رمان تمنا برای نفس کشیدن قسمت 2




 


 


سعيد: تو رو خدا نگاه کن!سالهاي اول زندگيمون هم انقدر به فکر شيکم من نبود!تو رو خدا ميبيني؟از وقتي قدم نحستو گذاشتي تو اين خونه اصلا ديگه به من توجه نميکنه،شدي عزيز دردونش بزنم تو سرت بميري؟

با خنده يه زبون يه متري واسش درآوردم که حرصي تر شد و افتاد دنبالم،بلاخره يه کنج خفتم کرد و شروع کرد به نيشگون گرفتن از تن و بدن بدبخت من!من از دست اين جاي سالم رو بدنم ندارم!

مريم جون که سر و صداي من و سعيد توجهشو جلب کرده بود از آشپزخونه ملاقه بدست اومد بيرون و گفت:چه خبره بچه ها؟چراعين آنگولايي ها جيغ و داد ميکنين؟همچين چشم مريم جون به من افتاد سعيد عين آفتاب پرست رنگ عوض کرد و گفت: فداي تمنا گل خودم بشم،بيا عزيزم يه ذره استراحت کن خستگيت دربره،بيا گلم.اينا رو ميگفت و سر و صورتمو ميبوسيد!

تمنا:اه سعيد ولم کن صورتمو کندي!مريم:ورپريده من که ميدونم قبل اومدنم داشتي ميزديش!مردي جلوي خودم رو دخترم دست بلند کن تا با همين ملاقه بزنم تو سرت چهار شقه شي!سعيد:من؟من کي به اين خانوم گل شما کمتر از گل گفتم؟اصلا کسي دلش مياد رو اين فرشته ي زميني دست بلند کنه؟اصلا…مريم جون پريد وسط حرفش و گفت:خيلي خب بابا بياين ناهار حاضره.

تا اسم غذا اومد سمت آشپز خونه پرواز کردم!سعيد هم پشت سرم ميومد و واسم خط و نشون ميکشيد!

سر ميز که نشستم نميدونم چي شد که ياد هيراد افتادم.اصلا از غذا چيزي نفهميدم ،سعيد و مريم هم متوجه حالت گرفتم شدن ولي گذاشتن پاي خستگيم.

بعد ناهار مستقيم رفتم تو اتاقم و خودمو پرت کردم رو تخت.ساعت 3 بعداظهر بود.تموم فکرم پيش اون پسره ي ديوونه بود.خداجون خودت مراقبش باش.سر شام که اصلا نفهميدم غذا چي بود!داشتم از نگراني ميمردم،پسره ي الاغ نکرد يه زنگ بزنه!

سعيد:تمنا جان چيزي شده؟از ظهر تا حالا تو خودتي!تمنا:نه،فقط يه خورده کسل و خستم.مريم جون بابت شام خوشمزت ممنون.بعد بوسيدن مريم و سعيد برگشتم تو اتاقم.

ساعت 9:30 شب بود ولي خبري از هيراد نشده بود.کثافت نگفت يه زنگ بزنه بگه خبرش هنوز اکسيژن حروم ميکنه!يه ساعتي رو تخت قل خوردم ولي خبري نشد،کم کم چشمام گرم شد و نفهميدم کي خوابم برد.

باحس يه لرزش زير سرم چشماي خستم رو باز کردم،گوشيمو از زير بالش در آوردمو يه نگاهي به شماره انداختم.غريبه بود!برو بابا کي حوصله داره؟گوشيمو پرت کردم يه طرفو دوباره خوابيدم.يکم ديگه به خودش لرزيدو بعدش قطع شد.با قطع شدن ويبره چندتا صلوات واسه اموات طرف فرستادمو دوباره چشمامو بستم.يهو چشام درشت شد!نکنه؟واي خدا حتما هيراد بود!پريدم دو گوشيمو به اون شماره زنگ زدم.بازياد شدن تعداد بوقا نفس منم بيشتر تو سينه حبس ميشد.نکنه ديد جواب نميدم ازمنم نااميد شدو به درک واصل شد!واي خدا نه!من از غذاب وجدان ميميرم،داشت گريم ميگرفت.ميخواستم قطع کنم که صداي خستش پيچيد توگوشم:

_الو؟يگم هول شدم،من که صداي هيرادو نميشناختم.نکنه اشتباه باشه؟  

_الو…مردم مريضن!


_تمنا:من…من…


_هيراد: نميخواي حرف بزني قطع کنم. چون کاراي مهمتري واسه انجام دادن دارم.

_تمنا:هيراد تويي؟


_آآآآآآ….شما؟


_منم تمنا!


_تمنا کيه؟


_بابا همونم که امروز تو ترافيک شده بودم کفتر کاکل به سر و باهات نامه نگاري ميکردم!

_آها تويي؟


_نه اونم!چي شده؟


_چي چي شده؟


_ميگم چرا زنگ زدي؟


_خودت گفتي زنگ بزن!


_هيع!رفته بودي خودتو بکشي؟


_به تو ربطي نداره!


_تو رو خدا هيراد به حرفام گوش کن،تو نبايد بميري!

_تو چرا انقدر حرص ميخوري؟من ديگه تصميمو گرفتم،امروز نفسم يه لحظه اومد جلو چشمم و گفت تو ميتوني.اونم ميخوادبرم پيشش،امشب ميرم پيش نفسم!

_خر،گاو،الاغ،نفهم،بوز ينه،گاميش،خر…


_خرو دوبار گفتي،در ضمن همشونم خودتي!


_آخه آدم احمق از کجا ميدوني منظورش اين بود؟از کجا معلوم منظورش استقامت نبود؟

_مگه تو جنگيم؟


_آره جنگ واسه زندگيت!


_بروبابا!!


يهو داغ کردم!دهنمو باز کردم و شروع کردم به جيغ جيغ!سرش فرياد ميزدم و بهش فحش ميدادم!آخه احمقه!انقدر داد زده بودم که گلوم ميسوخت.ديگه راهي نمونده بود،اون هنوز جوونه،نبايد بميره!درمونده زدم زير گريه!

_آهاي! آهاي دختره!چرا گريه ميکني؟خدايا اينو ديگه چيکارش کنم؟اسمش حالا چي بود؟ت..ت..تر.. اها ترنم!ترنم چي شده؟

با هق هق گفتم:احمق کودن!


_چرا انقدر تو بي تربيتي؟چته تو؟


_ اسمم تمناست نه ترنم!


_حالا هر چي!چرا گريه ميکني؟


درمونده گفتم :نميدونم!


_ ببينم تو مشکل روحي رواني نداري؟


_ديوونه خودتي!نه من!کدوم آدم عاقلي جونشو دو دستي تقديم عزرائيل ميکنه؟از کجا معلوم منظورش اوني که فکر ميکني باشه؟اگه منظورش اين باشه که زندگيتو بکني و تو خودتو بکشي بري اون دنيا چه تضميني هست که هم نفس سرويست نکنه هم خدا نزنه دهنتو آسفالت کنه؟ها؟

_ببينم تو اصلا معني شعور و تربيتو ميدوني چيه؟


_نه فقط تو ميدوني!


_آخه ميدوني چيه؟


_چيه؟


_خيلي نفهمي!


دوباره داغ کردم و شروع کردم به دادو بيداد!يه سخنرانيه نيم ساعته واسش راه انداختم که در پايان تسليم شد و قول مردونه داد تا اطلاع ثانوي بلايي سر خودش نياره و اگرم خواست خودشو بکشه منو در جريان بزاره!بعد قطع کردن گوشي مثل جنازه رفتم سمت تختم و سرم به بالش نرسيده بيهوش شدم!

***هیراد***


 ساعت تقريبا 12 شب بود که از رو تخت بلند شدم.رفتم تو حموم و يه تيغ برداشتم و گذاشتم رو رگم!يه نفس عميق کشيدم که اون دختره يادم اومد،بهم گفته بود بهش زنگ بزنم ديگه؟ دليلش رو نميدونم،ولي زنگ زدم.بهش زنگ زدم ولي جواب نداد.بيخيال شدم و رفتم سراغ گناه کبيره اي که قرار بود انجام بدم که گوشيم زنگ خورد،شماره نا آشنا بود!

جواب دادم ولي مثله اينکه قصد حرف زدن نداشت.تهديدش کردم که قطع ميکنم که بلاخره حرف زد

_هيراد تويي؟بعد چند دقيقه حرف زدن و آدرس دادن بلاخره فهميدم تمناست.آخرش نفهميدم چرا اسمش تمناست؟بعد يه ساعات حرف زدن باهاش قطع کرد.داشتم از تعجب شاخ درمياوردم، اون يه ديوونه ي تموم عياره!در طول تماس خواهش ميکرد،جيغ وداد ميکرد،فحش ميداد،گريه ميکرد!!!اصلا تعادل رواني نداشت!از زور سر درد نميتونستم سر پا واستم!چند تا قرص سر درد خوردم و بعدش قرصاي هميشگي خودمو و از خستگي زياد بيهوش شدم! ————————————————-

***تمنا***


چند روز از اولين تماسم با هيراد ميگذشت.طي اين چند روز چند بار ديگه هم بهش زنگ زدم ولي بزغاله جواب نداد!ديگه داشت رو اعصابم راه ميرفت!اصلا فداي سرم،هر بلايي که ميخواد سر خودش بياره، بياره!ولي باز ته اين دل صاب مرده راضي نميشد!ته دلم نگران اين پسر بچه ي ديوونه بودم.

شب مورد علاقه ي من مثل هر هفته سر رسيد!شب فقط شب پنجشنبه!هيچ شبي مثله پنجشنبه شب خوابيدن بهم نميچسبه!عين چي خواب بودم که صداي زنگ گوشيم رو خواب نازم يورتمه رفت!يه چشمم رو باز کردم،گوشيم رو زمين کنار تخت افتاده بود.همونجور که نصفم رو تخت بود نصف ديگم آويزون بود گوشيمو از رو زمين برداشتم تا چشمم خورد به اسم هيراد خواب از سرم پريد!حتما پدر يا مادرش بودن که ميخواستن خبر مرگشو بهم بدن!نه بابا اونا که اصلا منو نميشناسن،پس خود ايکبيريشه!

سريع جواب دادم:


_بله؟


_الو دختره؟


_تو هنوز اسم منو ياد نگرفتي؟


_اصلا با اسمت حال نميکنم!


_برو بابا کي از تو نظر خواست؟يه ذره من من کرد و کفت:ميشه بياي به اين آدرسي که ميگم؟ميخوام باهات حرف بزنم.

_پارک؟نصفه شبي؟با من؟ميتونم بپرسم چيکارم داري که نميتوني از پشت تلفن بگي؟

_نميدونم چرا،ولي يه حسي بهم ميگه دل آشوبم فقط با درد و دل کردن با توي الاغ آروم ميشه!

نيشم از بناگوش در رفت!مردم چقدر به ما لطف دارن!


صداي ناراحتش تو گوشم پيچيد،


هيراد:باشه،نيا مهم نيست!


_چي ميگي؟کي گفتم نميام؟آدرسو اس ام اس کن سه سوته اونجام!بعد قطع کردن گوشي مثلا خواستم حرکت بزنم که با کمر خوردم زمين به عر عرکردن افتادم!آخ مامان!کمرم خورد شد!ستون فقير فقراتم!اي بميري هيراد که بخاطر تو مهره ي اول و آخرم يکي شد!سريع آماده شدم و گوشيمو انداختم تو جيبم.هيچوقت حوصله ي کيفو ندارم!آروم از اتاق زدم بيرون،يه نگا به ساعت انداختم 3:30صبح!الان خروساهم خوابن!ولي بيخيال!الان يکي از دوستام بهم احتياج داره.

از جلوي توالت داشتم رد ميشدم که يهو در باز شدو  سعيد پريد جلوم،

سعيد:پخخخخخخ!


قلبم قشنگ بين دندون آسياب بالا و پايين بود!


تمنا:واي سعيد!چرا يهو عين آل ميپري جلو آدم؟دلم ترکيد!سعيد خندون گفت:مگه دلت بادکنکه؟تمنا:سعيد لطفا ديگه منو اينجوري نترسون!باشه؟ سعيد:قول صددرصد نميدم!راستي نصفه شبي چرا بيداري؟چرا اين لباسا تنتنه؟خاک تو سرم شد!يه لبخند چاپلوسانه زدم و گفتم:خوابم نميبرد،همينجوري پوشيدمشون ببينم تو تنم چجوريه که يهو دسشوييم گرفت که به لطف شماچيز بندشدم!

سعيد يکم مشکوک نگام کرد و گفت:خب!حالا برو بخواب ديگه!تمنا:شب بخير.سريع چپيدم تو اتاقم و چسبيدم به در.بعد چند لحظه که ديدم صدايي نمياد آروم رفتم بيرون.دو قدمم نرفته بودم که سعيد از پشت ديوار پريد جلوم و بلند گفت:پخخخخخ!اين دفعه ديگه قلبم کف زمين بود!يه دستم رو قلبم  بود يه دستم رو دهنم که جيغ نکشم!!

سعيد خندون گفت:خيلي بي ظرفيتي!همين 5 دقيقه پيش به همين روش ترسوندمت،بازم ترسيدي؟نچ نچ نچ!

يه چشم غره بهش رفتم که گفت:راستي تو که هنوز اين لباسا تنته!ديگه چي شده؟ها؟کجاميرفتي؟هاها؟

تمنا:استپ!پياده شو با هم بريم!دوباره دسشوييم گرفت اومدم برم،اعتراضي هست؟سعيد با نگاه مشکوک از سر راهم کنار رفت منم به اجبار رفتم تو توالت.يه 5دقيقه طولش دادم،وقتي اومدم بيرون خبري از سعيد نبود!نميدونم چرا با اينکه طبقه پايينم توالت داست سعيد هميشه ميومد بالا دسشويي؟از پله ها آروم اومدم پايين.

خونه ي مااز بيرون دو طبقه بود ولي از درون يه طبقه بود که طبقه ي اول و دوم با يه راه پله بهم وصل ميشدن.در اصل يه طبقه ي قدبلند! طبقه ي اول آشپزخونه و سرويس و دوتا خواب داشت،طبقه ي دوم سه تا خواب و يه سرويس.

آروم از خونه زدم بيرون و خودمو به اون پارکي که هيراد ميگفت رسوندم.جلوي پارک رو نيمکتا هيچ خبري نبود،آروم رفتم تو خود پارک ولي حتي يه جهنده هم پر نميزد!

با خودم گفتم يا آدرسو اشتباه اومدم يا هيراد ديده دير کردم رفته!اومدم برگردم که چشمم خورد به يه نفر که ته پارک زير يه درخت نشسته بود.آروم رفتم جلو دیدک بلهههه خدشه!رفتم جلو يه نگاهي بهم انداخت و گفت:بشين!حرفش تموم نشده  پهن شدم رو زمين!

هيراد: ببخشيد نصفه شبي مزاحمت شدم .


تمنا:نه بابا،اين چه حرفيه؟حالا چيکار داشتي؟ هيراد راستش دوس داشتم رودر رو باهات حرف بزنم،حس ميکنم وقتي باهات حرف ميزنم سبک ميشم!

تمنا:من ميدونم چرا!چون رفيق باحالتر از من نداري!هيراد يه لبخند بيجون زد و گفت:

راستش خيلي واسم سخته،اين چند روزه اصلا از اتاقم بيرون نيومدم.شديدا افسرده شدم!همش خاطرات نفس مياد جلو چشمم،ديگه نميکشم!اينو گفت و آروم اشک ريخت.

واي خدا نه!من اصلا طاقت اشک ريختن يه مرد و ندارم!يه ذره رفتم جلوتر و دقيقا رو به روش نشستم.

تمنا:ميدونم الان تو اوج سختي هستي!درسته گذشتن از اين مرحله سخته ولي همچين که از اين مرحله گذشتي نبودن عزيزت واست عادي ميشه!

هيراد:نه نه!من نميتونم من بدون نفسم ميميرم!


*با يه صداي خیییییییلی مهربون که واسه خودمم نا آشنا بود گفتم:

هيراد خواهش ميکنم قوي…هنوز جملمو تموم نکرده بودم که هيراد منو کشيد تو بغلش و بلند زد زير گريه!

اول خواستم از بغلش بيام بيرون و بزنم تو گوشش ولي بعد با خودم گفتم اون الا ن مريضه و به من تکيه کرده و نبايد بهش پشت کنم.يه يه ربع ،بيست دقيقه منو تو بغلش فشار ميداد و گريه ميکرد!بلاخره لطف کرد و منو ول کرد و اشکاشو پاک کرد.بعد يه دستمال گرفت سمتم.

تمنا:ممنون فين ندارم!يه لبخند محو نشست رو لبش،


هيراد:بگير اشکاتو پاک کن.


با تعجب يه دستي به صورتم کشيدم که ديدم خيسه!دستمالو ازش گرفتم و تا کردمش گذاشتم تو جيبم و با آستين مانتوم اشکامو پاک کردم .اول يه کم با تعجب نگام کرد ولي بعدش بيخيال شد و گفت:

ممنون که اومدي خيلي سبک شدم،شب بخير!


تمنا:اين يعني برو گم شو ديگه؟متعجب نگام کرد و گفت:

من منظوري…پريدم وسط حرفش و با خنده گفتم:


بيخيال،شوخي کردم!شبت بخير.


چند قدم رفتم جلو ولي برگشتم سمتش و گفتم:تو پارک ميخوابي؟

هيراد:ها؟


تمنا:منظو رم اينه که نميخواي بري خونه؟


هيراد:اها چرا ميرم،فعلا تو برو دير وقته.


بعد خداحافظي آروم راه افتادم سمت خونه.


محو تماشاي بيدهايي بودم که دم وروديه پارک بود که يهو يه نفر پريد جلوم و گفت:پخخخخخ!

فهميدم سعيده!با اينکه بار سوم بود ولي بازم عين چي جا خوردم!اينم با اين شوخيا ي پشت وانتيش!

_سعيد:ها ها ها!بازم ترسيدي؟


_تمنا:تو اينجا چيکار ميکني؟


_سعيد:به نظرت تو نبايد به اين سوال جواب بدي؟


_(تمنا:راستش…


_سعيد:دوستت خيلي ادکلنش خوش بو بود دفعه ي بعد که ديديش اسم ادکلنشو ازش بپرس!

عين سگ ترسيده بودم ولي سعي کردم خونسرد باشم،


_تمنا:تو مگه دوستمو ديدي؟_


سعيد:راستش نه!اگه زيادي ميومدم جلو ميديدينم!ولي صداها خوب ميومد! بوي ادکلنشم از جنابعالي متساعد ميشه!يهو جدي شد و با داد گفت:

تو نصفه شبي تو بغل اون نره خر چيکار ميکردي؟ ها؟نگفتي با چاقويي،قمه اي چيزي ميزد سرتو میبردت ؟ها ديوونه؟ اگه بلايي سرت مياورد ما چيکار ميکرديم؟

منم که کلا هنگ کرده بودم فقط تونستم بگم:


_به خدا اونجور که تو فکر ميکني نيست!


يه ذره خيره نگام کرد و يهو زد زير خنده!همونطور که اشکاشو که از زور خنده تو چشمش جمع شده بود پاک ميکرد گفت:وقتي ميترسي چقدر قيافت باحال ميشه!ديوونه من که گفتم صداها کاملا واضح بود!

داشتم از عصبانيت و تعجب ميترکيدم !منو بگو که فکر کردم انديشه هاش در مورد آزادي برابر دختر و پسر عوض شده وامشب ميخواد سرمو ببره!با عصبانيت در حاليکه سعي داشتم صدامو پايين نگه دارم گفتم:بابات بهت ياد نداده فال گوش واينستي؟سعيد:نه ،از خدا پنهون نيست از تو چه پنهون! وقتي بچه بودم همونطور که در جرياني تک بچه بودم و عامل نفوذيه بابا و شوهر خالم!مامان و خالم هميشه پيش هم بودن و وقتي ميرفتن تو اتاق واسه حرفاي محرمانه بابا و شوهرخالم شيرم ميکردن و ميفرستادنم واسه جاسوسي!واسه همين اين عادت روم مونده .يه ذره با بهت و شک بهش نگا کردم که گفت:به جان تو که از تو عزيز تر ندارم قسم، راست ميگم!

_تمنا:جونه عمه جونت!مگه جون من کشکه؟


_سعيد:حالا اينا رو بيخيال،وضعيت روحيه دوستت اصلا خوب نيست.بريم خونه همه چيو کامل واسم بگو شايد منم بتونم کمکش کنم!وقتي رسديم به ماشين سعيد که يه پرادوي مشکي بود چشمم 4تا شد!

_تمنا:سعيد مريم جون چرا تو ماشين خوابيده؟سعيد يه لبخند دندوني زد و گفت:

_راستش با خودم آوردمش حوصلم سر نره!ولي چون عمليات موقعيتش جوري بود که بايد ميومدم نزديک مجبور شدم تنهاش بزارم،اونم تا پامو بيرون گذاشتم دوباره خوابش برد!

وقتي رفتيم خونه سعيد مجبورم کرد کل ماجرا رو واسش تعريف کنم!منم به شرطه اينکه نزاره هيراد بفهمه که اونم موضوع رو ميدونه همه چيو واسش گفتم.حالا بايد واسه بيرون آوردن از اين حال يه فکر اساسي واسش بکنم!ناخوداگاه نيشم باز شد!خوبه خوبه!

***هیراد***


بعد از حرف زدن با اين دختره انگار واقعا سبک تر شدم!يه نيم ساعت ديگه اونجا نشستم بعد رفتم خونه و بعد خوردن قرصام رفتم تو تخت و يه ربع بعدش خوابم برد.صبح که بيدار شدم،در واقع ظهر،احساس سبکي ميکردم.بلاخره اين دختره به يه دردي خورد!

مستقيم رفتم تو آشپز خونه،مامان پشت ميز ناهار خوري نشسته بود و به فنجون قهوش خيره شده بود.يه صندلي کشيدم عقب و نشستم پشت ميزمامان انقدر غرق افکارش بود که اصلا متوجه من نشد، عجيبم نيست!اگرم منو ديده باشه فکر ميکنه تخيل زده!يه هفته اي ميشه که جز اتاقم و بيرون جايي ديده نشدم!چندتا سرفه کردم که مامان متوجه من شد،با چشماي خوشکلش که حالا ابري شده بود نگام کرد.يه لبخند بهش زدم و گفتم :سلام هستي جون.يه فنجون از اون قهوت به منم ميدي؟مامان چند لحظه خيره نگام کرد ولي سريع بلند شد و هول هولکي گفت:آره عزيزم،چرا که نه گل پسرم؟همونطور که بهش خيره شده بودم قربون صدقم ميرفت.

يه لحظه از خودم متنفر شدم،من تو اين مدت تموم اعضاي خانوادمو عذاب دادم.سريع قهومو گذاشت جلوم و بعد بوسيدن پيشونيم رفت سر جاش نشست و با هيجان بهم خيره شد.منم تو جواب محبتاش يه لبخند بهش زدم که چشماي خاکستريش برق زد!بعد خوردن قهوم چون ديدم مامانم از ديدن پسر بي عرضش چقدر ذوق کرده تصميم گرفتم تا موقع ناهار پيشش باشم،که مطمئنم همين کارم باعث شد که انقدر شارژ بشه!بعد ناهار صورت مامان و بوسيدم و بابت ناهار ازش تشکر کردم و رفتم تو اتاقم تا يکم استراحت کنم. ————————————–

***تمنا***


بعد اونشب هيراد هر روز بهم زنگ ميزنه!يا از پشت تلفن يا تو پارک و کافي شاپ باهم حرف ميزنيم.وضعيتش خيلي بهتر شده.ولي هنوزم معلومه که افسردست!يه روز که همديگه رو تو کافي شاپ هميشگي ديديم بعد 2،3ساعت حرف زدن وقتي کامل از تواون حال و هوا درش آوردم ازش خواستم که يه روز کامل از صبح تا شب باهم بريم بيرون.اولش کلي اخم و تخم کرد ولي وقتي ديد اگه قبول نکنه جيغ و داد راه ميندازم به زور قبول کرد!

فرداش خواستم نقشمو اجرا کنم که وقتي به مريم جون گفتم کلي سرم داد و بيداد کرد و گفت:دو سه هفتست که درست و حسابي نديديمت،امروز حق نداري جايي بري!وقتي ديدم هيچ رقمه راضي نميشه بيخيال شدم و برنامه رو انداختم واسه فرداش.

صبح ساعت 8:00 صبح بود که از خونه زدم بيرونوکلمو رو دوشم محکم کردم و رفتم سمت همون آدرسي که از هيراد گرفته بودم.

اسم منطقشون داد ميزد که آقا من خر پولم!وقتي رسيدم يه لحظه فکر کردم اشتباه اومدم.ولي بعد چند لحظه تامل،فکر اون بنز مي باخي که هيراد توش بود اين باورو بهم رسوند که اشتباه نيومدم!

آيفونو زدم و يه قدم رفتم عقب و منتظر شدم.بعد يه دقيقه صداي يه زن منو به خودم آورد!

_زن:کيه؟ميگم کيه؟مگه کري؟اگه مزاحمي همونجا واستا تا بيام نفلت کنم!

من که ديدم اوضاع بد رقمه قمر در عقربه گفتم:


_سلام خانوم محترم،خوب هستين؟ خانواده ي محترم خوبن؟

زنه که معاوم بود ميخواد خفم کنه با حرص گفت:


_سلام دارن خدمتون شما؟


_تمنا:من يکي از دوستان هيرادم!خونه هست؟


زنه که معلوم بود تعجب کرده گفت:


_منظورتون جناب مهرآراي کوچيکه؟


_تمنا:هيراد کجاش کوچيکه؟تمیز سه تاي منه!


زنه که از پررويي من حسابي کفري شده بود گفت:


_بفرماييد داخل!


وقتي از در اصلي عمارت رفتم داخل عمارت کفم بريد!عجب خونه ي توپي داره اين ذليل مرده!داشتم فوضولي ميکردم که يه خانوم با لباس خدمتکارا اومد جلو و گفت:

_بفرماييد کاري داشتين؟


_تمنا:راستش اومدم هيراد و ببينم.


زنه تا اومد يه چيزي بگه صداي يه خانومي اومد که گفت:

*کيه ملوک؟


_ملوک:نميدونم خانوم جان ،مثله اينکه با آقا هيراد کار دارن.

*زنه:بيارش پيش من.


پيش خودم اشهدمو خوندم! همچين بلند داد زد بيارش پيش من که يه لحظه فکر کردم که اگه برم پيشش منو ميخوره! با شک و ترديد پشت سر ملوک راه افتادم ملوک منو برد به نشيمن و گفت:

_آوردمش خانوم جان.


رد نگاه ملوک و گرفتم و رسيدم به يه زن تقريبا 40 ساله ي شيک و تر و تميز.چه چشمايي داره!پس بگو اين بزغاله چشماش به کي رفته!خانمه خيلي خوشحال اومد سمتم و با ذوق بغلم کرد . منو که تو شک بودم دنبال خودش کشيد و برد رو مبل کنار خودش نشوند. اصلا نزاشت لب باز کنم،

_خانوم:سلام عزيزم خوبي؟واي خدا تو چقدر خوشکلي!اسمت چيه؟ اسم من هستيه.مامان هيرادم،واستا ببينم،تو دوست دختر هيرادي؟يه نفس حرف ميزد تا گفت دوست دختر هيرادچشمام از کاسه زد بيرون!

_تمنا:ببخشيد وسط حرفتون ميپرم ولي من دوست دخترش نيستم،فقط دوستشم.هستي که معلوم بود يه ذره بادش خالي شده دوباره لبخند زد و گفت:

_من نميدونستم هيراد تو شيرازم دوسته دختر داره.اسمت چيه عزيزم؟راحت باش و هستي صدام کن.

_تمنا:هستي جون من وهيراد الان نزديک سه هفتست که باهم دوستيم و امروزم اومدم دنبالش.قرار بود با هم بريم بيرون.هستي جون با ذوق گفت:

_راست ميگي خانومي؟


نزاشت جوابشو بدم،سريع بغلم کرد و شالاپ شلوپ ماچم کرد!وقتي از خودش جدام کردگفت:

_هنوز نگتي اسمت چيه!


_تمنا: تمنا،تمنا آريانا.


_هستي:اسمتم مثله خودت خوشکله عزيزم.


_تمنا:هستي جون هيراد هنوز بيدار نشده؟


هستي اول يکم با تعجب نگام کرد بعد گفت:


_عزيزم واقعا انتظار داري اين وقت صبح هيراد بيدار باشه؟

_تمنا:آخه من ديشب بهش گفتم 8:30صبح ميام دنبالت!هستي خنديد و گفت:

_احتمالا سرش داغ بود يه چيزي پروند!اون قبل ساعت 11 ظهر بيدار نميشه،يعني کسي نميتونه بيدارش کنه!

يه لبخند شيطاني زدم و گفتم:


_اگه ميشه اتاقشو نشونم بدين خودم بيدارش ميکنم.


يه کم با شک نگام کرد ولي بعدش گفت:


_دنبالم بيا گلم.


دنبالش رفتم و از راه پله رفتيم بالا و از يه سري راهروي تو هم تو هم رد شديم تا رسيديم به يه در سفيد با خطوط مشکي.اوخي چه در خوشکلي!هستي دستشو گذاشت پشتم و هلم داد سمت در و گفت:

_برو تمنا جون،اگه ميتوني بيدارش کن!


وقتي رفتم تو اتاق اولين چيزي که به چشمم خورد يه تخت دو نفره ي سفيد مشکي بود که وسط اتاق بود.اتاق به اين بزرگي رو ميخواد چيکار؟آخي جونم!چه نازم خوابيده،ولي اين دليل نميشه که بيدارش نکنم!

آروم رفتم کنارش و با صدايي که خودمم به زور ميشنيدم گفتم:

_هيراد،هيراد پاشو.قرار بود بريم بيرون،پاشو ديگه!بعدش آروم تکونش دادم و با يه لبخند خبيث گفتم:من صدات کردم خودت بيدار نشدي!تو اتاق راه افتادم تا چيزي رو که ميخوام پيدا کنم.

يهو چشمم خورد به سمت چپ اتاق که يه پله ميخورد سمت پايين.

از پله که رفتم پايين از چيزي که جلوم بود کف بر شدم!يه ست کامل آلات موسيقي!از گيتار و پيانو و ويالون گرفته تا دنبک و تبل و درام!

ارهههه!خودشه!رفتم سمت درام و دو تا از صفحه هاشو به زورجدا کردم و آروم آروم رفتم بالا سر هيراد.آروم يه پامو گذاشتم يه سمتش پهلوش رو تخت و پاي ديگمو گذاشتم اون سمتش.تقريبا رو شکمش نشسته بودم!به زور خندمو خوردم و دستامو تا جايي که ميشد از هم باز کردم و با تموم قدرت دو تا صفحه ي درامو محکم عين سنج کوبوندم به هم.چنان صداي وحشتناکي توليد کرد که يه متر پريدم هوا دوباره نشستم رو شکمش!وضعيت هيراد که گفتن نداشت!به محض کوبوندن صفحات بهم عين چي سر جاش سيخ نشست و وقتي دوباره نشستم رو شکمش جنازه شد رو تخت و دوباره عين چي سر جاش سيخ شد و با عصبانيت نگام کرد!

چشماش شده بود دو تا کاسه خون!با فک منقبض شده گفت:

_ميکشمت،گرفتم ميکشمت تمنا!


اونقدر جدي اينا رو گفت که سکته زدم!سعي کردم خونسرد باشم،يه لبخند گل و گشاد زدم و آروم از رو شکمش بلند شدم.به محض بلند شدن پتو رو زد کنار و بلند شدو اومد سمتم.منم که اوضاع رو براي فرار کاملا مهيا ميديدم زدم به چاک!تموم طول و عرض اتاقو ميدويدم و هيرادم در حال خط و نشون کشيدن و شرح دادن حالات مختلف قتل من دنبالم ميدويد!حين دويدن چشمم خورد به هستي جون که دم در با يه لبخند گشاد نگامون ميکنه!آره خودشه!بهترين جا براي پناه گرفتن!دوييدم و سريع پشت هستي جون قايم شدم.هيراد اومد سمت ما و گفت:

_اون وروجک و ول کن بزار حقشو بزارم کف دستش!


هستي:


هيراد جان آدم با مهمونش اينطوري رفتار نميکنه!


هيراد حرصي گفت:


مهمون بايد آدميزاد باشه تا…


هستي:هيراد!هيراد هم ساکت شد و غرغر کنون رفت سمت يه در که احتمالا سرويس بود.

هستي جون ريز خنديد و گفت:


شيطون نگفته بودي روشت واسه بيدار کردنش اينه!


مثلا خجالت زده گفتم:


ميدونستم جز اين راه،راه ديگه اي نيست!ببخشيد!هستی جون دوباره خنديد و گفت:

تو يه دنيا انرژي اي دختر،بيا بريم الان هيرادم مياد.

تمنا:


ممنون شما برين من با هيراد کار دارم.


هستي:


شيطون ديگه از اين بلاها سرش نياري که من نيستم تا ازت دفاع کنم!يه لبخند دندوني تحويلش دادم که اونم با يه لبخند رفت بيرون.ب

عد 5 دقيقه هيراد در حاليکه هنوز غر غر ميکرد اومد بيرون.

جلوي موهاي پرپشت و قهوه ايش خيس بود و باعث شده بود جذابتر بشه.من نميدونم چرا اين بشر روز به روز داره خوشکلتر ميشه!نميدونم چقدر بهش زل زدم که با يه پوزخند گفت:

تموم شد!


منم که کاملا در جريان تيکه ي کلفتش بودم گفتم:


آره، حالا ميتوني لباستو بپوشي!


گيج گفت:


چرا؟


حرصي گفتم:


محض ارا!مگه قرار نزاشتيم که امروز بريم بيرون؟


هيراد يه پوزخند ديگه زد و گفت:


حالا من يه چيزي گفتم تو چرا باور کردي؟


چشمام از عصبانيت داشت ميسوخت!با حرص رفتم سمتش،دهنمو باز کردم و تا اودم جيغ جيغ کنم دستشو گذاشت رو دهنم و گفت:

هيييس!باشه بابا!فقط جيغ جيغ نکن!برو پايين الان ميام. اينجوري نمیشد.واسه خالي کردن حرصم محکم دستشو گاز گرفتم که دادش رفت هوا!

هيراد:


چته وحشي؟چرا گاز ميگيري؟


تمنا:


واسه اينکه حرصم ميدي،من ميرم پايين تا 5 دقيقه ديگه پايين نبودي وقتي دوباره اومدم بالا تضمين نميکنم که بلايي سرت نيارم!

اينو گفتم و سريع از مقابل چشماي عصباني هيراد دور شدم.رفتم پايين و روبه روي هستي جون نشستم.هستي جون درحاليکه ميخنديد گفت:

شيطون دوباره چيکارش کردي که دادش رفت هوا؟نگو باز با اون روش وحشتناک ترسونديش!

تمنا:


نه بابا اين روش فقط بار اول حال ميده!حرصمو درآورد گازش گرفتم!

يهو چايي جست تو گلوش و به سرفه افتاد.رفتم پشتش و آروم زدم تو پشتش.

هستي :


دختر داري شوخي ميکني ديگه؟


تمنا:


به جون خود هيراد راست ميگم، يه گاز سيبي از پهلوي دست راستش گرفتم که از درد سرخ شد!

حالت مات و مبهوت هستي جون بعد چند دقيقه جاشو به يه لبخند گل و گشاد داد و يهو زد زير خنده!حالا نخند کي بخند.هنوز داشت ميخنديد که هيراد اومد.

هيراد:


چي باعث شده مامان خوشکل من اينجوري از ته دل بخنده؟هستي جون بعد از اينکه اشکاش رو پاک کرد با يه لبخند مليح به من اشاره کرد.هيراد يه لبخند خبيث زد و گغت:

ميدونستم دلقکي ولي نه تا اين حد!


حرصم در اومد ولي با خونسردي ظاهري گفتم:


بازم يه گوشه تنها گيرت ميارم نه؟


هيراد با عصبانيت يه نگا به من و يه نگا به دستش که جاي دندونام خيلي خوشکل و مرتب روش هک شده بود انداخت و با نگاش واسم خط و نشون کشيد.هنوزم داشتيم با چشمامون واسه هم قپي ميومديم که هستي جون دوباره زد زير خنده!هر دومون با تعجب بهش خيره شده بوديم که ميون خنده گفت:

تا حالا هيچ کدوم از دوستاي هيراد حتي دوستاي صميميش جرات نکرده بودن روش دست بلند کنن و سر به سرش بزارن،خنديد و ادامه داد:

حتي منم از بچگيش تا حالا روش دست بلند نکرده بودم!معلومه حق آب و گل داري تمنا جونم که تا حالا دوستيشو باهات بهم نزده!

هيراد يه دندون قروچه کرد و حرصي گفت:


پاشو بريم،ديرمون ميشه ها.با خنده سريع با هستي جون خداحافظي کردم و رفتم سمت هيراد که مرتب و شيک منتظرم بود.تازه چشمم به تيپ دختر کشش خورد.آخه خدا جون چرا اين پسر انقدر خوشکله؟کفم بريده بود.

يه جين خاکستري پوشيده بود که انگار بعضي جاهاش سوخته بود و مشکي بود ،يه بلوز چهار خونه ي مشکي سفيدم پوشيده بود که لامصب عين چسب چسبيده بود بهش و عضلات قلمبه و خوشکلش زده بود بيرون!يه کت اسپرت خاکستري خوش دوختم تنش بود،موهاي لخت قهوه اي خوشکلشم با هزار تا کوفت و زهرمار از حالت لختي يه نمه در آورده بود و چندتا تار موش رو پيشونيش افتاده بود که فجيح جيگرش کرده بود!صورتشم شيش تيغ کرده بود و چشماي درشت خاکستريش زير سايبون مژه هاي پرپشتش ميدرخشيد.يه جفت کفش مردونه ي مشکي شيک هم پاش بود.

هنوز داشتم از نوک پا تا فرق سر آناليزش ميکردم که با صدايي که توش خنده موج ميزد گفت:

خوردي منو بچه،چته تا حالا آدم نديدي؟


بدون اينکه نگامو ازش بگيرم گفتم:


داشتم به تغييراتي که از روز اول تا حالا کردي دقت ميکنم.روز اولي که ديدمت شبيه اين بيابونياي حموم نديده بودي ولي حالا تازه شکل آدميزاد شدي!سر هم ميشه تحملت کرد!

با حرص گفت :


واسه همينه سه ساعته سعي داري با چشمات قورتم بدي؟

با لحن مسخره اي گفتم:هنوز به چيز خوري نيوفتادم!


اينو گفتم و در رفتم سمت در،هيرادم دنبالم ميدويد.

هيراد دم در گفت:


واستا کجا ميري؟واستا ماشينو از تو پارکينگ در بيارم.ت

منا:


امروز از ماشين خبري نيست!تو چقدر تنبلي،امروز همش پياده رويه.خلاصه به زور راه انداختمش.هي غر ميزد و ميگفت:

من اينهمه تيپ نزدم کنار تو راه بيام،من چرا دارم به حرف تو گوش ميدم؟من…پريدم وسط حرفش و گفتم:

وااااااااي!چقدر غر ميزني،تو از مادر بزرگ دوستم سپيده همسايه بغليمون هم بيشتر غر ميزني!

هيراد يه چشم غره بهم رفت و گفت:


حالا کجا داريم ميريم؟


با لبخند گفتم:


داريم ميريم پيش يه عالمه فرشته!


هيراد:


خل شدي؟کجا داريم ميريم؟


تمنا:


آ آ آ آ آ آ رسيديم!


برگشتم سمت هيراد که ببينم چرا صداش در نمياد که ديدم نگاش سر،سردر موسسه خشک شده.

تمنا:


هوي چته؟چراخشکت زده؟


هيراد:


ها؟ تو بر منم ميام.


تمنا:


چي چيو تو برو منم ميام؟بيا ببينم!


هيراد:


خودت تنها برو من زياد از اينجور جاها خوشم نمياد!

تمنا:


بيا ببينم!بازوشو گرفتم و کشون کشون بردمش تو!تا خود ساختمون داشتم ميکشيدمش،درو باز کردم و هولش دادم تو!دوباره خشکش زد!اي بابا اين چرا هي مخش ري استارت ميکنه؟دوباره مجبور شدم دنبال خودم بکشمش.تو راهرو با خانوم احمدي و سعيدي دوتا از پرستارا سلام عليک کردم و هيرادو بهشون معرفي کردم.از خانوم آذري که تازه اومده بود پرسيدم:

سارا جون بچه ها بيدارن؟


سارا:


آره عزيزم.ميتوني ببينيشون.سريع رفتم سمت يکي از اتاقا.آي جونم صداي گريه ي چند تاشون ميومد.ديگه صبر نکردم،همونجا دم در هيرادو ول کردم و پريدم تو اتاق.واي خدا اين بچه کوچولو ها چقدر نازن!رفتم بالا سر رامتين که يه پسر خوشکل و ناز 6 ماهه بود.عاشق چشماي عسليش بودم.من يه روز اين فنچولا رو نبينم روزم شب نميشه!داشتم قربون صدقه ي رامتين ميرفتم که ديدم هيراد هنوز دم در واستاده و داره با چشماي گشاد شدش نگام ميکنه!

با لبخند رفتم جلو و اومدم رامتينو بزارم تو بغلش که يه متر پريد هوا!

يعني چي؟اين چرا همچين کرد؟دوباره رفتم جلو که هيراد عقب عقب رفت!يعني چي؟

يعني…نه! يه ذره به چشماي وحشت زده ي هيراد نگاه کردم و يهو زدم زير خنده!بيچاره رامتين کپ کرده بود!داشت با اون چشماي کوچولوي متعجبش نگام ميکرد. وسط خنده گفتم:

تو…تو…واقعا از يه بچه ي 6 ماهه ميترسي؟


هيراد خودشو جمع و جور کرد و گفت:


نميترسم،فقط از بچه هاي زير دو سال خوشم نمياد!


تمنا:


واسه همينه تا ميام سمتت يه متر ميپري هوا؟


هيراد:


کي گفته؟


يه ذره خبيث نگاش کردم و بعد سريع با رامتين که تو بغلم بود افتادم دنبالش!هيراد عين چي ميدويد و منم دنبالش،اين وسط فقط رامتين راضي از اين موش و گربه بازي غش غش ميخنديد!

وقتي رسيد توي حياط گفت:يه قدم ديگه بياي جلو برميگردم خونه!

انقدر جدي گفت که فهميدم شوخي نميکنه.يه لبخند خبيث زدم و برگشتم تو ساختمون.يه نيم ساعت ديگه موندم و بعدش اومدم بيرون.

هيراد رو يکي از نيمکتاي توي حياط نشسته بود،تا ديدمش دوباره خندم گرفت!کي باورش ميشه يه پسر 24 ساله از يه بچه ي 6 ماهه بترسه؟هرجوري بود جلوي خندمو گرفتم و نخنديدم.وقتي رفتم کنارش خيلي بد نگام کردو گفت:

مرض!اگه يه بار ديگه در اينباره حرف بزني خرخرتو ميجوام!

تمنا:


باشه بابا حالا چرا عصبي ميشي؟بريم بريم که دير شد!از بچگي عاشق اين کار بودم،ميدونم که کار زشتيه چيکار کنم که اين عادت روم مونده!تو دنيا هيچ کاري برام لذت بخش تر از خنديدن سر مردم نيس!البته شرف دارم!سر سن بالاها و زنا نميخندم،فقط اين بچه سوسولا و جوونا!بله،ما شرافتمندانه کار ميکنيم!ميدونم خجالت آوره ولي چه کنم؟

تمنا:


هيراد بيا بيرم تو اين خيابون،اونجا شلوغ تره!


هيراد عصبي نگام کرد و گفت:


نه اينکه اينجا کم آبرومو بردي!


تمنا:


نه اينکه تو خيلي تو شهر پياده ميري!همش تو ماشينت چپيدي که!

هيراد:


حالا بر فرض از اين آدما يکيشون منو بشناسه،همون يه نظر کافيه تا آبروم تو کل شهر بره!

تمنا:


سخت نگير بابا!دستشو گرفتم و به زور بردمش تو خيابون…!کنارمون يه پسر 27،28ساله راه ميومد و داشت با گوشيش حرف ميزد.

_پسر:نه عزيزم اين چه حرفيه؟


_پسر:آخه کي دلش مياد تورو قال بزاره؟


_پسر:نه خانومي تو مطبم.


_پسر:آره بابا!


_پسر:چي؟


_پسر:نه بابا سر و صداي مريضاست!


بهش نزديک شدم و با صداي بلند گفتم:


*دروغ ميگه!عين چي داره دروغ ميگه!آلان تو خيابون …داره ول ميچرخه.قبل تو هم با يه نفر ديگه نجواهاي عاشقانه سر داده بود!

يه نگا به قيافه ي پسره انداختم،قرمز قرمز بود!نيشمو واسش باز کردم که يهو هيراد دستمو کشيد سمت خودش و گفت:

داري چه غلطي ميکني؟ميخواي بيفته سرمون چکيمون کنه؟

تمنا:


جوش نزن خوشکل پسر شيرت خشک ميشه!تجربه نشون داده تو اين جور مواقع طرف يا ميخنده يا مثل اين آقا قرمز ميشه در برخي موارد فحش ميدن و اگه طرف خيلي اعصابش خراب باشه ميوفته دنبالت که در اون صورت راه حلش چندتا کوچه پس کوچست تا طرف نگيرتت زير مشت و لگد!

هيراد يه دندون قروچه واسم رفت و منو دنبال خودش کشيد.تا يکي دو ساعت هيرادو دنبال خودم کشيدم و سر مردم خنديدم!

اون نفله هم پشت سرم مثل پسراي مظلوم و زبون بسته با فاصله ازم راه ميومد.معلوم بود داره از خنده ميترکه ولي بخاطر حفظ شئونات معنوي، شرافتي، اسلامي اخماشوعين ميرغضب تو هم کرده بود!

وقت ناهار شد دست هيرادو گرفتم و بردمش وسط پارک.کولمو از رو دوشو برداشتم و خيلي جنگي کفشمو درآوردم ومشغول کندن جورابام بودم که صداي عصبي هيراد متوقفم کرد.

هيراد:


داري چه غلتي ميکني؟


منم با کمال خونسردي اون لنگه جورابم هم درآوردم و گشاد نشستم وسط پارک!

تمنا :


يعني چي؟پس اين سبزه ها واسه چيه؟تمام عشق پارک به اينه که پا برهنه رو چمنا راه بري!کفشم تو پارک هميشه دست و پا گيره!سرمو کرده بودم تو کولم که هيراد کلافه گفت:

جون هرکي دوست داري پاشو بريم!آبروم رفت!


بدون توجه بهش ظرف غذا و نون بربري و پيازو از تو کيفم درآوردم و گذاشتم جلوم.يهو چشماي هيراد درشت شد و گفت:

تمنا اين چيه؟


بيخيال گفتم:


آبگوشت،البته فقط کوبيدشه.اگه آبشو مياوردم ميريخت تو کيفم!بيا بشين که خيلي گرسنمه!

هيراد عاجزانه گفت:


تورو خدا پاشو بريم،خونمون نزديکه.بعد ناهار دوباره ميايم بيرون.

تمنا:


نچ!را نداره!


هيراد با عصبانيت گفت:


فداي سرم،من اصلا چرا دارم ازت خواهش ميکنم؟يا مياي يا ميرم و ديگه از گردش خبري نيست!خيلي اروم سرمو بلند بر گردوندم سمتش و گفتم:

يا ميشيني يا ديگه نه من نه تو!ميدونستم تو اين مدت به من عادت کرده و اين حرفم خيلي کثيف و پسته ولي چاره چيه؟يکم عصبي نگام کرد و بعد رفت يکم جلوتر پشت به من نشست.

تمنا:


هوي هيراد!ناهار نميخوري؟


هيراد:


من از گرسنگي بميرم لب به اون غذا نميزنم!فداي سرم خودم ميخورم!افتادم به جون غذا.

ديگه فقط يکي دو لقمه مونده بود که يه نگا به هيراد انداختم و يه لبخند نشست کنج لبم!دو لقمه رو تو يه لقمه خلاصه کردم و يه تيکه پيازم گذاشتم روش و رفتم پشت هيرادو زدم پشتش.

هيراد:


ها چي…لقمه رو يهو فرو کردم تو دهنش!حالا قرمز شده بود فجيح منم از خنده در حال انفجار بودم!

نه ميتونست لقمه رو قورت بده نه ميتونست بيارتش بيرون!خلاصه با هزار بدبختي قورتش داد که افتاد به سرفه.منم نامردي نکردم،چنان ميزدم پشتش که جابجايي مهره هاشو حس ميکردم!از يه طرف به خاطر لقمه و از طرف ديگه بخاطر ضربات سهمگينم رو به کبودي بود!يه از قيافش ترسيدم.سريع بتري آبو گرفتم جلوش و يه ذره آب به خوردش دادم.يه ذره حالش بهتر شد.تو چشماش از زور سرفه اشک جمع شده بود و قيافش زار بود!ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم و زدم زير خنده.هيراد از بين دندوناي قفل شدش غريد:

دعا کن تنها جايي گيرت نيارم که اگه آوردم جيگرتو در ميارم!

خندون بلند شدم و بعد پوشيدن کفش وجورابام وسائلم رو مرتب کردم و راه افتادم.

هيرادم بعد چند دقيقه غرغر کنون دنبالم راه افتاد.

 


ساعت 2:30دقيقه بود و خيابونا خلوت.آره ديگه آلان خوراکشه!

با هيراد راه افتاديم سمت خيابون مورد علاقه ي من البته من فقط بخاطر آب اخته فروشيش عاشقشم!

نزديک مغازه که شديم به هيراد گفتم تو همينجا بمون من الان ميام.هيراد انقدر از دستم شکار بودکه فقط يه چشم غره ي سنگين واسم رفت!رفتم تو مغازه و دوتا آب اخته خريدم و حسابي همشون زدم تا آب شه!رفتم سمت هيراد و آب اخته رو گرفتم سمتش.

هيراد:


چيزاي ترش دوست ندارم!تشنمه برو يه چيز ديگه واسم بگير.

تمنا:


آب اخته ماله منه مال تو آب آلبالو وگيلاسه،خوشمزه و ملسه.

يکم باشک نگام کرد ولي بعدش بدبخت از فرط تشنگي ني رو برداشت و سر کشيد.حالا من دارم از خنده و ذوق ميپوکيدم!

چنان رنگ به رنگ شد و افتاد به سرفه که يه لحظه خودم شک کردم که نکنه زهري چيزي به خوردش داده باشم!به زور قورتش داد و گفت:

تمنا تو مرض داري؟مگه بهت نگفتم چيزاي ترش دوست ندارم؟

شونمو بالا انداختم و گفتم:


فکر کردم انقدر ظرفيت داري که از پس يه ليوان آب اخته بر بياي!

انگار بهش برخورد چون بلافاصله بقيشو سر کشيد!وقتي ليوانو انداخت رنگ به رو نداشت فلک زده!ميدونستم پسرا کلا با ترشيجات مشکل دارن ولي اذييت کردن هيراد خالي از لطف نبود!يه شکلات از کيفم درآوردم و دادم بهش،وقتي خورد يه ذره بهتر شد.

يه ساعت بعد نيشم شل شد!بازوي اون بخت برگشته رو گرفتم و رفتم به سوي کوچه ي آرزوها! اون بدبختم عين بز دنبالم راه ميومد و اصلا نميگفت کجا داريم ميريم!تو يکي از محله ها يه کوچه بود که من خودم به شخصه عاشقش بودم،يه کوچه ي طولاني که دو طرفش پرخونه بود!ت

قريبا 12 تا خونه هرطرف کوچه داشت.ته کوچه هم ميخورد به يه فرعيه ديگه.کيفم رو ،رو دوشم جابجا کردم و بنداشو محکم کردم بعد رو زانو نشستم و بنداي کفشمو محکم کردم!

هيراد:


اگه اشکالي نداره ميتونم بپرسم چه غلطي داري ميکني؟

تمنا:


آآآآآآآآآآآآ بيکار واينستا!بشين بند کفشاتو محکم کن!

يکم متعجب نگام کرد و پرسيد:


چرا؟


تمنا:


ميخوام المپيک دو ميداني راه بندازم!آخه اينم سواله که تو ميپرسي؟مثلا نفهميدي چرا بنداي کفشام رو محکم کردم؟

هيراد گيج گفت:


نه!


تمنا:


نگو که وقتي دبيرستاني بودي از اين کارا نميکردي که باورم نميشه!

هيراد:


مثله آدم حرف بزن ببينم چي ميگي!


تمنا:


اي بابا چقدر خنگي!ميخوايم مزاحمي زنگ بزنيم در بريم!

هيراد يکم با بهت نگام کرد و گفت:


الان واقعا به اين نتيجه رسيدم که کرم داري! آخه مگهمريضي بچه؟

تمنا:


نه!کاملا سالمم!فقط دنبال يکم شادي و هيجانم،حالا هم انقدر فک نزن و راه بيفت.سمت چپا مال تو راستيا ماله من.اينو گفنم و راه افتادم سمت اولين در،اومدم آيفونو بزنم که ديدم هيراد عين چي سر جاش خشک شده و با چشماي گرد شده بهم خيره شده!رفتم سمتش و گفتم:

بابا کاري نداره که ببين!زنگو فشار دادم و با يه لبخند شاد رفتم سمت راست کوچه و زنگا رو تند تند زدم.

هيرادم به اجبار زنگا رو ميزد و دنبالم ميدوييد.به ته کوچه که رسيديم ديدم رفت سمت خونه آخري و با تموم وجود زنگو فشار داد!با تموم وجود داد زدم:

نه هيراد اون نه!


ولي دير شده بود!هيرادم با نيش باز دست به کمر نگام ميکرد! اينم شناگر ماهريه ها، فقط تو تشت نگهش ميداشتن!

تا اومدم براي بار دوم بهش اختار بدم خانوم جمالي که يه پيره زن بي اعصاب بود و خوب منو ميشناخت{از بس من تو اين کوچه رفت و آمد داشتم!}اومد بيرون و بدون دادن لحظه اي فرصت به هيراد با تمام توانش با دسته جاروي خوش دستش زد تو فرق سر هيراد!

هيراد در حالي که از ضربه ي ناغافل حسابي شوکه شده بود و از خنجري که از پشت خورده بود حسابي عصبي بود برگشت سمت خانوم جمالي و گفت:

خانوم محترم…پريدم وسط حرفش.از يه طرف ميدونستم اگه پا پيش بزارم شناسايي ميشم و از يه طرف ديگه اگه پا در ميوني نميکردم چيزي از هيراد باقي نميموند!تمنا:

هيراد،هيراد بيخيال بيا بريم!


هيراد:


چي چيو ….


خانوم جمالي:


اي ورپريده!بازم تويي؟آلان ميام جيگرتو در ميارم!

ديگه موندنو جايز ندونستم .دست هيرادو گرفتم و شروع کردم به دوييدن.ديگه از بس خنديده بودم داشتم ميترکيدم!هميشه تو عمرم عاشق قيافه ي عصبيه دو نفر بودم،يکي مستخدم مدرسمون و خانوم جمالي!هردوشون سريع سرخ ميکردن و چشماشون رگ به رگ ميشد!

همينطور که داشتم ميخنديدم برگشتم سمت هيراد که ديدم داره ميخنده!

هيراد:


خيلي بچه اي !مثلا چي گيرت مياد؟


تمنا:


عهوعععععع!من بچم؟عمه ي من بود که ته کار داشت با يه لبخند پيروز مندانه که انگار قله فتح کرده نگام ميکرد؟تازه اگه کيف نداد چرا ميخندي؟

هيراد:


ها؟کي؟چي ميگي؟من فقط يه تبسم زدم که اونم بخاطر بچه بودن تو بود!

تمنا:


آي موزمار!از کي تاحالا به نيشي که از کجا تا کجا بازه ميگن تبسم؟

هيراد يه چشم غره بهم رفت و هيچي نگفت.


ساعت طرفاي 6 بود که هوا تاريک شد،با اينکه تابستون بود ولي آسمون بخاطر ابراش فجيح تاريک بود. بي حرف قدم ميزديم،انگار هردومون تو فکر خودمون شناور بوديم که يهو آسمون قلمبه ي وحشتناک منو يه متر از جام پروند!از رعد و برق نميترسم ولي ايندفعه نامرد ناغافل زد ترسيدم!

هيراد:


تمنا سريعتر الان بارون ميگيره!


تمنا:


خوب بگيره!


هيراد:


بعد بهت ميگم يه تختت کمه بهت بر ميخوره!بدو بدو اصلا دوست ندارم خيس شم!ت

منا:


مگه گربه اي؟ در هر صورت من عاشق بارونم!بيخي!


هيراد که ديد نميتونه کاري از پيش ببره با اخم کنارم راه افتاد.حدسم درست بود،به دقيقه نکشيد که سيل گرفت!مردم سريع اينور اونور ميدوييدن و هر چي دستشون ميومد رو میگرفتن رو سرشون که کمتر خيس بشن.اين وسط ما دوتا با کمال آرامش قدم ميزديم!البته ناگفته نماند که هيراد هي عين ننه قمر غر غر ميکرد!يهو هوس کردم کاري رو چند دقيقه پيش تو ذهنم بود رو انجام بدم.البته قبلا انجامش داده بودم ولي چه کنيم تابستونه و اقتضاي فصل!بارون کجا بود؟ولي زمستونا خوراکم بود!

خم شدم و شروع کردم به باز کردن بند کفشام.


هيراد با يه حال که دل آدمو کباب ميکرد و البته منو به خنده مينداخت گفت:

تمنا؟امروز کم آبرومو بردي؟ديگه چي تو اون کله ي پوکته؟

يه چشم غره براش رفتم و کفشامو درآوردم.


هیراد:


تمنا؟


تمنا:


آخيش راحت شدم!انقدر بدم مياد تو کفشم آب بره و وقتي دارم راه ميرم شالاپ شلوپ کنه!

هيراد عصبي گفت:


تمنا همين الان کفشتو بپوش!صبح گفتي امروز هر چي من گفتم،گفتم چشم !حق دوستيتو بجا آوردم،خواستم جبران کنم.پس لطفا شخصيت داشته باش و کفشاتو بپوش!از اينکه يه نفر کاري رو که براش کردم رو اينطوري برداشت کنه که ازش انتظار جبران دارم متنفرم!

**تمنا ولي امشب اين حاله خوبه منو هيچ چي نميتونه خراب کنه حتي اين هيراد يابو!

تمنا:


بيخيال،انقدر جوش نزن! آخه الان مگه کسي اين اطراف هست که بخواد آبروت جلوش بره؟در ضمن اگه دوست نداري ميتوني با فاصله ازم راه بياي که يه وقت خدايي نکرده آبروتو نبرم!

قسمت آخرش دست خودم نبود، ولي اگه اين تيکه رو نمينداختم ميترکيدم!حالا غم صدام از کجا در اومده بود؟چند لحظه صدايي ازش درنيومد و منم بي توجه بهش کفش بدست با جوراب رو آسفالت راه ميرفتم!يه لحظه گفتم:

نکنه سکته کرده به درک واصل شده!برگشتم سمتش.از چيزي که ديدم شاخام زد بيرون!حتي از انتهاي مقطع!

هيراد داشت کفشاشو در مياورد!کفشاشو گرفت دستش و با يه لبخند ژکوند راه افتاد سمتم.

هيراد:الکي ذوق مرگ نشو ،اين آخرين باريه که ازين کارا برات ميکنم!

از حرفي که زد تعجب کردم!


انگار خودشم تازه متوجه حرفش شد چون سريع گفت:


يعني آخرين کاريه که واسه جبران لطفت ميکنم! بازم گفت،بازم گفت!

**تمناحالا من ميخوام هيچي نگم اين هي رو اعصابم يورتمه ميره!يابو علفي!داشتم چپ چپ نگاش ميکردم که گفت:

چيه ؟چرا اينجوري نگام ميکني؟چشمامو براش ريز کردم که گفت:

آها يه لحظه صبر کن! اينو گفت و دستاشو کرد تو جيب شلوارش و جيب کتش،انگار داشت دنبال چيزي ميگشت!

منم داشتم با دهن باز نگاش ميکردم.يهو زد رو پيشونيش و گفت:

ديدي چي شد؟يادم رفت بيارمش!


تمنا:


چي رو؟


هيراد:


ارث باباتو ديگه!


تمنا:


هر هر هر!


هيراد:


حالا چت هست؟


تمنا:


ديگه تکرارش نکن!


هيراد با يه لبخند شيطون گفت:


چشم خانوم معلم،دفعه بعد ارث باباتونو ميارم!


مخم بادش در رفت!اين پسره از کي تا حالا انقدر شيطون شده؟اين که تا ديروز ماليخوليا و آسکاريسش هي فوران ميکرد و ميخواست خودشو بکشه!همونجور متعجب نگاش ميکردم که گفت:

چي شد؟سکته کردي؟زنده اي؟


تمنا:


از اينکه انقدر زود تغيير حالت ميدي تعجب کردم، تا حالا اينقدر شيطون نديده بودمت!هيراد دوباره نگاش خشک و جدي شد و گفت:

واسه تنوع بود!حالا هم زودتر راه بيفت که دارم از خستگي ميميرم!دم در خونشون وقتي داشتم ازش جدا ميشدم گفتم:

ممنون امروز خيلي خوش گذشت،دمت گرم که همراهيم کردي!

هيراد يه چيزي زير لب گفت که متوجه نشدم هر چيم پاچشو گرفتم نگفت!تهش يه سري تکون داد و رفت تو.ازش خداحافظي کردم و رفتم خونه.همچين رسيدم خونه يه سره رفتم تو اتاقم و با همون لباسا عين ميت جنازه شدم!

***هيراد***


وقتي رفتم تو خون مامان پريد جلوم و گفت


:سلام پسرم،خوش گذشت؟


هه! خوش گذشت؟اونم چه جورم!


هيراد:عليک سلام هستي جون،آره خوش گذشت.جاتون خالي بود!

هستي:


هيرادم،مياي واسه مامانت تعريف کني کجاها رفتي؟


هيراد:


هستي جون ميشه بزاريش واسه فردا؟خيلي خستم!


هستي:


آره برو پسرم،ولي بايد فردا همه چيو واسم تعريف کنيا!

يه لبخند زدم و گونه ي مامانو بوسيدم و گفتم:


چشم عزيز دل هيراد،چشم!


هستي:


راستي هيراد گرسنت نيست؟


هيراد:


نه هستي جون،شب بخير.


هستي:


شب بخير پسرم.وقتي رفتم تو اتاق اتاقم هنوز بهم ريخته بود!تقصير خودمه!خدمتکارا بدبختا جرات ندارن بيان سمت اتاقم!صفحه هاي درام هم گوشه ي تخت بود!

ياد صبح افتادم.دختره ي ديوونه نگفت تو خواب سکته ميکنم!

سري به نشونه ي تاسف واسش تکون دادم و از ته قلبم واسه دوست پسرش ابراز تاسف و همدردي کردم!

واقعا کدوم پسري ميتونه اين سرتق رو تحمل کنه؟


ياد صبح افتادم که چجوري از زير دست و پام در ميرفت،دقيقا عين موش کوچولو و فوضوله!

رفتم يه دوش بگيرم،زير دوش دوباره چشمم افتاد به کبوديه کنار دستم!دوباره حرصي شدم.هيراد نيستم اگه تلافي نکنم!دختره ي وحشي!تمام بلاهايي که سرم آوردي تلافي ميکنم.هيچ وقت نزاشتم کسي بفهمه از بچه هاي زیر 2 سال ميترسم!

حالا امروز جلوي اين خانوم موشه خودمو لو دادم!وقتي يادم مياد امروز مجبورم کرد چه کارايي بکنم موي تنم سيخ ميشه!هنوزم دهنم بوي پياز ميده!يه نگا به پاهام انداختم که از خيسيه زياد پوستش پير شده بود!تا حالا تو عمرم تو خيابون بدون کفش راه نرفته بودم.ناخودآگاه يه لبخند نشست رو لبم ولي زود جمعس کردم!يکي زدم پس کلم،هي هيراد چته؟آخه کجاي راه رفتن زير بارون اونم بدون کفش جالب و سرگرم کنند و دوست داشتنه؟از حرفاي خودم تعجب کردم!بازم من پس گردني لازم شدم!سعي کردم ديگه به اين روز نکبتي فکر نکنم و زودتر برم بخوابم.

وقتي رو تختم دراز کشيدم يکي از بهترين حس هايي که تو عمرم داشتم بهم دست داد!پاهام زوق زوق ميکرد!زير لبي چندتا فحش آبدار نثار روح پرفتوح تمنا کردم و سعي کردم بخوابم.

بازم بيخوابي!اه لعنتي!بازم يادم رفت قرصام رو بخورم!تا نيمه شب فقط قلت زدم.وقتي برگشتم چشمم خورد به صفحه هاي درام.بازم خاطرات امروز به ذهنم هجوم آورد،انقدر مرورشون کردم که خوابم برد!—————————————–

noting


9

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *