رمان توسكا قسمت نهم



یه کم که گذشت انگار آروم تر شد چون از من جدا شد و بلند شد رفت سمت دستشویی … یه کم دیگه از شربتمو خوردم و خودمو آماده برخورد بعدیم کرد … همین که آرشاویر برگشت گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن … نیازی نبود گوشیمو بذارم توی دیدش چون خودش خم شد و گوشیو برداشت … نگاهی به صفحه اش انداخت و با پوزخند گفت: – بیا باباته … الان وقت اجرای نقشه بود … گوشیو از دستش گرفتم … صداشو قطع کردم انداختمش توی کیفم و گفتم: – مهم نیست عزیزم … با چشمای از حدقه در اومده گفت: – باباته ها! نمی خوای جواب بدی؟ – نه … بعدا که از پیش تو رفتم خودم بهش زنگ می زنم … آب دهنشو قورت داد و نشست کنارم … چند ثانیه ای توی سکوت گذشت تا اینکه گفت: – توسکا بیا یه زنگ بزن به بابات … یه موقع نگرانت می شن … داشت خنده ام می گرفت … من اگه همون موقع جواب داده بودم آرشاویر خلم می کرد ولی الان … واقعا که راهکار های آرتان حرف نداشت … با لبخند گفتم: – اونو ول کن …. آرشاویر حالت خوبه که من یه سوال بپرسم؟ آهی کشید و گفت: – بهترم … باید ببخشی عزیزم … ولی باور کن … پریدم وسط حرفش و با حساسیت آشکاری گفتم: – خیلی دوسش داشتی؟ با اخم نگام کرد … خیره شده بود توی چشمام … منم چشم دوخته بودم بهش و پلک هم نمی زدم … بعضی وقتا دوست داشتم تو سیاهی چشماش غرق بشم … بعد از چند لحظه بالاخره گفت: – دوسش داشتم … ولی خیلی!!!! دوستت دارم … اونو خیلی!!!! دوست نداشتم … – آخه …تو به خاطرش گریه … منو کشید توی بغلش و با لحن سر خوشی گفت: – عزیززززز دلمممممم … چه لذتی داره برام که داری حسادت می کنی … من برای بدبختی گراتزیا و اینکه نتونستم کاری براش بکنم گریه کردم … وگرنه تو … به خدا اگه تو یه تار از موهای خوشگل سرت کم بشه من دنیا رو ویرون می کنم … گریه که سهله … – دوست ندارم جلوی من از بوسیدنش … هنوز حرفم تموم نشده بود که لباش چسبید روی لبام … نفسم بند اومد و حرف توی دهنم ماسید … اصلا یادم رفت چی می خواستم بگم … بی اراده بلند شدم نشستم روی پاش … دستش رفت سمت دکمه های مانتوم … رادارام به کار افتاد نباید می ذاشتم کار بیخ پیدا کنه … دستمو گذاشتم روی دستش … خودشو کشید کنار و با چشمایی پر التماس گفت: – هانی … سرمو به چپ و راست تکون دادم … گفت: – من شوهرتم … – می دونم … ولی … – باشه باشه … هر چی تو بگی … نفس عمیقی کشیدم و دوباره راحت نشستم سر جام …. دوست نداشتم همه چیز خراب بشه … باید اول آرشاویر درمان می شد بعد من خودمو کامل در اختیارش می ذاشتم … الان استرس نمی ذاشت راحت باشم … اونم انگار درک کرد حالت منو که بیشتر از این اصرار نکرد … تا عصر پیشش موندم … ناهارو هم با هم خوردیم … وقتی حس کردم حالش رو به راهه خداحافظی کردم و برگشتم خونه … آرشاویر اونقدر ها هم بیماری حادی نداشت … با کمی توجه حالش رو به راه می شد … من باید کمکش می کردم … دوست نداشتم آرشاویر زجر بکشه … باید تحت هر شرایطی از این وضع خارجش می کردم … دو روز بعد بود … توی خونه داشتم با مامان آشپزی می کردم که صدای زنگ خونه بلند شد … مامان با لبخند گفت: – فکر کنم آرشاویره … آرشاویر عادت داشت یهو سر زده بیاد ده دقیقه منو ببینه و بره … مامان عاشق این کاراش بود … برای همین هم قبل از من پرواز کرد سمت در … جلوی آینه دستی توی موهام کشیدم و رفتم سمت در که دیدم مامان و طناز توی حیاط هستن و مامان داره طنازو می یاره تو … توی دلم گفتم: – طناز؟! اینجا؟! به حق چیزای ندیده … کم پیش می یومد طناز بیاد خونه ما … با لبخند رفتم پشوازش و گفتم: – به به … باد آمد و بوی عنبر آورد … درست گفتم؟ حالا هر چی …. چه عجب خانوم! لبخند مصنوعی زد و گفت: – من که همیشه مزاحم تو هستم … سریع فهمیدم یه چیزی غیر طبیعیه … دست گذاشتم پشت کمرشو گفتم: – بیا بریم اتاق من ببینم دوستم در چه حاله … مامان اعتراض کرد: – مامان! بذار دوستت یه دقیقه بیرون بشینه ازش پذیرایی … پریدم وسط حرف مامان … – نه همونجا ازش پذیرایی می کنم … دیگه فرصت حرف زدن به مامان ندادم و طنازو هل دادم توی اتاقم و درو بستم … طناز که انگار منتظر همین فرصت بود بغضش ترکید سرشو گذاشت روی شونه من و مشغول گریه کردن شد … با ترس گفتم: – چی شده طناز؟! جان توسکا حرف بزن … با هق هق گفت: – تو … تو … با حرص گفتم: – ای بابا انگار داره توتو صدا می زنه … چی می گی؟ – توسکا … حالم خیلی بده … نشوندمش لب تختم و گفتم: – بگو گلم … بگو چی تونسته اشکتو در بیاره … صورتشو پوشوند بین دستاش و نالید … – احسان … ترس وجودمو پر کرد … فقط نگاش کردم … جرئت نداشتم چیزی بپرسم … گذاشتم خوب گریه کنه تا تخلیه بشه و بتونه حرف بزنه … یه ربع تموم زار زد تا بالاخره آروم شد … با دستمال اشکاشو پاک کرد و شروع کرد به حرف زدن …. – یادته اون روز که گم شده بودم؟ سرمو تکون دادم … ادامه داد: – وقتی احسان رسید به من هوا هنوز تاریک نشده بود با دیدنش حس کردم خدا دنیا رو داده به من … چون … چون … – چون چی؟ – به خدا فکر نمی کردم یه روزی مجبور بشم این حرفا رو واسه کسی بزنم … حس کردم داره اذیت می شه … و نمی تونه درست حرف دلشو بزنه … دستشو گرفتم توی دستم و در حالی که نوازش می کردم گفتم: – طناز جونم … عزیز من … من دوست توام … با من حرف نزنی می خوای با کی حرف بزنی؟ بگو قربونت برم … بگو خودتو خالی کن … چونه اش لرزید و گفت: – من احسانو خیلی دوست داشتم … توی اون مدت که با هم کار کردیم دیوونه منش و وقارش شدم … ولی به روی خودم نمی آوردم … هر بار که احسان می یومد جلو که باهام حرف بزنه مثل سگ پاچه شو می گرفتم … دست خودم نبود هر چی علاقه ام بهش بیشتر می شد اخلاقم نسبت بهش بدتر می شد … اونم برعکس هر چی من بیشتر باهاش بدرفتاری می کردم بیشتر می یومد سمتم و انگار کنجکاو شده بود دلیلی این همه خصومت منو بدونه … توسکا خیلی برام سخت بود … خیلی زیاد … وقتی با دخترای دیگه گرم می گرفت دوست داشتم بمیرم … اشکش سرازیر شد و میون گریه گفت: – تا وقتی ترسا و آترین بودن سرمو یه جوری گرم می کردم که حواسم پیش احسان نره ولی وقتی رفتن … منم از ویلا می زدم بیرون که پیش چشمش نباشم … محال بود احسان نگام کنه و من بتونم جلوی خودمو بگیرم و نگاش نکنم … ولی نمی خواستم فکر کنه دارم بهش نخ می دم نمی خواستم فکر کنه دختر بدیم برای همینم می زدم از ویلا بیرون … اینقدر حالم بد بود که اصلا نفهمیدم کجا دارم می رم فقط یهو به خودم اومدم دیدم وسط جنگلم و اصلا نمی دونم کجا هستم … داشت گریه ام می گرفت … راحتت کنم توسکا … من اشهدمو هم خوندم چون می دونستم محاله ویلا رو پیدا کنم … داشتم دور خوردم می چرخیدم و گریه می کردم که یهو دیدم احسان جلوی روم ایستاده … هوا داشت تاریک می شد و احسان اون لحظه یه فرشته بود واسه من … چقدر خوشحال بودم که ناجی من عشق منه! با دیدن من داد کشید: – تو معلومه کجایی؟ بغضم ترکید و با گریه و هق هق گفتم: – اومدم یه دوری بزنم ولی گم شدم … با اخم گفت: – خیلی خب … حالا وقت گریه کردن نیست … راه بیفت بریم تا هوا تاریک نشده … هنوز حرفش تموم نشده بود که رعد و برق زد … با ترس جیغ زدم و نا خودآگاه پریدم بازوشو گرفتم … اونم دستشو گذاشت روی بازوی من و با لحن ملایمی گفت: – نترس … من اینجام … چیزی نبود که رعد و برق بود … – الان … الان بارون … دستمو گرفت توی دستش کشید به یه سمتی و گفت: – آره راه بیفت تا سیل راه نیفتاده … دو تایی با سرعت راه می رفتیم … خسته شده بودم ولی الان وقت خستگی در کردن نبود … باید می رفتم … بارانم نم نم شروع به باریدن کرده بود و لحظه به لحظه داشت شدید تر می شد هر چی بارون تند تر می شد سرعت قدم های احسان و فشار دستش رو دستای منم بیشتر می شد … به جایی رسیدیم که دیگه جلوی چشممونو هم نمی دیدیم … آب از سر و روی هر دوتامون می چکید … برگشت سمت من و گفت: – دیگه نمی شه بریم … با ترس گفتم: – پس کجا بریم؟ – بیا دنبال من … – تو اون حال یه غار کوچیک تو دل یه کوه پیدا کرد و رفت داخلش … من جلوی در ایستاده بودم و جرئت نداشتم برم تو … سرشو آورد بیرون و گفت: – چرا وایسادی بیا تو دیگه … – من … من می ترسم … اومد بیرون … وایساد جلوم و گفت: – از چی می ترسی؟ – اون تو یه موقع ماری … موشی … حیوونی … خندید … از اینکه تو اون موقعیت می خندید تعجب کردم … گفت: – آخه دختر خوب حیوون کجا بود؟ اون تو فقط من هستم … از منم می ترسی؟ با اطمینان گفتم: – نه … دستمو گرفت تو دستش … لبخندی به صورتم رنگ پریده ام زد و گفت: – خب پس بریم … دو تایی با هم رفتیم داخل غار … تاریک بود و نمناک … یه کم روی زمینو به سختی وارسی کردم و و وقتی یه جای صاف پیدا کردم چمباتمه زدم روی زمین … خیلی سردم شده بود … وقتی هم که نشستیم تحرکمون هم به صفر رسید و کم کم شروع به لرزیدن کردم … احسان هم بدون حرف نشسته بود کنارم … وقتی دندونام شروع کردن به بهم خوردن احسان تازه متوجه من شد و گفت: – سردته؟! – آره … خیلی … سریع از جا بلند شد و کتشو در آورد … توی همون حالت گفتم: – خودت سردت … اومد نشست کنار من … منو از دیوار جدا کرد … کتو انداخت روی شونه ام و دستامو هم به زور کرد داخل آستیناش … بعدم تند تند مشغول بستن دکمه هاش شد … کت به تنم زار می زد … _____________. با صدایی که خنده توش موج می زد گفت: – اگه می دونستم یه روز قراره کتمو بدم به یه دختر حتما یه سایز کوچیک تر می خریدم … منم لبخند زدم … داشتم گرم می شدم … بهتر از هیچی بود … ولی خود احسان یه تی شرت تنها تنش بود … عذاب وجدان گرفته بودم … گفتم: – خودت … سردته … هیچی نپوشیدی … مشخص بود سردشه ولی برای اینکه خیال منو راحت کنه گفت: – بابا این عضله ها که الکی نیست … بالاخره یه ذره گرمای بدن منو تامین می کنه که یخ نزنم بمیرم … لبخند زدم و چشمم رفت سمت بازوهای کلفتش … راست می گفت … عضله های محکمی داشت … داشتم دیدش می زدم که یهو گفت: – طناز تو چرا از من بدت می یاد؟ صاف نشسته بود روبروی من ولی با فاصله … از سوالش جا خوردم و گفتم: – چی؟! – می گم چرا از من بدت می یاد؟ چرا دوست نداری ریخت منو ببینی ؟ با تعجب گفتم: – کی این حرفو زده؟ – لازم نیست کسی بگه … خودم دارم می بینم … از من دوری می کنی وقتی باهات حرف می زنم سعی داری منو بکوبی … دلیل این برخوردات چیه؟ – هی …. هیچی … – هیچی که نمی شه … خودت هم می دونی یه چیزی هست … صداش کم کم داشت از زور سرما لرز بر می داشت … خواستم حرفو عوض کنم … – سردته احسان … بیا کتتو بگیر … آهی کشید و گفت: – سرد هست … ولی بذار تن تو باشه … هنوز غیر قابل تحمل نشده … خواستم درش بیارم که دستشو گذاشت روی دستم و گفت: – بذار باشه طناز … تو مهم تری … دلم لرزید … زل زدم توی چشماش … هر دو به هم خیره شده بودیم … بخار از دهنمون خارج می شد و روی صورت دیگری پخش می شد … دندوناش داشت به هم می خورد … به زور گفت: – بگو … بگو چرا از من بدت می یاد ؟ انگار جفتمون دیگه توی این دنیا نبودیم … منم داشت دوباره سردم می شد … پاهام کرخت شده بود … تکون نمی خورد … چند دقیقه ای که گذشت دیگه اختیار حرفام با خودم نبود … گفتم: – ازت بدم نمی یاد احسان … قضیه … قضیه برعکسه … چشمای احسان … نگاهش عجیب غریب شد و زمزمه وار گفت: – اگر با دیگرانش بود میلی … چرا ظرف مرا بشکست لیلی … تو چشمای هم نگاه کردیم … انگار هم زمان با هم به احساس دیگری پی بردیم … هر دو نفس عمیقی کشیدیم … احسان دستشو آورد جلو دست سردمو گرفت توی دستش … گفتم: – احسان ما یخ می زنیم … مگه نه؟ اشکم سرازیر شد … نمی خواستم بمیرم … حالا که حس می کردم اونم منو دوست داره … حالا که فهمیده بود منم دوسش دارم نباید می مردیم … احسان دستمو گرفت جلوی دهنش چند بار ها کرد و گفت: – خدا بزرگه … برف که نمی یاد … بارونه … بند می یاد … ولی بارون هی داشت شدیدتر می شد و ما دو تا بیشتر سردمون می شد … احسان دستمو گرفته بود و ول نمی کرد … بعد از چند دقیقه خودشو کشید کنارم و گفت: – باید بچسبیم به هم طناز … اینجوری گرم تر می شیم … چیزی نگفتم … حاضر بودم هر کاری بکنم که گرم بشیم … به خصوص احسان که چیزی هم تنش نبود … پلک زدم و احسان سریع منو کشید توی بغلش … دو تایی تند تند نفس نفس می زدیم … نه از هیجان … از سرما! ولی عجیب بود که کم کم داشتم حرارتو حس می کردم … انگار دستام داشت داغ می شد … احسان دکمه های کتشو که تن من بود باز کرد و چسبید بهم … در گوشم زمزمه وار گفت: – منو ببخش … برای نجات جونمون مجبورم … من انگار دیگه تو این عالم نبودم … جواب دادم: – راحت باش … من راحتم …. دستش اومد سمت دکمه های مانتوم … یکی یکی دکمه ها رو باز کرد … زیر مانتوم فقط یه تاپ صورتی تنم بود … دوباره چسبید به من … نمی دونم چرا اینقدر دوست داشتم ببوسمش … حس عجیبی داشتم نسبت بهش … عشق زیادم داشت کار دستم می داد … حس می کردم احسان هم یه جور عجیب غریبی داره صورتشو می کشه به صورت من … صورت نرمش داشت لبامو تحریک می کرد که لمسش کنم … آخر هم نتونستم خودمو کنترل کنم … آروم کنار گوششو نزدیک گردنشو بوسیدم … به اینجا که رسید هق هقش اوج گرفت و گفت: – همه اش تقصیر من شد … همه اش تقصیر منه … احسان حق داره که نمی خواد ریخت منو ببینه … بغلش کردم و گفتم: – بس کن عزیزم … طوری نشده که … تو مقصر نیستی … احسان هم اینقدر کوته فکر نیست که تو اون موقعیت بخواد در مورد تو قضاوت کنه … خودشو از من جدا کرد … انگار دیگه منو نمی دید … اصلا تو این دنیا نبود … با هق هق گفت: – احسان یهو انگار برق گرفتش … از من جدا شد چند لحظه زل زد توی چشمام و بعد یهو منو کشید توی بغلش و شروع کرد به بوسیدن لبام … دیگه هیچ کدوم حال خودمونو نمی فهمیدیم … نفهمیدم کی رفتم توی بغل احسان و نفهمیدم کی …. کی … از دنیای دخترونه ام فاصله گرفتم … دوباره هق هقش اوج گرفت و گفت: – هر دو تا مون داغ شده بودیم … خیلی زیاد … اینقدر که دیگه سرما رو حس نمی کردیم … وقتی از هم جدا شدیم هر دو از هم خجالت می کشیدیم … بارون بند اومده بود … احسان بلند شد و زیر لبی به منم گفت بلند شم تا برگردیم ویلا … حالم خوب نبود … درد داشتم … احسان منو کشید تو بغلش … ولی توی چشمام نگاه نمی کرد … تا نزدیک ویلا منو روی دستاش آورد … اینقدر حالم بد بود که نمی تونستم ازش بخوام منو بذاره روی زمین … ولی هیچ کدوم حرف نمی زدیم … اصلا فکر نمی کردم یه روزی همچین کاری بکنم از خودم بدم می یومد ولی وقتی به احسان نگاه می کردم بیشتر از خودم نگران اون می شدم … حالت صورتش یه جور عجیبی بود انگار از همه چی بدش می یاد … انگار حتی از خودش هم بیزاره … جلوی ویلا که رسیدیم منو گذاشت روی زمین … داشت تلو تلو می خورد … با این وضعش این همه راه منو با خودش کشیده بود … زمزمه کرد: – منو ببخش … و راه افتاد سمت داخل ویلا … منم هیچی نتونستم در جوابش بگم و همراهش راه افتادم … بقیه اشو دیگه خودت می دونی … فقط اینو بدون از اون روز تا حالا من دیگه نه احسانو دیدیم نه خبری ازش دارم … حالم خیلی بده توسکا … من بدبخت شدم … فکر می کردم عاشقم … اما … خیلی وحشت کرده بودم ولی الان نه وقت سرزنش بود نه وقت ابراز نگرانی … پس سعی کردم جلوی خودمو بگیر و گفتم: – دیگه دوسش نداری؟ – چرا … هنوز هم دیوونه وار می پرستمش … حتی بیشتر از قبل … – پس من … من باید یه کاری کنم … نمی شه این قضیه رو همینطوری ول کرد … – من نمی خوام زورش کنم توسکا … این من بودم که رفتم طرفش … من بهش حالی کردم دوسش دارم … نمی خوام مجبور به ازدواج با من بشه … – نه نترس … کاری باهاش می کنم که به دست و پات بیفته … – چی کار؟ – یکی دو هفته دیگه قراره من و آرشاویر یه مراسم کویچک به مناسب نامزدیمون بگیریم … دعوتش می کنم توام بیا … ولی محل بهش نذار … باشه؟ – یعنی چی آخه؟ – هیچی … یعنی اینکه تو کاری به کار احسان نداشته باش … من خودم آدمش می کنم … – نمی خوام زورش .. – ا باز حرف خودشو می زنه … می گم بسپارش به من … – می خوای چی کار کنی؟ – خودمم هنوز نمی دونم … ولی یه کاریش می کنم … چاره ای نداشت جز اینکه قبول کنه … سرشو تکون داد و گفت: – باشه … چاره دیگه ای ندارم … از وقتی خبر بازیگریم همه جا پیچیده خواستگارای خیلی خوبی برام می یاد … ولی دیگه … دیگه نمی تونم با هیچکس ازدواج کنم … هم روحم گروی احسانه و هم جسمم … – می فهمم چی می گی عزیزم … ولی مطمئن باش اجازه نمی دم که غرورت بشکنه … دوباره اومد توی بغلم و به گریه افتاد … بهش حق می دادم … درد بدی بود براش … الان واقعا سردرگم بود … انگار خدا منو آفریده بود که به همه کمک کنم … پس به خودم قول دادم که حتما احسانو وادار به ازدواج به طناز کنم … هر طور که شده …. کوله پشتیمو روی شونه ام جا به جا کردم و گفتم: – ای بابا خسته شدم آرشاویر … آرشاویر دستمو کشید و گفت: – بیا تنبل کوچولوی من … – بسه آرشاویر بیا همین جا بشینیم … ایستاد و گفت: – چه تنبل شدی امروز خوشگل خانوم … – ساعت چهار صبح منو کشیدی از خونه بیرون تازه بهم می گی تنبل؟ – خوب عزیزم ما باید وقتی هوا تاریکه از خونه بیایم بیرون … زود هم برگردیم … – خوب باشه …. ولی دیگه بشینیم … – باشه … می شینیم … زیر اندازو پهن کردیم و نشستیم … بساط صبحونه رو پهن کردیم و با شوخی و خنده مشغول خوردن شدیم … گفت: – ماه عسل دوست داری کجا ببرمت خانوم گل … کمی فکر کردم و گفتم: – دوست دارم بریم توی همون ویلا … رامسر … – ای جانم! باشه گلم … می ریم همون جا … – آرشاویر … – جون دلم؟ – می شه همون شب عروسی بریم؟ همون شب همه رو بپیچونیم و بریم … خندید و گفت: – ای شیطون … می خوای همه برامون حرف در بیارن؟ – خب در بیارن … بریم دیگه … فرار بهم مزه می ده … – باشه عزیزم … اینم چشم … هر چی تو بگی … با بچه ها هماهنگ می کنم تا همه رو از راه به در کنن و ما بریم … – البته تو خسته ای …ممکنه دردسر بشه … – خسته؟ نه بابا … من شب عروسی خودم که خسته نمی شم … پر از انرژیم … اینو گفت و با شیطنت خودشو کشید سمت من … یه کم رفتم عقب و با خنده گفتم: – اذیت نکن ! بچه بد!غش غش خندید و گفت: – حالا هی جلوی منو بگیر … به وقتش من می دونم و تو … صبحونه رو خوردیم و بعد از یه کم گپ زدن پا شدیم که بریم … ساعت هفت بود … داشتیم دست تو دست هم پایین می رفتیم … هنوز خلوت بود و ما هم از یه مسیر خلوت می رفتیم … کمی جلوتر رسیدیم به یه اکیپ حدودا سی نفره … آرشاویر گفت: – عینکتو بزن به چشمت … شالتو هم بکش جلوتر … به حرفش گوش کردم … شالمو کشیدم جلو و خواستم عینکمو بزنم که یکی از پسرای جمع منو دید و با هیجان به بقیه اکیپشون خبر داد … یهو همه شون با هم هجوم آوردن طرفمون … هیچوقت از بودن در جمع مردم ناراحت نمی شدم از هیجانشون شاد می شدم … داشتم با خنده و روی خوش امضا می دادم و عکس می گرفتم ولی آرشاویر اخم کرده بود و زیاد کسی رو تحویل نمی گرفت … آخر سر هم اومد طرف من و گفت: – بریم توسکا دیره … با لبخند گفتم: – دیر نیست که … وایسا آرشاویر … گناه دارن … علاوه بر اونا چند تا اکیپ دیگه هم متوجه شدن و اومدن سمتمون … غلغله ای شده بود دیدنی! آرشاویر دستمو گرفت توی دستش و با خشم گفت: – می گم بریم … پسرای جمع بیشتر می یومدن سمت من و دخترا می رفتن سمت آرشاویر … ولی آرشاویر اجازه بیشتر موندن رو بهم نداد و دستمو کشید … چند نفرشون دنبالمون راه افتادن اما وقتی برخورد بد آرشاویر رو دیدن پشیمون شدن و برگشتن … با ناراحتی گفتم: – آرشاویر چرا اینجوری می کنی؟ من اگه بازیگر شدم برای این آدما شدم … نمی شه که خودمو براشون بگیرم … من به بابام قول دادم … – بابا بابا!!! بس کن دیگه … دوست ندارم زنم بین یه عده پسر … – ااا یعنی چی؟ تو از اولم می دونستی من بازیگرم … این اقتضای شغلمه تو تا کی می خوای منو از بقیه قایم کنی اگه برای تو مهم نیست بین مردم چهره ات خراب بشه برای من مهمه … می فهمی؟ به دنبال این حرف دستمو از دستش کشیدم بیرون … رسیدیم به یه اکیپ دیگه بی توجه به آرشاویرو اخمش مشغول صحبت و امضا دادن شدم … آرشاویر یه گوشه ایستاده بود و پوست لبش رو می جوید اونم مجبور بود هر از گاهی امضایی بده و عکسی بگیره … وقتی همه شون رفتن اومد سمتم و گفت: – امضا می دی بده … حداقل با هر کس و نا کسی عکس نگیر … چرا اجازه می دی بچسبن بهت … با جدیت گفتم: – ببین آرشاویر … این قضایا برای من طبیعیه … من از اول همینطور بودم … من بازیگرم اینو می فهمی؟ بهت اجازه نمی دم با تعصب بی جا طرفدارامو ازم دور کنی … هیچی نگفت … هر دو در سکوت رفتیم پایین و رفتیم به سمت ماشینش … مجبور بودم باهاش تند برخورد کنم … شاید شغلمو اولاش دوست نداشتم ولی الان نسبت بهش احساس تعهد داشتم … یه جورایی باید گربه رو دم حجله می کشتم سوار شدیم و راه افتادیم یه کم که گذشت دستمو گرفت توی دستش خواستم دستمو بکشم بیرون که اجازه نداد محکم گرفتم و گفت: – ببخش خانومم حق با توئه … – یعنی چی؟ یعنی هر کاری دوست داری بکنی آبروی منو ببری بعدم بگی ببخش؟ – من روی تو غیرت دارم توسکا … دست خودم نیست … ولی قول می دم دیگه اینکارو نکنم گلم … قول می دم … نفس عمیقی کشیدم … نباید حالا که داشت عذر خواهی می کرد بحثو کش می دادم … پس لبخند زدم و گفتم: – روی قولت حساب می کنم … دستمو بوسید و گفت: – نوکرتم … جلوی در خونه پیاده شدم در حالی که از ته دل امیدوار بودم قول آرشاویر قول باشه … پایین لباس پف دار سبز رنگمو صاف کردم … لباسی بود که مادر آرشاویر از ایتالیا برام فرستاده بود به رنگ سبز کاهویی … مدل پرنسسی … خیلی ناز بود و مهم تر از اون اینکه خیلی بهم می یومد … موهامو برده بودن بالا و چند تا تیکه از اینطرف اونطرف صورتم ول کرده بودن … چشمامو هم کشیده تر آرایش کرده بودن و خداییش خیلی ناز شده بودم … خودم از خودم توی آینه دل نمی کندم … همراهانم مامانم بودن و فریبا و طناز … از دخترای فامیل هیچ کس با من نیومده بود … حتی اینجا هم دست از غرور بر نمی داشتن … مامان با دیدن من اشکش در اومد و تند تند مشغول خوندن دعا شد … آرایشگر خواست از من و طناز عکس بگیره که فریبا سریع پرید جلو و اجازه نداد … اصلا دوست نداشتم عکسم خوراک اینترنت بشه …. آرشاویر هم به همه مون سفارش اکید کرده بود که مراقب باشیم فریبا از منم بیشتر می ترسید … آرشاویر و مازیار اومدن دنبالمون … مامان تند تند منو بوسید و گفت: – مامان من با مازیار شوهر دوستت می یام … تو با ارشاویر تنها باش … اصلا وقت نداد من چیزی بگم و با طناز و فریبا بدو بدو رفتن … شاید اونا هم از برق نگاه آرشاویر پی به هیجان شدیدش برده بودن … خود منم دست کمی از آرشاویر نداشتم … کت شلوار اونم درست رنگ لباس من بود … پیرهنش سفید بود و کراواتش مخلوطی از سفید و سبز … چقدر بهش اومده بود … قدم قدم اومد سمتم و با صدایی لرزون زمزمه وار خوند: – احساسی که به تو دارم یه حس فوق العاده است من عاشق کسی شدم که خیلی صاف و ساده است احساسی که به تو دارم به هیچ کسی نداشتم من اسم این حال دلو عاشق شدن گذاشتم این اولین باره دلم داره می گه آره دوستت داره گرفتاره بگو آره به بیچاره دوستت داره با یه قلب تیکه پاره دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و پریدم توی بغلش … دستشو پیچید دور کمرم و در گوشم گفت: – بگو آره … – من که خیلی وقته گفتم آره … – به بیچاره؟ – نخیر به خوشبخت ترین مرد دنیا … – نه نه … به بدبخت ترین مرد دنیا که وقتی تو رو به دست آورد شد خوشبخت ترین مرد دنیا … – مرسی آرشاویر … این قشنگ ترین استقبالی بود که تو از من کردی … – برای تو باید زمین زیر پاتو طلا بریزم … اینا که کاری نیست … – عزیزم تو با حنجره طلاییت دنیای منو طلایی کردی … طلا می خوام چی کار … پیشونیمو بوسید و با عشق نگام کرد … گفتم: – بریم عشقم … دیره …. هر دو سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه آرشاویر اینا … همه اومده بودن و تقریبا می تونم بگم این نامزدی چیزی از یه عروسی کم نداشت … دخترای فامیل چنان با غیض و غضب نگام می کردن که خنده ام می گرفت اما دلم هم براشون می سوخت … این همه کینه قلباشون رو سیاه می کرد … همه بودن جز زن عمو و دختر عمو … فقط سام و عمو اومده بودن … سام که از چشماش غمش معلوم بود … عمو هم پکر بود … ولی زن عمو و دختر عموم کلا نیومده بودن … اینا دیگه برام اهمیتی نداشت … مهم فقط آرشاویر بود … داشتیم به همه خوش آمد می گفتیم که طناز دستم رو کشید و گفت: – احسان اومد … نگاش کردم. یه لباس دکلته بلند نارنجی رنگ خوشگل پوشیده بود و حسابی خوشگل شده بود … با خونسردی گفتم: – آروم باش … بهش توجه نکن که فکر نکنه اون قضیه همه ذهن تو رو درگیر کرده … بذار بهش ثابت کنی اگه هم تو رو می خواد باید خودتو بخواد نه اینکه از روی عذاب وجدان یا احساس مسئولیت بیاد طرفت … می فهمی طناز ؟ – آره … – پس بیخیال برو بشین یه گوشه … بعد از رفتن طناز به بقیه هم خوش آمد گفتیم و رفتیم که بشینیم … بابا چنان با محبت نگام می کرد که غرق لذت می شدم اما سعی می کردم زیاد طرفش نرم … فعلا باید حواسمو جمع می کردم … برعکس من آرشاویر عجیب دور و کنار بابا می پلکید و سفارش می کرد به خدمتکارا که از بابا مامان پذیرایی کنن … آرتان هم با دیدن رفتارای آرشاویر لبخند و چشمکی بهم زد که خنده ام گرفت … طناز اومد نشست کنارم و گفت: – می خوام پیش تو باشم … احسانو می بینم حالم بد می شه … دلم خیلی براش تنگ شده بود … – می فهممت عزیزم … انشالله همه چی درست می شه … سرمو که آوردم بالا دیدم احسان داره می یاد به طرفمون … سقلمه طناز خوابید توی پهلوم … به روی خودم نیاوردم و با لبخند ازش استقبال کردم … جلوم با حالت نمایشی کمی خم شد و گفت: – سلام عرض شد عروس خانوم … – سلام آقای احسان آقا … کم پیدایی برادر … سرشو زیر انداخت و گفت: – کم سعادتیه … – اختیار دارین آقا … شاید فهمیده بود دارم بهش طعنه می زنم که اینقدر آقاوار رفتار می کرد… طناز کنار من داشت غش می کرد … احسان آب دهنشو قورت داد و رو به طناز گفت: – خوبین شما طناز خانوم؟ پریدم وسط و به جای طناز گفتم: – طناز خانوم؟!!!! والا تا قبل از اینکه می گفتی طناز … چی شده یهو؟ رنگ احسان پرید و گفت: – خوب … خب … الان می خواستم ازش درخواست رقص کنم گفتم یه کم جنتلمنانه رفتار کنم … سرمو بهش نزدیک کردم و گفتم: – فعلا شرمنده … پسرعموم شدید خواهان طنازه قول رقص باهاشو هم بهش دادم … می خواد یه جورایی مخشو بزنه … منم می خوام کمکش کنم … چون خیلی به هم میان … چشمای احسان گرد شد و گفت: – چی؟! – همین که شنیدی … – به … به طناز هم گفتی؟ – آره گفتم … چیزی نگفت … شاید سکوت نشانه رضایته … – ولی … ولی همیشه هم اینطور نیست … از تته پته کردن احسان فهمیدم یه خبرایی هست …. خوشحال شدم ولی خونسردانه گفتم: – شایدم باشه … این دور رقص همه چیزو معلوم می کنه … احسان آب دهنشو قورت داد و رفت کنار … داشتم از خوشی می مردم … با رفتن احسان طناز سریع گفت: – چی داشتی پچ پچ می کردی؟ من داشتم می مردم اونوقت تو … – هیسسسس هیچی نگو … کارا درسته … فقط گوش کن ببین چی می گم … الان به سام می گم بیاد باهات برقصه باهاش برو برقص … بعدم لبخندو از لبت دور نکن … – چی می گی؟!!!!! با سام برقصم؟! – بله … – ولی … – ولی و اما نداره … بذار ترس از دست دادنت توی وجود احسان به وجود بیاد تا یه تکونی به خودش بده … – من می ترسم … سامو چه جوری راضی می کنی؟ – هیچی نگو … بسپارش به من … اینو گفتم و رفتم سمت سام … _________________سام به سختی قبول کرد ولی بالاخره راضیش کردم … البته نگفتم جریان چیه ولی گفتم با اینکار کمک بزرگی به دوستم می کنه … خواه نا خواه در حین رقص هر دو لبخند می زدن و مشغول صحبت شده بودن … مشغول دید زدن احسان شدم .. چنان با غیض به اون دو تا نگاه می کرد که حد نداشت … لبخندی بدجنسانه روی لبم نقش بست. خواستم ازشون فاصله بگیرم که دست کسی دور کمرم حلقه شد و سرم محکم توی سینه اش کشیده شد … صدای آرشاویر کنار گوشم بلند شد: – عزیز دلم! داری چی کار می کنی تنها تنها؟ – هیچی … داشتم به طناز اینا نگاه می کردم … – داشتی با سام صحبت می کردی؟ آب دهنمو قورت دادم و گفتم: – آره … فشار دستش بیشتر شد: – چی می گفتی؟ – می خواست با طناز برقصه … – همین؟ – آره خب … – سعی کن دیگه با سام همکلام نشی … – چرا؟!!! اون پسر عمومه … – هر کسی که باشه … قبلا خواستگارت بوده یا نه؟ من خوشم نمی یاد زنم با خواستگارای قبلیش حتی هم کلام بشه … – ولی عزیزم مهم اینه که من از بین همه خواستگارام به تو جواب مثبت دادم … – آره … این مهم هست اما اگه تو از دست من ناراحت باشی ممکنه به راحتی به هر کدوم از اونا دل ببازی … – چی می گی؟!!!! خدای من! آرشاویر … انگار باز فهمید زیاده روی کرده چون سریع منو چسبوند به خودش و گفت: – نه عزیزم … تو اینجوری نیستی من فقط می ترسم …. می ترسم که از دستت بدم … هیچی نگفتم … حرفی نداشتم که بزنم … حرفای آرشاویر همه اش هذیان های بیمارگونه بود … که من خودم با علم به این قضیه توش پا گذاشته بودم … پس باید کنار می یومدم … آهنگ تموم شد و همه رفتیم که بشینیم … طناز داشت می یومد به سمت من … بهش لبخند زدم و خواستم برم کنارش که آرشاویر دستمو گرفت و گفت: – بسه هر چی کنار دوستات بودی … بهتره بیشتر وقتت رو برای من بذاری … آهی کشیدم و ایستادم کنارش طناز هم اومد ایستاد اونطرفم ولی به خاطر حضور آرشاویر نتونست حرفی بزنه … احسان از اول مراسم تا آخر یه کنار نشسته بود و نه با کسی حرف می زد نه می رقصید … معلوم نبود چشه … منم سعی کردم زیاد دور و برش نپلکم … گذاشتم با خودش کنار بیاد … کارشون غلط بوده … هر دو هم مسلما قبول داشتن … اما شهوت چیزیه که ناخودآگاه به وجود می یاد … توی پسر راحت تر به وجود می یاد و توی دخترا سخت تر … به نظر من توی این شرایط این پسره که باید جلوی خودشو بگیره … حتی اگه دختر اصرار کنه … این نظر شخصیمه و برای همین هم احسان رو مقصر می دیدم … طناز یه امانت بود تو دستای احسان … نباید اینکارو باهاش می کرد … عین یه گل پر پرش کرد و ولش کرد … حتی یه حال ازش نپرسید … شاید اگه می تونستم عکس العملای خیلی بدتر و تندتر نشون می دادم اما چه دردی از طناز دوا می شد؟ اگه سرش داد می زدم … اگه به شلی متهمش می کردم … هیچ اتفاقی نمی افتاد فقط بیشتر می شکست … الان وقت این کارا نبود … فقط وقت کمک کردن بهشون بود … اما آخه چه جوری؟ سرمو گرفتم بالا و زمزمه کردم: – خدایا … خودت همه چیزو درست کن … اینا گناه کردن درست … ولی انسان جایزالخطاست … ببخششون و نذار آبروشون بره … آرشاویر نگام کرد و گفت: – چی می گی عزیزم؟ – داشتم برای خوشبختیمون دعا می کردم … دستمو به لبش نزدیک کرد … نرم بوسید و گفت: – قول می دم خوشبختت کنم … بهش لبخند زدم …من تو چه فکری بودم و آؤشاویر تو چه فکری! تا پایان شب که شام سرو شد اتفاق خاصی نیفتاد فقط آرشاویر به شکل عجیب غریبی به من چسبیده بود و حتی اجازه رقص دو تایی با طنازو هم بهم نداد … رفتاراش اذیتم می کرد و بعضی وقتا دوست داشتم از دستش داد بزنم … ولی تحمل می کردم تا ببینم آستانه تحملم کی تموم می شه … الان وقت طغیان نبود … بعد از مراسم همه با آرزوی خوشبختی برامون رفتن و من و آرشاویر بالاخره به صورت رسمی نامزد شدیم … می دونستم که از فردا خبر به گوش همه رسانه ها هم می رسه … اما برام چندان اهمیتی نداشت … همون بهتر که همه بفهمن و دیگه بازار شایعه داغ نشه … اما با این حال دلم شور می زد و دلیلش رو نمی دونستم … دو سه هفته ای از نامزدیم می گذشت … یه قرارداد جدید بسته بودم البته با هزار بدبختی … آرشاویر تا وقتی همه عواملو چک نکرد اجازه نداد … وقتی از همه چیز خیالش راحت شد اوکی رو داد … اینبار هم متاسفانه شهریار یکی از دو تهیه کننده فیلم بود و این یکی از مسائلی بود که آرشاویر خیلی بهش گیر داد ولی بالاخره راضی شد و رضایت داد اونم با هزار بار قربون صدقه رفتن من … بازم یه فیلم سینمایی بود با ژانر اجتماعی … فیلمنامه اینو هم خیلی دوست داشتم و باهاش حال می کردم … آرشاویر اما دستش بند کارای آلبومش بود و نتونست موسیقی متنشو بخونه … همین بیشتر حرصش می داد … مشکلات زیادی داشت برام به وجود می یومد و فشار زیادی روم بود اما به هر زوری بود تحمل می کردم به امید اینکه بعد از سختی ها آسونی برسه … یه روز که توی خونه بودم طناز دوباره بی خبر اومد خونه مون … فهمیدم یه خبری شده … دعوتش کردم تو و بردمش توی اتاقم … اینبار خیلی راحت رفت سر اصل مطلب … – رفتم دکتر … – که چی؟ – برای اینکه گندی که زدمو درست کنم … دیگه طاقت نیاوردم و با حرص گفتم: – چی کار می خوای بکنی طناز؟ داری با زندگیت چه می کنی؟ – من نمی خوام دیگه با احسان ازدواج کنم توسکا … حتی اگه احسان هم بیاد جلو من می گم نه … اون ذهنیتش نسبت به من خراب شده … منم نسبت به اون … نمی تونم با همچین آدمی ازدواج کنم … درک کن! – ولی این قضیه اگه لو بره چی؟ – من یه اشتباهی کردم … حالا مجبورم پای همه چیش وایسم … یهو بغضش ترکید … سرشو آورد توی بغلم و با هق هق گفت: – ما دخترا خیلی بدبختیم توسکا … پسرا هر غلطی بخوان تو دوران مجردیشون می کنن بعدم ازدواج می کنن کسی هم نمی گه خرتون به چند من؟ ولی ما … ببین من یه اشتباهی کردم خودم هم قبول دارم اما چی کار کنم؟ به خدا اگه می تونستم بر گردم به عقب اصلا اگه به احسان دست می زدم … حاضر بودم یخ بزنم ولی نذارم بهم نزدیک بشه … اما حالا اینطوری شده … من می تونم بپوشونمش اما فرض کنم روزی که خواستم ازداوج بکنم طرفم بفهمه … من هزار بار هم که بگم به پیر به پیغمبر ناخواسته بوده … مگه درک می کنه؟ اگه یه دختر بعد از ازدواجش بفهمه شوهرش با بیست نفر خوابیده چی کار می کنه؟ تو رو قرآن بگو چی کار می کنه؟ فوقش چند قطره اشک می ریزه … دو سه روز قهر می کنه … یه هفته سر سنگین می شه … بعدم مجبوره فراموش کنه … دل چرکین می شه که به درک! نمی تونه با این قضیه کنار بیاد به درک! حسودی می کنه به درک! باید درک کنه … شوهرش اون موقع غریزه داشته … طبیعی بوده … ولی دختره چی؟ همین کافیه شوهرش بفهمه این تو دوران مجردی فقط یه نفرو بوسیده … دیگه هیچی! کمترین کاری که می کنه می ذاره کف دست خونواده دختره و آبروشو می بره … یه وقت طلاقش هم بده … چرا دخترا اینقدر بدبختن؟ چرا غریزه فقط مال مرداست؟ چرا حق فقط با اوناست؟ چرا ما باید بگیم اونا مردن … اشکال نداره! ما نباید این کارو بکنیم؟ چرا واسه اونا گناه صغیره هم نیست ولی واسه ما گناه کبیره است … چرا ما باید غریزه رو توی خودمون بکشیم اما اونا باید خیلی راحت آرومش کنن … چرا چرا چرا؟ چرا من نباید جرئت داشته باشم دردمو به کسی بگم؟ آخه چرا؟ چنان با درد و بغض و گریه اینا رو می گفت که اشک منم در اومده بود … چسبوندمش به خودم و سعی می کردم آرومش کنم اما نمی شد … بدنش به رعشه افتاده بود ولی دست بر نمی داشت: – اون دختری که نه وضع باباش خوبه و نه قیافه عالی داره چه گناهی کرده؟ چه گناهی کرده که کسی واسه ازدواج انتخابش نمی کنه؟ هان؟ این بیچاره که باید تا آخر عمرش مجرد بمونه باید با غریزه اش چی کار کنه؟ طناز زده بود به سیم آخر … می دونستم که این مدت از بس فکر کرده مغزش داغون شده … حرفاش درست بود اما با دین مغایرت داشت با عرف همخونی نداشت … منم الان هیچی نمی تونستم بهش بگم … پس فقط بغلش کردم و گذاشتم خوب خودشو تخلیه کنه .. وقتی همه حرفاشو زد لیوانی آب داد دادم دستش تا هق هقش بند بیاد … چند قلوپ آب خورد و گفت: – با چند تا بخیه به دوران دختریم برگشتم … البته دختری که گناه کبیره مرتکب شده … با یکی از خواستگارای خوبم هم ازدواج می کنم … نمی خوام این قضیه برام بشه کابوس … تاوانشو تا هر جا که باشه پس می دم حتی اگه کارم به جدایی بکشه … با بغض گفتم: – پس احسان چی؟ – احسانم به درک … من دلسوزی اونو نمی خوام … نفرینش هم نمی تونم بکنم چون مقصر اون نبود … مقصر هر دومون بودیم … اما اون لذت برد بدون نگرانی … من لذت بردم با احساس عذاب وجدان و گناه و ترس … من آینده ام ممکنه تباه بشه ولی اون ککش هم نمی گزه … فقط می تونم بگم خوش به حالش … آهی کشیدم و گفتم: – خودتو اذیت نکن طناز … خیلی از دخترا از این راهای خطا رفتن … ولی برای جبران هیچ وقت دیر نیست … – نگران نباش .. من قصد ندارم این راهو ادامه بدم … گفتم که ازدواج می کنم … – واقعا نمی دونم بهت چی بگم … از جا بلند شد … مانتوشو صاف کرد و گفت: – چیزی لازم نیست بگی … فقط خواستم بدونی که تصمیمم چیه و دیگه نگرانم نباشی … این قضیه رو فقط من و تو احسان و خدا می دونیم … برای همین خواستم نتجیه اشو هم بدونی … به کسی هم چیزی نگو … حتی اگه زندگیم نابود شد … نمی خوام حتی احسان چیزی بفهمه … سرمو تکون دادم … گونه امو بوسید و بدون هیچ حرفی از در رفت بیرون … زیر لب گفتم: – خدایا … تنهاش نذار … بیشتر از هر وقتی نیاز به تو داره … حقیقت این بود که طناز تصمیمشو گرفته بود … اشتباه کرده بود و حالا آماده بود تا هر تاوانی رو پس بده …با خنده از خونه خارج شدم و درو زدم به هم … خدایشش اینقدر خندیده بودم که دلم درد می کرد … دوستای ترسا عین خودش خیلی با مزه و شوخ بودن … توی جمعشون حس خیلی خوبی داشتم …. بالاخره ترسا منو مجبور کرد برای مهمونی برم خونه اش و دوستاشو هم دعوت کرده بود … دو سه ساعتی دور هم گفتیم و خندیدم … باورشون نمی شد منو دارن از نزدیک می بینن و وقتی فهمیدن نامزدم آرشاویره دیگه واقعا قیافه هاشون دیدنی شده بود … با ترسا کلی بهشون خندیدیم … هنوز فکم درد می کرد … نشستم پشت فرمون ماشین و راه افتادم سمت خونه …. تا فردا فیلمبرداری نداشتم … بین راه بودم که گوشیم زنگ خورد … آرشاویر بود … – جانم … – جانت بی بلا سلام به روی ماهت … خندیدم و گفتم: – سلام … – خوبی عزیزم؟ خوش گذشت … – ممنون … آره خیلی خوب بود … جات خالی … با تردید گفت: – مگه نگفتی جمع دخترونه است؟ نفسمو با صدا دادم بیرون و گفتم: – خب چرا … – پس چرا می گی جات خالی؟ – بابا تعارف کردم الان یعنی … – آهان از اون لحاظ … راستی توسکا شوهر این ترسا دوستت روانشناسه؟ – آره … از کجا فهمیدی؟ – توی رامسر خودش بهم گفت … – خب … مشکلیه؟ چرا پرسیدی؟ – همینجوری … از روانشناسا زیاد خوشم نمی یاد … ولی از این یکی خوشم اومده … زیر لب گفتم: – خدا رو شکر … – چیزی گفتی؟ – نه عزیزم … دارم رانندگی می کنم زیاد نمی تونم حرف بزنم … بی توجه به حرفم گفت: – توسکا … – جانم؟ – تو از کی عاشق من شدی … بع! اینم وقت گیر آورده ها … ولی بار اولش نبود … خیلی تا حالا این کارو کرده … انگار شک داره و هربار من باید یادآوری کنم که دوسش دارم … آرتان هم بهم تاکید کرده که اینکارو انجام بدم … لبخندی زدم و گفتم: – از همون لحظه که با ماشینت اومدی وسط صحنه فیلمبرداری … با صدایی که خنده توش موج می زد گفت: – جدی؟ – آره … باور کن اون لحظه از جسارتت دلم لرزید … اون کار دل شیر می خواست … هنوز که هنوزه یادم می افته دلم قیلی ویلی می ره … – خودمم که به اون لحظه فکر می کنم خنده ام می گیره … عزیزم اگه از اون لحظه حس کردی دوستم داری چرا … پریدم وسط حرفش و گفتم: – چون مطمئن نبودم … چون بهت اعتماد نداشتم … چون حتی نسبت به احساسم مطمئن نبودم … من اون موقع که تو شمال کم محلی می کردی بهم فهمیدم چقدر محتاج توجهت هستم … – تو محتاج هیچی نیستی … این منم که محتاج توام عزیزم … اون روزای شمال خیلی سختی کشیدم … باورت نمی شه اون لحظه که توی رستوران گفتی نیمرو نمی خوری و دوست نداری چه جوری جلوی خودمو گرفتم که بی تفاوت باشم … وقتی شهریار بلند شد دوست داشتم تیکه تیکه اش کنم … خیلی سخت بود برام … اما وقتی فکر می کردم با این راه می تونم به دستت بیارم نیرو می گرفتم … – واقعا هم تونستی … جذبه تو دیوونه کننده است … ترجیح می دم به کسی نشونش ندی وگرنه از فردا باید خواستگاراتو جواب کنم … به دنبال این حرف غش غش خندیدم … سکوت کرده بود و داشت به خنده های من گوش می کرد … یه دفعه گفت: – توسکا می خوام ببینمت … منم دلم براش تنگ شده بود … می دونستم که الان وقت ناز کردن نیست … پسرا وقتی با اوج نیازشون ابراز دلتنگی می کنن فقط دوست دارن متقابلا همینو از طرفشون بشنون … پس سریع گفتم: – کجایی؟ می یام پیشت … – بیا خونه مون … – باشه گلم … تا نیم ساعت دیگه اونجام … – می بینمت گلم … سریع راه افتادم سمت خونه آرشاویر اینا … نیم ساعت شد تقریبا چهل و پنج دقیقه چون مسیر طولانی بود ترافیک هم سنگین … ماشینو جلوی در پارک کردم و پیاده شدم … زنگ رو که زدم در سریع باز شد …. همین که پا گذاشتم داخل … جلوی روم یه فرش گسترده شده قرمز رنگ دیدم … فرش نبود … بستری از گلبرگ های گل سرخ بود … آب دهنمو قورت دادم … چشمامو یه بار باز و بسته کردم … خواب نبودم … به نرمی پا گذاشتم روی گلبرگ ها … تا جلوی در ساختمون کشیده شده بود … خدای من! آرشاویر توی چهل و پنج دقیقه چه بساطی راه انداخته بود برام … حس می کردم قلبم توی سینه ام سنگینی می کنه … نرم نرم رفتم جلو تا رسیدم به در … درو که باز کردم از جلوی در تا وسط سالن بازم گل بود … وسط سالن روی پارکت های قهوه ای رنگ یه قلب با گلبرگ ها درست کرده بود و دور تا دورش هم شمع چیده بود … آرشاویر آدم بود یا فرشته؟ بعضی وقتا از شاعرها هم عاشق تر می شد و رفتاراش عاشقانه تر … درست وسط گلبرگها و شمع ها خودش دست به سینه با یه شاخه رز توی دستش ایستاده بود …. نفس عمیقی کشیدم … حقیقتا لال شده بودم و هیچی نمی تونستم بگم … کیفم از دستم افتاد کنار در … با قدم های ناموزون رفتم به طرفش … صدای آهنگ ملایمی به گوش می رسید … یاد حرفش افتادم که گفت من آهنگ ملایم دوست داشتم و گراتزیا آهنگ متال … نه منم آهنگ ملایم دوست داشتم … لبخند زدم … رفتم به طرفش … آغوشش به روم باز شد و گفت: – سلام عزیزم … توی آغوشش گم شدم … اگه بد اخلاق بود … اگه شکاک بود … اگه بدبین بود … اگه بیماری داشت … همه این بدی ها توی آغوشش فراموشم می شد … فقط من می موندم و اون و عشقش … منو به خودش فشرد … طاقت نیاوردم سرمو گرفتم بالا و مشغول بوسیدنش شدم … تشنه تر از همیشه منو می بوسید … توی این دوران نامزدی اگه یه روز همدیگه رو نمی بوسیدیم اون روز شب نمی شد … حتی یادمه یه روز که هر دو گرفتار بودیم و تا نصفه شب نتونستیم همو ببینیم آخر شب طاقت نیاوردیم … آرشاویر اومد دم خونه و من رفتم توی ماشینش … یک ساعت تموم فقط به هم نگاه می کردیم … انگار از دیدن هم سیراب نمی شدیم و بعد از اینکه همو بوسیدیم از هم جدا شدیم و تونستیم راحت بخوابیم … به خداوندی خدا که اگه همو نمی دیدیم خوابمون نمی برد … آرشاویر فهمیده بود دیگه نباید پاشو از گلیمش دراز تر کنه و برای همین بعد از بوسیدنم ازم جدا شد و بهم لبخند زد … منم لبخند زدم … برام سخت بود … خیلی سخت … من تشنه بودم محتاج آرشاویر بودم و از چشماش می خوندم که اون از من بدتره … حتی اون لحظه حس می کردم حالش از همیشه خراب تره … دیگه انگار چیزی برام مهم نبود … دوباره خودمو چسبوندم بهش و مشغول بوسیدنش شدم … کمی باهام همراهی کرد … نفسام بدجور بریده بریده شده بود … خودشو ازم جدا کرد و گفت: – بسه … بسه توسکا خودتو اذیت نکن … با عشوه گفتم: – تو اذیت نمی شی؟ آهی کشید و گفت: – من ؟ برام از جون دادن سخت تره … وقتی می بینم توام علایق منو دوست داری … توام گل و شمع و موسیقی لایت به هیجانت می یاره دیوونه می شم که نمی تونم الان … همین الان به دستت بیارم … دلو زدم به دریا و گفتم: – ولی من می خوام … من می خوام آرشاویر .. حال خرابم داشت عین طناز کار دستم می داد … بمیرم ! الان و تو این شرایط خیلی خوب می تونستم درکش کنم … رو به مرز دیوونگی بودم … دوباره رفتم سمت آرشاویر که انگشتشو گذاشت روی لبم … منو کشید توی بغلش و گفت: – نه … نه عزیزم … نه قربونت برم … نمی خوام به خاطر من تن به کاری بدی که علاقه ای بهش نداری … با تعجب گفتم: – کی گفته علاقه ندارم؟ – اون روزی که اختیارم از دستم در رفت و خواستم باهات باشم … خواستم همه جوره آرومت کنم … وقتی جلومو گرفتی عدم اطمینانو توی چشمات دیدم … خواستن توی چشمات فریاد می کشید … اما چیزی جلوتو می گرفت … اون چیز منو عذاب می ده … تا وقتی اون هست جسمتو نمی خوام توسکا … اگه تا اون لحظه شهوت داشت خلم می کرد الان عشق بود که کمر به نابودیم بسته بود … خدایا! آرشاویر من با این همه خوبی چرا باید عذاب بکشه؟! چرا خدا؟! اون یه فرشته است …. خودمو چسبوندم بهش و گفتم: – عزیزم … خیلی دوستت دارم … اما حقیقت اینه که هر دختری دوست داره بعد از در آوردن لباس عروس از تنش بره تو آغوش شوهرش … پیشونیمو بوسید و گفت: – درک می کنم عزیزم … درک می کنم … برای همین هم الان هیچی ازت نمی خوام … بهش لبخند زدم و هر دو نشستیم بین شمع و گلا … زمزمه کرد: – دوست داری برات پیانو بزنم؟ چشمم افتاد به پیانوی گوشه سالن … با لبخند سر تکون دادم … رفت نشست پشت پیانو با ژست منحصر به فردش مشغول نواختن شد … روحم به پرواز در اومد … خدا رو هزار بار برای داشتن آرشاویر شکر گفتم … و از خودش خواستم که اونو برام نگه داره … اون روز کنار آرشاویر روز خیلی خوبی ساختیم … حقیقت این بود که من کنار اون هیچی کم نداشتیم … فقط اگه پای شخص سوم به ماجرا باز نمی شد … اما تا کی می شد اینجور زندگی کرد؟ باز هم همه چیزو به خدا سپردم … _________________ تو رو خدا …. آرشاویر … ولی انگار نمی شنید … یقه پسره رو گرفته بود چسبونده بودش به ماشین و با دندون قروچه داشت تهدیدش می کرد … بیچاره اومد فقط ساعتو از من بپرسه … بعد فهمید من کیم وایساد به حرف زدن … منم هول داشتم … آرشاویر قرار بود بیاد دنبالم … نمی خواستم منو با پسره ببینه … حوصله دردسرش رو نداشتم … پسره انگار فهمید … دستشو گرفت طرفم که باهام دست بده و بره ولی همین که دستم رفت طرفش آرشاویر رسید و قیامت شد … اصلا نذاشت من حرف بزنم … دیگه طاقت نداشتم نشستم روی جدول ها و اشک صورتمو خیس کرد … سرمو گرفتم رو به آسمون … – خدایا … دیگه خسته شدم … اون هفته جلوی سام سکه یه پولم کرد … سام اومد ازم یه سی دی بگیره آرشاویر هم خونه مون بود همچین به سام توپید که بیچاره دمشو گذاشت روی کولش و رفت … بابا هم به رفتاراش شک کرده بود ولی به روی خودش نمی آورد … خیلی دلم گرفته بود … بلند شدم رفتم کنار خیابون … یه تاکسی داشت رد می شد … دستمو آوردم بالا … آرشاویر حواسش به من نبود … منم نگاش نکردم … سوار شدم و آدرس خونه رو دادم … با کلید درو باز کردم و رفتم تو … سی مهر بود … امشب تولد آرشاویر بود … قرار بود با هم باشیم … ولی زهرمارم شد … قدم که به حیاط گذاشتم فهمیدم مهمون داریم … شش هفت تا از شاگردای بابا بودن … همین که منو دیدن همه شون صاف نشستن و مبهوت موندن … ناراحتی هام از یادم رفت و غش غش خندیدم … بابا هم خندید و گفت: – چیه؟ چتون شد؟ مونده بودن چی بگن … با تک تکشون دست دادم تا از بهت خارج شدن … خیلی وقت بود نیومده بودن خونه مون … همه شون رو می شناختم … پسرای خوب و خیلی شیطون و باحالی بودن … بابا تعریفشون رو زیاد می کرد ولی اونا تا حالا منو ندیده بودن … هر وقت می یومدن من خودمو توی اتاقم حبس می کردم که راحت باشن … اینبار نشستم کنارشون و گفتم: – چطورین؟ شروع کردن به داد و فریاد و هیجانشون رو یه جوری تخلیه کردن … بودن در جمعشون شادم می کرد … واقعا نیاز داشتم کنارشون باشم … شاید یک ساعتی گذشت تا بالاخره دل کندن و بلند شدن که برن … بابا تلفنش زنگ زد و رو به من گفت: – دخترم بچه ها رو تا دم در بدرقه کن … برای بابا سری تکون دادم و همراه پسرها رفتم دم در … هنوز هم داشتن سوال می پرسیدن و آتیش می سوزندن … ازشون خواهش کردم به کسی در موردم چیزی نگن … دوست نداشتم از فردا یه مدرسه آدم جلوی در بایسته … بچه ها یکی یکی رفتن از در بیرون و هر از گاهی بر می گشتن یه تیکه می انداختن و منو می خندوندن … داشتم غش غش می خندیدم که متوجه ماشین آرشاویر شدم … از درون ترسیدم ولی سعی کردم اصلا به روی خودم نیارم … از ماشین اومد پایین … نگاهش گنگ بود … با تعجب یه نگاه به من کرد یه نگاه به پسرا … پسرا دیگه دور شده بودن و آرشاویر رو ندیدن … اما مطمئنم آرشاویر دیده که اونا از خونه ما اومدن بیرون … اخمی کردم بهش و خواستم برم تو … هنوز باهاش قهر بودم … همه برنامه مون رو به هم ریخته بود … از پشت دستمو کشید … با خشم برگشتم و گفتم: – چته؟ دستمو ول کن … با خشمی که هنوز فوران نکرده بود ولی آماده ترکیدن بود گفت: – اینا کی بودن؟ – به تو مربوط نی… دستمو به شدت فشار داد و گفت: – بهت می گم اینا کی بودن؟ یه گله پسر تو خونه شما چه غلطی می کردن؟ اشک تو چشمام جمع شد اما نذاشتم از چشمام بزنن بیرون … غرورم باید حفظ می شد … با خشم نگاش کردم و گفتم: – فکر کردی داد بزنی من می ترسم؟ – نیازی ندارم بترسی … می خوام جوابمو بدونم … با بغض گفتم: – تو به من اعتماد داری یا نه؟ خسته ام کردی آرشاویر …. پوزخندی زد و گفت: – اعتماد؟! خسته؟ جالبه … پس داری خسته می شی … می دونستم … می دونستم … – بحثو نپیچون … گفتم به من اعتماد داری یا نه؟ دستمو ول کرد و موهاشو محکم کشید عقب … نفسشو با صدا داد بیرون و فریاد کشید: – به چی اعتماد کنم لعنتی؟ خودم با چشم خودم دارم می بینم … باید توضیح می دادم … ولی آخه تا کی باید کوچک ترین رفتارم رو هم براش توضیح بدم؟ ای خدا تا کی؟ صدای دادش منو پروند بالا: – چرا جواب نمی دی؟ می گم کی بودن اونا … حرف می زنی یا به حرفت بیارم … چونه ام تو دستش داشت له می شد … اصلا نفهمیدم کی چونه امو گرفته توی مشتش … چونه ام لرزید … و اشک توی چشمم حلقه زد … چونه امو محکم تر فشار داد و گفت: – یه قطره اشک ریختی نریختیا … فقط حرف بزن … حرف بزن تا سرمو توی دیوار خورد نکردم … می دونستم که اینکارو می کنه … با بغض گفتم: – شاگردای بابام بودن … اومد حرفی بزنه که صدای بابام از پشت سر بلند شد … – آرشاویر پسرم … آرشاویر سریع چونه امو رها کرد و آهی کشید و گفت: – سلام باباجون … – سلام به روی ماهت پسرم … چرا اینجا وایسادی؟ بیاین تو … اومدم ببینم توسکا چرا دیر کرده … – توسکا برای چی اومده بود جلوی در بابا؟ لعنتی! هنوزم شک داشت … بابا لبخندی زد و گفت: – چند از تا از بچه های مدرسه اومده بودن دیدن من … به توسکا گفتم بدرقه شون کنه … صدای نفس عمیق آرشاویر رو شنیدم و با غیض نگاش کردم … ولی منتظر نشدم چیزی بگه و سریع رفتم داخل خونه … می دونستم خودش هم عذاب می کشه ولی عذاب من از اون هم سخت تر بود … ___________________خواستم برم توی اتاق که مامان گفت: – توسکا مامان … آرشاویر اومده؟ – بله … داره می یاد تو … مامان پرید تو اتاقش لباس عوض کنه منم راه افتادم سمت اتاقم که بابا صدام کرد … اه حالا اگه گذاشتن من مث آدم قهرمو بکنم! چرخیدم و گفتم: – جانم بابا؟ – کجا می ری بابا؟ بیا بشین کنار ما … رو حرف بابا نمی شد حرف بزنم … به ناچار نشستم کنارشون … بابا با لبخند به آرشاویر گفت: – اولا که تولدت مبارک پسرم … آرشاویر با تعجب لبخند زد و گفت: – ممنون … شمام می دونستین بابا؟ – معلومه که می دونستم … این دختر یه هفته اس خواب و خوراک نداره … آرشاویر با قدردانی نگام کرد و من با غیض رومو برگردوندم … بابا متوجه شد ولی به روی خودش نیاورد و گفت: – توسکا که گفت قراره شامو با هم باشین! پس چرا برگشتین خونه؟ اون موقع هم بچه ها اینجا بودن نشد از توسکا بپرسم چرا اینقدر زود برگشتین … من به آرشاویر نگاه کردم و اون به من … مونده بودیم چی بگیم که مامان با ظرفی پر از میوه وارد سالن شد و راحتمون کرد … بعد از سلام و احوالپرسی کمی دور هم نشستیم و سپس آرشاویر دیگه طاقت نیاورد … اومد نشست کنارم و گفت: – پاشو حاضر شو بریم بیرون … با اخم نگاش کردم و گفتم: – نمی یام … آروم گفت: – خانومممم … مامان و بابا خودشونو سرگردم حرف زدن کرده بودن که ما مثلا راحت باشیم … با غیض گفتم: – بیام که چی بشه؟ نمی یام …. دوباره می خوای یقه مردومو بچسبی … – در اون مورد حرف نزن که دوباره دیوونه ام می کنی … تو می خواستی با اون یارو دست بدی؟ صد بار باید بهت بگم نمی خوام دست کسی بهت بخوره … – بس کن آرشاویر … اگه خشکه مذهب بودی دلم نمی سوخت … ولی تو یعنی امروزی هستی … این حرفا چیه می زنی آخه؟ – ببین توسکا … – نخیر تو ببین … تو همه اش داری شخصیت منو زیر سوال می بری … کاری نکن که ترکت کنم … این حرف نا خواسته از دهنم در اومد ولی آرشاویرو داغون کرد … نگاش یه جوری شد که نمی تونم توصیفش کنم … پشیمون شدم از حرفم … حرفای آرتان پیچید تو سرم … چرا اینجوری کردم؟ مونده بودم چه خاکی تو سرم کنم که دستمو گرفت و گفت: – توسکا … من … من سعی می کنم اخلاقمو درست کنم … نرنج از من … باور کن دست خودم نیست … من خودمم اذیت می شم … برای جبران حرفم لبخندی زدم و گفتم: – بریم رستوران خودت … با خوشحالی گفت: – می یای؟ – ده دقیقه وقت بده آماده بشم … سریع رفتم توی اتاق تا آماده بشم … ذهنم خیلی مشغول شده بود … چرا اون حرفو بهش زدم؟ من که همچین قصدی نداشتم … چی توی نا خودآگاهم می گذشت که باعث شد همچین حرفی بزنم؟ آهی کشیدم و گفتم: – خدایا یا آرشاویرو خوب کن یا صبر منو زیاد … اون شب هم با تلاش زیاد آرشاویر حسابی خوش گذشت … به خصوص که دو تایی با هم نشستیم یه دل سیر قلیون کشیدیم … از این شیطنتای دو تایی دوست داشتم … تازه کلی هم از سر و کولش بالا رفتم تا اجازه داد یه نخ سیگارم بکشم … با این قضیه مشکلی نداشت فقط می گفت نمی خوام دندونات و پوستت خراب بشه … منم قول دادم دیگه نکشم … فقط با خودش … هدیه ای که براش خریده بودم یه پیپ دست ساز بود که روی دسته اش با طلا کار شده بود و حسابی خوشگل بود … ازش حسابی خوشش اومد و یه بوس طولانی ازم گرفت … نمی دونم چرا با بوسه هاش اینقدر حس خوبی بهم دست می داد … انگار کل آرامش دنیا به دلم سرازیر می شد … وقتی داشتیم بر می گشتیم خونه توی ماشین دستمو گرفت و گفت: – توسکا جان … – جانم … – شاید بهتره یه چیزایی رو بدونی … با ترس گفتم: – چی؟ لبخندی زد و گفت: – نترس خانومم … من که هیولا نیستم … فقط نگاش کردم … آهی کشید و گفت: – توسکا … وقتی عصبی می شم … یا به یه چیزی گیر می دم … اون لحظه منطق ندارم …. هیچی نمی فهمم … باهام مدارا کن … من خودمم دوست ندارم اینجوری بشم … ولی دست خودم نیست … وقتی این مدلی شدم سعی کن قانعم کنی که اشتباه می کنم اگه هیچی نگی یا از کارت دفاع کنی بهت شک می کنم … نمی دونم چطور می تونم به تو شک کنم … الان که دارم باهات حرف می زنم خوبم هیچ شکی هم نیست … ولی اون لحظه … تو رو خدا توسکا … نذار با شک های بی جام اذیتت کنم … اولین باری بود که خودش به بیماریش اشاره می کرد … خودش هم می دونست که رفتاراش طبیعی نیست .. دستشو فشار دادم و گفتم: – عزیزم من همه سعیم رو می کنم … ولی بعضی وقتا واقعا همه چیز جلوی چشمم تار می شه … با این حال سعی می کنم نذارم از این خراب تر بشه … دستمو نرم بوسید و گفت: – ممنون … جبران می کنم … مطمئن باش که جبران می کنم خانومیتو … فقط بهش لبخند زدم … جز خدا نمی تونستم از کسی کمک بخوام … فقط خدا بود که می تونست دوام رابطه مو حفظ کنه … امیدوارم بودم دیگه هیچ اتفاقی نیفته که آرشاویر به سرش بزنه … چون تجربه ثابت کرده بود هر بار که اتفاقی می افته آرشاویر از بار قبلش بدتر می شه … نفس عمیقی کشیدم و توی دلم گفتم: – خدا دفعه بعدی رو به خیر بگذرونه …

تفریح کده ی آبشار




آدرس ایمیل خود را وارد کنید



Delivered by Feed Burner





هوا خیلی خیلی سرد شده بود … سنگ می ترکید … از سر صحنه فیلمبرداری می خواستم بر گردم خونه … ساعت شش بود و هوا تاریک شده بود … منتظر آرشاویر وایسادم کنار خیابون … هوای آذرماه عجیب سرد شده بود … خودم ماشین نیاورده بودم و ناچار بودم منتظر آرشاویر بمونم … سابقه نداشت دیر کنه ولی هیچ خبری ازش نبود … قرار بود ساعت پنج و نیم بیاد … الان ساعت شش بود و هنوز نیومده بود … وایسادم کنار خیابون … شالمو کشیدم جلوتر و یه دستمال هم گرفتم جلوی دماغم … ساعت شش و ربع شد ولی بازم خبری ازش نبود برای بار بیستم شماره شو گرفتم ولی گوشیش خاموش بود … داشتم از نگرانی و سرما می مردم … بی ام و شهریار جلوی پام زد روی ترمز و شیشو کشید پایین … همینو کم داشتم این وسط … – بیا بالا توسکا … می رسونمت … – نه مرسی آرشاویر می یاد … – بیا الان یخ می زنی … هنوز که نیومده … یه زنگش بزن بگو که با من می ری … خدایا من الان به این چی می گفتم؟ به ته خیابون نگاه کردم هیچ خبری نبود … دلم داشت مثل سیر و سرکه می جوشید … ناچارا سوار شدم باید زودتر خودمو می رسوندم خونه تا یه خاکی تو سرم کنم … شهریار هم پاشو روی گاز فشار داد … سریع گوشیمو از داخل کیفم در آوردم و شماره پدرجون رو گرفتم … بعد از چند بوق جواب داد: – سلام به دختر گلم … – سلام پدر جون … خوبین؟ – ممنون عزیز دلم … تو خوبی؟ خسته نباشی … – مرسی پدر جون … راستش زنگ زدم ببینم شما از آرشاویر خبر ندارین؟ – نه … مگه قرار نبود بیاد دنبال تو؟ – چرا … ولی چهل و پنج دقیقه اینجا منو نگه داشت هیچ خبری هم ازش نشد … گوشیشم خاموشه … پدرجون نفس عمیقی کشید و گفت: – نگران نباش … – چطور نگران نباشم پدر جون؟ قلبم تو دهنمه … – تا همین بیست دقیقه پیش تو کارخونه بود … یکی از دستگاه ها خراب شده بود وایساده بود بالا سر مهندس ناظر … شارژ گوشیشم تموم شد اعصابش حسابی داغون بود کارش که تموم شد با سرعت اومد پیش تو … – ای بابا! خوب زودتر بگین پدر جون … داشتم سکته می کردم … حالا من که دارم با یکی از بچه ها می رم هوا خیلی سرد بود نتونستم بیشتر از این منتظر بمونم … چه جوری خبرش کنم؟ – خودش می یاد می بینه نیستی میاد خونه تون … تو نگران پسر سیریش من نباش … خنده ام گرفت و با خنده خداحافظی کردم … شهریار که منتظر بود من تلفنم تموم بشه سریع گفت: – آرشاویر گم شده … – مگه بچه اس که گم بشه؟ – آخه دیدم سراغشو از باباش می گیری … – نگرانش شده بودم … گوشیش خاموش بود … من واسه چی داشتم به این توضیح می دادم؟ پسره پرو … نذاشت به افکارم ادامه بدم و گفت: – دوسش داری توسکا … دیگه داشت زیادی پرو می شدا … گفتم: – می شه یه کم تند بری شهریار ؟ آخه زیادی داشت آروم می رفت … دنده رو عوض کرد و گفت: – نمی خوای جواب بدی؟ – دلیلی نمی بینم در مورد مسائل خصوصیم حرفی بزنم … – مسائل خصوصی؟ من فقط پرسیدم دوسش داری یا نه … برای اینکه از سر خودم بازش کنم گفتم: – آره خیلی زیاد … اگه دوسش نداشتم باهاش نامزد نمی کردم … آهی کشید که ناراحتم کرد … وارد کوچه مون شد و گفت: – از امروز به بعد به عنوان داداش روم حساب کن … هر مشکلی برات پیش اومد من هستم … صداقت گفتارش بدجور به دلم نشست … ناخودآگاه لبخند زدم و گفتم: – یادم می مونه … ازش تسکر کردم و از ماشین پیاده شدم … شهریار بوقی زد و دنده عقب گرفت از کوچه خارج شد … رفتم سمت در … داشتم زیر لب خدا رو شکر می کردم که آرشاویر منو با شهریار ندیده … کلیدو از توی کیفم در آوردم و کردم توی در … هنوز نچرخونده بودمش که صدای ماشین از پشت سرم اومد … چرخیدم … آرشاویر بود … یه لحظه ترسیدم … خدایا نکنه شهریارو دیده باشه … همچین ترمز کرد که صدای کشیده شدن لاستیکش و بوی لنتاش بلند شد … آب دهنمو قورت دادم و با لبخند رفتم طرف ماشینش … پیاده شد و درو محکم کوبید به هم … از چشماش خون می بارید … صدامو گم کردم … حتی یادم رفت سلام کنم … اومد جلوم ایستاد و با خشم گفت: – خوش گذشت ؟ یه جورایی از ترس اشهدمو خوندم قیافه اش از خشم کبود شده بود … یه قدم رفتم عقب … مچ دستمو کشید و تقریبا شوتم کرد داخل ماشینش … صاف روی صندلی نشستم و هیچی نگفتم … آرشاویر هم بدون حرف سوار شد و راه افتاد … دوباره صدای جیغ لاستیکا بلند شد … کم کم داشت گریه ام می گرفت … شده بود آش نخورده و دهن سوخته … با سرعت هر چه تمام تر رفت به سمت خونه شون … حتی جرئت نداشتم دهن باز کنم و از خودم دفاع کنم … ترجیح دادم سکوت کنم تا آروم بشه بعدا من حرف بزنم … ماشین رو جلوی در خونه ناشیانه پارک کرد و دوباره به سمت من اومد … دستم رو گرفت و در حالی که با سرعت می رفت داخل خونه منو هم کشان کشان با خودش کشید … وارد پذیرایی که شدیم منو انداخت روی کاناپه و خودش با فاصله از من روی یه مبل یه نفره نشست و پاکت سیگارش رو از جیبش در آورد … دستاش می لرزیدن بد جور … درست مثل دل من … چقدر دلم می خواست حرفی بزنم تا آتیش درونشو خاموش کنم ولی می دونستم هر چی هم بگم اون بدتر می شه … پس ساکت موندم تا ببینم چی پیش می یاد … هی داشتم توی دلم دعا می خوندم … – خدایا خودمو به خودت می سپارم نزنه منو بکشه … خدایا تو شاهدی که من بی گناهم … وای خدا عجب غلطی کردم … کاش سوار ماشین اون شهریار نفهم نشده بودم … اینقدر استرس داشتم که عرق سرد نشسته بود روی تنم … واقعا نمی دونستم چی در انتظارمه … وقتی پی در پی چهارتا سیگار کشید جعبه خالی سیگار رو پرت کرد به طرفی و ناله کنان گفت: – چطور باور کنم ؟

به خودم جرئتی دادم و با صدای آهسته گفتم: – اتفاقی نیفتاده که تو بخوای باورش … پرید وسط حرفم و با فریاد گفت: – حرف نزن تا دندوناتو تو دهنت خورد نکردم … لعنتی! با چشم خودم دیدم … تموم طول راه پشت سرتون بودم … می دیدم چطور آروم می ره تا بتونه بیشتر باهات بزنه … تو که میخواستی با اون باشی دیگه چرا منو بازیچه کردی؟ هااااااااااان؟!!!! بغض کردم … می دونستم قراره توبیخ بشم … ولی فکر نمی کردم دادگاه آرشاویر اینقدر ناعادلانه قضاوت کنه … همونطور با بغض گفتم: – اشتباه می کنی … با حرص مشتش رو روی میز کوبید و گفت: – دارم بهت می گم خودم دیدم … اینبار طاقت نیاوردم … منم فریاد کشیدم: – تو فقط پوسته قضیه رو دیدی … تو چه می دونی واقعا چه اتفاقی افتاده؟ می دونی چند بار بهت زنگ زدم ولی خاموش بودی؟ پوزخندی زد و گفت: – آهان اینم شد دلیل جنابعالی … یعنی اگه من جوابتو ندم می ری با یه نفر دیگه … بغضم ترکید و گفتم: – آرشاویر بس کن … هوا خیلی سرد بود … تو نبودی … تاکسی هم نبود … شهریار لطف کرد منو رسوند … اینبار به جای فریاد نعره کشید: – می خوام صد سال سیاه لطف نکنه … بار آخرت باشه جلوی من اسم اون عوضی رو می یاری … اینقدر حرص می خورد که ترسیدم سکته کنه … به خصوص که رنگش عجیب غریب سرخ شده بود … از جا برخاستم و سریع براش لیوانی آب آوردم … لیوانو که گرفتم جلوش دوباره زد به سرش … محکم زد زیر دستم … لیوان پرت شد یه گوشه و با صدای بدی هزار تیکه شد … درست مثل قلب من … اشک صورتمو شست … خیلی ترسیده بودم … چرا آرشاویر آروم نمی شد … چرا مثل همیشه زود از سر خطام نمی گذشت … به خدا من خطایی نکرده بودم … دستمو گذاشم روی قلبم و کنار دیوار چمباتمه زدم … همه بدنم می لرزید … سرمو گذاشتم روی زانوم و از ته دل زار زدم … خدایا این چه عذابی بود؟ چرا منو گرفتار این عذاب کردی؟ من آدم نیستم؟ من حق ندارم مثل آدم زندگی کنم؟ تا کی باید از شوهرم بترسم؟ داشتم مظلومانه هق هق می کردم که حس کردم نشست کنارم … با ترس خودمو کشیدم کنار و دستمو حایل صورتم کردم … اینقدر روانی شده بود که می ترسیدم بلایی سرم بیاره … با دیدن حالت من لبشو گزید و با بغض سرمو کشید توی بغلش … انگار آروم شده بود … به این آرامش نیاز داشتم … خودمو انداختم توی بغلش و با صدای بلند گریه کردم … در گوشم شروع کرد به حرف زدن: – عزیزم … عزیز دلم … توسکای من … تو رو خدا بگو … بگو که فقط منو دوست داری … توسکا من می ترسم … می ترسم از دستت بدم … همینجور که هق هق می کردم گفتم: – به خدا آرشاویر من فقط تو رو دوست دارم … آخه چرا اینجوری می کنی؟ با این افکار هم خودتو آزار می دی هم منو … چرا نمی تونی قبول کنی که شهریار فقط یه همکاره واسه من … آرشاویر منو بیشتر به خودش چسبوند و گفت: – نمی دونم توسکا … نمی دونم چرا اینجوری می شم … دست خودم نیست … ولی اینو می دونم که تو رو فقط واسه خودم می خوام … دلم نمی خواد با هیچ کس به خصوص شهریار گرم بگیری … آه کشیدم … فشار زیادی روی من بود … ناچارا گفتم: – باشه عزیزم تو آروم باش من با هیچ کس حرف می زنم … – قول می دی؟ دوباره عین بچه ها شده بود … – آره عزیزم قول می دم …. آرشاویر با سرخوشی لبخند زد و با مهر پیشونیمو بوسید … حس می کردم سردمه … می دونستم به خاطر استرس های زیادیه که بهم وارد شده … ترس و استرس با هم منو تحلیل برده بودن … آرشاویر که دید دارم می لرزم … بغض کرد و گفت: – لعنت به من … دارم با تو چی کار می کنم توسکا … – مهم نیست … مهم نیست عزیزم … خوب می شم … دندونام داشت می خورد به هم … آرشاویر سریع از جا بلند شد … رفت توی اتاقش و با یه پتو برگشت … پتو رو دور تا دور من پیچید … سر و صورت منو غرق بوسه کرد و هزار بار عذر خواهی کرد … در جوابش فقط می تونستم لبخند بزنم … رفت گیتارش رو آورد و با بغضی که تو گلوش بود شروع کرد به زدن و خوندن … صداش می لرزید ولی هنوزم جذابیت داشت … انگار با شعری که می خوند می خواست از عذابش کم کنه … خودش هم می فهمید من دارم زجر می کشم … زجر من و زجر خودش باهم داشت داغونش می کرد … – قصه ی این عشقی که میگم / عشقه لیلای مجنونه با یه روایته دیگه / لیلی جای مجنونه! مجنون سره عقل اومده/ شده آقای این خونه تعصب و یه دندگیش کرده لیلی رو دیوونه! اما لیلی بی مجنونش دق میکنه میمیره با یه اخمه کوچیکه اون ، دلش ماتم میگیره میگه باید بسازم، این مثله یک دستوره! همین یه راه مونده واسش! ، چون عاشقه مجبوره زوره ، عشقه تو زوره / احساس ، همیشه کوره هرجا، خودخواهی باشه / انصاف ،از اونجا دوره عاقبته لیلیه ما / مثله گلهای گلخونه تو قابه سرده شیشه ای / پژمرده و دل خونه حکایت عشقه اونا / مثله برفه زمستونه اومدنش خیلی قشنگ / آب کردنش آسونه! اخمه تو خالی از عشقو / بی نوره سوتو کوره! عاشق کشی مرامته / نگات سرده و مغروره عشق اومده توی نگاش / از کینه ی تو دوره! یه کاری کن تو هم براش/کمه عاشقیتم زوره! زوره ، عشقه تو زوره / احساس ، همیشه کوره هرجا، خودخواهی باشه / انصاف ،از اونجا دوره (آهنگ اسیری از شهرام شکوهی) اون می خوند و اشک قطره قطره از چشمای من می ریخت … هر دو داشتیم عذاب می کشیدیم و من نمی دونستم این عذاب تا کی ادامه پیدا می کنه … آیا سزای عاشقی زجر کشیدنه؟!!!جیغم بلند شد: – دروغ می گی فریبا … – دروغم کجاست؟ به خدا الان مجله اش جلوی منه … برو باهاش حرف بزن … با بغض گفتم: – چی بهش بگم آبرو واسه من نمونده دیگه … – حالا غصه نخور طوری نیست که … از این شایعات برای همه هست … – شایعات یه بار دو بار … توی همه مجله ها شدم سوژه … توسکا مشرقی … ستاره سینمای ایران … در درگیری خیابانی همراه با نامزد خوش آوازه خود آرشاویر پارسیان … خدا وکیلی تو بگو دیگه برام آبرو مونده؟ – می خوای چی کار کنی؟ اصلا چی شد که دعوا شد؟ – نمی دونم … پسره اومد بیاد طرف من آرشاویر گفت کم محلی کن بره … من نتونستم بهش لبخند زدم … به خدا فقط لبخند زدم پسره هم جواب لبخند منو داد یهو مشت آرشاویر رفت توی صورتش … دوست داشتم زمین دهن باز کنه منو ببلعه … همه با موبایلاشون فیلم می گرفتن … من باید بازیگری رو ببوسم بذارم کنار .. با این وضعیت دیگه خجالت می کشم سرمو بگیرم بالا … – آخه این چه وضعشه؟ یعنی حرف حساب حالیش نمی شه؟ غیرت هم یه اندازه ای داره … بغضم ترکید و گفتم: – چه خاکی تو سرم کنم؟ فریبا از بیماری آرشاویر چیزی نمی دونست و من نمی تونستم حرفی باهاش بزنم … – من به مازیار می گم باهاش حرف بزنه … – مازیار هم باهاش حرف بزنه … گیرم درست هم بشه .. آبروی ریخته من درست می شه؟!!! – مردم زود از یادشون می ره … مهم اینه که دیگه تکرار نشه … – نمی دونم چی بگم … – نکنه می خوای جدا بشی؟ اگه قبلا این سوال رو می پرسید سریع می گفتم : – نه عمراً … ولی اون لحظه با تردید سکوت کردم … نمی دونستم باید چی بگم … دو دلی داشت منو می کشت … با اون وضعیت دیگه نمی تونستم با آرشاویر سر کنم … ولی طاقت دوریشو هم نداشتم … وقتی سکوتمو دید گفت: – اصلا همه این حرفا رو ول کن … آخر این هفته تولدمه … باید بیای … لبخند نشست روی لبم و گفت: – ا مبارک باشه! نمی دونستم دی ماهی هستی … خندید و گفت: – خرافاتیه بدبخت! – گمشو! – در هر صورت گفته باشما … باید بیای … آهی کشیدم و گفتم: – می دونی که خیلی دوست دارم … ولی آرشاویر پنج شنبه جمعه رو می ره شهرستان … پرید وسط حرفم و گفت: – خب اون می ره … تو که هستی … بچه هم نیستی … بیا … خودمم بدم نمی یومد برم … گفتم: – باشه بذار ببینم چی می شه … یه کم دیگه حرف زدیم و قطع کردیم … می دونستم حرف زدن با آرشاویر بی فایده است … فقط خودم حرص می خوردم و می ریختم توی خودم … پنج کیلو وزرن کم کرده بودم … آرشاویر هر بار با دیدنم اخماش در هم تر می شد … بابا هم آب شدنمو می دید ولی نمی دونست ماجرا چیه … من و آرشاویر در ظاهر با هم خیلی خوب بودیم و بابا فکر می کرد مشکل از کار منه و عاجزانه ازم می خواست کمش کنم … منم قبول کرده بود ولی دیگه خبر نداشت این خانه از پای بست ویران است … گوشیو برداشتم … باید خبر تولدو به آرشاویر می دادم و بعدش می رفتم برای خودم لباس می خریدم … وقت زیادی نداشتم … – الو … – سلام آرشاویر … – سلام عزیزم خوبی … دوست داشتم همه چیزایی که شنیده بودم رو با جیغ بزنم تو سرش ولی جلوی خودمو گرفتم الان وقتش نبود … به نرمی گفتم: – ممنون … تو خوبی؟ – مگه می شه صدای تو رو بشنوم و بد باشم ؟ آهی کشیدم و گفتم: – آرشاویر آخر هفته عازمی؟ – آره عزیزم … ما که در این مورد با هم صحبت کرده بودیم … – اوکی … مواظب خودت باش … – باشه عزیزم حتما … – راستش … نمی دونستم چرا جرئت نداشتم حرفمو بزنم … فهمید و گفت: – چیزی شده؟ – نه … خب … چیزه … – بگو توسکا … آب دهنمو قورت دادم و گفتم: – آخر هفته تولد فریباست … _________________چند لحظه سکوت کرد سپس با جدیت گفت: – خب … – می خوام برم دیگه … – یادت رفته من نیستم؟ – نه ولی … می خوام تنها برم … – چی؟!!!! همچین داد کشید انگار چی گفتم! یه لحظه نزدیک بود گوشی از دستم بیفته …. با تته پته گفتم: – خب … دعوتم کرده … – بیخود … اونجا یه مهمونی مختلطه … امکان نداره بذارم بدون من پاتو اونجا بذاری … با نرمی گفتم: – آرشاویر تو که نیستی من حوصله ام سر می ره … قول می دم مواظب خودم باشم … پوزخندی زد و گفت: – مطمئنی؟!!!! حرصم گرفت … انگار همه شوقم برای رفتن تخلیه شد … اصلا دیگه نمی خواستم باهاش حرف بزنم … از صداش خسته شده بودم انگار … آهی کشیدم و گفتم: – کاری نداری آرشاویر؟ سریع گفت: – پس نمی ریا ! آرشاویر هم عوض شده بود … قبلا از کوچیک ترین حالت من متوجه ناراحتیم می شد ولی حالا … شاید هم می فهمید ولی براش مهم نبود … فقط گفتم: – باشه … خداحافظی کردیم … خیلی سرد … زندگیم مثل پیست اسکی شده بود … سرد و یخی و برفی … دیگه هیچی دلگرمم نمی کرد … حتی عشق آتشین آرشاویر … دو هفته ای بود که با آرشاویر سر سنگین بودم … اونم سعی می کرد آرومم کنه ولی خودش هم می دونست که تموم سعیش رو به کار نمی گیره … هر دو سرد شده بودیم انگار … شاید هم تب تندمون زود فروکش کرده بود … دنبال یه هیجان بودم … یه چیزی که زندگیمو از رخوت نجات بده … همه برنامه ام شده بود رفتن سر صحنه فیلمبرداری و برگشتن با آرشاویر … حرف هم در حد چند کلمه … – سلام … خوبی؟ … چه خبر؟ … سلام برسون … خداحافظ … اما همه اینا به کنار غیرتش هنوز سر جاش بود … وقتی پشت یه چراغ قرمز کسی متوجه ما می شد و میخواست با هیجان حرفی بزنه شیشه رو می کشید بالا و هیچ توجهی نمی کرد … داشت با این رفتاراش زجرم می داد … حتی داشت خودشو از چشمم می انداخت … توی خونه بودم … افسرده و غمگین … گوشیم زنگ خورد … حوصله گوشی رو هم نداشتم … با این فکر که شاید آرشاویر باشه برداشتم … انگار وظیفه داشتم هر بار زنگ می زنه حتما جواب بدم … بدون هیچ علاقه ای … بدون حس خاصی … بدون علاقه؟!!!!!! یعنی جدی جدی علاقه ام از دست رفته بود؟! آرشاویر نبود … ترسا بود … با این فکر که کمی از حس غم در میام گوشیو جواب دادم: – الو … – سلام به بی معرفت ترین زن هالیوود … لبخند زدم و گفتم: – اینجا ایران است … صدای جمهموری اسلامی ایران … اشتباه گرفتین … – ااا ببخشید … سلام به بی معرفت ترین بازیگر ایروود … از واژه اش خنده ام گرفت و بالاخره بعد از چند روز خندیدم … خودش هم خندید و گفت: – بابا بی معرفت! بابا بی محبت … بی عاطفه ما یه زنگ نزنیم تو نباید زنگ بزنی حالمونو بپرسی؟ – چطوری خانوم؟ – از احوالپرسی های شما بد نیستم … – خب به سلامتی … تیکه بسه دیگه دختر خوب! – خب دیگه گناه داری تیر بارون شدی … لبخند زدم و گفتم: – لطف داری شما … – خواهش … راستش زنگ زدم دعوتت کنم … دعوت؟ دیگه به کجا؟! سوالمو بلند پرسیدم: – دعوت به کجا؟ – عروسی بنفشه است … نتونستم جلوی شادیمو بگیرم و گفتم: – جدی؟!!!! – آره … تاکید اکید کرده که تو و شوهرتو هم ببرم … – آخه … – می دونم که شما هر جایی نمی تونین بیاین .. اما پنج دقیقه هم که بیاین دل این دوست من شاد می شه … گناه داره به خدا … عروسه دلش می شکنه … با لبخند گفتم: – با آرشاویر صحبت می کنم ببینم چی می گه … – پس من کارتشو برات می یارم … اجازه مخالفت بهم نداد و قطع کرد … به یک ساعت نکشید که دم در خونه بود … به زور آوردمش تو … همونجا توی حیاط لب حوض نشست و گفت: – چه خونه خوشگلی … – لطف داری چشات قشنگ می بینه … – نه جدی می گم … – ممنون … مامان وسایل پذیرایی رو آورد و من با کنجکاوی گفتم: – با کی ازدواج کرده حالا؟ با دهان پر در حالی که پرتغال می خورد گفت: – ببین … کارتشو که چوبی بود باز کردم و داخلشو خوندم … نوشته بود مازیار و بنفشه … با خنده گفتم: – ا … مازیار فریبا رو طلاق داد؟ پقی زد زیر خنده و گفت: – نه بابا اون فریبا که مثل مار چمبره زده رو شوهرش … این یه مازیار دیگه اس … الان فقط می تونم بگم بیچاره بچه این دو تا … – چرا؟!!!! با همون خنده اش گفت: – اون شبنمو که دیدی از دیوار راست بالا می ره …. – آره … – مازیار از اون بدتره … اینا با هم دوست بودن البته نه از اون دوستایی که بد باشه ها … دوست معمولی … کار همو راه می انداختن یادمه یه بار رو لج و لجبازی میخواستم مهمونی آرتانو به هم بزنم این مازیار خیلی کمکمون کرد اون موقع سرباز بود … یهو زد و شش ماه پیش ادعا کرد عاشق بنفشه است … بیچاره بنفشه هنگولیده بود ولی کم کم اینم افتاد تو دام عاشقی … نفهمیده نفهمیده … به دنبال حرفش غش غش خندید و وقتی بازم نگاه پر از ابهام منو دید قضیه موش ها و ماموربازی و قطع برق و پارتی به هم خورده آرتان رو برام تعریف کرد … اون شب بعد از مدت ها حسابی خندیدم و وقتی ترسا رفت از ته دل به آرتان برای داشتن همچین همسری غبطه خوردم … کارت دعوت رو بردم توی اتاقم … عروسی یک هفته دیگه بود … باید آرشاویر رو راضی می کردم … رفتن به این مهمونی برام مهم بود … خیلی افسرده و کسل شده بودم … بالاخره روز جشن رسید … آرشاویر به راحتی قبول کرده بود بریم و برام جای تعجب داشت … اصولا جاهای شلوغ نمی یومد ولی حالا راحت پذیرفت … حاضر شدم و دعا کردم مشکلی پیش نیاد … یه ماکسی پوشیده طوسی رنگ پوشیدم که بدجور بهم می یومد … آرشاویر هم کت شلوار طوسی پوشیده بود … تا محل جشن هر دو سکوت کرده بودیم … خدایا کجا رفته بود اون همه شور و حرارت ما؟ نکنه چشم خوردیم؟ جشن توی یه باغ خارج از شهر بود …. آرشاویر ماشین رو داخل پارکینگ جلوی باغ پارک کرد و پیاده شدیم … یه سری از مهمونا جلوی در ایستاده بودن و بیشترشون هم پسرای جوون بودن … داشتیم کنار هم قدم بر می داشتیم به سمت در و من وجعلنا می خوندم زیر لب که خیلی دیده نشم که یه دفعه … – خانوم مشرقی؟!!!! آقای پارسیان …. همین بس بود که ازترس سر جام خشک بشم … توی دل نالیدم … – خدایا دیگه کشش ندارم … خودت به خیر بگذرون … همه شون هجوم آوردن به طرفمون … سعی می کردم با لبخند باهاشون برخورد کنم … حتی آرشاویر هم داشت بهتر از همیشه برخورد می کرد … کمی از من فاصله گرفته بود و داشت امضا می داد ولی زیر چشمی مراقب من هم بود … در کسری از ثانیه قبل از اینکه بتونم جلوی وقوع حادثه رو بگیرم … یکی از پسرا که سن زیادی هم نداشت دستشو حلقه کرد دور کمرم و به دوستش گفت: – میثم … یه عکس یادگاری از ما بگیر می خوام بذارم تو اف بی … با وحشت به آرشاویر نگاه کردم … حتی لحظه ای هم مکث نکرد … پسری که کنارش بود رو چنان با خشونت هل داد که پسر نقش زمین شد و هجوم آورد سمت ما … دستای پسر از دور کمرم باز شد و مثل گونی پیازی شد زیر مشت و لگد های آرشاویر … اشک صورتمو خیس کردم … بی صدا فقط اشک می ریختم … موبایل ها پی در پی فلش می زدند … عکس و فیلم بود که گرفته می شد … کسی قادر به جدا کردن آرشاویر از پسر بخت برگشته نبود … همه مهمونا ریختن از باغ بیرون … آرتان و ترسا هم بودن … همه با بهت و حیرت به ما نگاه میکردن …آرتان سریع پرید سمت آرشاویر و ترسا هم زیر بازوی منو گرفت … به هر زوری بود از هم جداشون کردن … من فقط می لرزیدم … طبق معمول همیشه دندونام می خورد به هم … همه با ترحم نگام می کردن … چشمامو بستم … دوست نداشتم کسی بهم ترحم کنه … ترسا منو به خودش فشار می داد و با بغض دلداریم می داد … ولی هیچی منو آروم نمی کرد … هیچی … آرشاویر اومد طرفم … حتی نگاش نکردم … با خشم گفت: – بریم … ترسا رو پس زدم و بدون حرف سوار شدم … آرتان و ترسا با نگرانی نگامون می کردن … هنوزم دوربین ها مشغول به کار بودن … حتی به خودم زحمت ندادم صورتمو بپوشونم … بذار همه بدبختی منو ببینن … مگه بابا نگفت زندگی عادیت رو از دست می دی؟ خودم خواستم … باید تاوانشو هم بدم … سرمو چسبوندم به پشتی صندلی … ماشین با سرعت جاده رو می شکافت … حتی چشم باز نکردم که بفهمم داره کجا می ره … رمق توی تنم نبود … ولی کاش بود … کاش بود تا حداقل چند تا جیغ می کشیدم و خودمو خالی می کردم … وقتی ایستاد چشم باز کردم … جلوی در خونه مون بود … بهتر! نمی خواستم شب رو کنارش سر کنم … دیگه از بودن کنارش لذت نمی بردم … حقیقت این بود … دیگه نمی خواستم ببینمش … از غیرتش بدم می یومد … از بی آبرویی در آوردنش … خواستم پیاده بشم که مچ دستمو چسبید … دستش سرد بود … درست مثل احساس من … ایستادم … زمزمه کرد: – خیلی دارم زجرت می دم؟! نگاش کردم … عمق چشمای سیاهش از یه اندوه مثل قیر ذوب شده رقیق بود … نمی دونم توی چشمام چی دید که دستمو ول کرد و نگاشو به روبرو دوخت … هیچی نگفتم … اونم هیچی نگفت … پیاده شدم و درو آهسته بستم … با قدم های ناموزون رفتم سمت خونه … با کلید درو باز کردم … رفتم تو … درو بستم … حتی برنگشتم پشت سرم رو نگاه کنم … صدای ماشینش نیومد … پس هنوز همون جا ایستاده … نفس عمیق و سنگینی کشیدم و رفتم داخل سالن … برام مهم نبود …. مامان و بابا جلوی تلویزیون نشسته بودن … زیر لب سلام کردم .. مامان با نگرانی از جا پرید ولی بابا دستشو گرفت … حتما فهمیده بود یه چیزی شده … می دونست الان باید تنها باشم … هیچی نگفتم … راهمو به سمت اتاقم کج کردم … جا نمازم پهن بود … سرمو گذاشتم روی مهر … – خدایا … خودت می دونی … خیلی ساختم … خیلی مدارا کردم .. الان نه ماهه …. ولی هیچ فرقی نکرد … روز به روز بدتر شد … اون روزی که وارد این شغل شدم قسم خوردم هیچ وقت خودمو گم نکنم ولی خدا آرشاویر ازم می خواست خودمو گم کنم… نتونستم … سرپیچی کردم … خدایا منو ببخش … ازش می گذرم توام از من بگذر … خدایا هر چه به صلاحمه همون بشه … عشقی که تو دلم سرد شده سرد بمونه …. کمک کن تا بتونم کاری رو که می خوام بکنم … خدایا می دونی که این برای جفتمون بهتره … آره … این خیلی بهتره … رفتم سمت گوشیم … برش داشتم … ساعت پنج صبح بود … ولی برام مهم نبود … شماره گرفتم … با دومین بوق جواب داد … صداش خسته بود … خسته تر و داغون تر از من … یه لحظه پشیمون شدم … هنوزم صداش می تونست دلمو بلرزونه … نگام افتاد به جانمازم … توکل کردم به خدا … هر چی اون می خواست همون می شد … نذاشتم هیچی بگه اونم البته قصد نداشت حرف بزنه … سریع گفتم: – بسه … هر چی کشیدم و کشیدی بسه .. می برم این بندو … دیگه نمی تونم با تو بودن رو تحمل کنم … فراموشت می کنم و ازت می خوام فراموشم کنی … این به نفع هردومونه … صدای آهش جیگرمو سوزوند … چند لحظه سکوت و سپس …. بـــــــــــــوق ! _______________صدای بغض آلود مامان بلند شد: – بس کن این کار کوفتی رو …. خسته شدم از بس هر شب ساعت دوازده رفتی صبح برگشتی … شدی تف سر بالا برامون … همین کارا رو کردی که پسره ولت کرد … دلم خوشه دختر تربیت کردم … بغش گلومو فشار می داد … بابا به مامان توپید: – بس کن زن! … بعد رو کرد به من و با عطوفت گفت: – برو دخترم … برو مواظب خودت هم باش …. بدون حرف از خونه زدم بیرون … باد سرد لرز به تنم انداخت … دو ماه از جداییمون می گذشت … آخرای اسفند ماه بود …. دقیقا همین موقع ها بود که باهاش آشنا شدم … چه زود گذشت … آه کشیدم و سوار ماشین شدم … اشک صورتمو خیس کرد … حرفای مامان بعضی وقتا آتیشم می زد … ولی مامانم بود چی می تونستم در جوابش بگم؟ باید سرمو می انداختم زیر و فقط گوش می کردم … اون که از چیزی خبر نداشت … استارت زدم و نالیدم: – خدا ازت نگذره آرشاویر … ببین چه به روزم آوردی … توی این دو ماهه هیچ خبری ازش نداشتم … رفت که رفت ! حتی یه بار هم زنگ نزد که ازم خواهش کنه ببخشمش … انگار اونم دنبال یه بهونه بود … چقدر دلم از دستش گرفته بود … یعنی من ارزش اینو نداشتم که یه بار فقط یه بار ازم بخواد نرم؟ این دو ماه همه فکرم در گیر این قضیه شده بود … تنها چیزی که ازش می دونستم این بود که رفته ایتالیا پیش مامانش اینا …. باباش بهم گفت … یه بار زنگ زد که بفهمه جریان چی بوده وقتی براش گفتم سکوت کرد … انگار اونم می دونست رفتارای پسرش واقعا غیر قابل تحمل بوده … بعد از اون دیگه هیچ خبری نداشتم ازشون … خبر به هم خوردن نامزدیم مثل بمب صدا کرد … همه فهمیدن و یه مدت شدم نقل همه محافل …. این وسط دو نفر از همه خوشحال تر بودن و با همین خوشحالیشون به من نشون دادن که اصلا براشون ارزشی ندارم … اول شهریار و بعد هم سام … اگه من ذره ای براشون اهمیت داشتم اینقدر از شکستم شاد نمی شدن … اونا عاشق من نبودن عاشق خودشون بودن … اما خوشبختانه به خودشون اجازه نمی دادن قدمشونو از گلیمشون دراز تر کنن … بدجور عصبی و زودرنج شده بودم … به کوچک ترین محرکی چنان واکنش شدیدی نشون می دادم که همه وحشت می کردن … دیگه دست خودم نبود … فقط کافی بود کسی اسم آرشاویر رو جلوم بیاره … تا می تونستم سرش داد و هوار می کردم و بعد تازه گریه هام شروع می شد … نمی تونستم انکار کنم … دلم براش تنگ شده بود! * – طناز به من هیچ ربطی نداره! – دختر گل من که نمی گم به تو ربط داره می گم من می خوام برم با این یارو حرف بزنم … توام همراهم بیا که من تنها نباشم … – خواستگار توئه به من چه؟! بیام بشم لولوی سر خرمن … صدای احسان از پشت سرمون بلند شد: – خانوما … اتفاقی افتاده؟ چرا دعوا می کنین؟ طناز با کینه نگاش کرد و خواست چیزی بگه که پریدم وسط حرف و گفتم: – از این بپرس! احسان این طناز هم خله ها! می خواد بره با خواستگارش حرف بزنه …. منو هم می خواد بکشونه دنبال خودش … چشمای احسان اندازه در قابلمه گشاد شد و زل زد به طناز … طناز هم پشت چشمی نازک کرد و خیلی خونسردانه رو به من گفت: – همین که گفتم! تو باید باشی … – طناز ول کن جون من! من خجالت می کشم … – اه خوبه منشی صحنه خودمون هم هست … غریبه که نیست بابا … اومدم یه چیزی بگم که احسان با غیض گفت: – شادمهر؟ شادمهر خواستگاری کرده ازت طناز؟ طناز چنان نگاش کرد که جای اون حساب کار دست من اومد و گفت: – دلیلی نمی بینم واسه شما توضیح بدم آقای نیرومند … احسان با عجز به من خیره شد … دلم نمی یومد اذیتش کنم ولی ناچارا توضیح دادم : – آره … شادمهر ازش خواستگاری کرده حالا می خوان برن عصر با هم حرف بزنن … گیر داده می گه توام باید بیای …. احسان بدون اینکه چیزی بگه سری تکون داد و زیر لب گفت: – خوشبخت بشی … بعد هم رفت … با رفتنش نگاهم افتاد به طناز … چونه اش داشت می لرزید … چشماش لبالب پر از اشک بود … با تعجب گفتم: – چته طناز؟ – دیدی؟ دیدی اصلا براش مهم نبود … دستشو گرفتم توی دستم … حال گذشته های منو داشت … پس درکش می کردم … زمزمه کردم: – برات مهمه؟ – نمی خوام باشه … نمی خوام … پس مهم بود … دیگه چیزی نگفتم … حرفی نداشتم برای دلداری بهش بگم … اونم نمی خواست چیزی بشنوه … دستمو رها کرد و رفت سمت رخت کن تا لباسشو عوض کنه و بره … همین که طناز رفت منم رفتم به سمت ماشینم … کار امروز تموم شده بود … داشتم در ماشین رو باز می کردم که کسی صدام زد: – توسکا … برگشتم … احسان پشت سرم بود … ولی اینقدر صداش گرفته بود که نشناختم … با تعجب گفتم: – سرما خوردی؟ سرفه مصلحتی کرد و گفت: – ای … – مواظب خودت باش … خوب بگو … کارم داشتی؟ – راستش … می خواستم بپرسم … – چیه احسان؟ چیزی شده؟ – شادمهر و طناز چه ساعتی و کجا قرار دارن … دو تا شاخ سبز شد روی سرم … با حیرت گفتم: – چی؟!!!!!!!!!! سریع انگشت گذاشت روی لبش و با التماس گفت: – هیچی نگو تو رو خدا … نمی خوام طناز بفهمه … جون بابات! قسمم داد … دیگه سرمم می رفت نمی تونستم حرفی بزنم … پس آهی کشیدم و ساعت و محل قرار رو گفتم … لبخندی زد و خواست برگرده که گفتم: – آبرو ریزی نکنی که اونوقت دیگه هیچ وقت طناز نگاتم نمی کنه … انگار دلش خیلی پر بود …. برگشت طرفم و گفت: – حالا مگه می کنه؟ حرفی نداشتم بزنم … حق داشت … طناز حتی دیگه نگاشم نمی کرد … ولی الان فهمیدم دلیل دوریشون از هم علاقشونه … همین امروز فهمیدم که هر دو هنوز هم به هم علاقه دارن … ادامه داد: – می دونم از من متنفره … اما نمی دونم باید چی کار کنم؟ – بذارش به حال خودش … پوزخندی زد و بعد از تشکر دوباره راهشو کشید و رفت … سوار ماشین شدم … برام مهم نبود اونا چی کار می کنن انگار همه چیز تو زندگی رنگ اصلیشو از دست داده بود … از آینه به پشت سرم نگاه کردم … چرا انتظار داشتم آرشاویر اسکورتم کنه؟ انگار دوست داستم اون الان پشت سرم باشه … عین قبلنا … ولی نبود … آهی کشیدم … ماشینو روشن کردم و راه افتادم … حامی من از دستم رفته بود! دور و کنار خیابون بساط ماهی فروشی و سبزه فروشی گسترده بود … شاید اگه وقت دیگه ای بود حتما چند تا ماهی برای حوضمون می خریدم ولی الان اصلا دل و دماغشو نداشتم … گوشیم داشت زنگ می زد … یعنی یه جورایی داشت خودکشی می کرد … بار سوم بود که داشت زنگ می خورد … ماشین رو کشیدم کنار خیابون … چون شلوغ بود نمی تونستم هم حرف بزنم و هم رانندگی کنم … بدون اینکه به شماره نگاه کنم جواب دادم … – الو … – خانوم مشرقی؟! صدای یه مرد جوون بود … هر چی فکر کردم نشناختم و گفتم: – خودم هستم … – حال شما خانوم مشرقی؟ خسته نباشین … – ممنون … شما؟ – من ریاحی هستم … کاوه ریاحی … دستمو گذاشتم روی شقیقه ام و فشار دادم … اسمش آشنا بود ولی یادم نمی یومد … وقتی سکوتمو دید خندید … و بعد از لحظاتی گفت: – ماشالله اینقدر سرتون شلوغه که یه جورایی همکارای خودتون رو هم نمی شناسین … بازیگر بود؟! نذاشت زیاد فکر کنم و گفت: – من مجری برنامه نوروزتان پیرزو هستم … هر سال عید … شناختمش … یکی از بهترین مجری های تلویزونی بود … سریع گفتم: – اه ببخشید آقای ریاحی … این روزا ذهنم خیلی مشغوله … – خواهش می کنم خانوم مشرقی … سوپر استاری مثل شما باید هم سرش شلوغ باشه … – ممنون لطف دارین … منتظر شدم تا حرفشو بزنه … چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت: – راستش خانوم مشرقی می خواستم برای برنامه زنده سال تحویل امسال ازتون دعوت کنم … افتخار بدین قدم سر چشم برنامه ما بذارین … ابروهام پرید بالا … بار اول بود که کسی برای برنامه زنده ازم دعوت می کرد … مونده بودم چی بگم … اونم سکوت کرده بود و منتظر بود من حرف بزنم … بالاخره دل رو به دریا زدم و گفتم: – این برنامه ساعت چند هست؟ – راستش خانوم مشرقی سال تحویل ساعت 4 صبحه … برنامه ما از ساعت 10 شب شروع می شه … شما مهمون لحظه تحویل ما هستین یعنی ساعت 3 باید توی استودیو باشین … کمی فکر کردم … مشکلی با این موضوع نداشتم … بدم نمی یومد توی یه برنامه زنده شرکت کنم … هر چند که می دونستم بازیگر پر حاشیه ای شدم به خاطر جریان آرشاویر … اما حداقل اینطور می تونستم از خودم دفاع کنم …. کاوه سکوت کرده بود و منتظر پاسخ من بود …. آهی کشیدم و گفتم: – باشه مسئله ای نیست … – پس تشریف می یارین … – بله باعث افتخاره … بیچاره خیلی خوشحال شد و بقیه قرار مدارا رو گذاشت … گوشی رو قطع کردم و خواستم راه بیفتم که دوباره زنگ زد … اینبار به شماره نگاه کردم … طناز بود … دکمه سبز رو فشار دادم و گفتم: – الو … – سلام بیشعور … – سلام به روی ماهت … – خیلی بدی که نیومدی … – حالا تو رفتی چی شد؟ – هیچی … ضایع شدم و برگشتم … – چرا؟!!!! – شادمهر نیومد … – وا! – به خدا! گفت ماشینم از چهار چرخ پنچر شده نمی رسم بهت … انشالله یه روز دیگه … – خب با یه تاکسی می یومد … – چه می دونم والا! – لابد قسمت نبوده … – قسمت هم داره با من بازی می کنه … پوزخند زدم … با منم بازی می کرد … شاید یه جورایی داشت با همه بازی می کرد … کمی با طناز حرف زدم … مثلا دلداریش دادم ولی طناز خودش هم فهمید من خودم هم نیاز به دلداری دارم برای همینم زود قطع کرد … نگام افتاد اون طرف خیابون … چه گلدون های شب بوی خوشگلی داشت … بابا عاشق شب بو بود … خوب بود چند تا بخرم تا بابا توی باغچه اش بکاره … لبخند زدم … تنها چیزی که شادم می کرد شاد کردن بابا بود … از بعد از جدا شدن من و آرشاویر از هم بابا هم پا به پای من آب شده بود … الان که من احساس راحتی می کردم چرا بابا نکنه؟ از خیابون رد شدم … چهار تا گلدون بنفش انتخاب کردم و به شاگرده گفتم برام بیاره … اونم که منو شناخته بود بیچاره سر از پا نمی شناخت و می خواست خوش خدمتی کنه گلدون ها رو برداشت و زودتر از من پرید اون سمت خیابون … سرمو گرفتم رو به آسمون و توی دلم گفتم: – خدایا این حق من نبود؟ چرا آرشاویر باید اینقدر ازم حمایت می کرد که حالا با نبودش احساس تنهایی کنم؟ من قبل هم کسی تو زندگیم نبود اما اینقدر که الان حس تنهایی دارم اون موقع نداشتم … خدایا چرا اینقدر حسم بده ؟ خسته شدم … خدایا خودت کمکم کن … اینقدر تو فکر بودم که نفهمیدم کی از جا کنده شدم و اون طرف خیابون پرت شدم روی زمین … از ترس به نفس نفس افتاده بودم … نگامو دوختم به وسط خیابون … یه مرد در حدود سی و پنج شش ساله هلم داده بود … فکر کنم حواسم نبود و ماشین داشت می زد بهم … مردم دورم جمع شدن و تازه وقتی فهمیدن کی هستم بدتر پیله ام شدن که حتما ببرنم بیمارستان اما می دونستم که طوریم نشده … اون مرد واقعا مثل فرشته نجات به کمکم اومده بود وگرنه معلوم نبود چی پیش می یومد … نگامو دوختم بهش تا تشکر کنم اومد طرفم … از جا بلند شدم … جز یه کوفتگیه ساده از زمین خوردنم دیگه مشکلی نداشتم … جلوم ایستاد … چهره معمولی داشت ولی می شد بهش گفت جذاب! پالتوی قهوه ای کوتاهی تنش بود با پلیور کرم رنگ و شلوار جین … لبخند زدم و گفتم: – ازتون ممنونم … هنوز جوابی نداده بود که گوشیش زنگ خورد … نگاهی به گوشی انداخت … اخمی کرد و جواب داد: – الو … کشتی منو تو! – نه اتفاقی نیفتاد … – یه تصادف جزئی … – اه اه چرا داد می زنی؟! – بابا می گم طوری نشد … – اههه ول کن دیگه … به من اعتماد نداری؟ – خیلی خب هر جور میلته … منو باش سنگ کیو به سینه می زنم … دو ماهه منو از کار و زندگی انداختی … – باشه … خداحافظ … نمی دونم چرا به مکالمه اش گوش کردم … اما نسبت به اون مرد یه حسی داشتم …. شاید به خاطر اینکه مدیونش بودم … مرد اومد طرفم … با لبخند پرسید: – خوبین شما؟ حواستون کجا بود؟ اگه یه لحظه دیرتر رسیده بودم … – من واقعا مدیون شمام … حسابی توی فکر بودم اصلا متوجه خیابون نشدم … لبخند تلخی زد و گفت: – آره کاملا معلوم بود … الان خوبین؟ اگه می دونین لازمه تا برسونمتون بیمارستانی جایی … – نه نه خوبم …. نیازی نیست … سری تکون داد و گفت: – اوکی … پس با اجازه … دیگه منتظر حرفی از من نشد … سرشو زیر انداخت و رفت به سمت ماشینش که کمی عقب تر از ماشین من پارک شده بود … یه پرشیای سفید … برام عجیب بود … اون هیچ آشنایی با من نداد … انگار اصلا براش مهم نبود که داره با یه بازیگر صحبت می کنه … حتی اجازه نداد بیشتر ازش تشکر کنم … چقدر عجیب غریب … شاگرد گل فروشی گلدون ها رو عقب ماشین چید و من بعد از دادن یه عالمه امضا سوار ماشینم شدم و راه افتادم … این مردم هم عجب وقت گیر می آوردنا! انگار نه انگار من داشتم تصادف می کردم وقتی مطمئن شدن حالم خوبه به فکر خودشون افتادن … یه کم که از اون محل دور شدم گوشیم دوباره زنگ خورد … روی صندلی بود … چنگش زدم … شماره رو نمی شناختم … یه شماره عجیب غریب بود … با تعجب گوشی رو گذاشتم در گوشم: – الو … هیچ صدایی نیومد … فقط صدای نفس … نفس های کشدار … حس کردم صدامو نمی شنوه دوباره گفتم: – الو … بفرمایید … صدای نفس ها هی داشت بلندتر می شد … اعصابم خورد شد و گفتم: – لالی؟! چرا حرف نمی زنی؟! مگه مریضی؟! یه صدای آرومی شنیدم … انگار یکی داشت زمزمه وار می گفت: – آره آره … بعدم تماس قطع شد … چند بار محکم پلک زدم … نکنه توهم زدم؟ چند بار به شماره نگاه کردم … نشناختم … مشخص بود از ایران نیست … خیلی طولانی و خیلی عجیب غریب بود … شونه ای بالا انداختم و رفتم سمت خونه … مانتوی بلند قهوه ای رنگ رو پوشیدم با شلوار جین کرمی لوله تفنگی …. شال کرم قهوه ایمو سرم کردم و موهامو تا جایی که می شد پوشوندم … کفش های پاشنه ده سانتی کرم قهوه ایمو پا کردم و کیفمو هم برداشتم … ساعت دو بود … باید سریع خودم رو می رسوندم استودیو … بابا با لذت سر تاپامو نگاه کرد و برای اولین بار توی مدت بازیگر شدنم گفت: – بهت افتخار می کنم … هنوز شیرینی حرف بابا رو با تموم وجود حس نکرده بود که مامان خودشو مثل گهواره تاب داد و گفت: – همین کارارو می کنی که روز به روز داره گستاخ تر می شه مرد! همین سال تحویلو هر سال کنار هم بودیم یعنی که اونم امسال داره ول می کنه می ره … مگه ما چند تا بچه داریم آخه؟ این یکی هم اینجوری شد … ای خدا کاش اینو هم نداده … بابا پرید وسط حرفش و گفت: – ریحانه! خجالت بکش زن! چرا اینقدر خون به دل این دختر می کنی؟ می دونم دلت سوخته و همه حرفات هم به خاطر نگرانیته … ولی با این حرفا فقط داغون ترش می کنی … سعی کردم لبخند بزنم … بهتر بود ناراحتی بابا رو حداقل بیشتر نکنم … رفتم جلو با محبت هر دوشون رو بوسیدم و گفتم: – حق با مامانه … من نباید سال تحویل تنهاتون بذارم … الان هم اگه بخواین نمی رم … بابا سریع گفت: – نه دخترم برو قول دادی … از سر شب که داریم این برنامه رو می بینیم همه بازیگرا اومدن کسی بد قولی نکرده برو که توام بد قول نشی … یه ساله دیگه … ما هم باید کم کم به نبودنت عادت کنیم … بالاخره توام یه روز برای همیشه می ری دنبال بخت خودت من می مونم و این ریحان خانوم … بعد به مامان لبخند زد ولی مامان با بغض روشو برگردوند … خم شدم گونه تپل مامانو دوباره بوسیدم و گفتم: – فدای مامان خوشگلم بشم … ببخش و بخند دیگه … مامان به زحمت لبخند زد … می دونستم دوستم داره ولی خب محبت مادرانه اش اینجوری بود دیگه! سال نو رو پیش پیش تبریک گفتم و از خونه خارج شدم … هوا خنک بود ولی انگار از همیشه تمیز تر بود … چند تا نفس عمیق کشیدم و به قول طناز کل جدول مندلیف رو قورت دادم … هوای تهران بود و دود و دمش! توی پاکی هم آلوده بود … سوار ماشین شدم و راه افتادم …. تا استودیو زیاد راهی نبود و خیلی زود رسیدم … حسابی حرفامو با خودم مرور کردم اصلا دوست نداشتم توی اولین پخش زنده ام گاف بدم … ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و وارد شدم … انگار همه منتظرم بودن … از دیدن اون همه بازیگر یک جا تعجب کردم … احسان هم بود … با اینکه احسان توی سریال ها کار نمی کرد و کارش فقط سینمایی بود ولی امشب شده بود مهمون ویژه این برنامه … گویا کارش تموم شده بود و داشت می رفت دیگه … رفتم توی اتاق گریم و خیلی زود حاضر شدم … وقتی کاوه اسممو گفت با لبخند رفتم روی صحنه و نشستم روی مبل دو نفره ای که جلوش بود … به احترامم بلند شد و چنان بازار گرمی برام راه اتداخت که خنده ام گرفت …. از فکر اینکه مامان بابا دارن می بیننم حس خوبی داشتم … انگار دیگه توی دنیا کسی رو جز اون دو نفر نداشتم … کاوه با لبخند گفت: – خب خانوم مشرقی اجازه دارم جسارت کنم بپرسم چند سالتونه؟ خندیدم و گفتم: – سوالتون یه کم برای خانوما سنگینه آقای ریاحی … – اه بله باید ببخشید گفتم شاید شما با بقیه فرق داشته باشین … ببینم چه حسی دارین که توی اولین برنامه زنده حضور پیدا کردین الان نروس نیستین؟ نروس و مرض! نروس و زهرمار! تو نمی گی شاید چهار تا آدم بی سواد دارن برنامه رو می بینن؟ نمی دونم چرا همیشه دوست داشت از واژه های تخصصی استفاده کنه شاید می خواست بگه ما هم بله! یه چیزایی حالیمونه … لبخند تلخی زدم و گفتم: – عصبی؟!! نه اصلا عصبی نیستم … استرس هم ندارم … سریع تیکه کلام منو دریافت کرد و با یه لبخند کجکی نگام کرد … خودش فهمید منظورم چی بوده! یه کم چرت و پرت گفت و آخر سر پرسید: – راستی خانوم مشرقی بزرگترین شایعه ای که در مورد خودتون شنیدین چی بوده؟! رنگم پرید … پس بگو! این همه صغری کبری چید که برسه به چیزی که دلش می خواد … لجم گرفت دوست داشتم بزنم تو سرش … ولی سعی کردم طبیعی باشم … لبخند زدم و گفتم: – شایعه ای وجود نداشته … اگه هم بوده من نشنیدم … با تعجب گفت: – ولی این روزای اخیر خیلی خبرا در موردتون پخش شد … منتظر بودم خودتون تکذیبش کنین … مرتیکه فضول! حالا یعنی می خواد مچ بگیره … خدایا چی کار کنم؟! بگم همه چی دروغه؟ یا تصدیق کنم … چشمامو بستم … صدای پدرم توی گوشم پیچید: – دخترم همیشه تو زندگیت صادق باش … خودت رو با مصلحت چسبوندن به دروغ گول نزن … نفس عمیقی کشیدم و گفتم: – درسته که همیشه پشت سر یه خبر راست هزار تا یک کلاغ چهل کلاغ هست … اما مهم اینه که خبر اصلی حقیقت داره … کپ کرد! فکر نمی کرد اینقدر راحت حقیقتو بگم … شاید می خواست از خودم به دروغ دفاع کنم … نفس عمیقی کشید و گفت: – خیلی خب … بینندگان عزیز … همونطور که گفتم امشب براتون دو تا سورپرایز داشتیم … یکیش که همین خانوم مشرقی عزیز بودن که افتخار دادن و مهمون برنامه ما و خونه های شما شدن و دیگری … چند لحظه مکث کرد و ادامه داد: – بهتره من چیزی نگم …. خودتون ببینین … صدای موسیقی توی استودیو پخش شد … چراغ ها خاموش شد و یه گوشه فقط یه نور افتاد … فهمیدم یه خواننده ای چیزی می خواد بخونه … سرمو انداختم زیر … ترجیح می دادم الان فکر کنم با سوالای بعدی این کاوه پرو چه خاکی تو سرم کنم … اما یه دفعه با شنیدن صدای خواننده برق دویست و بیست ولت به تنم وصل شد … – تو رو رنجوندم با حرفام چقد حس میکنم تنهام چه احساس بدی دارم از این احساس بیزارم نه نرو تنهام نزار من عاشقتم دیوونه وار نه نه نه نرووو تنهام نزار من عاشقتم دیوونه وار چی شد چشماتو رد کردم چی شد من با تو بد کردم نمیدونی ، نمیدونم ولی بدجور ، پشیمونم نه ، نرو ، تنهام نزار من عاشقتم دیوونه وار نه نه نه ، نرو تنهام نزار من عاشقتم دیوونه وار صدامو میشنوی یا نه صدایه خستگیهامو دلم خیلی واست تنگه ببین دستایه تنهامو نه ، نرو ، تنهام نزار من عاشقتم دیوونه وار نه نه نه ، نرو تنهام نزار من عاشقتم ، دیوونه وار (نه نرو از سیروان خسروی) فشارم در جا افتاد … وای خدایا برنامه زنده اس من غش نکنم که خیلی بد می شه! این اینجا چی کار داشت؟!!!!!!! آرشاویر مگه ایتالیا نبود؟ بمیری کاوههههههه چیو میخواستی به بیننده های پر و پا قرص برنامه ات نشون بدی؟!!!! این که من و آرشاویر یه روزی نامزد بودیم ؟ اینکه اگه الان که نامزدی به هم خورده همو ببینیم چی می شه؟ وای خدایا کمکم کن … الان وقت خراب شدن حال من نیست … آهنگ تموم شد و کاوه شروع کرد به دست زدن … من هم با یه لبخند ژکوند همراهیش کردم … می گم لبخند ژکوند چون واقعا همونه … چشمای غصه دار و بدبخت … لبهای خندون … آرشاویر اومد و با کاوه دست داد … چقدر خونسرد بود … چقدر طبیعی! انگار هیچیش نبود … انگار هیج اتفاقی نیفتاده بود … انگار … چرا اینقدر راحت بود؟ کت شلوار مشکی پوشیده بود که لب یقه اش ساتن ابریشمی کار شده بود … چقدر خوش تیپ شده بود … موهاشو رو به بالا شونه زده بود … همون مدلی که من دوست داشتم و بهش گفتم بهت می یاد … آرشاویر با فاصله از من نشست … خدایا چقدر عطرش خوشبو بود … دوست داشتم داد بزنم … دستامو مشت کرده بود و ناخنام حسابی داشت توی دستم فرو می رفت … چه مرگم شده بود؟ دوست داشتم سر خودم داد بزنم آروم باااااااااش احمق!!!!! تو خودت خواستی ازش جدا بشی یادت رفته چه جوری روی اعصابت دراز نشست می رفت ؟ با این فکرا یه کم آروم تر شدم … حقیقتش این بود که خاطره هام با آرشاویر اذیتم می کرد وگرنه دیگه مثل قبل حسم نسبت بهش آتشین نبود … صدای قهقهه های آرشاویر و کاوه بلند شده بود … انگار نه انگار که منم هستم گل می گفتن و گل می شنیدن … کاوه گفت: – شنیدم رم بودی – آره … دیشب برگشتم … – وقتی زنگ زدم باهات هماهنگ کنم پدرت گفت که نیستی … منم خواستم خودشون بهت بگن … خوب شد به موقع رسیدی … – ممنون از دعوتت … تو همیشه به من لطف داری … اوف چه تعارف هم تیکه پاره می کنن … خرسای گنده خاله زنک! خسته شدم … دوست داشتم برم خونه … جلوی دوربین نشستن اذیتم می کردم … اونم اینجوری و این مدلی! می دونستم کل ملت دارن منو نگاه می کنن و عکس العملامو می سنجن … از فردا می شدم خود حاشیه! خدا به داد برسه … خدا رو شکر کاوه دیگه حرفی در مورد شایعات نزد … هر چند که می دونستم اگه دست خودش بود صد در صد فوضولی می کرد ولی انگار می دونست بیشتر از این نباید وارد جزئیات بشه … برای همینم بیشتر داشتن در مورد کار و کنسرت و آلبومای آرشاویر حرف می زدن … با دقت نگاش کردم … چقدر لاغر شده بود … زیر چشماش گود افتاده بود انگار … ولی هنوزم خوش استیل بود و دختر کش … کاوه چند تا سوال دیگه از من پرسید و بالاخره رفتیم تو فاز سال تحویل … بهتر از اون وضعیت بود … یه آقایی که قرآن می خوند به جمعمون اضافه شد و مشغول خوندن دعای موقع تحویل سال شد … حالا من رفته بودم تو فکر مامان بابا که با دیدن آرشاویر چه حالی بهشون دست داده! فامیلو بگو … وای خاک بر سر من! کاش قبول نکرده بودم بیام می تمرگیدم تو خونه … زیر لب گفتم: – حالا بکش توسکا خانوم … آرشاویر مشغول بازی با انگشترش شد … حلقه اش دستش نبود … ای بی وفا … به خودم توپیدم: – آخه بیعشور … اون که دیگه نامزد تو نیست برای چی باید حلقه اش دستش باشه؟! عجب احمقی هستیا مگه مال خودت دستته؟ نگاه به دستم کردم … نبود … چقدر دوست داشتم نگام کنه … انگار دوست داشتم هنوزم دنبال بدوه و له له بزنه … آرشاویر اینجوری برام غریبه بود … چقدر زود من از یادش رفتم … حدسم به یقین مبدل شد! آرشاویر از اول هم دنبال بهونه بود برای جدایی که من این بهونه رو دادم دستش … بدون تو ایتالیا رفته چه عشق و حالی کرده! پسره بی شعور! داشتم با خودم حرص می خوردم که توپ تحویل سال رو زدن و همه به هیجان اومدن … خیلی از بازیگرا که پشت صحنه بودن اومدن جلوی دوربین با خانومای دیگه مشغول دست و روبوسی شدیم … اه … رسم و رسوم مسخره! من می خوام برم خونههههههه … همه دور هم نشستیم و کاوه از آرشاویر خواست یکی دیگه از کاراشو برامون بخونه … نمی تونستم انکار کنم که هنوز هم محتاج شنیدن صداش هستم … خودمو توجیح کردم: – خب منم یکی مثل بقیه … چه فرقی داره! منم صداشو دوست دارم … نه چیز دیگه … آرشاویر با لبخند رفت توی قسمت مخصوص و آماده شد … صدای آهنگ بلند شد … چشمامو بستم … شنیدن صداشو با چشم بسته دوست داشتم تنهای تنهام … جز تو هیشکی رو تو این دنیا نمی خوام دوباره بیا مث اون روزا تا بازم آروم بشه دنیای ما هیچ جا نمی تونم دیگه حتی یه لحظه بمونم دیگه فکر نمی کنم بشه زنده بمونم حال و هوام ابریه دلتنگ یه قطره بارون جدایی آدمو می کشه منو به زندگی برگردون زندگیم بی تو مثل زندونه آه عشق من! یه حرفی بزن ولی نگو دیره هیشکی جاتو تو دلم نمی گیره! هیچ جا نمی تونم دیگه حتی یه لحظه بمونم دیگه فکر نمی کنم بشه زنده بمونم حال و هوام ابریه دلتنگ یه قطره بارون جدایی آدمو می کشه منو به زندگی برگردون امشب می خوام که یادت بیاد کی شونه بود واسه گریه هات ببین کی عاشقت کرد وقتی تنها بودی تو شبای سرد تو دلت تنگ بود اشک تو چشات غم تنهایی تو صدات من دستاتو گرفتم نگو یادت رفت! هیچ جا نمی تونم دیگه حتی یه لحظه بمونم دیگه فکر نمی کنم بشه زنده بمونم حال و هوام ابریه دلتنگ یه قطره بارون جدایی آدمو می کشه منو به زندگی برگردون بی تو … نمی تونم … نه … نمی تونم … منو به زندگی برگردون! (آهنگ جدایی از آرتا امید) وقتی خوندنش تموم شد حس کردم نفس منم بالا نمی یاد … خداییش ترکوند … صدای دستا داشت کرم می کرد منم دست می زدم ولی حالم اصلا خوب نبود … تا اومد بشینه کاوه با هیجان گفت: – ماشالله چه کردی پسر! صدات استودیو رو به لرزه در آورد … موافق بودم باهاش! خداییش از ته دلش می خوند … با همه صداش … توی دلم زمزمه کردم: – یعنی واسه من خوند؟ ولی نه! اون حتی یه نیم نگاه هم به من نکرد … فقط همون اول که اومد بشینه یه سلام رسمی جلوی دوربین بهم کرد که مطمئنم اونم برای خالی نبودن عریضه بوده … نفسمو فوت کردم نمی دونم چرا اینقدر عصبی بودم … از بقیه برنامه و حرفا چیز زیادی یادم نیست ولی بالاخره برنامه به آخر رسید و خداحافظی کردن و کات دادن … سریع از جا بلند شدم می خواستم برم خونه … دیگه طاقت موندن نداشتم … همه داشتن با هم خداحافظی می کردن … کاوه جلو اومد و با وقار و شخصیت خاص خودش بازم بابت حضورم ازم تشکر کرد … فقط لبخند زدم … واقعا نمی تونستم چیز دیگه ای بگم … همه دسته دسته از استودیو خارج می شدن کیفمو انداختم روی شونه ام و زیر چشمی نگاهی به آرشاویر کردم … بی توجه به من داشت با کاوه بگو بخند می کرد … دندون قروچه ای کردم و از استودیو زدم بیرون … رفتم سمت ماشینم که صدای پایی از پشت سرم شنیدم … برگشتم … آرشاویر بود … نا خودآگاه ایستادم … با لبخند اومد طرفم …. قلبم داشت می یومد توی دهنم … خیلی عادی ایستاد جلوی من … دستشو تکیه داد به سقف ماشینم و گفت: – دوباره سلام عرض شد … این چرا اینجوری می کرد؟ سعی کردم منم طبیعی باشم … – سلام … – خوبی؟ – ممنون … – مزاحمت نمی شم … فقط خواستم حال بابا مامانتو بپرسم … خوب هستن؟ با غیض و کینه گفتم: – از احوالپرسی های شما … دستی توی موهای پر پشت مشکیش کشید … چشمای درشت و سیاهش رو دوخت توی چشمام و گفت: – اون موقع شرایط خوبی واسه احوالپرسی نداشتم … ولی به زودی حتما خدمتشون می رسم … اونا برای من خیلی عزیز هستن … دوست داشتم بگم خودم چی؟ ولی زبونمو محکم گاز گرفتم … توی دلم از خودم پرسیدم: – اگه همین الان ازت بخواد برگردی …بر می گردی؟! قاطعانه و به سرعت گفتم: – نه … پس چه مرگم بود؟! انگار این مشخصه همه ما دخترها بود که دوست داریم همه چیزو به دست بیاریم … بعدش دیگه مهم نیست … فقط به دست آوردنش مهمه … در ماشینو باز کردم و گفتم: – حتما این کارو بکن خوشحال می شن … سری تکون داد راه افتاد سمت ماشین خودش که با چند ماشین فاصله از من پارک کرده بود و گفت: – حتما … عمدا معطل کردم ببینم می ره یا دنبالم راه می افته … این آرشاویر شکاک محال بود بذاره من خودم تنها این مسیر رو برم … حتما مثل قدیما دنبالم راه می افته … نشستم پشت فرمون … ماشینو روشن کردم و یه کم گاز دادم که یعنی گرم بشه … آرشاویر دنده عقب از پارک اومد بیرون … چهار چشمی داشتم نگاش می کردم … بدون اینکه حتی به من نگاه بکنه پاشو روی گاز فشار داد و با سرعت هر چه تموم تر از پارکینگ رفت بیرون … من موندم با یه دهن باز! رفت؟!!!! به همین راحتی؟! چرا اینقدر عوض شده؟ وای خدای من … سریع از پارکینگ رفتم بیرون … هنوز باورم نمی شد رفته باشه … با خودم گفتم شاید کنار خیابون جایی منتظر باشه اما حقیقت این بود که رفته بود …. با حال خراب ماشین رو جلوی در پارک کردم و پیاده شدم… دزدگیر رو که زدم در خونه باز شد و بابا به یه ژاکت روی شونه هاش اومد بیرون معلوم بود منتظرم بوده … می دونستم الان لبخندم از صد تا گریه تلخ تره … ولی بهش لبخند زدم و رفتم طرفش … با شادی مصنوعی گفتم: – عیدت مبارک بابا جونم … بابا داشت با نگرانی نگام می کرد … می دونستم به خاطر آرشاویره … هر کی هم که نفهمیده باشه اون ساعات به من چی گذشته مطمئنا بابا فهمیده … از همین فکرا بغض کردم و چونه ام لرزید … سریع پشت کردم به بابا … نمی خواستم غصه اش بیشتر بشه … اشک چکید روی صورتم … لعنتی الان وقتش نبود! دست بابا نشست روی شونه ام … به ناچار برگشتم … بابا محکم منو کشید توی بغلش دیگه طاقت نیاوردم و صدای هق هقم اوج گرفت … بابا بدون حرف فقط نوازشم می کرد … وسط کوچه ایستاده بودیم و من داشتم زار می زدم! اگه یکی می دید چی می گفت؟ گور بابای همه … خسته شدم از بس از فکر و حرف مردم ترسیدم … وقتی کمی آروم تر شدم بابا منو از خودش جدا کرد و با صدای لرزون گفت: – کاش نذاشته بودم بری بابا … اصلا کاش نذاشته بودم بازیگر بشی … چی به روز روح لطیف دخترم اومده؟ – بابا … بابا … یه جوری با من رفتار می کنه انگار من … انگار من غریبه ام … انگار اون صیغه رو … یادش رفته … حقیقت این بود که من و آرشاویر هنوز هم به هم محرم بودیم …بعد از جداییمون آرشاویر رفت ایتالیا و دیگه وقت نشد برای جدایی رسمی اقدام کنیم … بابا دستمو فشرد و گفت: – آروم باش دخترم … همه غم هات یه روز تموم می شه … خدایی که اون بالاست عادل تر از اون چیزیه که تو حتی بتونی تصورشو بکنی … – بابا … چرا برگشته؟ – باید بر می گشت … اینجا کشورشه … – من نمی تونم باهاش روبرو بشم … دیدنش برام سخته بابا … – دختر گلم برای مشکلت هیچ وقت نباید صورت مسئله رو پاک کنی … توسکایی که من تربیت کردم خیلی محکم تر از این حرفاست … غیر ممکنه به این راحتیا عقب بکشه … – چی کار کنم بابا؟ می گی چی کار کنم با این آدم؟ – هیچی … فقط جلوش محکم باش … نمی خوام حس کنه دختر منو زمین زده … دختر من همیشه باید تو اوج باشه … همینطور که تا الان بوده … دماغمو بالا کشیدم و گفتم: – ولی سخته بابا … به خدا سخته … بابا پیشونیمو بوسید و گفت: – زندگی عادته دخترم … عادت می کنی … ولی من مطمئنم همه چیز حل می شه … به بابا قول بده غصه نخوری … با اینکه خودم هم از قولم مطمئن نبودم گفتم: – باشه … قول می دم … – آفرین دخترم … حالا بریم تو که مامانت هم حال خوبی نداره … می دونستم مامان هم با دیدن آرشاویر به هم ریخته …. مامان آرشاویرو خیلی دوست داشت … آهی کشیدم و همراه بابا وارد شدم … می خواستم بشم مایه افتخارشون … ولی مایه غصه شون شدم … برام خیلی سخت بود … خیلی سخت … یک هفته گذشت … دیگه هیچ خبری از آرشاویر نداشتم … بهتره بگم هیچ خبری ازش نشد … فقط یه روز که من سر صحنه فیلمبرداری بودم وقتی برگشتم خونه احساس کردم مامان زیادی خوشحاله و بابا هم قیافه اش در همه … نشستم کنار بابا و با تعجب گفتم: – چیزی شده بابا؟ بابا آهی کشید و با صدای آرومی گفت: – آرشاویر اومده بود اینجا … با چشمای گشاد شده گفتم: – جدی؟!!!! – آره … منم تعجب کردم … ولی … – ولی چی؟ – بعدش ازش بیشتر خوشم اومد … – بابا! – اون برای ما حرمت قائل شد … جدای از مشکلی که با تو داره اومد اینجا … خیلی هم به ما احترام گذاشت و با همه وجودش و از ته قلبش عذر خواهی کرد ازمون … – پس واسه همینه که مامان خوشحاله؟ – آره … – عجب! – پسر خوبیه … اگه حرفایی که در موردش زدی رو کس دیگه ای می گفت محال بود باور کنم … آهی کشیدم و گفتم: – ولی حقیقت داره بابا … دلیل جدایی ما رو هیچ کس جز بابا نمی دونست … همه فکر می کردن دلیلش عدم تفاهمه … ولی بابا دلیل مسخره و کلیشه ای منو قبول نکرد و اینقدر پاپی من شد تا سر از قضیه در آورد … – می دونم دخترم …. حرف تو برام حجته! از جا بلند شدم و رفتم سمت اتاقم … می خواستم خاطره هاشو هم تو ذهنم کمرنگ کنم … دیگه خسته شده بودم … باید با خودم روراست می شدم … آرشاویر اولین پسری بود که دل منو لرزوند و من با همه وجودم بوسیدمش بغلش کردم و بهش محرم شدم … اولین عشقم بود … فراموش نمی شد … تحت هیچ شرایطی اما شاید می تونستم برای خودم کمرنگش کنم که دیگه با دیدنش اینجوری داغون نشم … لباس عوض کردم … رفتم توی تخت و لحاف رو کشیدم سرم … می خواستم بخوابم … نمی خواستم به هیچی فکر کنم … گوشیم داشت خودکشی می کرد … ماشینو کنار خیابون پارک کردم و از توی کیفم درش آوردم …شماره ترسا بود … – الو … – سلام خانومی ناناز خودم … – سلام ترسا جون … خوبی؟ آرتان خوبه؟ آترین چطوره؟ – اوووه … همه اشون خوبن … تو خوبی؟ – مرسی … چه حال؟ چه خبر؟ – خبرای داغ داغ هالیوودی … – چی هست حالا این خبرای داغت … – ببین توسکا من چون خودم تو عشق خیلی زجر کشیدم تو رو درک می کنم … برای همینم هر اطلاعاتی که شاید بتونه کمکت کنه رو بهت می رسونم … هر چند که آرتان اگه بفهمه صاف منو می کشه … این دختر چی پیش خودش فکر می کرد؟! درک من؟! آهی کشیدم و گفتم: – چیزی شده؟ – آقاتون دوباره رفتن ایتالیا … آشکارا جا خودم و گفتم: – جدی؟! – آره … اومده بود اینجا فقط یه سر به باباش بزنه گویا … – تو از کجا فهمیدی؟ – هان! از اینجا به بعدش مهمه … – بگو دیگه ترسا … کشتی منو … – خب بابا! منو نخور … راستشو بخوای از همون روزی که برگشته رفته سراغ آرتان البته من تازه امروز فهمیدم … – خب خب؟ – هیچی دیگه آرتان هم یه کم باهاش کار کرده … گویا این دو ماهی که ایتالیا بوده رو کامل بستری بوده … با صدای خفه ای گفتم: – چی؟!!!! – آره … رفته اونجا و تحت دارو درمانی شدید بوده … الان هم به زور بهش اجازه دادن بیاد ایران به شرط اینکه زود برگرده … – پس … پس واسه چی دیگه پیش آرتان رفته؟ – واسه اینکه بعد از اینکه دوره دارو درمانیش تموم بشه باید تحت رفتار درمانی باشه … یه جورایی باید روانکاوی بشه … اینه که از آرتان خواست وقتی دوباره برگشت ایران باهاش کار کنه … – آرتان … آرتان چی می گفت؟ – هیچی می گفت الان هم خیلی بهتر شده ولی هنوزم جای کار داره … آهی کشیدم و گفتم: – خوشحالم که به فکر درمان خودش افتاده … اما بین ما همه چیز دیگه تموم شده … اصلا پیش خودم یه درصد هم احتمال نمی دم که آرشاویر برگرده و من بخوام باهاش باشم … فقط براش خوشحالم که از این عذاب راحت می شه … – دروغ می گی؟!!!! – نه … کاملا راست گفتم … – توسکا … ولی تو دوسش دا… – داشتم … الان فقط می خوام خودش راحت بشه … رابطه من و آرشاویر با یه دنیا دلخوری تموم شد … این رابطه دیگه نباید از نو شروع بشه … چون چون حرمت ها از بین رفته … – بس کن توسکا … این عشقه! نه یه احساس دم دستی … این حرفا حالیش نیست … آهی کشیدم و گفتم: – هر کس عقیده ای داره … عشق هم حرمت داره … ولی حرمتش بین من و آرشاویر از بین رفت … سکوت کرد و چیزی نگفت … دیگه حوصله چونه زدن نداشتم برای همین هم با یه خداحافظی کوتاه تماسو قطع کردم … حقیقتا از اینکه آرشاویر می خواست درمان بشه خوشحال بودم … این همه زجر حق آرشاویر نبود … واقعا که حقش نبود … _________________

تفریح کده ی آبشار






آدرس ایمیل خود را وارد کنید



Delivered by Feed Burner




ذهنم قفل کرد … داشتم سقوط می کردم که یهو گیر کردم و حس کردم دارم خفه می شم … دستمو گرفتم به شالم … پیچیده بود دور گردنم و داشت خفه ام می کرد … صدای نعره های بچه ها رو از بالای سرم می شنیدم … اما فقط فکرم به این بود که شالو از دور گردنم باز کنم … دستمو کشیدم بالا … یه شاخه کلفت بالای سرم بود … دستمو محکم گرفتم بهش و با دست دیگه ام به سختی شالو از دور سرم باز کردم … اشکم سرازیر شد … بالای یه دره عمیق آویزون بودم … شالم هم که نجاتم داده بود افتاد ته دره … الان وقت گریه نبود … به بالا نگاه کردم … شاید چهار پنج متر اومده بودم پایین … ولی بچه ها رو نمی تونستم ببینم … صدای ضجه هاشون رو می شنیدم … بیشتر از همه صدای عربده های آرشاویر می یومد … تموم توانم رو جمع کردم … دستم درد گرفته بود باید بهشون می فهموندم زنده ام تا کمکم کنن وگرنه پرت می شدم پایین … دستام قدرت زیادی نداشتن … با تموم وجودم جیغ کشیدم: – کمک!!!! صداها کمتر شد …. دوباره جیغ زدم: -کمک!!!!!!! اینبار صدای همهمه اشون بلند شد … صدای داد آرشاویر بلند شد: – توسکاااااا …توسکااااا عزیزم کجایی؟؟؟؟؟؟؟ – اینجااااااممممم چند متر اومدم پاییننن … به یه شاخه گیر کردمممم … آرشاویر دارم می افتممممم شهریار گفت: – مسعود برو کمک بیار … طناب نداریم که بتونیم بکشیمش بالا … بدووووووو …گوشی لعنتی خط نمی ده … صدای مازیار اومد: – چی کار می کنی آرشاویر؟ صدای شهریار اومد: – این دیوونگیه … نکن این کارو! الان مسعود با طناب می یاد … صدای نعره آرشاویر لرزه به تنم انداخت: – تو خفه شو عوضی! حسابمو با تو یکی بعدا تصفیه می کنم … مازیار گفت: – نرو آرشاوییر …به خدا این خودکشیه … می یاریمش بالا … صدای آرشاویر اومد: – توسکا … توسکااااا جان … کجایی عزیزممم … می تونی خودتو به من نشون بدی؟ بغضم ترکید … خدایا تو این بدبختی و این جای خطرناکی که من گیر کردم فقط آرشاویر راضی شد بیاد کمکم … آخ خدا دارم می میرم … اصلا کاش بمیرم … من چرا زودتر عشق اونو درک نکردم؟ فقط دوست داشتم زودتر برسم بهش و با همه وجودم بغلش کنم … با هق هق گفتم: – نمی تونم تکون بخورم آرشاویر … دارم می افتم … – الان می یام پیشت عزیزم … فقط یه ذره دیگه تحمل کن … با همه توانم چنگ زدم به درخت … الان وقت مردن نبود … پاهاشو دیدم با کمک درختایی که به دیواره کوه روییده بود داشت می یومد پایین … تا دیدمش جیغ زدم: – آرشاویرررررر … یه دفعه سر خورد و حدود یه متر اومد پایین تر اما سریع دستشو بند کرد و برگشت به پایین نگاه کرد درست بالای سرم بود … با دیدن من نفس عمیقی کشید و با بغض گفت: – دختر تو که منو نصف عمر کردی! – خوبی آرشاویر؟ چرا سر خوردی؟ سالمی؟ – خوبم … تا اونجوری صدام کردی سکته کردم عزیز دلم … ترسیدم افتاده باشی … با بغض گفتم: – آرشاویر منو ببر بالا … دستم دیگه جون نداره … – الان … الان خانومم … فقط یه دقیقه دیگه پیشتم… با بدختی خودشو کشوند کنار من … دستشو گرفت به همون شاخه ای که من گرفته بودم … پاشو هم گذاشت روی شاخه پایینی … من چون قدم کوتاه تر بود پام به شاخه پایینی نمی رسید و آویزون مونده بودم … حالا درست روبروم بود و صورتش صاف جلوی صورتم قرار داشت … خدا رو شکر درختا قطور بودن و می تونستن نگهمون دارن … صدای داد شهریار از بالا اومد: – آرشاویر رسیدی بهش؟ سالمین؟! آرشاویر خودشو به من نزدیک تر کرد … سینه اش بالا و پایین می رفت … صورتش خراش کوچیکی برداشته بود … لبای قلوه ایش کمی از هم باز مونده بودن و چشماش و نگاش سوزنده تر از هر وقت دیگه ای بود … زیر لب گفت: – به تو ربطی نداره … توی اون وضعیت هم این حرفش برام خیلی شیرین بود و بی اراده لبخند زدم … یکی از دستاشو از تنه درخت جدا کرد و پیچید دور کمر باریک من … آروم منو کشید سمت خودش … توی بغلش که فرو رفتم دیگه برام مهم نبود که حتی تنه درخت کنده بشه و دوتایی بیفتیم پایین … لرزش خفیف بدن جفتمون رو گرفته بود … تند تند آب دهنم رو قورت می دادم … سرمو گرفتم بالا و زل زدم به صورتش … چشماش لبالب پر از اشک بود … صدای داد مازیار بلند شد: – توسکااااا … آرشاویر … سالمین؟ جواب بدین تو رو خدا … آرشاویر داد کشید: – آره … ولی دیگه حرفی نزد … در ازاش منو محکم تر چسبوند به خودش و گونه ام رو با لذت بوسید … هر دو داشتیم گریه می کردیم … زمزمه کردم: – آرشاویر … – هیچی نگو … الان می ریم بالا … فکر کرد می خوام اعتراض کنم؟! ولی من فقط می خواستم بگم دوستت دارم … باشه اشکال نداره رفتیم بالا حتما بهش می گم … با داد سوم مازیار آرشاویر بالاخره منو از خودش جدا کرد و گفت: – خوبی؟! – دستم درد می کنه … دوباره دست انداخت دور کمرم … اینبار با قدرت بیشتر و منو از درخت کند … جیغ کشید چون گفتم محاله بتونه هر دومون رو نگه داره … اما تونست … منو چسبوند به خودش و شاخه بالاتری رو گرفت و با پاش رفت روی یه شاخه دیگه … گفتم: – می افتیم آرشاویر … وایسیم طناب می یارن … دستت خسته می شه … من سنگینم … با صدایی که خنده توش موج می زد گفت: – چند کیلویی؟ منم خیلی جدی گفتم: – پنجاه … اینبار خندید و گفت: – می دونی شوهرت چند کیلوئه؟ – نه … چند کیلوئه؟! دستشو به یه شاخه دیگه بند کرد و جفتمون رو کمی کشید بالاتر … با نفس نفس گفت: – اونقدری هستم که تو رو له کنم … با اعتراض و شرم گفتم: – آرشاویر … خندید و گفت: – آخه من هشتاد و هفت کیلوئم … انگار جفتمون از یاد برده بودیم داریم می افتیم … داشتیم صمیمیانه با هم حرف می زدیم … با حیرت گفتم: – هشتاد و هفت؟!!!! چه خبره؟!!!! پوزخندی زد … فشار محکمی به کمرم داد و گفت: – شهریار از من لاغرتره … ناراحت شدم و دلم گرفت … پیش خودش چه فکری کرده بود؟ هیچی نتونستم بگم … بازم رفتیم بالاتر … حالا می تونستم بچه ها رو ببینم که همه خم شده بودن … مازیار با دیدن ما سریع گفت: – آرشاویر … یه کم بیارش بالاتر من می گیرمش … آرشاویر هم بی هیچ حرفی منو از خودش جدا کرد و با قدرت منو برد بالا … عین یه عروسک … مازیار خم شد و شهریار مازیار رو گرفت … دستم رو بردم بالا و دست مازیار رو گرفتم … با چند تا زور محکم منو کشید بالا … همین که پام رسید به لب صخره نفس راحتی از ته دل کشیدم و خدا رو شکر کردم که به خیر گذشت … سریع نگاه کردم ببینم ارشاویر کجاست … اونم با کمک یکی دیگه از بچه ها اومد بالا و درخواست اب کرد … اصلا حواسش به من نبود انگار … شهریار نشست کنارم و گفت: – خوبی؟! جایت درد نمی کنه؟! – نه خوبم … – برسیم ویلا می برمت دکتر … صورتت خراش برداشته … گردنت هم کبوده … دستی کشیدم روی گردنم … شالم نجاتم داده بود … لبخندی زدم و گفتم: – نه چیزی نیست … شالم پیچید دور گردنم … بازش کردم زود وگرنه خفه ام کرده بود … -اوه خدای من! ببخش توسکا … همه اش تقصیر من شد … من ترسوندمت … نگام افتاد به آرشاویر … داشت به ما نگاه می کرد … لیوان آبی که گرفته بودن طرفش رو با غیض پس زد و از جا بلند شد … راه افتاد که بره … لعنت به تو شهریار! با غضب برگشتم نگاش کردم و گفتم: – مرده بودم هم فقط می گفتی ببخشید؟!! اون چه حرکتی بود که تو انجام دادی؟ شوکه شد … – من … من … – تو چی؟! جلوی چشم اون همه آدم می خواستی چی بگی به من؟ هان؟! – تو چت شد یه دفعه ؟ من که کاری نکردم! – کاری نکردی؟ دیگه می خواستی چی کار کنی؟ اگه اگه … خواستم بگم اگه بلایی سر رابطه من و آرشاویر بیاد پدرتو در می یارم اما هیچی نتونستم بگم … از جا بلند شدم … مازیار لیوانی آب برام آورد و گفت: – بد کردی توسکا … با بغض گفتم: – من نه … مازیار به خدا همه اش تقصیر شهریاره …. هی می چسبه به من … آرشاویر هم می بینه … – تو اگه یه بار با تندی باهاش برخورد کنی دیگه اینکارو نمی کنه … نبودی حال آرشاویرو ببینی که … تا افتادی داشت جون از تنش می رفت بیرون ….کم مونده بود اونم بپره پایین … به زور نگهش داشته بودم … تا اینکه صدات اومد … اولین نفر بود که اومد برای کمکت بدون اینکه فکر کنه این راه چقدر خطرناکه … ارزششو داره به خاطرش دو تا داد بزنی سر شهریار … – حالا باید چی کار کنم مازیار؟ – فعلا هیچی … بذار به حال خودش باشه … باید آروم بشه … – ولی … – راهش همینه فقط … ساکت شدم … همه وسایلا رو دوباره جمع کردن … دیگه جون توی تن کسی نمونده بود … همه با هم راه افتادیم … آرشاویر خیلی زودتر از ما رفته بود من فقط دعا می کردم زود برسه و اتفاقی براش نیفته … بقیه راه به خوبی طی شد و بالاخره رسیدیم … اخمای همه مون در هم بود … به محض رسیدن با نگاه دنبال آرشاویر گشتم … نبود … ماشینش هم نبود … پریدم سمت مازیار و گفتم: – آرشاویر … – چی شده؟ – نیست … ماشینش هم نیست … با خونسردی گفت: – نگران نباش … جای دوری نمی ره … بر می گرده … – مطمئنی؟ – آره می شناسمش … همه رفتیم تو … بچه ها با هیجان اومدن طرفمون … ولی من بی حوصله تر از اون بودم که بتونم حرفی بزنم … به خصوص وقتی فهمیدن چی شده همه با هم ریختن روی سرم … یکی برام آب قند می اورد … یکی آب طلا … یکی یخ می آورد بذاره روی صورتم … یکی اصرار می کرد ببرتم دکتر … دست آخر از جا بلند شدم و گفتم: -ولم کنین بابا … بعد هم رفتم توی اتاق و در اتاق رو بستم … نمی خواستم کسی رو ببینم … گوشیمو برداشتم و شماره آرشاویرو گرفتم … خیلی نگرانش بودم … اما خاموش بود! با حرص گوشیو کوبیدم روی تخت … لبمو می جویدم تا اشکم سرازیر نشه … اگه شهریار می یومد جلوی چشمم حتما می کشتمش … خروس بی محل! دیگه کسی سراغم نیومد … یعنی کسی جرئت نداشت طرفم بیاد … فکر کنم همه فهمیده بودن یه چیزی بین من و آرشاویر هست … احمق که نبودن … اون از اونطرفی رفته بود و منم اینجا عین سگ پاچه می گرفتم … اون موقع هم که افتادم آرشاویر بدجور خودشو لو داد … نمی دونم چند ساعت گذشت که طاقت نیاوردم و رفتم از اتاق بیرون … همه یه جور خاصی نگام می کردن … شروین رفته بود … حتی جرئت نکرده بود بیاد از من خداحافظی کنه … رفتم سمت فریبا و گفتم: – مازیار کجاست؟ آب دهنشو قورت داد و گفت: – رفته بیرون … – کجا رفته؟!!! – نمی دونم … – کی رفت؟ – یک ساعتی می شه … نزدیک بود جیغ بزنم که در باز شد و مازیار اومد تو … دویدم به سمتش … – مازیار … دستشو آورد بالا و گفت: – آروم باش … – کجاست؟ گوشیش خاموشه … رفت از در بیرون و گفت: – همه دارن نگاه می کنن … بیا بیرون حرف می زنیم … دوتایی رفتیم از ویلا بیرون … مازیار نفس عمیقی کشید و گفت: – من نمی دونم این چه رسمیه که تو اینجا داری زجر می کشی و اونم اونجا … حالش خیلی خرابه … هر چی می گم بیا بریم ویلا دیگه نمی یاد … کارش تموم شده … ولش می کردم بر می گشت تهران … – مازیار تو رو خدا … – آروم باش توسکا … کسی نباید فعلا بفهمه چی شده … – آخه چیزی که نشده … چرا آرشاویر اینجوری می کنه؟ – نمی تونه به عشق تو مطمئن باشه … مدام فکر می کنه اونو به دیگران می فروشی … – به خدا اینطور نیست … – من می دونم … چون دارم حال تو رو می بینم … اما اون باور نمی کنه … – باید چی کار کنم؟ – فعلا چند روز نگهش داشتم … – کجاست الان؟ – رفته هتل … – آخه چرا هتل؟ – اینجا داشت عذاب می کشید … هر بار که نگاه می کرد یا نگاه شهریار روی تو بود یا خودش کنارت ایستاده بود … رفت که نبینه … وقتی هم که می دید تو عین خیالت نیست بیشتر اذیت می شد … – بر می گرده؟ به خدا اگه برگرده جبران می کنم … – بر می گرده … تا چند روز دیگه … ولی خواهشا از این بدترش نکن … – دیگه چه جوری قراره از این بدتر بشه؟ – لازم نیست تو هی بری طرفش که فکر کنه داری بهش ترحم می کنی … بذار وقتی اون اومد طرفت تو با سر ازش استقبال کن … – خیلی سخته … – خیلی هم سخت نیست … چون تنها راهه … حالا بریم تو که بچه ها حسابی کنجکاو شدن … شما دو تا باید یه شیرینی بدین به بچه ها … همه شون دیگه فهمیدن یه خبری شده … – همه چی اوکی بشه شیرینیش با من … لبخندی بهم زد و دو تایی رفتیم تو … چهار روز طول کشید … بیشتر صحنه ها گرفته شده بود … ولی من دیگه اون توسکا نبودم حس می کردم یه چیزی گم کردم … هر بار که بچه ها کلیپ رو می ذاشتن و نگاه می کردن با دیدن آرشاویر و شنیدن صداش داغ دلم تازه می شد … خوب یادمه یه روز شهریار اومد طرفم … اول می خواستم چشماشو در بیارم ولی بعد دیدم اینجوری نمی شه … باید باهاش حرف می زدم … پس گذاشتم بیاد … می خواست بازم عذرخواهی کنه فکر می کرد دلیل افسردگی و ناراحتی من حرکت اون روز اونه … گذاشتم خوب حرفاشو بزنه … وقتی تموم شد توی چند جمله بهش گفتم با آرشاویر نامزد کردم … دهنش اندازه غار باز مونده بود … باورش نمی شد … همه چیزو مجبور شدم براش بگم تا باور کرد … حالش خیلی خراب شد … هی می خواست حرف بزنه اما نمی تونست آخر هم هیچی نگفت و پا شد رفت … وقتی رفت نفس راحتی کشیدم و گفتم: – آخی راحت شدم! البته شهریار بیچاره داغون شد … همون روز آرشاویر برگشت … وسط حیاط ویلا با ترسا داشتیم با آترین بازی می کردیم که اومد … با دیدن ماشینش سر جا خشک شدم … ترسا هلم داد و گفت: – هوی نخوری پسر مردومو با چشم … به روی خودت نیار … طبیعی باش … – آخه … – دیوونه نشو … بهت می گم بازیتو بکن … به چه حقی 4 روز تو رو گذاشت و رفت … می گم کارتو بکن … صدای مازیار هم توی گوشم زنگ زد : – بذار اون بیاد طرفت … تو فقط هلش بده … – چه جوری هلش بدم؟ ترسا گفت: – هان؟ چیو چه جوری هلش بدی؟ لبخندی زدم و گفتم: – هیچی … بازیتو بکن … بازی می کردیم اما همه حواسم به آرشاویر بود … از ماشین اومد پایین … کمی این پا و اون پا کرد بلکه ما بریم طرفش ولی دید خبری نیست … راه افتاد سمت ویلا … ترسا داد زد: – سلام آقای پارسیان … رسیدن به خیر … آرشاویر ایستاد .. برگشت به طرفمون و گفت: – سلام … منم زیر لبی گفتم: – سلام … قدمی اومد جلو … انگار می خواست چیزی بگه … اما نگفت … دوباره رفت عقب و گفت: – سلام … و با سرعت رفت داخل ویلا … با بغض گفتم: – دیدی ترسا؟! – چی چیو؟ صداتو برای من نلرزون یکی می زنم تو سر خودم یکی تو سر این پسره ها! بابا این عاشق … تو عاشق … دیگه دردت چیه؟ سرمو تکون دادم و گفتم: – خودمم نمی دونم … ____________________ هر دو رفتیم داخل … اینجور که آقای شهسواری می گفت یه هفته دیگه بیشتر اونجا نبودیم … توی کمتر از دو ماه پروژه تموم شد … امروز رو کلا استراحت داد … بچه ها واقعا خسته شده بودن کار خیلی فشرده بود تا حالا فیلم دو ماهه بازی نکرده بودم … تصمیم گرفتیم بریم توی جنگل تفریح کنیم یه کم … بند و بساط رو جمع کردیم و زدیم بیرون … همه شاد بودن … می گفتن می خندیدن … فقط من و آرشاویر و شهریار بیچاره لال شده بودیم انگار … ترسا و فریبا سعی داشتن منو بخندونن ولی فایده ای نداشت … مازیار هم سر به سر آرشاویر می ذاشت … اما هر بار از قبل نا امیدتر می شد … یه کم که گذشت بچه ها یه آتیش بزرگ درست کردن و همه حلقه زدیم دورش … آرتان نشست کنار آرشاویر و آروم آروم باهاش مشغول حرف زدن شد … می دیدم که یخ آرشاویر داره کم کم باز می شه و هر چی بیشتر می گذشت انگار داشت آروم تر می شد … حتی یکی دوبار دیدم خندید … داشتم با حسرت نگاش می کردم … چقدر دلم می خواست برم کنارش بشینم … سرمو بذارم روی شونه اش و ازش بخوام برام بخونه … درخواست منو یکی دیگه از بچه ها اعلام کرد …. – آرشاویر جون … دم غروبه و ماه هم امشب کامله و امشبم شب استراحته و فقط صدای محشر تو رو این وسط کم داریم … افتخار بده یکی دو تا آهنگ برامون بخون … آرشاویر با خنده گفت: – همچین ازم تعریف کردی که نتونم بگم نه؟ همه خندیدن و آرشاویر رفت تا گیتارشو بیاره … ترسا در گوشم گفت: – حرفای آرتان معجزه کرد … بچه از این رو به اون شد! لبخند زدم و گفتم: – به شوهرت بگو مدیونشم … – می گم حتماً هر دو خندیدیم … از شادی آرشاویر منم شاد شده بودم … لحظاتی بعد آرشاویر با گیتارش برگشت … نشست کنار آرتان … گیتارشو بغل گرفت و گفت: – خب چی بخونم؟! یکی از پسرا گفت: – یه چیزی بخون که از ته دل بیاد و بره ته دل بشینه … آرشاویر سری تکون داد و گفت: – حالا اگه ته دل من به ته دل شما ننشست چی؟ همه خندیدن و یکی دیگه از پسرا گفت: – صدای تو هر چی بخونه به دل می شینه … بخون بابا ! هر چی عشقته بخون … اصلا از کارای آلبوم جدیدت یکی رو کن … – نه دیگه! اونا سورپرایزه … یه آهنگ می خونم … ولی وسطش رپ داره ها از من انتظار نداشته باشین پا شم این وسط براتون رپ بخونم … باز صدای خنده بالا رفت … تصور آرشاویر در حالت رپ خوندن خیلی بامزه بود … یکی از پسرا گفت: – به خدا که ین صدای بم تو جون می ده واسه رپ خوندن … آرشاویر چشم غره ای بهش رفت و دست کشید روی سیمای گیتارش … همه صداها خوابید و اون شروع کرد … بازم صداش لرزه به وجودم انداخت … – روزایی که بودی می ترسیدم از نبودت که آخرم اومد نمی دونم دلت بی وفا شد یا من از عشق بدم اومد؟ واسه دلتنگیات برگرد که بی تو این حسم تلف می شه تو نبودی ببینی بی تو من چه بلایی سرم اومد بیا برگرد هنوز خیسه چشمات برگرد نگو کی کشش داد بیا تا این رابطه نمرده هنوزم عشقو می شه بش داد برگرد هوز خیس چشمات برگرد نگو کی کشش داد بیا تا این رابطه نمرده هنوزم عشقو می شه بش داد یه نفر که دیگه نیست و رفت و بود کلی دلم خوش بش یه در که دیگه بسته شد و دو تا چشمامو کرد خشکش هر شب خیره می شم به این در که شاید بازم واشه همون در که می بندی رومو با اشک و سر می خورم پشتش همه رفته بودیم تو حس آهنگ و من زل زده بودم به آرشاویر ولی اون همه حواسش به گیتارش بود … چقدر قشنگ و با التماس می گفت بیا برگرد! مازیار خم شد در گوشش یه چیزی گفت که اونم همینطور که داشت آهنگشو می زد با خنده سرشو تکون داد … همه زل زده بودیم به اون دو تا که یه دفعه مازیار بلند شد و شروع کرد به خوندن رپش … اول همه تو شوک بودیم ولی یهو زدیم زیر خنده … به خصوص که اومده بود وایساده بود جلوی فریبا و داشت برای اون می خوند … وای که وقتی نگام می افتاد به ادا اطوارای مازیار از خنده دل درد می گرفتم … از همه خنده دار تر قیافه فریبا بود که با چشمای از حدقه در اومده داشت به مازیار نگاه می کرد … همه ولو شده بودن روی زمین و ریسه رفته بودن … خود آرشاویر هم غش کرده بود از خنده … ترسا که کنار من مرده بود! ولی خدایی مازیار هم صدای قشنگی داشت … – هوا آروم آروم داره می شه تیره منم دلم بدجوری پیشش گیره چشمامم تو چشماش خیره دستامم تو موهاش می ره لالایی می خونم براش تا که بیاد خوابش دستم زیر سرش همیشه جا بالش چشا خماری که می یاد به دنبالش شبا عادت کرده بودم من به این کارش بوس آرومی که می یاد می ده با عشق و اون موهای مشکی با اون پیچ و تابش با اینکه من اونو می بینم تو خوابم اما اون منو هر رزو می بینه تو فالش نیست می شم باز می بندم چشامو خیس می شم باز و می خندم هه به دروغایی که گفتن همه نگو چشمای توام اینقدر بی رحمن وقتی رفت نشست دیگه همه رو به موت بودن … واقعا سورپرایز جالبی بود … ادامه آهنگو خود آرشاویر خوند … – بیا برگرد هنوز خیسه چشمات برگرد نگو کی کشش داد بیا تا این رابطه نمرده هنوزم عشقو می شه بش داد برگرد هوز خیس چشمات برگرد نگو کی کشش داد بیا تا این رابطه نمرده هنوزم عشقو می شه بش داد وقتی تموم شد صدای دست و سوتا کر کننده بود … و هنوز بعضیا داشتن غش غش می خندیدن … فریبا بلند شد با کفشش افتاد دنبال مازیار … اما من همه حواسم دنبال یه جمله بود … – بیا برگرد … نگو کی کشش داد؟ زل زدم به آرشاویر اونم داشت نگام می کرد … با حرکت لبش گفت: – بیا برگرد … قلبم فرو ریخت … قبل از اینکه بتونم کاری بکنم یا در جوابش حرفی بزنم صدای بچه ها اوج گرفت که می خواستن آرشاویر یه آهنگ دیگه بخونه … آرشاویر هم به ناچار گیتارش رو بغل کرد و گفت: – خب دیگه … به اندازه کافی خندیدین … اینبار می خوام یه غمگین بخونم … این یکی به ته دل همه تون می شینه … چون از ته دله … و به دنبال این حرف خیره شد به من … سرمو گذاشتم روی شونه ترسا و چند بار پلک زدم … آرشاویر هم لبخندی بهم زد و شروع کرد: – خودت خواستی که من مجبور باشم برم جایی که از تو دور باشم تو پای منو از قلبت بریدی خودت خواستی که من اینجور باشم خودت خواستی که احساسم بشه سرد خودت خواستی نمی شه کاریم کرد می دیدم دارم از چشمات می افتم مدارا کردم و چیزی نگفتم برام بودن تو بازی نبودو به این بازی دلم راضی نبودو از اول آخرش رو می دونستم تو تونستی ولی من نتونستم برات بودن من کافی نبودو حقیقت این که می بافی نبودو دارم دق می کنم از درد دوری می خوام مثل تو شم اما چه جوری؟ اشک حلقه زد توی چشمام … هوا تاریک شده بود … ماه کامل تو آسمون غوغا می کرد … مهتاب افتاده بود روی اکیپ پر جمعیتمون و همه رو برده بود توی خلسه … آهنگی که داشت می خوند یعنی چی؟ یعنی سرد شده بود؟ یا اینکه می خواست سرد بشه اما نمی تونست؟ نه گفت دارم دق می کنم از درد دوری … دیگه نمی تونستم توی جمع بمونم … آهنگ که تموم شد صدای دست بالا رفت … اینبار منم دست زدم اما نگام به قدری غمگین بود که باعث شد آرشاویر چند لحظه خیره بمونه توی چشمام … مطمئنم دریای عشقمو از نگاهم خوند و حس کرد … بچه ها داشتن اصرار می کردن که حتما یه آهنگ دیگه بخونه … از جام بلند شدم … ترسا سریع گفت: – کجا؟! – بر می گردم … – زود بیایا … – باشه … راه افتادم سمت چشمه … زلالی آب … با پاکی و شفافی نور مهتاب می تونست آرومم کنه … حالا که آرشاویر گیر افتاده بود بین بچه ها و نمی تونست بیاد پیشم تا سر بذارم رو شونه اش و داد بزنم عاشقشم پس بهتر بود برم یه جا احساسمو تخلیه کنم … باید فکر می کردم چه جوری آرشاویرو هل بدم … تا بیاد سمتم و من ازش استقبال کنم … جدایی دیگه بسه! ______________ از نگاه آرشاویر وقتی داشت می خوند حس کردم که اونم الان دوست داره پیش من باشه … هیچ جدایی نباشه … با هم باشیم … در اصل با هم خوش باشیم … دیگه به عشقش ایمان داشتم … عشق آرشاویر یه عشق واقعی بود … به دور از هر هوس یا حس بدی … آرشاویر تنها کسی بود که با همه وجودم دوست داشتم بغلش کنم … حسش کنم … ببوسمش … تا قبل از اون نسبت به هیچ بنی بشری چنین حسی نداشتم … رسیدم به چشمه …. وسط جنگل بودم ولی نمی دونم چرا نمی ترسیدم … انگار اینجا امنیت داشتم … دور تا دور چشمه چمن های خودرو روییده بود … رفتم جلو … آب داشت بهم چشمک می زد … دیوونه وار هوس شنا زده بود به سرم … هم وقت داشتم … هم حوصله … هم نیاز … پس لباسامو در اوردم … دونه به دونه و همه رو ریختم روی هم یه گوشه … با لباس زیر رفتم نزدیک … مثل همیشه قبل از شیرجه بسم الله گفتم و پریدم … آب دورمو گرفت … چون هوا گرم بود خنکی آب روحمو نوازش می کرد … از اینور می رفتم اونور و برعکس بر می گشتم … بی اراده خنده ام گرفته بود … می خندیدم … شیطنت می کردم آب رو مشت می کردم می ریختم روی سرم خودم …می رفتم زیر آب و می یومدم بالا … دیوونه شده بودم و داشتم دیوونگی می کردم … بعد از نیم ساعت شنای بی وقفه خسته شدم و اومدم بالا … همونجا کنار چشمه روی چمنا دراز کشیدم … نور مهتاب افتاده بود روی بدن خیس و براقم … چشمامو بستم … باید یه کم خشک می شدم تا بتونم بلند شم لباس بپوشم و برگردم … بزم بچه ها اینقدر گرم بود که فکر نکنم هیچ کس حتی آرشاویر هم متوجه غیبت من شده باشه … نسیم خنکی که می یومد بدنمو مور مور می کرد … بعد از یه ربع از جا بلند شدم تا لباسامو بپوشم … صدای خش خشی از پشت سرم بلند شد … سریع چرخیدم تا ببینم چیه که توی آغوش کسی فرو رفتم … قلبم از کار ایستاد و اومدم با همه وجودم جیغ بکشم که صدای آرشاویر زمزمه وار کنار گوشم بلند شد: – منم عشقم … آرشاویر … جیغ نزن خانومم … حالا حالا نمی خوام کسی مزاحممون بشه … هیچی نگو …. بدن خیسم توی بغل آرشاویر می لرزید … اونم دست کمی از من نداشت … هر دو داشتیم می لرزیدیم ولی نه از سرما …. از هیجان … لاله گوشمو با لباش حس کرد و گفت: – گل ناز من … این وقت شب … وسط جنگل … نمی گی بلایی سرت می یاد؟ الان وقت استقبال من بود: – تا وقتی بادیگاردی مث تو داشته باشم مگه می شه بلایی سرم بیاد آرشاویرم … فشار دستاش چند برابر شد … انگار می خواست منو توی خودش حل کنه … بازوهاش دور بدن برهنه ام منو از خود بیخود کرده بود … دوست داشتم ببوسمش …. خودمو بالا کشیدم و با همه عشقم گونه اشو بوسیدم … یه دفعه دستاشو کشید عقب … و گذاشت اینطرف اونطرف صورتم … زل زدیم توی چشمای هم … چشمای اون سرخ سرخ بود … آب دهنمو قورت دادم … خواستم کمی ناز کنم براش … – بریم آرشاویر … بچه ها نگران می شن … سرشو یه کم آورد پایین … لباشو دوبار نرم چسبوند روی پیشونیم و گفت: – گور بابای بچه ها … یه ساعته اینجا داری دیوونه ام می کنی دختر … حالا بذارم بری؟ خندیدم و گفتم: – تو از اول اینجا بودی؟ – اوهوم … و خدا می دونه با چه زوری جلوی خودمو گرفتم که نیام تو آب یه لقمه چپت کنم … دوباره خندیدم … فاصله صورت آرشاویر هر لحظه داشت کمتر می شد … من می خندیدم ولی اون لبخندم نمی زد … زمزمه کرد: – می دونی دیوونه اتم؟ – نه … – می دونی عاشقتم؟ روانیتم؟ – نه … – خیلی دوستت دارم عزیز دلم … عزیز دل آرشاویر … روح زندگی آرشاویر … دنیای آرشاویر .. حالا من بودم که داشتم بهش نزدیک می شدم … فاصله تموم شد … لبام چسبید روی لبای داغش … آرشاویر نفس عمیقی کشید … انگار به آرامش رسیده بود … دستامو پیچیدم دور کمرش … آروم همو می بوسیدیم … زمان متوقف شده بود … صدا از هیچی در نمی یومد … حتی جیرجیرکی که داشت جیر جیر می کرد لال شده بود انگار … با دستش آروم روی بازوم خط می کشید … هی از هم جدا می شدیم … چند صدم ثانیه تو چشمای پرعطش هم خیره می شدیم و دوباره از اول … وسط بوسه ها هر از گاهی سرشو فرو می کرد بین موهای خیسم و همینطور که نفسای عمیق می کشید می گفت: – مگه می ذارم مال کس دیگه ای بشی؟ تو نفس منی … نفسم به نفس تو بسته است … وباز من بودم و طعم شیرین لبای آرشاویر … نمی دونم چقدر گذشته بود که صدای پارس سگی از دور دست شنیده شد … ولی من ترسیدم و سریع خودمو کنار کشیدم … آرشاویر خنده اش گرفت منو کشید تو بغلش … با لبخند انگشت کشید روی لبم و گفت: – تا وقتی آرشاویر پیش مرگته … از هیچی نترس خانومم … از هیچی …. بازوهای محکمش رو چنگ زدم و گفتم: – آرشاویر … دیگه چیزی رو ازم پنهان نکن … باشه؟ سرش رو جلو آورد و در حالی که گردنم رو بو می کشید گفت: – عزیز دلم … هیچ وقت دوست ندارم چیزی رو ازت مخفی کنم … مگه اینکه حس کنم اون چیز اونقدر قدرت داره که تو رو از من بگیره … – شاید با نگفتنش زودتر منو از دست بدی … انگشت اشاره اشو گذاشت روی لبم و گفت: – هیسسسس … از جدایی حرف نزن … دلم می ترکه … این مدتم خل نشدم خیلیه … از حرفش همه وجودم پر از عشق شد و با علاقه نوک انگشتشو بوسیدم … بازوهامو محکم بوسید … زل زد توی چشمام و گفت: – با اینکارات دیوونه ترم نکن که یه کاری دست خودم و تو بدم خانوم کوچولو … با دستپاچگی خودم رو کنار کشیدم و گفتم: – لباسام کو؟ غش غش خندید … رفت کنار و لباسامو برداشت آورد داد دستم …. گرفتم و تند تند مشغول پوشیدنش شدم … شاید برام مهم نبود با آرشاویر رابطه ای هم داشته باشم … ولی اینجا جاش نبود! وسط جنگل! لباسامو که پوشیدم برگشتم به طرفش … دست به سینه ایستاده بود و با علاقه نگام می کرد … سرمو کج کردم و گفتم: – پوشیدم دیگه … خب بریم … یه قدم اومد سمتم … دستشو دراز کرد و در حالی که منو می کشید توی بغلش گفت: – خب حالا که محفوظ شدی بیا بغلم ببینم … همین که دستمو کشید سمت خودش تعادلمو از دست دادم و نزدیک بود بیفتم که میون زمین و هوا منو گرفت در آغوش او حس خوبی داشتم … بی اراده خندیدم … من از پشت خم شده بودم و آرشاویر هم خم شده بود روی من … دستش زیر کمرمو محکم گرفته بود که نیفتم … تا دید می خندم چشمک زد که دلم براش ضعف رفت و دوباره سرشو آورد پایین … از تصور لمس دوباره لباش دلم ضعف رفت … نمی دونم چقدر گذشته بود … هر دو در اوج لذت بودیم که صدای نفس های بیقرار آرشاویر بلند شد … فهمیدم بدجور تحریک شده و اوضاع خطرناکه … به آرامی خودم رو کنار کشیدم و گفتم: – بسه دیگه آرشاویر … باید برگردیم … دیر شده ممکنه بیان دنبالمون … همینطور که با چشمای خمار شده و پر از نیاز به لبهام خیره شده بود گفت: – فقط یه کوچولو دیگه … دوباره جلوش کم آوردم و تسلیم شدم … بعد از حدود یک دقیقه … از من فاصله گرفت و در حالی که دستش رو دور شونه ام حلقه می کرد گفت: – بریم عزیز دلم … چه راحت خودشو کنترل کرد! کشته مرده اش شدم با اینکارش! پیداست بی جنبه نیست! _______________________دستمو محکم گرفته بود توی دستش و آروم آروم قدم بر می داشتیم … زمزمه وار گفت: – قدم زدن با تو هم عالمی داره … آدم حس می کنه روی ابراست … دستامونو عین بچه ها تاب دادم به جلو عقب و گفتم: – آرشاویر … اینقدر خوب نباش … من بد وابسته می شما … دستمو آورد جلوی دهنش … آروم بوسید و گفت: – عشق من … به شوهرت وابسته نشی به کی بشی؟! لبخندی زدم و از ته دلم گفتم: – دوستت دارم … سر جاش ایستاد … آروم گفت: – چی گفتی؟! خندیدم و سرمو تکون دادم … دوباره گفت: – بگو …. توسکا مرگ آرشاویر بگو! با اخم گفتم: – این چه حرفیه؟ – بگو … بگو … – بابا دوست دارم … دوستت دارمممممممم …. یهو سرشو گرفت رو به آسمون … داد کشید: – خدااااااااا … بالاخره گفت … بالاخره گفت دوستم دارهههههه … خدایا نوکرتم … دیگه ازت هیچی نمی خوام … همن الان می تونی جون منو بگیری … جون منو بگیر بده به توسکای من … خدا جووووون گفت دوستم داره … توسکا من حقیرو دوست داره! داشت گریه ام می گرفت … نا خودآگاه رفتم طرفش و بغلش کردم … به خدا قسم که داشت توی بغلم می لرزید … سر و صورتمو هزار بار بوسید … یه دفعه با یه حرکت منو کشید توی بغلش و شروع کرد به چرخیدن … دو تایی قهقهه می زدیم … از ته دل می خندیدیم و از عشق هم سرمست بودیم … یه کم که دیوونگی کردیم آرشاویر منو گذاشت زمین و گفت: – بریم خانومم … الان سرت خیسه … سرما می خوری … بریم موهاتو خشک کنم … با ترس گفتم: – جلو همه می خوای موهامو خشک کنی؟ خونسردانه گفت: – آره … مگه چیه؟! – خب اینجوری که همه می فهمن! تازه شش ماهه مامانت رفته ها … یک سال و نیم دیگه از نامزدی پنهان ما مونده … لبخند زد و گفت: – منم می خوام همه بفهمن … همین امشب به همه می گم تو قراره خانوم خونه من بشی … می خوام بببنم دیگه کی جرئت داره به خانوم من نگاه چپ بکنه … با پوزخند گفتم: – بیچاره شهریار … اونم خندید و گفت: – آره … واقعا هم بیچاره شهریار … من یک درصد هم اگه به جاش بودم صدبار می مردم … – خدا نکنه عزیزم … دوباره از حرف زدن من غش و ضعف کرد … منو محکم کشید تو بغلش و در گوشم گفت: – خدا بکنه! خدا انشالله اگه خواست تو رو از من بگیره منو تبدیل به گوسفند کنه که زیر پات قربونیم کنن … از تصور گوسفند بودن آرشاویر خنده ام گرفت و گفتم: – نه … موی فر بهت نمی یاد … دستی به موهای من کشید و گفت: – ولی به تو دیوانه وار می یاد! سرمو چسبوندم سر شونه اش … اونم دستشو حلقه کرد دور شونه من و دوتایی راه افتادیم سمت بچه ها که دیگه فاصله زیادی هم باهاشون نداشتیم … تا رسیدیم بهشون یکی یکی متوجه ما شدن و نگاهاشون متعجب شد … نمی دونم چرا داشتم خجالت می کشیدم … خواستم خودمو بکشم کنار که اجازه نداد و منو محکم تر چسبوند به خودش … شهریار از جا بلند شد و با غیض جمع رو ترک کرد … آرشاویر به صورتم لبخندی زد و دوباره برگشت سمت جمع و گفت: – اینطوری نگاه نکنین خوب! خانومم خجالت کشید … صدای مازیار اولین صدایی بود که شنیده شد … – آرشاویر! آرشاویر با خنده گفت: – خانم ها آقایون … قابل توجه همتون … نامزدی خودم رو با توسکای عزیزم همین جا رسما اعلام می کنم … اصلا دلیل اومدن من توی این اکیپ حضور توسکا بود … ببخشید که خیلی بی خبر شد انشالله در اولین فرصت از خجالت همه تون در می یایم … چند لحظه جمعیت در بهت و ناباوری و سکوت غرق شد و سپس صدای دست و سوت و هل هله به شکل کر کننده بلند شد … فقط یه سری از دخترا با غیض و غضب جمع رو مثل شهریار ترک کردن … ولی بقیه از سر و کولمون بالا می رفتن … آخر هم آرشاویر رو مجبور کردن تا همه رو ببره شهر و رستوران شام بده … آرشاویر هم که حسابی خوشحال بود قبول کرد و همه رفتن داخل تا حاضر بشن … آرشاویر منو برد توی اتاق گریم مثل یه دختر کوچولو نشوند روی صندلی و با صبر و حوصله مشغول سشوار کشیدن موهام شد … ولی همه حواسش رو جمع می کرد که مبادا یکی از فرهای موهام باز بشه … از حرکاتش خنده ام گرفت و گفتم: – لوسم نکن آرشاویر … با جدیت گفت: – هیسسسس حرفی نباشه … این دختر عمر منه هر کاری دوست داشته باشم باهاش می کنم … خندیدمو گفتم: – برای چی به همه گفتی؟ – برا اینکه خانومم فکر نکنه من می ترسم … من جز از خدا و جدایی از تو از هیچی نمی ترسم … – آرشاویر … – جون دلم؟ – مامانت ناراحت نشن یه موقع؟ – نه گلم … ما که مراسم نگرفتم … وقتی برگشت چنان عروسی برات می گیرم که همه انگشت به دهن بمونن … – مرسی آرشاویر … سشوارو خاموش کرد … جوی پام زانو زد و در حالی که توی عمق چشمام خیره شده بود گفت: – عزیز دلم … هییچ وقت لازم نیست از من تشکر کنی … باورکن خوشحالی تو به اندازه دنیا منو شاد می کنه … همین که لبخند بزنی برام از هزار بار تشکر بهتره … پس هیچ وقت ازم تشکر نکن … چون هر کاری که می کنم وظیفمه … به دنبال این حرف سرشو گذاشت رو پام … به نرم مشغول نوازش موهای نرمش شدم … چقدر این پسرو دوست داشتم؟! فقط خدا می دونست … ______________- نیست … انگار آب شده رفته توی زمین … دیگه طاقت نیاوردم … نشستم روی زمین و اشکم سرازیر شد … آرشاویر بدون توجه به دیگرون منو از روی زمین بلند کرد کشید توی بغلش و گفت: – آروم باش … هیشششش … پیدا می شه … زیر سنگم رفته باشه پیداش می کنیم … – جوا… ب … ما .. ما … نشو …چی … بدم؟ – توسکا … عزیزم … با گریه تو طناز پیدا نمی شه … خواهش می کنم خودتو کنترل کن … می زنم این ویلا رو روی سر همه مون خراب می کنما … نریز این اشکا رو … دست و پای منو نلرزون … – یعنی کجا رفته آرشاویر؟ – چه می دونم! دختره بی فکر … برگرده به وقتش من می دونم و اون … احسان کتشو از روی دسته مبل برداشت تنش کرد و گفت: – اینجوری که نمی شه هی بشینیم کاسه چه کنم چه کنم دست بگیریم … من می رم دنبالش … به دنبال این حرف بقیه هم بلند شدن که برن … مازیار … شهریار … آقای شهسواری … بچه های تدارکات … و یه سری دیگه … همه گروه گروه شدن و راه افتادن توی جنگل … امروز روزی بود که می خواستیم برگردیم اما یه دفعه طناز غیبش زد … هر جا رو دنبالش گشتیم پیداش نکردیم … گوشیشو هم تو ویلا جا گذاشته بود … هر چند که می برد دنبالش هم فایده ای نداشت چون آنتن نمی داد … آرشاویر منو نشوند روی صندلی و رو به فریبا گفت: – بی زحمت یه لیوان آب قند واسه توسکا درست کن فریبا جان… فریبا سریع رفت دنبال آب قند … آرشاویر مشغول بازی با موهام شد و گفت: – عزیزم منم می خوام برم دنبال طناز … اما با این وضع تو … سریع مچ دستشو گرفتم و گفتم: – من خوبم … برو … یه نفر بیشتر هم یه نفره …. برو من فریبا پیشمه … دستمو با اون دستش گرفت و با نگرانی نگاهم کرد … اومدم پلک بزنم که یعنی مطمئنش کنم ولی دو قطره اشک از لای پلکم افتاد بیرون … یه دفعه زد به سرش … خم شد روی صورتم و دیوونه وار شروع به بوسیدن چشمام کرد … گریه و غم و طناز و همه چی از یادم رفت … سعی کردم از خودم دورش کنم … می ترسیدم یه نفر ببینه … اما آرشاویر دیوونه شده بود … محکم بغلم کرد و در گوشم گفت: – نکن … گریه نکنن … چند بار بگم این اشکارو جلوی من نریز … – آرشاویر … – جانم جانم … پیدا می شه … به خدا پیدا می شه … – برو … برو دنبالش بگرد … – من تو رو تنها نمی ذارم … – قول می دم که گریه نکنم … صدای فریبا در حالی که قند ها رو هم می زد تا حل بشه از پشت سرمون بلند شد … – من پیششم آرشاویر … نگران نباش تو برو … سریع از تو بغل آرشاویر اومدم بیرون و رنگم سرخ شد … خیلی خجالت کشیدم … اما فریبا خیلی معمولی بود … انگار نه انگار … آرشاویر هم خونسرد بود … لیوان آب قند رو گرفت و در حالی که می گرفت سمت دهن من گفت: – خیالم راحت باشه فریبا؟ – آره بابا … خودم شش چشمی مواظبشم … آرشاویر آروم آروم آب قندها رو ریخت توی دهنم … و منم به ناچار همه شو خوردم تا زودتر بره … تموم که شد لیوانو داد دست فریبا آروم پیشونیمو بوسید و گفت: – مواظب خودت باش … پیداش می کنیم … – توام مواظب خودت باش …. خم شد در گوشم گفت: – خیلی دوستت دارم … – منم همینطور … لبخندی مهربون به صورتم زد … نگاهی عاجزانه به فریبا کرد و به سرعت از خونه زد بیرون … فریبا با غرغر گفت: – همه اش تقصیر این ترساست … با بغض گفتم: – به اون چه؟ – از پریروز که اون رفت … این طنازم هی ول می کنه می ره توی جنگل … تا قبلش سرش با آترین گرم بود تو ویلا بند می شد … ولی بعدش دیگه نه … – خدا به خیر بگذرونه … فریبا هم آهی کشید و نشست کنار من … ساعت دوزاده شب بود … همه مردا اکثرا برگشته بودن ولی خبری از احسان و طناز نبود … طناز کم بود! احسان هم گم شده بود … دیگه همه چیز به هم ریخته بود حسابی … باورن شدیدی هم می بارید همین باعث شده بود بچه ها دیگه نتونن بگردن … به جنگل بانی هم خبر داده بودن و چند تا گروه دیگه هم مشغول گشتن بودن … اما هنوز خبری نشده بود … من که تو بغل آشاویر بدون خجالت از جمع داشتم می لرزیدم … آرشاویر داشت به آقای شهسواری می گفت ما بر می گردیم ولی من با ناله می گفتم تا طناز برنگشته جایی نمی یام … با این حال می دونستم اگه کاری بخواد بکنه می کنه … آقای شهسواری هم وقتی حال منو دید خودش اصرار کرد که حتما برگردیم … آرشاویر وسط گریه های من داشت وسایلمون رو جمع می کرد که در ویلا باز شد و احسان و طناز اومدن تو … همه مون بی حرف بهشون خیره شده بودیم … کاپشن احسان تن طناز بود و رنگ هر دو سفید رنگ گچ بود … یکی از پسرا دوید طرف احسان که تلو می خورد … زیر بازوشو گرفت و نشوندش روی مبل … منم دویدم طرف طناز … انگار پاهام جون گرفته بودن … طنازو کشیدم توی بغلم و با هق هق گریه گفتم: – کجا بودی؟ کجا ول کردی رفتی؟ دختره بی فکر … طناز هیچی نمی گفت … اما خیره شده بود به احسان … نگاهش پر از نگرانی بود یه جورایی … دستمو جلو صورتش تکون دادم و گفتم: – طناز … حالت خوبه؟ می خوای بریم دکتر؟ می گم کجا بودی؟ ولی حقیقتا حال هیچ کدومشون خوب نبود … به هم پنهانی نگاه می کردن اما مستقیم نه … اون شب مجبور شدیم هر دوشون رو ببریم درمونگاه و هردو هم رفتن زیر سرم … طناز وقتی کمی بهتر شد برام تعریف کرد رفته قدم بزنه که راهو گم می کنه و از هر طرف که می ره به ویلا نمی رسه … تا اینکه احسان می رسه بهش ولی همین که می خوان برگردن بارون می گیره … می رن توی یه غار پناه می گیرن تا بارون بند بیاد … سعی می کنن اتیش درست کنن ولی موفق نمی شن و هوا هم هی سرد و سردتر می شه … فقط تا همین جا بهم گفت و بعدش نگاشو ازم دزدید … منم ترجیح دادم فعلا چیزی ازش نپرسم … همین که سالم کنارم بود خودش به دنیایی می ارزید … اما طبیعی نبودن اونا رو حتی آرشاویر هم احساس کرده بود … _______________داشتیم از درمانگاه بر می گشتیم … من و آرشاویر با هم بودیم … احسان و طناز تو ماشین شهریار بودن … آرشاویر دستمو گرفت و گفت: – خوبی عشق من؟ – آره بهترم … – دیگه نبینم گریه کنیا … من بعدا حساب این دو تا رو هم می رسم … بهش نگاه کردم و به هم لبخند زدیم … دستمو فشار داد و گفت: – گلم … می یای یه کم دیوونگی کنیم؟ با تعجب گفتم: – چه دیوونگی؟ – فقط بگو پایه هستی یا نه؟ با اطمینان گفتم: – با تو پایه همه چیزی هستم … لبخند صورتشو باز کرد . پاشو روی پدال گاز فشرد … گفتم: – نمی خوای بگی چی کار می خوایم بکنیم؟ – می خوام واست یه شب فوق العاده بسازم … یه شب عالی خاطره آخرین شبمون توی رامسر … با اعتماد بهش گفتم: – پس پیش به سوی یه شب رویایی … اول از همه جلوی یه مغازه میوه فروشی ایستاد و چند تا صندوق خالی با یه پلاستیک سیب زمینی خرید بعد هم سوار شد و راه افتاد به سمت جایی که نمی دونستم کجاست … ترجیح دادم سکوت کنم تا ببینم قصدش چیه … مسیر در سکوت سپری شد تا رسیدیم کنار ساحل … خدای من! دریا … دو ماه بود شمال بودیم ولی رنگ دریا رو هم ندیده بودم … آرشاویر با نگاهی به چشمان مشتاق من ماشینو روی شن ها پارک کرد … کمربندشو باز کرد … خم شد سمتم و قبل از اینکه بتونم خودمو بکشم کنار بازوهامو گرفت توی دستش و چشمامو دوبار بوسید … با شرم گفتم: – ا آرشاویر … تو همون حالت که کامل خم شده بود روی من زل زد توی چشمام و گفت: – جان آرشاویر … – خجالت می کشم با اینکارای تو … در گوشم گفت: – از شوهت هیچ وقت خجالت نکش … سپس لبخندی زد … دستمو ول کرد و پیاده شد … منم سریع پریدم پایین … صندوق میوه ها رو چید روی هم با پاش خوردشون کرد و بعدم با یه ذره بنزین روشنش کرد …. سیب زمینی ها رو هم ریخت وسطش … دو تا تیکه چوب بزرگ هم آورد گذاشت کنار هم و دستاشو رو به من از هم باز کرد … رفتم سمتش و خواستم بشینم که منو کشید تو بغلش … با خنده گفتم: – نکن بچه … بذار کنار این آتیش یه ذره صفا کنیم … گونه امو بوسید و گفت: – بشین خانومم تا من برم بساط مطربی رو هم بیارم … غش غش خندیدم و آرشاویر رفت که گیتارشو بیاره … نشستم روی تکه چوب و خیره شدم به آتیش … خیلی زود با گیتارش برگشت و نشست کنارم … با عشق دستمو گذاشتم زیر چونه مو زل زدم بهش … اونم خیره شد بهم و گفت: – اگه بخوای از اول تا آخر اینجوری زل بزنی بهم که من همه چی یادم می ره … با خنده رومو برگردوندم سمت دریا … در حالی که حس می کردم اینقدر دوسش دارم که دوست داشتم برم بشینم توی بغلش … آرشاویر شروع کرد به زدن … یه آهنگ عاشقونه می زد و من حسابی رفته بودم تو حس … صدای دریا و صدای آرشاویر در کنار هم غوغا می کرد! – چه خوبه عاشقی اما فقط با تو … می بینم هر شب رویای چشماتو چه احساس قشنگی من به تو دارم چقدر خوبه که می دونی دوستت دارم … یه کم از آهنگ که گذشت هر دو خیره شده بودیم به هم … آسمون رعد و برقی زد و دوباره نم نم شروع به باریدن کرد … هوا داشت سرد می شد ولی ما هر دو داغ بودیم … داغ از عشق هم … خیره شده بودیم توی چشمای هم و آرشاویر با صدای قشنگش داشت می خوند … دیگه طاقت نیاوردم پاشدم رفتم نشستم روی پاش … دستشو جابه جا کرد که من جام بشه … هنوز داشت می خوند … بارون می ریخت روی صورتم … دستمو آوردم بالا و نرم کشیدم روی صورتش … دست از خوندن برداشت و زل زد توی چشمام … آسمون غرشی کرد … سرمو بردم جلو … چشمامو بستم … دستای آرشاویر حلقه شد دور کمرم … منو کشید تو بغلش و چسبوند به خودش … لبام داغ شد … بارون تند شد … رگبار روی سرمون می بارید ولی ما سفت به هم چسبیده بودیم … نفسای هر دومون تند شده بود … یه دست آرشاویر روی پام بود و محکم داشت پامو فشار می داد … هوس کردم سر به سرش بذارم … همونجوری از جام بلند شدم آرشاویر هم همراهم کشیده شد … قدم قدم عقب می رفتم ولی آرشاویر دل از بوسیدنم نمی کند و همراهم میومد … از پشت پام به یه تیکه سنگ گیر کرد و افتادم توی آب … شالم افتاد روی شونه ام … شالمو کشید پرت کرد اونطرف … نشست کنارم . و باز هم به کارمون ادامه دادیم … هر از گاهی از هم جدا می شدیم چند لحظه به هم نگاه می کردیم من خنده ام می گرفت می خندیدم و آرشاویر مشتاق تر از قبل جلو می یومد … بالاخره هر دو خسته شدیم … سرمو گرفت توی بغلش و گفت: – کی منو سیراب می کنی دختر؟ تشنه تم … تشنه … – یه تشنه خیلی هم زود سیراب می شه … – نه تو گلوله نمکی … من بیشتر تشنه می شم … هر دو خندیدیم … دستمو آوردم بالا … حلقه ام توی دستم برق می زد … گفتم: – این چی می گه؟ سرشو فرو کرد بین موهام و گفت: – می گه تو همه زندگی منی … گونه اشو محکم بوسیدم … بهترین جوابو بهم داد … اینبار نوبت اون بود دستشو گرفت جلوی صورتم … به حلقه اش اشاره کرد و گفت: – این چی می گه؟ کمی فکر کردم و گفتم: – می گه تو تا ابد در قلبتو روی هیچ کس جز من باز نمی کنی … جوابم در عین خودخواهی بود ولی آرشاویر با مهربونی منو بغل کرد و در گوشم گفت: – شک نکن گلم … شک نکن! این قلب تا ابد مال توئه مگه اینکه دیگه نتپه … تا نزدیک صبح اونجا نشستیم و با هم حرف زدیم و سیب زمینی خوردیم … وقتی خمیازه هامون شروع شد بلند شدیم گیتار آرشاویرو برداشتیم و رفتیم سمت ویلا … صبح باید راه می افتادیم و چیزی وقت برای خوابیدن نداشتیم …چهار پنج ساعت که وقت داشتیم رو حسابی خوابیدیم که سرحال بشیم … حدودای ظهر بود که بالاخره برگشتیم سمت تهران … دلم برای مامان بابام یه ذره شده بود … توی این مدت تقریبا هر شب باهاشون حرف زده بودم اما بازم هیچی مثل دیدنشون نمی شد … اینبار با عشق سوار ماشین آرشاویر شدم و نشستم کنار دستش … اونم با مهر دستمو گرفت توی دستش اول بوسید و بعد گذاشت روی دنده … همه با لبخند نگامون می کردن … منم کمتر خجالت می کشیدم … دیگه برای منم جا افتاده بود که آرشاویر شوهرمه و این حرکات طبیعیه … مسیر برگشت رو اصلا حس نکردیم … هر دو غرق صحبت بودیم … از آینده … از وقتی مامانش می یومد … از وقتی این دوره انتظار تموم می شد و می تونستیم راحت با هم زندگی کنیم … به تهران که رسیدیم یه جا ایستادیم همه بچه ها با هم خداحافظی کردیم و هر کسی رفت به سمت مسیر خودش … من و آرشاویر هم سوار شدیم و آرشاویر گفت: – خب عزیز دلم کجا دلش می خواد بره؟ – خب معلومه! خونه … دلم برای بابا و مامان یه ذره شده! آهی کشید و گفت: – اگه منو هم یه مدت نبینی همینقدر دلت تنگ می شه؟ با ناز گفتم: – آرشاویر … – جاااان آرشاویر … – لوس نشو دیگه … – تو انگار منو جدی بیشتر می پسندی … دوست داری جدی باشم؟ سریع صاف نشستم سر جام و گفتم: – وای نه!!! مرسی همون یه بار واسه هفتاد پشتم بس بود … خندید و گفت: – بدجور تنبیهت کردم … ببخش عزیز دلم … – نه اتفاقا خیلی هم خوب بود … فهمیدم مرد زندگیم به وقتش یه دنیا جذبه داره … – پس فکر کردی من سیب زمینیم؟ عزیزم؟ خندیدم و گفتم: – خوب ببخشید اینجوری به نظر می یومد … لبخندی زد و گفت: – فدای تو بشم … موضوعی ذهنم رو حسابی مشغول کرده بود … آرشاویر دستم رو فشار داد و گفت: – بگو خانومی … با تعجب نگاش کردم و گفتم: – چیو؟ – همون چیزی که ذهنت رو مشغول کرده … بگو چی توی فکرته … از دقتش خنده ام گرفت و گفتم: – راستش یه چیزی می خوام بگم ولی … – به ولیش فکر نکن …. حرفتو بگو خانومی … دلو زدم به دریا و گفتم: – آرشاویر مامانت نمی تونه یه هفته بیاد و برگرده؟ آخه اینجوری … خجالت کشیدم حرفمو ادامه بدم … دوست نداشتم فکر کنه هول کردم … آهی کشید و گفت: – مامان می تونه ولی آرشین نمی تونه … – چرا؟ – چون آرشین این دو سه ترم رو کار تحقیقی باید انجام بده و گفته حتی یه روز هم نمی تونه از اونجا خارج بشه … کارش خیلی سنگینه … برای همین هم مامان رفت پیشش که کاراشو انجام بده … آرشین حتی فرصت آشپزی هم نداره … دوباره طوطی وار گفتم: – آخه اینجوری … حرفمو قطع کرد و گفت: – توسکای من … تو فکر می کنی برای من راحته؟ من دلم می خواد همین الان به جای اینکه تو رو ببرم تحویل بابات بدم ببرمت خونه خودم … اما … آرشین گناه داره … من حاضرم تو رو عقدت کنم که خیالت از بابت من راحت بشه … اما برای عروسی و مراسم باید هر دو صبر کنیم … به دنبال این حرف نگام کرد تا ببینه نظرم چیه … الان همسرم نیاز به تایید من داشت … نباید با نق نق الکی فشاری که روی دوشش قرار داشت رو بیشتر می کردم … از این رو گفتم: – نه عزیز دلم … من از بابت تو خیالم راحته … صیغه نود و نه ساله کم از عقد هم نیست … صبر می کنیم تا درس خواهرت تموم بشه و برگرده … دستمو گرفت توی دستش و بوسید و گفت: – به خدا شرمنده چشماتم توسکا … حق تو این نیست … عشق من … من الان باید بهترین جشن ها رو برای تو بگیرم …. اصلا … اصلا تا برگشتیم یه جشن می گیریم … حالا که همه فهمیدن دیگه اشکالی نداره نامزدیمون رسمی بشه … – ولی پس مامانت! – مامان اگه خوشحالی من براش مهم باشه خوشحال هم می شه … – نمی خوام برات درسر بشه … – نمی شه عزیزم … نمی شه … جلوی در خونه که رسیدیم آرشاویر فقط تا توی حیاط اومد … توی تلفن هایی که به بابا می زدم قضیه آشتیم با آرشاویر رو هم گفته بودم و بنده خداها مامان بابا خیلی خوشحال شدن … وقتی بابا رو دیدم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و با همه وجودم پریدم توی بغلش … آشکارا دیدم آرشاویر از این حرکت من و اینکه یه ربع کامل توی بغل بابا خودمو لوس می کردم ناراحت شد … مدام پوست لبش رو می جوید و با حرص با پاش روی زمین می کوبید … خیلی زود هم خداحافظی کرد و بدون توجه به اصرارهای مامان برای نگه داشتنش رفت … بابا و مامان هم متوجه غیر طبیعی بودن رفتارش شدن … ولی چیزی نگفتن … اون شب کنار مامان بابا تلافی روزای دوری رو در آوردم و حسابی خودمو بهشون چسبوندم … آخر شب هر چی منتظر زنگی از جانب آرشاویر شدم خبری نشد … خودم گوشیمو برداشتم و بهش زنگ زدم ولی جوابمو نداد … نمی دونستم چرا اینجوری می کنه … ولی با این توجیه که لابد خسته بوده و خوابیده خودمو راضی کردمو گرفتم خوابیدم …. با اینکه خوابیدن بدون شنیدن صداش برام سخت بود …از فردای اون روز زندگیم یه کم روی روال سابقش برگشت … هیچ کار به درد بخوری هنوز بهم پیشنهاد نشده بود … منم توی خونه پیش مامان بابا بودم … آرشاویر عجیب سر و سنگین بود … وقتی دیدم تا ظهر خبری ازش نشد خودم دوباره گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم … بعد از پنج بوق جواب داد … – الو … – سلام عزیزم … معلوم هست تو کجایی؟ – خب معلومه سر کار! با تعجب از سردی صداش گفتم: – سلام کردما! آهی کشید و گفت: – سلام … – خوبی آرشاویر … بدون اینکه حرفی بزنه یه دفعه صدای ویلن بلند شد … یه نوای خیلی خیلی سوزناک … هر چی صداش کردم دیگه جوابی نداد … نشستم لب تختم و به صدای ساز گوش کردم … اینقدر غم داشت که بغضم گرفت … دیگه طاقت نیاوردم گوشیو قطع کردم و زنگ زدم به پدرجون که تازه از ایتالیا برگشته بود … با سومین بوق جواب داد: – سلام به دختر گلم … – سلام پدر جون …. خوبین؟ رسیدن بخیر … – ممنون عزیزم … آره دخترم … خوبم … مگه می شه صدای تو رو بشنوم بد باشم؟ – لطف دارین شما … مادر جون و آرشین جون خوب بودن؟ – خوب خوب! بهت هم یه عالمه سلام رسوندن … سوغاتی هاتو هم دادن که من برات بیارم … – وای شرمنده ام می کنن به خدا … اون سری هم کلی خجالتم دادن … شما هم که هر چی می گم قبل از رفتنتون یه خبر به من بدین تا یه سری هدیه بدم براشون ببرین هیچ وقت بهم نمی گین … – لازم نیست شما خودتو به زحمت بندازی … همین که منت گذاشتی شدی عروس ما خودش یه دنیاست! – ممنون پدر جون … فقط می تونم بگم ممنون … پدر جون چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت: – چیزی شده توسکا جان؟ به نظر ناراحت می یای … – راستش … پدر جون … من حس می کنم آرشاویر حالش خوب نیست … – برای چی این حسو داری؟ اتفاق جدیدی افتاده؟ نگرانم کردی دختر … – نه … اتفاقی نیفتاده ولی از دیشب که برگشتیم با من سر و سنگینه … الان هم که خودم بهش زنگ زدم باهام حرف نزد فقط صدای ویلن می یومد … – اه اه پس اوضاع وخیمه … – چرا؟! – آرشاویر فقط مواقعی که خیلی دلش گرفته می ره سراغ ویلنش … – آخه برای چی باید دلش گرفته باشه … – دیروز بینتون اتفاقی افتاد؟ چون وقتی آرشاویر اومد خونه حالش زیاد تعریفی نداشت …. بحثی چیزی؟ – نه به خدا … اصلا موضوعی نبود … فقط از وقتی من اومدم توی خونه آرشاویر از این رو به اون رو شد … پدر جون با صدایی که خنده توش موج می زد گفت: – پس بگو! پدر سوخته دلش تنگ شده … – ولی … – ولی چی؟ – پدر جون حس می کنم نسبت به رابطه من و بابا هم یه جورایی … پدر جون پرید وسط حرفم و گفت: – راست می گی؟ تو مطمئنی؟ – باور کنین تا من پریدم تو بغل بابا آرشاویر اخماش در هم شد … آهی کشید و گفت: – این حالتاش مشکوکه … ولی باید باهاش مدارا کنیم … – آخه اگه بدتر بشه چی؟ – انشالله که نمی شه … فقط تو حساسیتشو تحریک نکن … – باشه سعی می کنم … الان باید چی کار کنم؟ – برو خونه ما … برو پیشش … – اون که گفت سر کارم … – نخواسته تو بفهمی توی خونه است … حوصله بیرون اومدنو نداشت … – باشه من الان می رم اونجا … – آفرین دختر گلم … بعد از قطع کردن تلفن تند تند آماده شدم و بعد از گفتن به مامان و بابا رفتم به سمت خونه آرشاویر اینا … قبلش یه دسته گل بزرگ از گلای رز سرخ خریدم که تقدیمش کنم به عشقم … باید می فهمید که در حال حاضر برام از هر کسی مهم تره … حسادت براش مثل زهر بود … دم خونه شون که رسیدم قبل از اینکه پیاده بشم زنگ زدم به آرتان … اونم باید تاییدم می کرد … آرتان مریض داشت و به خاطر همین مجبور شدم تند تند براش قضیه رو تعریف کنم … کمی فکر کرد و گفت: – یعنی داره به بابای توام حسادت می کنه؟ خب این با وجود بیماریش طبیعیه … باید خیلی مراقب باشی توسکا … حواست باشه ببین به کیا حساس می شه … از همونا دوری کن … – آخه از بابام که نمی تونم دوری کنم … – فقط یه مدت کوتاه … همیشه که آرشاویر پیشت نیست …. هر وقت که بود بیشتر از بابات به اون توجه نشون بده … اون مثل یه بچه کوچولو می مونه که دوست نداره مادرشو با کسی تقسیم کنه … – باشه … همین کارو می کنم … – الان داری می ری پیشش؟ – آره … – شماره منو روی گوشیت سیو کن بابا … بعد گوشی رو بذار یه جایی که جلوی چشمش باشه من نیم ساعت دیگه زنگ می زنم روی گوشیت تو یه نگاه کن و جواب نده … به آرشاویر بگو فعلا تو مهم تری … یا هر چیزی که می دونی آرومش می کنه … لبخند موذیانه ای زدم و گفتم: – یعنی گولش بزنم؟ با صدایی که خنده توش موج می زد گفت: – نه … فقط می خوای حساسیتشو کم کنی …. – باشه … فکر خوبیه … – یادت نره ها! اگه یادت بره تا زنگ بزنم اسمم می افته و اونوقت گاوت دو قلو زایمان می کنه … غش غش خندیدم و گفتم: – نه الان درستش می کنم … گوشیو که قطع کردم سریع اسم آرتانو عوض کردم و رفتم پایین … _____________چهار پنج بار زنگ زدم تا بالاخره در باز شد … داشتم حیاط طویلشون رو طی می کردم که یهو در سالن باز شد و آرشاویر با لباس راحتی از خونه پرید بیرون …. منم سرعت قدم هامو زیاد کردم … نزدیکش که رسیدم قبل از اینکه حرفی بزنه پریدم توی بغلش و پاهامو دور کمرش حلقه کردم … آرشاویر دستاشو دور بدنم حلقه کرد و با خنده گفت: – دختر الان می افتادم! – می خواستم امتحانت کنم … اگه منو نمی تونستی نگه داری ازت طلاق می گرفتم … یعنی چی؟! مرد باید بتونه زنشو تحت هرشرایطی بلند کنه … کنار لاله گوشم گفت: – پس تو شانس آوردی که شوهرت زیادی قویه … و لاله گوشمو با لبش آروم کشید … قلقلکم شد و با خنده گفتم: – نکن آرشاویر … منو گذاشت روی زمین و گفت: – اینجا چی کار داری فسقلی؟ دسته گل رو گرفتم طرفش و گفتم: – اومدم عشقمو ببینم خوب …دلیلی دیگه ای نداره … خم شد دستمو بوسید و گل رو از دستم گرفت … بعدم دستشو پیچید دور کمرم و دو تایی رفتیم به سمت خونه … منو نشوند روی مبل و رفت برام آبمیوه بیاره … گوشیمو گذاشتم روی میز و نشستم منتظر … خوشحال بودم که آرشاویر طوری برخورد کرد که انگار طوری نشده … اینجوری راحت تر بودم … با آبمیوه برگشت و نشست کنارم … دسته گلو هم گذاشته بود داخل آب … گفت: – چه خبرا خانومی؟ – هیشی … سلامتی … شما چه خفرا … لبخندی زد و گفت: – با من اینجوری حرف نزن جنبه ندارما … خندیدم و مشغول نوشیدن آبمیوه ام شدم … اونم در سکوت مشغول بازی با ریشه های شال من شد … بی مقدمه گفتم: – آرشاویر … من اذیتت می کنم؟ سریع نگاهم کرد و گفت: – نه … نه اصلا … چرا اینطوری فکر کردی؟ – حس کردم … – حست غلطه عزیزم … من … این منم که باعث آزار تو می شم … اصلا عاشقی به من نیومده … انگار می خواست یه چیزی بگه … باید کمکش می کردم … خودمو بهش نزدیک تر کردم و گفتم: – این چه حرفیه عزیزم؟ مگه چیزی شده؟ من که از دست تو ناراحت نیستم … – ولی می شی … می دونم که می شی … اخلاق من باب طبع هیچ دختری نیست … – آرشاویر! این چه حرفیه؟ من اخلاق تو رو خیلی هم دوست دارم … – نه … حتی تو هم بهم گفتی برو مرد شو … یادته؟ – اوه عزیز دلم … من عصبانی بودم … بعدشم دوست نداشتم جلوی من خودتو کوچیک کنی … همین … آهی از ته دل کشید و گفت: – توسکا … باور کن نمی خوام تو رو هم از دست بدم … نمی خوام … تو رو به هیشکی نمی دم … واقعا حس کردم یه بچه کوچولوئه که نیاز به حمایت داره … سرشو بغل کردم و پیشونیشو بوسیدم و گفتم: – عزیز دلم توسکا وقتی دلشو بده به یه نفر دیگه داده … محاله بتونم ازت دل بکنم … – توسکا … تو … تو نمی دونی چه به روز من اومده … داشتیم به بحث مورد علاقه من نزدیک می شدیم … دوست داشتم همه چیزو از زبون خودش بشنوم … با کنجکاوی گفتم: – بگو عزیزم …. بگو تا بدونم … – گفتن نداره … فقط از من بیزار می شی … – عزیز من … تو رو خدا اینجوری فکر نکن … من فقط می خوام خودتو خالی کنی … – می خوام بگم … دوست دارم تو همه چیزو بدونی اما می ترسم … از رفتنت می ترسم … صورتشو گرفتم بین دستام … بوسه ای نرم روی لبش زدم و گفتم: – من هیچ جا نمی رم … تا ابد بیخ ریشت بسته شدم … لبخندی زد … سیگارشو از روی میز برداشت … سیگاری روشن کرد و گفت: – یه دختری بود … توی ایتالیا … بیست و دو سالش بود … منم بیست و پنج بودم حدودا … برام مهم شد … دوست داشتم خوشحالش کنم … دوست داشتم هر کاری که اون دوست داره بکنم … نمی خواستم ناراحت بشه … می خواستم باهاش ازدواج کنم … دوسش داشتم ولی عاشقش نبودم … به اینجا که رسید پک محکمی زد به سیگارش … زل زد توی چشمام و گفت: – من الان عاشقم … اون موقع نبودم … باور کن نبودم … دستشو فشار دادم و گفتم: – می دونم عزیزم … بگو … اخم ابروهاشو به هم نزدیک کرد و گفت: – منو بوسید … اون منو بوسید … من می خواستم بعد از ازدواج باهاش باشم … چون خودش برام مهم بود نه جسمش … ولی کدوم پسریه که یه دختر بره طرفش و دلش نلرزه ؟ به خصوص که دختره رو هم دوست داشته باشه … من اوج احساس بودم و اون اوج خشم … تصورش هم دیوونه ام می کنه … من لطافتو دوست داشتم و اون خشونتو … از تصور بوسیده شدن آرشاویر توسط دختر دیگه حالم بد شد … اما به روی خودم نیاوردم نباید می فهمید ناراحت شدم وگرنه حالش بد می شد … سعی کردم خونسرد باشم … ادامه داد: – تصور کن من موقع بغل کردنش بوسیدنش دوست داشتم آهنگ ملایم گوش کنم …. اون آهنگ متال … من دوست داشتم نرم بغلش کنم اون دوست داشت لباساش تو دست من جر بخوره … به اینجا که رسید بغص صداشو لرزوند … – سعی کردم اونجوری باشم … اما نشد … به روحیه ام نخورد … اونی نشدم که گراتزیا می خواست … برای همینم از دستش دادم … آخ … نبودی … ندیدی توسکا … وقتی گراتزیا رو لخت بین یه عده مرد و زن … به اینجا که رسید به هق هق افتاد … با ترس بغلش کردم و شروع به نوازش کمرش کردم … تو همون حالت گفتم: – عزیزم … عشق من … تموم شده … بس کن آرشاویر … الان منو داری … الان من پیش توام … انگار حرفای منو نمی شنید ادامه داد: – می زدنش … عین یه حیوون تو دستای اون قهقهه می زد و اونا کتکش می زدن … با شلاق با کمربند … وقتی می خواستم از زیر دست اونا درش بیارم چند تا از این ضربه ها که بهم خورد نفسمو بند آورد … اما گراتزیا لذت می برد … اون بیمار بود … من باید کمکش می کردم … باید کمکش می کردم … اما تنهاش گذاشتم … من تنهاش گذاشتم و اجازه دادم تو دستای اون عوضیا جون بده … به اینجا که رسید دوباره صدای هق هقش اوج گرفت … واقعا ترسیده بودم … هر کاری می کردم آروم نمی شد … یهو منو کشید توی بغلش و با یه حالت هیستریک گفت: – من گراتزیا رو فقط دوست داشتم … اما تو رو … تورو می پرستم … عاشقتم … اون موقع که گراتزیا رو تو بغل کسای دیگه دیدم داشتم دیوونه می شدم … می خواستم خودمو بکشم … حالا اگه تو رو … اگه یه روزی تو رو … به اینجا که رسید زد به سیم آخر نعره کشید: – نههههههه … نمی ذارم … نمی ذارم دست کسی به تو بخوره … می کشم … هم خودمو هم اونا رو هم تو رو … نمی ذارم … به خداوندی خدا نمی … دیگه نتونست ادامه بده … داشتم توی بغلش له می شدم ولی گذاشتم خودشو تخلیه کنه … بمیرم الهی … آرشاویرم داشت با این افکار زجر می کشید … حق داشت اینقدر به همه چی شک داشته باشه … کاش می شد کمکش کنم … کاش می شد یه جوری آرومش کنم … خدایا خودش نجاتش بده از این زجر … __________________

تفریح کده ی آبشار




آدرس ایمیل خود را وارد کنید



Delivered by Feed Burner


 


قسمت هجدهم و آخر


 


ادامه مطلب 


 


قسمت هفدهم


 


فقط یه قسمت مونده اونم باشه برا فردا شب


 


ادامه مطلب 


 


قسمت شانزدهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت پانزدهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت چهاردهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت سیزدهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت دوازدهم


 


اینم پست آخر امروز


 


ادامه مطلب 


 


قسمت یازدهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت دهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت نهم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت هشتم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت هفتم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت ششم


 


آخرین پست امشب


نظر فراموش نشه


 


ادامه مطلب 


 


قسمت پنجم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت چهارم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت سوم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت دوم


 


ادامه مطلب 


 


قسمت اول


 


خب قول دادم از امشب پست توسکا رو بزارم


رمان فوق العاده قشنگیه 


در طول پستها تنهام نزارین


روزی پنج تا پست تپل براتون میزارم


امروزم یه اشانتیون میدم بهتون ^ــــ-


 


ادامه مطلب 


 


خلاصه رمان :


دختری از جنس همه دخترا … که ناخواسته وارد راهی می شه که براش خیلی چیزا به وجود می یاره …

…شهرت…


…رقابت…


…ثروت…


و چیزی که توی عقلش هم نمی گنجید … هیچ وقت …


…عشق…!!!


عشقی از نوع ناب در روزگاری که نامش هم کیمیاست ..


 رمان …توسکا…


 



 






قسمت 11



قسمت 9








قسمت 1






ادامه مطلب



























وقت هایی هست…


که دلم جز به بودنت رضایت نمیدهد …


از کجا بیاورم تو را …


 


فصل بیست و سوم رمان توسکا درادامه ی مطلب …


فـريبــ سـکـوتـمــ را نـخـور .تـنـهـا بـرايـ ثـانيـه ايــ دعـوتـتــ مـي کـنـممـهـمـانــ چـشـمـ هـايـمــ بـاشـيـــ ؛بـيـا و بـبـيـنــ . . .چـهــ غـوغـايیـــ بـهـ پـا کـردهــ ايـ در مـنــ!!!

 


فصل بیست و دوم رمان توسکا در ادامه ی مطلب …


ببیـــــــنمن هممثل خــــــیلی از عاشـــــق هااز تو یـــــادگاری دارمولــــییــــادگـــاری منبا بقیه فــــرق داردیــــــادگــــــاری مــــناز توســــینه ای پر از درد اســـــت …

 


فصل بیست و یکم رمان توسکا درادامه ی مطلب …


روزیـــ مــیــرســد کـــه آرامـــ رد مـــیــشــویـــ …مــرا نــمــیــشــنــاســیـــــ …امــا تــهـــ مــانـــده ایـــ از خــاطــراتــتــــــ در ذهـــنـــمـــــ مــانـــده بـــرای روز مـــبــــادا……

 


فصل نوزدهم رمان توسکا در ادامه ی مطلب …


هوای مردن…بیخ گوش من است…!همان جایی که روزی…رد نفس های تو بود….!

 


فصل هجدهم رمان توسکا در ادامه ی مطلب … 


از آدم های عــاطفی بترسید … آنها قادرند که یک مرتبه ٫ دیگر گریه نکنند …دوست نداشته باشند ٫ و قید همه چیز را بزنند ….حتـــــی زندگیــــــ ……..

 


فصل هفدهم رمان توسکا در ادامه ی مطلب …


آهای سرنوشت…اسکار حق توست…سالهاست که مرا فیلم کرده ای…

 


فصل پانزدهم رمان توسکا در ادامه ی مطلب …


عبور میکنم هر روز از نیمکتهای خالی پارک،وانمود می کنم که گویی کسی انتظارم را میکشد . . .به انجا که میرسم باید وانمود کنم که باز هم دیر رسیده ام . . . !

 


فصل چهاردهم رمان توسکا در ادامه ی مطلب …


نمی دانم چه رابطه ای استبین نبودنت با رنگ هادلتنگ تو که می شومزندگی ام….سیاه می شود!!!!

 


فصل دوازدهم رمان توسکا در ادامه ی مطلب …


کاش بعد از همه دلقک بازی هایم…کسی می آمد ماسک را از روی صورتم بر میداشت..می گفت….حالا از درد هایت بگو…من گوش می کنم…

 


فصل یازدهم رمان توسکا در ادامه ی مطلب …


گل منکاش از این فاصله حس میکردیلحظه هایم همهاز دوری تودلگیرند…

 


فصل دهم رمان توسکا در ادامه ی مطلب …


دلم سفر می خواهد !نه برای رسیدن به جایی….فقط برای رفتن….

 


فصل هشتم رمان توسکا در ادامه ی مطلب …


دیگر دلتنگ نمیشوم…قصه عادت هاست…نبودنت عادتم شده…برنگرد…

 


فصل ششم رمان توسکا در ادامه ی مطلب …


گــریــهـ کــاری نــمــی کــنــدجــز بــهـ تــعــویــق انــداخــتــن فــریــاد … !

 


فصل پنجم رمان توسکا در ادامه ی مطلب…


بـدنـم روز بـه روز کـبـود تـر مـي شـوداز بـسخـودم را مـي زنـم بـه نـفـهـمـي … !

 


فصل چهارم رمان توسکا در ادامه ی مطلب …




یه دختریه از جنس همه ی دخترا…..که نا خواسته وارد راهی میشه که براش همه چیز میاره…..ثروت….رقابت….شهرت….و عشق ……چیزی که در عقلش هم نمی گنجه…..عشقی که در روزگاره خودش کیمیاست!!!!!!!!

 


فصل اول رمان توسکا در ادامه ی مطلب…


9

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *