان دلم چی می خواد؟ – چی؟ – شده تا حالا هوس کنی از ته دلت داد بزنی … اونقدر که حنجره ات پاره بشه ؟ پوزخند زدم … زیاد هوس کرده بودم اما هیچ وقت نشده بود … نگاش که کردم دیدم داره به جمعیت نگاه می کنه … با نفرت گفت: – اینقدر سرشون داغه که عمرا نمی فهمن … اینو گفت و راه افتاد سمت تخته سنگی که درست وسط رودخونه قرار داشت … مثل خرگوش از روی تخته سنگا می پرید … با تعجب گفتم: – چی کار می کنی؟ تخته سنگ رو نشون داد و گفت: – می خوام داد بزنم … اونجا … بهترین جائه … این جمعیت نیمه مست هیچی نمی فهمن … – نرو آرشین اونجا خطرناکه می افتی …. – نه حواسم هست … رسید به تخته سنگ و رفت بالا …. با ترس گفتم: – آرشین تو رو خدا … بی توجه به من سرشو گرفت رو به آسمون و شروع کرد داد زدن: – خداااااااااااااااا …. خداااااااااااااااا …. خدااااااااااااااا _______________از فریادهاش مو به تنم راست شد … اشکم داشت در می اومد … این دختر از عذاب وجدان داشت می مرد … همه اش فکر می کرد زندگی آرشاویر به خاطر اون خراب شده … یه بار به خاطر آشنایی با گراتزیا و بار دیگه به خاطر نبودنش که باعث شد ما عقدمون رو دائمی نکنیم … بعضی وقتا به این فکر می کردم که شاید اگه من و آرشاویر با هم رابطه ای چیزی داشتیم نمی تونستیم به این راحتی ها از هم جدا بشیم … شاید … متوجه آرشاویر شدم که داره می دوه سمتون … لابد فکر کرده بود آرشین طوریش شده … چرخیدم سمت آرشین … دستاشو باز کرده بود و هنوز داشت داد می زد … خواستم صداش بزنم که یهو تعادلشو از دست داد … صدای چیغ من با چلپ افتادنش توی آب همزمان شد … نفهمیدم چطور شالمو شوت کردم اونطرف و همینطور که داد می زدم: – یا امام زمون … پریدم توی آب … آبش از قطعه های یخ یخ تر بود … یه لحظه حس کردم همه عضله هام گرفته … داشت گریه ام می گرفت با زور خودمو کشیدم اون سمتی که آرشین افتاد … داشتم صدای داد و بیداد بچه ها رو هم می شنیدم … اما فقط تو این فکر بودم که آرشین رو پیدا کنم … صاف افتاده بود تو قسمت عمیق … سردی آب اشکمو در آورده بود … مرگو داشتم به چشم می دیدم و عضله هام مدام شل و سفت می شدن … نفس گرفتم و رفتم زیر آب … دیدمش … دستمو دراز کردم و لباسشو چنگ زدم … کشیدمش بالا … هیچ وقت فکر نمی کردم روزی مجبور بشم با این سختی شنا کنم … حسابی ترسیده بود و همینطور که گریه می کرد هی زیر آب فرو می رفت و من با ته مانده انرژیم می کشیدمش بیرون … آب هایی که خورده بود رو تف می کرد بیرون و مامانشو صدا می زد … داشتم از حال می رفتم … آرشاویر رو دیدم … اونم توی آب بود … نزدیک من … دستاشو دراز کرد … آرشین رو انداختم توی بغلش … بقیه توانم هم از بین رفت و چشمام بسته شد … جریان آب منو می برد … نمی دونم به چه سمتی اما هیچ قدرتی نداشتم که خودم رو بکشم کنار و از رودخونه بیام بیرون … داشتم از حال می رفتم که کسی کمرمو چنگ زد … داشتم یخ می زدم … چرا قلبم از کار نمی ایستاد؟ کاش بدنم داغ بود که ایست قلبی می کردم و از این زندگی کوفتی راحت می شدم … به شدت به سمتی کشیده شدم … حس کردم دیگه آب دور و برم نیست و روی یه جای سفت هستم … نمی تونستم چشمامو باز کنم … صدای نفس نفس یه نفر می اومد … صدای شهریار رو شنیدم: – خدایا … خدایا … چرا چشماشو باز نمی کنه؟!!!! صدای یه نفر دیگه بلند شد … یکی بهش تنفس مصنوعی بده … یه فشاری به قفسه سینه اش بیارین … بابا آب رفته تو ریه اش … وایسادین به هم نگاه می کنین؟ – آرشاویر هم کنارش از حال رفته … ببریمشون بیمارستان … آخه اینجوری که نمی شه … پاشین یه خاکی تو سرمون بریزیم … حس کردم از روی زمین کنده شدم … یکی گفت: – شهریار ببرش توی ماشین آرشاویر … خواهرش هم همونجاست … شهریار با صدای لرزان گفت: – آرشاویرم بیارین … باید ببریمشون درمونگاه … کاش می تونستم سرفه کنم … انگار یه چیزی بیخ گلومو گرفته بود و نمی ذاشت نفس بکشم … نا خودآگاه لباس شهریار رو چنگ زدم … شهریار سر جاش متوقف شد و با ترس گفتم: – چیه؟ چیه عشق من … چته؟ به خس خس افتاده بودم … از زور کمی اکسیژن داشتم دست و پا می زدم … منو گذاشت روی زمین … یه صدایی اومد: – آرشاویر بذار ببریمت درمونگاه … اینجوری که نمی شه …. صدای داد شهریار بلند شد: – کسی کمک های اولیه بلد نیست؟ توسکا داره جون می ده … تو رو قران یکی کمک کنه … دستی منو کشید بالا و ضربه محکمی کوبیده شد بین دو تا کتفم … اینقدر محکم که یه لحظه حس کردم مردم و همون یه ذره نفسم هم بند اومد. اما بلافاصله به سرفه افتادم … چند سرفه محکم و بالاخره تونستم نفس بکشم … کسی گفت: – داره نفس می کشه … و ناگهان توی آغوش کسی فرو رفتم … چشمامو باز کردم … شهریار منو بغل کرده بود و داشت گریه می کرد … چشم چرخوندم … آرشاویر درست کنارمون نشسته بود روی زمین و رنگش حسابی پریده بود … از جا بلند شد … با چنان غمی به ما خیره شده بود که فکر کردم مردم و الان غصه دار مرگ منه … یکی از پسرا زیر بازوشو گرفت و گفت: – کجا؟ سرفه ای کرد و با صدای گرفته گفت: – می رم پیش آرشین … با شونه هایی افتاده ازمون دور شد … یکی از پسرا رو به شهریار گفت: – دمش گرم … چه پسر باحالیه! جون توسکا رو نجات داد … خودش حالش بد بودا … اما همین که دید توسکا داره تو بغل تو دست و پا می زنه انگار جون گرفت و بیخیال حال خودش اومد به داد اون رسید … حالا پاشو خدا رو شکر که به خیر گذشت … پاشو بریم درمونگاهی چیزی … – نه کاوه ما که نمی تونیم بریم … از ده فرسخی همه مون بوی مشروب می دیم … بهتره خود شهریار بره و یکی دو نفر که نخوردن … – آره درسته … شهریار زل زد توی چشمام و با چشمای غرق اشکش گفت: – خوبی عزیزم؟! سرمو به نشونه مثبت تکون دادم و به زور گفتم: – آرشین … – اون خوبه … خوبه عشق من … مهم تویی … از جا بلند شد منو کشید تو بغلش و برد سمت ماشین آرشاویر و گفت: – آرشاویر ماشینتو می دی قرض؟ می خوام توسکا رو ببرم درمونگاه فکر کنم آرشین خانوم هم به دکتر نیاز دارن … خود توام همینطور … سوئیچ ماشینو گرفت سمت شهریار و گفت: – لطف کن آرشینو هم ببر … عقب ماشینه … من خوبم نیازی ندارم می خوام برم ویلا … – مطمئنی؟ – آره … فقط هوای خواهرمو داشته باش … شهریار بدون حرف سوئیچو گرفت و منو گذاشت توی ماشین … آرشین عقب ماشین خوابیده بود … شهریار نشست پشت فرمون … زمزمه کردم: – نیازی نیست شهریار من خوبم … – دکتر باید ببینتت عزیزم … اینجوری خیالم راحت نیست … از موهاش داشت آب می چکید … گفتم: – ازت ممنونم که نجاتم دادی …. خودت هم خیسی … سرما می خوری … پوزخندی زد و چیزی نگفت …دکتر بعد از معاینه سلامتی هر دو نفرمون رو تایید کرد و ما برگشتیم … آرشین ساکت بود … هیچی نمی گفت … از عمد رفتم عقب نشستم کنارش دستشو گرفتم توی دستام و گفتم: – خوبی گلم؟ با بغض نگام کرد و سرشو تکون داد … گفتم: – پس چته؟ چرا پکری انگار؟ – توسکا … تو … به خاطر من … – بس کن آرشین … نمی شه که تو هی به خاطر هر چیزی بخوای خودخوری کنی خانوم گل … من خوبم … خدا رو شکر که تو طوریت نشد … – مگه آرشاویر می ذاشت بلایی سرت بیاد؟! با تعجب گفتم: – آرشاویر؟! مشغول بازی با انگشتاش شد و گفت: – شهریار و آرشاویر هم پریده بودن توی رودخونه که من خر رو نجات بدن … تو که منو دادی دست آرشاویر آب تو رو برد و من با ترس نگات کردم … آرشاویر منو شوت کرد تو بغل شهریار و شیرجه زد سمت تو … خیلی زود هم گرفتت … ولی سردی آب واقعا رمق آدم رو می گرفت … تو رو که کشید بیرون هر دوتون از حال رفتین و بچه ها هم منو بردن سمت ماشین آرشاویر … دیگه نفهمیدم چی شد ولی خیالم راحت شد که آوردتت بیرون … هیچی نگفتم … پس آرشاویر نجاتم داده بود … شهریار از توی آینه با نگرانی نگاهم کرد و من سریع برای اینکه راحتش کنم گفتم: – عزیزم ببخش … شبت خراب شد …. – تو خوب باش … شب من بهترین شب می شه … – ازت ممنونم … با لبخند تلخی گفت: – باید از آرشاویر تشکر کنی … دستمو گذاشتم سر شونه اش و گفتم: – تشکر از اون به عهده تو باشه عزیزم … من فقط از نامزد خودم تشکر می کنم … از توی آینه نگام کرد … توی چشماش ستاره روشن کرده بودن انگار … مثل بچه ها بود … قشنگ ترین لبخندمو بهش تقدیم کردم … باید روی خودم کار می کردم … باید! مسافرتمون بالاخره تموم شد … با یه عالمه خاطره بد … همه مون فقط انگار بیشتر خسته شده بودیم … از پروژه فیلمبرداریمون دو هفته بیشتر نمونده بود … من و آرشاویر عین دو تا همکار داشتیم با هم کار می کردیم و من تمام تلاشم این بود که برخورد زیادی باهاش نداشته باشم … آخرای کار بودیم که کارتای عروسیمون چاپ شد … به درخواست خودم یه مراسم خیلی جزئی توی باغ شهریار قرار بود برگزار بشه و مهمونامون هم دوستای خیلی صمیمیمون و فامیل درجه یک و دو بودن … شهریار با همه حرفای من موافق بود … اما وقتی ازش خواستم لباس عروس نپوشم به شدت مخالفت کرد و خودش بهترین لباس رو برام سفارش داد … ناچار بودم قبول کنم … کارتا رو با پیک فرستادیم واسه آشناها … باورم نمی شد که تا سه روز دیگه عروس می شم … با شهریار داشتیم از باغ بازدید می کردیم … سفره عقدمون به درخواست من انتهای جاده جلوی در پهن شد … یه سفره بزرگ و تمام آینه … نمی دونم چرا خوشحال نبودم و بازم نمی دونم چرا شهریار هم حال خوبی نداشت … از یه آرایشگاه خوب هم نوبت گرفتیم و رفتیم سمت خونه مون جلوی در وقتی خواستم پیاده بشم دستمو گرفت و گفت: – توسکا … – جانم؟ – من … من دارم می رم … با تعجب گفتم: – کجا؟! – می رم یه مسارفت دو روزه … صبح روز عقد اینجام … خودم می برمت آرایشگاه … – شهریار … انگشتشو گذاشت روی لبم و گفت: – هیسسسسس هیچی نگو … باید برم … توسکا درکم کن خانومم … آهی کشیدم و گفتم: – باشه … برو … صبح پنج شنبه منتظرتم … – باشه عزیزم … بیصبرانه منتظر پنج شنبه ام … تو مال من بشی و من دیگه خیالم راحت بشه … لبخند زدم و گفتم: – مواظب خودت باش … چشماشو یه بار باز و بسته کرد و من پیاده شدم … همین که رفتم داخل خونه با موج سرما روبرو شدم … مامان اینا رفته بودن برای خرید جهاز … چند وقت بود که همه اش گیر خرید جهاز بودن … دلم برای روزای گذشته تنگ شده بود … روزایی که همیشه با آغوش باز مامان و لبخند بابا مواجه می شدم … روزایی که برای ازدواجم شاد بودن … اما حالا … دیشب تا نزدیک صبح بابا منو توی بغلش گرفته بود و خوابش نمی برد … غم چشماش غم ازدواج من نبود … یه چیز دیگه بود که حسش می کردم ولی نمی خواستم باورش کنم … داشتم لباسامو عوض می کردم که گوشیم زنگ خورد … همینطور که دکمه های مانتومو باز می کردم جواب دادم … شماره آرشین بود … – جانم … صدای گریه آلود و پر از بغضش بلند شد: – توسکاااااا با ترس نشستم لب تخت و گفتم: – چی شده؟ … چته آرشین؟ – آرشاویر …. توسکا بیاااااا – چی شده آرشین … د حرف بزن دختر … – گوش کن … فقط گوش کن … یه دفعه صدای داد آرشاویر اومد: – نهههههههه …. امکان ندارهههههه … ای خدا بسمههههه دیگه بسمهههههه تا کی؟!!!!!! داری هر شب جون کندن منو تا صبح می بینیییی پس کو لطف و مرحمتتت؟ خدا خسته شدمممممممم …. بیا جون منو بگیر هم منو راحت کن هم خودتووووووو …. یا تو بکش یا بذار خودم خودمو راحت کنم …. همراه صدای فریادهاش صدای شسکتن وسیله ها هم می یومد … داشتم سکته می کردم … داد کشیدم: – آرشین …. با گریه گفت: – هان؟ چیه؟ – چی شده؟ چی شده آرشین این چرا داره اینجوری می کنه؟ – پیک کارت عروسیتو داد دستش … یهو اینجوری شد … اشک ریخت روی صورتم … کاش می شد برم اونجا … کاش می شد آرومش کنم …. ولی پس شهریار چی؟ نه … من به شهریار قول دادم … من برای شهریار می مونم … باید بمونم … ولی پس آرشاویر چی؟ این انصاف نبود که همینجوری ولش کنم … فکری توی ذهنم جرقه زد … آره این بهترین راه بود … _____________گفتم: – مامان بابات کجان آرشین؟ – رفتن مهمونی خونه یکی از دوستاشون … من دارم از ترس سکته می کنم … می ترسم بلایی سرش بیاد … – آرشین خوب به من گوش کن … – نمی تونم …. پاشو بیاااااااااا یه ذره انصاف داشته باش آخه … – گوش کن می گم … – چیه؟ – این شماره که می گم رو یادداشت کن … – چیه؟ داد کشیدم: – یادداشت کن تا بلایی سرش نیومده … – بگو … بگو … تند تند شماره آرتان رو براش تکرار کردم و گفتم: – ببین این شماره پزشکشه … الان فقط اون می تونه آرومش کنه … زنگ بزن خودتو معرفی کن آدرسو بده تا بیاد خونه تون … زود باش دختر … – خودت بیا … فقط تو می تونی آرومش کنی … با بغض و گریه گفتم: – نمی تونم … نمی تونم … زنگ بزن آرشین … زود باش دختر … گوشیو قطع کردم … سرمو توی بالشم فرو بردم و از ته دل زار زدم … ** داشتم تند تند خودمو باد می زدم … کارم تموم شده بود … مامان هم عین یه عروسک نشسته بود کنارم … با خنده گفتم: – مامانی خیلی خوشگل شدیا … بیچاره بابا ! مامان لبخند تلخی زد و گفت: – فدای تو بشم عروسکم … تا تو هستی که ما پیر و پاتال ها به چشم نمی یایم … خواستم اعتراض کنم که آرایشگر اعلام کرد داماد اومده … بی اراده آه کشیدم … دیگه همه چیز داشت تموم می شد … من داشتم به سوی سرنوشت جدیدم پیش می رفتم … با مامان بلند شدیم و بعد از تشکر از آرایشگر از آرایشگاه خارج شدیم … فیلمبردار داشت فیلم می گرفت و هی دستور می داد چی کار کنم … سعی می کردم به حرفش گوش بدم که فیلمم خراب نشه … شهریار با لبخند بهم نزدیک شد … دسته گل سرخ رنگ رو گذاشت توی دستم و گفت: – فرشته من … چقدر خوشگل شدی! پشت چشمی نازک کردم و گفتم: – بودم … – خوشگل تر شدی … – مرسی عزیزم … توام خیلی آقا شدی … – این اقا دربست نوکرته … در ماشین رو برام باز کرد و من سوار شدم … مامان قرار بود با ماشین فیلمبردار بیاد بابای بیچاره هم درگیر کارای دیگه بود … شهریار از در خودش سوار شد و راه افتاد … گفتم: – سفر خوش گذشت … پوزخندی زد و چیزی نگفت … گفتم: – چرا حس می کنم خوشحال نیستی ؟ کم کم از سرعت ماشین کم شد …. اینقدر که کناری توقف کرد … با تعجب نگاش کردم و گفتم: – چرا ایستادی؟ برگشت به طرفم … چشماش برق می زد … برق اشک … فقط نگاش کردم … آب دهنشو همراه با بغضش قورت داد و گفت: – توسکا … من … من اینقدر تو رو دوست دارم که خودخواه شدم … خودم قبول دارم شاید باید از تو می گذشتم باید خودم دوباره تو رو به آرشاویر می رسوندم چون عشقی که تو نگاهت نسبت به اون دیدم نسبت به خودم ندیدم و می دونم که هیچ وقت هم نمی بینم … اما این کارو نکردم … با خودخواهی تو رو برای خودم نگه داشتم و تا اینجا رسوندم کارو … ولی … ولی پشیمونم … با بهت نگاش کردم و گفتم: – چی می گی؟ شهریار … من … من خودم تو رو انتخاب کردم … – نه عزیزم خودت هم می دونی که دارم حقیقت رو می گم … بذار حرفم رو بزنم … این آخرین حرفای ما توی دوران مجردیمون راجع به این مسئله است … سکوت کردم و اجازه دادم بقیه حرفاشو بزنه … نمی دونستم قراره به کجا برسه … قلبم تند تند می زد و کم کم داشتم می ترسیدم … ادامه داد: – اون آرشاویر خیلی احمقه! خیلی زیاد …. من اگه جای اون بودم تو رو به هر قیمتی هم که شده بود از دست نمی دادم … ولی اون ازت گذشت … اون باید تورو از من پس می گرفت اما جز حرص خوردن و حسادت هیچ کاری نکرد … هیچ کاری … منم تو رو برای خودم نگه داشتم چون حس کردم اون لیاقت تو رو نداره … اما … وقتی توی فشم اون بلا سر تو اومد … وقتی دیدم چه جوری از خود گذشتگی کرد … وقتی دیدم جونتو نجات داد و خیلی راحت تو رو گذاشت توی بغل من … دلم براش خیلی سوخت … یه لحظه خودمو گذاشتم جای اون و فهمیدم چه زجری می کشه … از اون روز تا حالا داغونم فکر می کنم دارم ظلم می کنم … هم در حق تو که دنیای منی … هم در حق اون … ولی توسکا هرگز حاضر نیستم تو رو بشکنم و برم به آرشاویر بگم بیا توسکا مال خودت … من هرگز این کارو نمی کنم … اما یه کاری می کنم که پیش وجدان خودم شرمنده نباشم … این دورز توی این سفر کوفتی خیلی به این چیزا فکر کردم … این بهترین کاریه که می تونم بکنم … بغض گلومو فشار می داد … این پسر چرا اینقدر خوب بود؟ فقط نگاش کردم … دستمو گرفت توی دستش و محکم بوسید و گفت: – عزیز دلم … من تا وقتی که خطبه خونده نشده و تو و من به هم محرم نشدیم به آرشاویر فرصت می دم بیاد و تو رو پس بگیره … ولی … ولی اگه نیومد … دیگه بعد از این … نه می خوام اثری از آرشاویر توی ذهن تو باقی بمونه و نه اجازه می دم آرشاویر حتی رنگ تو رو ببینه … قبوله عزیزم؟ چی می تونستم بگم … اشک چکید روی صورتم … اشکم رو با سر انگشتش پاک کرد و گفت: – این آخرین اشکائیه که به خاطر اون می ریزی … بعد از اینکه زن من شدی فقط باید بخندی عزیزم … قبول؟ اینبار لبخند زدم و سرمو تکون دادم … سرمو چسبوند روی سینه اش و زمزمه کرد: – اون احمقه و کاش احمق هم بمونه … نمی خوام از دستت بدم …

تفریح کده ی آبشار






آدرس ایمیل خود را وارد کنید



Delivered by Feed Burner





دستمو فشار داد و با لذت خیره شد توی صورتم … دهن باز کردم و گفتم: – تو اومدی وسط خطبه عقد … هنوز بله رو نگفتم … صورتش انگار یه لحظه نورانی شد …. با همه التماسی که می تونست توی صداش بریزه گفت: – اگه التماست کنم … راضی می شی دوباره با هم باشیم؟ من … من بی تو نمی تونم توسکا … آب دهنمو قورت دادم … این منتهای آرزوم بود … انگار کسی رو دیگه نمی دیدم و هیچی هم برام مهم نبود … فقط سرمو به نشونه مثبت تکون دادم … یهو بهم نزدیک شد … چشمامو بستم … در گوشم زمزمه کرد: – پاشو بریم توسکای من … نمی خوام اینجا باشیم … می خوام باهات تنها باشم … منم همینو می خواستم …از جا بلند شدم … بابا درست پشت سر آرشاویر ایستاده بود … رفتم طرفش … دستشو به نشونه سکوت بالا آورد … اومد وایساد جلوی آرشاویر … آرشاویر سرشو انداخت زیر و اشکاشو پاک کرد … بابا با تحکم گفت: – اینقدر دخترمو عذاب دادی که دیگه می ترسم اونو به تو بسپارم … با ترس به بابا نگاه کردم … آرشاویر هم سرشو آورد بالا … تو نگاش التماس موج می زد … نالیدم: – بابا … بابا نگاهی تند بهم کرد و گفت: – ساکت باش توسکا … بعد ادامه داد: – من ذره ذره آب شدن ثمره زندگیمو به چشم دیدم … تو بد بلایی سرش آوردی جوون … آرشاویر دست بابا رو گرفت و گفت: – پدر جون باور کنین من … – هیسسسسس لازم نیست چیزی بگی … اینبار دیگه نمی خواستم آرشاویرو از دست بدم … اگه اون از غرورش گذشت منم باید یه کاری می کردم … با بغض گفتم: – ولی بابا … داد بابا بلند شد: – توسکاااااا! لال شدم … سابقه نداشت بابا سرم داد بزنه … یه چرخ زد دور آرشاویر و دوباره ایستاد جلوش و گفت: – با چه تضمینی باید دخترمو بدم دست تو؟ من ترجیح می دم دامادم شهریار باشه … آرشاویر یهو جلوی بابا زانو زد … دست بابا رو گرفت توی دستش و گفت: – پدر جون … من تضمین می دم … هر جور که شما بخواین … من جونمو مهریه اش می کنم … خواهش می کنم این کارو با من نکنین … پدر جون من بدون توسکا دووم نمی یارم … آرشاویر داشت التماس می کرد و من هق هق می کردم … یهو بابای آرشاویر اومد جلو و زیر بغل آرشاویرو گرفت … بلندش کرد و گفت: – صبر کن بابا … من صحبت می کنم … به دنبال این حرف رفت طرف بابا … شروع کردن پچ پچ کردن نمی فهمیدن چی می گن ولی می دیدم که بابا داره حرص می خوره و پدرجون هم سعی داره که حتما قانعش کنه … آرشاویر اومد کنارم و همینطور که با نگرانی خیره شده بود به بابا اینا گفت: – توسکا دیگه محاله ازت بگذرم … شده دخیل ببندم در خونه تون ولت نمی کنم … با بغض گفتم: – منم پشتتم آرشاویر … حتی اگه قراره با تو بدبخت بشم من این بدبختی رو دوست دارم … نگاه آرشاویر پر از علاقه و مهربونی شد … دستمو گرفت توی دستش و به نرمی بوسید … نمی دونم چقدر گذشت که بابا و پدرجون اومدن سمتمون … من و آرشاویر هر دو داشتیم سکته می کردیم و واقعا نمی دونستیم چی در انتظارمونه … پدر جون دست گذاشت روی شونه آرشاویر و گفت: – پسر من احساس تو رو درک می کنم اما درستش نبود این کاری که کردی … تو می تونستی قبلش با من در میون بذاری … خیلی زودتر از اینکه این مراسم برگزار بشه … – بابا من خودمم گیج بودم … فکر نمی کردم اینجوری بشه … یهو به خودم اومدم دیدم اگه نجنبم توسکام از دست رفته … پدرجون آهی کشید و گفت: – در هر صورت آقای مشرقی گفتن در صورتی رضایت می دن که توسکا جون یه سری شرطا رو قبول کنه … با تعجب به بابا نگاه کردم … بابا دستمو کشید کنار و آهسته گفت: – توسکا … می دونی داری چی کار می کنی؟ سرمو انداختم زیر و با صدای پس رفته گفتم: – بله بابا … – اون روز که بهت گفتم مطمئنی فکر اینجاشو می کردم …. می دونستم دلت هنوز گیر این پسره … می دونستم که اونم هنوز تو رو می خواد … اما فکر می کردم این تو هستی که دیگه هیچ وقت نمی تونی ببخشیش و برای همین میخوای ازداوج کنی … اصلا فکر نمی کردم منتظر این پسر باشی! چی می تونستم بگم ؟ ادامه داد: – با این کار شما آبرو برای هیچ کدوم از خونواده ها نموند … توسکا! می دونی با شهریار چه کردی؟! تازه یاد شهریار افتادم … وای خدای من … چشم چرخوندم … نبود … با ترس به بابا نگاه کردم … بابا سری به افسوس تکون داد و گفت: – همون موقع که رفتی سمت آرشاویر شهریار رفت … خونواده اش هم رفتن … – وای بابا! – بله دیگه … با یه بچه بازی حیثیت همه رو به بازی گرفتین … شما دو تا نمی شد زودتر بگین درد دلتون چیه؟! دختر من بابات بودم فکر می کردم اونقدر بهت نزدیک هستم که بهم بگی هنوزم چشم به راه آرشاویری … – بابا به خدا خجالت … انگشت گذاشت روی لبم و گفت: – هیچی نگو …. عذر بدتر از گناه می شه … من قبول می کنم اما به شرط … – چه شرطی؟ – قول می دی که همه جوره کنارش باشی؟ باور کن توسکا تحمل یه شکست دیگه رو تو زندگی تو ندارم … تو شرایط این پسرو می دونی … شرایط خودتو هم می دونی … می تونی کنار بیای؟ حتی شاید مجبورت کنه از شغلت بگذری … بیماری روانی بیماری نیست که کامل ریشه کن بشه با کوچک ترین ناملایمتی ممکنه برگرده … – می دونم بابا … اینبار قول می دم … – توسکا! من نمی خوام تو اذیت بشی … – بابا حقیقت اینه که من تازه فهمیدم اینقدر عاشق آرشاویرم که حتی اگه منو به بدترین شکل شکنجه هم کنه بازم لذت می برم … من فقط کنار اون آرامش دارم بابا … به خدا خوشبخت می شم … بابا آه کشید … زل زد توی چشمام و گفت: – چرا سرنوشت تو اینجوری شده دختر؟ سرمو انداختم زیر … این من بودم … توسکایی که می خواست خونواده اش همیشه در آسایش باشن .. حالا تنها دلیلی بودم که داشتم آسایش رو از خونواده ام می گرفتم … بابا دستمو کشید و گفت: – رضایت می دم ولی فقط به خاطر تو … وگرنه فکر نکنم دلم حالا حالاها با این پسر صاف بشه … دیگه هیچی حس نمی کردم … انگار که روی ابرها بودم … خدایا داشتم به بزرگترین آرزوم می رسیدم … فک و فامیل هم انگار داشتن فیلم سینمایی می دیدن … عقد که به هم خورد چرا نمی رفتن؟ قبل از اینکه بریم سمت پدرجون و آرشاویر رفتم سمت مامان … لحظه ای که آرشاویر اومد وسط صحنه از حال رفته بود و حالا خاله داشت شونه هاشو می مالید هنوز … جلوی مامان ایستادم … با چشمایی پر اشک و پر بغض نگام کرد … زانو زدم جلوش … دستشو گرفتم توی دستم … نرم بوسیدم و گفتم: – مامان … هنوزم آرشاویرو به عنوان داماد قبول داری؟ مامان میون گریه لبخندی زد و گفت: – از خدامه مامان … دست چروکیده اش رو چند بار محکم بوسیدم و گفتم: – مامان ازم راضی باش … ببخش اگه به خاطر من اینهمه بدنت لرزید … برای خوشبختیم دعا کن … مامان سرمو آورد بالا گونه امو چند بار محکم بوسید و گفت: – خوشبختی تو آرزوی من و باباته عزیزم … – مرسی مامان … بابت همه چیز … از جا بلند شدم و دست بابا رو گرفتم … آرشاویر بی طاقت یه قدم اومد سمتون … زل زد بهمون … با دیدن لبخند من پی به همه چیز برد و سرشو گرفت رو به آسمون … می دونستم که داره خدا رو شکر می کنه … بابا دستشو گرفت … دست منو به نرمی گذاشت توی دستش و گفت: – دارم چشمامو می سپرم دستت … دوست ندارم دو روز دیگه پژمرده اش رو تحویلم بدی … این یادت باشه! اشک از چشم آرشاویر بیرون چکید و با بغض گفت: – نوکرتم پدر جون … از چشمام عزیزتره به خدا … بعدم خم شد دست بابا رو ببوسه که بابا نذاشت … بلندش کرد و دستشو کشید روی سرش … بابای آرشاویر رفت سمت عاقد و چند لحظه ای باهاش صحبت کرد … اینبار وقتی نشستم سر سفره عقد داماد کسی بود که از اعماق وجودم می پرستیدمش … حاضر بودم توی هر شرایطی باهاش بمونم … و از عزیز ترین چیزا به خاطرش دست بکشم … همون بار اولی که خطبه خونده شد بله رو گفتم … آرشاویر با دستای لرزونش حلقه ای رو که براش پس فرستاده بودم رو دوباره توی انگشتم کرد و همین جور که خیره شده بود توی چشمام و اشک می ریخت گفت: – باورم نمی شه توسکا … باورم نمی شه … – منم … همه مهمونا داشتن می رفتن … کاش شهریار نرفته بود … تنها چیزی که داشت خط می انداخت روی خوشبختیم عذاب وجدانی بود که در مورد شهریار داشتم … کاش بود و می تونستم باهاش حرف بزنم … با فشاری که آرشاویر به دستم داد از فکر اومدم بیرون … یه روزی بالاخره می رفتم باهاش حرف می زدم … به چشمای مهربون آرشاویر لبخندی زدم و گفتم: – قول می دی دیگه تنهام نذاری؟ آرشاویر وسط اشکاش خندید و گفت: – مثل اینکه تو منو تنها گذاشتی … – اااا توام از خدا خواسته ! اینبار خنده اش با صدا شد و گفت: – پاشو عزیزم … پاشو بریم … می خوام یه دل سیر همسر خوشگلمو نگاه کنم … می خوام به اندازه این یه سال باهات حرف بزنم … اینجا نمی شه … – کجا بریم؟ – بریم خونه مون … خونه ای که من برای تو با عشق چیدم و هیچ وقت نتونستی بیای ببینیش … با بغض گفتم: – آرشاویر … – ای الهی این آرشاویر روزی هزار بار برات بمیره … اینجوری می گی آرشاویر قلبم از کار می ایسته … – تو خیلی خوبی … دستمو کشید و گفت: – نه به خوبی تو … مهربونم! بلند شدم و همراهش راه افتادم سمت ماشین … کسی مخالف رفتنمون نبود … توی نگاه همه اینبار فقط شادی دیده می شد … چدر عجیب! منی که عروسیم به هم خورده بود … منی که باعث بی آبرویی شده بودم … الان باید از طرف همه طرد می شدم … ولی همه داشتن با محبت نگام می کردن … انگار همه از این پیوند خوشحال تر هم شده بودن … خیالم از جانب همه راحت شد و برگشتم سمت آرشاویر با اخم و شوخی گفتم: – بار دومته با این ماشین فکسنی ات اینجوری می پری وسط صحنه منو سکته می دی ها … بار اول هیچی بهت نگفتم … اینبار باید حسابی گوشمالیت بدم … چند لحظه با عطش خیره خیره نگام کرد و سپس دستی توی موهاش کشید و گفت: – توسکا توسکا توسکا سوار شو تا آبروی جفتمون جلوی بابا اینا نرفته … دیگه اختیارم داره از دستم خارج می شه دختر … با ناز خندیدم و سوار شدم … نگاه مهربون بابا و مامان بدرقه راهمون شد …

از باغ که خارج شدیم کشید داخل یه فرعی ایستاد و تا اومدم بپرسم چرا ایستاده یهو منو کشید توی بغلش … چنان پر عطش موهامو و گردنمو بو می کشید که داشت گریه ام می گرفت … توی همون حالت می گفت: – دیوونه تم توسکاااااا … چه جوری بگم تا بفهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وسط بغضم خنده ام گرفت و گفتم: – حالا چرا داد می زنی؟ – آخه دختر این کارا چیه می کنی؟ منو تهدید می کنی؟ نمی گی من همینجوری دیوونه تو هستم …. دیگه با اینکارا روانی می شم … – خب باید می دونستی که یه گوشمالی طلبته عزیزم … – آخه دختر خوب تو خودت بهم گفتی از اون کارم خوشت اومده و همون لحظه عاشقم شدی … گفتم شاید دوباره فرجی بشه … میون خنده بهش اخم کرد که خنده اش گرفت و گفت: – شوخی کردم … هر دو بار دست خودم نبود … اونبار به خاطر اینکه من آدم سالمی نبودم و اینبار به خاطر اینکه حس می کردم یه لحظه دیرتر برسم از دستت می دم … عین یه گربه که خودشو برای صاحبش لوس می کنه سرمو کشیدم توی سینه اش و گفتم: – آخرش که این عقد باطل بود …. آب دهنشو قورت داد و گفت: – درسته … ولی شما که خبر نداشتین … – خب بالاخره می فهمیدیم … صورتمو گرفت بین دستاش … اینقدر محکم که حس کردم صورتم الان له می شه و با غیض گفت: – اگه تا می یومدین بفهمین شهریار لبای تو رو می بوسید من چه خاکی تو سرم می ریختم؟ نمی دونم چرا ازش خجالت کشیدم و سرمو انداختم زیر … خنده اش گرفت و ماشینو روشن کرد و راه افتاد … تا وقتی برسیم به خونه اش هیچ کدوم حرف نزدیم … انگار هنوز هم توی بهت بودیم … جلوی در خونه اش که توی یه آپارتمان شش طبقه بود توقف کرد و کمک کرد پیاده بشم … داشتم لباسمو صاف می کردم که دست انداخت زیر کمرم و منو مثل پر کاه از روی زمین کند … بدون اعتراض خندیدم و دستمو انداختم دور گردنش … در اپارتمانو به سختی باز کرد و رفتیم تو …رفت سمت راه پله … با تعجب گفتم: – مگه اینجا آسانسور نداره؟ آپارتمان به این شیکی! با لبخند گفت: – چرا عزیزم داره …. ولی من می خوام تا طبقه چهارم تو رو توی بغلم نگه دارم … تا برسیم می گی بذارمت روی زمین … می خوام دیرتر برسیم … خندیدم و گفت: – خسته می شی دیوووونه … از پله ها رفت بالا و گفت: – نمی شم … همه پله ها رو رفت بالا … با نگرانی نگاش کردم و گفتم: – هلاک شدی … – خوبم خانومی … آخه تو که واسه من وزنی نداری … فقط بی زحمت این کلیدو بگیر و در خونه رو باز کن … کلیدو ازش گرفتم و در چوبی آپارتمان رو باز کردم …. خونه با شیک ترین و جدید ترین وسایل چیده شده بود … داشتم با لذت اطرافو نگاه می کردم و اصلا یادم رفت ازش بخوام منو بذاره روی زمین … تا رسیدیم به کاناپه گفتم: – آقا بی زحمت همین جا پیاده می شم … خنده اش گرفت و منو نشوند روی کاناپه … خودش جلوی پام زانو زد … دستمو گرفت توی دستش و خیره شد به چشمام … دستی جلوی صورتش تکون دادم و گفتم: – هی به کجا زل زدی؟ – به یه تیکه از وجودم … به کسی که از نبودش تو این مدت زندگیم شده بود جهنم … – آرشاویر … – جون دلم … با بغض گفتم: – چرا رفتی؟ دستمو بوسید و گفت: – تو چرا تنهام گذاشتی؟ – من …خوب من عصبی بودم …. اون لحظه فشار زیادی روم بود ولی اگه شاید … اگه دو روز بعد می یومدی باهم جرف می زدیم همه چی درست می شد … تو غیب شدی … خیلی راحت ول کردی رفتی ایتالیا … آه کشید و گفت: – عزیزم … من اگه هم بر می گشتم بازم این جدایی اتفاق می افتاد … چون خونه از پایبست ویران بود … فقط نگاش کردم تا ادامه بده و اونم زیاد منتظرم نذاشت و گفت: – عشقم … من بعد از جریان گراتزیا دچار یه بیماری روانی شدم … بیماری که معلوم نبود درمان بشه یا نه … بهم گفته بودن دیگه نمی تونم ازدواج بکنم چون ممکنه به همسرم آسیب برسونم … من می دونستم همه این چیزا رو ولی عاشق تو شدم … من از بودن با تو وحشت داشتم توسکا چون حرف دکترا دائم توی گوشم بود … من نمی خواستم به تو آسیب بزنم … توی اون مدتی که باهات بودم مدام از این بیماری لعنتی رنج می بردم اما اگه می رفتم دکتر و تو می فهمیدی خیلی بد می شد فکر می کردم حتما از دستت می دم چون محال بود تو با یه پسر روانی ازدواج کنی … روز به روز بدتر می شدم و روز به روز ترس از دست دادن تو بیشتر همه وجودمو می لرزوند … اما یه چیزی بیشتر از حتی بیماری داشت آزارم می دادم … و اون دیدن عذاب کشیدن تو بود … من تو رو از خودم هم بیشتر دوست داشتم اما داشتم عذابت می دادم … وقتی می دیدم اونجوری از دستم حرص می خوری دوست داشتم با همه وجودم سرمو بکوبم توی دیوار …. این بود که منو داشت سرد می کرد … نه نسبت به تو … نه نسبت به رابطه مون … سرد نشدم … نسبت به خودم … نسبت به این دنیا … سرد شدم تو رو می خواستم اما دیگه نمی خواستم بهت نزدیک بشم که آزارت ندم … اون شب آخر … وقتی دیدم تو چه جوری شدی از خودم متنفر شدم با همه وجودم از خودم متنفر شدم که نمی تونم جلوی خودمو بگیرم … من آدمی بودم که تا قبل از این بیماری از پسرایی که وسط خیابون دعوا می کردن حالم به هم می خورد حالا خودم شده بودم یکی از اونا … وقتی گفتی تمومش کنیم دنیا روی سرم خراب شد توسکا … فکر نکن این فقط یه جمله است … یا فقط یه حسه! نه … من با همه وجودم سنگینی دنیایی رو که روی سرم خراب شد رو حس کردم … اون روز تا شبش ویلن زدم و اشک ریختم .. اینقدر که دستم زخم شد و چشمام تار می دید … اما بعدش دیدم چه فایده داره؟ باید یه تکون به خودم بدم … باید خودمو پیدا می کردم … اولین کاری که کردم رفتم دنبال کارای ویزا و بلیطم و خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو بکنی رفتم ایتالیا … تنها چیزی که از ایران با خودم بردم یه عکس از تو بود که توی اون دوران تنها همدم من بود … چه شبا که با زل زدن به اون عکس خوابم برد … و با زل زدن توی چشمات بیدار شدم … دنیایی داشتم برای خودم … توی اون مدت یکی از دوستامو گذاشته بودم که دورادور هواتو داشته باشه … من ایران نبودم اما بازم ذهن بیمارم هزار تا فکر برای خودش می کرد و نگران تو بود … شاید یادت باشه که یه شب نزدیک بود تصادف کنی و یه مرد نجاتت داد … اون همون دوستم بود که با کاری که کرد منو یه عمر مدیون خودش کرد … البته تا وقتی خودم صداتو نشنیدم خیالم راحت نشد که خوبی … اما کم کم همه چی عوض شد … توی بیمارستان بستری بودم و هر چی بیشتر حالم خوب می شد بیشتر به این فکر می کردم که چرا ترکم کردی؟ توسکا تو می دونی من بعضی وقتا با چه زوری جلوی خودمو می گرفتم که کتکت نزنم؟ که زندونیت نکنم توی خونه مون؟ که ازت نخوام شغلتو ول کنی؟ می دونی بعضی وقتا با چاقو به جون بدن خودم می افتادم تا خشممو کنترل کنم … به اینجا که رسید پلیورشو از تنش کشید بیرون … با دست به پهلو هاش اشاره کرد من نا خودآگاه آه کشیدم … جای چند تا خط که گوشت اضافه آورده بود روی تنش بود … ادامه داد: – عزیزم … همه اش فکر می کردم تو فقط بدی های منو دیدی … تو شریک خوشی هام بودی نه غم هام … هیچ وقت نخواستی بدونی دلیل بی قراری های من چیه! هیچ وقت توی زندگی من سرک نکشیدی …. حس می کردم اصلا دوستم نداشتی و برات مهم نبودم … این افکار چیزی از عشقم نسبت بهت کم نمی کرد … اما منو به عشق تو مشکوک می کرد اگه تا قبل از اون فکر می کردم درمان می شم و بر می گردم باهات ازدواج می کنم دیگه نمی تونستم اینجوری فکر کنم … با خودم می گفتم عشق پوشالی تو به دردم نمی خوره از کجا معلوم که بیماری من دوباره برنگرده … اگه بازم ترکم کنی چی؟ اون روزی که برگشتم واسه اون برنامه زنده … من داشتم از توی اتاق تدوین می دیدمت … توی دلم هزار بار قربون صدقه ات رفتم … دوست داشتم بیام کاوه رو بزنم له کنم که تو رو با سوالاش اذیت نکنه … من دوستت داشتم … اما دیگه حاضر نبودم جلوی تو حتی به اندازه سر سوزنی خودمو کوچیک کنم … می دونی درد من چی بود؟ که همی می خواستمت هم نباید می خواستمت … باید در دلمو می ذاشتم … باید جلوت عادی رفتار می کردم … خیلی سخت بود … اما من دیگه بیمار نبودم … کنترل رفتارم برام راحت تر بود … دوباره برگشتم ایتالیا و بقیه درمان رو گذروندم اما اینبار از بار قبل هم سخت تر بود … دوباره با دیدن تو دلم هوایی شده بود … آروم کردن این دل افسار گسیخته پدرمو در آورد … دوباره برگشتم … و اینبار یه پیشنهاد داشتم … پیشنهاد بازی توی یه فیلم … که همبازیم تو بودی …. قبل از اینکه ذهنم بخواد به کار بیفته احساسم زیر قرارداد رو امضا کرد … دوست داشتم کنارت باشم … حتی اگه مال من نباشی … اما نمی دونستم که تو قراره دیوونه تر از قبلم بکنی … اونم با وجود شهریار کنارت … بیماریم درمان شده بود ولی هنوزم طاقت دیدن شهریار رو کنار تو نداشتم …. بعضی وقتا دوست داشتم لهش کنم اینقدر بزنمش تا بمیره … و این واقعا برام عجیب بود … این دیگه از روی بیماری نبود … از تعصب زیادی بود که روی تو داشتم … از عشق بود نه بیماری … ولی خوب برعکس دفعات قبل اینبار می تونستم خودم رو کنترل کنم … وقتی با هم تمرین می کردیم … وقتایی که مجبور بودم جلوی تو خودمو جدی نشون بدم … وقتایی که سعی داشتم بکوبمت … همه اش برام عذاب بود … اما منی که حس می کردم غرورم بازیچه دست تو شده … عشقم وسیله بازیت بوده مجبور بودم اونجوری رفتار کنم که دل زخمی خودمو آروم کنم … توی تولد آرشین … من ازش نخواستم دعوتت کنه ولی نهایت آرزوم این بود که توام باشی … اما بعدش که اومدی گفتم کاش نیومده بودی … تو با اون لباس آبیت … درست شبیه فرشته ها ولی کنار شهریار! آخ خدا که تو چقدر منو عذاب دادی دختر … باهاش رقصیدی گرم گرفتی و نفهمیدی هر لحظه من چشمام روی توئه … منم می تونستم برم با دخترای دیگه ولی اینقدر که حواسم پیش تو بود اصلا اون لحظه به فکرمم نرسید که همچین کاری بکنم … بدترین کاری که کردی این بود که جایگاه عشقمون رو توی رستوران من بهش نشون دادی و با اون رفتی اونجا … خیلی برات احترام قائل بودم که نزدم توی صورتت … اون مکان برای من مقدس بود … هیچ کس رو به اونجا راه نمی دادم اونوقت تو … بگذریم! تو برای حرص دادن من اشتباه زیاد کردی خانوم کوچولو … وقتی دیدی برای آرشین غیرتی نشدم و خیلی راحت رقصیدنش رو با اون پسر نگاه کردم اینقدر قیافه ات با مزه شد که بعد از مدت ها از ته دل خندیدم … دوست داشتم بفهمی من دیگه اون آرشاویر نیستم … شاید خودخواهی باشه اما دوست داشتم بهم بگی از کاری که کردی پشیمونی تا بگم که دیگه نمی خوامت … حالا حتی اگه شده به دروغ ولی باید اینو می گفتم تا آروم بشم. آخر سر که می خواستم برسونمت از حرصم حرفایی بهت زدم که حرف دلم نبود فقط میخواستم یه ذره حرصایی که خورده بودم رو جبران کنم … اما تو گفتی چی؟ شهریار می یاد دنبالم! اون لحظه تنها چیزی که اومد تو ذهنم این بود که نذارم بری … حالا به هر طریقی … آرشین که گفت لباست بالاست یه فکر تو ذهنم جرقه زد سریع رفتم بالا لباست رو بردم گذاشتم توی اتاق خودم و دستگیره در رو باز کردم … فقط دعا می کردم در اتاق رو ببندی … من دستگیره در اتاقم رو از عمد شل کرده بودم که هر وقت می خوام کسی مزاحمم نشه بازش کنم … آخه بابا یه کلید از اتاق من برای خودش زده بود و نمی شد قفلش کنم …. زود بازش میکرد … منم زرنگی کرده بودم یعنی … لولا رو هم جوش داده بودم که دیگه به هیچ عنوان باز نشه … می دونستم بدجنسیه ولی راه دیگه ای نداشتم …. وای که نمی دونی با دیدن قیافه شهریار به چه زوری جلوی خودمو گرفتم که غش غش نخندم … بعد از رفتنش خیالم راحت شد که امشب تا صبح توی هوای تو تنفس می کنم … چه شبی می شد برای من! آهنگی که اون شب خوندم واقعا حال دلم بود … وقتایی که ایتالیا بودم بارها این آهنگو با یاد تو گوش میکردم … همه آهنگایی هم که بعد از اون خوندم وصف حال و روز خودم بود … اینقدر عاشق بودم که تو عقل اصلا نمی گنجید … بگذریم … اون شب خواب به چشمم نیومد … نصف شب تا شماره تو دیدم سکته زدم! محال بود تو به من زنگ بزنی … فکر کردم بلایی سرت اومده وقتی گفتی دستشویی داری مونده بودم چی کار کنم … اگه درو باز می کردم داد و بیداد راه می انداختی … برای همین هم ترجیح دادم با نردبون بیارمت پایین … خیلی می ترسیدم که بلایی سرت بیاد ولی چاره ای نبود … می دونی اون شب که با لباس ابی دیدمت چه حسی داشتم؟ دوست داشتم با همه وجودم بغلت کنم و ببوسمت و اصلا فکر نمی کردم این اتفاق امکانش باشه … اما انگار خدا با من بود که تو افتادی صاف توی بغلم و بعد از اون اینقدر بی اختیار شدم که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و با همه احساسم با همه وجودم تو رو بوسیدم … وقتی ازت جدا شدم تازه فهمیدم چی کار کردم … من نمی خواستم دیگه بازیچه تو بشم … واقعا نمی خواستم … و ناخودآگاه اون حرفا رو بهت زدم و ازت فاصله گرفتم … اما یه فکر مثل موریانه داشت مغزمو می خورد … اینکه هنوزم دیوونه وار می خوامت … هنوزم می خوام همسرم باشی که بغلت کنم ببوسمت …. نمیدونستم دوباره چه جوری احساسمو کنترل کنم … آخه دیگه نمی تونستم بهت اعتماد کنم با اینکه از چشمات می خوندم توام دوستم داری … از ترس اینکه از روی نردبون دوباره بیفتی درو باز کردم … می دونستم نصف شبی نمی ری خونه تون … نگران بابات بودی … برام مهم نبود دیگه راجع بهم چی فکر می کنی … بعد از اون تصمیم گرفتم صیغه رو فسخ کنم … حتی دنبال کاراش هم رفتم اما نتونستم … دلم راضی نشد برای همین هم بیخیالش شدم … تو اگه اینجوری مال خودم می موندی خیالم راحت تر بود … یه جورایی دلمم باهام بازی می کرد با دست پس می زد با پا پیش می کشید … اما دل بود دیگه کاریش نمی شد کرد … اون شب که پارسا ازت خواستگاری کرد رو یادته خانومم؟ سرمو تکون دادم و اون ادامه داد: – اون شب بعد از مدت ها اشکم در اومد … چون از فکر اینکه زن کس دیگه ای بشی هم خل می شدم ولی خودمم نمی تونستم راضی کنم که بیام جلو … نمی دونی چه زجری می کشیدم … نتونستم بمونم و از اونجا رفتم ولی مردم و زنده شدم تا بفهمم تو چه جوابی می دی بهش … آرشین هم فهمیده بود من دارم خل می شم اومد راجع به تو باهام حرف زد و من هم عقایدم رو براش گفتم … به استثنای اینکه هنوز هم دیوونه وار دوستت دارم … اونم خیلی از دستم حرص می خورد اما خب حق داشت … چون از هیچی خبر نداشت …بعدش به این فکر کردم که خیالتو از لحاظ صیغه راحت کنم می خواستم ببینم می ری با کس دیگه یا نه … یه جورایی می خواستم مطمئن بشم که دلیل وفادار موندنت اون صیغه نیست … شب که زنگ زدم از بابات بپرسم صیغه رو بهت گفته یا نه بابات فقط تونست بگه حال تو بهم خورده … توسکای من … حال من تو اون لحظه ها نگفتنیه … این که چه جوری خودمو رسوندم به تو …. چه جوری از تو بغل بابات کشیدمت بیرون … چه جوری بردمت بیمارستان … توسکا داشتم مرگو پیش چشم می دیدم … از فکر اینکه تو به خاطر من اونجوری شده باشی داشتم دیوونه می شدم … یعنی تو اینقدر دوستم داشتی؟ افکارم ضد و نقیض شده بود … وقتی دکتر گفت ممکنه … ممکنه دیگه به هوش نیای … نتونست ادامه بده آه کشید و سرشو محکم گرفت بین دستاش … رفتم از روی کاناپه پایین … کنارش نشستم و بی اراده سرشو کشیدم توی بغلم … چه کشیده بود این پسر؟ خدایا منو ببخش … من ناخواسته اینقدر باعث عذابش شده بود … لحطاتی که می تونستیم دو تایی با هم باشیم و پر از عشقش کنیم رو اینجوری هدر داده بودیم … عطر تنمو بو کشید و گفت: – همه اون سه روز رو تو بیمارستان بودم … نه می تونستم لب به چیزی بزنم و نه بخوابم … وقتی به هوش اومدی فقط تونستم یواشکی ببینمت … مطمئن که شدم خوبی رفتم خونه … بعضی وقتا می زد به سرم خودمو بکشم راحت بشم از این زندگی لعنتی … اما از خدا می ترسیدم. بعد از اون تو رفتارت با من از قبل هم سردتر شد و من یه استرس بدتر داشتم … اینکه نکنه به پارسا جواب مثبت بدی … اما از قیافه پکر پارسا وقتی داشتی باهاش حرف می زدی فهمیدم جواب منفی دادی … خواستم بیام یه تکیه ای چیزی بهت بندازم تا تلافی اذیتات بشه اما تو راهتو کج کرد و منو ناکام گذاشتی … اونروز داشتم با دمم گردو می شسکتم … خیلی خوشحال بودم که با اینکه دیگه صیغه ای نیست بازم راضی به ازدواج با کسی نشدی … اما خوب خوشحالیم زیاد هم دوامی نداشت … چون بعدش تو رو با احسان دیدم و با خودم فکر کردم لابد به خاطر احسان پارسا رو رد کردی … چی بگم به تو؟ هر بار که می یومدم یه قدم بهت نزدیک بشم خودت یه جوری دورم می کردی و دوباره شک می انداختی توی وجود من … اینم یه عذاب دیگه بود تا زمانی که خبر ازدواج طناز و احسان بهم رسید … من موندم چه جوری زیر بار این همه فشار زنده موندم و هیچیم نشد … واقعا که پوست کلفتم … می دونی حرفایی که شب عروسی طناز آرتان بهت زد رو خودم گفته بودم بهت بگه؟! با حیرت گفتم: – چی؟!!!! یعنی همه اش دروغ بود … انگشتشو نرم کشید روی لبم و گفت: – نه عزیزم … دروغ نبود … ولی قرار هم نبود که تو بدونی! من ازش خواستم بهت بگه … می خواستم بیای طرفم می خواستم اگه دوستم داری یه کاری بکنی … اما هیچ کاری نکردی … هیچ کاری … اگه می یومدی سمت من بهم ثابت می شد که واقعا دوستم داری … اما … آهی کشید و گفت: – چی کار کردی تو؟ خیلی راحت خبر نامزدیتو دادی بهم … رد شدی و ندیدی من شکستم … من نابود شدم … اما به خودم دلداری دادم … گفتم محاله! گفتم تو اینکارو نمی کنی … من عشقو تو نگاهت دیده بودم … لحظه به لحظه با شهریار می دیدمت از درون خورد می شدم و صدام در نمی یومد … کاری نمی تونستم بکنم … تو اگه منو می خواستی به حرفای آرتان گوش می کردی … حتی اون شبی که با هم قدم زدیم فکر کردم حتما حرف دلتو می زنی … اما نگفتی … خودم هم نشد که بگم … نتونستم … وای خدایا! چی تو ذهن این پسر بود و تو ذهن من چی بود! چقدر سو تفاهم! ادامه داد: – قضیه افتادنت تو آبو و اینکه آوردمت بیرون هم گفتن نداره … بعدم که شهریار بی شرف جلوی چشمای من زنمو بغل کرد! وای که هنوزم دوست دارم بکشمش … خنده ام گرفت و گفتم: – نیازی نیست عزیزم … همین کاری که ما کردیم خودش برای اون خیلی عذاب داره … من واقعا عذاب وجدان دارم … دوباره انگشت کشید روی لبم و گفت: – فعلا فقط در مورد خودمون حرف می زنیم عزیزم … – خب بقیه اش … – با همه این اوصاف چون هنوز اون صیغه بود خیالم راحت بود که مال خودمی … تا اینکه کارت دعوت عروسیت رو دادن دستم … یعنی حتی تصور هم نمی کردم دیدن اسمت کنار اسم یه نفر دیگه روی کارت عروسی اینقدر برام سنگین باشه! دیووونه شدم به معنی واقعی کلمه … ویلن و سنتور و دف و گیتار و خلاصه هر چی که توی اتاقم بود رو خورد خورد کردم … وقتی تو رو نداشتم اونا رو می خواستم چی کار؟ دیگه ترس از دست دادن تو افتاده بود توی جونم … همه اش می ترسیدم نکنه یه تبصره ای چیزی باشه در مورد این صیغه و تو خودت بری باطلش کنی … کارم شده بود قدم زدن و هر از گاهی مشت توی دیوار کوبیدن و طبق معمول همیشه سیگار دود کردن … باید یه خاکی تو سرم می ریختم … ظهر وقتی آرشین و بابا خواستن برای مراسمت بیان آرشین اومد دم اتاقم گفت: – یه کاری بکن داداشی … داری نابود می شی … اونم از تو بدتر با زندگیش لج کرده … می دونم که دوسش داری … توام می دونی که اون دوستت داره … خیلی هم دوستت داره … نذار یه عمر حسرت سایه بندازه روی زندگیت … اینو گفت و رفت … بعد از رفتن اونا مامان هم بهم گفت باید برای چیزی که می خوام بجنگم … و چیزی گفت که همه وجودم لرزید … بهم گفت که تو از اول هم از قضیه بیماریم خبر داشتی … بابا براش گفته بود که تو حتی سراغ پزشک رفتی … این یعنی تو با علم به بیماری من بهم جواب مثبت دادی … مامان که اینو گفت زدم زیر گریه و گفتم: – مامان … من بی توسکا می میرم … مامان نگاهم کرد و گفت: – نمیر … برو به دستش بیار … حداقل یه کاری بکن که شرمنده خودت نشی … این حرف منو تبدیل کرد به یه انبار باروت و اتفاقایی افتاد که خودت می دونی … اشکام ریختن روی صورتم و گفتم: – آرشاویر منو ببخش … منو ببخش تو رو خدا … من خیلی بهت ظلم کردم … تو تاوان عشقو پس دادی اما من چی کار کردم؟ منو چسبوند به خودش و گفت: – توام عذاب کشیدی قشنگم … توام تاوانشو پس دادی … اگه پس نداده بودی من و تو الان اینجا توی بغل هم نبودیم … بی اختیار خندیدم و سرمو به نشونه مثبت تکون دادم … ولی تو ذهنم دنبال راهی برای جبران بودم … آرشاویر بلند شد موسیقی لایتی گذاشت و با یه حرکت منو کشید توی بغلش … – پاشو … پاشو عروس خانوم باید با این داماد بدبخت برقصی … – بدبخت؟! – با این ریخت و قیافه شبیه گداهای سر چهار راه شدم … خندیدم و خودمو بیشتر چسبوندم بهش … همه جوره دوسش داشتم حتی با این موهای ژولیده و صورت پر از ریش … بالاتنه برهنه ام کشیده می شد به بدن لختش … کم کم داشتم داغ می شدم حسی که خیلی وقت بود تجربه اش نکرده بودم … اونم عین من بود … نگاهاش پر از عطش و خواستن شد … نوک دماغمو نرم کشیدم روی سینه اش … سرشو گرفت سمت بالا و بازوهامو محکم فشار داد … دستش روی بازوم داشت حالمو خراب تر می کرد … دیگه هیچ مانعی وجود نداشت … هیچ مانعی … پس خودمو کشیدم بالا و با همه احساسمو لبامو گذاشتم روی لباش … یه لحظه سر جاش متوقف شد … ولی بعد با یه حرکت دست انداخت زیر پاهام و همینطور که باهام همراهی می کرد منو کشید بالا … پاهام حلقه شد دور کمرش … و اون با دستش چنان پامو فشار می داد که داشت دردم می گرفت ولی حتی دردشو هم دوست داشتم … صورتشو کمی برد عقب … با چشمای سرخش نگام کرد و گفت: – تو که به من اعتماد داری … با اخم گفتم: – معلومه که دارم … – پس همین جا قول می دم که برات بزرگ ترین عروسی رو بگیرم ولی ازم نخواه تا شب عروسی خودمو نگه دارم … چون دیگه نمی تونم … خنده ام گرفت و همین خنده اونو شیر کرد … منو محکم تر گرفت تو بغلش و راه افتاد سمت اتاق خواب … ______________________

– شهریار … تو … تو … خندید و گفت: – بابا جان لازم نیست هیچی بگی … چرا اینقدر به خودت فشار می یاری؟ – آخه … – شوهر غیرتیت کجاست؟ نیاد بزنه منو بکشه … – ا! شهریار … با خنده گفت: – والا! سرمو انداختم زیر … یهو جدی شد و گفت: – خوشبختی بانو؟ فقط سر تکون دادم … گفت: – خبر عروسیتو از بچه ها شنیدم … می گن آرشاویر سنگ تموم گذاشته … واقعا هم لیاقتشو داشتی … – شهریار من خیلی دنبالت گشتم … می خواستم حتما باهات صحبت کنم … باید برات … – بانو من بعد از اون جریان رفتم سفر … تازه تونستم با خودم کنار بیام و برگشتم … توام خواهشا هیچ عذاب وجدانی نداشته باش … چون مقصر تو نبودی … من خودم گفتم این مهلت رو به آرشاویر می دم راستشو بخوای اینجوری بهتر هم شد … چون من بدجور عذاب می کشیدم از دیدن حال تو … – تو … تو خیلی خوبی شهریار من واقعا لیاقت تو رو نداشتم … بازم خندید و گفت: – اینو که مطمئنم … لیاقت تو همون پسر دیوونه است! همچین با ماشینش اومد وسط سفره عقد که سکته زدم! خندیدم و گفتم: – بعدم در رفتی … – آره دیگه … شاید اینجوری بهتر بود … می خواست همه چیز رو با شوخی رد کنه و اصلا به من اجازه حرف زدن هم نمی داد … منم عین خودش شدم … گفتم: – حالا باید برات یه زن خوب پیدا کنم … – وای وای قربون دستت … نیازی نیست … من خودم بلدم … – ا؟ – بله … – می بینیمو تعریف می کنیم … منو باش که می خواستم بگم آرشین دختر خوبیه … موذیانه نگام کرد و گفت: – بر منکرش لعنت ! تیز نگاش کردم و گفتم: – شهریار ! غش غش خندید و شونه بالا انداخت … اگه یه روزی می تونست آرشین رو انتخاب کنه مطمئنم که خوشبخت می شد … هر دو لایق هم بودن … البته اگه آرشین هم می تونست خواستگار قبلی زن داداشش رو قبول کنه … شهریار گفت: – در مورد اون قضیه تصمیمت جدیه؟! – آره … می خوام حتما اون مصاحبه رو واسه عیدی بدم به آرشاویر … – اوه چه هدیه ای! – خب اونم می خواد جدیدترین آلبومشو بده به من … – باریکلا … زوج رمانتیک … ولی تو داری اشتباه می کنی … – نه … سعی نکن منصرفم کنی … – باشه … صلاح مملکت خویش خسروان دانند … – دقیقا! خب من برم دیگه … آرشاویر بیاد خونه ببینه نیستم نگران می شه … – باشه بانو برو … سلام منو هم بهش برسون … – توام به خونواده ات سلام منو برسون و از قولم عذرخواهی کن … – اونا روشن فکر تر از این حرفان … تو رو هم بهتر از من درک می کنن … – از پسر گلشون مشخصه … – لطف داری! – حقیقته گل پسر … بعد از اون خداحافظی کردم و سوار مزدا تیری مشکی رنگم شدم … هدیه عروسیمون بود … آرشاویر برام خریده بود … با اشتیاق رفتم سمت خونه … حالا دیگه می دونستم هدف زندگیم چیه! *** – خانومی بدو … الان سال تحویل می شه … از اتاق دویدم بیرون … شیرجه زدم توی بغلش و گفتم: – من اومدم … محکم بوسیدم و در گوشم گفت: – خوش اومدی … نگاهی به مجله توی دستم انداخت و گفت: – اون چیه؟ – حالا بذار سال تحویل بشه … خودت می فهمی … هنوز حرفم کامل نشده بود که بمب به صدا در اومد و سال نو شد … منو انداخت روی کاناپه خودش هم افتاد روم و سر و صورتم رو غرق بوسه کرد … هر چی هم می خواستم پسش بزنم نمی شد … وقتی خل می شد دیگه از پسش بر نمی اومدم … بالاخره دل کند و نشست کنار… با خنده گفتم: – حالا اگه گذاشتی عیدیتو بدم … با ذوق گفت: – آخ جون … عیدی! مجله رو برداشتم … چشمامو بستم و گرفتم به طرفش … گرفت و با تعجب گفت: – مجله؟ عیدی منه؟ چی هست حالا؟ – بخون روشو … از عکس العملش می ترسیدم … یهو دادش بلند شد: – چی؟!!!! چشمامو باز کردم و در مقابل چشمای از حدقه در اومدش شونه بالا انداختم … با بهت گفت: – چرا؟! سرمو توی سینه اش قایم کردم و گفتم: – چون عاشقتم … چون عاشق زندگیمم … می خوام همیشه تو خونه باشم و برای همسرم غذا بپزم … بچه هامون رو تربیت کنم … می خوام یه زن ایده آل باشم … با ناراحتی گفت: – ولی توسکا … تو … تو … عاشق کارت بودی … – نه بیشتر از تو عشقم! چند لحظه نگام کرد سپس با همه احساسش لبامو بوسید و بغلم کرد و در گوشم گفت: – تا آخر عمر منو مدیون خودت کردی … خیلی دلم میخواست اینکارو بکنی … اما نخواستم ناراحتت کنم … هیچ وقت فداکاریتو فراموش نمی کنم … هزار بار بیشتر از قبل دوستت دارم عزیزم … خیلی بیشتر از قبل … لبخندم از روی آرامش بود … زل زدم به تابلوی عروسیمون که روی دیوار روبرو نصب شده بود … دینم رو به آرشاویر ادا کرده بودم … حالا دیگه خوشبختی توی دستای من بود … مجله افتاده بود کف خونه … و تیتر روی مجله هنوز هم به همه طرفدارای توسکا مشرقی دهن کجی می کرد: – استعفای دائمی توسکا مشرقی سوپر استار سینمای ایران از هنر بازیگری … تفریح کده ی آبشار پایان




آدرس ایمیل خود را وارد کنید



Delivered by Feed Burner





دکتر مشغول معاینه شد و بابا دستمو گرفت توی دستش …. چنان عشقی از چشماش بیرون می زد که قلبمو می لرزوند … دکتر بعد از تایید سلامتیم گفت تا فردا مرخص می شم … چون نصفه شب بود کسی نمی تونست برای ملاقاتم بیاد … مامان هم به زور بابا رفته بود خونه … پرستار بهم مسکن داد تا راحت بخوابم … خوابیدم ولی ذهنم حسابی مشغول حرف پرستار بود … نامزدم؟!!!! صبح با صدای مامان که داشت قربون صدقه ام می رفت و گریه می کرد بیدار شدم … همین که چشمامو باز کردم سر و صورتمو غرق بوسه کرد و قربون صدقه هاش شدت بیشتری گرفت … از محبتش اشکم در اومد … بابا هم با لبخند نظاره گر این صحنه بود … بعد از اینکه بالاخره مامان ازم جدا شد گفتم: – بابا چی شد که آوردینم بیمارستان؟ بابا آهی کشید و گفت: – تو گفتی می خوای تنها باشی … ما هم هیچ کدوم نیومدیم توی اتاقت .. برای همینم تا وقت شام نفهمیدیم تو از هوش رفتی … فشارت افتاده بود و دور از جونت تا مرگ فاصله ای نداشتی … اینقدر حالم بد بود که نمی دونستم باید چی کار کنم … مامانت فقط جیغ می زد و منم ذهنم قفل شده بود … کار خدا بود که تونستم برسونمت بیمارستان … مامان با هیجان گفت: – اگه آرشاویر نبود که تو رو از دست داده بودیم … با تعجب و کنجکاوی به مامان نگاه کردم … مامان هم بی توجه به چشم غره های بابا گفت: – بابات داشت دور خودش می چرخید که آرشاویر زنگ زد خونه … با بابات کار داشت … اونم تو همون حالت گفت که حال تو بد شده و آرشاویر تو ده دقیقه خودشو رسوند خونه … مادر این پسر هنوزم تو رو می پرسته … چرا همچین می کنین آخه؟ بابا تشر زد: – خانوم … این یه قضیه تموم شده است … درسته که آرشاویر لطف کرد و جون توسکا رو مدیون اونیم … اما دیگه چیزی بین این دو تا نیست .. نمی خوام دیگه حرفی از اون پسر جلوی دخترم بزنی … متوجه شدی؟ مامان سرشو زیر انداخت و چیزی نگفت … بابا هم از جا بلند شد و گفت: – من می رم تو محوطه … نیاز به هوای آزاد دارم .. یه ساعت دیگه ساعت ملاقاته … بذار توسکا استراحت کنه که بتونه بیدار بمونه جلوی ملاقات کننده ها … مامان همین که از رفتن بابا مطمئن شد خودشو چسبوند به من و گفت: – مادر من بیا و یه فرصت دیگه به این پسر بده … فقط یه لبخند زدم … چی می تونستم به مامان بگم … ادامه داد: – اون شب من بیشتر از تو نگران این پسر شدم کم مونده بود بزنه زیر گریه … همچین تو رو از بغل بابات کشید بیرون که نگو … بعدم تو راه چند بار نزدیک بود به کشتنمون بده … تا رسیدیم اینجا پرستاره گفت باید اول بریم پذیرش … چنان دادی کشید سر پرستاره که بیچاره رنگش شد رنگ سرامیکای کف بیمارستان … سفید سفید … این سه روز لحظه ای نبود که بره خونه … من که مادرتم می رفتم استراحت می کردم اما این پسر دائم پشت در اتاق تو دخیل بسته بود … حتی یه بار دیدمش که داره آروم آروم اشک می ریزه و دعا می خونه … اگه تو داشتی روی تخت پر پر می شدی اونم روی نکیمت پشت در اتاق تو داشت جون می داد … خونواده اش هیچ جوری نتونستن ببرنش خونه … وقتی بهوش اومدی رفته خونه … با اون وضع سرش! من موندم چه جوری اینجا سه روز دووم آورد … نمی خواستم دیگه چیزی بشنوم … اومدم اعتراض کنم که با حرف مامان با تعجب گفتم: – سرش؟! سرش چی شده؟ مامان هم با بغض گفت: – بمیرم براش … تا دکتر معاینه ات کرد گفت فشارت روی شیشه … گفت فشار به 4 که برسه بیمار مرده به حساب می یاد و امیدی به برگردوندنت نیست … من که داشتم ضعف می کردم بابات هم به گریه افتاد ولی آرشاویر یهو سرشو کوبید تو دیوار … همچین خون زد از پیشونیش بیرون که اصلا تو رو یه لحظه یادم رفت ! باور کن توسکا اگه تو دوست داشتنش شک داشتم دیگه هیچ شکی ندارم .. هیشکی نمی تونه به اندازه آرشاویر تورو دوست داشته … صدای داد بابا هر دومون رو از جا پروند: – ریحانه!!! مگه نگفتم دیگه حق نداری اسمی از آرشاویر جلوی توسکا بیاری؟ برای چی دوست داری اذیتش کنی؟ بس کن دیگه زن! مامان با بغض گفت: – خب دلم می سوزه مرد! خودت که دیدی اون پسر چه جوری دنبال کارای توسکا می دوید … – گفتم بس کن! دیگه صدایی از مامان در نیومد … حس کردم جیگرم می سوزه … درست حسی که بابا داشت … نمی تونستم خودمو گول بزنم … دیوونه وار آرشاویر رو دوست داشتم و نمی خواستم به خاطر من آسیبی بهش وارد بشه … نتونستم جلوی اشکمو بگیرم … اشک هام ریخت روی صورتم و داد بابا رو در آورد …دوست نداشتم بابا و مامان به خاطر من با هم دعوا کنن … سریع گفتم: – بابا مهم نیست … به خدا این اشکا آرومم می کنه … خیلی زود دوباره همون توسکا می شم … قول می دم بابا … بابا با کلافگی رفت از اتاق بیرون … ساعت ملاقات که شد اول از همه آرشین و بابا مامانش اومدن ملاقات … چشمای هر سه تاشون سرخ بود … نپرسیدم آرشاویر کجاست اونا هم حرفی نزدن … بعد از اونا عوامل فیلمبرداری یکی یکی اومدن و بلبشویی راه افتاد … چند تا خبرنگارم اومدن که با بدختی ردشون کردیم رفتن … همین جوری تیتر خبرا بودم … دیگه چه برسه به اینکه بفهمن شوک عصبی هم بهم وارد شده … وقتی همه داشتن میرفتن آرشین کنار گوشم خم شد و گفت: – دیگه بهت نمی گم بمون برای داداشم … دلم براش کبابه … اما نمی خواد … نمی دونم چرا … پس بهت می گم تو رو خدا دیگه بهش فکر نکن تا بتونی شاد بمونی … حیف توئه که حروم داداش من بشی … تو این سه روز جون داد توی بیمارستان! حالش از توام بدتر بود … به چشم دیدم که چه کشید … ولی اون این زجرو دوست داره انگار … آزاد باش توسکا … لازم نیست دیگه بهش تعهد داشته باشی … بعد از این حرفا با بغض منو بوسید و رفت … حق با اون بود … آرشاویر دیگه نمی خواست … پس همه چی تموم شد … صیغه ای که قرار بود واسه همه عمر باشه … عشقی که فکر می کردم می تونه تا ابد بسوزونه … پسری که از اون عاشق تر ندیده بودم … رویاهایی که واسه خودم ساخته بودم … همه اش تموم شد … همه اش دود شد رفت هوا … سعی کردم بخندم … به جوک های بچه ها جواب بدم … ولی فقط خدا از دل من خبر داشت … شهریار که اومد دیدنم ناخودآگاه زیادی تحویلش گرفتم … بابا هم به تبعیت از من بهش احترام زیادی گذاشت … شهریار خیلی نگرانم بود … فکر می کرد فشار کار منو به این روز انداخته و اصرار داشت یه هفته استراحت کنم … ولی قانعش کردم که اینطور نیست … نمی خواستم وقفه ای تو کارم بیفته … می خواستم هر چه زودتر اون فیلم تموم بشه تا دیگه مجبور به دیدن آرشاویر نباشم … آره باید دو ماه دیگه رو هم هر طور شده بود طی می کردم …بعد از مرخصی از بیمارستان حس می کردم روحم مرده … یه هفته ای تو خونه موندم اونم به خواست بابا … ولی بعد از اون دوباره برگشتم سر کارم … با آرشاویر درست مثل یه غریبه بازی می کردم و بعضی وقتا این قضیه روی بازیم هم تاثیر می ذاشت و نمی تونستم اونجور که باید و شاید حس بگیرم … وقتایی که باید از دوریش اشک می ریختم یا با احساس باهاش صحبت می کردم گند می زدم … صدای کارگردان داشت در می یومد … اما دست خودم نبود … با بدبختی هر صحنه رو بازی می کردم … نگاه آرشاویر نگران شده بود ولی نمی خواستم ببینم … نمی خواستم برام اهمیتی داشته باشه … یه روز هم پارسا رو کشیدم کنار و خیلی آهسته براش توضیح دادم که نمی تونم باهاش ازدواج کنم چون دوست ندارم شوهرم بازیگر باشه … این یه بهونه بود … پارسا هم نمی خواست قبول کنه ولی به سختی راضیش کردم … وقتی که داشتم با پارسا حرف می زدم آرشاویر یه گوشه ایستاده بود و داشت با نگرانی نگامون می کرد … با پاش ضرب گرفته بود روی زمین … یادمه پارسا یه حرفی زد که خنده ام گرفت و خندیدم … همون لحظه آرشاویر لیوان یه بار مصرفی رو که دستش بود پرت کرد توی باغچچه و خنده من غلیظ تر شد … اما وقتی حرفامون با هم تموم شد و پارسا با قیافه پکر و ناراحت از من دور شد فهمید جوابم منفی بوده و لبخند زد … خواست بیاد به طرفم که سریع راهمو کج کردم … هیچ حرفی نداشتم که باهاش بزنم … اوضاع به همین شکل تا دو هفته سپری شد تا اینکه یه روز وقتی می خواستم برم خونه احسان رو دیدم که به ماشینم تکیه داد … با تعجب رفتم کنارش و سلام کردم … لبخند تلخی زد و گفت: – سلام … خسته نباشی …. – ممنون … تو اینجا چی کار داری؟ – اومدم باهات صحبت کنم … می شه؟ – معلومه که می شه …. – یه کافی شاپ سر خیابون هست … بریم اونجا … – باشه … بریم سوار ماشین شد و راه افتادیم سمت کافی شاپ … می دونستم برای چی به من رو آورده … ولی نمی دونستم می تونم کاری براش بکنم یا نه! طناز کله شق پسر مردمو دیوونه کرده بود … فکر نمی کردم اینقدر سفت و محکم باشه … ماشینو پارک کردم و دوتایی رفتیم داخل کافی شاپ … همون دم در سر یه میز نشستیم و سفارش قهوه و کیک شکلاتی دادیم … احسان توی سکوت داشت با وسایل روی میز بازی می کرد منم ساکت شدم تا خودش به حرف بیاد … وقتی قهوه و کیک رو آوردن من اینقدر خسته و گرسنه بودم که مشغول خوردن شدم … کنار شیشه های پیاده رو نشسته بودیم … آسمون گرفته بود … مثل دل من و احسان … آماده بارش بود … همین که برق رو توی آسمون دیدم لبخند زدم و گفتم: – الان صدای رعد می یاد … و چیزی نگذشت که صدای رعد هم بلند شد … به دنبالش در آسمون باز شد و ریخت پایین … آخرای شهریور بودیم و این بارون یه کم اغراق آمیز بود ولی چیزی از زیباییش کم نمی کرد … محو بارون شده بودم که صدای احسان بلند شد: – بار اولی که دیدمش … محو زیباییش شدم … دختر قشنگی بود … ولی نه از اون قشنگ های اساطیری … یه چیزی مثل عروسک … ملوس و دوست داشتنی … بی اختیار دوست داشتم همه اش نگاش کنم … اما هر چی بیشتر من به اون توجه می کردم اون از من بیشتر فاصله می گرفت … هر وقت می دید دارم نگاش می کنم با اخم روشو بر می گردوند … با همه گرم می گرفت جز با من … کم کم حس کردم از من بدش می یاد و همین بیشتر منو حریص می کرد که بهش نزدیک بشم … هر چی اون بیشتر کنار می کشید من بیشتر ازش خوشم می یومد … خیلی از دخترا دور و برم بودن اما اونی که نداشتم رو می خواستم به دست بیارم … برام جای تعجب داشت که چرا اون اینجوری کنار می کشه … باید می فهمیدم … یکی دوبار خواستم جدی باهاش حرف بزنم که سنگ روی یخم کرد و گذاشت رفت … اول فقط ازش خوشم اومد ولی کم کم حس کردم اگه نبینمش یه چیزی کم دارم … تبدیل شد به دوست داشتن … ازش فرار می کردم … قبول نداشتم به همین راحتی توی اون مدت کم عاشق کسی شدم اما ته دلم می دونستم چیزی جز این نیست .. فرارهای طناز کار خودشو کرده بود … آهی کشید جرعه ای از قهوه اشو نوشید و ادامه داد: – همه اش به این فکر می کردم که چه جوری سر حرف رو باهاش باز کنم … و اگه نتونم باهاش حرف بزنم بعد از تموم شدن پروژه فیلمبرداری چه جوری دیگه ممکنه ببینمش … این فکرا داشت دیوونه ام می کرد و زمان هم داشت سپری می شد … اینقدر درگیر این قضیه بودم که اتفاقای اطرافم رو درک نمی کردم یعنی اصلا نفهمیدم بین تو و آرشاویر چه چیزایی گذشت که یهو شدین نامزد هم! اینقدر دست دست کردم تا رسید به روز آخر و من داشتم دیوونه می شدم دیگه … وقتی طناز گم شد … همه اش داشتم به خودم می پیچیدم که کاری نکنم تا بقیه بفهمن من دلمو باختم … خیلی جلوی خودمو گرفتم ولی آخر هم طاقت نیاوردم و اول از همه رفتم دنبالش … چشمامو بستم و خودمو گذاشتم جای اون … می خواستم حس کنم از کدوم طرف رفته و نمی دونم چی شد که درست کنارش سر در آوردم … از دستش عصبی بودم اونقدر که حقش بود یه کشیده بزنم تو گوشش … همه اش فکر می کردم بلایی سرش اومده … اگه بلایی سرش می یومد من باید چه خاکی تو سرم می کردم؟ و وقتی به اینا فکر می کردم حالم اینقدر بد می شد که دوست داشتم بزنمش … اما با یه نگاه به اون چشمای معصوم همه چی یادم رفت و بردمش داخل یه غار … عصبی بودم ولی کنارش آرامش داشتم … داشت از سرما می لرزید … هیچ کاری نمی تونستم براش بکنم جز اینکه کتمو بهش بدم … خودم داشتم یخ می زدم ولی حاضر بودم درد سرما رو چند برابر تحمل کنم به شرطی که طناز گرم بشه … باهاش سر حرف رو باز کردم … اون بهترین موقعیت بود … شاید دیگه هیچ وقت نمی تونستم تنها گیرش بیارم … اولش در می رفت و نمی خواست بگه ولی یهو … یهو حرفی زد که همه بدنمو گرم کرد … فهمیدم اونم نسبت به من بی میل نبوده و تازه فهمیدم چقدر احمق بودم که زودتر از اینا نفهمیدم … نمی دونی با چه زوری جلوی خودمو گرفتم که بغلش نکنم … نمی خواستم حرمت ها از بین بره … نمی خواستم! اون لحظه توی ذهنم فقط داشتم نقشه می کشیدم که یه جوری از اونجا خلاص بشیم … برگردیم تهران و من توی اولین فرصت برم خواستگاریش … اما چه جوری می تونستیم نجات پیدا کنیم؟! راهی جز بغل کردنش نبود … فقط می ترسیدم … توسکا خیلی از خودم وحشت داشتم … من طنازو دوست داشتم … همون که کنارش بودم ضربان قلبم رفته بود بالا حالا چطور می تونستم بغلش کنم ولی آدم باشم؟ ولی دست از پا خطا نکنم! طناز هم دختر با احساسی بود … می دونستم … می فهمیدم که شاید اون هم نتونه جلوی خودشو بگیره … پس من باید اوضاع رو کنترل می کردم … این تضادها داشت دیوونه ام می کرد … اما زدم به سیم آخر … هیچی بدتر از مرگ نبود … دلو زدم به دریا و … به اینجا که رسید صداش لرزید … به دنبال صدا چونه اش هم لرزید … صورتشو از من برگردوند و من قطره اشک لرزانی رو روی صورتش دیدم … قلبم داشت تند تند می کوبید … چه کشیده بود این پسر! چه کشیده بود اون دختر! یه کم که اشک ریخت آروم تر شد اشکاشو پاک کرد و گفت: – نمی خواستم اینا رو واسه تو بگم … اما می دونستم طناز همه چیزو بهت گفته … اون موقع ها که دنبالش بودم می دیدم با چه حالی می یاد پیش تو … می دیدم که توام کلافه ای … می دیدم که نگات به من عوض شده … می دونستم که می دونی چی گذشته بین ما دو تا … برای همین هم خودمو راضی کردم که باهات حرف بزنم …. توسکا … من دنیا رو داشتم اون روز … اما بعدش … عذاب وجدان! دردی بود که شاید هیچ کس به این اندازه شو نچشیده باشه … اگه طناز دنبالم نبود اینقدر توی جنگل داد می کشیدم که حنجره ام پاره بشه … من نتونستم اوضاع رو کنترل کنم … من باید جلوی طناز رو هم می گرفتم اما چی کار کردم؟ جلوی یه بوسه کم آوردم … اگه بعدش من هیچ کاری نمی کردم هیچ اتفاقی نمی افتاد … همه اش تقصیر من شد … اینکه تا ویلا چطور اومدیم رو خودم هم نمی دونم … بعد از اون هم گیج و منگ بودم … احساسم به طناز هیچ فرقی نکرده بود اما حسابی درد روی دلم بود … عذاب وجدان داشتم و نگران این بودم که طناز هم دیگه منو قبول نکنه … همین جور به خودم می پیچیدم … اگه تا قبل از اون دعا می کردم فیلمبرداری تموم نشه و بر نگردیم حالا می خواستم هر چی زودتر برگردیم تا چشمم به طناز نیفته … هر بار که نگاش می کردم دوست داشتم از خجالت بمیرم … باید یه مدت ازش دور می شدم تا ببینم باید چه خاکی تو سرم بریزم … برای همینم هیچ کاری نکردم … فقط فاصله گرفتم ازش … تا اینکه توی نامزدی شما دیدمش … واقعا به این نتیجه رسیدم که دیگه نمی تونم باید باهاش حرف می زدم … اما تازه فهمیدم چه گندی زدم! من با این فاصله به اون یه چیزایی رو فهموندم که اصلا درست نبود … حالا باید تازه گند جدیدمو درست می کردم … نمی دونی چه فشاری روی من بود توسکا … اون بازم داشت از من فرار می کرد … و من اینبار واقعا نمی دونستم باید چه جوری باهاش حرف بزنم … و چه جوری کارامو براش توجیح کنم … همینجور درگیر بودم تا خبر خواستگاری شادمهر ازشو شنیدم … یعنی کم مونده همون وسط دو تا داد سر طناز بکشم و چهار تا هم بزنم تو سر شادمهر … من طناز رو برای خودم می دونستم … اونو زن خودم می دونستم و این حقو داشتم … محال بود اجازه بدم دست کسی بهش بخوره … رفتم ماشین شادمهرو پنچر کنم که نذارم بره سر قرار ولی شادمهر منو دید و با تعجب ازم پرسید چرا این کارو کردم … چاره ای نبود جز این که حقیقت رو بهش بگم … منم گفتم که طناز رو دوست دارم و اونم منو دوست داره ولی روی لج و لجبازی می خواد ازدواج کنه شادمهر هم خیلی زود قانع شد و گفت باید از اول بهش جریان رو می گفتم و نیازی به پنچر کردن ماشینش نبوده … بعد از اون تصمیم گرفتم که با همه خواستگاراش صحبت کنم و همین رو بهشون بگم … یه نفر رو گذاشته بودم که حواسش به خونه طناز اینا باشه … خیلی کار سختی بود … فکر نکن به این راحتیا این کارو کردم … اما پاش وایسادم … همه رو شناسایی کردم و باهاشون حرف زدم … بعضیا راحت کنار کشیدن بعضیا بد قلقلی در آوردن و گفتن خود طناز باید انتخاب کنه که خوب خیلی در به دری کشیدم تا راضیشون کردم … حتی بعضیاشون با پول راضی شدن !

با حیرت گفتم: – نه!!! آهی کشید و گفت: – چرا! و من خوشحال می شدم که این افراد عوضی رو از زندگی طنازم دور می کنم … تا اینکه … تا اینکه این خواستگار آخری پیش اومد … ماهان!!! چنان با غیض گفت ماهان که یه لحظه منم از ماهان بدم اومد … ادامه داد: – فکر کردم اونم مثل بقیه اس … اصلا فکر نمی کردم منو بفروشه و به طناز گزارش بده … انگار از همه سرسخت تر بود … وقتی طناز رو روبروم دیدم سکته رو زدم! با خودم گفتم احسان یه گند دیگه هم زدی … دیگه درست نمی شه … اما دلو زدم به دریا … طناز فهمیده بود کار منه که خواستگاراشو تار و مار می کنم … بیخیال همه حرفاش شدم … حتی وقتی گفت حاضر نیست زن مردی بشه که قبلا بهش دست زده … با اینکه این جمله منو خورد کرد اما بازم کوتاه نیومدم به مامانم گفتم زنگ بزنه و قرار خواستگاری رو بذاره آب از سر من گذشته بود … اما طناز گفت نه … دوباره زنگ زدیم … بازم گفت نه … سه باره زنگ زدیم گفت نه … پونزده بار زنگ زدیم! بیچاره مامانم که مجبور شد هر بار به خاطر من سنگ روی یخ بشه … اما اینکارو کرد … چون می دید پسرش داره چه زجری می کشه … بار آخر اجازه دادن بریم … من داشتم از خوشی سکته می کردم فکر کردم طناز کوتاه اومده … با چه ذوقی حاضر شدم … بزرگترین گلی رو که می تونستم تو ماشین جا بدم رو خریدم و رفتیم … اما فکر می کنی چی شد؟ توی مراسم نیومد … مامانش کلی عذر خواهی کرد … بدتر منو شکست … اما بازم کوتاه نیومدم … دوباره قرار گذاشتیم … اینبار حاضر شد … یه لباسایی پوشیده بود و جوری خودشو درست کرده بود که هوش از سر من پرید! عاشق بودم عاشق تر شدم … اما فکر می کنی چی شد؟ وسط جمع بهم گفت منو نمی خواد … گفت برم دیگه پشت سرم رو نگاه نکنم … مامان هم دیگه کشید کنار و گفت حاضر نیست بیشتر از این منو بشکنه … اما من بازم کوتاه نیومدم … چهار بار تنهایی رفتم خواستگاریش … هر بار حرفش همون بود … تا اینکه دیشب … دیشب وقتی رفتم اونجا … طناز آب پاکی رو ریخت روی دستم و گفت … گفت می خواد با اون ماهان عوضی ازدواج کنه … بهم گفت اگه بازم براش مزاحمت ایجاد کنم ازم شکایت می کنه … بیچاره خونواده اش خیلی ازم عذر خواهی کردن … اما … اما هیچی برام مهم نیست … اگه طناز رو از دست بدم می میرم توسکا … تو رو خدا کمکم کن … حرفاش که تموم شد دوباره اشک صورتش رو خیس کرد … از زور عصبانیت دندونام رو می کشیدم روی هم … دوست داشتم برم طناز رو بزنم … اون قول داد وقتی از عشق احسان مطمئن بشه همه این بازی ها رو تموم می کنه ولی بدتر داشت این بیچاره رو می چزوند … با حرص گفتم: – طناز غلط کرد … نگران نباش احسان من باهاش حرف می زنم … حرف دلش اونی نیست که به تو گفته اما نمی دونم چرا اینقدر دوست داره اذیتت کنه … نمی ذارم زن کسی بشه … من با توام … چون حس تو رو درک کردم چون فهمیدم که واقعا دوسش داری … راستش نگران این بودم که نکنه به خاطر ادای دین بخوای باهاش ازدواج کنی … آخه تو اون مدت یهو غیب شدی و یه حالی از این دختر نپرسیدی … ما هم فکر کردیم اصلا میلی نداری بعدا هم که دوباره پیدات شد هیچی در این مورد نمی گفتی … به من و طناز حق بده که جور دیگه ای در موردت فکر کنیم … اما الان که اینا رو گفتی نظرم عوض شد … من با طناز حرف می زنم و قول می دم که همه سعیم رو بکنم تا نظر اونو هم عوض کنم … تو رو خدا خودتو ناراحت نکن … – تصور ازدواج طناز با یه نفر دیگه هم منو می کشه … من نمی تونم … – نمی ذارم احسان … باور کن نمی ذارم … با قدردانی توی چشمام خیره شد … در جواب نگاهش لبخندی زدم و گفتم: – من دیگه باید برم … بابام نگران می شه … از جا بلند شد و گفت: – ممنون که وقت گذاشتی برام … خیلی لطف کردی … اگه طناز برگرده من یه عمر مدیونت می شم … – این حرفا چیه؟ دوست به همین دردا می خوره دیگه … بعد از اینکه پول قهوه ها رو حساب کرد دو تایی رفتیم بیرون و احسان رو تا دم ماشینش رسوندم و خودم راه افتادم سمت خونه … داشتم از ماشین پیاده می شدم که گوشیم زنگ خورد … این روزا هر بار گوشیم زنگ می خورد بی اراده آه می کشیدم … دلم تنگ شده بود برای روزایی که اسم آرشاویر می افتاد روی گوشیم … طبق معمول آه کشیدم و گوشی رو از توی کیفم در آوردم … آرشین بود … بعضی وقتا بهم زنگ می زد که حالمو بپرسه … منم باهاش خیلی صمیمی برخورد می کردم … گناه برادرو پای خواهر نمی شه نوشت … – الو … – سلام عزیزم … – سلام آرشین جان … خوبی خانوم؟ – ممنون .. تو خوبی؟ خسته نباشی … – مرسی عزیزم سلامت باشی … – چه کارا می کنی؟ ما رو نمی بینی خوشی؟ – این حرفا چیه؟ می گذره دیگه .. فعلا که کارمون شده فیلمبرداری و خونه … – همینم تنوعه من بدبخت که هنوز دارم دنبال کار می گردم … با پوزخند گفتم: – یعنی هم دکترا داری … – همینو بگو ! – خب واسه خودت کار کن آرشین … لازم نیست حتما بری جایی سر کار … – نمی شه باید دو سال کار آموزی … یهو حرفشو قطع کرد و گفت: – یا باب الحوائج! با ترس گفتم: – چی شد؟ – والا خودمم نمی دونم … – ا یعنی چی؟ مامان بابا خوبن؟ تو چت شد یهو … – نه بابا همه چی اوکیه … ولی این آرشاویر یه چیزیش می شه … کنجکاو شدم … سکوت کردم تا خودش ادامه بده و ادامه داد: – یهو مثل ببر وحشی و زخم خورده پرید تو خونه و رفت تو اتاقش درو همچین کوبید به هم که فکر کنم خورد شد … رنگش هم رنگ لبو … تعجب کردم … یعنی چش شده؟!!! کاش می شد بهش بگم بره یه سر بهش بزنه … اما اگه این حرفو می زدم خودمو لو می دادم … من سکوت کردم اما صدای آرشین هم نمی یومد … _______________داشتم فکر می کردم چی بگم که یهو صدای داد آرشاویر رو شنیدم: – هر کی هستی برو حوصله ندارم … چشام گرد شد و صدای آرشین اومد … – وا داداشی فقط خواستم ببینمت … بعد هم گفت: – می دونم یه چیزیش شده … توسکا قربونت برم من بعدا بهت زنگ می زنم تا سر از کار این در نیارم آروم نمی گیرم … خیلی نگرانشم نمی خوام دوباره بلایی سرش بیاد … فهمیدم رفته بود دم در اتاق آرشاویر و اون سرش داد کشید. سریع گفتم: – باشه عزیزم برو … سلام به مامان اینا برسون … اینا؟! منظورم از اینا کسی جز آرشاویر بود؟!! مسلما نه … آرشین بی تفاوت گفت: – حتما خانومی … توام همینطور … فعلاً – فعلا … گوشی رو قطع کردم و زیر لب زمزمه کردم: – یعنی چی شده؟!!!!! جو خونه آروم تر از قبل شده بود … تهدید بابا کار ساز شده بود و مامان کمتر به پر و پام می پیچید … داشتم توی اتاقم لباسامو عوض می کردم که دوباره گوشیم زنگ زد … آرشین بود سریع جواب دادم: – الو … با صدایی که خنده توش موج می زد گفت: – چه کردی دختر؟!!! با تعجب گفتم: – من؟ من کاری نکردم .. – ا ؟ پس چرا این داداش من داره سکته می کنه؟ – چی شده مگه؟!!!! – با احسان دیدتت … سوار ماشینت شده … رفتین کافی شاپ! با حرص گفتم: – منو تعقیب می کنه؟!!! – آره تعقیبت کرده … بعدم نشسته تا اومدین بیرون … آخیش دلم خنک شد! دلم براش می سوزه ها ولی حقشه … – اون حق نداشته این کارو بکنه … به اون ربطی نداره که من با کی می رم … – می دونم عزیزم … تو راست می گی … ولی دست خودش که نیست … کار دلشه! الان هم داره به خودش می پیچه … بهش گفتم توسکا با هر کسی که بخواد می تونه بره … تو چی کارشی؟ یه داد کشید سر من گفت حق نداره!!! منم گفتم حق داره … بعدم اومدم از اتاقش بیرون … بذار به خودش بتابه … – عجبا!!! – ول کن بابا … حالا به من بگو ببینم ناقلا خبریه؟ – نه … یعنی واسه من نه … حالا بعدا می فهمی … – می دونستم …. بهم الهام شده بود که چیز جدی نیست … – ولی اصلا دوست ندارم آرشاویر تو کارام دخالت کنه … – نگران نباش … اون واسه خودش یه کارایی می کنه ولی با تو کاری نداره … – امیدوارم … یه کم دیگه حرف زدیم و گوشی رو قطع کردم … خودمو انداختم روی تخت … قلبم داشت دیوونه وار می کوبید …. چرا داشت با من اینجوری می کرد؟ چرا با دست پس می زد و با پا پیش می کشید ؟ نمی ذاشتم با احساسم بازی کنه … آرشاویر یه دندون لق بود توی دهن من … باید بکشم بندازمش بیرون … نباید بذارم دیگه برام مهم بشه … ** با پام ضرب گرفته بودم روی زمین … طناز هم جلوم نشسته بود و داشت با ناخناش بازی می کرد … همین که مامانش رفت توی آشپزخونه غریدم: – تو چه دردته؟ با تعجب نگام کرد و گفت: – هان؟ – می خوای چه غلطی بکنی؟ – چی می گی توسکا؟ من نمی فهمم … – واسه چی داری احسان رو می چزونی؟ یعنی هنوز بهت ثابت نشده که دوستت داره؟ پوزخندی زد و گفت: – پس بگو! اومده چغلی منو پیش تو کرده … – چغلی چیه؟ پسره داره آب می شه … چرا اینجوری می کنی باهاش؟ چونه اش شروع کرد به لرزیدن … توپیدم بهش: – واسه من آبغوره نگیریا … آخه بیشعور تو که دوسش داری چرا همچین می کنی؟ اشکاش سرازیر شد و گفت: – نمی تونم توسکا … به خدا نمی تونم …رفتم نشستم کنارش دستشو گرفتم توی دستم و گفتم: – چرا؟ چرا نمی تونی؟ مگه نگفتی باید بهت ثابت بشه که دوستت داره؟ – بهم ثابت شده … اما … می ترسم … خیلی می ترسم … – از چی؟ – از آینده … از اینکه اون اتفاقو هی بکوبه تو سرم … از این که ازم سیر بشه … از این که تحقیرم کنه … سرشو کشیدم تو بغلم و گفتم: – دیوووووونه! چرا داری با خودتون اینجوری می کنی؟! به خدا دیروز که داشت با من حرف می زد از چشاش فقط عشق رو می شد خوند … می گفت بدون تو می میره … گریه اش شدت گرفت … گفتم: – طناز … اگه از این عشقای الکی بود می شد اینو بگی … ولی باور کن اون از ته دلش دوستت داره … ببین از اون روز تا حالا چقدر تحقیرش کردی!!! هر کی جای اون بود دیگه تف هم تو صورتت نمی انداخت ولی با این رفت و اومداش با این سماجتش داره نشون می ده که دوست داشتنش الکی نیست … من بهت تضمین می دم … – توسکا … منم بدون اون دیگه نمی تونم … ماهان رو رد کردم … چون دیدم ازدواج کردن برای من درست نیست … من دلم جای دیگه است … اما الان خیلی وقته که دارم با خودم می جنگم … هم می خوامش هم می ترسم … زل زدم تو چشای خوش رنگش و گفتم: – طناز جونم … عشق ریسک داره … بشین فکراتو بکن … اگه واقعا عاشقی یا علی بگو و قدم توی راه بذار … اگه هم نه بیخیال شو … همه چی بستگی به تو داره … اگه رفتی طرفش باید با همه وجودت بری … اون طناز پر از شک و دودلی رو نمی خواد … یعنی به دردش نمی خوره … اون تو رو با همه وجودت می خواد … من فقط می تونم بهت بگم که اون تو رو با همه وجودش دوست داره و می پرسته … اگه دیدی جلو نمی یاد چون اونم فکر می کنه تو اونو پسر بدی می دونی … هر فکری که تو می کنی اونم می کنه ولی با همه این اوصاف تورو می خواد … وقتشه توام از یه سری چیزا بگذری … بعد از اینکه حرفامو زدم دیدم سکوت کرده و خیره شده به میز روبروش … فهمیدم حرفام کار خودشو کرده … داره فکر می کنه … از جا بلند شدم … آروم از مامانش خداحافظی کردم و زدم از خونه بیرون … بقیه اش بستگی به خدا و قسمت داشت … حرفام انگار روی طناز خیلی اثر گذاشت … چون به دو هفته نکشید که احسان رفت خواستگاری و اینبار بله رو از طناز گرفت … خیلی خوشحال بودم اما دلم هم گرفته بود … به اندازه دنیا دلم گرفته بود … نه اینکه به طناز حسادت کنم اما بهش غبطه می خوردم … وقتی می دیدم احسان چقدر دوسش داره!!! آه می کشیدم و از خدا می خواستم دل منو هم آروم کنه … کاراشون خیلی سریع درست شد و قرار عقد و عروسی رو گذاشتن … قیافه آرشاویر وقتی خبر رو شنید دیدنی بود … منم فقط به زدن یه پوزخند اکتفا کردم … اون با خودخواهی روزهایی رو که می تونست برای هر دومون جذاب باشه رو تبدیل به جهنم کرده بود … خیلی زود روزها از پی هم گذشتن تا رسید به شب عروسی طناز و احسان … خوشحال بودم که اون دو تا رو رسوندم به هم … هر چند که مهم تر از هر چیزی عشق خودشون بود … برای عقدش حوصله نداشتم برم و قول داده بودم حتما برای عروسیش برم … بدون اینکه زحمتی برای حاضر شدن به خودم بدم دراز کشیده بودم روی تخت و ضبط داخل اتاق داشت می خوند … حالا که نمی تونستم به صورت زنده از صدای آرشاویر استفاده کنم داشتم از صدای ضبط شده اش فیض می بردم و اشک آروم آروم صورتم رو می شست : – باز دوباره میزنه قلبت تو سینه سازمو … تو سکوتت می شنوی زمزمه ی آوازمو حس دلتنگی که می گیره تموم جونتو … هر جا می ری منو می بینی و کم داری منو تو دلت تنگه ولی انگار تو جنگ با دلم … می زنی و می شکنی با خودت لج کردی گلم راه با تو بودنو سخت کردی که آسون برم … چشم خوش رنگت چرا خیسه دوباره خوشگلم؟ حالا بگو کی دیگه … اخماتو می گیره؟ با تو می خنده؟ تب کنی واست می میره؟ دست کی شبا لای موهاته ؟ آره خودم نیستم ولی یادم که باهاته حالا بگو کی دیگه اخماتو می گیره؟با تو می خنده؟تب کنی واست می میره؟ دست کی شبا لای موهاته ؟ آره خودم نیستم ولی یادم که باهاته این عشقه تو وجودت ، توی جونت ریشه کرده… دلت دوباره بی قراره داره دنبال من می گرده این عشقه تو وجودت ، توی جونت ریشه کرده… دلت دوباره بی قراره داره دنبال من می گرده گفتی که میخوای بری ، سرو سامون بگیری… خواستی اما نتونستی به این آسونی بری دستت مال هرکی باشه چشمت دنبال منه… هر نگاهت انگاری اسممو فریاد می زنه من خیالم راحته ، تا پای جون بودم برات… تو ندونستی چی می خوای تا بریزم زیر پات همه ی آرزوهامون دیگه فقط یه خاطرست… نفسم بودی ولی به تجربه شدی و بس حالا بگو کی دیگه اخماتو میگیره؟با تو میخنده؟تب کنی واست میمیره؟ حالا بگو کی دیگه اخماتو می گیره؟با تو می خنده؟تب کنی واست می میره؟ دست کی شبا لای موهاته ؟ آره خودم نیستم ولی یادم که باهاته این عشقه تو وجودت ، توی جونت ریشه کرده… دلت دوباره بی قراره داره دنبال من می گرده این عشقه تو وجودت ، توی جونت ریشه کرده… دلت دوباره بی قراره داره دنبال من می گرده (این عشقه از سامی بیگی) به هق هق افتاده بودم … چقدر صداش به دلم می نشست … چقدر دوست داشتم الان کنارم باشه … چرا نمی تونستم همه چیو فراموش کنم؟ چرا نمی تونستم بیخیالش بشم؟ چرا با وجود اینکه می دونستم دیگه منو نمی خواد نمی تونستم نسبت بهش سرد بشم … بیشتر اشکام از بی عرضگی خودم بود … با صدای در به خودم اومدم … سریع صدای آهنگ رو قطع کردم اشکامو پاک کردم و گفتم: – بله … مامان بلند گفت: – زود باش حاضر شو مامان … بابات اومد … دیگه می خوایم بریم … از جا بلند شدم و گفتم: – باشه الان …انگار مامان هم فهمید حال خوبی ندارم که وارد اتاق نشد … پیراهن بلند قهوه ای رنگ رو که از جنس لمه و برای شب مناسب بود از داخل کمد در آوردم و پوشیدم … چون بابا همراهمون بود ترجیح می دادم لباسم پوشیده باشه این لباس هم به سبکی دوخته شده بود که آستین سه ربعی داشت و بالا تنه اش کامل پوشیده بود و با وجود پوشیده بودن حسابی شیک بود … لباس رو تنم کردم موهامو بالا بردم و بستم … آرایش کمرنگی به رنگ طلادد و قهوه ای هم روی صورتم انجام دادم … کلا یه ربع بیشتر حاضر شدنم طول نکشید … مانتومو تنم کردم و رفتم بیرون … مامان با دیدنم با تعجب گفت: – اینجوری می خوای بیای؟ – آره خوب … چیه مگه؟ دستمو کشید سمت اتاق و گفت: – تو بیرون می ری بیشتر آرایش می کنی و موهاتو هم قشنگ تر درست می کنی حالا برای عروسی دوستت می خوای اینقدر ساده بیای … لباست خوبه ولی آرایش و مدل موت افتضاحه … اینقدر تند تند حرف می زد که نمی تونستم چیزی بگم … منو نشوند روی صندلی و تند تند مشغول شینیون کردن موهام شد … توی جوونی دوره آرایشگری دیده بود و خیلی خوب از عهده موهای من بر می یومد … وقتی کارش تموم شد توی آینه نگاه کردم … خیلی قشنگ همه موهام رو جمع کرده بود بالا و از پشت یه دسته اشو باز ریخته بود روی سینه ام … از مدلش خوشم اومد و لبخند زدم … خوشگل ترم کرد … لوازم آرایشمو هم برداشت و آرایشمو پر رنگ تر کرد … وقتی رفت کنار گفتم: – مامان … یه کم زیاد نیست … – نه خیلی هم خوبه … حالا پاشو بریم … بدون حرف بلند شدم و با مامان رفتیم بیرون … بابا هم کت شلوار پوشیده و رسمی از اتاقش اومد بیرون و تا منو دید گفت: – به به! چه خوشگل شدی بابا … بزنم به تخته … – مرسی بابایی …. یه کم هم از مامان تعریف کرد و سه تایی راه افتادیم سمت باغی که عروسی داخلش برگزار می شد … اینقدر بازیگر و عوامل پشت صحنه اونجا بود که مونده بودم با کی حرف بزنم … همینطور مشغول سلام و احوالپرسی با همه بودم … بدی مراسم این بود که جلوی درش پر بود از خبرنگار … متاسفانه قضیه عروسی لو رفته بود … من که از دستشون فرار کردم … واقعا ما بازیگرا چه مصیبتایی داشتیم .. دست تو دماغمون هم نمی تونستیم بکنیم … از فکر خودم خنده ام گرفت … بعد از اینکه سلام و خوش و بش ها تموم شد با بابا و مامان نشستیم سر یه میز … داشتم اطرافم رو دید می زدم که شهریار رو دیدم … با اون کت شلوار فراکش خیلی شیک شده بود … اومد طرفمون و کمی خم شد و سلام و احوالپرسی گرمی با مامان بابا کرد بعدم ازشون خواهش کرد که سر میز مامان باباش بشینن … از منم خواست برم پیش بقیه بچه ها که قبول نکردم و رفتم پیش مامان بابا … نگاه شهریار یک کم عجیب غریب شده بود … یه جوری که قبلا نبود … درست شبیه همون اوایل که منو می ترسوند … با مامان بابای شهریار سلام و حوالپرسی کردیم و نشستیم … بابا از همون اول با باباش گرم گرفت و حسابی دوست جون شدن … مامان هم با مامانش بود … خواهرش ولی اون وسط داشت می رقصید … در گوش مامان گفتم می رم پیش طناز سلام کنم و مامان سر تکون داد … هدیه ام رو برداشتم و رفتم سمت جایگاهشون … احسان دستشو گرفته بود توی دستش و یه جوری با عشق نگاش می کرد که حسودیم شد و بغض کردم … با دیدن من با شادی گفت: – بالاخره اومدی … فکر کردم دیگه نمی یای … لبخندی زدم و گفتم: – مگه می شد نیام عروس خانوم … چقدر ناز شدی طناز! درست مثل یه عروسک … احسان دست انداخت دور کمرش و گفت: – باربیه خودمه … چی فکر کردی؟ هدیه رو گرفتم سمت طناز و گفتم: – خب دیگه پرو نشو احسان! طناز با لبخند هدیه رو گرفت و گفت: – چرا زحمت کشیدی؟!! به خدا انتظار نداشتم … – لال بمیر عزیزم … چه تعارف هم می کنه برای من … با اخم گفت: – ببینش احسان … خودش نمی ذاره من با زبون آدم باهاش حرف بزنم … – خب به زبون خودت حرف بزن خانومم … زبون فرشته ها! طناز غرق نگاه احسان شد و احسان سرشو آورد پایین … سریع صورتمو برگردوندم … طاقت دیدن این صحنه های عشقولانه رو نداشتم … چشمام قفل شد توی دو تا چشم سیاه رنگ … سیاه و تب آلود … یه روزی دنیام خلاصه می شد توی این دو تا چشم … چقدر خوش تیپ شده بود!!!! تاکسیدوی مشکی با پیراهن یقه فراک سفید و پاپیون مشکی … شبیه لباس بازیگرای هالیوودی توی مراسم اسکار! کنار مازیار ایستاده بود … هیچ کدوم نمی تونستیم چشم از دیگری برداریم … با ضربه محکم دستی به خودم اومدم: – هووووی کجایییی؟ برگشتم و با دیدن فریبا نیشم گشاد شد و گفتم: – سلاممممم کجایی تو خانوم کم پیدا! – من کم پیدام یا تو؟ تو به چه حقی قرار داد فیلمی رو بستی که گریمورش من نیستم … هان؟ – من از کجا می دونستم آخه … شهریار منو اغفال کرد … – امان از دست این شهریار دارم براش … لبخندی زدم و گفتم: – انشالله کار بعدی … دستمو کشید و گفت: – انشالله … بیا بریم پیش ما … می دونستم آرشاویر پیششونه پس گفتم: – نه مرسی … مامان اینا هستن نمی خوام تنهاشون بذارم … فقط اومدم یه سلامی بکنم … با صدای یه نفر دیگه هر دومون چرخیدیم … _____________ترسا در حالی که آترین کوچولو رو توی بغلش گرفته بود با نیش باز گفت: – هان چیه؟ خوشگل ندیدن اینجوری زل می زنین به من؟ یه دکلته بلند به رنگ زرشکی پوشیده بود که یه کت کوتاه روش خورده بود … خداییش خیلی جذاب و نفس گیر بود … با شادی بغلش کردم و گفتم: – وای سلام عزیزم …. دلم برات تنگ شده بود … – آره جون عمه ات! از اون زنگات معلومه … – بابا ببخشید دیگه … چه همه از من گله می کنن … با فریبا هم دست و روبوسی کرد و گفت: – وای خدایا من و این همه خوشبختی محاله! هیچ وقت فکر نمی کردم توی همچین عروسی بیام … این همه بازیگر! موندم از کی امضا بگیرم .. با فریبا غش غش خندیدیم و فریبا گفت: – تو به این خوشگلی چرا خودت بازیگر نمی شی؟ – اتفاقا همین امشب یه آقایی بهم پیشنهاد داد … ولی آرتان همچین به یارو نگاه کرد که از گفته اش پشیمون شد … بین خودمون بمونه خودم همچین بازیگری رو زیاد دوست ندارم وگرنه می رفتم رو مخ آرتان … خندیدم و گفتم: – از بس تو بدجنسی … فریبا دست دراز کرد آترین رو گرفت و گفت: – بده من این وروجکو … دلم براش یه ذره شده بود … می برمش نشون مازیار بدم … منتظر حرف دیگه ای نشد و رفت … ترسا دست منو کشید و گفت: – می بینم که خوش تیپ می کنی دل از آقاتون ببری … پوزخندی زدمو همراه با آه گفتم: – بیخیال ترسا … – نگو فراموشش کردی که باورم نمی شه … – دارم فراموش می کنم … – نمی تونی … فکر کردی کار راحتیه؟ – سعی خودمو می کنم … دوباره صدای سلام بلند شد … اینبار آرتان بود … کت شلوار مشکی پیراهن سفید و کروات زرشکی! چه آقایون خوش تیپی امشب توی این مجلس چرخ می زدن! به قول ترسا من و این همه خوش بختی محاله! لبخند زدم و در حالی که باهاش دست می دادم گفتم: – به سلام! آقای دکتر … اخم ظریفی کرد و گفت: – باز گفتی دکتر؟ خوبی تو دختر؟ رفتی حاجی حاجی مکه … لبخند تلخی زدم و گفتم: – کاش خوب بودم … با موشکافی نگام کرد و به میزی که کمی اونطرف تر قرار داشت اشاره کرد و گفت: – بشینیم؟ سری تکون دادم و سه تایی نشستیم … پرسید: – چه خبرا؟! – هیچی …. همه چی سوت و کوره … سری تکون داد و گفت: – توی تموم سالای کاریم تا حالا با موردایی مثل شماها برخورد نداشتم … با تعجب گفتم: – از چه نظر؟ انتظار داشتم از آرتان خبرای جدید بشنوم … نیازی به پرسیدن نبود … خودش شروع کرد … – توسکا خبر داری که آرشاویر بیمار هر روزی منه … – یعنی چی؟ – یعنی هر رزو می یاد مطب … روزی دو ساعت … داروهاش یک ماهه که قطع شده … لبخند زدم و گفتم: – خوبه … خوشحالم که درمان شده … – می دونی این بیماری درمان نداره؟ من اون روز به تو نگفتم که نا امیدت نکنم … با تعجب گفتم: – چی؟!!! – درست شنیدی … اما آرشاویر به درمان جواب داد … اون از منم سالم تره … اگه می بینی داره درمانش رو ادامه می ده فقط برای اینه که مطمئن بشه این بیماری دیگه بر نمی گرده … فقط نگاش کردم و اون با لبخند تلخی ادامه داد … – من یه چیز دیگه رو هم به تو نگفتم … – چی؟! – می دونم اشتباه کردم … اما فکر می کردم مشکلی به وجود نمی یاد چون از توی پرونده اش متوجه شدم نسبی درمان شده و ممکن نیست خطرناک بشه … علاوه بر اون من عشق و دوست داشتن رو توی چشمای تو می خوندم و دوست نداشتم خبر بد بهت بدم … – چی رو نگفتی آرتان؟- اینجور بیمارها یه نوع حالت هیستری ممکنه بهشون دست بده … نسبت به کسی که بهش مظنون هستن و ممکنه طرف رو بکشن … کمترین اقدامشون ضرب و شتم شدیده طرفه … ولی آیا آرشاویر حتی یه بار هم روی تو دست بلند کرد؟ با بهت سر تکون دادم … پوزخندی زد و گفت: – از بس دوستت داشته به شکل عجیب غریبی خودشو کنترل می کرده … چیزی که در مورد این بیماران امکان پذیر نیست … آرشاویر وقتی برگشته ایتالیا تو اوج بیماریش بوده یعنی حتی اگه آدم هم می کشته به عنوان یه شخص روانی براش جرم محسوب نمی شده … حتی طبیعی بوده! اما توسکا … اون به تو حتی دست هم نزده … مردی به عاشقی اون ندیدم که عشق درمانش کنه!!!! نفس کشیدن هم برام سخت شده بود … خیاری برداشت و در حالی که پوست می کند ادامه داد … – اما حالا که درمان شده … دیگه نمی خواد با تو باشه … صدای شکستنم رو شنیدم … درست عین شکست یه لیوان چینی روی یه تیکه سنگ … ترسا با حیرت گفت: – یعنی چی؟!!!! – یعنی اینکه می گه توسکا منو توی بدشرایطی تنها گذاشت … می گه حتی یه بارم از من نخواست خودم رو درمان کنم … می گه می تونست کنارم باشه تا من زودتر از این درمان بشم اما نموند … می گه پشتمو خالی کرد … خودش قبول داره که اذیتت می کرده … ولی می گه من همه تلاشمو می کردم که اونو خوشحال کنم … چرا اونا رو ندید؟ چرا فقط بدیها رو دید؟ راحتت کنم توسکا دیگه بهت اعتماد نداره .. می گه اگه دوباره رفتم طرفش و دوباره تنهام گذاشت چی؟ به غیر از این می ترسه بیماریش عود کنه و دوباره باعث اذیتت بشه … حتی می گه می دونم عقیده یه خودخواهیه … می گه اون روزی که توسکا تصمیم گرفت ترکم کنه منم راضی بودم چون عذاب کشیدنش رو می دیدم … اما انتظار نداشتم یه حال هم از من نپرسه … یه جورایی بهش حق می دم … ترسا داد زد: – وااااا! آرتان تو خیلی بی جا می کنی … – ببین تری … این حال یه مرده … وقتی به مشکل بر می خوره … وقتی می خواد یه کار مهم بکنه … نیاز داره که یه زن کنارش باشه … حتی اگه هیچ کاری هم نمی کنه همین که بدونه اون زن دوسش داره بهش انرژی می ده … فکر می کنی چرا می گن همیشه پشت سر یه مرد موفق یه زن هست … شاید خودخواهی باشه … اما حقیقته … زن ها با عشقشون به مرد قدرت می دن … توسکا می تونست خیلی کارها بکنه … اما نکرد … – آرتان اگه توسکا آرشاویرو ول نکرده بود اون اصلا به فکر درمان نمی افتاد … – می دونی چرا؟ – چرا؟ – چون فکر می کرد توسکا از بیماری سابقش خبر نداره … جرئت نداشت بگه … اون همه پنهان کاری هاش از ترس بود … ترس از دست دادن توسکا … و این اوج دوست داشتنش بوده … می ترسید بره دنبال درمان و توسکا بفهمه و به عنوان یه آدم روانی بهش نگاه کنه و ترکش کنه … بیشترین فشار روی اون بود … چون هم از بیماری رنج می برد و می خواست درمان بشه هم می ترسید توسکا بفهمه … حالا فکر کن ببین اگه توسکا بهش می گفت از بیماریش خبر داره و ازش می خواست بره دنبال درمان و خودش هم بهش اطمینان می داد که پشتشه چی می شد! اما توسکا بدترین کار رو کرد … – خب از کجا باید می دونست؟ – می تونست امتحان کنه عزیزم … یه بار شد از آرشاویر بپرسه چرا نمی ری درمان بشی؟ فقط از من کمک می خواست … من که نمی تونستم اطرافیان آرشاویر رو درمان کنم باید روی خودش کار می کردم … دیگه نمی خواستم چیزی بشنوم … سرمو گذاشتم روی میز … ترسا مغشول مالش دادن شونه هام شد و گفت: – آرتان … بس کن عروسی رو زهرمارش کردی … – حرفایی بود که باید بهش می گفتم … سرمو آوردم بالا و با بغض گفتم: – خودم می دونستم دیگه امیدی برای با آرشاویر بودن ندارم … اما ممنون که یه دلم کردی … فقط یه چیزی رو بدون … هر کس دیگه ای هم توی اون شرایط جای من بود همین کارو می کرد … آبروم رفته بود … زندگی تلخ شده بود … من دیگه هیچی به ذهنم نمی رسید … هیچی … آرتان نفس عمیقی کشید و گفت: – توسکا آرشاویر هنوز هم دیوونه توئه … اما به شدت داره جلوی احساسش رو می گیره … شاید خودت بتونی اونو نسبت به خودت مطمئن کنی … از جا بلند شدم و نالیدم: – نه … دیگه نمی تونم … دیگه نمی تونم … ترسا خواست بیاد دنبالم که با دست اشاره کردم بشینه و رفتم سمت گوشه ای ترین قسمت باغ … یه صندلی خالی گیر آوردم و نشستم … چقدر دوست داشتم گریه کنم … انگار این روزا اشک شده بود جزئی از وجودم … هر چی گریه می کردم خالی نمی شدم … چشمه اشکم خشک نمی شد … لعنتی! داشت اون وسط با آرشین می رقصید … هر دو می خندیدن … خدایا این عدالته؟ من این گوشه پر از بغضم … اون اون وسط داره می رقصه و می خنده؟ صدایی از درونم بلند شد … عدالت بود تو توی خونه می خندیدی اون داشت جون می کند چون تو رو با احسان دیده بود؟ اینقدر نگاش کردم که سنگینی نگامو حس کرد … سرشو بالا آورد و با دیدنم سر جا خشک شد … غم چشمام اونقدر واضح بود که حسش کنه … صورتمو بر گردوندم نمی خواستم عجزو ببینه تو چشمام … امشب تو ذهنم می کشمش … امشب برای همیشه سنگ می ذارم روی آرشاویر … دیگه نباید زندگیم به خاطر اون مختل بشه … اجازه نمی دم … تو همین فکرا بودم که صدای شهریار از جا پروندم: – اجازه مزاحمت می دین خانوم خانوما … بی اختیار لبخند زدم … نشست کنارم و گفت: – اوف! از دست این خانوما … سعی کردم افکار سیاهمو هل بدم توی گوشه ای ترین قسمت مغزم و سریع با جبهه گیری گفتم: – چشونه؟؟؟؟ – چیزیشون که نیست اما از دخترایی که به آدم پیشنهاد رقص می دن بدم می یاد …. – اه چه سر خود معطل! منم از پسرایی که پیشنهاد می دن بدم … نذاشت حرفم تموم بشه … دستمو کشید و گفت: – چه خوشت بیاد چه بدت بیاد من بهت پیشنهاد می دم … پاشو ببینم! – اااا ول کن شهریار جلوی بابام خجالت می کشم … – غمت نباشه! بابام سرشو گرم کرده … از لحنش خنده ام گرفت و ناچارا باهاش همراه شدم … دستشو حلقه کرد دور کمرم … منم دست انداختم دور گردنش … حداقل دیگه عذاب وجدان نداشتم … دیگه به کسی تعهد نداشتم … می خواستم بهم خوش بگذره … منم حق داشتم بخندم … زل زدم توی چشمای خاکستری خوشگلش … خدایی چشمای خیلی قشنگی داشت … مژه های بلندش چشماشو قاب گرفته بود … داشتم فکر می کردم اگه ریمل بزنه چی می شه … از فکر خودم خنده ام گرفت … کمرمو فشار داد و گفت: – به چی می خندی شیطون؟!!! – هیچی … همین جوری … – توسکا … – بله … – خیلی خوشگل شدی … چشای کشیده ات آدمو دیوونه می کنه … جوووووووونم؟!!! بار اول بود داشت اینجوری با من حرف می زد … با تعجب نگاش کردم که خنده اش گرفت و گفت: – چیه؟ قبول نداری؟ سرمو به طرفین تکون دادم … کمرمو بیشتر فشار داد و گفت: – مگه آدم کور باشه که نبینه … – شهریار … داری منو خجالت می دی … سرشو آورد کنار گوشم و زمزمه کرد: – خجالت می کشی خوشگل تر می شی … داشتم آب می شدم … نالیدم: – شهریار!!!! – جانم؟ وای یا خدا! این امشب زده به سیم آخر … این آهنگ کوفتی چرا تموم نمی شه؟ ______________شهریار ادامه داد: – چقدر لاغر شدی توسکا … از روز اولی که دیدمت خیلی لاغر تر شدی … چه کردی با خودت؟ چی شد اون دختری که روز اول می خواست ما رو با لباس بخوره … خنده ام گرفت ولی لبخندمو قورت دادم … ادامه داد: – می دونی اون روز اول که دیدمت … دیوونه جسارتت شدم … من بودم که تو رو برای بازی انتخاب کردم … خداییش بازیت هم خوب بود …. اما بی رودربایستی باید بگم از تو بهتر هم بود … با تعجب گفتم: – جدی؟!!!! – آره … اما خوب اونا فقط بازی خوب داشتن … تو همه چیز رو با هم داشتی … – پس حقم نبوده … – چرا … حقت بود … توی تست دوم مطمئن شدم که حقته! سکوت کردم و اون ادامه داد … – توسکا … تو … برای من یه دختر همه چیز تموم بودی … دختری که هیچ جا مثلشو ندیده بودم و همین منو جذبش می کرد … می تونم با جرئت بگم تنها دختری بودی که می خواستم همه اش خودمو بچسبونم بهش … از عمد همه اش کارای خودمو برات در نظر می گرفتم که بتونم کنارت باشم … خدا این داشت چی می گفت؟ چی کار کنم؟ کاش می شد فرار کنم … آهنگ تموم شد … خواستم برم که کمرمو محکم فشار داد و گفت: – نه نمی شه بری! – شهریار … آهنگ تموم شد … اینجا وایسادنمون درست نیست … هنوز جواب نداده بود که آهنگ بعدی شروع شد …. شروع کرد به تکون خوردن و گفت: – اینم آهنگ … غر نزن دختر بعد دو سال و اندی وقت پیدا کردم باهات حرف بزنم … بدجور گیر افتاده بودم … مونده بودم چی کار بکنم … خیلی دوست داشتم بدونم آرشاویر الان چه حالی داره … اصلا منو می بینه یا نه؟ دوباره عصبی شده؟ داره حرص می خوره؟ اما نمی شد نگاش کنم … تابلو بازی بود … شهریار بی توجه به حال من که داشتم آب می شدم گفت: – من توی کارام خیلی صبورم … هیچ وقت ضرر نکردم جز در مورد تو … همه اش فکر می کردم حالا حالا ها وقت دارم … اما یهو به خودم اومدم دیدم نامزد کردی … باورم نمی شد توسکا … من … من … می خواستم با تو ازدواج کنم … چشمام گرد شد … این همه جسارت از شهریار بعید بود … حتی صدام در نمی یومد … شست دستشو نوازش گونه کشید روی صورتم و گفت: – چشاتو اینجوری نکن … قلبم می لرزه … توسکا … عزیزم … نفس عمیقی کشید و دوباره تکرار کرد: – عزیزم … عزیزم … چقدر دلم می خواست یه روز اینجوری صدات کنم … اما وقار و متانت تو همیشه مانعم می شد … الان هم نمی دونم چطور جسارت کردم … ولی باید بگم … من با زجر کشیدن تو زجر کشیدم … می خوام همه چیز رو برات جبران کنم … می خوام خوشبختی واقعی رو بهت بدم … این اجازه رو بهم بده توسکا … عزیز دلم … با من ازدواج کن و بذار نشونت بدم ارزش تو چقدر زیاده … بذار دوست داشتن رو یادت بدم … دهنم قفل شده بود و هنگ کرده بودم … می دونستم شهریار دوستم داره اما اصلا فکرشم نمی کردم اینجوری بخواد بهم بگه … دستمو گرفت توی دست داغش و گفت: – بذار کاری رو که آرشاویر نکرد رو من بکنم … باشه توسکای من؟ زل زدم توی چشماش … نی نی چشمای خاکستریش داشتن التماس می کردن … سرمو انداختم زیر … اومد نوک زبونم که بگم نه اما چیزی جلوم رو گرفت … دستمو از دستش خارج کردم و گفتم: – بذار فکر کنم شهریار … ایستاد … دیگه حرفی نداشتم که بزنم … از توی بغلش اومدم بیرون و راه افتادم سمت میز مامان اینا … انگار داشتم روی هوا راه می رفتم … ولی نه از خوشحالی از گیجی … اینهمه فشار توی یه شب برای جثه ظریف من زیاد بود … نشستم کنارشون … نگاه مامان شهریار به من یه جور خاص بود … الان خیلی خوب می تونستم درکش کنم … حتی نگاه مامان هم یه جور دیگه شده بود … حتما بهش رسونده بودن … سرم رو انداختم زیر و مشغول بازی با ناخن هام شدم … حالم اصلا خوب نبود … سرمو آوردم بالا حالا می تونستم دنبال آرشاویر بگردم … ولی هر چی نگاه کردم پیداش نکردم … از جا بلند شدم … باید پیداش می کردم … انگار دوست داشتم برای بار آخر اینقدر نگاش کنم که سیر بشم … می خواستم امشب برای همیشه با عشقم وداع کنم پس حق داشتم از ته دل نگاش کنم … راه افتادم بین مهمونا … هر جا رو نگاه کردم نتونستم پیداش کنم … آرشین رو دیدم و رفتم طرفش … می تونستم از اون بپرسم … آرشین با دیدن من بغلم کرد و با محبت بوسیدم … جوابشو دادم و با لبخند گفتم: – داداشت کو؟ با لبخند تلخ اشاره کرد به سمت درختا و گفت: – رفت اونطرف … بعد زد سر شونه ام و گفت: – بذار تنها باشه … به دنبال این حرف ازم فاصله گرفت … انگار مشکوک بود … راه افتادم بین درختا … ولی آروم آروم رفتم که منو نبینه … دیدمش … آخر آخر باغ تکیه داده بود به یه درخت … زل زده بود به آسمون و داشت سیگار می کشید … اینقدر وایسادم تا سیگارش تموم شد … با آتیشش سیگار بعدی رو روشن کرد … تکیه زدم به یه درخت … یاد جمله ای افتادم که توش می گفت سیگار رو ترک نکردم … کبریت رو ترک کردم … سیگار رو با سیگار روشن می کنم! تاریکی هوا بهم کمک می کرد … باعث می شد هیچی نه ببینه و نه حس کنه … سیگار قبلی رو انداخت زیر پاش و با غیض له کرد … صداشو شنیدم … اونقدر بلند بود که بشه شنید: – یه روز تو رو زیر پام له می کنم لعنتی … بغض گلومو فشرد … من مگه چی کارش کرده بودم که بخواد لهم کنه؟!!! عقب عقب رفتم و برگشتم سمت جمعیت … باید قبول می کردم … آرشاویر دیگه منو نمی خواست! دو هفته گذشته بود … دیگه از شهریار خبری نداشتم … بدون اینکه به مامان یا بابا چیزی بگم داشتم به خواستگاری شهریار فکر می کردم … وقتی به این نتیجه رسیدم که دیگه تو قلب آرشاویر جایی ندارم تصمیم گرفتم در مورد شهریار یه تصمیم جدی بگیرم … اون یه پسر همه چی تموم بود … شاید هیچ وقت نمی تونستم عاشقش بشم اما می تونستم دوستش داشته باشم و این خیلی از عشق بهتر بود … حداقل وابستگی نداشت … وابستگی آدمو نابود می کرد … من با زور تونستم خودمو راضی بکنم که آرشاویر تبدیل بشه به خواننده مورد علاقه ام … نه مرد مورد علاقه ام … و داشتم موفق می شدم … در پایان هفته دوم وقتی تونستم به یه نتیجه قطعی برسم قضیه رو با بابا در میون گذاشتم … بابا دستی روی موهام کشید و با لحنی نا مطمئن گفت: – مطمئنی بابا؟ بابا هم می دونست تو دل من چه خبره … سرمو زیر انداختم … با لبخند تلخم گفتم: – آره بابا … بابا پیشونیمو بوسید و گفت: – خوشبخت بشی عزیزم … بگو بیان … و این شد سرآغاز یه سرنوشت نو واسه من … سرنوشتی که حتی بهش فکر هم نمی کردم … روزگار چه بازی هایی که با ما نمی کرد …سرمو انداخته بودم زیر و داشتم با ناخنام بازی می کردم … شهریار روی مبل روبروی من نشسته بود و محو حرفای بابا شده بود فقط هر از گاهی لبخندی تحویل من می داد اونم یواشکی … مامان هم اخماش در هم بود … با اینکه قبول داشت شهریار پسر خیلی خوبیه ولی هنوز دلش پیش آرشاویر بود … نمی تونست کس دیگه ای رو جای داماد قبول کنه … حرفا که جدی شد بابا همه چیز رو به خودمون دو تا سپرد و بابای شهریار هم تایید کرد … از جا بلند شدم و رفتم سمت اتاقم … شهریار هم دنبالم اومد … من نشستم لب تخت اونم نشست روی تنها صندلی اتاقم … زل زد بهم …. سرمو انداختم پایین … با لبخند گفت: – باورم نمی شه … زمزمه کردم : – منم … – خوبی؟ – خوبم … خندید و گفت: – منم خوبم … لبخند زدم … گفت: – خب عزیزم اگه سوالی … حرفی داری بگو … – خب … حرف که زیاده … – بگو من همه شو می شنوم … – ببین شهریار … من از همسر آینده ام یه سری انتظاراتی دارم … – بنده سراپا گوشم … – در درجه اول ازش اعتماد می خوام … می دونست چی می گم …. با محبت زل زد توی چشمام و من ادامه دادم: – بعد از اون اینکه من عاشق کارمم …. نمی خوام یه روزی مجبورم کنی بذارمش کنار… – نه عزیز دلم … من خودم تو این راه همیشه کنارتم … محاله جلوتو بگیرم … – امیدوارم … و دیگه اینکه خونواده ام هم خیلی برام اهمیت دارن … خیلی هم دوسشون دارم … به خصوص به بابام خیلی وابسته ام … تو که به این موضوع حسادت نمی کنی؟ با تعجب گفت: – این چه حرفیه؟!! بابای تو مثل بابای خودمه … من انتظار دارم ازت به من و زندگیمون اهمیت بدی … اگه اینکارو بکنی دیگه چه اهمیتی داره که در کنارش به خوانواده ات هم برسی؟ من خودم هم همراهتم خانومی … ای خدا! این انگار خیلی خوب بود … زمزمه کردم: – خونواده ات جریان نامزدی منو … پرید وسط حرفم و گفت: – مگه اهمیتی هم داره؟ – معلومه که داره … بالاخره شاید مامانت … – خانومی … مامان من یه فرشته ایه که فقط به مرور زمان می تونی بشناسیش … وقتی فهمید می خوام ازدواج کنم از ته دلش خوشحال شد … وقتی هم فهمید کیس مورد نظرم تویی بیشتر شاد شد … اونا تو رو خیلی دوست دارن … می دونی چرا؟ چون از قماش ما نیستی … مامان قبول داره که دخترای هم جنس ما اکثرشون به درد زندگی نمی خورن … فقط تو فکر این هستن که به وضع ظاهرشون و مسافرتاشون برسن … تو از جنس مامانی … می دونستی که مامان منم از یه خونواده معمولی بوده؟ با لبخند گفتم: – جدی؟ – اره عزیزم … برای همین هم در حد مرگ با انتخاب من موافقه … – خب … خودت چی؟ – من؟!!! من چی؟ یعنی هنوز باور نکردی که من دوستت دارم … چشمامو بستم … آهم رو تو سینه خفه کردم … جمله اش هیچ حسی به من نداد … اما نباید بفهمه … اون چه گناهی کرده … من باید روی خودم کار کنم … شهریار لایق خوشبخت شدنه و من باید این خوشبختی رو بهش بدم … چشمامو باز کردم و با لبخند گفتم: – خوب تو چه انتظاری از من داری؟ – اینکه کنارم باشی و بتونی هر چند کم … ولی دوستم داشته باشی … برای خوشبختیمون تلاش کنی … نمی خوام تلاشام یک طرفه باشه … از ته دل گفتم: – قول می دم … شهریار همون مردی بود که می تونست منو خوشبخت کنه … من به کمک شهریار می تونستم گذشته ام رو فراموش کنم … آره می تونم … بقیه اتقافا انگار تو خواب افتاد … آزمایش … خرید حلقه … آینه شمعدون … ولی هنوز نذاشته بودیم کسی بفهمه حتی به طناز هم نگفته بودم … دوست نداشتم دوباره سر زبونا بیفتم … اون روز سر صحنه فیلمبرداری بودم و شهریار از بس زنگ می زد دیوونه ام کرده بود … از دست کاراش خنده ام هم می گرفت … قرار بود بریم دنبال خونه … شهریار چند تایی آپارتمان دیده بود ولی اصرار داشت حتما منم برم ببینم … آخر سر بهش گفتم بعد از فیلمبرداری باهاش می رم تا رضایت داد … داشتیم برای آخرین صحنه آماده می شدیم که اومد … نا خودآگاه بهش لبخند زدم … قبل از اینکه من بتونم برم طرفش یکی از بچه های تدارکات پرید سمتش و گفت: – ایول شهریار می خواستم الان بهت زنگ بزنم … چه حلالزاده ای پسر … شهریار دستی برای من تکون داد و گفت: – چیزی شده شاهین؟ – قرار داریم می ذاریم دو روز آخر هفته رو بریم ویلای یکی از بچه ها فشم … پایه ای؟ – مجردی؟ – نه بابا … یه اکیپیم … دختر و پسر … – کیا هستن … – یه سری از بچه های همین پروژه و پروژه قبلی که با خودت داشتیم … – باشه … ببینم چی می شه … – نه دیگه باید قول بدی … – ای بابا باید برم با چند نفر دیگه هماهنگ کنم … همینجوری که نمی تونم قول بدم … – خیلی خوب ولی روت حساب می کنم … – نوکرتم … وقتی از شاهین فاصله گرفت اومد سمت من … ___________________

تفریح کده ی آبشار






آدرس ایمیل خود را وارد کنید



Delivered by Feed Burner


رمان توسکا قسمت11


 


 


دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و پریدم توی بغلش … دستشو پیچید دور کمرم و در گوشم گفت: – بگو آره … – من که خیلی وقته گفتم آره … – به بیچاره؟ – نخیر به خوشبخت ترین مرد دنیا … – نه نه … به بدبخت ترین مرد دنیا که وقتی تو رو به دست آورد شد خوشبخت ترین مرد دنیا … – مرسی آرشاویر … این قشنگ ترین استقبالی بود که تو از من کردی … – برای تو باید زمین زیر پاتو طلا بریزم … اینا که کاری نیست … – عزیزم تو با حنجره طلاییت دنیای منو طلایی کردی … طلا می خوام چی کار … پیشونیمو بوسید و با عشق نگام کرد … گفتم: – بریم عشقم … دیره …. هر دو سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه آرشاویر اینا … همه اومده بودن و تقریبا می تونم بگم این نامزدی چیزی از یه عروسی کم نداشت … دخترای فامیل چنان با غیض و غضب نگام می کردن که خنده ام می گرفت اما دلم هم براشون می سوخت … این همه کینه قلباشون رو سیاه می کرد … همه بودن جز زن عمو و دختر عمو … فقط سام و عمو اومده بودن … سام که از چشماش غمش معلوم بود … عمو هم پکر بود … ولی زن عمو و دختر عموم کلا نیومده بودن … اینا دیگه برام اهمیتی نداشت … مهم فقط آرشاویر بود … داشتیم به همه خوش آمد می گفتیم که طناز دستم رو کشید و گفت: – احسان اومد … نگاش کردم. یه لباس دکلته بلند نارنجی رنگ خوشگل پوشیده بود و حسابی خوشگل شده بود … با خونسردی گفتم: – آروم باش … بهش توجه نکن که فکر نکنه اون قضیه همه ذهن تو رو درگیر کرده … بذار بهش ثابت کنی اگه هم تو رو می خواد باید خودتو بخواد نه اینکه از روی عذاب وجدان یا احساس مسئولیت بیاد طرفت … می فهمی طناز ؟ – آره … – پس بیخیال برو بشین یه گوشه … بعد از رفتن طناز به بقیه هم خوش آمد گفتیم و رفتیم که بشینیم … بابا چنان با محبت نگام می کرد که غرق لذت می شدم اما سعی می کردم زیاد طرفش نرم … فعلا باید حواسمو جمع می کردم … برعکس من آرشاویر عجیب دور و کنار بابا می پلکید و سفارش می کرد به خدمتکارا که از بابا مامان پذیرایی کنن … آرتان هم با دیدن رفتارای آرشاویر لبخند و چشمکی بهم زد که خنده ام گرفت … طناز اومد نشست کنارم و گفت: – می خوام پیش تو باشم … احسانو می بینم حالم بد می شه … دلم خیلی براش تنگ شده بود … – می فهممت عزیزم … انشالله همه چی درست می شه … سرمو که آوردم بالا دیدم احسان داره می یاد به طرفمون … سقلمه طناز خوابید توی پهلوم … به روی خودم نیاوردم و با لبخند ازش استقبال کردم … جلوم با حالت نمایشی کمی خم شد و گفت: – سلام عرض شد عروس خانوم … – سلام آقای احسان آقا … کم پیدایی برادر … سرشو زیر انداخت و گفت: – کم سعادتیه … – اختیار دارین آقا … شاید فهمیده بود دارم بهش طعنه می زنم که اینقدر آقاوار رفتار می کرد… طناز کنار من داشت غش می کرد … احسان آب دهنشو قورت داد و رو به طناز گفت: – خوبین شما طناز خانوم؟ پریدم وسط و به جای طناز گفتم: – طناز خانوم؟!!!! والا تا قبل از اینکه می گفتی طناز … چی شده یهو؟ رنگ احسان پرید و گفت: – خوب … خب … الان می خواستم ازش درخواست رقص کنم گفتم یه کم جنتلمنانه رفتار کنم … سرمو بهش نزدیک کردم و گفتم: – فعلا شرمنده … پسرعموم شدید خواهان طنازه قول رقص باهاشو هم بهش دادم … می خواد یه جورایی مخشو بزنه … منم می خوام کمکش کنم … چون خیلی به هم میان … چشمای احسان گرد شد و گفت: – چی؟! – همین که شنیدی … – به … به طناز هم گفتی؟ – آره گفتم … چیزی نگفت … شاید سکوت نشانه رضایته … – ولی … ولی همیشه هم اینطور نیست … از تته پته کردن احسان فهمیدم یه خبرایی هست …. خوشحال شدم ولی خونسردانه گفتم: – شایدم باشه … این دور رقص همه چیزو معلوم می کنه … احسان آب دهنشو قورت داد و رفت کنار … داشتم از خوشی می مردم … با رفتن احسان طناز سریع گفت: – چی داشتی پچ پچ می کردی؟ من داشتم می مردم اونوقت تو … – هیسسسس هیچی نگو … کارا درسته … فقط گوش کن ببین چی می گم … الان به سام می گم بیاد باهات برقصه باهاش برو برقص … بعدم لبخندو از لبت دور نکن … – چی می گی؟!!!!! با سام برقصم؟! – بله … – ولی … – ولی و اما نداره … بذار ترس از دست دادنت توی وجود احسان به وجود بیاد تا یه تکونی به خودش بده … – من می ترسم … سامو چه جوری راضی می کنی؟ – هیچی نگو … بسپارش به من … اینو گفتم و رفتم سمت سام … سام به سختی قبول کرد ولی بالاخره راضیش کردم … البته نگفتم جریان چیه ولی گفتم با اینکار کمک بزرگی به دوستم می کنه … خواه نا خواه در حین رقص هر دو لبخند می زدن و مشغول صحبت شده بودن … مشغول دید زدن احسان شدم .. چنان با غیض به اون دو تا نگاه می کرد که حد نداشت … لبخندی بدجنسانه روی لبم نقش بست. خواستم ازشون فاصله بگیرم که دست کسی دور کمرم حلقه شد و سرم محکم توی سینه اش کشیده شد … صدای آرشاویر کنار گوشم بلند شد: – عزیز دلم! داری چی کار می کنی تنها تنها؟ – هیچی … داشتم به طناز اینا نگاه می کردم … – داشتی با سام صحبت می کردی؟ آب دهنمو قورت دادم و گفتم: – آره … فشار دستش بیشتر شد: – چی می گفتی؟ – می خواست با طناز برقصه … – همین؟ – آره خب … – سعی کن دیگه با سام همکلام نشی … – چرا؟!!! اون پسر عمومه … – هر کسی که باشه … قبلا خواستگارت بوده یا نه؟ من خوشم نمی یاد زنم با خواستگارای قبلیش حتی هم کلام بشه … – ولی عزیزم مهم اینه که من از بین همه خواستگارام به تو جواب مثبت دادم … – آره … این مهم هست اما اگه تو از دست من ناراحت باشی ممکنه به راحتی به هر کدوم از اونا دل ببازی … – چی می گی؟!!!! خدای من! آرشاویر … انگار باز فهمید زیاده روی کرده چون سریع منو چسبوند به خودش و گفت: – نه عزیزم … تو اینجوری نیستی من فقط می ترسم …. می ترسم که از دستت بدم … هیچی نگفتم … حرفی نداشتم که بزنم … حرفای آرشاویر همه اش هذیان های بیمارگونه بود … که من خودم با علم به این قضیه توش پا گذاشته بودم … پس باید کنار می یومدم … آهنگ تموم شد و همه رفتیم که بشینیم … طناز داشت می یومد به سمت من … بهش لبخند زدم و خواستم برم کنارش که آرشاویر دستمو گرفت و گفت: – بسه هر چی کنار دوستات بودی … بهتره بیشتر وقتت رو برای من بذاری … آهی کشیدم و ایستادم کنارش طناز هم اومد ایستاد اونطرفم ولی به خاطر حضور آرشاویر نتونست حرفی بزنه … احسان از اول مراسم تا آخر یه کنار نشسته بود و نه با کسی حرف می زد نه می رقصید … معلوم نبود چشه … منم سعی کردم زیاد دور و برش نپلکم … گذاشتم با خودش کنار بیاد … کارشون غلط بوده … هر دو هم مسلما قبول داشتن … اما شهوت چیزیه که ناخودآگاه به وجود می یاد … توی پسر راحت تر به وجود می یاد و توی دخترا سخت تر … به نظر من توی این شرایط این پسره که باید جلوی خودشو بگیره … حتی اگه دختر اصرار کنه … این نظر شخصیمه و برای همین هم احسان رو مقصر می دیدم … طناز یه امانت بود تو دستای احسان … نباید اینکارو باهاش می کرد … عین یه گل پر پرش کرد و ولش کرد … حتی یه حال ازش نپرسید … شاید اگه می تونستم عکس العملای خیلی بدتر و تندتر نشون می دادم اما چه دردی از طناز دوا می شد؟ اگه سرش داد می زدم … اگه به شلی متهمش می کردم … هیچ اتفاقی نمی افتاد فقط بیشتر می شکست … الان وقت این کارا نبود … فقط وقت کمک کردن بهشون بود … اما آخه چه جوری؟ سرمو گرفتم بالا و زمزمه کردم: – خدایا … خودت همه چیزو درست کن … اینا گناه کردن درست … ولی انسان جایزالخطاست … ببخششون و نذار آبروشون بره … آرشاویر نگام کرد و گفت: – چی می گی عزیزم؟ – داشتم برای خوشبختیمون دعا می کردم … دستمو به لبش نزدیک کرد … نرم بوسید و گفت: – قول می دم خوشبختت کنم … بهش لبخند زدم …من تو چه فکری بودم و آؤشاویر تو چه فکری! تا پایان شب که شام سرو شد اتفاق خاصی نیفتاد فقط آرشاویر به شکل عجیب غریبی به من چسبیده بود و حتی اجازه رقص دو تایی با طنازو هم بهم نداد … رفتاراش اذیتم می کرد و بعضی وقتا دوست داشتم از دستش داد بزنم … ولی تحمل می کردم تا ببینم آستانه تحملم کی تموم می شه … الان وقت طغیان نبود … بعد از مراسم همه با آرزوی خوشبختی برامون رفتن و من و آرشاویر بالاخره به صورت رسمی نامزد شدیم … می دونستم که از فردا خبر به گوش همه رسانه ها هم می رسه … اما برام چندان اهمیتی نداشت … همون بهتر که همه بفهمن و دیگه بازار شایعه داغ نشه … اما با این حال دلم شور می زد و دلیلش رو نمی دونستم … دو سه هفته ای از نامزدیم می گذشت … یه قرارداد جدید بسته بودم البته با هزار بدبختی … آرشاویر تا وقتی همه عواملو چک نکرد اجازه نداد … وقتی از همه چیز خیالش راحت شد اوکی رو داد … اینبار هم متاسفانه شهریار یکی از دو تهیه کننده فیلم بود و این یکی از مسائلی بود که آرشاویر خیلی بهش گیر داد ولی بالاخره راضی شد و رضایت داد اونم با هزار بار قربون صدقه رفتن من … بازم یه فیلم سینمایی بود با ژانر اجتماعی … فیلمنامه اینو هم خیلی دوست داشتم و باهاش حال می کردم … آرشاویر اما دستش بند کارای آلبومش بود و نتونست موسیقی متنشو بخونه … همین بیشتر حرصش می داد … مشکلات زیادی داشت برام به وجود می یومد و فشار زیادی روم بود اما به هر زوری بود تحمل می کردم به امید اینکه بعد از سختی ها آسونی برسه … یه روز که توی خونه بودم طناز دوباره بی خبر اومد خونه مون … فهمیدم یه خبری شده … دعوتش کردم تو و بردمش توی اتاقم … اینبار خیلی راحت رفت سر اصل مطلب … – رفتم دکتر … – که چی؟ – برای اینکه گندی که زدمو درست کنم … دیگه طاقت نیاوردم و با حرص گفتم: – چی کار می خوای بکنی طناز؟ داری با زندگیت چه می کنی؟ – من نمی خوام دیگه با احسان ازدواج کنم توسکا … حتی اگه احسان هم بیاد جلو من می گم نه … اون ذهنیتش نسبت به من خراب شده … منم نسبت به اون … نمی تونم با همچین آدمی ازدواج کنم … درک کن! – ولی این قضیه اگه لو بره چی؟ – من یه اشتباهی کردم … حالا مجبورم پای همه چیش وایسم … یهو بغضش ترکید … سرشو آورد توی بغلم و با هق هق گفت: – ما دخترا خیلی بدبختیم توسکا … پسرا هر غلطی بخوان تو دوران مجردیشون می کنن بعدم ازدواج می کنن کسی هم نمی گه خرتون به چند من؟ ولی ما … ببین من یه اشتباهی کردم خودم هم قبول دارم اما چی کار کنم؟ به خدا اگه می تونستم بر گردم به عقب اصلا اگه به احسان دست می زدم … حاضر بودم یخ بزنم ولی نذارم بهم نزدیک بشه … اما حالا اینطوری شده … من می تونم بپوشونمش اما فرض کنم روزی که خواستم ازداوج بکنم طرفم بفهمه … من هزار بار هم که بگم به پیر به پیغمبر ناخواسته بوده … مگه درک می کنه؟ اگه یه دختر بعد از ازدواجش بفهمه شوهرش با بیست نفر خوابیده چی کار می کنه؟ تو رو قرآن بگو چی کار می کنه؟ فوقش چند قطره اشک می ریزه … دو سه روز قهر می کنه … یه هفته سر سنگین می شه … بعدم مجبوره فراموش کنه … دل چرکین می شه که به درک! نمی تونه با این قضیه کنار بیاد به درک! حسودی می کنه به درک! باید درک کنه … شوهرش اون موقع غریزه داشته … طبیعی بوده … ولی دختره چی؟ همین کافیه شوهرش بفهمه این تو دوران مجردی فقط یه نفرو بوسیده … دیگه هیچی! کمترین کاری که می کنه می ذاره کف دست خونواده دختره و آبروشو می بره … یه وقت طلاقش هم بده … چرا دخترا اینقدر بدبختن؟ چرا غریزه فقط مال مرداست؟ چرا حق فقط با اوناست؟ چرا ما باید بگیم اونا مردن … اشکال نداره! ما نباید این کارو بکنیم؟ چرا واسه اونا گناه صغیره هم نیست ولی واسه ما گناه کبیره است … چرا ما باید غریزه رو توی خودمون بکشیم اما اونا باید خیلی راحت آرومش کنن … چرا چرا چرا؟ چرا من نباید جرئت داشته باشم دردمو به کسی بگم؟ آخه چرا؟ چنان با درد و بغض و گریه اینا رو می گفت که اشک منم در اومده بود … چسبوندمش به خودم و سعی می کردم آرومش کنم اما نمی شد … بدنش به رعشه افتاده بود ولی دست بر نمی داشت: – اون دختری که نه وضع باباش خوبه و نه قیافه عالی داره چه گناهی کرده؟ چه گناهی کرده که کسی واسه ازدواج انتخابش نمی کنه؟ هان؟ این بیچاره که باید تا آخر عمرش مجرد بمونه باید با غریزه اش چی کار کنه؟ طناز زده بود به سیم آخر … می دونستم که این مدت از بس فکر کرده مغزش داغون شده … حرفاش درست بود اما با دین مغایرت داشت با عرف همخونی نداشت … منم الان هیچی نمی تونستم بهش بگم … پس فقط بغلش کردم و گذاشتم خوب خودشو تخلیه کنه .. وقتی همه حرفاشو زد لیوانی آب داد دادم دستش تا هق هقش بند بیاد … چند قلوپ آب خورد و گفت: – با چند تا بخیه به دوران دختریم برگشتم … البته دختری که گناه کبیره مرتکب شده … با یکی از خواستگارای خوبم هم ازدواج می کنم … نمی خوام این قضیه برام بشه کابوس … تاوانشو تا هر جا که باشه پس می دم حتی اگه کارم به جدایی بکشه … با بغض گفتم: – پس احسان چی؟ – احسانم به درک … من دلسوزی اونو نمی خوام … نفرینش هم نمی تونم بکنم چون مقصر اون نبود … مقصر هر دومون بودیم … اما اون لذت برد بدون نگرانی … من لذت بردم با احساس عذاب وجدان و گناه و ترس … من آینده ام ممکنه تباه بشه ولی اون ککش هم نمی گزه … فقط می تونم بگم خوش به حالش … آهی کشیدم و گفتم: – خودتو اذیت نکن طناز … خیلی از دخترا از این راهای خطا رفتن … ولی برای جبران هیچ وقت دیر نیست … – نگران نباش .. من قصد ندارم این راهو ادامه بدم … گفتم که ازدواج می کنم … – واقعا نمی دونم بهت چی بگم … از جا بلند شد … مانتوشو صاف کرد و گفت: – چیزی لازم نیست بگی … فقط خواستم بدونی که تصمیمم چیه و دیگه نگرانم نباشی … این قضیه رو فقط من و تو احسان و خدا می دونیم … برای همین خواستم نتجیه اشو هم بدونی … به کسی هم چیزی نگو … حتی اگه زندگیم نابود شد … نمی خوام حتی احسان چیزی بفهمه … سرمو تکون دادم … گونه امو بوسید و بدون هیچ حرفی از در رفت بیرون … زیر لب گفتم: – خدایا … تنهاش نذار … بیشتر از هر وقتی نیاز به تو داره … حقیقت این بود که طناز تصمیمشو گرفته بود … اشتباه کرده بود و حالا آماده بود تا هر تاوانی رو پس بده … با خنده از خونه خارج شدم و درو زدم به هم … خدایشش اینقدر خندیده بودم که دلم درد می کرد … دوستای ترسا عین خودش خیلی با مزه و شوخ بودن … توی جمعشون حس خیلی خوبی داشتم …. بالاخره ترسا منو مجبور کرد برای مهمونی برم خونه اش و دوستاشو هم دعوت کرده بود … دو سه ساعتی دور هم گفتیم و خندیدم … باورشون نمی شد منو دارن از نزدیک می بینن و وقتی فهمیدن نامزدم آرشاویره دیگه واقعا قیافه هاشون دیدنی شده بود … با ترسا کلی بهشون خندیدیم … هنوز فکم درد می کرد … نشستم پشت فرمون ماشین و راه افتادم سمت خونه …. تا فردا فیلمبرداری نداشتم … بین راه بودم که گوشیم زنگ خورد … آرشاویر بود … – جانم … – جانت بی بلا سلام به روی ماهت … خندیدم و گفتم: – سلام … – خوبی عزیزم؟ خوش گذشت … – ممنون … آره خیلی خوب بود … جات خالی … با تردید گفت: – مگه نگفتی جمع دخترونه است؟ نفسمو با صدا دادم بیرون و گفتم: – خب چرا … – پس چرا می گی جات خالی؟ – بابا تعارف کردم الان یعنی … – آهان از اون لحاظ … راستی توسکا شوهر این ترسا دوستت روانشناسه؟ – آره … از کجا فهمیدی؟ – توی رامسر خودش بهم گفت … – خب … مشکلیه؟ چرا پرسیدی؟ – همینجوری … از روانشناسا زیاد خوشم نمی یاد … ولی از این یکی خوشم اومده … زیر لب گفتم: – خدا رو شکر … – چیزی گفتی؟ – نه عزیزم … دارم رانندگی می کنم زیاد نمی تونم حرف بزنم … بی توجه به حرفم گفت: – توسکا … – جانم؟ – تو از کی عاشق من شدی … بع! اینم وقت گیر آورده ها … ولی بار اولش نبود … خیلی تا حالا این کارو کرده … انگار شک داره و هربار من باید یادآوری کنم که دوسش دارم … آرتان هم بهم تاکید کرده که اینکارو انجام بدم … لبخندی زدم و گفتم: – از همون لحظه که با ماشینت اومدی وسط صحنه فیلمبرداری … با صدایی که خنده توش موج می زد گفت: – جدی؟ – آره … باور کن اون لحظه از جسارتت دلم لرزید … اون کار دل شیر می خواست … هنوز که هنوزه یادم می افته دلم قیلی ویلی می ره … – خودمم که به اون لحظه فکر می کنم خنده ام می گیره … عزیزم اگه از اون لحظه حس کردی دوستم داری چرا … پریدم وسط حرفش و گفتم: – چون مطمئن نبودم … چون بهت اعتماد نداشتم … چون حتی نسبت به احساسم مطمئن نبودم … من اون موقع که تو شمال کم محلی می کردی بهم فهمیدم چقدر محتاج توجهت هستم … – تو محتاج هیچی نیستی … این منم که محتاج توام عزیزم … اون روزای شمال خیلی سختی کشیدم … باورت نمی شه اون لحظه که توی رستوران گفتی نیمرو نمی خوری و دوست نداری چه جوری جلوی خودمو گرفتم که بی تفاوت باشم … وقتی شهریار بلند شد دوست داشتم تیکه تیکه اش کنم … خیلی سخت بود برام … اما وقتی فکر می کردم با این راه می تونم به دستت بیارم نیرو می گرفتم … – واقعا هم تونستی … جذبه تو دیوونه کننده است … ترجیح می دم به کسی نشونش ندی وگرنه از فردا باید خواستگاراتو جواب کنم … به دنبال این حرف غش غش خندیدم … سکوت کرده بود و داشت به خنده های من گوش می کرد … یه دفعه گفت: – توسکا می خوام ببینمت … منم دلم براش تنگ شده بود … می دونستم که الان وقت ناز کردن نیست … پسرا وقتی با اوج نیازشون ابراز دلتنگی می کنن فقط دوست دارن متقابلا همینو از طرفشون بشنون … پس سریع گفتم: – کجایی؟ می یام پیشت … – بیا خونه مون … – باشه گلم … تا نیم ساعت دیگه اونجام … – می بینمت گلم … سریع راه افتادم سمت خونه آرشاویر اینا … نیم ساعت شد تقریبا چهل و پنج دقیقه چون مسیر طولانی بود ترافیک هم سنگین … ماشینو جلوی در پارک کردم و پیاده شدم … زنگ رو که زدم در سریع باز شد …. همین که پا گذاشتم داخل … جلوی روم یه فرش گسترده شده قرمز رنگ دیدم … فرش نبود … بستری از گلبرگ های گل سرخ بود … آب دهنمو قورت دادم … چشمامو یه بار باز و بسته کردم … خواب نبودم … به نرمی پا گذاشتم روی گلبرگ ها … تا جلوی در ساختمون کشیده شده بود … خدای من! آرشاویر توی چهل و پنج دقیقه چه بساطی راه انداخته بود برام … حس می کردم قلبم توی سینه ام سنگینی می کنه … نرم نرم رفتم جلو تا رسیدم به در … درو که باز کردم از جلوی در تا وسط سالن بازم گل بود … وسط سالن روی پارکت های قهوه ای رنگ یه قلب با گلبرگ ها درست کرده بود و دور تا دورش هم شمع چیده بود … آرشاویر آدم بود یا فرشته؟ بعضی وقتا از شاعرها هم عاشق تر می شد و رفتاراش عاشقانه تر … درست وسط گلبرگها و شمع ها خودش دست به سینه با یه شاخه رز توی دستش ایستاده بود …. نفس عمیقی کشیدم … حقیقتا لال شده بودم و هیچی نمی تونستم بگم … کیفم از دستم افتاد کنار در … با قدم های ناموزون رفتم به طرفش … صدای آهنگ ملایمی به گوش می رسید … یاد حرفش افتادم که گفت من آهنگ ملایم دوست داشتم و گراتزیا آهنگ متال … نه منم آهنگ ملایم دوست داشتم … لبخند زدم … رفتم به طرفش … آغوشش به روم باز شد و گفت: – سلام عزیزم … توی آغوشش گم شدم … اگه بد اخلاق بود … اگه شکاک بود … اگه بدبین بود … اگه بیماری داشت … همه این بدی ها توی آغوشش فراموشم می شد … فقط من می موندم و اون و عشقش … منو به خودش فشرد … طاقت نیاوردم سرمو گرفتم بالا و مشغول بوسیدنش شدم … تشنه تر از همیشه منو می بوسید … توی این دوران نامزدی اگه یه روز همدیگه رو نمی بوسیدیم اون روز شب نمی شد … حتی یادمه یه روز که هر دو گرفتار بودیم و تا نصفه شب نتونستیم همو ببینیم آخر شب طاقت نیاوردیم … آرشاویر اومد دم خونه و من رفتم توی ماشینش … یک ساعت تموم فقط به هم نگاه می کردیم … انگار از دیدن هم سیراب نمی شدیم و بعد از اینکه همو بوسیدیم از هم جدا شدیم و تونستیم راحت بخوابیم … به خداوندی خدا که اگه همو نمی دیدیم خوابمون نمی برد … آرشاویر فهمیده بود دیگه نباید پاشو از گلیمش دراز تر کنه و برای همین بعد از بوسیدنم ازم جدا شد و بهم لبخند زد … منم لبخند زدم … برام سخت بود … خیلی سخت … من تشنه بودم محتاج آرشاویر بودم و از چشماش می خوندم که اون از من بدتره … حتی اون لحظه حس می کردم حالش از همیشه خراب تره … دیگه انگار چیزی برام مهم نبود … دوباره خودمو چسبوندم بهش و مشغول بوسیدنش شدم … کمی باهام همراهی کرد … نفسام بدجور بریده بریده شده بود … خودشو ازم جدا کرد و گفت: – بسه … بسه توسکا خودتو اذیت نکن … با عشوه گفتم: – تو اذیت نمی شی؟ آهی کشید و گفت: – من ؟ برام از جون دادن سخت تره … وقتی می بینم توام علایق منو دوست داری … توام گل و شمع و موسیقی لایت به هیجانت می یاره دیوونه می شم که نمی تونم الان … همین الان به دستت بیارم … دلو زدم به دریا و گفتم: – ولی من می خوام … من می خوام آرشاویر .. حال خرابم داشت عین طناز کار دستم می داد … بمیرم ! الان و تو این شرایط خیلی خوب می تونستم درکش کنم … رو به مرز دیوونگی بودم … دوباره رفتم سمت آرشاویر که انگشتشو گذاشت روی لبم … منو کشید توی بغلش و گفت: – نه … نه عزیزم … نه قربونت برم … نمی خوام به خاطر من تن به کاری بدی که علاقه ای بهش نداری … با تعجب گفتم: – کی گفته علاقه ندارم؟ – اون روزی که اختیارم از دستم در رفت و خواستم باهات باشم … خواستم همه جوره آرومت کنم … وقتی جلومو گرفتی عدم اطمینانو توی چشمات دیدم … خواستن توی چشمات فریاد می کشید … اما چیزی جلوتو می گرفت … اون چیز منو عذاب می ده … تا وقتی اون هست جسمتو نمی خوام توسکا … اگه تا اون لحظه شهوت داشت خلم می کرد الان عشق بود که کمر به نابودیم بسته بود … خدایا! آرشاویر من با این همه خوبی چرا باید عذاب بکشه؟! چرا خدا؟! اون یه فرشته است …. خودمو چسبوندم بهش و گفتم: – عزیزم … خیلی دوستت دارم … اما حقیقت اینه که هر دختری دوست داره بعد از در آوردن لباس عروس از تنش بره تو آغوش شوهرش … پیشونیمو بوسید و گفت: – درک می کنم عزیزم … درک می کنم … برای همین هم الان هیچی ازت نمی خوام … بهش لبخند زدم و هر دو نشستیم بین شمع و گلا … زمزمه کرد: – دوست داری برات پیانو بزنم؟ چشمم افتاد به پیانوی گوشه سالن … با لبخند سر تکون دادم … رفت نشست پشت پیانو با ژست منحصر به فردش مشغول نواختن شد … روحم به پرواز در اومد … خدا رو هزار بار برای داشتن آرشاویر شکر گفتم … و از خودش خواستم که اونو برام نگه داره … اون روز کنار آرشاویر روز خیلی خوبی ساختیم … حقیقت این بود که من کنار اون هیچی کم نداشتیم … فقط اگه پای شخص سوم به ماجرا باز نمی شد … اما تا کی می شد اینجور زندگی کرد؟ باز هم همه چیزو به خدا سپردم…

 


قسمت هجدهم و آخر


 


ادامه مطلب 


 


قسمت هفدهم


 


فقط یه قسمت مونده اونم باشه برا فردا شب


 


ادامه مطلب 


 


قسمت شانزدهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت پانزدهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت چهاردهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت سیزدهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت دوازدهم


 


اینم پست آخر امروز


 


ادامه مطلب 


 


قسمت یازدهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت دهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت نهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت هشتم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت هفتم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت ششم


 


آخرین پست امشب


نظر فراموش نشه


 


ادامه مطلب 


 


قسمت پنجم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت چهارم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت سوم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت دوم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت اول


 


خب قول دادم از امشب پست توسکا رو بزارم


رمان فوق العاده قشنگیه 


در طول پستها تنهام نزارین


روزی پنج تا پست تپل براتون میزارم


امروزم یه اشانتیون میدم بهتون ^ــــ-


 


ادامه مطلب 


 


خلاصه رمان :


دختری از جنس همه دخترا … که ناخواسته وارد راهی می شه که براش خیلی چیزا به وجود می یاره …

…شهرت…


…رقابت…


…ثروت…


و چیزی که توی عقلش هم نمی گنجید … هیچ وقت …


…عشق…!!!


عشقی از نوع ناب در روزگاری که نامش هم کیمیاست ..


 رمان …توسکا…


 



 






قسمت 11



قسمت 9








قسمت 1



– توسکا … همین امروز می ری قراردادو فسخ می کنی … بگو پشیمون شدی غرامتشو هم من خودم می دم … قول میدم که تو هیچ ضرری نکنی …با تعجب نگاش کردم و گفتم:- چی می گی شهریار؟ هل هل منو از خونه کشوندی بیرون که اینو بهم بگی؟ تو که می گفتی خیلی فیلم موفقی می شه و خیلی خاصه … هفته دیگه فیلمبرداری شروع می شه ! مگه می شه فسخش کنم؟!!!! اون بدبختا چه گناهی کردن؟ هر چقدرم که خسارت بدی بازم جبران تلف شدن وقتشون که نمی شه …با کلافگی دستی کرد توی موهاش و گفت:- ای بابا! توسکا … من یه فیلم بهتر برات پیدا کردم …- نمی خوام …داد کشید:- لعنتی!و مشتشو کوبید روی میز … اولین بار بود که شهریار رو تو این حالت می دیدم … با تعجب صندلیمو بهش نزدیک تر کردم و گفتم:- چته شهریار؟ چرا اینجوری می کنی؟ طوری شده؟خوبه کافی شاپ خلوت بود وگرنه الان دوباره بازار حرف و حدیث داغ می شد … شهریار نفسشو با صدا داد بیرون و با عجز گفت:- من نمی خوام تو توی اون فیلم بازی کنی … می فهمی؟!- حداقل برام دلیلی بیار …زل زد توی چشمام … چند ثانیه طولانی و سپس گفت:- چون … چون آرشاویر قراره همبازیت بشه!!!!حس کردم فشار قوی برق به تنم وصل شد … همه بدنم مور مور شد و بی حس و سوزن سوزن شدم … تکیه دادم به پشتی صندلی و چشمامو بستم … شهریار چنان با سرعت از روی صندلی بلند شد که صدای افتادن صندلیش سکوت کافی شاپو به هم ریخت … اومد طرفم و با نگرانی گفت:- توسکا … توسکا جان … خوبی؟!خوب بودم؟ نه نبودم … حالم اصلا خوب نبود … بغض گلومو فشار می داد ولی نمی تونستم گریه کنم … انگار یه گوجه سبز گنده راه گلوم و نفسمو بسته بود … لیوانی به لبام نزدیک شد … – بخور … بخور عزیزم … آروم باش … هنوز طوری نشده … دیگه نمی ذارم اذیتت کنه … قول می دم که نذارم هیچ اتفاقی بیفته … جرعه جرعه شربت قند رو سر کشیدم و کم کم حس کردم فشارم به حالت نرمال برگشت و بدنم هم از بی حسی خارج شد و تونستم چشمامو باز کنم … نگاه نگران شهریار تو چشمام قفل شد … سعی کردم لبخند بزنم … حالا پیش خودش چی فکر می کرد؟ فکر می کرد من کشته و مرده آرشاویرم و از شنیدم اسمش اینجوری شدم؟ یا اینقدر ترسو شدم که از ترسم داشتم پس می افتادم؟ خدا خودش شاهده که هیچ کدوم از اینا نبود … من نا خودآگاه اسمشو که می شنیدم رعشه می گرفتم … بدون اینکه پای احساسم در میون باشه … دیگه به نبودش به نداشتنش عادت کرده بودم … شهریار وقتی مطمئن شد حالم بهتره سر جاش نشست و گفت:- ببین از شنیدن اسمش چی شدی! حالا فکر کردی من اجازه می دم تو باهاش بازی کنی؟ محاله!صدامو پیدا کردم و گفتم:- شهریار از جانب من تصمیم نگیر …با چشمای گرد شده گفت:- یعنی می خوای تو اون فیلم لعنتی …- باید با بابام حرف بزنم …- یعنی حرف من برات …- اه اینقدر یعنی یعنی نکن! یعنی اینکه من و تو احساسی عمل می کنیم اما بابا عاقلانه ترین تصمیمو می گیره …اولین بار بود که مستقیما داشتم به احساسش اشاره می کردم … سرشو انداخت زیر و مشغول بازی با فنجونش شد … از جا بلند شدم و گفتم:- منو ببر خونه …سریع بلند شد و بعد از حساب کردن پول قهوه ها هر دو از کافی شاپ خارج شدیم و سوار ماشینش شدیم … پرسیدم:- اگه قرار بشه تو این فیلم بازی کنم تمرین هم باید بکنم باهاش؟انگار دوست نداشتم اسمشو بیارم … فرمونو محکم فشار داد توی دستش و گفت:- تمرینای این فیلم یک ساعت قبل از هر پلان انجام می شه … رسیدیم جلوی در خونه … پیاده شدم و زیر لب گفتم:- ممنون بابت خبرت … خداحافظاومدم برم سمت در که صدام کرد:- توسکا …برگشتم:- بله …- محض رضای خدا به بابات بگو توی تصمیم گیریش احساس منو هم مد نظر قرار بده …زیر لب به خودم فحش دادم … خودم باعث شدم روش باز بشه … آهی کشیدم و بدون دادن جواب رفتم سمت در …در حال رو که باز کردم مامان اومد به استقبالم … بهتر از قبل تحویلم می گرفت … به لبخندی گرم مهمونش کردم و گفتم:- چطوری مامان خودم؟- الحمد الله مامان … بیا برو تو اتاقت دوستت یه ساعته منتظرته …با تعجب گفتم:- دوستم؟- طناز دیگه مامان …سریع رفتم سمت اتاقم … باز چی شده بود؟! درو که باز کردم دیدمش که لب تخت نشسته و زل زده به گلای قالی … با شنیدن صدای در سرشو آورد بالا …

لبخند زدم و گفتم:- چه عجب … خانوم کم پیدا …بالشو پرت کرد به سمتم و گفت:- تو خفه …. بیشعور! روی هر چی دوسته سفید کردی …. خوبه می بینی من چه حالی دارم و لالی یه حالم از من نمی پرسی …حق داشت گله کنه! اما اگه الان می گفتم حق داری دیگه ول کن نبود برای همینم گفتم:- پاشو جمعش کن خوبه می بینی چقدر سرم شلوغه خودت یه خبر از من بگیر خوب …- بمیری! رو که نیست … حیف سنگ پا قزوین!خنده ام گرفت و با خنده نشستم کنارش … غم توی چشماش هنوز هم بیداد می کرد … چه روزگاری داشت این دختر … با اینکه من وضعیتشو نداشتم اما یه جورایی درکش می کردم منم جسمم باکره بود اما روحم از باکره گی خارج شده بود … درست مثل طناز …. دستمو گرفت توی دستش و گفت:- توسکا … یه چیزی درست نیست!با تعجب گفتم:- هان؟ چی؟!- باورت می شه من همه خواستگارام به شکل عجیب غریبی دارن می رن و دیگه هم پشت سرشون رو نگاه نمی کنن؟ همونایی که یه روزی می مردن تا یه گوشه چشم بهشون نشون بدم …- آخه یعنی چی؟ متوجه نمی شم …- از شادمهر شروع شد … یادته که گفتم پنچر شد و بعدم قرار گذاشت برای یه روز دیگه … اما بعدا بعد از اینکه یه مدت از من فرار کرد یه روز اومد جلو و بهم گفت پشیمون شده … باور کن دوست داشتم بمیرم اما به خودم دلداری دادم و گفتم قحطی خواستگار که نیومده … بعدی اومد خونه و دقیقا روزی که قرار بود بریم واسه حرف زدن مامان پسره زنگ زد و عذر خواهی کرد گفت پسرش منو نپسندیده … کار به همین جا ختم نشد تا حالا چهار نفر به همین شکل غیب شدن … من می دونم یه کاسه ای زیر نیم کاسه است …- عجیبه! اگه تو ایرادی داشتی می شد اینو پذیرفت اما … به نظر خودت قضیه چیه؟- نمی دونم … نمی خوام توهم بزنم … اما حسم بهم می گه کار احسانه …با خنده گفتم:- اینا توهمات آدم عاشقه …- نه به جون خودم! اون روز که با شادمهر می خواستم برم بیرون وقتی داشتم خداحافظی می کردم که برم خونه دیدم که احسان داره با شادمهر یه گوشه حرف می زنه … همون روز شک کردم … – آخه … آخه چه دلیلی داره؟- چه می دونم چه دردی تو جونشه! اما می خوام مطمئن بشم …- چه جوری؟ – یه نفر باید بیاد خواستگاری من ولی به شکل صوری … بعدم قرار بذاریم بریم حرف بزنیم تا ببینم آیا سر و کله احسان پیدا می شه یا نه …کمی فکر کردم … راست می گفت فکر خوبی بود … گفتم:- حالا خواستگار از کجا پیدا کنیم؟- این دیگه کار توئه …- ای بابا! مگه من بنگاه امور خیر دارم …لبخند تلخی زد و گفت:- نه ولی منم جز تو کسی رو نداشتم که ازش اینو بخوام …دلم براش سوخت … آتیشی که اون توش بود هزار بار بدتر از آتیش من بود … سرمو تکون دادم و گفتم:- بازم باید دست به دامن سام بشم … سرشو انداخت زیر و گفت:- به خدا خجالت می کشم …- پاشو کاسه کوزه تو جمع کن دیوونه! ولی زن عمومو چی کار کنم؟!- همینو بگو …- حالا یه کاریش می کنم … شایدم گفتم به یکی از دوستاش بگه …- اینجوری بهتر هم هست … – باشه خیالت راحت …بعد از رفتن طناز تازه خودم به صرافت آرشاویر افتادم … یه راست رفتم سراغ بابا و با استرس براش تعریف کردم بابا خوب به حرفام گوش داد و بعد که حرفام تموم شد بدون اینکه چیزی بگه به فکر فرو رفت … منم عین بچه های خطاکار ساکت نشستم تا ببینم مجازاتم چیه؟ بعد از چند دقیقه سکوت بابا گفت:- به نظر من که بهتره عقب نکشی …- چرا؟- نشنیدی که توی بعضی از فیلما وقتی یکی از بازیگرا به مشکل بر می خوره و حاضر به بازی نمی شه چه جوری همه جا مثل بمب می ترکه و همه می فهمن؟ – درسته …- تو باید تو این فیلم بازی کنی چون اگه این خبر صدا کنه خیلی بد می شه … تبلیغات این فیلم توی نشریات چاپ شده … اسم توام به عنوان بازیگر نقش اول آورده شده … الان هم لابد همه جا پخش شده که آرشاویر هم توی این فیلم هست تو اگه بکشی کنار باعث به وجود اومدن خیلی حرفا می شی … بهتره که جایگاه خودتو حفظ کنی … – یعنی می گین؟- آره من می گم کار خراب شده رو بدتر از این نکن …آهی کشیدم و گفتم:- باشه هر چی شما بگین …- حالا چی شده که هوس بازیگری زده به سرش؟- والا منم خبر ندارم … من تازه امروز شنیدم …بابا از جا بلند شد و در حالی که می رفت سمت دستشویی که وضو بگیره گفت:- فقط می تونم بسپارمت به خدا … همین …زیر لب اسم خدا رو صدا زدم و از جا بلند شدم …اینکه پاهام می لرزید حالت عجیبی بود که اعصابمو به هم می ریخت … ماشینو پارک کردم و رفتم پایین … لوکیشن اولیه مون یه خونه بود توی خیابون نیاوران … خونه که چه عرض کنم … باغ بود! درو که زدم یکی از بچه ها تدارکات درو برام باز کرد سوئیچو دادم بهش تا خودش ماشینو یه جای مناسب داخل باغ پارک کنه … و رفتم تو … بچه ها تیکه به تیکه پخش بودن … داشتم دنبال یه آشنا می گشتم که یهو شهریارو دیدم … وا! این اینجا چی کار می کرد؟! با دیدن من و چشمای گشادم خندید و اومد طرفم … بدون سلام و علیک گفتم:- شهریار تو اینجا چی کار می کنی؟با لبخند گفت:- ممنون از سلام و احوالپرسی گرمت …- ا جواب منو بده …- بابا بده اومدم تو تنها نباشی؟ تو این اکیپ نه من هستم نه فریبا نه بقیه بچه ها … دیدم ممکنه غریبی کنی …تو دلم گفتم:- یه کلمه بگو آرشاویر که هست چشم نداری منو باهاش تنها ببینی …ولی لال شدم و نذاشتم روش بیشتر از این باز بشه … چند تا از بچه ها اومدن طرفمون و اجازه صحبت بیشتر بهمون ندادن … بی اراده داشتم با چشم دنبال آرشاویر می گشتم … اینقدر چشم گردوندم تا بالاخره دیدمش … اما … خدای من! این دختره … این دختره کی بود کنارش؟!!!! قیافه اش خیلی آشنا بود … چسبیده بود به آرشاویر … بازوی آرشاویر بین دستای ظریفش حبس شده بود و دو تایی داشتن غش غش می خندیدن …. فارغ از این دنیا … چقدر دختره خوشگل بود … چرا قلبم داشت می یومد تو دهنم؟ چرا صورتم اینقدر داغ شده؟ چرا حس می کنم نمی تونم راه برم؟ خدایا …. این دیگه چه بلائیه؟ یعنی آرشاویر تو شش هفت ماه همه چی از یادش رفت؟! به همین راحتی؟ ولی اون که هنوز به من محرمه … نفهمیدم چطور همراه گریمور رفتم توی اتاق گریم … نفهمیدم کی گریم شدم … کاش می شد برم هر چی از دهنم در می یاد به هر دوشون بگم … چرا هنوز نسبت بهش حس مالکیت دارم ؟ از جا بلند شدم و سرمو محکم تکون دادم … من باید قوی باشم … باید قوی باشم …10

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *