خواندن رمان توسکا قسمت اول

.


.


.


.


.


.


.


.





رمان های هما پور اصفهانی


قالب وبلاگ




فال انبیا



カラフルなぽわぽわ




舞い上がる♥ふんわりハート♥(L*pink)





شهریار قدمی جلو اومد و گفت: – آخه عشق من … تو چت شده؟ فیر فیر کردم و آب دهنمو قورت دادم و گفتم: – شهریارم … عزیز دلم … نخواه که بهت بگم چی شده … برو گلم … برو دنبال زندگیت … شهریار فریاد کشید: – زندگی من تویی آخه لعنتی … کجا برم؟!!! من نمی تونم دست از سرت بردارم … باید الان گریه می کردم … حالا اشک از کجا بیارم … باید به یه چیز دردناک فکر می کردم … دردناک تر از مرگ بابام چیزی نبود که اشکمو بتونه در بیاره … تصور یه لحظه نبودش دیوونه ام می کرد … همین که بهش فکر کردم اشکم سرازیر شد و با هق هق گفتم: – شهریار … درک کن … من دیگه نمی تونم … شهریار با دیدن اشکای من کپ کرد … از قیافه اش قشنگ معلوم بود … ولی سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت: – گریه می کنی عزیز دلم؟ آخه … آخه … شهریارت بمیره … چی باعث شده که تو اینجوری اشک بریزی؟ آب دهنمو با بغضم قورت دادم ولی اشکای درشتم هنوز از چشمام فرو می چکیدن … گفتم: – ادامه این رابطه به صلاح هیچ کدوممون نیست … ایستاد جلوم … سرمو بالا گرفتم تا بتونم توی چشماش زل بزنم … چشماش برق عجیبی داشت … چه چشایی داشت لامصب … درشت کشیده مورب با مژه های بلند و فر خورده … عین چشم دخترا … زیر یه جفت ابروی کمونی به رنگ قهوه ای تیره … نذاشت زیاد توی حس چشاش بمونم و گفت: – یه دلیل … فقط یه دلیل برام بیار … الان وقتش بود … زار زدم و گفتم: – من … من سرطان دارم شهریار … تا دو ماه دیگه بیشتر زنده نیستم … می خوام توی این مدت تو حال خودم باشم … می خوام تنها باشم … نمی خوام زجر کشیدن تورو کنار خودم ببینم … نمی خواستم بهت بگم ولی … ولی مجبورم کردی … شهریار سرشو به چپ و راست تکون داد … چند بار اینکارو کرد و سپس با بهت گفت: – د … دو … دروغ می گی … می دونم … می خوای منو بپیچونی … ولو شدم روی همون صندلیه … چونه ام بدجور می لرزید … این گریه سیل آسا رو مدیون بابام بودم … مثل همه چیزایی که داشتم … بابایی جونم ببخشید که از تو دارم سو استفاده می کنم قربونت برم ایشالله هزار سال زنده باشی منو کفن کنی بعد اگه بلایی خواست سرت بیاد … سرمو گرفتم بین دستام و گفتم: – کاش دروغ بود … کاش همه چیز یه بازی مسخره بود … ولی نیست … نیست شهریار … – کی … کی همچین غلطی کرده؟ کی این چرندیاتو تحویل تو داده … – دکتر متخصص … مطمئن باش از من و تو خیلی بیشتر حالیشه … – چرند گفته … چطور تونسته به عشق من بگه داره …. داره … می میره .. می برمت پیش بهترین دکترا …نمی ذارم یه تار مو از سرت کم بشه … ولت نمی کنم خانومم … جیغ زدم: – بس کن … دیوونه نشو … این حرفا رو به کسی بزن که همه دکترا ازش قطع امید نکرده باشن … محاله اجازه بدم دکترا تن و بدنمو تیکه تیکه کنن برای آزمایشای مسخره شون … شهریار خواست چیزی بگه که آقای صدری گفت: – کافیه بچه ها … شهریار دستی توی موهاش کشید … خم شد از روی میز جعبه دستمال کاغذی رو برداشت گرفت به سمت من و گفت: – اشکاتون … چند تا دستمال در آوردم و صورتمو تمیز کردم … آقای صدری گفت: – دختر تو این همه اشک از کجا آوردی؟! لبخندی زدم و گفتم: – از تو جیبم … – اگه همه بازیگرا توی جیبشون اینهمه اشک داشتن که دیگه هیچ مشکلی وجود نداشت … به دنبال این حرف لبخندی زد و رو به شهریار گفت: – شهریار … توام گل کاشتیا … از همیشه طبیعی تر بودی فکر کنم بهتره روی خودت هم سرمایه گذاری کنی … همه شون غش غش خندیدن …. ولی من لبخند هم نزدم … گوشیمو از داخل کیفم در آوردم … نگاهی به عکس بابا انداختم روی صفحه گوشی … آروم شدم … لبخند بابا همراه با اون چهره نورانیش قلبمو می لرزوند … آقای صدری گفت: – خب … حالا اسم کوچیکت چیه دختر جون؟ گوشیمو انداختم توی کیف و گفتم: – توسکا … با تعجب گفت: – توسکا؟!! یعنی چی این اسم؟! – والا خودمم دقیق نمی دونم … ولی توی چند تا فرهنگ لغت که نگاه کردم نوشته بود اسم یه درخت که توی مناطق مرطوب رشد می کنه … همه شون کله هاشون رو تکون دادن که یعنی فهمیدن … قبل از اینکه بتونن چیزی بگن گفتم: – من می تونم یه چیزی بگم؟! – بفرمایید … نگاه کردم به شهریار و گفتم: – شما نقشتو یه کم شور بازی کردی … با تعجب نگام کرد و گفت: – شور؟!!! – آره دیگه … پسری که اینقدر راحت به نامزدش خیانت کرده دیگه نباید واسه خاطر جدا شدن ازش اینقدر خودشو تو در و دیوار بکوبه که … باید راحت تر از اینا زیر بار می رفتین … دیالوگای عاشقانه تون هم زیادی غلیظ بود … به شخصیت اون پسری که توصیفش کردین اصلا نمی یومد … از نطق غرای من خنده اش گرفت و گفت: – خب شما فکر کنین این دختر دچار سو تفاهم شده بوده … هیچ خیانتی در کار نبوده … – غیر ممکنه … – چرا؟! – چون اون دختر من بودم … من تا مطمئن نشم حرفی رو نمی زنم … تصمیمی هم نمی گیرم . ابرویی بالا انداخت و گفت: – اون پسر هم من بودم … محاله به نامزدم خیانت کنم … دیگه داشت پرو می شد از جا بلند شدم. کیفمو انداختم سر شونه ام و گفتم: – خوش به حال نامزدتون … من برم دیگه زحمت دادم با اجازه … آقای صدری از جا نیم خیز شد و گفت: – خانوم مشرقی … برگشتم و گفتم: – باز چی شده؟ – نمی خواین یه شماره از خودتون به ما بدین؟ – برای چی؟ – شاید از بین این همه آدم شما انتخاب بشین … – ولی من … – از بازیگری متنفری؟ – نه … – به نظر من استعدادشو داری … حیفه که بهش بی توجه باشی … – من بخوام هم پدرم همچین اجازه ای نمی ده … – صدر در صد هم قرار نیست که شما انتخاب بشین چون موردای خوب زیادی داشتیم ولی یه شماره از خودتون به ما بدین … شاید شانس بهتون رو کرد … – شانس؟!!! این از نظر من اصلا هم شانس نیست … ولی در هر صورت یادداشت کنین … شماره همراهم رو گفتم و شهریار خودش شخصا یادداشت کرد … دیگه منتظر نموندم خداحافظی کردم و زدم بیرون … هیشکی دیگه اونجا نبود … فقط منشی در به در شده و طناز پشت در منتظر بودن … طناز با دیدن من سریع ایستاد و گفت: – چی کار می کردی دو ساعت اون تو؟ غش غش خندیدم و گفتم: – تست می دادم …. پاشو بریم … با غر غر ایستاد و گفت: – خوبه تستم نمی خواستی بدی … – از قدیم گفتن تست نطلبیده مراده … – اون آبه … – کی گفته؟! به نظر من هر چیزی نطلبده اش مراده …با هر هر خنده رفتیم از موسسه بیرون … گفتم: – طنازی … حالا چی کار می کنی تو؟ – منم فردا می یام دیگه … ببینم تو چی شدی؟ چی پرسیدن ازت … فیلمنامه دادن از روش بخونی؟ – نه … – نه؟!!!! پس چی؟ – هیچی یه حالتو گفت اجرا کنم … – بدون متن؟!!!! – آره … چرا اینقدر تعجب کردی؟ – آخه اینجوری خیلی سخته … – لابد فیلم اونا هم سخته … – چی کار کردی؟ گند زدی؟ – نه اتفاقا سخت نبود برام اصلا … – جدی می گی؟ خوششون اومد؟ – فکر کنم … – می کشمت اگه بازیگر بشی و دست منو نگیری … خندیدم و گفتم: – گمشو … کی خواست بازیگر بشه؟ – جون طناز اگه بهت گفتن قبولی رد می کنی؟! یه کم فکر کردم … یه کم وسوسه انگیز بود … شهرت … ثروت … بهتر از همه پیدا کردن شغل! خیلی وقت بود که در به در دنبال کار بودم. آهی کشیدم و اولین چیزی که به ذهنم رسید رو گفتم: – نمی دونم … – دیوونه ای اگه قبول نکنی … – بابامو چی کار کنم؟ – آقای مشرقی اینقدر ماهه که محاله به تو بگه نه … – بابا همیشه از این می ترسیده که من سر چشم بیفتم … – ولی اگه خودت بخوای حرفی نداره …. باور کن! خودمم می دونستم … محال بود بابا رو حرف من حرفی بزنه … اوایل بیشتر سختگیری می کرد دوران دبیرستان خیلی بهم گیر می داد و به خواسته های دلم توجهی نداشت … ولی وقتی دانشجو شدم و وقتی دید که با همه دخترا فرق دارم کم کم بهم اعتماد کرد … حالا هم می دونم که اگه بگم می خوام این کارو بکنم حرفی روی حرفم نمی زنه چون می دونه که بی گدار به آب نمی زنم ولی نگران می شه … دوست ندارم بابام اذیت بشه … طناز زد سر شونه ام و گفت: – اونور خیابون یه ساندویچ فروشی هست … بریم یه ساندویچ بزنیم تو رگ … از فکر و خیال اومدم بیرون و تازه یادم افتاد خیلی گرسنه ام … در خونه رو با کلید باز کردم و رفتم تو … حیاط با صفای خونه طبق معمول حالمو عوض کرد … یه حیاط نقلی که دور تا دورش باغچه بود و درختای میوه …. فقط یه قسمت کوچولوش باغچه نبود که اونم جای تاب من بود … یه تاب دو نفره که همیشه با بابا می نشستم روش … حوض گرد وسط حیاط طبق معمول لبالب پر از آب بود و داخلش چند تا ماهی گلی شنا می کردن … کنارش یه تخت گذاشته بودیم و دور تا دورش گلدونای شمعدونی … بابا روی تخت نشسته بود و طبق معمول کتاب حافظش توی دستش بود و شاهنامه اش کنار دستش … از وقتی که بازنشسته شده بود اکثر مواقع توی خونه و کنار من و مامان بود …. و ما چقدر از این بابت خوشحال بودیم … بابام فرهنگی بود و مدیر یه مدرسه دبیرستان پسرونه … اینقدر توی زمان خدمتش مهربون و خوش مشرب با بچه های مدرسه رفتار می کرد که الانم بعضی وقتا بچه های مدرسه می یومدن خونه دیدن بابا … بگذریم … در که باز شد سر بابا اومد بالا … با دیدن من گل از گلش شکفت و گفت: – به به شکوفه بابا … لبخندی زدم و گفتم: – به به عشق توسکا … بابای من به خدا من اسمم توسکاست … می خواستین اون روز که اسم درخت رو می ذارین روی من فکر اینجاشو هم بکنین … حالا دیگه منو هی گل نکنین … من درختم! بابا خندید … پیشونی منو که تازه نشسته بودم لب تخت بوسید و گفت: – اسم تک گذاشتم رو دخترم … چون دخترم هم تکه! – خب دیگه لوسم نکنین … چه خبر جناب آقای مشرقی؟ دیگه بچه های دلبندتون بهتون سر نزدن؟ بابا با خنده سری تکان و گفت: – از دست تو … این بندگان خدا ماهی یه بار یه سری به من پیرمرد می زنن … پریدم وسط حرفش و گفتم: – هی جناب مشرقی حواستونو جمع کنین … حق ندارین به بابای من بگین پیر … – بله بله … من با داشتن گلی مثل تو مگه پیر هم می شم؟ از لب تخت بلند شدم که برم توی اتاقم لباسمو عوض کنم … اگه می نشستم تا شب می خواستیم با بابا اره بدیم و تیشه بگیریم … از حرف زدن با هم هیچ وقت خسته نمی شدیم. در همون حالت ایستاده گفتم: – گل نه ! … درخت! رسیدم به در شیشه ای خواستم بازش کنم که مامان از اونور بازش کرد … یه سینی دستش بود که توش هندونه قاچ شده قرمز چشمک می زد … آب از لب و لوچه ام راه افتاد … دستمو بردم جلو گلشو کندم گذاشتم توی دهنم و گفتم: – سلام پری جون … – سلام به روی ماهت … دختر با دستای کثیف هندونه بر می داری؟ – بیخیال پری جون … بدن من به میکروب عادت داره … – وا!!!! این چه حرفیه؟ لپ گلیشو بوسیدم و شونه ای بالا انداختم و رفتم سمت اتاقم … یه اتاق سه در چهار … یه قالی گرد کرم وسطش پهن شده بود روی موکتای قهوه ای پرز بلند … یه تخت یه نفره فلزی یه گوشه اش بود …یه میز کامپیوترم با یه کامپیوتر معمولی یه گوشه دیگه اش … یه تیکه از دیوارو گونی از این مدلای کنفی چسبونده بودم و روش عکسای خودم و بابا و مامانو چسبونده بودم … پر از عکس بود و خودم عاشق تک تکش بودم … مانتو و شلوارم رو عوض کردم و جاش یه شلوارک تا روی زانو و یه تی شرت تنگ پوشیدم … داشتم موهای بلندمو جلوی آینه برس می کشیدم که در باز شد و مامان اومد تو … از تو آینه نگاش کردم و گفتم: – جونم پری جون؟ مامان با لبخندی نگران نشست لب تخت و گفت: – توسکا مامان رفتی دنبال کار؟ از خرداد که فارغ التحصیل شده بودم و لیسانس گرفته بودم دنبال کار بودم ولی فایده ای نداشت … کاری که به دردم بخوره پیدا نکردم که نکردم … مشکل مالی نداشتیم ولی زندگی هم خیلی بر وفق مرادمون نمی چرخید … خواستم با کش موهامو ببندم که مامان سریع گفت: – نبند … می دونی که بابات موهای بازتو بیشتر دوست داره … – مامان وسط مردادیما!!! دارم می میرم از گرما!! از صبح زیر این آفتاب … مامان مشغول بازی با ریشه های رو تختیم شد و گفت: – نگفتی … – نه مامان من … امروز که وقت نشد … انشالله از فردا می رم … – بابات خیلی نگرانته … – دیگه واسه چی؟ – می گه بچه ام عادت نداره تو خونه باشه افسردگی می گیره … – ای بابا … چرا این بابا همه اش دنبال بهونه است که نگران من باشه؟ من از اینکه تو خونه و کنار شما باشم لذت می برم … الهی پیش مرگ هر جفتتون بشم … مامان گونه اشو کند و گفت: – خدا مرگم بده … دور از جونت مامان … این چه حرفیه؟!!! موهامو بستم و خم شدم گونه اشو بوسیدم و گفتم: – انشالله سایه تون صد سال بالای سر من باشه و منم بتونم بچه خوبی باشم براتون … حالا بریم پیش بابا … می دونی که تنهایی رو دوست نداره … منم از فردا می رم دنبال کار … مامان از جا بلند شد و گفت: – انشالله که کار پیدا می کنی مامان … ما که پارتی نداریم … باید نون استعداد رو بخوریم … می دونم برات سخته ولی چاره چیه؟ آه کشیدم … دوست نداشتم هیچ کدومشون رو ناراحت و دپرس ببینم … خدایا کمکم کن که بتونم دلشونو شاد کنم …رفتم توی حیاط و نشستم روی تخت کنار بابا … بابا چادر مامانو برداشت انداخت روی شونه های من و گفت: – درخت بابا … همسایه ها به حیاط ما دید دارن … درستش نیست اینجوری بشینی اینجا … غش غش خندیدم و گفتم: – آ باریکلا بابای خودم … بالاخره راه افتادیا! گل نه … درخت! بابا هم سری تکان و داد و با لبخندی تکه ای هندوانه زد سر چنگال گرفت جلوی دهن من و گفت: – بخور بابا … چه درخت چه گل … مهم اینه که عزیز منی … هندوانه رو خوردم و بهش چشمک زدم … بابا با من و من گفت: – دخترم … می خوای برات بسپارم توی آموزش و پرورش؟ شاید بتونی معلمی چیزی … سریع گفتم: – بابا می دونی که من از معلم شدن بیزارم … همیشه هم بهتون گفتم … به شغل شما احترام می ذارم ولی خودم علاقه ای بهش ندارم … بابا آهی کشید و گفت: – من برای خودت گفتم بابا … این رشته ای که تو خوندی مردونه است … من دلم رضا نیست که تو بری توی کارخونه ها و این جور جاها که بیرون شهره کار کنی … لیسانس مدیریت صنعتی داشتم … حق با بابا بود … کار زنونه برای رشته من کیمیا بود … گفتم: – می دونی که خودمم علاقه ای به این کار ندارم بابا … من دارم توی شرکتای داخل شهر می گردم ولی همه اشون یا محیط نامناسب دارن … یا حقوقشون با ساعت کاریشون هماهنگ نیست … یا سابقه می خوان. – قصدت چیه بابا؟ تکه ای هندوانه گذاشتم توی دهنم و گفتم: – خدا بزرگه بابا جون … بالاخره درست می شه … بابا نگاهی به آسمون کرد و گفت: – راضیم به رضای خدا … شام کنار مامان بابا طبق معمول بهم حسابی چسبید … بعد از شام و کمی شب نشینی و تخمه شکستن مامان بابا رو بوسیدم و برای خواب به اتاقم رفتم … حسابی خسته شده بودم و خواب واقعا می چسبید … صبح که بیدار شدم می دونستم که برنامه ام چیه … باید می رفتم دنبال کار … بازم نیازمندی ها … بازم سر زدن به شرکتایی که دوستای هم دانشگاهیم معرفی کرده بودن … بازم … بازم … و آخر هم دست خالی برگشتن به خونه … عصر بود که دست از پا درازتر برگشتم … به یه شرکت که توی نیازمندی ها آگهی داده بود سر زدم که گفتن اگه سابقه نداشته باشم باید منشی بشم … و به یه شرکت آشنا که گفتن باید برم توی دفتر کارخونه که بیرون از شهره … دوست داشتم داد بزنم … چرا هیچ کاری برای من پیدا نمی شد؟ مامان بابا با دیدن من فهمیدن چی شده … هیچی ازم نپرسیدن و فقط گفتن خسته نباشی … و منم فقط تونستم بهشون لبخند بزنم …. کار دیگه ای از دستم بر نمی یومد … قضیه تست و بازیگری به کل از ذهنم رفته بود … انگار از اول همچین اتفاقی برام نیفتاده … رفتم توی اتاق و ولو شدم روی تخت … کاش به بابا می گفتم برام یه فال حافظ بگیره …. ولی نه! شیخ شیراز هم بعضی وقتا بدتر آدمو دو دل می کرد … خیره شده بودم به سقف … زندگیم یه نواخت شده بود بدجور … شاید اگه خواهر برادر داشتم … شاید اگه دوست پسر … زبونمو محکم گار گرفتم و گفتم: – هی هی هی … بس کن دیگه! این حرفا چیه می زنی؟ بیکاری زده به سرت؟ اصلا چه لزومی داره حتما دنبال کاری بگردی که به رشته ات بخوره؟ برو یه کار دیگه بکن … بهتر از بیکاریه این افکار مالیخولیایی هم دیگه سراغت نمی یاد … بعد از خوردن شام دوباره خوابیدم … می دونستم فردا هم روزی می شه مثل امروز … یک هفته گذشت … آخرای مرداد ماه بودیم … هیچ اتفاق جدیدی هنوز توی زندگیم نیفتاده بود … همه چیز تکراری .. روتین … خسته کننده … از همه چیز بریده بودم … شاید اگه مامان بابا با این قضیه کنار می اومدن برای منم راحت تر بود ولی این که اونا همه اش با چشمای نگرانشون نگام می کردن بیشتر داغونم می کرد … روز هفتم بعد از تست دادنم بود … روی تخت دراز کشیده بودم و آهنگای داریوشو گوش می کردم … همیشه آهنگای قدیمی گوش می کردم از خواننده های جدید و امروزی بیزار بودم … حتی حاضر نبودم یکی از آهنگاشون رو گوش کنم و در موردش نظر بدم … فقط توی قدیمیا چرخ می زدم … دوستام همیشه مسخره ام می کردن و می گفتن مثل پیرمردا و پیرزنا می مونی … اگه رپ گوش نکردن و فحش دادن به صدای خواننده های امروز که همه اش با دستگاه و میکسه نشونه پیریه آره من پیرم … حسابی رفته بودم توی بحر صدای داریوش که گوشیم زنگ خورد … تو همون حس و حال گوشیو برداشتم و گذاشتم در گوشم: – الو … – خانوم مشرقی؟ صدای آهنگو خفه کردم و گفتم: – خودم هستم … – خانوم من از موسسه نمای مهر تماس می گیرم … زیر لب زمزمه کردم: – نمای مهر؟! نمای مهر؟!! طناز … تست … هان!!!! چنان بلند تو گوشی گفتم: – هان !!!! که فکر کنم یارو کر شد … ولی به روی خودش نیاورد و گفت: – می خواستم ازتون بخوام که برای تست دوم فردا ساعت نه صبح اینجا باشین … مرسی خداحافظ … اصلا نذاشت من حرف بزنم … تست دوم؟!!! یعنی چی؟!!!! یعنی قبول شدم؟ یا تست قبلیمو گم کرده بودن؟ جلل خالق … ولی شاید قبول شده باشم … توی این بی کاری … سرمو گرفتم بین دستام … خدایا چی کار کنم؟!!! باید با بابا حرف می زدم … بهترین کار همین بود … __________________رفتم از اتاقم بیرون … بابا نشسته بود روی مبل جلوی تلویزیون و مشغول تماشای کانال چهار بود … از پشت بهش نزدیک شدم و دستمو دور گردنش حلقه کردم … بابا دستاشو گذاشت روی دستای من و برگشت خیره شد توی چشمامو و گفت: – خورشید من چطوره؟ – بههَ فقط خورشید نشده بودیم که شدیم … بابا با خنده دستمو کشید و منو نشوند کنار خودش و گفت: – این صورت گرد تو و ابروهای کمونی و چشمای کشیده سیاه … پریدم وسط حرفش و گفتم: – باباییی … بسه دیگه! حالا انگار من چی هستم! دختر خود شماهام دیگه … یه ذره از شما بردم یه ذره از مامان شدم این گودزیلایی که می بینین … بابا با محبت منو کشید توی بغلش و گفت: – چه گودزیلای خوشگلی … و مشغول قلقلک دادنم شد … با خنده از جا پریدم و گفتم: – تو رو به جدت نکن بابا … بابا از حرکت ایستاد و با لبخند گفت: – دیگه به توسکای من اهانت نکنی خانوم جوان! دوباره نشستم و در حالی که حرفامو مز مزه می کردم گفتم: – باشه چشم بهش می گم … بابا مشغول این کانال اون کانال کردن تلوزیون شد و در همون حالت با صدای بلند گفت: – خانومی … سه تا چایی لطف می کنی بیاری دور هم بخوریم؟ مامان سرشو از درگاه آشپزخانه نقلی که جایگاه همیشگی اش بود بیرون آورد و گفت: – چشم حتما … سرمو گذاشتم رو شونه بابا و گفتم: – بابا … می خوام باهاتون صحبت کنم … بابا تلویزیون رو خاموش کرد … صاف نشست و گفت: – می شنوم دخترم … منم صاف نشستم و خواستم دهان باز کنم که مامان با یه سینی چایی اومد بیرون … سینی رو گذاشت روی میز و خواست دوباره بره که گفتم: – مامان اگه می شه بشینین … می خوام حرف بزنم … مامان هم سریع نشست کنار بابا و با نگرانی گفت: – چیزی شده دخترم؟ لبخند زدم … سعی کردم استرس رو از خودم دور کنم … گفتم: – خیره … هر دو نفسی از سر آسودگی کشیدن … استکان چاییمو برداشتم … داغ بود و دستم رو گرم می کرد … گرفتمش بین دستام چون بدنم یخ کرده بود … تو دلم گفتم از کجا معلوم؟ شایدم شر باشه. نفسمو با صدا دادم بیرون و گفتم: – بابا … مامان … خودتون می دونین که خیلی وقته دارم دنبال کار می گردم ولی … نمی دونم شاید خواست خداست … هیچ کاری برام پیدا نشد که نشد … مکث کردم نفس تازه کردم و ادامه دادم: – نظرتون راجع به بازیگری چیه؟ چشمای مامان گشاد شد و با حیرت به بابا نگاه کرد … بابا هم اخمی کرد و گفت: – یعنی چی توسکا؟ – بابا … من یه سوال پرسیدم … نظرتون راجع به بازیگری به عنوان یه شغل چیه؟ – هر شغلی برای خودش شریفه … بازیگری هم همینطور … اما … حالا واسه چی این سوالو می پرسی؟ – راستش … یادتونه چند روز پیش با طناز رفتم برای تست؟ اون می خواست تست بده؟ بابا فقط سرشو تکون داد … ترجیح می دادم به مامان نگاه نکنم … اینقدر تعجب کرده بود و ترس توی چشماش لونه کرده بود که دیدنش باعث می شد یادم بره چی می خوام بگم؟ ادامه دادم: – اونروز به اصرار کارگردانه منم تست دادم … حالا … حالا باهام تماس گرفتن گفتن برای تست بعدی برم … مامان دم مرز سکته بود … ولی بابا سعی کرد خونسردیشو حفظ کنه و گفت: – و این یعنی چه؟ – یعنی اینکه احتمالش هست قبول بشم … توی اون همه آدم … این یه شانسه … بهتر از بیکاریه … بابا موهای جوگندمی و پرپشتش رو چنگ زد و آه کشید … دلم ریش شد … سریع گفتم: – ولی بازم اگه شما نخواین نمی رم … چند لحظه ای در سکوت سپری شد … مامان به خودش اجازه نمی داد تا وقتی که بابا نظری نداده حرفی بزنه … ولی مشخص بود حالش بده … بابا بالاخره سکوتو شکست و گفت: – نظر خودت چیه؟ کف دستامو ساییدم به هم … کار سختش همین بود که خودم بخوام نظر بدم … یه کم فکر کردم و با من من گفتم: – نمی دونم … شاید … خوب … فکر می کنم بد نباشه … – می دونی زندگی عادیت رو از دست می دی؟ – بله … – می دونی آدمای مشهور چه سختی هایی می کشن؟ – بله … – بازم نظرت مثبته … – به خدا بابا اگه یه کار دیگه برام پیدا شده بود محال بود حتی بهش فکر کنم … ولی حالا می گم شاید قسمت این باشه … – کی باید بری واسه تست بعدی؟ – فردا صبح … بازم بابا آهی کشید و گفت: – با هم می ریم … شاید به قول تو قسمت اینه … مامان با بغض گفت: – جهانگیر … بابا دست مامانو گرفت و گفت: – هنوز چیزی معلوم نیست خانم … – ولی … من نمی خوام بچه ام بیفته سر چشم … خودت هم می دونی که چه بلاهایی ممکنه سرش بیاد …. – زبونتو گاز بگیر خانوم … توکل می کنیم به خدا … منم به چند تا جای دیگه می سپارم … اگه هیچ کاری پیدا نشد دیگه نمی شه با خواست خدا جنگید … از جا بلند شدم … بغض کرده بودم … من می خواستم اونارو راضی کنم … نمی خواستم باعث نگرانیشون بشم … ببخشیدی گفتم و استکان چایی رو گذاشتم روی میز و رفتم توی اتاقم … ترجیح می دادم توی اتاقم بمونم تا صبح بشه … نمی خواستم چهره های نگران و ناراحتشون رو ببینم …صبح ساعت هشت حاضر شده بودم … بابا هم لباس پوشیده و منتظر من بود … دو تایی با بدرقه چشمای پر از نگرانی مامان خداحافظی کردیم و رفتیم … بابا یه پراید دودی داشت … با ماشین تا اونجا حدود نیم ساعت راه بود … البته اگه به ترافیک نمی خوردیم … هر دو سکوت کرده بودیم و اخمای بابا حسابی در هم بود … منم داشتم ناخنامو می جویدم … جلوی موسسه که رسیدیم بابا ماشینو پارک کرد و با هم رفتیم تو … اینبار برعکس سری قبل استرس گرفته بودم … شاید چون اون دفعه اصلا قصد نداشتم بازیگر بشم ولی این سری یه کم بهش امید داشتم … منشی همون خانومه بود … با دیدن ما اخم کرد و گفت: – بفرمایید … دوست داشتم فحشش بدم ولی ملاحظه حضور بابا رو کردم و با اخم و تندی گفتم: – مشرقی هستم … برای تست مجدد اومدم … با حیرت نگام کرد و گفت: – شما؟ – پ ن پ مادر بزرگ شما … بابا بازومو فشرد و با تحکم گفت: – توسکا!!! بعد رو به خانومه گفت: – خانوم ما باید کجا بریم؟ منشیه همونطور که با دهن باز به من نگاه می کرد اشاره به همون در کرد … خواستیم بریم سمت در که سریع گفت: – تشریف داشته باشین … از ساعت نه تست می گیرن … یه ربع دیگه … نگاه کردم به سالن … چه عجب! چند تا مبل گذاشته بودن اونجا … خبر نداشتم طناز چی کار کرده؟!! قرار بود روز بعدش بیاد اینجا … اصلا دیگه ازش نپرسیدم چی شد … من کی بهش زنگ می زدم که بار دومم باشه؟!! ولی خداییش اگه کارم جور شد دست اونم یه جوری بند می کنم … این شغلو از اون دارم … چه خوش خیالم من!!! کو شغل؟ در باز شد و یه دختره با مامانش اومدن تو و یه راست رفتن سمت منشیه … عجب جیگری بود! چشمای درشت و کشیده سبز داشت با پوست برنزه و موهای بلوند … منشیه حرفی که به من زده بود رو به اونم زد … اونا هم اومدن نشستن … تا ساعت نه سه نفر دیگه هم اومدن و شدیم پنج نفر … یکی از یکی خوشگل تر بودن … من بین اینا شانسی نداشتم … البته قشنگ بودم ولی نه دیگه تا این حد!! مشخص بود پنج نفر به قول خودم رفتن واسه فینال … کم مونده بود به بابا بگم پاشو بریم منصرف شدم … ولی دندون سر جیگرم گذاشتم. بالاخره ساعت نه شد و خانومه گفت: – خانوم مشرقی بفرمایید داخل … با بابا بلند شدیم … بابا پرسید: – منم برم تو ایرادی نداره … دختره پوزخندی زد و گفت: – اگه دخترتون هول نمی کنن ایرادی نداره … بابا که فهمید یارو یه چیزیش می شه با اطمینان گفت: – دخترم اگه قرار بود هول بشه الان اینجا نبود … الهی دهنتو طلا بگیرم یه روزی بابا … دو تایی با هم رفتیم تو … اووه چه خبر بود اینجا!!! دکور همون بود … ولی آدمای پشت میز شده بودن هشت نفر … یه دست مبل هم یه گوشه چیده شده بود … کم کم داشتم هل می شدم به فیلمبردار یه صدابردار هم اضافه شده بود … شهریار با دیدن ما ایستاد و با لبخند گفت: – سلام … خیلی خوش اومدین خانوم مشرقی … چه منو یادش مونده بود!!! دوباره یادم افتاد سلام نکردم … بابا هم مثل من شوکه شده بود … به همه سلام کردیم و یه گوشه ایستادیم … شهریار گفت: – خب خانوم مشرقی بهتون تبریک می گم که به مرحله دوم رسیدین …. انگار شانس با شما که علاقه ای به بازیگری نداشتین بیشتر یار بوده … زل زدم توی چشمای خاکستریش و گفتم: – اینطور به نظر می رسه … لبخندی زد … اشاره به صندلی های راحتی کرد و گفت: – بفرمایید بشینید خانوم مشرقی … شما هم همینطور آقای … سریع گفتم: – پدرم هستن … شهریار گفت: – بله بله … خیلی خوشبختم … بفرمایید آقای مشرقی … بابا هم تشکری کرد و هر دو نشستیم … شهریار اشاره ای به جمع کرد و گفت: – دیگه بهتره جمع رو بهتون معرفی کنم … شاید همکار شدیم … اگه هم نشدیم مطمئن باشین شما که تا اینجا اومدین همیشه شانستون برای بازیگر شدن بالاست … گیج و گنگ نگاش کردم و اون شروع به معرفی کرد: – کارگردان اثر که معرف حضورتون هستن … آقای صدری … ایشون هم فیلمنامه نویس ما آقای شکوهی … خانوم مدیری گریمور حرفه ای ما هستن … اصلا نمی فهمیدم داره چی می گه … برام مهم نبود کی به کیه … می خواستم زودتر تستم رو بدم و برم … همه رو معرفی کرد ولی هنوز نمی دونستم خودش اونجا چی کاره است … آقای صدری سوال ذهنمو جواب داد: – این شهریار گل هم … تهیه کننده ماست … که با وجود جوونیش خوب تونسته گروه رو ساپورت کنه … دهنم باز موند … پس بچه مایه داره!!! از اونا که نمی دونن پولاشونو چه جوری باید خرج کنن … اینم زده تو کار تهیه کنندگی … باشه … خوش به حالش! ما که بخیل نیستیم خدا بیشتر بهش بده … شهریار با لبخند تشکر کرد و گفت: – خب و اما تست امروز … زل زدم توی دهنش … بابا هم با دقت و ریز بینی به همه اونها خیره شده بود … شهریار سرفه ای کرد و ادامه داد: – نقش امروزتون اینه که ما این وسط یه ماکت قرار می دیم … شبیه قبر … شما باید نقش دختری رو بازی کنین که پدرش به تازگی فوت شده … و اون تازه فهمیده … از قضا خیلی هم به پدرش وابسته است … یعنی آسونتر از این نقش نبود بدن به من؟!!! هر چند که از تصورش مو به تنم راست شد ولی می دونستم که همین حالت بهم کمک می کنه که راحت تر بازی کنم … با تاسف به بابا نگاه کردم که بهم لبخند زد … با دیدن لبخندش جون گرفتم … از جا بلند شدم و رفتم وسط … یکی از پسرها که فکر کنم مسئول تدارکات بود ماکت قبر رو به اشاره شهریار آورد گذاشت وسط … دوربین هم تنظیم شد … کنار دیوار ایستادم … چشمامو بستم زیر لب اسم خدا رو صدا زدم … استرسم پر کشید … دوباره شدم همون توسکا … چشم باز کردم و به چشمای منتظرشون گفتم: – من آماده ام … آقای صدری سری تکون داد و گفت: – سه … دو … یک … اکشن …دوباره چشمامو بستم و اون لحظه رو تصور کردم … حس کردم هیشکی نیست … منم و یه قبر و یه قبرستون خالی و متروک … منم و دنیایی که دیگه بابایی توش نیست … چشمامو باز کردم چونه ام شروع کرد به لرزیدن …. یه قدم لرزون اومدم جلو … واقعا پاهام داشت می لرزید … با صدایی که اونم لرز داشت نالیدم: – بابا … ب …با … بابا … بغضم ترکید … قدرت نداشتم خودم رو به اون قبر لعنتی برسونم … همونجا ایستادم و گفتم: – بابااااا … پاشو توسکا اومده …. بابا کار پیدا کردم …. به خدا پیدا کردم …. باباییییییی مگه غصه نمی خوردی که دخترت بیکاره … مگه از ناراحتی من ناراحت نمی شدی؟ آخر قلب کوچیکت طاقت نیاورد؟ بابا … به زحمت خودم رو رسوندم به قبر … بدنم رو انداختم روی قبر … کل هیکلم داشت می لرزید کم مونده بود برم بپرم بغل بابا … زار زدم و گفتم: – بابااااااااا این دنیا رو بدون تو نمی خوام …. بابا نفسم بالا نمی یاد … بگو که تو اون زیر نیستی …. بابا تو از خواب زیاد بدت می یومد چرا اینقدر می خوابی … کاش من اون زیر بودم … کاش اینهمه خاک روی تن من می ریخت نه روی دستای مهربون تو نه توی چشمای پر مهر تو …. بابا باورم نمی شه … پاشو صدام کن وگرنه می یام پیشت این دنیا رو یه لحظه بی تو نمی خوااااام … بابااااااااااااااااا به ضجه افتاده بودم … – بابا من فقط سه روز رفتم شهرستاننن … کاش اتوبوسم چپ کرده بود … کاش تیکه تیکه شده بودم ولی وقتی می یومدم این خبرو بهم نمی دادن … باباااااااااا من با دسته گل و شیرینی اومدم تو خونه …. ولی دسته گلایی دیدم که دورش ربان سیاه بود … بابا این حق نیست … خداااااااااااااااااا …. چنان خدا رو صدا زدم که فکر کنم شیشه ها لرزید … – همیشه می گفتی الهی قربونت برم … الهی فدات بشم … می گفتم نگو … تو رو جون توسکا نگو … ولی می گفتی … بابا آخرم فدای توسکای ناچیز شدی … این خاک ها همه اش تو سر من می ریخت کاش … باباااااااا دیگه نتونستم حرف بزنم … حنجره ام از جیغام می سوخت …. شالم هم از سرم افتاده بود … خوبه موهامو بسته بودم وگرنه موهای بلند و سیاهم الان دورم ریخته بود و حسابی منو شبیه عزادار ها می کردن … به هق هق و نفس نفس افتاده بودم … خواستم بازم عجز و ناله کنم که آقای صدری با صدایی پس رفته گفت: – کات …. جون توی تنم نبود که بلند بشم … کسی کنارم نشست و شالم رو کشید روی سرم … برگشتم به طرفش بابام بود … چشماش قرمز بود و معلوم بود از ضجه های من طاقت نیاورده … دستشو محکم چسبیدم … دوست داشتم بغلش کنم … دوست داشتم عطر تنشو ببلعم … ولی جلوی اینهمه مرد درست نبود … جلوی خودمو گرفتم و ترجیح دادم فقط نگاش کنم … بعدا تلافیشو در می آوردم. قسم خوردم دیگه به لحظه نبودش حتی فکر هم نکنم … خیلی زجر آور بود … صدای خانومی نگاه ما رو از هم جدا کرد: – خانوم مشرقی … سرمو بالا گرفتم … لیوانی آب قند گرفته بود به سمتم … بابا لیوانو گرفت و آورد سمت دهنم … دستمو گذاشتم روی مچ دستش و اجازه دادم لیوانو بگیره سمت دهنم … چند قلپ که خوردم بهتر شدم و لبخند زدم … بابا دیگه طاقت نیاورد و پیشونیمو بوسید … صدای آقای صدری بلند شد: – والا من عادت ندارم از کسایی که می یان تست بدن تعریف کنم ولی در مورد شما! بی انصافیه اگه نگم که فوق العاده بودین … بلند شدم ایستادم و تازه فرصت کردم به بقیه نگاه کنم … بابا هم برگشت و نشست روی صندلی … همه با تحسین نگاهم می کردن … شهریار پوفی کرد و گفت: – باور کنین اینقدر باورم شده بود که هی بر می گشتم به باباتون نگاه می کردم … انشالله که صد و بیست سال سایه اشون بالای سرتون باشه … ولی همه اش با خودم می گفتم نکنه این موقعیت براتون پیش اومده که اینقدر طبیعی اجراش می کنین … همه سراشون رو به نشونه تایید تکون دادن و منم لبخندی به نشونه تشکر زدم … خدا رو شکر که خراب نکردم با این استرسی که گریبانگیرم شده بود … شهریار رو به آقای صدری گفت: – فکر نکنم نیاز به تست دومی باشه … هست؟ من نمی دونم این چرا اینقدر تو سرش می زد … اصلا به این چه ربطی داشت؟ مگه انتخاب بازیگر هم با اینه؟ یه تهیه کننده است دیگه … ای بابا! آقای صدری سری به نشونه نفی تکون داد و گفت: – نه لازم نیست … بعد به من نگاه کرد و گفت: – ما چهار تا تست دیگه هم می گیریم … بعدش خبرش رو بهتون می دیم … بابا اومد جلو سریع پرسید: – چقدر طول می کشه؟ از عجله بابا هم من تعجب کردم هم آقای صدری … آقای صدری گفت: – عجله دارین آقای مشرقی؟ بابا سری تکون داد و گفت: – راستش جایی کار داریم … می خوام ببینم اگه طول می کشه بریم و بیایم … آقای صدری نگاهی به ساعت کرد و گفت: – حدودا سه ساعت طول می کشه … بابا گفت: – خیلی ممنون … پس ما تا سه ساعت دیگه بر می گردیم … شهریار گفت: – آقای مشرقی زود تشریف بیارینا … اگه دختر خانومتون انتخاب بشن باید قرارداد بسته بشه … – بله بله … چشم با بابا تشکر کردیم و زدیم بیرون … چشمام چهار تا شده بود … ما کجا می خواستیم بریم؟ نکنه بابا پشیمون شده بود؟! بابا از منشیه هم تشکر کرد ولی من یه کلمه هم نتونستم بگم … دخترای دیگه با دیدن قیافه من که پکر به نظر می رسیدم و صورتم هم حسابی پف کرده بود و معلوم بود گریه کردم فکر کردن رد شدم و یه لبخند نشست گوشه لباشون … برام مهم نبود … فعلا فقط مهم بابا بود که داشت با عجله به سمت در خروجی می رفت … تا رفتیم بیرون دیگه طاقت نیاوردم و گفتم: – بابایی … کجا داریم می ریم … بابا انگار تازه متوجه من شد … با لبخند برگشت به سمت من و گفت: – بیا که خدا برامون خواسته … – چی شده بابا؟! – ارحامی اس ام اس داد روی گوشیم … آقای ارحامی رفیق شفیق چندین ساله بابا بود … فقط نگاش کردم تا ادامه بده و بابا هم ادامه داد: – بهش سپرده بودم کار پیدا کرد خبرم کنه … حالا می گه توی شرکت برادرزاده اش یه کار خیلی خوب برات پیدا کرده … یه شرکت واردات صادراته … یه کم با خونه فاصله داره … ولی خب بهتر از بازیگری که هست … نیست؟ و مردد نگام کرد … بابا فکر می کرد من عشق بازیگری دارم و الان می گم نه فقط بازیگری ولی خبر نداشت بهترین خبر رو بهم داده … لبخند پت و پهن زدم و گفتم: – این عالیه بابا … کور از خدا چی می خواد؟ بابا لبخند آسوده ای زد نشست پشت فرمون و گفت: – پس بدو تا شرکت تعطیل نشده … نشستم کنار دستش … داشتم ذوق مرگ می شدم … دوست نداشتم زندگی عادیمو از دست بدم … واقعا از روی ناچاری پناه آورده بودم به بازیگری … بابا هم که پیدا بود حسابی هیجان زده و خوشحاله گفت: – ارحامی خیلی از پسر برادرش تعریف می کرد … می گفت خیلی جنم کار داره و توی دو سه سال تونسته شرکتشو به جاهای عالی برسونه … با اینکه سنی هم نداره … توی دلم گفتم پس این پسر برادر دیدن داره … بابا تعریف می کرد و منم سر تکون می دادم …. حقیقتا هر دو حسابی خوشحال بودیم. شرکت توی یکی از خیابونای بالای شهر بود … چه دم و دستگاهی هم داشت! نمای بیرونش و تابلوش که فوق العاده شیک بود … آب دهنمو جمع کردم که آویزون نشه و با بابا رفتیم داخل … شرکت بزرگ و پر تجملاتی که هر کس توش مشغول کاری بود … بابا به میز خانومی نزدیک شد و گفت: – سلام خانوم … ببخشید با آقای ارحامی کار داشتم … دختره بدون اینکه سرشو بلند کنه به میز یه خانوم دیگه اشاره کرد راه افتادیم سمت میز اون خانومه و بابا گفت: – دخترم … من با آقای ارحامی کار داشتم … کجا می تونم ببینمشون؟ دختره سرشو آورد بالا … عینکشو روی بینیش جا به جا کرد و گفت: – وقت ملاقات دارین؟ بابا سری تکون داد و گفت: – نه ولی منو عموشون معرفی کردن … خودشون می دونن … دختر تلفن کنار دستشو برداشت و گفت: – اجازه بدین تا با منشیشون هماهنگ کنم … اووه ! تازه می خواست با منشیش هماهنگ کنه … چند تا منشی داشت مگه؟!!! گوشی دستش کلی وقت موند ولی گویا طرف قصد جواب دادن نداشت … بالاخره گوشی رو گذاشت و گفت: – منشیشون جواب نمی ده … برید طبقه بالا … اتاق سوم … اتاق آقای ارحامیه … شاید منشی مرخصی ساعتی گرفته … تشکر کردیم و با بابا رفتیم بالا … کلی استرس رد کرده بودم و حالا بازم استرس اومده بود سراغم … کاش اینجا جور بشه … بابا به در کرم رنگ چند ضربه زد و وقتی کسی جواب نداد درو باز کرد و دوتایی رفتیم تو … یه سالن کوچیک ولی خیلی شیک پیش رومون بود … یه میز هم کنارش بود که معلوم بود میز منشیه … بابا رفت طرف میز منشی … با اینکه کسی پشتش نبود … منم دنبال بابا رفتم … جلل خالق! روی میز یه کیف لوازم آرایش ول شده بود و چند تا رژ لب و ریمل و رژ گونه ازش زده بود بیرون … یه آینه هم کنارش بود … بابا هم با ابروی بالا پریده نگاه به لوازم آرایشا کرد و گفت: – منشیه یادش رفته وسایلشو ببره گویا … خنده ام گرفت … لبخندی زدم و گفتم: – صدای آهنگ از کجا می یاد بابا؟ صدای آهنگ بلند ملایمی شنیده می شد … بابا به در کنار میز اشاره کرد و گفت: – گویا از داخل اتاق رئیس شرکت می یاد … پوزخند نشست گوشه لبم … گفتم: – بریم تو … منشی که نیست … می گیم منشیتون نبود ما هم اومدیم داخل … بابا سری به نشانه موافقت تکون داد و دو تایی رفتیم سمت در … صدای موسیقی حسابی بلند بود … بابا چند ضربه به در زد ولی جواب شنیده نشد گویا نشنید …. دوباره در زد ولی بازم جوابی نیومد … بابا دستگیره رو چرخوند و در رو باز کرد … با دیدن صحنه پیش رومون هر دو با هم سکته کردیم … خدای من!!!!! آقای رئیس لم دادن بودن روی کاناپه جلوی میزشون و یه دختر با تاپ و شلوارک خیلی کوتاه نشسته بود روی پاش و مشغول بوسیدن هم بودن … بابا سریع در رو بست … اونقدر سریع که نفهمیدم دختره چه شکلی بود! یا پسره چه جوری بود! مچ دستمو گرفت توی دستش و با سرعت راه افتاد سمت در … گونه هام از خجالت گر گرفته بود … انگار مقصر من بودم … نمی دونم چرا آدم اینجور وقتا خیلی خجالت می کشه … حتی وقتی با بابا می نشستیم فیلم می دیدیم و می رسید به صحنه فیلمه با اینکه بابا سریع ردش می کرد ولی بازم من آب می شدم می رفتم توی زمین … رفتیم از پله ها پایین … نه بابا چیزی می گفت نه من … اون دو تا چطور جرئت کرده بودن توی شرکت همچین کاری بکنن؟! نمی ترسیدن یکی ببینه؟!! وای خدایا چه چیزا که ادم با چشم خودش نمی بینه! نشستیم توی ماشین و بابا راه افتاد … دو ساعت از زمان رفته بود … از روی مسیر فهمیدم داریم می ریم سمت موسسه … بالاخره بابا سکوتشو شکست و گفت: – اصلا فکر نمی کردم ارحامی همچین آدمی رو به من معرفی کنه … لبمو با زبون تر کردم و گفتم: – به اون بیچاره چه ربطی داره؟ اون از کجا باید می فهمید پسر برادرش دله است … بابا آهی کشید و گفت: – ترجیح می دم بازیگر بشی تا اینکه بری توی همچین جاهایی کار کنی … روح لطیف تو نباید تحت هیچ شرایطی آزرده بشه … از خود بیخود خم شدم و گونه بابا رو محکم بوسیدم … بابا دستمو گرفت توی دستش و گفت: – ولی دخترم اگه اونجا هم قبولت نکردن غصه نخوریا … همه رو نسبت بده به قسمت … – نه بابا برام مهم نیست … بالاخره کار جور می شه … آدم که تا آخر عمرش بیکار نمی مونه … بابا هم سری تکون داد و دیگه تا رسیدن حرفی نزدیم … می فهمیدم چقدر حالش خرابه ولی هیچی نمی تونستم بگم تا حالش خوب بشه … یکیو می خواستم تا حال خودمو خوب کنه … جلوی موسسه که رسیدیم و ماشینو پارک کردیم دو ساعت و نیم گذشته بود … نیم ساعت باید منتظر می شدیم … رفتیم داخل که دیدم هیچکدوم از اون دخترا نیستن … منشیه هم یه کتاب دستش گرفته بود و داشت می خوند … با دیدن من پوزخندی زد و رو به من گفت: – بالاخره تشریف آوردین؟ با تعجب گفتم: – چی شده؟ – هیچی … برو تو منتظر توان … چقدر پرو بود … بیشتر از اینکه از حرفش شاد بشم از لحنش بدم اومد و خواستم چیزی بگم که بابا گفت: – به همین زودی تصمیم گرفته شد؟ – بله … بقیه همه خراب کردن گویا … – یعنی دختر من پذیرفته شده؟ منشیه سرشو کرد توی کتاب و گفت: – بله … بفرمایید داخل … یه ربعی هست که منتظر شمان … بابا نفس عمیقی کشید … با دست بین ابروهاشو فشار داد و رو به من گفت: – بریم تو دخترم … نمی دونم چرا خوشحال نبودم. شاید اگه یکی از اون دخترا پذیرفته شده بودن اینجا رو می ذاشتن روی سرشون ولی من عین خیالمم نبود. درو باز کردم و رفتم تو … فقط آقای صدری اونجا بود و شهریار … بقیه رفته بودن … با دیدن من هر دو از جا برخاستن و شهریار با روی گشوده گفت: – اومدین؟ دیگه می خواستم بهتون زنگ بزنم … – شما که گفتین سه ساعت دیگه … – تستای بقیه خیلی زود تموم شد … تبریک می گم … امیدوارم همکارای خوبی باشیم … تبریک؟! همکار؟! توسکا … اسمت رفت سر در سینماها … خدایا … این چیزی بود که من می خواستم؟!!! همه چیز چه زود اتفاق افتاد …. قرارداد با مبلغی باور نکردنی بسته شد … باید از هفته دیگه می رفتم سر فیلمبرداری و دو هفته وقت داشتم تا فیلمنامه رو بخونم و کمی هم با گروه تمرین کنم … این چه قراردادی بود؟ فیلمنامه نخونده باید قبول می کردم؟ مگه بازیگرا اول فیلمنامه نمی خونن؟ خودم جواب خودمو دادم: – خره! بازیگر … نه تو! تو که هنوز بازیگر نشدی … از نظر اینا تو الان باید از خداتم باشه که تو فیلم یه آدم معروف بازی کنی … تازه وقتی اسم همبازیمو گفت کف کردم ( بچه ها اینجا نیاز به توضیحه که من اسم بازیگرا رو از خودم می گم … دوست ندارم نقطه چین بذارم که هر کی پیش خودش یه حدس بزنه … پس کلا می ریم تو کار خیالات) احسان نیرومند … خدای من!!!!! درسته که بازیگرا رو درست نمی شناختم ولی نه دیگه تا این حد که سوپر استارارو هم نشناسم … بابا حتی یه لبخندم نزد … ولی بالاخره قرارداد بسته شد … ازم پرسیدن دوست دارم با اسم خودم معروف بشم یا اسم هنری برای خودم دارم … ولی گفتم با اسم خودم راحت ترم … بذار همه چی طبیعی باشه … حتی قید کردم از گریم زیاد هم خوشم نمی یاد که پذیرفتن … همه چی تموم شد … الکی الکی شدم بازیگر … الکی الکی داشتم معروف می شدم … الکی الکی می خواستم از توسکای معمولی فرار کنم … الکی الکی … ____________________

تفریح کده ی آبشار





آدرس ایمیل خود را وارد کنید



Delivered by Feed Burner




فیلمنامه راجع به دختری بود که اول فیلم پدرش فوت می شه … و اون که جز پدرش کسیو نداشته تصمیم می گیره خودش گلیم خودشو از آب بکشه بیرون … و تو این راه اتفاقای زیادی براش می افته … تازه فهمیدم تستی که دادم مربوط به قسمت اول فیلم بوده … توی اون دو هفته خونه ما تبدیل شده بود به خونه ارواح … نه بابا حرفی می زد … نه مامان … نه من …. من که همه اش فیلمنامه دستم بود و می خوندم … اونا هم تو حال خودشون بودن …. یه شب که دور هم روی تخت نشسته بودیم و منم داشتم فیلمنامه رو می خوندم مامان استکانی چایی ازقوری توی سینی برای بابا ریخت و گفت: – جهانگیر … به نظرت به فامیل بگیم؟ بابا آهی کشید و گفت: – نه فعلا دست نگه دار … بذار ببینیم چی می شه! یعنی بابا هنوزم امیدوارم بود که من بیخیال این کار بشم؟ ولی ما قرارداد بستیم … چی می تونستم بگم؟ هیچی نگفتم و سرمو انداختم زیر … بابا گفت: – توسکا … سریع نگاش کردم و گفتم: – جانم؟ – یه سری چیزا هست که می خوام بهت بگم … – بفرمایید بابا … – تو دیگه این کارو قبول کردی … قرارداد بستی … فقط نگاش کردم … ادامه داد: – شاید از شش ماه دیگه اسمت و عکست بره سر در سینماها و بیلبوردهای توی خیابون … – خب … – معروف می شی … حالا مشهور یا محبوبش مشخص نیست … ولی معروف می شی … سرمو تکون دادم … بابا ادامه داد: – دیگه مثل الان نمی تونی راحت بری توی خیابون … رستوران … گشت و گذار … زندگی عادیت مختل می شه …. – درسته بابا … – اما … نگاش کردم …. گفت: – دوست ندارم خودتو گم کنی … یه قرارداد میلیونی الان باهات بسته شده … شاید بعدها بیشتر از اینم بشه … سریع گفتم : – بابا من هر چی دارم مال شماست … بابا تند نگام کرد که از حرفم پشیمون شدم و گفتم: – ببخشید … – تو هر چی داری مال خودته … من هیچ وقت نمی خوام یه ریال ازپولی که تو بابتش زحمت می کشی بیاد توی زندگیم … همه اش مال خودته بابا … خوش و حلالت باشه … ولی می خوام نگرانی من و مامانت رو درک کنی … توسکا نمی خوام عوض بشی … دوست ندارم وقتی یه عده با هیجان می یان طرفت بهشون اخم کنی … دوست ندارم وقتی یه پسر معمولی می خواد بیاد خواستگاریت اخ و پیف کنی … تو باید همینی باشی که هستی … هر بار که برات خواستگار می یومد چی کار می کردی بابا؟! خیلی خانوم می یومدی جلوشون … پذیرایی می کردی … با لبخند جوابشونو می دادی … بعد عاقلانه فکر می کردی و تصمیم می گرفتی … الان هم باید همینطور باشی … تو هر چقدر که معروف بشی واسه بیرون از خونه هستی … توی این خونه باید توسکا باشی … همونی که بودی … سرم پایین بود و با ریشه های قالی روی تخت بازی می کردم … حق رو به بابا می دادم … اون و مامان بیش از اندازه نگران بودن … نگران فامیل … نگران سیل طرفدارایی که شاید پیدا می کردم … و مهم تر از همه نگران آینده ام … نگران اینکه آیا دیگه تن به ازدواج می دم یا نه … یا اینکه با کی ازدواج می کنم … اونا ریز بین تر از من بودن و می دونستن که دیگه زندگی دخترشون دستخوش تغییرات خیلی بزرگ شده … شاید من خیلی همه چیز رو ساده می گرفتم …. به بابا نگاه کردم و گفتم: – بابا …. من هیچ وقت عوض نمی شم … قول می دم هیچ وقت خودمو گم نکنم … از خدا می خوام که اگه قراره مغرور بشم و توسکارو فراموش کنم خودش یه جوری منو از این راه دور کنه … اگه هم روزی اینجوری شدم شما بهم تذکر بده بابا … ولی خوب می دونی که توسکا هیچ وقت تحت هیچ شرایطی خودشو بالاتر از بقیه ندونسته … پس از این به بعدم نمی دونه … مگه نه اینکه من دانشگاه تهران قبول شدم و بقیه دختر پسرای فامیل همه رفتن دانشگاه آزاد و غیر انتفاعی و پیام نور … آیا هیچ وقت شد باهاشون سرد بشم یا خودمو بگیرم و کلاس بذارم؟ بابا شما دخترتو خوب می شناسی … همیشه خاکی بودم از این به بعدم خاکی می مونم … خوب می دونم که دشمن و حسود زیاد پیدا می کنم همینطور که تا الان داشتم ولی قسم می خورم که با اونا هم اینقدر خوب و مهربون باشم تا دلشون باهام مهربون بشه … قول می دم بابا … بغض کردم و چونه ام شروع کرد به لرزیدن … بابا سرمو در آغوش کشید و در حالی که پیشونیمو می بوسید گفت: – می دونم دخترم …. می دونم … مامان داشت با گوشه شالی که روی سرش بود اشکاشو پاک می کرد … آخه این چه شغلی بود که داشت اشک همه مون رو در می آورد؟ شیطونه می گفت بزنم زیر همه چی … ولی … برای فسخ قرارداد باید هزینه هنگفتی می دادم … آخه از کجا؟ اصلا … اصلا فقط همین یه فیلمو بازی می کنم … بعد دیگه بیخیال بازیگری می شم …. اما … اگه بازم کار گیرم نیومد چی؟ حسابی گیج شده بودم … از جا بلند شدم … بابا که فکر کرد ناراحت شدم گفت: – کجا می ری بابا؟ آهی کشیدم و گفتم: – می رم دو رکعت نماز بخونم بابا … بلکه دلم آروم بشه … می خوام توکل کنم به خود خدا … بابا لبخندی زد و گفت: – التماس دعا بابا … زمزمه کردم: – محتاجیم به دعا … رفتم داخل خونه … وضو گرفتم و سجاره امو پهن کردم …زیاد نماز خون نبودم … نه اینکه نخونم … ولی همیشه یک در میون می خوندم … بیشتر وقتایی که کارم گیر می افتاد و ماه رمضونا … چادرمو سر کردم و نشستم سر جا نماز … خیلی حرفا داشتم که با خدا بزنم … امیدم فقط به اون بود … اگه خدا نگاشو یه لحظه ازم می گرفت بدبخت می شدم … حالا حالاها بهش نیاز داشتم … ___________ماشینو توی پارکینگ پارک کردم … تا حالا تنها بهشت زهرا نیومده بودم ولی اینبار مجبور شدم … خوبه بابا ماشینشو داد بهم … شالم رو توی آینه ماشین مرتب کردم کیفمو برداشتم و رفتم پایین … اولین روز کاری! عوامل فیلمبرداری رو راحت دیدم … قطعه خیلی خلوتی بود و اکثر قبرها تازه کنده شده و خالی بودن … از بینشون رد شدم تا رسیدم به گروه … اولین کسی که خودشو رسوند به من شهریار بود … چه تیپایی هم می زد بی شرف! یه تی شرت جذب مشکی تنش بود که روش چند بیت شعر از حافظ با رنگ سفید خطاطی شده بود و یه شلوار چسبون مشکی رنگ و کفشای اسپرت … با رویی گشاده ازم استقبال کرد و گفت: – دقیقا سر وقت رسیدین خانوم مشرقی … بفرمایید … باید برین داخل اون ماشین برای تعویض لباس و گریم … راستی دیگه مشکلی با فیلمنامه ندارین ندارین؟! فیلمنامه نویس و بازیگردانمون می تونن همه جوره ساپورتتون کنن اگه سوالی داشتین رودربایستی رو بذارین کنار … همین جور یه ریز فک می زد و با دستش منو راهنمایی می کرد به سمت ماشین هایسی که یه کنار پارک شده بود … وقتی حرفاش تموم شد گفتم: – نه مشکلی ندارم … ممنون … توی همون جلسات تمیرین اشکالاتم رو رفع کردم … چند جلسه ای تمرین کرده بودیم با بقیه عوامل … جلسات فیلمنامه خوانی و اینا … که توی همون روزا ایرادهامو برطرف کرده بودم … در هایس رو باز کردم و رفتم بالا … همون خانومی که روز تست دیده بودمش با یه آقا داخل ماشین بودن … خانومه که تقریبا سی ساله می زد با رویی گشوده گفت: – سلام خانومی … اومدی بالاخره؟ بیا … بیا بشین که وقت نداریم زیاد … نشستم روی یکی از صندلی ها … بیچاره ها از بی جایی مجبور بودن کجا کار کنن … تند تند یه چیزایی رو که یا خنک بود یا زبر یا زیادی نرم می کشید روی پوست صورت من … مرده هم نظر می داد … طاقت نیاوردم و گفتم: – مگه قرار نبود من گریم نشم … زنه لبخندی زد و در همون حال که کارشو می کرد گفت: – منم گریمت نمی کنم عزیزم … دارم متعادل سازی می کنم … متعادل سازی دیگه چه صیغه ایه؟!!! شاید از چشمام فهمید متوجه نشدم که گفت: – یعنی اینکه فقط نواقص رو برطرف می کنم …. اگه لکی چیزی هست از بین می برم … چاله چوله ها رو صاف می کنم … وا! انگار داره در مورد خیابون حرف می زنه! چاله چوله کجا بود … پوست من به این سفیدی و صافی … ادامه داد: – الان یعنی داری می ری سر خاک بابات … باید رنگت پریده مایل به زرد باشه … چشمای بی روح. حال نزار … من این چیزا رو تغییر می دم وگرنه مطمئن باش آقای صدری اصلا اجازه تغییر چهره رو توی بازیگرا به ما نمی ده … می گه همونی که هست باید بمونه … توام صورتت خدا رو شکر مشکل زیادی نداره فقط چون هوا گرمه این پودرا رو می زنم که اگه عرق کردی پوستت توی فیلم برق نزنه … اونوقت انگار روی پوستت اکلیل ریخته و خیلی مسخره می شه … سرمو تکون دادم … اینبار دیگه فهمیدم منظورش چیه … توی کمتر از نیم ساعت کارش تموم شد و رفت که برام لباس بیاره … یه آینه کوچیک اونجا بود … برش داشتم تا خودمو نگاه کنم … زیاد فرقی نکرده بودم … انگار بار اول بود داشتم خودمو می دیدم … یه جفت چشم مشکی کشیده …. چشمام درشت نبود ولی عجیب کشیده بود … خمار و کشیده تا نزدیک شقیقه … با مژه های پر پشت و وحشی که چشمامو هم وحشی نشون می دادن … یه جفت ابروی کمونی و هلالی شکل درست بالای چشم هام … مشکی مشکی … مامانم بعضی وقتا دختر شرقی صدام می کرد … چون چشم و ابروم و موهام زیادی مشکی بود … پوستم نه زیاد سفید بود نه سبزه … گندمی مایل به سفید … خدا رو شکر روشن بود … از پوست تیره خوشم نمی یاد … دماغ متناسب ولی سر بالا … نه بزرگ بود نه خیلی عروسکی و کوچیک … لبام هم معمولی بود … حالت قشنگی داشتن ولی زیادی قلوه ای نبودن … صورتم تقریبا گرد بود و قشنگ تر از همه اینا موهام بودن … حالت موهام فر درشت بود و رنگش پر کلاغی … از بچگی هم کوتاهش نکرده بودم چون بابا اجازه نمی داد و تا پایین تر از کمرم می رسید … صورت قشنگی داشتم … خاص و تو دل برو … بابا حق داشت صدام کنه خورشید … چهره ام مینیاتوری بود شبیه نقاشی های که از خورشید می کشن … خب بسه دیگه زیادی از خودم تعریف کردم … الانم که حسابی سفید شده بودم عین ماست! در ماشین باز شد و خانومه اومد تو … کاش می فهمیدم اسمش چیه حداقل که هی نخوام صداش کنم خانومه …. همون جمله معروف رو به کار بردم و گفتم: – خانوم … سریع گفت: – مدیری هستم … ولی تو منو فریبا صدا کن … دوست ندارم فامیلیمو بگی … همه خانوما اینجا منو فریبا صدا می کنن … – باشه .. فریبا جون من باید چی بپوشم؟ یه دست مانتو شلوار تقریبا کهنه گرفت به سمتم و گفت: – بیا اینا رو بپوش عزیزم …. با حالت چندش گفتم: – لباسای یه نفر دیگه رو ؟ چند لحظه نگام کرد و بعد غش غش خندید و گفت: – نه بابا! اینا رو خیاط گروه برات طراحی کرده … تازه دوخته شده … – پس چرا اینقدر کهنه است؟ و در همون حال مشغول زیر و رو کردن لباس شدم … با لبخند گفت: – لباسی که الان تنت می کنی باید کهنه باشه … اینا اینجوری طراحی شده … پارچه هاش چند بار شسته شده … – اندازه های منو از کجا می دونسته؟ – اندازه هاتو که نمی دونست ولی چون توی این سکانس زیاد مهم نبود چی می پوشی روی اندازه ها ظریف نشدیم … همینجور با حدس و گمان دوخته شد ولی انشالله از سکانسای بعدی اندازه هاتو می گیره که دیگه بدونه باید چی کار کنه … سری تکون دادم و وقتی اون رفت بیرون لباسا رو که یه مانتو شلوار و یه مقنعه بود پوشیدم … اینقدر بی ریخت بود که خجالت می کشیدم برم بیرون … ___________________ دوباره فریبا اومد تو و نگاهی به سرتاپام کرد … یهو دستشو آورد جلو و یه تیکه موهامو از مقنعه کشید بیرون و گفت: – اینجوری بهتره … اعتراض کردم: – یعنی بابام مرده! – برای همین می گم اینجوری بهتره! تو که وقت درست کردن مقنعه اتو نداشتی … یعنی خودش رفته عقب … حیف این موهای خوشگلته! صورتتو دو برابر جذاب می کنه …. بذار این یه تیکه کوچولو بیرون باشه … دوباره از توی آینه نگاهی به خودم انداختم … بد نشده بود … من که دختر با حجابی نبودم که حالا بهم بر بخوره … خودم که بیرون می رفتم بیشتر از اینم موهامو بیرون می ذاشتم … سرمو تکون دادم و گفتم: – اوکی … بریم؟ – بریم که همه منتظر توان … دو تایی رفتیم بیرون اول از همه شهریارو دیدم … نمی دونم چرا اینقدر به چشم من می یومد این بشر … شاید چون از بقیه پسرای اونجا یه سر و گردن سر بود … آقای صدری اومد طرفمون که سریع سلام کردم. جوابمو داد حالمو پرسید و گفت: – آماده ای … چه جمعیتی اونجا بود … کاش خراب نکنم … سعی کردم خونسرد باشم و گفتم: – بله آماده ام … تند تند مشغول توضیح دادن شد … از کجاها باید حرکت کنم … چه جوری باید راه برم … کجا باید چی بگم … تن صدامو کجا بالا ببرم کجا پایین بیارم … چه زمانی بیفتم روی قبر … کی خاکارو مشت کنم … کی بزنم تو سرم … هی گفت و گفت و گفت … و من موندم چرا اینقدر زود حرفاشو می فهمیدم و تو ذهنم ثبت می شد … انگار هوشم تو این مورد خیلی بالا بود … حرفاش که تموم شد نگام کرد و گفت: – فهمیدی؟ سرمو تکون دادم و گفتم: – کاملاً با تعجب گفت: – همه اشو متوجه شدی؟ – بله … با تردید گفت: – می خوای یه بار تمرینی برو … بعد فیلم می گیریم … – نه … به نظر خودم که لازم نیست … می دونم که می تونم … – باشه … ببینم تو چند تا برداشت می تونی این سکانسو اونجوری که من می خوام درش بیاری. سرمو تکون دادم و اونجایی که باید شروع می کردم ایستادم … با فریاد آقای صدری توی میکروفون همه رفتن سر جاهاشون و آماده شدن … شهریار روی یه صندلی کنار آقای صدری نشسته بود و داشت خودشو باد می زد … تا متوجه نگام شد سری تکون داد و چشماشو باز و بسته کرد … وا! انگار من نیاز به تایید این داشتم … چه کارا! آقای صدری توی میکروفون فریاد زد: – صدا … یکی گفت: – رفت … دوباره گفت: – تصویر … یکی دیگه گفت: – تصویرم رفت … یه دختره اومد جلوی دوربین و روی چیزی که دستش بود ضربه ای زد و گفت: – برداشت اول … اینبار من آماده شدم و آقای صدری فریاد زد: – حرکت … شروع کردم … برام خیلی آسون بود … به خصوص که اکثر دیالوگاش همونایی بود که موقع تست گفتم … انگار خوششون اومده بود از دیالوگای من در آوردی من که گنجونده بودنش توی فیلمنامه… تغییراتشو همین حالا بهم اعلام کردن … فرق داشت با اون چیزی که خونده بودم … همین بهم اعتماد به نفس می داد … اینقدر راحت نقشو اجرا کردم که تا کارم تموم شد و آقای صدری فریاد زد: – کات … صدای دست زدن همه بلند شد … همه لباسام خاکی شده بود … آقای صدری بهم نزدیک شد و با چشمای گشاد شده از حیرت گفت: – دختر تو اعجوبه ای … کم بابا بهم اعتماد به نفس می داد حالا اینم اضافه شده بود … لبخندی زدم و گفتم: – ممنون … ولی خداییش خودمم تازه داشتم پی می بردم که تو اینکار عجیب استعداد دارم … آقای صدری اعلام استراحت کرد تا بعدش بریم برای سکانس بعدی … همه از جلوم که رد می شدن یا بهم لبخند می زدن یا خسته نباشید می گفتن … منم جواب همه رو با روی باز می دادم … اینا قرار بود بشن همکار من … این فیلم یه پروسه 6 ماهه داشت … پس من شش ماه قرار بود هر روز اینا رو ببینم … باید بیشتر می شناختمشون … فعلا که فقط آقای صدری و فریبا و شهریار رو می شناختم … دوست داشتم یه جا پیدا کنم بشینم پاهام خسته شده بودن … صدای شهریار از پشت سرم بلند شد: – خانوم مشرقی عزیز … خسته نباشین … شاهکار کردین … برگشتم … چشمای خاکستری خوشگلش می درخشید … سری تکون دادم و گفتم: – ممنون لطف دارین … دو تا صندلی تاشویی که دستش بود رو باز کرد و گفت: – بفرمایید بشینید … سر پا خسته می شین … بعدم مشغول ریختن چایی از فلاسک کوچیکی که دستش بود شد … یه لیوان یه بار مصرف رو پر از چایی کرد و با یه شکلات داد دستم … گرفتم و تشکر کردم … با اینکه هوا خیلی گرم بود ولی بدجور هوس چایی کرده بودم … شهریار فلاسکو گذاشت کنار پاش و گفت: – شما مطمئنی که قبلا جایی کلاس بازیگری نرفتی؟ این باز پسر خاله شد … به روی خودم نیاوردم و گفتم: – نه … انتظار داشتم شما برام کلاس بذارین که نذاشتین … خندید و گفت: – با مشورت گروه به این نتیجه رسیدیم که نیازی به کلاس ندارین … نواقصتون خیلی کمه و می شه در حین کار برطرفش کرد … – آهان از اون لحاظ با خنده زل زد بهم و گفت: – خیلی جالبه که همکار شدیم ولی هیچی در مورد هم نمی دونیم … حرف دل منو می زد … ادامه داد: – من فقط می دونم شما خانوم توسکا مشرقی هستی … بیست و دو سالته و تازه فارغ التحصیل شدی … همین … جرعه ای چاییمو مزه مزه کردم و گفتم: – همینم خیلیه … باز شدم همون توسکای غد … سری تکون داد و گفت: – باشه پس من خودمو معرفی می کنم … __________________وقتی سکوتمو دید و گفت: – اسمم شهریاره … فامیلم نیازیه … فامیل منو فقط می تونی توی تیتراژ فیلما ببینی چون کسی منو به فامیل صدا نمی کنه به خواست خودم همه به اسم صدام می زنن … تو ذهنم اومد مثل فریبا! چه اینجا همه با هم صمیمین …. – فارغ التحصیل رشته مترجمی زبانم ولی خب اون کار ارضام نمی کرد برای همینم رو آوردم به تهیه کنندگی … می تونم بازیگرم بشم ولی دوست ندارم … همین که پشت صحنه باشم و تلاش بچه ها رو جلوی دوربین ببینم برام بسه … اون هیجانی که می خوام رو بهم می ده … با صدای آقای صدری که بچه ها رو فرا می خوند مجبور شدیم بلند بشیم و حرفای شهریار هم نصفه کاره موند … هر چند که نیازی به تعریف بقیه اش نبود … اون چیزی که دو تا همکار باید از هم می دونستن رو دیگه می دونستیم … اون روز همه پلان ها و سکانسای بهشت زهرا گرفته شد که توی همه اش هم فقط من بودم و یکی دو تا بچه گل و گلاب فروش … هیچ بازیگر دیگه ای ندیدم … هوا داشت تاریک می شد که پایان کار اعلام شد و بعد از خداحافظی از بقیه رفتم به سمت خونه … حسابی خسته شده بودم …. ** برای مامان و بابا دستی تکان دادم و سوار پژو دویست و شش سفید رنگ شدم … با آخرین چک از قراردادم این عروسکو برای خودم خریدم …. امروز روز اکران فیلم بود و قرار بود بازیگرا توی سالن اکران حضور داشته باشن … توی این شش ماه خیلی سختی کشیدم … از اون چیزی که فکر می کردم سخت تر بود ولی بالاخره تموم شد … هر کاری کردم مامان بابا باهام نیومدن … شاید دوست نداشتن دخترشون رو روی پرده سینما ببینن … ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و بعد از جوابگویی به استقبال فراوان نگهبان پارکینگ رفتم به سمت سالن … فکر کنم دیرتر از همه رسیدم … مامور جلوی در با دیدن من سلامی کرد و از جلوی در رفت کنار … دستی به پالتو و شالم کشیدم … عالی بود … همه رو تازه خریده بودم و می دونستم که فوق العاده ام … در باز شد و رفتم تو … خدای من! چه جمعیتی توی سالن موج می زد … یه دفعه نوری روی من افتاد و صدای تشویقای کر کننده بالا رفت … نور فلش دوربین ها داشت کورم می کرد … خب دیگه! هم کر شدم هم کور … این اولین بار بود که با چنین تشویقی روبرو می شدم … تا حالا کسی نه منو شناخته بود و نه دیده بود … سعی کردم لبخند بزنم … این عکسا از فردا می رفت روی جلد مجله ها … با لبخند راه افتادم به سمت جایگاه عوامل فیلم … دستی برای مردم تکون دادم و نشستم روی صندلی … شهریار با خنده کنار گوشم گفت: – به به خانوم معروف شدن دیگه تحویل نمی گیرن … خیلی با هم صمیمی شده بودیم … این گروه برام شده بود مثل خونواده ام … خندیدم و گفتم: – ا توام اینجایی؟ – ببخشید؟!! می شه من نباشم؟ خندیدم و گفتم: – نه … یعنی منظورم اینه که کنار من نشستی … – اگه برات جا نگرفته بودم که الان باید کف زمین می شستی … اومدم جوابشو بدم که دوباره صدای دست و جیغ و سوت هوا رفت … نگام کشیده شد به سمت در سالن … احسان بود … هم بازیم در طول این فیلم … خداییش پسر فوق العاده ای بود … اونم دستی برای جمعیت تکون داد و اومد سمت ما … صندلی کناری من خالی بود نشست و نفسشو با صدا داد بیرون … دستمو جلوی صورتش تکون دادم و گفتم: – سلام عرض شد آقای نیرومند … برگشت به طرفم و گفت: – ا توسکا توام اینجایی … نگاهی به شهریار کردم … دوتایی خندیدم و گفتم: – ببخشید؟!!! می شد من نباشم؟ خنده شهریار بلند تر شد و گفت: – به خدا اگه این مردم باور کنن این مریم توی فیلم به این شیطونی باشه … – همون بهتر که باور نکنن بذار یه جو آبرو برام بمونه … شهریار و احسان با هم دست دادن و احسان گفت: – بذار بیان ازت مصاحبه کنن … خودت خودتو لو می دی … منم لوت می دم … می گم که توی فیلمبرداری این فیلم اشک منو در اوردی … احسان اوایل کار خیلی جدی بود و من حس کردم خودشو برام می گیره … برای همین هم اینقدر اذیتش کردم و با زبونم نیشش زدم تا آدم شد … یه جورایی جز شهریار با هیچ کس صمیمی نمی شد … بعدها شهریار بهم گفت کلا با هر کارگردان و تهیه کننده ای قرار داد نمی بنده و الان هم فقط به خاطر صمیمیتش با شهریار حاضر شده توی این فیلم بازی کنه … اول ازش خوشم نیومد ولی کم کم فهمیدم چه پسر خوبیه و کلا دیر جوش بودن توی شخصیتشه … با رفتن فیلم روی پرده دوباره صدای دست و سوت بالا رفت … شهریار خواست حرفی بزنه که دستمو گرفتم جلوی صورتش و گفتم: – تو رو خدا هیچی نگو بذار فیلممو ببینم … با خنده گفت: – خوبه خودت بازی کردی … – دیدنش یه مزه دیگه داره … کاش یه ذره تخمه برای خودم اورده بودم … خندید … ولی نه با مسخرگی … یه جورایی با محبت …. سعی کردم نگاش نکنم و به فیلم نگاه کنم … بلند شد و راه افتاد به سمت در خروجی … برام مهم نبود کجا می خواد بره … وقتی خودم رو روی پرده دیدم اشکم داشت در می اومد … باورم نمی شد! واقعا باورش برام سخت بود … یه کم که گذشت عین بقیه مردم محو فیلم و بازی خودم شدم … اصلا انگار من نبودم و یه نفر دیگه داشت بازی می کرد … نمی دونم چقدر گذشت که شهریار برگشت نشست سر جاش و پاکتی رو گرفت به سمتم … برگشتم با تعجب نگاش کردم. همینطور که خیره بود روی پرده گفت: – بگیر … فقط حواست باشه عکاسا نبینن داری تخمه می شکنی که برات بد می شه … باورم نمی شد … بی اراده پاکت رو از دستش گرفتم و گفتم: – دیوونه ! زل زده بودم بهش ولی نگاه اون به روبرو بود … زمزمه کرد: – حالا مونده تا دیوونگی های منو ببینی … چی می گفت این؟!!! آب دهنمو قورت دادم … سریع دستمو کردم داخل پاکت تخمه … تخمه ژاپنی بود … عاشقش بودم … چند تا دونه برداشتم … می خواستم تخمه بخورم بلکه بهت و حیرتم از رفتار و حرف شهریار رو بتونم باهاش بدم پایین …احسان سرشو جلو آورد و گفت: – چی می خوری؟ – تخمه … – چی؟!!!! – وا! برق گرفتت؟ می گم تخمه … یه دفعه منفجر شد … سریع دستشو گرفت جلوی دهنش که صدای خنده اش عکاسا و فیلمبردارا رو نکشه این طرف ولی چنان رفته بود روی ویبره که منم داشت خنده ام می گرفت … گفتم: – چته؟!!!! نمیری! از زور خنده حتی نمی تونست جواب منو بده … خوب خندید و منم بیخیال به تخمه خوردنم ادامه دادم … وقتی خنده اش ته کشید برگشت به طرفم و گفت: – به خدا خنده دارترین صحنه عمرمو دیدم … یه بازیگر بشینه توی اولین اکران فیلمش پاش تخمه بشکنه … – چشه؟! این نشون می ده من مردمی هستم … اهل کلاس گذاشتنم نیستم … دوباره رفت روی ویبره … مشتی حواله بازویش کردم که سریع گفت: – توسکا اینجا سر فیلمبرداری نیست … صد تا خبرنگار این دور و اطرافن … حواستو جمع کن که سوژه مجله هاشون نشیم … بی اراده صاف نشستم و شالمو کشیدم جلو … خندید و گفت: – گشت ارشاد که نیستن! چشامو درشت کردم زل زم توی چشماش و گفتم: – ببین … خودت دنده ات می خاره که از من کتک بخوری … شهریار خودشو بهمون نزدیک کرد و گفت: – چی شده بچه ها … بذارین ببینیم چه گندی زدیم … تذکر شهریار باعث شد عین دو تا بچه تخس آروم بشینیم سر جامون و به پرده زل بزنیم … دیگه چیزی به آخر فیلم نمونده بود … امشب توی باغ شهریار مهمونی بود … مهمونی به افتخار اتمام پروژه … یه لباس مناسب تهیه کرده بودم و گذاشته بودم توی خونه … باید زود می رفتم خونه و کارامو می کردم … با صدای شهریار کنار گوشم حواسم جمع شد: – عاشق این سکانس از فیلمم … دوربین روی حالت کلوز آپ از صورت من بود و من داشتم به عشقم نسبت به احسان اعتراف می کردم … البته قبلش احسان گفته بود و حالا منم داشتم از احساسم می گفتم … اسم احسان توی فیلم … شهریار بود! غرق اون صحنه شدم … خداییش خیلی قشنگ بود … چشمای لبالب پر از اشک من … نگاه معصومم … لحن حرف زدنم … دستم روی دسته صندلی بود … یهو دستم داغ شد … نگاه کردم دیدم شهریار دستشو گذاشته کنار دستم و انگشتاشو توی انگشتام قفل کرده … قلبم تند تند می زد … شهریار چرا اینجوری شده بود؟!! با انگشتاش داشت با انگشتای دستم بازی می کرد … هیچ حسی نداشتم … نه تنم داغ شده بود نه هیجان زده بودم … حسم انگار فقط ترس بود … می خواستم هر طور شده دستمو از توی دستش در بیارم … نمی خواستم دستمو بگیره … مونده بودم چه خاکی بریزم توی سرم که خدا رو شکر فیلم تموم شد … چراغا روشن و صدای دست اوج گرفت … سریع دستمو از دستش خارج کردم … دوست نداشتم پیش خودش هیچ فکر دیگه ای بکنه … نمی خواستم نزدیکیمون باعث به وجود اومدن هیچ سو تفاهمی بشه … شهریار برای من فقط یه همکار مهربون و دلسوز بود … همین! هیچ حس دیگه ای نسبت بهش نداشتم … حتی حس برادرانه که خیلی دخترا ازش دم می زنن … رنگم پریده بود … کار شهریار منو وحشت زده کرده بود … سابقه نداشت همچین کاری بکنه … آب دهنمو قورت دادم و مثل بقیه ایستادم … شهریار یه جور عجیبی نگام می کرد … سیل جمعیت می یومد طرفمون … همه امضا می خواستن و می خواستن عکس بگیرن … اینکه اون شب چند تا پوستر فیلم امضا کردم و با چند صد نفر عکس گرفتم بماند! ولی هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی اینقدر راحت با افراد غریبه عکس بگیرم و از پخش شدنش هراسی نداشته باشم … بعد از خالی شدن سالن از جمعیت … شهریار دوباره قرار شب رو یادآوری کرد و همه رفتن تا حاضر بشن و بیان … داشتم توی سالن با سرعت می رفتم سمت پارکینگ که کسی صدام زد … برگشتم …. شهریار بود: – توسکا … آب دهنمو قورت دادم …. چرا انقدر می ترسیدم؟! چون هیچ وقت با پسری برخورد اینطوری نداشتم حالا اینقدر وحشت زده بودم … از عشق هراس داشتم … نمی خواستم عاشق هیچ کس بشم … شهریار اومد جلو و گفت: – شب که می یای؟ سعی کردم خودم باشم … گفتم: – اگه بذاری برم خونه و حاضر بشم آره می یام … – باغ منو بلدی؟! اگه مشکلی برای اومدن داری بگو تا خودم بیام دنبالت … ای بابا! حالا می خواست ژان وار ژان بشه … لابد منم کوزتم که دلش برام سوخته … سرمو تکون دادم و گفتم: – نه مشکلی نیست خودم می یام … – مطمئن؟! – شهریار حالت خوبه؟!!! می گم می یام دیگه … دستی توی موهای خرمایی روشنش فرو کرد … لامصب موهاش خیلی خوش حالت بودن … لخت و تکه تکه … آهی کشید و گفت: – باشه … پس مواظب خودت باش … دستی تکون دادم و بدون اینکه حرفی بزنم رفتم بیرون … سوار ماشین شدم و با سرعت رفتم سمت خونه …. نمی خواستم دیگه به شهریار و عملش فکر کنم …ساعت سه بعد از ظهر بود که رسیدم خونه … پنج شش ساعتی وقت داشتم واسه مهمونی … باید یه کم استراحت می کردم … در خونه رو باز کردم و رفتم تو … اگه هوا سرد نبود حتما دست و صورتمو لب حوض می شستم … همین که وارد خونه شدم از چیزی که دیدم سر جا خشک شدم … خدای من!!! همه فامیل اونجا بودن … عمو … عمه … دایی … خاله … با خانوما و شوهرا و بچه هاشون … حالا خوبه از هر کدوم فقط یکی داشتم … همه شروع کردن به دست زدن و جیغ کشیدن … پس فهمیده بودن!!! قرار بود روز اکران فیلم خبرشون کنیم … اصلا یادم نبود … لبخند زدم … نباید خستگیمو به پای کلاس می گذاشتن … تک تک جلو می یومدن و می بوسیدنم … همه هم شاد بودن … هم نبودن … نگاه عمو و دایی مثل مامان بابا نگران بود … نگاه دخترا پر از حسادت بود … پسرا اما همه خوشحال بودن … شادیشون هم واقعی بود به جز سام پسر عموم … سام بیست و پنج سالش بود و توی یه شرکت خصوصی کار می کرد … توی دانشگاه نرم افزار خونده بود … زن عموم راه می رفت می گفت: – آقای مهندس اینجا نشین … آقای مهندس دورت بگردم … آقای مهندسم فلان … آقای مهندسم بهمان … حالمو به هم می زد اینقدر که ازش تعریف می کرد … خود سام پسر خوبی بود ولی اگه زن عمو می ذاشت … می فهمیدم که سام هم از رفتار مامانش کلافه می شه ولی اینقدر مقید احترام به بزرگترا بود که صداش در نمی اومد … سپهر پسر خاله نازی که بیست سالش بود با یکی از پوسترای فیلمم اومد جلوم با ژست خنده داری زانو زد و گفت: – سوپر استار آینده یه امضا به این حقیر عطا می فرمایید؟ با خنده پوسترو از دستش گرفتم و پشتش نوشتم: – با آرزوی آینده ای روشن برای تو سپهر جان … و امضاش کردم و دادم دستش … سپهر پشتک زنان پوستر رو گرفت و رفت … اینقدر اداهاش با مزه بود که همه رو به خنده انداخته بود … رفتم بین بابا و عمو نشستم و دست بابا رو که روی دسته مبل بود گرفتم توی دستم … بابا لبخند مهربونی بهم زد و گفت: – چطور بود بابا؟ یه بار پلک زدم و گفتم: – خوب بود … شما که افتخار ندادین … بابا آه کشید و گفت: – سخته برام بابا … بهم فرصت بده … حق داشت … سرمو انداختم زیر … همه اش تقصیر من بود … عمو دستشو گذاشت زیر چونه ام و گفت: – راضی هستی عمو؟ توی چشمای عمو نگاه کردم … یه کم شبیه بابا بود … ولی نه زیاد … مثل بابا مهربون بود … ولی نه به اندازه بابا … سری تکون دادم و گفتم: – شکر خدا خوبه عمو … – عمو حواست باشه … بد چیزایی از دنیای بازیگرا می شنویم … بابا دخالت کرد و گفت: – دختر من تا الان ثابت کرده که با همه فرق داره … شروع شد! گوشه و کنایه … تو رو خدا بابامو عذاب ندین … طاقت دیدن چهره سرخ شده بابا رو نداشتم. از جا بلند شدم و به بهونه کمک به مامان رفتم توی آشپزخونه …. اصلا حواسم نبود که مامان توی پذیرایی نشسته کنار خاله و عمه … رفتم سر یخچال تا یه لیوان آب بخورم … گر گرفته بودم انگار … آب رو که خوردم مشغول باز کردن دکمه های پالتوم شدم … صدای سام از پشت سرم بلند شد: – تبریک می گم دختر عمو … سرمو آوردم بالا … قدش یه سر و گردن … شایدم بیشتر … از من بلندتر بود … شانه های پهن … کمر باریک … می شد بهش گفت خوش استیل … چشمای نه چندان درشت مشکی رنگ داشت با فک مستطیلی … پوستش هم گندمی و همرنگ پوست خودم بود … روی هم رفته قشنگ بود … با صداش به خودم اومدم و خجالت کشیدم از اینکه اینجوری زل زدم بهش: – حرف من جواب نداشت؟ – چرا … چرا … مرسی ممنون … لطف داری … – چرا؟!! با تعجب گفتم: – چرا چی؟ – چرا با زندگی خودت این کارو کردی؟! می دونی که دیگه آزادی نداری؟! نشستم روی یکی از صندلی های چوبی میز نهار خوری کوچیکمون … لیوان آبم رو بین دستام فشردم و گفتم: – عشق بازیگری که این چیزا حالیش نیست … پوزخندی زد و گفت : – هر کی دیگه جای تو این حرفو زده بود باورم می شد … ولی تو از خواننده ها و بازیگرای امروزی بدت می یومد … یادته یه روز می خواستیم بریم کنسرت نیومدی؟ هر وقت هم که می خواستیم بریم سینما یه جوری می پیچوندی … اخم کردم و گفتم: – خب حالا که چی؟ – من فقط پرسیدم چرا؟ – دلیلش به خودم مربوطه … با صدایی ناله مانند گفت: – توسکا … نفسم رو با صدا بیرون دادم. اون بیچاره چه گناهی داشت؟ من دلم از بقیه گرفته بود. گفتم: – ببخشید … ولی باور کن دلایل خودمو دارم … کاملا خصوصی … یه دفعه زن عمو اومد تو و گفت: – ا مهندسم اینجایی مامان؟ داشتم دنبالت می گشت قربون اون قد و بالات برم … بعد برگشت سمت من و گفت: – خداییش توسکا … پسرم خوش قد و بالا نیست؟!!! برای مدلینگ بهش پیشنهاد دادنا ولی زیر بار نرفت … سام با اعتراض گفت: – مامان !!!! پوزخندی زدم و گفتم: – اِ … چه خوب! خب قبول کن سام … مدل ها راحت تر می تونن بازیگر بشن … زن عمو معنی حرفمو خوب فهمید … پشت چشمی نازک کرد و گفت: – بریم بیرون سام … سام گفت: – شما برو منم الان می یام … زن عمو غر غر کنان رفت بیرون … عادت نداشتم ازش بخورم … همه اش می خواست با بالا بردن پسرش منو تحقیر کنه … حالا هم که من معروف شده بودم بیشتر لجش گرفته بود … نمی دونم چرا فقط با من اینقدر لج بود … با بقیه دخترای فامیل خیلی هم خوب بود و حتی باهاشون شوخی می کرد … ولی من بدبخت اگه شانس داشتم! راهمو گرفتم که برم از آشپزخونه بیرون … داشتم از کنارش رد می شدم که مچ دستمو گرفت. به ناچار برگشتم طرفش … گفت: – از حرفای مامان که ناراحت نمی شی؟ نخیر بنده چوب خشکم! سرمو تکون دادم و گفتم: – مهم نیست … دوباره خواستم برم که دستمو فشار داد و گفت: – توسکا … ای بابا … حالا اینم ول کن نیستا! گفتم: – بله؟! – خیلی چیزا می خواستم بهت بگم … اما … دیگه … دیگه فکر نکنم بتونم بگم … این حرفای نگفته دیوونه ام می کنه … بی توجه به منظورش گفتم: – خب بگو … آب دهنشو قورت داد و گفت: – دیگه نمی شه … خراب کردی همه چیو توسکا … کاش حداقل قبلش به من می گفتی … – چی می گی سام؟ من چیو خراب کردم؟ اختیار زندگی خودمو هم ندارم؟ دستمو ول کرد … هر دو دستشو کشید توی موهاش و گفت: – نمی دونم … نمی دونم بهت چی بگم … گفتم که خیلی چیزا … مینو اومد تو … دختر عمه ام بود … بیست و یک سالش بود و دانشجو … با دیدن من و سام پوزخندی زد و گفت: – ببخشید مثل اینکه مزاحم شدم … بعدم کینه توزانه ترین نگاهشو به من انداخت و رفت بیرون … نمی دونم چرا دلم شکست … نشستم روی صندلی … بغضم گرفت … چونه ام شروع کرد به لرزیدن … صدای سام بلند شد: – توسکا … صورتمو گرفتم بین دستام … بغض آلود نالیدم: – خسته شدم سام … چرا همه از من بدشون می یاد؟ سام دستمو کشید و گفت: – هی هی هی … چی می گی تو؟ حسودی چهار تا دختر اشکتو در آورده؟ تو رو محکم تر از این حرفا می دونستم! تو چشماش نگاه کردم و گفتم: – ولی هر آدمی تا یه حد کشش داره … چرا ؟ چرا اینهمه کینه دارن … – چون تو از همه اشون بهتری … و البته مینو یه دلیل دیگه هم داره که بهتره تو ندونی … می دونستم … مینو به سام علاقه داشت و اینو همه می دونستن … ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم: – کی گفته من از اونا بهترم؟! – بیا از من بپرس … تو از اونا قشنگ تری … موفق تری … تا همین الان به خاطر رشته ات دانشگات و یه سری چیزای دیگه چشم نداشتن ببیننت … می خوای الان که با احسان نیرومند هم بازی شدی قربون صدقه ات برن ؟ از طرز صحبت کردنش خنده ام گرفت … چند قطره اشکی که ریخته بود روی صورتم رو پاک کردم … گفت: – خب حالا که خندیدی بگو ببینم … قصدت واسه آینده ات چیه؟ آهی کشیدم و گفتم: – نمی دونم … خودمم نمی دونم … – لابد می خوای با یه بازیگر عین خودت ازدواج کنی دیگه … نه؟ سریع سرمو آوردم بالا و نگاش کردم … سرشو انداخته بود پایین و مشغول بازی با نمکدون های روی میز بود … این چش شده امروز؟!!!! ______________________بالاخره باید یه جوابی بهش می دادم دیگه … بذار اگه فکر و خیالی پیش خودش کرده دود بشه بره هوا … درسته که سام پسر خیلی خوبیه … درسته که توقعات منم خیلی بالا نرفته که حالا دیگه سام رو قبول نداشته باشم … چه بسا که اگه روزی خواستم ازدواج کنم سعی می کنم حتما با یه پسر معمولی ازدواج می کنم … اما قبول کردن زن عمو به عنوان مادر شوهر توی عقلم هم نمی گنجید … بمیرم بهتره از این خفت! زل زدم توی چشماش و قاطعانه گفتم: – کی گفته من اصلا می خوام ازدواج کنم؟!!! وقتی وارد این حرفه شدم … وقتی قبول کردم بازیگر بشم دور ازدواجو واسه همیشه یه خط قرمز کشیدم … سام با چشمای گشاد شده گفت: – جدی نمی گی! – چرا اتفاقا خیلی هم جدی دارم می گم … – ولی … چرا؟!!! اه ! حالا امروز هی چرا چرا می کنه واسه من! بیخیال شو دیگه تا یه جیغ بنفش نکشیدم … گفتم: – واسه اینکه شوهر بدبخت من حق داره یه زندگی آروم داشته باشه … من دیگه نمی تونم زندگی آروم براش بسازم … همه اش ممکنه توی سفر باشم … برای فیلمبرداری به شهرهای مختلف برم …. یه شام ساده بخواد بیرون از خونه با من بخوره باید سه ساعت صبر کنه تا من امضا دادنم تموم بشه … وقت و بی وقت باید صدای زنگ خونه مون توسط طرفدارا به صدا در بیاد … این یه زندگی عادی برای اون بنده خدا نیست … بفهم سام! اینو گفتم و بلند شدم رفتم بیرون از آشپزخونه … حتی بهش مهلت دفاع هم ندادم … مامان با دیدن من اومد سمتم و گفت: – برای شام می خوام پلو مرغ با خورش فسنجون بپزم … خوبه به نظرت مامان؟!! پیدا بود حال خوبی نداره ها …. وگرنه برای چنین مهمونی از صبح غذاهاش آماده روی گاز قل قل می کرد … لپشو بوسیدم و گفتم: – هر جور خودتون صلاح می دونین … من که نیستم امشب … – وا خدا مرگم بده! کجایی؟!!! – مامان من! شما که خبر داشتین من امشب مهمونی دعوتم به مناسبت اکران فیلممون … – توسکا برو کنسلش کن …. خوب نیست جلوی عمو و داییت و بقیه برای شام از خونه بری بیرون … اونا الان آخوندن و معطل دعا که تو یه کاری بکنی پشت سرت حرف در بیارن … – خودم می دونم مامان … ولی چی کار کنم؟! من قول دادم … نمی شه نرم … – کار نشد نداره … بازوی مامان رو که می خواست بره سمت آشپزخونه کشیدم و یه جوری که توجه کسی جلب نشه در گوشش گفتم: – مامان … مجبورم که برم … حرف پشت سر من همیشه هست … وقتی این کارو قبول کردم پی همه چی رو به تنم مالیدم … نگران من نباشین … دیگه منتظر حرفی از جانب مامان نشدم و راه افتادم سمت اتاقم … لباسا و وسایلم رو آماده گذاشتم و رفتم توی حمام … خدا رو شکر اینقدر حواس همه پرت بود که کسی کاری به کار من نداشت … فقط سام بود که با نگاهش همراهیم می کرد … از حموم که اومدم بیرون ساعت پنج بود … مهمونی ساعت هشت شروع می شد … سه ساعت وقت داشتم … ولی تا باغ شهریار نزدیک دو ساعت راه بود … نشستم جلوی آینه … تند تند مشغول آرایش شدم … یه آرایش کامل ولی ملایم … حالت چشمام با مداد چشم و خط چشمو سایه دودی فوق العاده شده بود …وقتی به مژه های پر پشتم ریمل زدم … انگار که یه جنگل پشت پلکم رشد کرد … گونه هام با رژ گونه آجری رنگ برجسته تر شدن و لبام هم با رژ لب نارنجی کمرنگ فوق العاده شد … لباسم رو تنم کردم … یه ماکسی از ساتن سورمه ای … بلند و تنگ … که پشتش حدود نیم متر دنباله داشت … بالای لباس دکلته بود ولی ست لباس یه کت کوتاه داشتم که روش پر از پولک و منجق بود و سادگی پارچه خود لباس رو می پوشوند … یه مانتوی مجلسی بلند هم داشتم که روش پوشیدم … موهامو ژل زدم و بعدم با یه کلیپس بردم بالا محکم بستم … الان اگه می ریخت دورم دیگه زیاد از حد جلف می شدم … شال حریر مشکی رنگ رو انداختم روی سرم کیف دستیمو برداشتم سوئیچو موبایلم رو هم برداشتم و رفتم از اتاق بیرون … همه داشتن حرف می زدم … ولی با دیدن من سکوت عذاب آوری اتاق رو پر کرد … مامان با رنگ پریده ملاقه به دست جلو در آشپزخونه ایستاده بود … ولی بقیه نشسته زل زده بودن به من … نگامو دوختم توی نگاه بابا … حال عجیبی داشت نگاش … دلخور نبود ولی خوشحال هم نبود … سعی کردم لبخند بزنم و خودم سکوت رو بشکنم … – خیلی خیلی خوش اومدین … ولی متاسفانه من امشب به خاطر اکران فیلمم به یه مهمونی دعوت شدم … دوستای صمیمیم به افتخارم جشن گرفتن که درست نیست شرکت نکنم … مگه جرات داشتم بگم با عوامل فیلم جشن داریم؟ همه شون با هم قورتم می دادن … ای امان از این مملکت که یه دختر توش وقتی بخواد بره مهمونی باید صد تا دروغ به هم ببافه … بعدم کلی تن و بدنش بلرزه تا بره و بیاد و اتفاقی هم براش نیفته … عمو زودتر از بقیه به خودش اومد و گفت: – عمو دیگه داره شب می شه … بهتره زنگ بزنی کنسلش کنی … ای خدا! همینم مونده عمو هم به من امر و نهی کنه … سریع گفتم: – مهمونی واسه شامه عمو جون … طبیعتا باید هم شب باشه … مشکلی برام پیش نمی یاد … مسیرش هم زیاد طولانی نیست جون خودت توسکا خانوم … زن عمو با غیض و غضب گفت: – مگه نمی گی مهمونی دخترونه است؟ پس دخترارو هم با خودت ببر … هر چند که بعید می دونم این همه وزک دوزک برای خاطر چهارتا دختر باشه … چقدر دوست داشتم برم جلو گردن زن عمو رو اینقدر فشار بدم تا جونش از توی چشماش بزنه بیرون … ولی جلوی خودمو گرفتم و گفتم: – شک شما به خودتون مربوط می شه … شاید زندگی و اطرافیانتون شکاکتون کرده باشن … اما در هر صورت از بردن دخترا معذورم … چون این مهمونی فقط مخصوص دوستامه نمی خوام معذب بشن … اینبار نوبت دایی بود … – پس برو یه کم اون ارایشتو کم کن … فکر نکن حالا که بازیگر شدی دیگه می تونی آزادانه بری و بیای و اینجا هم شده اروپا … دیگه داشت اشکم در می یومد …. می خواستم به بابا نگاه کنم و با نگام ازش کمک بخوام … چرا هیچی نمی گه؟ چرا می ذاره این قوم عجوج و مجوج اینقدر اذیتم کنن؟ هنوز نگاش نکرده بودم که صداش بلند شد: – توسکا بابا … بهتره بری … مهمونی شروع بشه تو نباشی زشته … برو خیلی هم مواطب خودت باش … ای الهی قربون بابای خودم برم … طلا بگیرن اون دهنتو بابا الهی … من تو رو نداشتم باید می رفتم می مردم … با اینکه می دونم از کارای من راضی نیست ولی بازم دلش طاقت نمی یاره کسی بهم کمتر از گل بگه و اذیتم کنه … با این حرفش یه جورایی در دهن همه شون رو برای همیشه بست … _______________ زیر لبی خداحافظی کرده و راه افتادم سمت در که سام از پشت سرم گفت: – من می رسونمت توسکا … برگشتم طرفش … توی نگاهش نگرانی موج می زد … درست مثل بابا …. گفتم: – ممنون سام … ولی ماشین دارم … فکر کرد ماشین بابا رو می گم … گفت: – عمو شاید خودشون به ماشینشون نیاز داشته باشن … من می برمت خودمم می یام برت می گردونم … حالا یکی بیاد به این حالی کنه! سعی کردم نرم برخورد کنم … اون به خاطر محبتش داشت اینو می گفت پس باید خودمو کنترل می کردم که یهو برنگردم بهش بگم من وکیل وصی و قیم نمی خوام … گفتم: – سام … ماشین بابا رو نمی گم … خودم ماشین دارم … سام سر جاش خشک شد … یهو سپهر و کامیار – پسر دایی – از جا پریدن و سپهر گفت: – ایول بریم ماشین دختر خاله رو ببینیم … یکی دو تا از دخترا هم راه افتادن … ولی اونایی که سن کمتری داشتن … نفسمو با صدا دادم بیرون … سام هنوز همون جا وایساده بود … دستاشو مشت کرده و کنار پاش فشار می داد … سرمو به نشانه متاسفم تکان دادم و رفتم بیرون … سپهر و کامیار وسط کوچه اینطرف و اونطرف رو نگاه می کردن … حق داشتن بنده خداها … نمی دونستن که ماشین من چیه! با دزدگیر در ماشین رو زدم که نگاه جفتشون کشیده شد به سمت دویست و ششم … سپهر گفت: – ایول بابا! دویست شش صندوق دار … بابا دختر خاله با ما به از این باش که با خلق جهانی … خندیدم و گفتم: – قابل نداره سپهر جان … کامیار با مارموذی گفت: – توسکا اگه داری پارتی جایی می ری خدا وکیلی ما رو هم ببر … به کسی نمی گیم … عجب وروجکایی بودن این دو تا … ولی به ریسکش نمی ارزید … گفتم: – پارتی کجا بود؟!!! دارم می رم مهمونی دخترونه … شما رو اگه ببرم با تیپا پرتتون می کنن بیرون … کامیار اخم کرد و گفت: – خسیسا … دلتون هم بخواد دو تا پسر بیان بینتون … سپهر گفت: – اونم چه دو تا پسری!!!! سوار شدم و با خنده گفتم: – برین تو … هوا سرده … – خوش بگذره دختر خاله … – به شما هم همینطور … بوقی زدم و راه افتادم … می دونستم که الان به همه می گن ماشین من چیه … اون تو چشمای خیلی ها در می یاد … باید هم در بیاد … اون روزی که بابا می خواست پراید بخره و برای پیش قسطش پول کم داشت کدومشون حاضر شدن چندرغاز به بابا کمک کنن؟ بابا با هزار بدبختی تونست پول جور کنه که دیگه اینقدر اسیر تاکسی و اتوبوس نباشیم … حالا کم حرفی نبود … من خودم به تنهایی ماشین خریده بودم … کاش می شد برگردم و چشمای ورقلیده زن عمو رو ببینم … این جواب اون آهیه که یه بار سر حرف زن عمو کشیدم … روزی که سام یه دویست شش بدون صندوق دست دوم خرید و زن عمو با آب و تاب به بابا گفت: – مردم پنجاه سالشونه تو پیش قسط یه پراید می مونن … حالا پسر من خودش دست تنها با پول بازوش یه دویست شش خریده … چقدر این حرفش منو سوزوند … بماند که بابا خندید … بماند که عمو تشر زد بهش … بماند که سام با قهر از خونه رفت بیرون …. ولی دل من سوخت و این الان جوابش بود … خدایا چقدر تو بزرگی؟!!! خیلی دوست دارم خدا … خیلی زیاد … پرسون پرسون بالاخره ساعت هشت و نیم رسیدم جلوی باغ شهریار … علی بابا!!!! چه باغی هم بود … دیوارای دورش یه چند کیلومتری بود …. از اول خیابون که وارد کوچه شدم شروع شد تا الان که کلی از کوچه رو اومدم و رسیدم به درش … تازه یه عالمه دیگه هم هست … چه خبره بابا!!!! چند تا بوق که زدم در توسط مردی با لباس فرم باز شد … یارو تعظیمی کرد و کنار رفت … پامو رو گاز فشار دادم و رفتم تو … یه جاده سنگ ریزه … از سنگ های سفید که کشیده می شد تا جلوی ساختمون بزرگی که وسط باغ بود و نمای سفید رنگی داشت … یه جاده طولانی … اطرافش چراغ های پایه بلند کار گذاشته شده بود که فضا را روشن روشن می کرد … به آخر جاده که رسیدم ماشینم رو کنار بقیه ماشین ها پارک کردم و پیاده شدم … همه داخل ساختمان بودن ولی یه سری میز و صندلی هم بیرون چیده شده بود … مونده بودم که برم تو یا بیرون بمونم … لباسم مناسب نبود هوا هم حسابی سرد بود … صدایی از پشت سرم بلند شد … یه صدای نرم و ملایم: – بالاخره مهمون افتخاری من افتخار شرف یابی رو داد؟ برگشتم … شهریار پشت سرم بود … اولالا!!! یه دست کت شلوار خاکستری رنگ تنش بود با پیراهن همان رنگ و کروات باریک به همان رنگ … کلا شده بود رنگ چشماش … موهاشو تقریبا فشن زده بود ولی نه شبیه جوجه تیغی … یه فشن نرمال و شیک … چشماش مثل چشم گربه می درخشید … سعی کردم لبخند بزنم: – سلام … چه باغ قشنگی داری … – قابل نداره خانوم… چشمای تو قشنگ می بینه … نمی خواستم بیشتر از این با هم تنها بمونیم که به خودش اجازه بده هر حرفی رو بزنه … از این رو گفتم: – راهنمایی نمی کنی برم تو؟ نکنه باید بیرون بمونم؟ یه دفعه به خودش اومد و گفت: – آهان … چرا …. راستش مهمونی توی باغه ولی فعلا بچه ها برای پذیرایی رفتن داخل … – تو این سرما؟!! – الان سرده … یه کم تحرک که داشته باشی سرما یادت می ره … متوجه منظورش نشدم و گفتم: – فعلا که حال ورزش کردن ندارم … بریم تو که یخ زدم … دستشو گذاشت توی کمرم و با لحنی که توش خنده موج می زد گفت: – بریم خانومی … سرعتمو بیشتر کردم که دستشو برداره … از این تماسا خوشم نمی یومد … حداقل با شهریار خوشم نمی یومد ….وارد که شدم دیدم به به ! همه جمعن ! خیلی ها خونواده هاشون رو هم آورده بودن … از جمله آقای صدری که یه پسر بیست و چهار پنج ساله داشت با یه دختر شونزده هفده ساله … دختره خوشگل نبود ولی مطمئن بودم در آینده بازیگر می شه … چون یه جورایی با حسرت با من حرف می زد و نگام می کرد … باباش هم که می شد پارتیش پس دیگه چه مشکلی داشت؟! بی اراده آه کشیدم … شهریار گفت: – عزیزم مانتوتو در بیار بده به سلیمه خانوم … خانم مسنی آماده به رزم کنارمون ایستاده بود … برای اینکه بتونم موهامو درست کنم گفتم: – می شه اول به من یه جایی رو نشون بدی که بتونم توش حاضر بشم … لبخندی زد و گفت: – بله چرا که نه؟ …. سلیمه خانوم ببرشون توی اتاق خودم … سلیمه خانوم هم مثل من تعجب کرد … – اتاق خودتون آقا؟ شهریار اخم کرد و گفت: – بله … اتاق خودم … برو توسکا رو سر پا نگه ندار … بنده خدا راه افتاد و منم به دنبالش … یعنی این ساختمون اتاق دیگه ای نداشت؟ مطمئنم که داره پس چرا اتاق خودش ؟ خیلی تابلو داشت نخ می داد … ولی من باید حواسمو جمع می کردم … سلیمه خانوم جلوی دری ایستاد و با لبخند گفت: – اینجا اتاق آقاست … ما حتی اجازه نداریم برای نظافتش بریم داخل … آقا غدقن کردن … پیداست شما برا آقای خیلی عزیزین که اتاقشونو در اختیارتون گذاشتن … امان از دست خدمتکارا … الانه که شایعه درست بشه … سریع با اخم گفتم: – اشتباه نکنین لطفا … ما فقط همکاریم … بیچاره از اخم من سکته کرد و گفت: – بله خانوم … منم موندن رو دیگه جایر ندونستم و پریدم توی اتاق و درو بستم … اتاقش چی بود که نمی ذاشت کسی بره توش؟ یه اتاق بزرگ … یه تخت دو نفره با چوب آّبنوس … کف پارکت … یه میز تحریر و یه کتابخونه و یه میز توالتم داشت …. عین اتاق تازه عروس دومادا بود … چیز خاصی وجود نداشت که بخواد پنهانش کنه … ولی چقدر دلم می خواست در همه کمداشو باز کنم و یه تفحص جانانه انجام بدم … اما می ترسیدم بفهمه اونوقت خیلی بد می شد … رفتم جلوی میز آرایشش شالمو برداشتم …. مانتومو هم در آوردم و مشغول حالت دادن به موهام شدم … همینجور آزاد ولشون کردم دورم … به خاطر حالت قشنگش باز که می ذاشتم بیشتر به چشم می اومد … رژ لبمو هم دوباره زدم و وقتی از خودم مطمئن شدم رفتم بیرون … همه داشتن حسابی به خودشون می رسیدن و خبری از بزن و برقص نبود … ای بابا یه بار صابون به شیکممون زدیم تو یه مجلس قاطی پاطی یه کم برقصیم … فریبا اول از همه منو دید … سوتی زد و دوید طرفم : – بابا چی شدی!!! گریم مریم من رفت تو قوطی …. خندیدم و زدم سر شونه اش و گفتم: – پس اعتراف می کنی که هیچی حالیت نیست … جیغ زد: – می کشمت توسکااااااا شوهرش سریع از پشت بازوشو گرفت و با خنده گفت: – ا عزیزم … با شوهرش هم سلام احوالپرسی کردم که شهریار اومد طرفم … یه لیوان دستش بود که نمی دونم توش چی بود ولی نگاهش حسابی سوزنده بود … یه حس عجیبی بهم دست می داد با نگاهش … عشق؟!!! نه بابا … عشق نبود … مطمئنم … عشق حس قشنگیه که به آدم آرامش می ده … ولی حسی که نسبت به شهریار دارم یه جور حس اضطراب آور بود … سرشو آورد پایین … اونقدر پایین که دیگه چشماشو نمی دیدم فقط موهاشو می دیدم … توی گردنم زمزمه کرد: – چه کردی دختر؟!!! آب دهنمو قورت دادم و گفتم: – پذیرایی تموم نشده هنوز؟ نفس عمیقی کشید و گفت: – بیا با خونواده ام آشنا شو … خونواده اش؟!! هیچی در موردشون نمی دونستم … منو به سمت یه گروه سه نفره برد … یه خانوم تقریبا مسن شیک پوش … یه مرد مسن ولی جنتلمن … و یه دختر شونزده هفده ساله خیلی خوشگل … همه شون با دیدن من لبخند زدن و دختره بی ریا اومد طرفم و گفت: – خدای من توسکا جون … و بی حرف منو در آغوش کشید … حس خوبی بهم دست داد و فشارش دادم به خودم … حس خواهرانه نسبت بهش پیدا کردم … شهریار گفت: – شبناز خواهر کوچولوی منه … از خودم جداش کردم و خوب نگاش کردم … کپی شهریار بود … چشمای خاکستری … موهای بور … صورت کشیده … با لبخند گفتم: – چه خواهر خوشگلی دارین … بی اراده جلوی مامان باباش لفظ قلم شدم … مامانش دستمو فشرد و گفت: – شهریار حق داره اینقدر از شما تعریف می کنه دخترم … خیلی از توی فیلمت هم قشنگ تری … الان باید خجالت می کشیدم؟ فکر کنم! سرمو زیر انداختم وگفتم: – لطف دارین … شهریار نذاشت زیاد توی اون حالت بمونم و گفت: – این خانوم که توی گلی رو دست نداره …. مامان شهربانوی منه … این آقا هم که دست هر چی مرده از پشت بسته پدر منه … آقای شهرام نیازی بزرگ … تاج سر بنده … ای آب زیر کاه زبون باز … با پدرش هم دست دادم و لبخندی به نشونه خوشبختی زدم … ولی چه خونواده شین شینی بودن … یاد یه آهنگ مسخره ای افتادم که یه مدت ورد زبون طناز شده بود … حالم ازش بهم می خورد ولی اینقدر که اون خوند منم حفظ شده بودم … شین و شین و شین و شین شینا دامنای چین چینا … داشت خنده ام می گرفت به زور جلوی خودمو گرفتم و گفتم: – آشنایی با شما مایه مباهاته منه …اوهو چه غلطا!!! شبناز با ذوق گفت: – بازی شما توی فیلم فوق العاده بودددد … یعنی چند جای فیلم اشکم در اومد … به خودم فشارش دادم و با عشق گفتم: – تو لطف داری عزیزمممممم شهریار دستمو کشید و گفت: – مامان بابا شبناز این سوپر استارو قرض بدین که امشب خیلی ها باهاش کار دارن … یا باب الحوائج! کیا با من کار دارن؟! بی انصافا چند نفر به یه نفر؟!! شهریار منو برد کنار میزی که روش انواع و اقسام خوراکی ها قرار داشت … عوامل فیلم خیلی صمیمی باهام سلام و احوالپرسی می کردن و خریدارانه سر تا پامو برانداز می کردن و می رفتن … از جمله اقای صدری و خونواده اش … شهریار بهم گفت: – بردار هر چی که می خوای از خودت پذیرایی کن … تعارف نکنیا … لبخندی زدم و گفتم: – من و تعارف؟ نه بابا غریبه ایم با هم … یه بشقاب برداشتم و یه پرتغال گذاشتم توش و رفتم نشستم روی صندلی … خدا رو شکر شهریار رفت تا به بقیه مهموناش برسه … اصلا غریبی نمی کردم چون اکثر مهمونا رو می شناختم … هنوز پرتغالم رو نخورده بودم که یکی از پسرای تدارکات با صدای بلند گفت: – شهریار … گروه ارکستر هم اومدن … تو باغن … شهریار نگاهی به ساعتش کرد و گفت: – چه عجب بالاخره اومدن … خیلی خب الان می یام … بعدم رو به مهمونا گفت: – دوستان عزیز … بفرمایید توی باغ که مهمونی شروع شد … موندم تو این که این خانوما با این لباسای کوتاه و لختی چه جوری تو این هوا رفتن بیرون … پرتغالم که تموم شد بشقابش رو گذاشتم روی میز و بلند شدم به بقیه پیوستم … داشتم یخ می زدم … بخاری گازوئیلی های بزرگی گذاشته بودن توی محوطه که گرم بشیم ولی فقط به درد اونایی می خورد که کنارش نشسته باشن … بلاتکلیف بالای پله ها ایستاده بودم که شهریار به طرفم اومد … یه پله پایین تر از من ایستاد دستمو گرفت توی دستش و گفت: – چرا اینجا ایستادی بانو؟! لبخندی زدم و گفتم: – می شه من تو باشم؟ سردمه … دستمو کشید و گفت: – نخیر نمی شه … تشریف بیارین بشینین کنار بخاری … گروه ارکستر داشتن وسایلشون رو می چیدن و مرتب می کردن …. همراه شهریار رفتم سر میزی که احسان و فریبا و شوهرش نشسته بودن …. کنارشون هم یه بخاری قرار داشت و اونجا رو حسابی گرم می کرد … تا نشستم لرزش دندونام متوقف شد … احسان خندید و گفت: – نگاش کن … نوک دماغش سرخ شده! فیر فیر کردم و گفتم: – تو کجا بودی؟ – سلام عرض شد … – گیریم که علیک .. شهریار اومد وسط حرفمون … – اگه گرم نشدی توسکا بگو تا یه فکر دیگه برات بکنم … هوس کردم اذیتش کنم … گفتم: – گرم نشدم … قبل از اینکه بتونم جلوشو بگیرم کتشو در آورد و انداخت روش شونه هام و در گوشم گفت: – الان گرم گرم می شی …. زل زدم توی چشماش … مهربون بود … دوست داشتنی بود … ولی … ولی نمی تونستم دوسش داشته باشم … حس می کردم دوستم داره ولی من … صدای فریبا بلند شد … رو به شوهرش گفت: – بعضیا یاد بگیرن … این توسکا چیش از من بیشتره مثلا؟! چاقوی میوه خوری رو از روی میز برداشتم و گفتم: – یه کاری نکن سلاخیت کنماااا فریبا غش غش خندید و گفت: – یه بار احسانو سلاخی کردی بسه … منم خنده ام گرفت … یاد خاطره ای که داشتم افتادم … یه بار داشتیم سر صحنه میوه می خوردیم احسان یه گوشه ایستاده بود با گوشیش ور می رفت هر چی هم که بهش گفتن بیا توام بخور خیلی سرد می گفت ممنون میل ندارم … منم چاقو رو برداشتم با یه نارنگی و رفتم طرفش … فکر می کردم غریبی می کنه می خواستم یعنی محبت کنم بهش … به چند قدمیش که رسیدم یهو پام گیر کرد به یه سنگ … پرت شدم طرفش بیچاره اومد منو بگیره که یهو چاقو رفت توی دستش … دادش بلند شد … بدجور دستش برید … همه هول کردن و ریختن دور و برش … بعدم پزشک گروه تند تند دستشو پانسمان کرد … ولی یه جوری به من نگاه می کرد که انگار به خونم تشنه است منم جلوی همه گفتم: – هان چیه؟ آدم ندیدی؟ سرشو تکون داد و با غیض گفت: – خیلی رو داری والا … – من؟ پا شد ایستاد … صورتش صاف جلوی صورتم بود زمزمه وار طوری که فقط خودم بشنوم گفت: – کارت عمدی بود نه؟! می دونی که می تونم از دستت شکایت کنم؟!! یهو آمپرم چسبید … بهش گفتم: – یه کلمه دیگه حرف بزنی چاقو رو می کنم توی چشمات … اونم با پوزخند گفت: – مال این حرفا نیستی … چاقو رو یه دفعه آوردم بالا و بردم سمت چشماش … آخه چاقو هنوز دستم بود … یه قدم پرید عقب و دستشو گرفت جلوی چشماش … غش غش خندیدم و گفتم: – چته بابا؟! فقط خواستم بگم مژه ات افتاده روی صورتت برش دار … کارد می زدی خونش در نمی یومد … پوفی کرد و رفت … تا چند روزم سر و سنگین بود ولی کم کم آدم شد. با صدای احسان از یادآوری خاطراتم خارج شدم …

تفریح کده ی آبشار




آدرس ایمیل خود را وارد کنید



Delivered by Feed Burner




بپا غرق نشی حالا … شهریار دستی سر شونه ام زد و گفت: – مواظب باش سرما نخوری خانومی … خانومی؟!!! ای بابا! این یه چیزیش بودااااا … جلوی همه … نگاه فریبا و شوهرش و احسان یه جور خاصی شده بود و داشتن نگام می کردن … شهریار هم که انگار نه انگار ول کرد رفت … سریع گفتم: – اینم یه چیزیش می شه ها … صدای موسیقی منو از اون حال و هوا کشید بیرون … ارکستر بالاخره شروع کردن … احسان سریع از جا پرید و دست منو کشید و گفت: – یالا ببینم … یه بار سلاخیم کردی الان وقتشه که جبران کنی … با خنده دنبالش رفتم و شروع کردیم به رقصیدن … شاید اولین زوجی که رفتن وسط ما دو تا بودیم … همه شروع کردن به دست زدن … دو تا نقش اصلی فیلم حالا داشتن با هم می رقصیدن … خوبه بلد بودم برقصم وگرنه آبرو برام نمی موند جلوی احسان! بی اراده با چشمام دنبال شهریار گشتم … زود پیداش کردم … وا! این چرا میون زمین و هوا خشک شده بود ؟ یه تنگ بلوری با یه لیوان دستش بود … یه کم هم خم بود روی یکی از میز ها مشخص بود داشته برای شخصی که پشت میزه از داخل تنگ نوشیدنی می ریخته … ولی حالا چشم تو چشم من به همون حالت خشک شده بود … لیوان دستش سر ریز شد و شخص پشت میز بهش اخطار داد … سریع صاف شد … نگاه از من گرفت و لیوان رو داد به اون مرده و راهشو کشید با سرعت رفت … چنان با خشم پاهاشو روی زمین می کوبید که من جای اون پا درد گرفتم … سعی کردم فراموشش کنم … رو به احسان گفتم: – تنها اومدی؟! – پس باید با کی می یومدم؟ – همه با خونواده اومدن … – توام تنها اومدی … راست می گفت … ولی من خونواده ام نخواستن که باهام بیان وگرنه من دعوتشون کردم … سری تکون دادم و گفتم: – من دلیل دارم … – من دلیلی ندارم … اصولا توی این مهمونیا تنها می رم … خواهرام کوچیکن زوده براشون پاشون اینجور جاها باز بشه … – آخی … چه داداش خوبی! تا آخر آهنگ با هم رقصیدیم و وقتی تموم شد در میان دست زدن بقیه نشستیم … فریبا دستشو ها کرد و گفت: – چطور دلتون اومد از این بخاری دل بکنین؟ من که دارم قندیل می بندم … احسان یه خیار از ظرف روی میز که معلوم بود تازه گذاشتن برداشت و گفت: – توام یه کم بری اون وسط بتکونی و دست از سر مازیار برداری گرم میشی … مازیار خندید و فریبا آماده شد یه چیزی به احسان بگه که احسان گفت: – راستی مازیار … اون یارو … آخر تیتراژ کدوم فیلمو خوند؟ مازیار با خنده گفت: – اون یارو؟! تو چه پدر کشتگی باهاش داری … – والا هیچی … اسمش سخته … تا هم که مخفف اسمشو می گم بدش می یاد … مازیار خندید و گفت: – با هیچ فیلمی کار نکرد … – چرا؟!!! – گفتم که اصولا اخلاق خاصی داره … واسه هر فیلمی کار نمی کنه … یعنی بیشتر شخصی می خونه … رفتن تو بحث خوانندگی … منم که مشتاق!!!! داشت خوابم می برد که شهریار از پشت سر گفت: – یه لحظه بیا توسکا … برگشتم … درست پشت سرم ایستاده بود و چشماش یه جور عجیبی غمگین بودن انگار … احسان و مازیار سخت مشغول صحبت بودن … مازیار تو کار موسیقی بود و احسانم انگار از این بحثا خوشش می یومد … از جا بلند شدم … فریبا هم حواسش نبود … رفتم طرف شهریار و گفتم: – چیزی شده؟! – نه … فقط می خواستم … می خواستم ببینم چیزی کم و کسر نیست؟ راحتی؟! – آره ممنون همه چی خوبه … راستی کتتو هم برات گذاشتم … دیگه گرم شدم نیازی نیست … هنوز حرفی نزده بود که سهیل پسر آقای صدری اومد طرفم و گفت: – توسکا خانوم افتخار می دین؟ آخ جون بازم رقص! توی خیالم یکی زدم پس کله ام و گفتم: – خاک بر سرت ندید بدیدت! تو کم با سام و سپهر و کامیار رقصیدی؟ تازه با بقیه پسرای فامیلم قبل از اینکه ازدواج کنن کلی رقصیدی … حالا چته؟ خواستم به درخواستش جواب مثبت بدم که شهریار گفت: – ببخش سهیل جان … من قبل از تو پیشنهاد دادم … و دستمو گرفت و برد وسط … از حرکتش مات مونده بودم … این کی به من پیشنهاد داد؟!! مجبور شدم باهاش همراهی کنم … در همون حالت گفتم: – چرا یهو اینجوری کردی؟! – توسکا … دوست ندارم با کسی برقصی … وا! به تو چه! زود جلوی دهنمو گرفتم که این حرف نپره ازش بیرون … بالاخره شهریار میزبان بود … زشت بود پاچه شو بگیرم … برای همین هم هیچی نگفتم … بعد از چند لحظه سکوت گفت: – اخم نکن دیگه خانومی … اصلا بگو ببینم … کار بعدیت چیه؟ نتونستم جلوی خندیدنم رو بگیرم … گفتم: – والا هنوز که پیشنهادی بهم نشده … بازیگری به دهنم مزه کرده بود … خودم می دونستم دیگه نمک گیرش شدم و نمی تونم ازش دل بکنم … گفت: – من برات یه پیشنهاد عالی دارم … به شوخی گفتم: – بازم تو؟ نه ترجیح می دم با یه تهیه کننده جدید کار کنم … – اِ نه بابا!!! من خودم کشفت کردم … تا وقتی هم که اجازه ندم نمی تونی با کس دیگه ای کار کنی … دیگه نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم و گفتم: – کی به تو این اطمینانو داده که می تونی آقا بالا سر من بشی؟ من هر کاری که دوست داشته باشم می کنم … دستشو آورد جلو که صورتمو نوازش کنه … با خشم دستشو پس زدم و خواستم برم بشینم که دستمو گرفت و به زور نگهم داشت … از لای دندونام گفتم: – ولم کن … – صبر کن توسکا … بیا بشین اینجا بذار با هم حرف بزنیم … دارن نگامون می کنم … خوب نیست این کارا … نگاه کردم دیدم توجه چند نفری به ما دو تاست … _________________ ناچاراً باهاش سر یه میز نشستم و اون گفت: – چرا ناراحت می شی؟ مگه من چی گفتم؟ فقط احساسمو گفتم … – نگهش دار برای خودت … – خیلی خب! بذار در مورد فیلم حرف بزنیم … این بحثو ول کن بعدا هم می شه در موردش صحبت کنیم … سکوت کردم و نشون دادم منتظرم حرف بزنه … گفت: – این فیلم قراره ژانر تاریخی داشته باشه … مال زمان پهلویه … عکس تو رو که به کارگردان نشون دادم سریع قبولت کرد … فیلمتو هم دیده می دونه کارت بی نقصه … باید نقش یه خانومو توی زمان پهلوی بازی کنی با گریم اون دوره … چهره ات خیلی به این کار نزدیکه … – باید فیلمنامه اشو بخونم شاید خوشم نیاد … – حتما … یه نسخه اشو برات می یارم …. بعدم که خوندی و انشالله خوشت اومد چند جلسه تمرین داریم بعد می ری جلوی دوربین … راستش همه کارای فیلم اوکی شده … فقط منتظر تو هستیم … – تو خسته نمی شی؟ تازه این یکی کارت تموم شده … – این کارا منو خسته نمی کنه … از جا بلند شدم و گفتم: – اوکی … پس منتظرت هستم … – حالا کجا می ری؟ – می رم پیش فریبا … – خوب با هم جور شدین … – تنها کسیه که توی این گروه بیشتر از همه باهاش ارتباط داشتم … بعدشم احسانه … معلومه که باهاشون راحتم … – ولی درستش نیست با احسان زیاد صمیمی بشی … جفتتون بازیگرین … اگه با هم ببیننتون سه سوت بازار شایعه داغ می شه … – در مورد شایعه زیاد شنیدم … می دونمم که زیاد باهاش سر وکار خواهم داشت در آینده … ولی برام مهم نیست … طلا که پاکه چه منتش به خاکه … سیگاری از جیبش در آورد … گذاشت کنار لبش و با فندک مارک دارش روشنش کرد و گفت: – برات مهم می شه … خواهی نخواهی … شونه ای بالا انداختم و راه افتادم سمت میز فریبا اینا … فریبا با دیدن من اخمی کرد و گفت: – تو چرا یهو غیب می شی؟ نشستم روی صندلیم و گفتم: – مگه خبر نداری؟ من جادوگرم … – والا بعیدم نیست … خندیدم و گفتم: – پروژه بعدیت چیه پرو خانوم؟ – کار بعدی شهریار … – جدی؟! – آره … شهریار با من قرارداد بسته … – مگه نظر کارگردان دخیل نیست ؟ – خب چرا … ولی خوشبختانه کارم خوبه … کسی ایرادی نگرفته تا حالا … پس اگه کار بعدی رو قبول می کردم با فریبا همکار می شدم …. چه خوب! اما نه … این چیزا نباید روی تصمیم من تاثیر می ذاشت … من باید کارامو حرفه ای انتخاب می کردم تا همیشه یه بازیگر تاپ باقی بمونم … دوست نداشتم تبدیل به بازیگری بشم که مردم تا عکسشو سر در سینماها می بینن از فیلم فراری بشن … دوست داشتم خاص بمونم … باید یه منیجر داشته باشم … خودم که تخصص زیادی ندارم تو این کارا … باقی مهمونی از سر جام تکون نخوردم … نه دیگه حال رقصیدن داشتم و نه حال غر غرهای شهریارو … شام رو که خوردیم زودتر از همه خداحافظی کردم و راه افتادم سمت ماشینم …. خیلی دیر شده بود … شهریار دنبالم راه افتاد و گفت: – سلام مخصوص منو خدمت بابات برسون … سوار شدم و گفتم: – سلامت باشی … – توسکا مواظب خودت باش … داری می ری تو جاده … ساعتم نزدیک دوازدهه … – باشه حواسم هست … خداحافظ … سری تکون داد و من با سرعت از باغش خارج شدم … ** فردای اون روز شهریار فیلمنامه رو آورد و دم خونه بهم تحویل داد … من هنوز نه کارگردان رو دیده بودم نه عوامل فیلم رو اونا هم منو ندیده بودن … معلوم نیست این شهریار چه جوری راضیشون کرده بود … دو هفته ای طول کشید تا خوندم … یه سریال سی قسمتی بود … برام فرقی نمی کرد سینمایی باشه یا سریال فقط می خواستم قوی باشه … اونم که به نظر قوی بود … دادم بابا هم خوند … خیلی خوشش اومد … نثر جالبی داشت … پایانش هم یه جورایی غم انگیز بود ولی اینقدر قشنگ بودم که آدم جذبش می شد … بعد از دو هفته شهریار زنگ زد برای جواب که قبول کردم … بازم با بابا رفتیم برای قرارداد …. بازم کارگردان یه آقای مسن بود … پروسه کار یک ساله تعیین شد چون گفتن کار گریم و نوع فیلمبرداری و دکور و این چیزاش خیلی زمان بره … مبلغ قراردادم هم تقریبا با قبلی یکی بود … بالاخره اون سینمایی بود و این سریال … فرق داشتن با هم … ولی اینقدر ازش خوشم اومده بود که سخت نگرفتم … چند روزی با عوامل تمرین کردیم … هم بازیم هم زیاد شخص مطرحی نبود … ولی استعداد داشت و اینقدر قشنگ توی نقشش فرو می رفت که منم احساس خوبی بهم دست می داد و بهتر بازی می کردم … خیلی زود کار دکور و بقیه موارد هم درست شد و رفتیم سر صحنه … هر روز بهتر از روز قبل فیلم داشت پیش می رفت و من حسابی راضی بودم تا اینکه … یه روز که توی یکی از خیابونای شمال تهران مشغول فیلمبرداری بودیم … کارگردان دستور استراحت داد … همه رفتن که استراحت کنن تا آخرین سکانس گرفته بشه … دور تا دور محل فیلمبرداری غلغله بود با اینکه ساعت دو نصفه شب بود و طبیعتا باید خلوت باشه ولی متاسفانه لوکیشن لو رفته بود و این جمعیت اونجا جمع شده بودن … با اینکه بیچاره ها صدای آنچنانی هم نداشتن ولی شهریار چند تا نگهبان دور تا دور محل فیلمبرداری گذاشته بود که اجازه ندن کسی جلو بیاد یا صدایی ایجاد بشه … رفتم داخل اتاق گریم … عاشق گریم و لباسم بودم … شده بودم یه زن پهلوی درست و حسابی … کت و دامن شیک بادمجونی رنگ … با یه کلاه بزرگ لبه دار بنفش … که روش با گل و پر تزئین شده بود و موهامو هم حسابی زیرش پوشونده بودن … نوع آرایش چشمم هم فوق العاده بود … خودم از نگاه کردن خودم توی آینه سیر نمی شدم فریبا هم مدام مسخره ام می کرد … شهریار لیوانی نسکافه برام آورد و گفت: – خسته نباشی … با اینکه اول کاره ولی همچین گل کاشتی که آقای ضیایی ( کارگردان فیلم ) کیف کرده … می گه دوست داره توی کارای دیگه اش هم ازت استفاده کنه … همینطور که فریبا داشت رژ گونه مو تجدید می کرد گفتم: – کارگردان برام اهمیتی نداره … مهم نوع کاره … جرعه ای نسکافه اشو خورد و گفت: – حرفه ای شدی … کار فریبا تموم شد … نسکافه امو یه دفعه سر کشیدم … از داغیش لذت بردم و گفتم: – نمی شه که همه اش خنگ باشم … شهریار سری تکون داد و رو به فریبا گفت: – شوهرت چی کار کرد این خواننده رو ؟ می دونی که فیلم بدون موسیقی متن و تیتراژ روی آنتن نمی ره … فریبا شونه ای بالا انداخت و گفت: – طبق معمول طرف زیر بار نمی ره که نمی ره … باز حرف از موسیقی شد … حتی وقتی فیلم اکران شده خودمو هم دیدم توجهی به خواننده ای که براش می خوند نداشتم … رفتم از اتاق بیرون … _____________ آقای ضیایی دستور داد برای گرفتن آخرین پلان حاضر باشیم … توی محل فیلمبرداری ایستاده بودم و داشتم با همبازیم حرف می زدم که یه دفعه صدای داد و بی داد بلند شد … برگشتم سمت جمعیت ببینم چه خبره که یهو همه مردم شروع کردن به جیغ زدن و جمعیت شکافته شد … چشمام چهار تا شده بود … یه ماشین آ او دی مشکی رنگ با سرعت بکسباد کرد و قبل از اینکه حتی بتونم جیغ بزنم اومد وسط صحنه فیلمبرداری و جلوی پام زد روی ترمز … فک که چه عرض کنم … کل وجودم پخش زمین شد … مات شده بودم به ماشینه … شیشه هاش دودی بود و نمی دونستم چه خری نشسته توش … فشارم فکر کنم افتاده بود چون ایستادن روی پام برام سخت بود … مرتب آب دهنمو قورت می دادم که پس نیفتم یه وقت … فقط منتظر بودم هر خریی هست بیاد پایین تا سر فحشو بکشم بهش … بشورمش بندازمش روی بند دو تا گیره لباس هم بزنم بهش تا خشک بشه … آقای ضیایی با خشم گفت: – اینجا چه خبره؟!!! صحنه فیلمبرداریه یا طویله! اون بیچاره هم بدتر از من همچین کپ کرده بود که دیگه عفت مِفَت کلام از یادش رفته بود … فقط زوم کرده بودم روی ماشین تا ببینم چه گوساله ای می یاد پایین … بالاخره در ماشین باز شد و گوساله تشریف آورد پایین … اما چه گوساله ای!!!! تا باشه از این گوساله ها … به خودم نهیب زدم: – جمع کن آب لب و لوچه اتو توسکا …. خاک بر سرت کنم … همین که پاش رسید روی زمین صدای دست و هورای مردم بلند شد … بله دیگه وقتی یه الاغ مثل ایشون اینجوری جلوی جمعیت با ماشین خوشگلش هنرنمایی کنه همینم می شه دیگه … بی اراده دوباره نگاش کردم … یه پسر … حدودا سی ساله … با موهای مشکی … رنگ شب …. چشمای درشت مشکی … پوست سفید … رنگ مهتاب … ابروهای گره شده در هم … ایستاده بود روبروم … چشماش چنان جدی بودن که بی اراده ترسیدم … یادم رفت می خواستم سرش داد و هوار کنم … قد بلند و خوش استیل بود … یاد جرویس پندلتون افتادم … جودی ابوت تنها کارتونی بود که توی بچگی دنبالش می کردم اونم فقط و فقط به خاطر جرویس پندلتون … چقدر هم خوش تیپ بود بد مصب … روزای آخر سال بود و نزدیک عید بودیم … هوا هنوز سوز داشت … یه پالتوی بلند مشکلی تنش بود … یه پیلور مشکی هم زیرش پوشیده بود … شلوار پارچه ای با جنس یه کم براق … کفش های مجلسی … پلیورش از این مدل یقه هفتا بود که حسابی هم یقه اش بازه … بی تعارف بگم کفم بریده بود … آقای ضیایی که داشت با خشم اژدها می رفت طرفش با دیدنش یهو سر جاش ایستاد و با لحنی که دیگه خشن نبود و فقط پر از تعجب بود گفت: – آرشاویر … تو اینجا چی کار می کنی؟ این چه وضعشه؟!!! چی ؟!!! آرشاویر؟!!! چه اسم عجیب غریبی … فکر می کردم فقط اسم خودم عجق وجقه … این لابد اسم تک بوته ای وحشی در جنوبی ترین قسمت صحرای آفریقاست … از فکر خودم خنده ام گرفت و بی اراده پوزخند زدم. آرشاویر با همون اخم بالاخره چشم از من برداشت و به آقای ضیایی نگاه کرد … دهن که باز کرد بیشتر کپ کردم … چه صدایی داشت!!! گیرا و بم: – سلام آقای ضیایی ببخشید … اصلا قصدم به هم زدن صحنه تون نبود … ولی هر کاری کردم نگهبانتون بهم اجازه ورود نداد … این شد که … سکوت کرد و دوباره به من نگاه کرد … داشتم زیر نگاش ذوب می شدم … چرا اینجوری نگام می کرد … انگار داره به نادرترین سرویس جواهر جهان نگاه می کنه … حس می کردم زیر نگاش ارزشم خیلی بالا رفته … چون مثل یه موجود بی ارزش نگام نمی کرد … برعکس مثل یه موجود کمیاب بسیار با ارزش داشت ارزیابی ام می کرد … آقای ضیایی مثل بختک افتاد روی خیالاتم … – اینقدر کارت مهم بود که بزنی دم و دستگاه ما رو پیاده کنی؟!! می تونستی صبر کنی تا کار گروه تموم بشه … یا اینکه زنگ می زدی روی موبایلم … سری تکان داد و گفت: – نمی شد … آقای ضیایی هم درست مثل من کلافه شده بود …. گفت: – خب بگو ببینم حالا کارت چیه؟! نمی دونم چرا اینقدر بد زل زده بود به من … همونجوری با سرش اشاره ای به من کرد و گفت: – این خانوم گمشده منه … جاااااااااااااااااااااان؟ !!!!!! قسم می خورم چشمام شدن اندازه یه توپ والیبال … یا امام غریب! این چی داره می گه؟ نکنه خوابم؟!!!! سوال منو آقای ضیایی پرسید: – یعنی چی آرشاویر؟ درست توضیح بده … بالاخره نگاه از من گرفت و گفت: – خاله من خیلی سال پیش دخترشو گم کرد … من عکس بچگی هاش رو دارم … مطمئنم که همین خانومه … شک ندارم … خاله ام از وقتی فیلمشونو دیده آروم و قرار نداره … اومدم ببرمشون پیش خاله ام … خدایا این چی داشت می گفت؟!!! تو این هیری ویری یاد کتاب رکسانا افتادم … مطمئنم این کتابو خونده بود و الان جو گیر شده بود … همونجا نشستم روی صندلی که پشت سرم بود … دیگه پاهام جون نداشتن … معلوم نیست شهریار کدوم گوری رفته بود … حلالزاده پیداش شد … – آرشاویر؟!!!! این چه خری بود که همه می شناختنش؟!!!! دستمو گذاشتم روی گوشم … نمی خواستم چیزی بشنوم … داشتم غش می کردم … با صدای شهریار به خودم اومدم …. – توسکا … توسکا … بیا این آب قندو بخور … توسکا جان … ناچارا لیوان آب قند رو گرفتم و لاجرعه سر کشیدم … حالم یه کم جا اومد … شهریار دو زانو نشسته بود پیش من و اون پسره هم دست به سینه پشت سرش ایستاده بود … مطمئنم که اشتباه نمی کنم … چشماش پر از نگرانی بود … حتی بیشتر از شهریار … شهریار پرسید: – خوبی؟ سرمو تکون دادم … شهریار دوباره گفت: – آرشاویر راست می گه؟ با بغض نالیدم: – نه … معلومه که نه … من مامان دارم … بابا دارم … این آقا رو هم نمی شناسم … آرشاویر سریع اومد جلوم و گفت: – خانوم مشرقی … ولی شما باید با من بیاین … شهریار با اندکی خشونت گفت: – شنیدی که چی گفت؟ اذیتش نکن …. آرشاویر دستی سر شونه اش زد و گفت: – اجازه بده چند لحظه باهاش تنها باشم … باید باهاش حرف بزنم … شهریار اخم کرد و گفت: – حرفات اذیتش می کنه … می دونی اگه یه کلمه از حرفای تو به نشریات درز کنه چه بلبشویی می شه؟ همین الانش اومدنت وسط صحنه خالی از حرف نیست … – همه این چیزایی که می گی رو خودم می دونم خیلی هم بهتر از تو … ولی حالا که این کارو کردم باید تا تهش برم … برو بذار تنها باشیم … چنین تحکمی توی صدای آرشاویر بود که شهریار دیگه نتونست اعتراض کنه و بلند شد رفت … _____________ زل زدم توی چشمای سیاه و کشیده اش و گفتم: – چی می خوای از جون من؟ زمزمه کرد: – هیچی نمی خوام … فقط با من بیا … – کجا بیام؟!!!! تو دیوونه ای خودتو به یه پزشک نشون بده … اومدی وسط صحنه فیلمبرداری گند زدی به همه چی … اراجیف تحویل همه دادی … حالا هم می گی باهات بیام؟!!! – من فقط می رسونمت … قول می دم هیچ جا نبرمت … فقط به حرفام گوش بده … انگشت اشاره امو به طرفش تکون دادم و گفتم: – ببین … کاری نکن بیخیال آبروم بشم و همین جا هر چی لایقته بارت کنم … من بابا مامان دارم … زمزمه کرد: – می دونم … می دونم … فقط بیا … دارم ازت خواهش می کنم دختر … نگام افتاد توی چشماش … چی داشت توی این چشما؟ آهن ربا؟!!!! ادامه داد: – اگه بیای همه این قال ها می خوابه … ولی اگه نیای همه چی خراب می شه … شاید بهتر بود منم آشنایی بدم … خدا رو شکر اون شب هیچ خبر نگاری سر فیلمبرداری نبود و داشتم دعا می کردم کسی هم با موبایلش فیلم نگرفته باشه … بعید می دونستم … چون کار آرشاویر خیلی ناگهانی بود و کسی فرصت نکرد عکس العملی نشون بده … چون آقای ضیایی و شهریار هم می شناختنش بعید می دونستم آدم خطرناکی باشه … زمزمه کردم: – ماشینمو دو تا کوچه پایین تر پارک کردم …فقط تا دم ماشینم می یام … سرشو تکون داد و گفت: – باشه … باشه … بلند شدم … سعی کردم لبخندی بزنم و رو به شهریار و آقای ضیایی که با تعجب نگاه می کردن گفتم: – باهاشون می رم … باید ببینم قضیه چیه! شهریار یه قدم جلو اومد و گفت: – مطمئنی؟ فقط سرمو تکون دادم … بچه ها داشتن وسایلو جمع می کردن … پیدا بود آقای ضیایی دستور پایان کارو داده … رفتم داخل اتاق گریم … لباسامو تند تند عوض کردم … اصلا نمی دونستم چرا اینجوری شده؟ هنوزم تو شوک بودم … رفتم بیرون و سریع سوار ماشینش شدم …. حتی خداحافظی هم نکردم نمی خواستم کسی متوجه بشه ….آرشاویر هم پرید پشت فرمون و راه افتاد و با سرعت از صحنه رفت بیرون … یه کم که دور شدیم گفتم : – من پیاده می شم … برگشت به طرفم … سرعتشو کم کرد و گفت: – توسکا … بذار حرفمو بزنم … – توسکا؟!!!! مشرقی هستم آقا … آب دهنشو قورت داد و گفت: – ببخشید … خانوم مشرقی … – چرا باید به حرفای شما گوش کنم آقای مثلا محترم؟!!! شما آبروی منو بردین … سرشو بین دستاش فشرد و گفت: – باور کن چیز دیگه به ذهنم نرسید که به آقای ضیایی و شهریار بگم … چی؟!!!! یعنی دروغ گفته بود؟!!!! با صدایی پس رفته گفتم: – دروغ گفتین؟!!! سرشو زیر انداخت … لبای خوش فرمشو گاز گرفت و گفت: – کاش جای من بودی … باور کن راه دیگه ای نبود … جیغ کشیدم: – نگه دار … نگه دار پیاده می شم … سعی کرد آرومم کنه … گفت: – ببین … – نمی خوام ببینم من کورم … گفتم نگه دار … شیاد عوضی … زد روی ترمز و با خشم گفت: – من نه دروغ گوئم نه شیاد نه عوضی … – پس کی هستی؟!!!! با تعجب نگام کرد و گفت: – من خودمم … آرشاویر پارسیان … – هه هه هه شناختم!!! خیلی خوشبختم آقای پارسیان … در ماشینو باز کردم و پریدم پایین … اونم اومد پایین و در حالی که دنبالم می یومد گفت: – توسکا … توسکا … خانوم مشرقی … بی توجه می دویدم … داشتم ازش می ترسیدم … بالاخره رسیدم به ماشین دستمو کردم توی کیفم و دنبال سوئیچ گشتم … آرشاویر کنارم ایستاد و گفت: – د آخه بذار من حرف بزنم … سوئیچو پیدا کردم … دزدگیرو زدم و پریدم بالا … درو کوبیدم به هم و درارو از داخل قفل کردم … آرشاویر هنوز داشت حرف می زد … تا دید ماشینو روشن کردم و اصلا هم نمی خوام به حرفاش گوش کنم دوید سمت ماشینش …. سریع راه افتادم … می خواستم فرار کنم … پامو تا ته روی گاز فشار دادم و از آینه پشت سرمو نگاه کردم …. لعنتی داشت پشت سرم می یومد … دیر وقت بود نمی شد راهو غلط برم تا گمش کنم … با سرعت رفتم سمت خونه … گوشیم داشت زنگ می زد … همونطوری از توی کیفم درش آوردم … شماره خونه بود … حتما بابا نگرانم شده بود … وقتی کارم طول می کشید بیدار می موند تا برم خونه … سعی کردم صدام آروم باشه … نمی خواستم بترسه … بهش گفتم تا چند دقیقه دیگه می رسم و قطع کردم … هنوز داشت پشت سرم می یومد … همه چراغ قرمزا رو رد می کردم … بالاخره رسیدم به کوچه … و پیچیدم داخل اونم اومد … می ترسیدم … می ترسیدم دوباره بخواد باهام حرف بزنه … مطمئن بودم الان بابا توی حیاطه … صدای ماشینو که می شنید درو باز می کرد تا ماشینو ببرم تو … نمی خواستم ببینتش … ماشینو پارک کردم و با نگرانی خیره شدم بهش نشسته بود توی ماشینش … رفتم پایین … در خونه باز شد و بابا با دیدنم لبخندی زد و گفت: – سلام … خسته نباشی بابا … آب دهنمو قورت دادم و گفتم: – سلام بابای گلم … درمونده نباشی … خوبه کوچه تاریک بود و بابا رنگ پریده منو نمی دید … اومد جلو و با محبت گفت: – برو تو بابا … خودم ماشینو می برم تو … دوباره نگاه به یارو کردم … هنوز نشسته بود سر جاش … عجیب بود! چرا نیومد پایین؟ این که اینقدر آتیشش تند بود … به درک!!! رفتم تو … _____________اون شب بدون اینکه دلم بخواد همه فکرم کشیده می شد سمت اون پسر … چه اسمی هم داشت! آرشاویر … چرا یهویی پرید وسط صحنه؟ چرا دروغ گفت؟ چرا به نظر آشفته بود … چی می خواست بگه که من نذاشتم؟ چرا آقای ضیایی و شهریار می شناختنش؟ چرا اینقدر قیافه اش خاص بود؟ چرا اون لحظه که دیدمش دوست داشتم هی نگاش کنم؟ چرا اون به من زل زده بود؟ چی از جونم می خواست؟ نکنه بلایی سرم بیاره؟ نکنه این شغل برام خطر ایجار کنه؟ اینقدر سر جام غلت زدم و فکر کردم تا بالاخره خوابم برد … ساعت دو بعد از ظهر بود که با نوازش دست مامان بالاخره چشم باز کردم … مامان با لبخند گفت: – اینقدر خسته بودی که خوابیدی تا الان؟!!! دو بعد از ظهره مادر … مریض می شی! نشستم روی تخت کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم: – اولا سلام به جیگر خودم … دوما هر چی بیشتر بخوابم بهتره … می دونی که این فیلم فیلمبرداریاش همه شبه … خیلی خسته ام می کنه … مامان که هنوزم از کار من دل چرکین بود اخمی کرد و در حالی که بلند می شد تا از اتاق بره بیرون گفت: – مادر ول کن این کارو … جونتم می خوای بذاری پاش؟ ترجیح دادم هیچی نگم … هر چی می گفتم تازه آتیش مامان تند تر می شد … رفتم بیرون … بابا نشسته بود روی مبل و روزنامه می خوند … همین که متوجه ام شد سلام نظامی دادم و گفتم: – سلام عرض شد سرورم … بابا روزنامه رو تا کرد گذاشت روی میز … عینکش رو از چشماش برداشت و گفت: – سلام به روی ماه نشسته ات … پریدم سمت دستشویی و گفتم: – الان می شورم می یام اون لپاتونو دو تا ماچ گنده می کنم … رفتم توی دستشویی و چند مشت آب پاشیدم توی صورتم … چشمام خمار شده بود از خواب زیاد … رنگ چشمام … آرشاویر … ای کوفت و آرشاویر … درد و آرشاویر … حالا اگه ول کرد! ولی راستی چرا دیشب دیگه از ماشینش پیاده نشد؟! سرمو تکون دادم … این فکرا می خواستن دیوونه ام کنن … تا شب هر طور که بود خودمو سرگرم کردم تا فکر آرشاویر تو ذهنم نیاد … ساعت یازده حاضر و آماده از خونه زدم بیرون … خودم خنده ام می گرفت … ساعت یازده که همه دخترا مقید بودن حتما تو خونه باشن من تازه می زدم از خونه بیرون …. بابام خیلی روشن فکرانه عمل می کرد که چیزی نمی گفت خوبه داداش نداشتم … ماشین بیرون پارک بود … بازم بابا زحمت کشیده بود … دستی براش که تا دم در اومده بود تکون دادم و رفتم سمت ماشین … نشستم پشت فرمون و استارت زدم … لعنتی!!!!! این اینجا چی کار می کرد دوباره؟!!!! آرشاویر علاف! تازه از یادم رفته بودی … بدنم یخم کرد … استرس داشت منو می کشت …. می ترسیدم این وقت شب بپیچه جلوم بلایی سرم بیاره … عرق سرد نشسته بود روی پیشونیم … آب دهنمو قورت دادم … چاره ای نبود … پامو فشار دادم روی گاز … ماشین از جا کنده شد … با سرعت رفتم از کوچه بیرون … داشت پشت سرم میومد … من گاز می دادم تا بتونم گمش کنم ولی مگه می شد؟! اون با یه گاز کوچولو منو می ذاشت تو جیبش … پشت سرم می یومد … سعی کردم خونسرد باشم … اگه زیادی می ترسیدم ممکن بود هول بشم و تصادف کنم … به خودم دلداری دادم: – لولو که نیست توسکا … اینقدر نترس … هیچ اتفاقی نمی افته … نصف بیشتر راهو اومدی … بقیه اشو هم می ری … اگه می خواست کاری بکنه تا حالا کرده بود … واقعا هم اگه می خواست کاری بکنه تا حالا کرده بود … می تونست بپیچه جلوم و خیلی راحت راهمو سد کنه … ولی این قصدو نداشت … فقط خیلی معمولی داشت همراهیم می کرد … بالاخره رسیدم به محل فیلمبرداری … طبق معمول ماشینمو باید چند کوچه پایین تر پارک می کردم … حالا چه جوری پیاده می رفتم؟ به خودم توپیدم: – محکم باش توسکا … اگه یه ذره نشون بدی ترسیدی و اونم بفهمه کلاهت پس معرکه است … شجاع باش و محکم … حداقل نذار اون چیزی بفهمه … رفتم داخل کوچه … ماشینو پارک کردم و پریدم پایین …. می خواستم تا محل فیلمبرداری رو بدوم … خدا رو شکر داخل کوچه نیومده بود … تا رفتم از کوچه بیرون دیدمش که سر کوچه ماشینشو پارک کرده و تکیه زده بهش … شروع کردم به دویدن … هر از گاهی هم پشت سرم رو نگاه می کردم … می یومد … ولی با قدم های آهسته … هیچ عجله ای نداشت … سیگاری هم دستش بود و دود می کرد … اون پک می زد و من می دویدم … اون فوت می کرد و من می دویدم …. بالاخره رسیدم … نگهبان با دیدن رنگ و روی من و نفس نفس زدنم گفت: – طوری شده خانوم مشرقی؟ زدمش کنار و گفتم: – نه … کوچه تاریک بود ترسیدم دویدم … – خب از فردا شب به من خبر بدین می یام جلوتون … همین مونده بود این برای من خودشیرینی کنه … به همه سلام کردم و رفتم داخل اتاق گریم … فریبا با دیدنم ایستاد و گفت: – سلام … وا چرا این شکلی شدی؟ سعی کردم لبخند بزنم … دیگه به امنیت رسیده بودم … گفتم: – چه شکلی؟ – چه رنگ و روئیه تو داری؟ عین جن زده ها شدی … جن زده؟!!!! شایدم آرشاویر جن بود! وای نه مامان!!!! من از جن می ترسم …. از فکرای خودم خنده ام گرفت نشستم و خندیدم. فریبا هم فکر کرد جوابش فقط خنده بوده دیگه هیچی نگفت و مشغول گریم من شد … بازم داشتم می شدم فرخ لقا … این نقش بهم آرامش می داد … پلان ها گرفته می شد … همه در حد عالی ولی چرا من نگام همه اش تو جمعیت بود؟! دنبال کی می گشتم؟!! چرا حس می کردم آرشاویر یه جایی این گوشه و کنارا داره نگام می کنه؟!!!! خدایا دارم دیوونه می شم به دادم برس … داشتیم استراحت می کردیم که شهریار اومد طرفم و گفت: – خوبی؟! – اوهوم … – حس می کنم خوب نیستی … شاید بهتر بود در مورد آرشاویر از شهریار بپرسم … ولی نه! اگه شر می شد چی؟! فقط کافی بود شهریار بفهمه آرشاویر دیشب دروغ گفته و الانم دنبال منه …. دیگه هیچی! بیخیال شدم و گفتم: – خوبم یه کم خستم … – خوب استراحت نکردی؟! – چرا … ولی هنوزم خسته ام … – دو تا سکانش دیگه بیشتر نمونده … ولی اگه می دونی خسته ای تا تعطیلش کنم … شقیقه مو فشار دادم و گفتم: – نه ادامه می دم … – اوکی … توسکا خانومی … نگاش کردم … چشمای خاکستریش پر از حرف بودن ولی فقط گفت: – بیشتر مواظب خودت باش … سرمو تکون دادم … بلند شدیم و دوباره رفتیم سر فیلمبرداری … ساعت چهار صبح بود که بالاخره تموم شد … لباسامو عوض کردم و با همه خداحافظی کردم … کاش یکی با من می یومد … می ترسیدم تنها برم تا دم ماشین … ولی دوست نداشتم کسی فکر کنه لوسم … مطمئناً آرشاویر تا الان دیگه رفته … این همه وقت بعید می دونم علاف شده باشه … داشتم خودمو دلداری می دادم و می رفتم که سایه ای رو پشت سرم حس کردم … قلبم شعبه زد توی دهنم … با ترس برگشتم … درست پشت سرم بود … جیغی زدم و شروع کردم به دویدن … ولی اون ندوید … همینجور آروم دنبالم می یومد … قلبم مثل قلب یه بچه گنجشک می زد … این چرا اینجوری می کرد؟ رسیدم به ماشین …. سوئیچ سوئیچ سوئیچ اه لعنتی پیداش کردم … در ماشینو باز کردم و پریدم بالا و درو بستم … اول درارو قفل کردم و بعدم با سرعت راه افتادم … خدا خدا می کردم دنبالم نیاد … ولی پشت سرم بود …. این چی می خواست از جون من؟!!! کاش می فهمیدم … این که مسیر تا خونه رو چه جوری طی کردم بماند ولی بالاخره رسیدم … بازم بابا اومد دم در … بازم برگشتم به طرف آرشاویر … یه دستش روی فرمون بود و دست دیگه رو به صورت قائم گذاشتم بود به پشتی صندلی بغلی و کف دستش هم روی پیشونیش بود … رفتم تو … هیچ کجا برام امن تر از خونه نبود … وقتی شب بعد دقیقا همین اتفاقا تکرار شد و بازم آرشاویر بدون حرف منو همراهی کرد تا رفتم و برگشتم به این نتیجه رسیدم که ترسیدن فایده ای نداره … باید یه فکر دیگه میکردم … می شد شکایت بکنم …ولی به چه جرمی؟!!! نه باید خودم سر از کارش در می آوردم … حتما باید می فهمیدم چه ریگی به کفششه … چرا دنبالم می یاد … منو یاد بادیگاردها می انداخت … به هیکلش هم می یاد … دوباره به خودم تشر زدم: – تا هیکل یارو رو هم دیدی؟!!!! ای خاک بر سرت کنم … خب چی کار کنم؟!!! لختش که نکردم … از روی لباسم معلوم بود درشت و خوش استیله … خودم ار حرفای خودم خنده ام می گرفت … شب دوم که بازم از فکرش بی خواب شدم تصمیم جدیدی گرفتم … فردا باید عملیش می کردم … حتما باید عملیش می کردم … ___________________بسم اللهی گفتم و از در مغازه رفتم تو … یه عینک گنده زده بودم به چشمام که شناخته نشم … نمی خواستم بعداً برام دردسر بشه … صاحب مغازه با دیدنم گفت: – بفرمایید خانوم امرتون … لابد فکر می کرد کورم با اون عینک سیاه و بزرگ که نصف بیشتر صورتمو گرفته بود … مشغول تماشای ویترین شدم … انواع و اقسام چاقوها … از ضامن دار گرفته تا قمه … یه چاقوی کوچیک که روی بدنش تیغه تیغه بود چشممو گرفت … دسته اش هم نقره ای بود و چند تا نگین سرخ روش کار شده بود … دست گذاشتم روی همون … مرده از توی ویترین درش آورد و گرفت جلوم … گرفتمش توی دستم … خوش دست و سبک بود … وقت برای دست دست کردن نداشتم … همونو برداشتم و سریع از مغازه زدم بیرون … دوباره نشستم توی ماشین … برام عجیب بود که آرشاویر دنبالم نیست … شاید چون صبح از خونه زده بودم بیرون … توی این دو شب شبا دنبالم اومده بود و برگشته بود … حتما صبح ها می گرفت می خوابید … با سرعت رفتم خونه … باید استراحت می کردم … امشب فیلمبرداری از ساعت ده شروع می شد تا شش صبح … پنج شش ساعت خواب حسابی سر حالم کرده بود … یه غذای حاضری سبک خوردم … لباس پوشیدم و آماده رفتن شدم … چاقو هم توی کیفم بود … بابا هنوز هم با نگرانی بدرقه ام می کرد … به خصوص که امشب قرار بود دیرتر از همیشه بیام … بابا گفت: – توسکا بابا می خوای بیام دنبالت؟ نه … اگه بابا می یومد نقشه هام نقشه بر آب می شد … سریع گفتم: – نه بابا جون … بچه که نیستم … دیگه عادت کردم … تازه ساعت شش دیگه صبح شده … کمتر از شبای دیگه خطر داره … نگران نباشین … بابا به آسمون نگاه کرد و گفت: – برو به خدا می سپارمت … مواظب خودت باش … گونه اشو بوسیدم و گفتم: – به روی چشمام … از در زدم بیرون … اولین کاری که کردم به جایی نگاه کردم که همیشه ماشینشو پارک می کرد … دقیقا همونجا بود … با اخم داشت نگام می کرد … انگار اخم عضو ثابت صورتش بود … یه کم جلوی ماشینم صبر کردم … بر و بر زل زدم توی چشماش … الان وقتش نبود … جلوی خودمو گرفتم چشم ازش برداشتم و سوار شدم … پامو با غیض روی پدال گاز فشردم و با سرعت به سمت لوکیشن رفتم … ** – کات … با حرص نفسمو فوت کردم … آقای ضیایی اومد جلو … یه جوری که کسی نشنوه گفت: – چیزی شده توسکا؟ چته؟ چرا درست حس نمی گیری؟ خیلی داری مصنوعی کار می کنی … آرشاویر خدا خفه ات نکنه … امشب شهریار در مورد آرشاویر ازم پرسید … پرسید که ماجرام باهاش چی بوده و منم گفتم سو تفاهم بود ولی شهریار گفت که چند تا از مجله ها با آب و تاب در موردش توضیح دادن … همین حرفش و کاری که می خواستم شب بکنم چنان اعصابمو به هم ریخته بود که نمی تونستم بازی کنم … بدون اینکه جواب آقای ضیایی رو بدم با بغض رفتم داخل اتاق گریم … فریبا هم سریع دنبالم اومد تو … کلاه مشکی روی سرم بود و کت و دامنم هم مشکی و طوسی بود … تیپ امشبم هم خیلی قشنگ بود ولی اینکه نمی تونستم درست بازی کنم دیوونه ام کرده بود … فریبا دستشو گذاشت سر شونه ام و گفت: – چی شده خانوم خوشگله؟؟ – فریبا بذار تنها باشم حالم هیچ خوب نیست … هنوز فریبا حرفی نزده بود که در باز شد و شهریار اومد تو … اینو دیگه کجای دلم بذارم؟ – توسکا … از حرفای من ناراحت شدی؟ آهی کشیدم و حرفی نزدم … اشاره ای به فریبا کرد تا بره بیرون و بعد از رفتنش اومد سمتم و گفت: – اگه یه خبر اینجوری بخواد به هم بریزتت که کلات پس معرکه است … تو که می گفتی برات مهم نیست … این چهار تا خبر هم کسیو بی آبرو نمی کنه … می دونی جالبی کار کجاست؟ اینجاست که خود خواننده های این مجله های صد رنگ هم می دونن نصف چیزایی که می خونن شایعه است … بشنو و باور نکنه … پس الکی خودتو ناراحت نکن … نفس عمیقی کشیدم و گفتم: – می شه به آقای ضیایی بگی کار امشبو تعطیل کنه؟ – دختر … تازه ساعت دو شده … چهار ساعت دیگه مونده … باید این پلانو تموم کنیم … دیدم راست می گه و حق با اونه پس گفتم: – باشه پس چند دقیقه بهم وقت بدین … اومد یه چیز دیگه بگه که کسی به در زد و گفت: – آقای نیازی … یه نفر باهاتون کار داره … حتما یکی از نگهبانا بود چون بقیه به شهریار آقای نیازی نمی گفتن … شهریار ابرویی بالا انداخت و با تعجب گفت: – یه نفر؟!!! یعنی معلوم نیست این یه نفر کیه؟؟ بعدم دیگه چیزی نگفت و رفت بیرون … منم یه کم نشستم تا کم کم حالم بهتر شد و رفتم از اتاق بیرون … همه منتظرم بودن … آقای ضیایی اومد جلو و گفت: – خوبی؟ می تونی ادامه بدی؟ سعی کردم لبخند بزنم … – بله … بهترم … ببخشید که کار عقب افتاد … – مهم نیست … حالا که خوب شدی حسابی ازت کار می کشم … دو تایی خندیدیم و رفتیم سر صحنه … این بار کمتر خراب کردم ولی بازم یه جاهایی کارم ایراد پیدا می کرد که با تذکرای به جای آقای ضیایی رفعش می کردم … ساعت شش و نیم و هوا روشن شده بود که کار تموم شد آقای ضیایی می خواست به همه صبحانه بده ولی من چون می دونستم بابا منتظرمه و علاوه بر اون کار هم داشتم خداحافظی کردم که برم … شهریار صدام کرد: – توسکا … برگشتم و گفتم: – بله … – داری می ری؟ مگه صبحانه نمی مونی؟ – نه … بابا منتظرمه … – اوکی … مواظب خودت باش … سری تکون دادم و اومدم برم که یاد یه چیزی افتادم … گفتم: – راستی شهریار … فهمیدی اون یه نفر کی بود؟ شهریار اخماش در هم شد و گفت: – نه … هر چی هم گشتم کسی رو پیدا نکردم … – مگه نگهبان صدات نکرد؟ خب ازش می پرسیدی کی بوده که باهات کار داشته … – پرسیدم …. گفت یه دختره بوده … خندیدم و گفت: – آی آی آی … اومدم بذاره دنبالم که سریع در رفتم … __________________به ماشین که رسیدم منتظر بودم سر و کله آرشاویر هم پیدا بشه … برگشتم پشت سرمو نگاه کردم … ماشینشو با فاصله چند تا ماشین از من پارک کرده بود و داشت سوار ماشینش می شد … سوار شدم و راه افتادم … الان برای اجرای نقشه ام زود بود … انداختم توی مسیری که می دونستم خلوته و مشکلی پیش نمی یاد … یه خیابون فرعی بود … واقعا که انگار دل شیر پیدا کرده بودم … زدم روی ترمز و ایستادم… چاقو رو از توی کیفم در آوردم و گذاشتم توی جیبم … رفتم از ماشین بیرون و اول لگدی زدم به لاستیک … با فاصله از من توقف کرده بود … مطمئناً از اون فاصله نمی تونست متوجه بشه که من پنچر نکردم … در صندوق عقب رو باز کردم … صدای در ماشینش رو شنیدم … ایول … اومد پایین … رفتم پشت ماشین …. صداش بلند شد: – خانوم مشرقی … مشکلی پیش اومده … هیچی نگفتم تا خوب بیاد نزدیک … دستم توی جیبم بود و چاقو رو فشار می دادم … خدا شاهده فقط می خواستم بترسونمش … رسید بهم و خم شد تا لاستیک زاپاسو ازم بگیره … با یه حرکت سریع چرخیدم طرفش چاقو رو از توی جیبم در آوردم گوشه کت کوتاهشو گرفتم و چسبوندمش به ماشین بعدم چاقو رو گرفتم زیر گلوش … ولی با فاصله که خدایی نکرده یه خش هم بهش نیفته … خودم بیشتر می ترسیدم … با صدایی خشمگین گفتم: – چی از جون من می خوای؟! اینقدر شوکه شده بود که هیچ کاری نمی کرد … چشماشو چند لحظه بست و سپس با صدای خوشگلش گفت: – برو کنار توسکا … این کارا در شان تو نیست … جیغ کشیدم: – در شان منه که یه آشغال مزاحمم بشه و عین سایه تعقیبم کنه؟!! پرسیدم ازت چی از جونم می خوای؟ مطمئن بودم به خاطر خشم زیاد زورم بیشتر شده و می تونم از خودم دفاع کنم … آرشاویر نفس عمیقی کشید و گفت: – می خوام باهات صحبت کنم … فقط یه وقت ملاقات ازت می خوام … زیاده؟! شدم همون توسکای چاله میدونی … همون که بابا دوسش نداشت … گفتم: – می ری شرتو کم می کنی … خوش ندارم دیگه دور و بر خودم ببینمت … می تونستم ازت شکایت کنم ولی نکردم … سر آبروی خودم بیشتر ترسیدم ولی اگه بازم اینورا ببینمت قید آبرومو هم می زنم … شیرفهم شد؟ قبل از اینکه بفهمم چی شده مچ دستم توی دست قویش اسیر شد و با یه حرکت محکم که به دستم داد چاقو داخل جوی آب افتاد …. بعدم خودمو با سرعت چرخوند و چسبوند به ماشین … توی چند ثانیه جامون بر عکس شد … هر دو تا دستمو گرفت توی دستاش … چسبوند بالای سرم روی بدنه ماشین … خم شد روی صورتم و گفت: – تا وقتی بهم مهلت حرف زدن ندی … من دور و برت هستم … مطمئن باش … شکایت می خوای بکنی بکن … می خوای خونواده ات رو بفرستی سر وقتم بفرست … می خوای شکایتمو به خونواده ام بکنی بکن … ولی من کوتاه نمی یام … داشت گریه ام می گرفت … چه قدرتی داشت … چه بوی خوبی می داد … چه … چه … زهرمار توسکا … گفتم: – ولم کن … دستم درد گرفت … از فشار دستاش کم کرد و گفت: – توسکا فقط یه فرصت … داشتم نرم می شدم … اینقدر صداش خاص بود که داشت دیوونه ام میکرد … چرا من جلوی این بشر اینجوری بودم … زل زدم توی چشماش … چشمای مشکی و خوشگلش … التماس توش موج می زد … انگار چاره ای نبود … شاید بهتر بود حرفاشو بشنوم … حسابی کنجکاو شده بودم ببینم چی می خواد بگه …. چشم ازش برداشتم و گفتم: – ساعت هشت شب … دستم رها شد … حتی نگاشم نکردم … از زیر دستاش رد شدم … سوار ماشین شدم و راه افتادم … تا رسیدم به خونه ساعت هفت و نیم بود … پیاده که شدم با تعجب دیدمش که سر کوچه ایستاده … دیگه برای چی دنبالم اومد؟! اون که به خواسته اش رسید … رفتم داخل خونه … صحنه های بعدی قرار بود توی روز گرفته بشه … برای همین هم اون شب می تونستم راحت بخوابم و خستگی زیادی نداشتم … پس سعی کردم حاضر بشم واسه ساعت هشت شب … نمی دونستم به بابا بگم یا نه … می دونستم که مخالفتی نمی کنه ولی خیلی نگران می شد … برای چی باید نگرانش می کردم … نه همون بهتر که هچی نگم … ولی با عذاب وجدانم چی کار کنم؟!!! – یعنی چی توسکا؟ مگه می خوای چی کار کنی؟! فقط می خوای بری ببینی این لندهور چی کارت داره … – ای بابا اگه بلایی سرت آورد چی؟ – نه اون هیچ کاری نمی کنه … شهریار می شناستش … آقای ضیایی هم می شناستش … مگه می شه کاری بکنه؟!!! غیر ممکنه که اون آدم بدی باشه وگرنه شهریار بهم می گفت … – اصلا چطوره با شهریار حرف بزنی … – با شهریار ؟! بد فکریم نیست … یه کم فکر کردم و بعد گفتم: – نه نمی شه … ممکنه شهریار یه فکر دیگه در موردم بکنه … – پس می خوای چی کار کنی؟ – ریسک … – ای بری بمیری تا بفهمی هر ریسکی رو نباید کرد … ساعت هفت و نیم بود … نیم ساعت دیگه می یومد … باید آماده می شدم … سعی کردم به صدای ذهنم بی توجه باشم … اول یه دوش گرفتم و بعدم موهامو محکم از عقب بستم فقط یه تیکه از کنار گوشم ول کردم … خط چشم باریکی دور تا دور چشمم کشیدم و یه کم هم ریمل زدم … با رژ گونه نارنجی کمرنگ و رژ لب ستش همه چیز تکمیل شد … شلوار چسبون مشکیمو پوشیدم … بلندی ها و فرو رفتگی های پاهای بلند خوش تراشمو به خوبی نشون می داد … یه مانتوی بلند مشکی هم روش پوشیدم که گشاد بود ولی زیر سینه اش کش خورده بود و وقتی می کشیدمش از زیر سینه تنگ می شد و چین می خورد … یه شال مشکی و نقره ای هم سرم کردم … نیم بوت های جلو باز مشکیمو هم پوشیدم … تقریباً پاشنه ده سانتی بود … همه چیز تکمیل شد کیف دستیمو هم برداشتم … ساعت هشت و پنج دقیقه بود … رفتم از اتاق بیرون … اولین کسی که منو دید مامان بود که جلوی تلویزیون نشسته بود و داشته لپه پاک می کرد … دست از کار کشید و با تعجب گفت: – مگه نگفتی امشب فیلمبرداری ندارین؟ – چرا مامانم … ولی امشب با دوستم قرار دارم واسه شام … – ا داشتم برات خورش قیمه می پختم … رفتم نشستم کنارش لپای باد کرده گلی رنگشو بوسیدم و گفتم: – قربونت برم … فردا شب می خورمشون حتما … – با کدوم دوستت می ری حالا؟ تو که دوست نداشتی … متنفر بودم از دروغ گفتن … اگه کسی به خودم دروغ می گفت دوست داشتم سرشو از تنش جدا کنم … ولی چاره ای نبود … – تازه باهاش آشنا شدم … توی کار … شما نمی شناسینش … زیادم دروغ نشد … مامان گفت: – اسمش چیه؟ ای بابا! این مامان ما هم گیر داده ها … کمی پوست لبمو جویدم و گفتم: – شیما … – باشه مامان … برو مواظب خودت باش … – چشم … بابا کجاست؟ – توی حیاط … داره گلارو آب می ده … گونه مامانو بوسیدم و بعد از خداحافظی رفتم بیرون … ____________________بابا هم با دیدنم شلنگ آب رو انداخت توی باغچه و در حالی که دستاشو با حوله روی تخت خشک می کرد گفت: – اوقور بخیر بابا … کجا به سلامتی؟ – باباجان با دوستم می خوام شام برم بیرون … اجازه هست؟ بابا اخمی کرد و گفت: – آخه بابا با این وضعیتت؟ یه لحظه وضعیتم رو از یاد بردم و گفتم: – کدوم وضعیت؟ – بابا خودت که می دونی هر جا پا بذاری مردم یه لحظه هم تو رو به حال خودت نمی ذارن … تاز یادم افتاد … بابا راست می گفت … مردم به کنار … دیدن من و آرشاویر کنار هم ممکن بود انعکاس بدی روی رسانه ها بذاره … باید چیکار می کردم؟ شاید بهتر بود توی ماشین باهاش حرف بزنم … شیشه های ماشینش دودی بود و کسی داخلشو نمی دید … آره بهترین راه همین بود … بابا هنوز داشت با نگرانی نگام می کرد سعی کردم لبخند بزنم و گفتم: – نگران نباش بابایی … جایی می ریم که خلوت باشه و مشکلی پیش نیاد … بابا آهی کشید و گفت: – صلاح مملکت خویش خسروان دانند … ولی مواظب خودت باش … جلو رفتم … با عشق سرمو گذاشتم روی سینه اش و گفتم: – چشم … حتما … بابا روی سرمو بوسید و گفت: – برو دیرت نشه … زیر لبی خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون … ساعت هشت و ربع بود … نکنه رفته باشه؟ ولی نه سر کوچه توی ماشین نشسته بود … با قدم های آهسته راه افتادم طرفش … دیگه چاقو هم دنبالم نبود که بتونم از خودم دفاع کنم … توکل کردم به خدا … رسیدم کنار ماشین دست دراز کردم تا در ماشینو باز کنم که خودش از داخل درو باز کرد و من سوار شدم … توی سلام پیش قدم شد … – سلام … نگاش کردم … یه کت طوسی اسپرت پوشیده بود با یه شلوار جین … بوی قهوه پیچیده بود توی ماشینش … فکر کنم بوی عطرش بود … آدمو می برد توی خلسه … لبامو روی هم فشردم … چشماش دیوونه کننده بود … بالاخره لب باز کردم: – سلام … راه افتاد … – ممنونم که اومدی … اصلا تاخیرم رو به رویم نیاورد … سعی کردم جدی باشم … گفتم: – زیاد وقت ندارم … برو سر اصل مطلب … – اصل مطلب خیلی مفصله … بهتره بریم یه جایی که راحت بتونیم حرف بزنیم … – من زیاد نمی تونم جایی بیام که توی چشم باشم … – می دونم … نگران نباش … حواسم هست … چرا داشتم بهش اعتماد می کردم فقط خدا می دونه … در سکوت زل زدم بیرون … اصلا نمی دونستم الان توی کدوم خیابونیم … ناخنامو اینقدر توی کف دستم فرو کردم که جاش گزگز می کرد … سکوتو شکست و گفت: – نمی خوای چیزی بگی؟ با خشم گفتم: – من حرفی ندارم … این شمایی که زندگی منو مختل کردی … با لبخند گفت: – توی همین دو سه روز؟ – نخند! بله … فشاری که توی همین دو سه روز روی من بود پدرمو در آورده … آخه تو کی هستی … اینقدر تو خودم فرو رفته بودم که نفهمیده بودم از شهر خارج شده … قبل از اینکه بتونه در جواب جمله قبلیم حرفی بزنه … جیغ زدم: – کجا داری می ری؟!!!! سریع گفت: – یه رستوران خارج از شهر … – تو گفتی و منم باور کردم … بزن کنار … خم شد طرفم … با ترس خودمو جمع کردم … دستشو دراز کرد و از داخل داشبورت ماشین یه کیف دستی کوچیک در آورد و گرفت سمتم … وقتی دید با تعجب نگاش می کنم گفت: – بگیر … همه اش پیش تو باشه تا وقتی که صحیح و سالم جلوی در خونه تون پیاده ات کردم … نگاهی به کیف کردم و گفتم: – این چی هست؟! بدون اینکه نگام کنه گفت: – ببین توشو … از خدا خواسته در کیفو باز کردم … کیف مدارکش بود … کارت ماشین … گواهینامه … بیمه … کارت ملی … شناسنامه … پاسپورت و یه سری اسناد و مدارک که ازشون سر در نیاوردم. کارت ویزیتش هم بود … کارت ویزیتشو برداشتم تا ببینم چی کاره است … ولی هیچی روش نوشته نشده بود … فقط به لاتین نوشته بود آرشاویر پارسیان شماره موبایلش هم زیرش بود … جلل خالق! این دیگه چه مدلش بود؟! با توقف ماشین حواسم جمع اطرافم شد … جلوی در باغی ایستاده بود … که اطرافش چراغ های پایه بلند شیکی کار گذاشته شده بود و سر درش هم بزرگ نوشته بود رستوران پارسیان … با تعجب نگاش کردم … لبخندی زد … ماشینشو زیر یکی از سایه بان های جلوی در باغ پارک کرد و پیاده شد … من هنوز سر جام نشسته بودم … در طرف منو هم باز کرد و گفت: – نمی خوای پیاده شی خانوم؟! – اینجا … اینجا کجاست؟ – یه رستوران … با عصبانیت گفتم: – کور که نیستم! دارم می بینم … ولی مگه من نگفتم دوست ندارم جایی بیام که تو چشم باشم؟! با مهربانی گفت: – قسم می خورم که اینجا هیچکس تو رو نبینه … حالا بیا پایین … باز دوباره با اون صداش معجزه کرد …کیف مدارکشو گذاشتم روی صندلی و رفتم پایین … در ماشینو بست و دو تایی رفتیم به سمت در بزرگ باغ که کامل باز بود …مردی که جلوی در ایستاده بود با دیدن آرشاویر کامل خم شد و سلام و احوالپرسی گرمی کرد آرشاویر هم با مهربانی جوابشو داد و رفتیم تو … اول یه جاده شنی بود که وقتی تا تهش می رفتی می رسیدی به یه محوطه گرد که دور تا دورش اتاقک اتاقک بود و داخل اتاقک ها تخت گذاشته بودن … وسط اون محوطه گرد استخر کوچیکی بود که داخلش چند تا قوی سفید خوشگل شنا می کردن … چراغ های پایه بلند و کوتاه هم با نورهای خوش رنگشان به زیبایی محیط افزوده بودن … اومدم برم به اون سمت که آرشاویر گفت: – از این طرف لطفاً … برگشتم دیدم به مسیر فرعی باریکی اشاره می کنه که سمت راستمون قرار داره … چرخیدم به اون سمت … چه جاده خوشگلی بود!!!! اطرافش را درخت های بید مجنون احاطه کرده بودن … برگهای درخت طوری در هم تنیده شده بودن که سقفی بالای سرمون درست کرده بودن … پایین تر و نزدیک زمین بوته های گل به چشم می خوردن و چراغ های پایه کوتاه با نور صورتی کمرنگ … اینقدر فضا رویایی و خوشبو بود که بی اراده چشمامو بستم و همراه با نفس عمیقی زمزمه وار گفتم: – چقدر قشنگ و رویایی! پشت سرم زمزمه وار گفت: – درست مثل تو … سریع برگشتم و گفتم: – بله؟! – هیچی هیچی … با خودم بودم … با خودم فکر کردم شاید اشتباه شنیدم … جاده باریک چند تا پیچ خورد تا رسید به محوطه بسته و گردی که به بهشت گفته بود زکی! دستم را جلوی دهنم گرفتم و جلوی جیغ زدنم رو گرفتم … دور تا دور اونجا به جای درخت بید مجنون درخت گل بود … و آسمان پر ستاره درست بالای سرمون قرار داشت … برکه کوچیکی وسطش قرار داشت و روی آب زلال و خوش رنگش دو تا نیلوفر آبی … میز گردی کنار برکه بود همراه با دو صندلی … چراغ های ریز کوچکی اطراف برکه و در بین شاخه های درختان قرار داشت و فضا را روشن می کرد. زیباتر از همه ماه توی آسمون بود که درست بالای سرمون قرار داشت … آرشاویر که محو حرکات من بود یکی از صندلی ها رو عقب کشید و گفت: – بفرمایید لطفاً … بی اختیار نشستم و محو اطرافم شدم … همون لحظه دو نفر با لباس فرم به ما نزدیک شدن و تعظیمی کردند. آرشاویر منو رو از یکی از اونها گرفت و داد دست من و گفت: – هر چی دوست داری سفارش بده … نمی دونم چرا دیگه نمی تونستم باهاش با تندی برخورد کنم. لبخندی زدم و گفتم: – فکر می کنی با این همه شوکی که به من وارد کردی دیگه اشتهایی هم برام باقی مونده … اونم لبخند زد و گفت: – پس دلیل بی اشتهایی من هم توی این روزا شوکیه که تو بهم وارد کردی … با تعجب گفتم: – من؟! شوک؟! با همون لبخند جذابش گفت: – سفارش بده … منو رو باز کردم … انواع و اقسام غذاها توش بود … ترجیح دادم میگو پفکی سفارش بدم … خیلی هوس کرده بودم … آشاویر هم به تبعیت از من میگو پفکی سفارش داد و منو رو برگردوند … اون دو نفر دوباره تعظیمی کردن و رفتن … معلوم نیست چرا دوتایی اومدن خب منو رو یه نفرشون هم می تونست بیاره دیگه … عجب تشریفاتی بودن اینا! خیره شدم توی چشمای سیاهش و گفتم: – اینجا کجاست آقای پارسیان؟ با جدیت گفت: – اولا آقای پارسیان نه و آرشاویر … دوما اینجا هم یه گوشه از زمینه … نفس عمیقی کشیدم و گفتم: – شاید … راستی … آرشاویر یعنی چه؟ لبخند صورتشو مهربون تر کرد و گفت: – می دونی تو چندمین نفری هستی که اینو ازم می پرسه؟! اما برعکس بقیه دوست دارم جواب تورو بدم … شونه بالا انداختم و گفتم: – نخواستی هم نده … زیر لب گفت: – سرتق … خنده ام گرفت ولی به روی خودم نیاوردم و آرشاویر گفت: – آرشاویر یعنی مرد مقدس … اسم چهارمین پادشاه اشکانی هم هست … خوشم اومد … حداقل مثل اسم من معنیش اجق وجق نیست … ادامه داد: – این اسم رو پدرم برام انتخاب کرد … اسم خواهرم هم آرشینه … اسم یکی از شاهدخت های هخامنشی … پدرم کلا از اسم های عربی فراریه … چه جالب! عین بابای من … یه لحظه به خودم اومدم دیدم هنوز هیچی در مورد حرفاش نگفته … دوباره توی قالب خشک خودم فرو رفتم و گفتم: – نگفتی از جون من چی می خوای ؟ همون لحظه مردی با چرخی که غذاهامون رو حمل می کرد به ما نزدیک شد … آرشاویر با اشاره سر به مرد اجازه داد غذاها رو روی میز بچینه و سپس رو به من گفت: – بعد از غذا در موردش صحبت می کنیم … گارسون غذاها رو با سلیقه روی میز چید و بعد از گرفتن انعامش تنهامون گذاشت … اینقدر غذاها اشتها برانگیز بودن که خودمم ترجیح دادم بعد از خوردن غذا حرف بزنیم … طعمش هم مثل قیافه اش فوق العاده بود … باید ادرس اونجا رو ازش می گرفتم و بعدا خودم با مامان بابا می یومدم … غذاش معرکه بود … محیطش هم که خیلی خیلی شاعرانه و خوشگل بود … هر چند که نمی دونستم فقط اینجایی که ما اومدیم اینجوریه یا بازم قسمتای این شکلی داره … در سکوت غذامون رو خوردیم … بعد از اینکه تموم شد آرشاویر زنگی رو فشار داد و خیلی سریع دو نفر اومدن … یه نفر چرخی رو که حاوی دسر بود رو حمل می کرد و اون یکی هم یه چرخ خالی آورده بود تا ظرفای خالی غذا رو جمع کنه … دو سه دقیقه ای کارشون طول کشید ولی تا رفتن میز پر از دسر های رنگ و وارنگ خوشمزه شده بود … سعی کردم نگامو ازشون بگیرم و گفتم: – الان فقط می خوام حرفاتو بشنوم … آرشاویر دو فنجون قهوه ریخت و در حالی که یکی از اونا رو می ذاشت جلوی من گفت: – باشه چشم … صاف نشست … از جیب کتش پیپی در آورد و گفت: – اجازه هست؟؟ بدم نمی یومد … اصولا با دود میونه بدی نداشتم … سرمو تکون دادم … اول داخلش تنباکو ریخت … بعد هم با فندکش روشنش کرد … اولین پک رو که زد بوی گسش همه جا پخش شد … بوی خوبی داشت … منتظر نگاش کردم … نفس عمقی کشید و گفت: – اسمم آرشاویره پارسیانه … می دونی … ولی نمی دونم چقدر منو می شناسی … سریع گفتم: – اصلا نمی شناسمت … لبخندی زد و گفت: – یه کم عجیبه … ولی خوبه … پریدم وسط حرفش و گفتم: – چرا اسم تو با اسم این رستوران یکیه؟ سوالی بود که از همون لحظه ورود مثل موریانه داشت مغزم رو می جوید. پک محکمی به پیپش زد و در حالی که دودش رو فوت می کرد گفت: – چون صاحب این رستوران منم … اولالا!!!! پس بگو!! طرف خر پوله! یعنی کل این باغ گنده مال خودشه؟! حتما دیگه …سکوتمو که دید ادامه داد: – می گفتم … من آرشاویر پارسیانم … سی و یک سالمه … فرزند ارشد خونواده ام هستم … فوق لیسانس موسیقی دارم … از دانشکده هنر … شغلم هم … خب هم این رستوران رو دارم … هم معاون کارخونه پدرمم … یه سری کار هم برای تفریح انجام می دم که مهم نیست … سکوت کرد و دوباره مشغول کشیدن پیپش شد … اه لعنتی! چرا لال شد؟!!! یه کم که گذشت ادامه داد: – این در مورد شغلم … و اما در مورد اینکه چی از جون تو می خوام … دوباره سکوت … یه پک محکم … – راستش من تو سینمای ایران فقط کارای کارگردانای خاص و بزرگ رو دنبال می کنم … زیاد بازیگرا رو نمی شناسم … جز اونایی که پیر این کار هستن … خلاصه اینو بگم که زیاد با بازیگرای تازه کار آشنایی نداشتم … تا اینکه … لال بشی من راحت بشم … چرا سریالی حرف می زنی؟! – ببین توسکا … من دو سال ایتالیا بودم … پیش آرشین خواهرم … آرشین اونجا درس می خونه … الان دانشجوی دکتراست … ولی من برای کارم رفتم … توی اون مدت با دخترای ایتالیایی زیادی دوست بودم … دوست که می گم نه به معنی دوست دختری که توی ایران مرسومه بلکه به عنوان یه دوستی ساده و معمولی عین دو تا هم جنس … متوجهی؟! سرمو تکون دادم … ادامه داد: – با یکی از این دخترا به اسم گراتزیا رابطه ام صمیمی تر از بقیه شد و کم کم تبدیل شد به دوست داشتن … ولی قسم می خورم که عشق نبود … اما … کم کم پکاش محکم تر می شدن … دستشم مشت کرده بود … – اما … خب نشد … نشد که باهاش ازدواج کنم … اومدم ایران … نمی خواستم دیگه رم بمونم … بعد از برگشتنم دنیای بدی داشتم … هیچ جذابیتی برام نداشت … تا اینکه یکی از دوستام نمایشگاه نقاشی زد … کارش مینیاتور بود … برای تنوع رفتم … اما … اون نمایشگاه منو زیر و رو کرد …. تازه فهمیدم که چقدر عاشق چهره های شرقی هستم … چشمای کشیده مشکی … موهای فر درشت … ابروهای کمونی … پوست گندمگون … اونجا بود که یه حسی بهم گفت یه نیمه گمشده دارم … نیمه گمشده ای که باید بگردم و پیداش کنم … اما … هیچکس نیمه من نبود … خیلی چهره های این سبکی دیدم اما اونی که من می خواستم نبود … دلمو نمی لرزوند … تا اینکه … باز سکوت … و بازهم یک پک محکم … – اون شب که اومدم وسط صحنه فیلمبرداری رو یادته؟ اینقدر محو حرفاش شده بودم که فقط سرمو تکون دادم … گفت: – ساعت یازده شب بود که داشتم می رفتم خونه … خسته و داغون بودم … رفتم دم دکه روزنامه فروشی تا یه روزنامه بخرم قبل از خوابم بخونم … داشتم روزنامه ها رو نگاه می کردم که یهو روی جلد یکی از مجله ها چهره تورو دیدم … با گریم همین فیلمی که داری توش بازی می کنی … یه زن اصیل پهلوی … نمی دونم چقدر وقت مجله توی دستم بود و من خشک شده بودم … فقط وقتی به خودم اومدم که صاحب دکه داشت می بست که بره … پول مجله رو دادم … پریدم تو ماشین و شروع کردم به ورق زدن مجله تا رسیدم به صفحه مربوط به تو … یه بازیگر نو ظهور … گمشده من … اصلا نمی دونم اون دیوونه بازی ها رو چطور در آوردم ولی تا اومدم آدرس لوکیشنتون رو پیدا کنم ساعت شد یک و نیم … خودمو رسوندم اونجا … وقتی نگهبان گفت اجازه ورود ندارم … آهی کشید … پیپش رو خاموش کرد … زل زد توی چشمام و گفت: – بقیه اشو می دونی … نفس توی سینه ام گره خورده بود … هر دو سکوت کرده بودیم … دسته کیفمو اینقدر توی دستم فشار داده بودم که داشت له می شد … منظورش از این حرفا این بود که … نه خدای من! چرا من؟! چی بگم بهش؟ چند دقیقه نفس گیر طی شد تا بالاخره دهن باز کردم و گفتم: – همه اینا رو گفتین جز اینکه … چی از جون من می خواین؟ نگام کرد … گاز کوچیکی از لبش گرفت و گفت: – می خوام… بذاری توی زندگیت باشم … همین! دیگه به معنای واقعی کلمه کپ کرده بودم … با تته پته گفتم: – منظورت چیه؟ با تردید دستشو آورد جلو … آروم آروم دستشو روی میز کشید تا رسید به دست من … قدرت نداشتم دستمو بکشم عقب … دست کوچولومو توی دست بزرگ و مردونه اش گرفت … حرارت بدنش مثل خودم بود … یخ زده بود انگار … ولی کم کم هر دو داغ شدیم … من چه مرگم شده؟!!!! آب دهنشو قورت داد و گفت: – ببین توسکا … مامانم رفته ایتالیا پیش آرشین … دو سال بیشتر از درسش نمونده … مامان رفته که این دوسالو پیشش باشه … بابا هم قراره هر سه ماه یک بار بره یک هفته بمونه و برگرده … مامان دو ماهه که رفته … می خوام اجازه بدی توی این دو سال … بیشتر همو بشناسیم … دستمو از دستش کشیدم بیرون و با عصبانیت گفتم: – پس بفرمایید می خواین من مامانتون باشم دوباره دستمو گرفت توی دستش و گفت: – باورت می شه اگه بگم من آرامشم کنار تو بیشتر از زمانیه که کنار مادرم هستم؟ هنگ کردم … این یعنی چی؟ یعنی اینقدر الکی عاشق شده؟ صدام شبیه ناله از گلوم خارج شد: – آرشاویر … من نمی فهمم … تو قصدت چیه؟!!! با لذت چشماشو بست … نفس عمیقی کشید و گفت: – دوباره بگو … نشنیدم … با کلافگی بدون توجه به منظورش گفتم: – من نمی فهمم قصدت چیه! چشماشو باز کرد و با اخم و دلخوری گفت: – خیلی بی انصافی! با تعجب گفتم: – چرا؟ مثل پسر کوچولوهای تخس گفت: – چون من می خواستم دوباره اسممو صدا بزنی … نمی دونی چه لذتی برام داشت! بی اراده لبخند زدم … بدون اینکه بدونم چرا این پسر داشت خودشو توی دلم جا می کرد … __________

تفریح کده ی آبشار




آدرس ایمیل خود را وارد کنید



Delivered by Feed Burner






قسمت 11



قسمت 9








قسمت 1





دستمو فشار داد و با لذت خیره شد توی صورتم … دهن باز کردم و گفتم: – تو اومدی وسط خطبه عقد … هنوز بله رو نگفتم … صورتش انگار یه لحظه نورانی شد …. با همه التماسی که می تونست توی صداش بریزه گفت: – اگه التماست کنم … راضی می شی دوباره با هم باشیم؟ من … من بی تو نمی تونم توسکا … آب دهنمو قورت دادم … این منتهای آرزوم بود … انگار کسی رو دیگه نمی دیدم و هیچی هم برام مهم نبود … فقط سرمو به نشونه مثبت تکون دادم … یهو بهم نزدیک شد … چشمامو بستم … در گوشم زمزمه کرد: – پاشو بریم توسکای من … نمی خوام اینجا باشیم … می خوام باهات تنها باشم … منم همینو می خواستم …از جا بلند شدم … بابا درست پشت سر آرشاویر ایستاده بود … رفتم طرفش … دستشو به نشونه سکوت بالا آورد … اومد وایساد جلوی آرشاویر … آرشاویر سرشو انداخت زیر و اشکاشو پاک کرد … بابا با تحکم گفت: – اینقدر دخترمو عذاب دادی که دیگه می ترسم اونو به تو بسپارم … با ترس به بابا نگاه کردم … آرشاویر هم سرشو آورد بالا … تو نگاش التماس موج می زد … نالیدم: – بابا … بابا نگاهی تند بهم کرد و گفت: – ساکت باش توسکا … بعد ادامه داد: – من ذره ذره آب شدن ثمره زندگیمو به چشم دیدم … تو بد بلایی سرش آوردی جوون … آرشاویر دست بابا رو گرفت و گفت: – پدر جون باور کنین من … – هیسسسسس لازم نیست چیزی بگی … اینبار دیگه نمی خواستم آرشاویرو از دست بدم … اگه اون از غرورش گذشت منم باید یه کاری می کردم … با بغض گفتم: – ولی بابا … داد بابا بلند شد: – توسکاااااا! لال شدم … سابقه نداشت بابا سرم داد بزنه … یه چرخ زد دور آرشاویر و دوباره ایستاد جلوش و گفت: – با چه تضمینی باید دخترمو بدم دست تو؟ من ترجیح می دم دامادم شهریار باشه … آرشاویر یهو جلوی بابا زانو زد … دست بابا رو گرفت توی دستش و گفت: – پدر جون … من تضمین می دم … هر جور که شما بخواین … من جونمو مهریه اش می کنم … خواهش می کنم این کارو با من نکنین … پدر جون من بدون توسکا دووم نمی یارم … آرشاویر داشت التماس می کرد و من هق هق می کردم … یهو بابای آرشاویر اومد جلو و زیر بغل آرشاویرو گرفت … بلندش کرد و گفت: – صبر کن بابا … من صحبت می کنم … به دنبال این حرف رفت طرف بابا … شروع کردن پچ پچ کردن نمی فهمیدن چی می گن ولی می دیدم که بابا داره حرص می خوره و پدرجون هم سعی داره که حتما قانعش کنه … آرشاویر اومد کنارم و همینطور که با نگرانی خیره شده بود به بابا اینا گفت: – توسکا دیگه محاله ازت بگذرم … شده دخیل ببندم در خونه تون ولت نمی کنم … با بغض گفتم: – منم پشتتم آرشاویر … حتی اگه قراره با تو بدبخت بشم من این بدبختی رو دوست دارم … نگاه آرشاویر پر از علاقه و مهربونی شد … دستمو گرفت توی دستش و به نرمی بوسید … نمی دونم چقدر گذشت که بابا و پدرجون اومدن سمتمون … من و آرشاویر هر دو داشتیم سکته می کردیم و واقعا نمی دونستیم چی در انتظارمونه … پدر جون دست گذاشت روی شونه آرشاویر و گفت: – پسر من احساس تو رو درک می کنم اما درستش نبود این کاری که کردی … تو می تونستی قبلش با من در میون بذاری … خیلی زودتر از اینکه این مراسم برگزار بشه … – بابا من خودمم گیج بودم … فکر نمی کردم اینجوری بشه … یهو به خودم اومدم دیدم اگه نجنبم توسکام از دست رفته … پدرجون آهی کشید و گفت: – در هر صورت آقای مشرقی گفتن در صورتی رضایت می دن که توسکا جون یه سری شرطا رو قبول کنه … با تعجب به بابا نگاه کردم … بابا دستمو کشید کنار و آهسته گفت: – توسکا … می دونی داری چی کار می کنی؟ سرمو انداختم زیر و با صدای پس رفته گفتم: – بله بابا … – اون روز که بهت گفتم مطمئنی فکر اینجاشو می کردم …. می دونستم دلت هنوز گیر این پسره … می دونستم که اونم هنوز تو رو می خواد … اما فکر می کردم این تو هستی که دیگه هیچ وقت نمی تونی ببخشیش و برای همین میخوای ازداوج کنی … اصلا فکر نمی کردم منتظر این پسر باشی! چی می تونستم بگم ؟ ادامه داد: – با این کار شما آبرو برای هیچ کدوم از خونواده ها نموند … توسکا! می دونی با شهریار چه کردی؟! تازه یاد شهریار افتادم … وای خدای من … چشم چرخوندم … نبود … با ترس به بابا نگاه کردم … بابا سری به افسوس تکون داد و گفت: – همون موقع که رفتی سمت آرشاویر شهریار رفت … خونواده اش هم رفتن … – وای بابا! – بله دیگه … با یه بچه بازی حیثیت همه رو به بازی گرفتین … شما دو تا نمی شد زودتر بگین درد دلتون چیه؟! دختر من بابات بودم فکر می کردم اونقدر بهت نزدیک هستم که بهم بگی هنوزم چشم به راه آرشاویری … – بابا به خدا خجالت … انگشت گذاشت روی لبم و گفت: – هیچی نگو …. عذر بدتر از گناه می شه … من قبول می کنم اما به شرط … – چه شرطی؟ – قول می دی که همه جوره کنارش باشی؟ باور کن توسکا تحمل یه شکست دیگه رو تو زندگی تو ندارم … تو شرایط این پسرو می دونی … شرایط خودتو هم می دونی … می تونی کنار بیای؟ حتی شاید مجبورت کنه از شغلت بگذری … بیماری روانی بیماری نیست که کامل ریشه کن بشه با کوچک ترین ناملایمتی ممکنه برگرده … – می دونم بابا … اینبار قول می دم … – توسکا! من نمی خوام تو اذیت بشی … – بابا حقیقت اینه که من تازه فهمیدم اینقدر عاشق آرشاویرم که حتی اگه منو به بدترین شکل شکنجه هم کنه بازم لذت می برم … من فقط کنار اون آرامش دارم بابا … به خدا خوشبخت می شم … بابا آه کشید … زل زد توی چشمام و گفت: – چرا سرنوشت تو اینجوری شده دختر؟ سرمو انداختم زیر … این من بودم … توسکایی که می خواست خونواده اش همیشه در آسایش باشن .. حالا تنها دلیلی بودم که داشتم آسایش رو از خونواده ام می گرفتم … بابا دستمو کشید و گفت: – رضایت می دم ولی فقط به خاطر تو … وگرنه فکر نکنم دلم حالا حالاها با این پسر صاف بشه … دیگه هیچی حس نمی کردم … انگار که روی ابرها بودم … خدایا داشتم به بزرگترین آرزوم می رسیدم … فک و فامیل هم انگار داشتن فیلم سینمایی می دیدن … عقد که به هم خورد چرا نمی رفتن؟ قبل از اینکه بریم سمت پدرجون و آرشاویر رفتم سمت مامان … لحظه ای که آرشاویر اومد وسط صحنه از حال رفته بود و حالا خاله داشت شونه هاشو می مالید هنوز … جلوی مامان ایستادم … با چشمایی پر اشک و پر بغض نگام کرد … زانو زدم جلوش … دستشو گرفتم توی دستم … نرم بوسیدم و گفتم: – مامان … هنوزم آرشاویرو به عنوان داماد قبول داری؟ مامان میون گریه لبخندی زد و گفت: – از خدامه مامان … دست چروکیده اش رو چند بار محکم بوسیدم و گفتم: – مامان ازم راضی باش … ببخش اگه به خاطر من اینهمه بدنت لرزید … برای خوشبختیم دعا کن … مامان سرمو آورد بالا گونه امو چند بار محکم بوسید و گفت: – خوشبختی تو آرزوی من و باباته عزیزم … – مرسی مامان … بابت همه چیز … از جا بلند شدم و دست بابا رو گرفتم … آرشاویر بی طاقت یه قدم اومد سمتون … زل زد بهمون … با دیدن لبخند من پی به همه چیز برد و سرشو گرفت رو به آسمون … می دونستم که داره خدا رو شکر می کنه … بابا دستشو گرفت … دست منو به نرمی گذاشت توی دستش و گفت: – دارم چشمامو می سپرم دستت … دوست ندارم دو روز دیگه پژمرده اش رو تحویلم بدی … این یادت باشه! اشک از چشم آرشاویر بیرون چکید و با بغض گفت: – نوکرتم پدر جون … از چشمام عزیزتره به خدا … بعدم خم شد دست بابا رو ببوسه که بابا نذاشت … بلندش کرد و دستشو کشید روی سرش … بابای آرشاویر رفت سمت عاقد و چند لحظه ای باهاش صحبت کرد … اینبار وقتی نشستم سر سفره عقد داماد کسی بود که از اعماق وجودم می پرستیدمش … حاضر بودم توی هر شرایطی باهاش بمونم … و از عزیز ترین چیزا به خاطرش دست بکشم … همون بار اولی که خطبه خونده شد بله رو گفتم … آرشاویر با دستای لرزونش حلقه ای رو که براش پس فرستاده بودم رو دوباره توی انگشتم کرد و همین جور که خیره شده بود توی چشمام و اشک می ریخت گفت: – باورم نمی شه توسکا … باورم نمی شه … – منم … همه مهمونا داشتن می رفتن … کاش شهریار نرفته بود … تنها چیزی که داشت خط می انداخت روی خوشبختیم عذاب وجدانی بود که در مورد شهریار داشتم … کاش بود و می تونستم باهاش حرف بزنم … با فشاری که آرشاویر به دستم داد از فکر اومدم بیرون … یه روزی بالاخره می رفتم باهاش حرف می زدم … به چشمای مهربون آرشاویر لبخندی زدم و گفتم: – قول می دی دیگه تنهام نذاری؟ آرشاویر وسط اشکاش خندید و گفت: – مثل اینکه تو منو تنها گذاشتی … – اااا توام از خدا خواسته ! اینبار خنده اش با صدا شد و گفت: – پاشو عزیزم … پاشو بریم … می خوام یه دل سیر همسر خوشگلمو نگاه کنم … می خوام به اندازه این یه سال باهات حرف بزنم … اینجا نمی شه … – کجا بریم؟ – بریم خونه مون … خونه ای که من برای تو با عشق چیدم و هیچ وقت نتونستی بیای ببینیش … با بغض گفتم: – آرشاویر … – ای الهی این آرشاویر روزی هزار بار برات بمیره … اینجوری می گی آرشاویر قلبم از کار می ایسته … – تو خیلی خوبی … دستمو کشید و گفت: – نه به خوبی تو … مهربونم! بلند شدم و همراهش راه افتادم سمت ماشین … کسی مخالف رفتنمون نبود … توی نگاه همه اینبار فقط شادی دیده می شد … چدر عجیب! منی که عروسیم به هم خورده بود … منی که باعث بی آبرویی شده بودم … الان باید از طرف همه طرد می شدم … ولی همه داشتن با محبت نگام می کردن … انگار همه از این پیوند خوشحال تر هم شده بودن … خیالم از جانب همه راحت شد و برگشتم سمت آرشاویر با اخم و شوخی گفتم: – بار دومته با این ماشین فکسنی ات اینجوری می پری وسط صحنه منو سکته می دی ها … بار اول هیچی بهت نگفتم … اینبار باید حسابی گوشمالیت بدم … چند لحظه با عطش خیره خیره نگام کرد و سپس دستی توی موهاش کشید و گفت: – توسکا توسکا توسکا سوار شو تا آبروی جفتمون جلوی بابا اینا نرفته … دیگه اختیارم داره از دستم خارج می شه دختر … با ناز خندیدم و سوار شدم … نگاه مهربون بابا و مامان بدرقه راهمون شد …

از باغ که خارج شدیم کشید داخل یه فرعی ایستاد و تا اومدم بپرسم چرا ایستاده یهو منو کشید توی بغلش … چنان پر عطش موهامو و گردنمو بو می کشید که داشت گریه ام می گرفت … توی همون حالت می گفت: – دیوونه تم توسکاااااا … چه جوری بگم تا بفهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وسط بغضم خنده ام گرفت و گفتم: – حالا چرا داد می زنی؟ – آخه دختر این کارا چیه می کنی؟ منو تهدید می کنی؟ نمی گی من همینجوری دیوونه تو هستم …. دیگه با اینکارا روانی می شم … – خب باید می دونستی که یه گوشمالی طلبته عزیزم … – آخه دختر خوب تو خودت بهم گفتی از اون کارم خوشت اومده و همون لحظه عاشقم شدی … گفتم شاید دوباره فرجی بشه … میون خنده بهش اخم کرد که خنده اش گرفت و گفت: – شوخی کردم … هر دو بار دست خودم نبود … اونبار به خاطر اینکه من آدم سالمی نبودم و اینبار به خاطر اینکه حس می کردم یه لحظه دیرتر برسم از دستت می دم … عین یه گربه که خودشو برای صاحبش لوس می کنه سرمو کشیدم توی سینه اش و گفتم: – آخرش که این عقد باطل بود …. آب دهنشو قورت داد و گفت: – درسته … ولی شما که خبر نداشتین … – خب بالاخره می فهمیدیم … صورتمو گرفت بین دستاش … اینقدر محکم که حس کردم صورتم الان له می شه و با غیض گفت: – اگه تا می یومدین بفهمین شهریار لبای تو رو می بوسید من چه خاکی تو سرم می ریختم؟ نمی دونم چرا ازش خجالت کشیدم و سرمو انداختم زیر … خنده اش گرفت و ماشینو روشن کرد و راه افتاد … تا وقتی برسیم به خونه اش هیچ کدوم حرف نزدیم … انگار هنوز هم توی بهت بودیم … جلوی در خونه اش که توی یه آپارتمان شش طبقه بود توقف کرد و کمک کرد پیاده بشم … داشتم لباسمو صاف می کردم که دست انداخت زیر کمرم و منو مثل پر کاه از روی زمین کند … بدون اعتراض خندیدم و دستمو انداختم دور گردنش … در اپارتمانو به سختی باز کرد و رفتیم تو …رفت سمت راه پله … با تعجب گفتم: – مگه اینجا آسانسور نداره؟ آپارتمان به این شیکی! با لبخند گفت: – چرا عزیزم داره …. ولی من می خوام تا طبقه چهارم تو رو توی بغلم نگه دارم … تا برسیم می گی بذارمت روی زمین … می خوام دیرتر برسیم … خندیدم و گفت: – خسته می شی دیوووونه … از پله ها رفت بالا و گفت: – نمی شم … همه پله ها رو رفت بالا … با نگرانی نگاش کردم و گفتم: – هلاک شدی … – خوبم خانومی … آخه تو که واسه من وزنی نداری … فقط بی زحمت این کلیدو بگیر و در خونه رو باز کن … کلیدو ازش گرفتم و در چوبی آپارتمان رو باز کردم …. خونه با شیک ترین و جدید ترین وسایل چیده شده بود … داشتم با لذت اطرافو نگاه می کردم و اصلا یادم رفت ازش بخوام منو بذاره روی زمین … تا رسیدیم به کاناپه گفتم: – آقا بی زحمت همین جا پیاده می شم … خنده اش گرفت و منو نشوند روی کاناپه … خودش جلوی پام زانو زد … دستمو گرفت توی دستش و خیره شد به چشمام … دستی جلوی صورتش تکون دادم و گفتم: – هی به کجا زل زدی؟ – به یه تیکه از وجودم … به کسی که از نبودش تو این مدت زندگیم شده بود جهنم … – آرشاویر … – جون دلم … با بغض گفتم: – چرا رفتی؟ دستمو بوسید و گفت: – تو چرا تنهام گذاشتی؟ – من …خوب من عصبی بودم …. اون لحظه فشار زیادی روم بود ولی اگه شاید … اگه دو روز بعد می یومدی باهم جرف می زدیم همه چی درست می شد … تو غیب شدی … خیلی راحت ول کردی رفتی ایتالیا … آه کشید و گفت: – عزیزم … من اگه هم بر می گشتم بازم این جدایی اتفاق می افتاد … چون خونه از پایبست ویران بود … فقط نگاش کردم تا ادامه بده و اونم زیاد منتظرم نذاشت و گفت: – عشقم … من بعد از جریان گراتزیا دچار یه بیماری روانی شدم … بیماری که معلوم نبود درمان بشه یا نه … بهم گفته بودن دیگه نمی تونم ازدواج بکنم چون ممکنه به همسرم آسیب برسونم … من می دونستم همه این چیزا رو ولی عاشق تو شدم … من از بودن با تو وحشت داشتم توسکا چون حرف دکترا دائم توی گوشم بود … من نمی خواستم به تو آسیب بزنم … توی اون مدتی که باهات بودم مدام از این بیماری لعنتی رنج می بردم اما اگه می رفتم دکتر و تو می فهمیدی خیلی بد می شد فکر می کردم حتما از دستت می دم چون محال بود تو با یه پسر روانی ازدواج کنی … روز به روز بدتر می شدم و روز به روز ترس از دست دادن تو بیشتر همه وجودمو می لرزوند … اما یه چیزی بیشتر از حتی بیماری داشت آزارم می دادم … و اون دیدن عذاب کشیدن تو بود … من تو رو از خودم هم بیشتر دوست داشتم اما داشتم عذابت می دادم … وقتی می دیدم اونجوری از دستم حرص می خوری دوست داشتم با همه وجودم سرمو بکوبم توی دیوار …. این بود که منو داشت سرد می کرد … نه نسبت به تو … نه نسبت به رابطه مون … سرد نشدم … نسبت به خودم … نسبت به این دنیا … سرد شدم تو رو می خواستم اما دیگه نمی خواستم بهت نزدیک بشم که آزارت ندم … اون شب آخر … وقتی دیدم تو چه جوری شدی از خودم متنفر شدم با همه وجودم از خودم متنفر شدم که نمی تونم جلوی خودمو بگیرم … من آدمی بودم که تا قبل از این بیماری از پسرایی که وسط خیابون دعوا می کردن حالم به هم می خورد حالا خودم شده بودم یکی از اونا … وقتی گفتی تمومش کنیم دنیا روی سرم خراب شد توسکا … فکر نکن این فقط یه جمله است … یا فقط یه حسه! نه … من با همه وجودم سنگینی دنیایی رو که روی سرم خراب شد رو حس کردم … اون روز تا شبش ویلن زدم و اشک ریختم .. اینقدر که دستم زخم شد و چشمام تار می دید … اما بعدش دیدم چه فایده داره؟ باید یه تکون به خودم بدم … باید خودمو پیدا می کردم … اولین کاری که کردم رفتم دنبال کارای ویزا و بلیطم و خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو بکنی رفتم ایتالیا … تنها چیزی که از ایران با خودم بردم یه عکس از تو بود که توی اون دوران تنها همدم من بود … چه شبا که با زل زدن به اون عکس خوابم برد … و با زل زدن توی چشمات بیدار شدم … دنیایی داشتم برای خودم … توی اون مدت یکی از دوستامو گذاشته بودم که دورادور هواتو داشته باشه … من ایران نبودم اما بازم ذهن بیمارم هزار تا فکر برای خودش می کرد و نگران تو بود … شاید یادت باشه که یه شب نزدیک بود تصادف کنی و یه مرد نجاتت داد … اون همون دوستم بود که با کاری که کرد منو یه عمر مدیون خودش کرد … البته تا وقتی خودم صداتو نشنیدم خیالم راحت نشد که خوبی … اما کم کم همه چی عوض شد … توی بیمارستان بستری بودم و هر چی بیشتر حالم خوب می شد بیشتر به این فکر می کردم که چرا ترکم کردی؟ توسکا تو می دونی من بعضی وقتا با چه زوری جلوی خودمو می گرفتم که کتکت نزنم؟ که زندونیت نکنم توی خونه مون؟ که ازت نخوام شغلتو ول کنی؟ می دونی بعضی وقتا با چاقو به جون بدن خودم می افتادم تا خشممو کنترل کنم … به اینجا که رسید پلیورشو از تنش کشید بیرون … با دست به پهلو هاش اشاره کرد من نا خودآگاه آه کشیدم … جای چند تا خط که گوشت اضافه آورده بود روی تنش بود … ادامه داد: – عزیزم … همه اش فکر می کردم تو فقط بدی های منو دیدی … تو شریک خوشی هام بودی نه غم هام … هیچ وقت نخواستی بدونی دلیل بی قراری های من چیه! هیچ وقت توی زندگی من سرک نکشیدی …. حس می کردم اصلا دوستم نداشتی و برات مهم نبودم … این افکار چیزی از عشقم نسبت بهت کم نمی کرد … اما منو به عشق تو مشکوک می کرد اگه تا قبل از اون فکر می کردم درمان می شم و بر می گردم باهات ازدواج می کنم دیگه نمی تونستم اینجوری فکر کنم … با خودم می گفتم عشق پوشالی تو به دردم نمی خوره از کجا معلوم که بیماری من دوباره برنگرده … اگه بازم ترکم کنی چی؟ اون روزی که برگشتم واسه اون برنامه زنده … من داشتم از توی اتاق تدوین می دیدمت … توی دلم هزار بار قربون صدقه ات رفتم … دوست داشتم بیام کاوه رو بزنم له کنم که تو رو با سوالاش اذیت نکنه … من دوستت داشتم … اما دیگه حاضر نبودم جلوی تو حتی به اندازه سر سوزنی خودمو کوچیک کنم … می دونی درد من چی بود؟ که همی می خواستمت هم نباید می خواستمت … باید در دلمو می ذاشتم … باید جلوت عادی رفتار می کردم … خیلی سخت بود … اما من دیگه بیمار نبودم … کنترل رفتارم برام راحت تر بود … دوباره برگشتم ایتالیا و بقیه درمان رو گذروندم اما اینبار از بار قبل هم سخت تر بود … دوباره با دیدن تو دلم هوایی شده بود … آروم کردن این دل افسار گسیخته پدرمو در آورد … دوباره برگشتم … و اینبار یه پیشنهاد داشتم … پیشنهاد بازی توی یه فیلم … که همبازیم تو بودی …. قبل از اینکه ذهنم بخواد به کار بیفته احساسم زیر قرارداد رو امضا کرد … دوست داشتم کنارت باشم … حتی اگه مال من نباشی … اما نمی دونستم که تو قراره دیوونه تر از قبلم بکنی … اونم با وجود شهریار کنارت … بیماریم درمان شده بود ولی هنوزم طاقت دیدن شهریار رو کنار تو نداشتم …. بعضی وقتا دوست داشتم لهش کنم اینقدر بزنمش تا بمیره … و این واقعا برام عجیب بود … این دیگه از روی بیماری نبود … از تعصب زیادی بود که روی تو داشتم … از عشق بود نه بیماری … ولی خوب برعکس دفعات قبل اینبار می تونستم خودم رو کنترل کنم … وقتی با هم تمرین می کردیم … وقتایی که مجبور بودم جلوی تو خودمو جدی نشون بدم … وقتایی که سعی داشتم بکوبمت … همه اش برام عذاب بود … اما منی که حس می کردم غرورم بازیچه دست تو شده … عشقم وسیله بازیت بوده مجبور بودم اونجوری رفتار کنم که دل زخمی خودمو آروم کنم … توی تولد آرشین … من ازش نخواستم دعوتت کنه ولی نهایت آرزوم این بود که توام باشی … اما بعدش که اومدی گفتم کاش نیومده بودی … تو با اون لباس آبیت … درست شبیه فرشته ها ولی کنار شهریار! آخ خدا که تو چقدر منو عذاب دادی دختر … باهاش رقصیدی گرم گرفتی و نفهمیدی هر لحظه من چشمام روی توئه … منم می تونستم برم با دخترای دیگه ولی اینقدر که حواسم پیش تو بود اصلا اون لحظه به فکرمم نرسید که همچین کاری بکنم … بدترین کاری که کردی این بود که جایگاه عشقمون رو توی رستوران من بهش نشون دادی و با اون رفتی اونجا … خیلی برات احترام قائل بودم که نزدم توی صورتت … اون مکان برای من مقدس بود … هیچ کس رو به اونجا راه نمی دادم اونوقت تو … بگذریم! تو برای حرص دادن من اشتباه زیاد کردی خانوم کوچولو … وقتی دیدی برای آرشین غیرتی نشدم و خیلی راحت رقصیدنش رو با اون پسر نگاه کردم اینقدر قیافه ات با مزه شد که بعد از مدت ها از ته دل خندیدم … دوست داشتم بفهمی من دیگه اون آرشاویر نیستم … شاید خودخواهی باشه اما دوست داشتم بهم بگی از کاری که کردی پشیمونی تا بگم که دیگه نمی خوامت … حالا حتی اگه شده به دروغ ولی باید اینو می گفتم تا آروم بشم. آخر سر که می خواستم برسونمت از حرصم حرفایی بهت زدم که حرف دلم نبود فقط میخواستم یه ذره حرصایی که خورده بودم رو جبران کنم … اما تو گفتی چی؟ شهریار می یاد دنبالم! اون لحظه تنها چیزی که اومد تو ذهنم این بود که نذارم بری … حالا به هر طریقی … آرشین که گفت لباست بالاست یه فکر تو ذهنم جرقه زد سریع رفتم بالا لباست رو بردم گذاشتم توی اتاق خودم و دستگیره در رو باز کردم … فقط دعا می کردم در اتاق رو ببندی … من دستگیره در اتاقم رو از عمد شل کرده بودم که هر وقت می خوام کسی مزاحمم نشه بازش کنم … آخه بابا یه کلید از اتاق من برای خودش زده بود و نمی شد قفلش کنم …. زود بازش میکرد … منم زرنگی کرده بودم یعنی … لولا رو هم جوش داده بودم که دیگه به هیچ عنوان باز نشه … می دونستم بدجنسیه ولی راه دیگه ای نداشتم …. وای که نمی دونی با دیدن قیافه شهریار به چه زوری جلوی خودمو گرفتم که غش غش نخندم … بعد از رفتنش خیالم راحت شد که امشب تا صبح توی هوای تو تنفس می کنم … چه شبی می شد برای من! آهنگی که اون شب خوندم واقعا حال دلم بود … وقتایی که ایتالیا بودم بارها این آهنگو با یاد تو گوش میکردم … همه آهنگایی هم که بعد از اون خوندم وصف حال و روز خودم بود … اینقدر عاشق بودم که تو عقل اصلا نمی گنجید … بگذریم … اون شب خواب به چشمم نیومد … نصف شب تا شماره تو دیدم سکته زدم! محال بود تو به من زنگ بزنی … فکر کردم بلایی سرت اومده وقتی گفتی دستشویی داری مونده بودم چی کار کنم … اگه درو باز می کردم داد و بیداد راه می انداختی … برای همین هم ترجیح دادم با نردبون بیارمت پایین … خیلی می ترسیدم که بلایی سرت بیاد ولی چاره ای نبود … می دونی اون شب که با لباس ابی دیدمت چه حسی داشتم؟ دوست داشتم با همه وجودم بغلت کنم و ببوسمت و اصلا فکر نمی کردم این اتفاق امکانش باشه … اما انگار خدا با من بود که تو افتادی صاف توی بغلم و بعد از اون اینقدر بی اختیار شدم که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و با همه احساسم با همه وجودم تو رو بوسیدم … وقتی ازت جدا شدم تازه فهمیدم چی کار کردم … من نمی خواستم دیگه بازیچه تو بشم … واقعا نمی خواستم … و ناخودآگاه اون حرفا رو بهت زدم و ازت فاصله گرفتم … اما یه فکر مثل موریانه داشت مغزمو می خورد … اینکه هنوزم دیوونه وار می خوامت … هنوزم می خوام همسرم باشی که بغلت کنم ببوسمت …. نمیدونستم دوباره چه جوری احساسمو کنترل کنم … آخه دیگه نمی تونستم بهت اعتماد کنم با اینکه از چشمات می خوندم توام دوستم داری … از ترس اینکه از روی نردبون دوباره بیفتی درو باز کردم … می دونستم نصف شبی نمی ری خونه تون … نگران بابات بودی … برام مهم نبود دیگه راجع بهم چی فکر می کنی … بعد از اون تصمیم گرفتم صیغه رو فسخ کنم … حتی دنبال کاراش هم رفتم اما نتونستم … دلم راضی نشد برای همین هم بیخیالش شدم … تو اگه اینجوری مال خودم می موندی خیالم راحت تر بود … یه جورایی دلمم باهام بازی می کرد با دست پس می زد با پا پیش می کشید … اما دل بود دیگه کاریش نمی شد کرد … اون شب که پارسا ازت خواستگاری کرد رو یادته خانومم؟ سرمو تکون دادم و اون ادامه داد: – اون شب بعد از مدت ها اشکم در اومد … چون از فکر اینکه زن کس دیگه ای بشی هم خل می شدم ولی خودمم نمی تونستم راضی کنم که بیام جلو … نمی دونی چه زجری می کشیدم … نتونستم بمونم و از اونجا رفتم ولی مردم و زنده شدم تا بفهمم تو چه جوابی می دی بهش … آرشین هم فهمیده بود من دارم خل می شم اومد راجع به تو باهام حرف زد و من هم عقایدم رو براش گفتم … به استثنای اینکه هنوز هم دیوونه وار دوستت دارم … اونم خیلی از دستم حرص می خورد اما خب حق داشت … چون از هیچی خبر نداشت …بعدش به این فکر کردم که خیالتو از لحاظ صیغه راحت کنم می خواستم ببینم می ری با کس دیگه یا نه … یه جورایی می خواستم مطمئن بشم که دلیل وفادار موندنت اون صیغه نیست … شب که زنگ زدم از بابات بپرسم صیغه رو بهت گفته یا نه بابات فقط تونست بگه حال تو بهم خورده … توسکای من … حال من تو اون لحظه ها نگفتنیه … این که چه جوری خودمو رسوندم به تو …. چه جوری از تو بغل بابات کشیدمت بیرون … چه جوری بردمت بیمارستان … توسکا داشتم مرگو پیش چشم می دیدم … از فکر اینکه تو به خاطر من اونجوری شده باشی داشتم دیوونه می شدم … یعنی تو اینقدر دوستم داشتی؟ افکارم ضد و نقیض شده بود … وقتی دکتر گفت ممکنه … ممکنه دیگه به هوش نیای … نتونست ادامه بده آه کشید و سرشو محکم گرفت بین دستاش … رفتم از روی کاناپه پایین … کنارش نشستم و بی اراده سرشو کشیدم توی بغلم … چه کشیده بود این پسر؟ خدایا منو ببخش … من ناخواسته اینقدر باعث عذابش شده بود … لحطاتی که می تونستیم دو تایی با هم باشیم و پر از عشقش کنیم رو اینجوری هدر داده بودیم … عطر تنمو بو کشید و گفت: – همه اون سه روز رو تو بیمارستان بودم … نه می تونستم لب به چیزی بزنم و نه بخوابم … وقتی به هوش اومدی فقط تونستم یواشکی ببینمت … مطمئن که شدم خوبی رفتم خونه … بعضی وقتا می زد به سرم خودمو بکشم راحت بشم از این زندگی لعنتی … اما از خدا می ترسیدم. بعد از اون تو رفتارت با من از قبل هم سردتر شد و من یه استرس بدتر داشتم … اینکه نکنه به پارسا جواب مثبت بدی … اما از قیافه پکر پارسا وقتی داشتی باهاش حرف می زدی فهمیدم جواب منفی دادی … خواستم بیام یه تکیه ای چیزی بهت بندازم تا تلافی اذیتات بشه اما تو راهتو کج کرد و منو ناکام گذاشتی … اونروز داشتم با دمم گردو می شسکتم … خیلی خوشحال بودم که با اینکه دیگه صیغه ای نیست بازم راضی به ازدواج با کسی نشدی … اما خوب خوشحالیم زیاد هم دوامی نداشت … چون بعدش تو رو با احسان دیدم و با خودم فکر کردم لابد به خاطر احسان پارسا رو رد کردی … چی بگم به تو؟ هر بار که می یومدم یه قدم بهت نزدیک بشم خودت یه جوری دورم می کردی و دوباره شک می انداختی توی وجود من … اینم یه عذاب دیگه بود تا زمانی که خبر ازدواج طناز و احسان بهم رسید … من موندم چه جوری زیر بار این همه فشار زنده موندم و هیچیم نشد … واقعا که پوست کلفتم … می دونی حرفایی که شب عروسی طناز آرتان بهت زد رو خودم گفته بودم بهت بگه؟! با حیرت گفتم: – چی؟!!!! یعنی همه اش دروغ بود … انگشتشو نرم کشید روی لبم و گفت: – نه عزیزم … دروغ نبود … ولی قرار هم نبود که تو بدونی! من ازش خواستم بهت بگه … می خواستم بیای طرفم می خواستم اگه دوستم داری یه کاری بکنی … اما هیچ کاری نکردی … هیچ کاری … اگه می یومدی سمت من بهم ثابت می شد که واقعا دوستم داری … اما … آهی کشید و گفت: – چی کار کردی تو؟ خیلی راحت خبر نامزدیتو دادی بهم … رد شدی و ندیدی من شکستم … من نابود شدم … اما به خودم دلداری دادم … گفتم محاله! گفتم تو اینکارو نمی کنی … من عشقو تو نگاهت دیده بودم … لحظه به لحظه با شهریار می دیدمت از درون خورد می شدم و صدام در نمی یومد … کاری نمی تونستم بکنم … تو اگه منو می خواستی به حرفای آرتان گوش می کردی … حتی اون شبی که با هم قدم زدیم فکر کردم حتما حرف دلتو می زنی … اما نگفتی … خودم هم نشد که بگم … نتونستم … وای خدایا! چی تو ذهن این پسر بود و تو ذهن من چی بود! چقدر سو تفاهم! ادامه داد: – قضیه افتادنت تو آبو و اینکه آوردمت بیرون هم گفتن نداره … بعدم که شهریار بی شرف جلوی چشمای من زنمو بغل کرد! وای که هنوزم دوست دارم بکشمش … خنده ام گرفت و گفتم: – نیازی نیست عزیزم … همین کاری که ما کردیم خودش برای اون خیلی عذاب داره … من واقعا عذاب وجدان دارم … دوباره انگشت کشید روی لبم و گفت: – فعلا فقط در مورد خودمون حرف می زنیم عزیزم … – خب بقیه اش … – با همه این اوصاف چون هنوز اون صیغه بود خیالم راحت بود که مال خودمی … تا اینکه کارت دعوت عروسیت رو دادن دستم … یعنی حتی تصور هم نمی کردم دیدن اسمت کنار اسم یه نفر دیگه روی کارت عروسی اینقدر برام سنگین باشه! دیووونه شدم به معنی واقعی کلمه … ویلن و سنتور و دف و گیتار و خلاصه هر چی که توی اتاقم بود رو خورد خورد کردم … وقتی تو رو نداشتم اونا رو می خواستم چی کار؟ دیگه ترس از دست دادن تو افتاده بود توی جونم … همه اش می ترسیدم نکنه یه تبصره ای چیزی باشه در مورد این صیغه و تو خودت بری باطلش کنی … کارم شده بود قدم زدن و هر از گاهی مشت توی دیوار کوبیدن و طبق معمول همیشه سیگار دود کردن … باید یه خاکی تو سرم می ریختم … ظهر وقتی آرشین و بابا خواستن برای مراسمت بیان آرشین اومد دم اتاقم گفت: – یه کاری بکن داداشی … داری نابود می شی … اونم از تو بدتر با زندگیش لج کرده … می دونم که دوسش داری … توام می دونی که اون دوستت داره … خیلی هم دوستت داره … نذار یه عمر حسرت سایه بندازه روی زندگیت … اینو گفت و رفت … بعد از رفتن اونا مامان هم بهم گفت باید برای چیزی که می خوام بجنگم … و چیزی گفت که همه وجودم لرزید … بهم گفت که تو از اول هم از قضیه بیماریم خبر داشتی … بابا براش گفته بود که تو حتی سراغ پزشک رفتی … این یعنی تو با علم به بیماری من بهم جواب مثبت دادی … مامان که اینو گفت زدم زیر گریه و گفتم: – مامان … من بی توسکا می میرم … مامان نگاهم کرد و گفت: – نمیر … برو به دستش بیار … حداقل یه کاری بکن که شرمنده خودت نشی … این حرف منو تبدیل کرد به یه انبار باروت و اتفاقایی افتاد که خودت می دونی … اشکام ریختن روی صورتم و گفتم: – آرشاویر منو ببخش … منو ببخش تو رو خدا … من خیلی بهت ظلم کردم … تو تاوان عشقو پس دادی اما من چی کار کردم؟ منو چسبوند به خودش و گفت: – توام عذاب کشیدی قشنگم … توام تاوانشو پس دادی … اگه پس نداده بودی من و تو الان اینجا توی بغل هم نبودیم … بی اختیار خندیدم و سرمو به نشونه مثبت تکون دادم … ولی تو ذهنم دنبال راهی برای جبران بودم … آرشاویر بلند شد موسیقی لایتی گذاشت و با یه حرکت منو کشید توی بغلش … – پاشو … پاشو عروس خانوم باید با این داماد بدبخت برقصی … – بدبخت؟! – با این ریخت و قیافه شبیه گداهای سر چهار راه شدم … خندیدم و خودمو بیشتر چسبوندم بهش … همه جوره دوسش داشتم حتی با این موهای ژولیده و صورت پر از ریش … بالاتنه برهنه ام کشیده می شد به بدن لختش … کم کم داشتم داغ می شدم حسی که خیلی وقت بود تجربه اش نکرده بودم … اونم عین من بود … نگاهاش پر از عطش و خواستن شد … نوک دماغمو نرم کشیدم روی سینه اش … سرشو گرفت سمت بالا و بازوهامو محکم فشار داد … دستش روی بازوم داشت حالمو خراب تر می کرد … دیگه هیچ مانعی وجود نداشت … هیچ مانعی … پس خودمو کشیدم بالا و با همه احساسمو لبامو گذاشتم روی لباش … یه لحظه سر جاش متوقف شد … ولی بعد با یه حرکت دست انداخت زیر پاهام و همینطور که باهام همراهی می کرد منو کشید بالا … پاهام حلقه شد دور کمرش … و اون با دستش چنان پامو فشار می داد که داشت دردم می گرفت ولی حتی دردشو هم دوست داشتم … صورتشو کمی برد عقب … با چشمای سرخش نگام کرد و گفت: – تو که به من اعتماد داری … با اخم گفتم: – معلومه که دارم … – پس همین جا قول می دم که برات بزرگ ترین عروسی رو بگیرم ولی ازم نخواه تا شب عروسی خودمو نگه دارم … چون دیگه نمی تونم … خنده ام گرفت و همین خنده اونو شیر کرد … منو محکم تر گرفت تو بغلش و راه افتاد سمت اتاق خواب … ______________________

– شهریار … تو … تو … خندید و گفت: – بابا جان لازم نیست هیچی بگی … چرا اینقدر به خودت فشار می یاری؟ – آخه … – شوهر غیرتیت کجاست؟ نیاد بزنه منو بکشه … – ا! شهریار … با خنده گفت: – والا! سرمو انداختم زیر … یهو جدی شد و گفت: – خوشبختی بانو؟ فقط سر تکون دادم … گفت: – خبر عروسیتو از بچه ها شنیدم … می گن آرشاویر سنگ تموم گذاشته … واقعا هم لیاقتشو داشتی … – شهریار من خیلی دنبالت گشتم … می خواستم حتما باهات صحبت کنم … باید برات … – بانو من بعد از اون جریان رفتم سفر … تازه تونستم با خودم کنار بیام و برگشتم … توام خواهشا هیچ عذاب وجدانی نداشته باش … چون مقصر تو نبودی … من خودم گفتم این مهلت رو به آرشاویر می دم راستشو بخوای اینجوری بهتر هم شد … چون من بدجور عذاب می کشیدم از دیدن حال تو … – تو … تو خیلی خوبی شهریار من واقعا لیاقت تو رو نداشتم … بازم خندید و گفت: – اینو که مطمئنم … لیاقت تو همون پسر دیوونه است! همچین با ماشینش اومد وسط سفره عقد که سکته زدم! خندیدم و گفتم: – بعدم در رفتی … – آره دیگه … شاید اینجوری بهتر بود … می خواست همه چیز رو با شوخی رد کنه و اصلا به من اجازه حرف زدن هم نمی داد … منم عین خودش شدم … گفتم: – حالا باید برات یه زن خوب پیدا کنم … – وای وای قربون دستت … نیازی نیست … من خودم بلدم … – ا؟ – بله … – می بینیمو تعریف می کنیم … منو باش که می خواستم بگم آرشین دختر خوبیه … موذیانه نگام کرد و گفت: – بر منکرش لعنت ! تیز نگاش کردم و گفتم: – شهریار ! غش غش خندید و شونه بالا انداخت … اگه یه روزی می تونست آرشین رو انتخاب کنه مطمئنم که خوشبخت می شد … هر دو لایق هم بودن … البته اگه آرشین هم می تونست خواستگار قبلی زن داداشش رو قبول کنه … شهریار گفت: – در مورد اون قضیه تصمیمت جدیه؟! – آره … می خوام حتما اون مصاحبه رو واسه عیدی بدم به آرشاویر … – اوه چه هدیه ای! – خب اونم می خواد جدیدترین آلبومشو بده به من … – باریکلا … زوج رمانتیک … ولی تو داری اشتباه می کنی … – نه … سعی نکن منصرفم کنی … – باشه … صلاح مملکت خویش خسروان دانند … – دقیقا! خب من برم دیگه … آرشاویر بیاد خونه ببینه نیستم نگران می شه … – باشه بانو برو … سلام منو هم بهش برسون … – توام به خونواده ات سلام منو برسون و از قولم عذرخواهی کن … – اونا روشن فکر تر از این حرفان … تو رو هم بهتر از من درک می کنن … – از پسر گلشون مشخصه … – لطف داری! – حقیقته گل پسر … بعد از اون خداحافظی کردم و سوار مزدا تیری مشکی رنگم شدم … هدیه عروسیمون بود … آرشاویر برام خریده بود … با اشتیاق رفتم سمت خونه … حالا دیگه می دونستم هدف زندگیم چیه! *** – خانومی بدو … الان سال تحویل می شه … از اتاق دویدم بیرون … شیرجه زدم توی بغلش و گفتم: – من اومدم … محکم بوسیدم و در گوشم گفت: – خوش اومدی … نگاهی به مجله توی دستم انداخت و گفت: – اون چیه؟ – حالا بذار سال تحویل بشه … خودت می فهمی … هنوز حرفم کامل نشده بود که بمب به صدا در اومد و سال نو شد … منو انداخت روی کاناپه خودش هم افتاد روم و سر و صورتم رو غرق بوسه کرد … هر چی هم می خواستم پسش بزنم نمی شد … وقتی خل می شد دیگه از پسش بر نمی اومدم … بالاخره دل کند و نشست کنار… با خنده گفتم: – حالا اگه گذاشتی عیدیتو بدم … با ذوق گفت: – آخ جون … عیدی! مجله رو برداشتم … چشمامو بستم و گرفتم به طرفش … گرفت و با تعجب گفت: – مجله؟ عیدی منه؟ چی هست حالا؟ – بخون روشو … از عکس العملش می ترسیدم … یهو دادش بلند شد: – چی؟!!!! چشمامو باز کردم و در مقابل چشمای از حدقه در اومدش شونه بالا انداختم … با بهت گفت: – چرا؟! سرمو توی سینه اش قایم کردم و گفتم: – چون عاشقتم … چون عاشق زندگیمم … می خوام همیشه تو خونه باشم و برای همسرم غذا بپزم … بچه هامون رو تربیت کنم … می خوام یه زن ایده آل باشم … با ناراحتی گفت: – ولی توسکا … تو … تو … عاشق کارت بودی … – نه بیشتر از تو عشقم! چند لحظه نگام کرد سپس با همه احساسش لبامو بوسید و بغلم کرد و در گوشم گفت: – تا آخر عمر منو مدیون خودت کردی … خیلی دلم میخواست اینکارو بکنی … اما نخواستم ناراحتت کنم … هیچ وقت فداکاریتو فراموش نمی کنم … هزار بار بیشتر از قبل دوستت دارم عزیزم … خیلی بیشتر از قبل … لبخندم از روی آرامش بود … زل زدم به تابلوی عروسیمون که روی دیوار روبرو نصب شده بود … دینم رو به آرشاویر ادا کرده بودم … حالا دیگه خوشبختی توی دستای من بود … مجله افتاده بود کف خونه … و تیتر روی مجله هنوز هم به همه طرفدارای توسکا مشرقی دهن کجی می کرد: – استعفای دائمی توسکا مشرقی سوپر استار سینمای ایران از هنر بازیگری … تفریح کده ی آبشار پایان




آدرس ایمیل خود را وارد کنید



Delivered by Feed Burner


رفتم از اتاقم بیرون … بابا نشسته بود روی مبل جلوی تلویزیون و مشغول تماشای کانال چهار بود … از پشت بهش نزدیک شدم و دستمو دور گردنش حلقه کردم … بابا دستاشو گذاشت روی دستای من و برگشت خیره شد توی چشمامو و گفت:- خورشید من چطوره؟- بههَ فقط خورشید نشده بودیم که شدیم …بابا با خنده دستمو کشید و منو نشوند کنار خودش و گفت:- این صورت گرد تو و ابروهای کمونی و چشمای کشیده سیاه …پریدم وسط حرفش و گفتم:- باباییی … بسه دیگه! حالا انگار من چی هستم! دختر خود شماهام دیگه … یه ذره از شما بردم یه ذره از مامان شدم این گودزیلایی که می بینین …بابا با محبت منو کشید توی بغلش و گفت:- چه گودزیلای خوشگلی …و مشغول قلقلک دادنم شد … با خنده از جا پریدم و گفتم:- تو رو به جدت نکن بابا …بابا از حرکت ایستاد و با لبخند گفت:- دیگه به توسکای من اهانت نکنی خانوم جوان!دوباره نشستم و در حالی که حرفامو مز مزه می کردم گفتم:- باشه چشم بهش می گم …بابا مشغول این کانال اون کانال کردن تلوزیون شد و در همون حالت با صدای بلند گفت:- خانومی … سه تا چایی لطف می کنی بیاری دور هم بخوریم؟مامان سرشو از درگاه آشپزخانه نقلی که جایگاه همیشگی اش بود بیرون آورد و گفت:- چشم حتما …سرمو گذاشتم رو شونه بابا و گفتم:- بابا … می خوام باهاتون صحبت کنم …بابا تلویزیون رو خاموش کرد … صاف نشست و گفت:- می شنوم دخترم …منم صاف نشستم و خواستم دهان باز کنم که مامان با یه سینی چایی اومد بیرون … سینی رو گذاشت روی میز و خواست دوباره بره که گفتم:- مامان اگه می شه بشینین … می خوام حرف بزنم …مامان هم سریع نشست کنار بابا و با نگرانی گفت:- چیزی شده دخترم؟لبخند زدم … سعی کردم استرس رو از خودم دور کنم … گفتم:- خیره …هر دو نفسی از سر آسودگی کشیدن … استکان چاییمو برداشتم … داغ بود و دستم رو گرم می کرد … گرفتمش بین دستام چون بدنم یخ کرده بود … تو دلم گفتم از کجا معلوم؟ شایدم شر باشه. نفسمو با صدا دادم بیرون و گفتم:- بابا … مامان … خودتون می دونین که خیلی وقته دارم دنبال کار می گردم ولی … نمی دونم شاید خواست خداست … هیچ کاری برام پیدا نشد که نشد … مکث کردم نفس تازه کردم و ادامه دادم:- نظرتون راجع به بازیگری چیه؟چشمای مامان گشاد شد و با حیرت به بابا نگاه کرد … بابا هم اخمی کرد و گفت:- یعنی چی توسکا؟- بابا … من یه سوال پرسیدم … نظرتون راجع به بازیگری به عنوان یه شغل چیه؟- هر شغلی برای خودش شریفه … بازیگری هم همینطور … اما … حالا واسه چی این سوالو می پرسی؟ – راستش … یادتونه چند روز پیش با طناز رفتم برای تست؟ اون می خواست تست بده؟بابا فقط سرشو تکون داد … ترجیح می دادم به مامان نگاه نکنم … اینقدر تعجب کرده بود و ترس توی چشماش لونه کرده بود که دیدنش باعث می شد یادم بره چی می خوام بگم؟ ادامه دادم:- اونروز به اصرار کارگردانه منم تست دادم … حالا … حالا باهام تماس گرفتن گفتن برای تست بعدی برم …مامان دم مرز سکته بود … ولی بابا سعی کرد خونسردیشو حفظ کنه و گفت:- و این یعنی چه؟- یعنی اینکه احتمالش هست قبول بشم … توی اون همه آدم … این یه شانسه … بهتر از بیکاریه … بابا موهای جوگندمی و پرپشتش رو چنگ زد و آه کشید … دلم ریش شد … سریع گفتم:- ولی بازم اگه شما نخواین نمی رم …چند لحظه ای در سکوت سپری شد … مامان به خودش اجازه نمی داد تا وقتی که بابا نظری نداده حرفی بزنه … ولی مشخص بود حالش بده … بابا بالاخره سکوتو شکست و گفت:- نظر خودت چیه؟کف دستامو ساییدم به هم … کار سختش همین بود که خودم بخوام نظر بدم … یه کم فکر کردم و با من من گفتم:- نمی دونم … شاید … خوب … فکر می کنم بد نباشه …- می دونی زندگی عادیت رو از دست می دی؟ – بله …- می دونی آدمای مشهور چه سختی هایی می کشن؟- بله …- بازم نظرت مثبته …- به خدا بابا اگه یه کار دیگه برام پیدا شده بود محال بود حتی بهش فکر کنم … ولی حالا می گم شاید قسمت این باشه …- کی باید بری واسه تست بعدی؟- فردا صبح …بازم بابا آهی کشید و گفت:- با هم می ریم … شاید به قول تو قسمت اینه …مامان با بغض گفت:- جهانگیر …بابا دست مامانو گرفت و گفت:- هنوز چیزی معلوم نیست خانم …- ولی … من نمی خوام بچه ام بیفته سر چشم … خودت هم می دونی که چه بلاهایی ممکنه سرش بیاد ….- زبونتو گاز بگیر خانوم … توکل می کنیم به خدا … منم به چند تا جای دیگه می سپارم … اگه هیچ کاری پیدا نشد دیگه نمی شه با خواست خدا جنگید …از جا بلند شدم … بغض کرده بودم … من می خواستم اونارو راضی کنم … نمی خواستم باعث نگرانیشون بشم … ببخشیدی گفتم و استکان چایی رو گذاشتم روی میز و رفتم توی اتاقم … ترجیح می دادم توی اتاقم بمونم تا صبح بشه … نمی خواستم چهره های نگران و ناراحتشون رو ببینم …

صبح ساعت هشت حاضر شده بودم … بابا هم لباس پوشیده و منتظر من بود … دو تایی با بدرقه چشمای پر از نگرانی مامان خداحافظی کردیم و رفتیم … بابا یه پراید دودی داشت … با ماشین تا اونجا حدود نیم ساعت راه بود … البته اگه به ترافیک نمی خوردیم … هر دو سکوت کرده بودیم و اخمای بابا حسابی در هم بود … منم داشتم ناخنامو می جویدم … جلوی موسسه که رسیدیم بابا ماشینو پارک کرد و با هم رفتیم تو … اینبار برعکس سری قبل استرس گرفته بودم … شاید چون اون دفعه اصلا قصد نداشتم بازیگر بشم ولی این سری یه کم بهش امید داشتم … منشی همون خانومه بود … با دیدن ما اخم کرد و گفت:- بفرمایید …دوست داشتم فحشش بدم ولی ملاحظه حضور بابا رو کردم و با اخم و تندی گفتم:- مشرقی هستم … برای تست مجدد اومدم ..با حیرت نگام کرد و گفت:- شما؟- پ ن پ مادر بزرگ شما …بابا بازومو فشرد و با تحکم گفت:- توسکا!!!بعد رو به خانومه گفت:- خانوم ما باید کجا بریم؟منشیه همونطور که با دهن باز به من نگاه می کرد اشاره به همون در کرد … خواستیم بریم سمت در که سریع گفت:- تشریف داشته باشین … از ساعت نه تست می گیرن … یه ربع دیگه …نگاه کردم به سالن … چه عجب! چند تا مبل گذاشته بودن اونجا … خبر نداشتم طناز چی کار کرده؟!! قرار بود روز بعدش بیاد اینجا … اصلا دیگه ازش نپرسیدم چی شد … من کی بهش زنگ می زدم که بار دومم باشه؟!! ولی خداییش اگه کارم جور شد دست اونم یه جوری بند می کنم … این شغلو از اون دارم … چه خوش خیالم من!!! کو شغل؟ در باز شد و یه دختره با مامانش اومدن تو و یه راست رفتن سمت منشیه … عجب جیگری بود! چشمای درشت و کشیده سبز داشت با پوست برنزه و موهای بلوند … منشیه حرفی که به من زده بود رو به اونم زد … اونا هم اومدن نشستن … تا ساعت نه سه نفر دیگه هم اومدن و شدیم پنج نفر … یکی از یکی خوشگل تر بودن … من بین اینا شانسی نداشتم … البته قشنگ بودم ولی نه دیگه تا این حد!! مشخص بود پنج نفر به قول خودم رفتن واسه فینال … کم مونده بود به بابا بگم پاشو بریم منصرف شدم … ولی دندون سر جیگرم گذاشتم. بالاخره ساعت نه شد و خانومه گفت:- خانوم مشرقی بفرمایید داخل …با بابا بلند شدیم … بابا پرسید:- منم برم تو ایرادی نداره …دختره پوزخندی زد و گفت:- اگه دخترتون هول نمی کنن ایرادی نداره …بابا که فهمید یارو یه چیزیش می شه با اطمینان گفت:- دخترم اگه قرار بود هول بشه الان اینجا نبود …الهی دهنتو طلا بگیرم یه روزی بابا … دو تایی با هم رفتیم تو … اووه چه خبر بود اینجا!!! دکور همون بود … ولی آدمای پشت میز شده بودن هشت نفر … یه دست مبل هم یه گوشه چیده شده بود … کم کم داشتم هل می شدم به فیلمبردار هم یه صدابردار اضافه شده بود … شهریار با دیدن ما ایستاد و با لبخند گفت:- سلام … خیلی خوش اومدین خانوم مشرقی …چه منو یادش مونده بود!!! دوباره یادم افتاد سلام نکردم … بابا هم مثل من شوکه شده بود … به همه سلام کردیم و یه گوشه ایستادیم … شهریار گفت:- خب خانوم مشرقی بهتون تبریک می گم که به مرحله دوم رسیدین …. انگار شانس با شما که علاقه ای به بازیگری نداشتین بیشتر یار بوده … زل زدم توی چشمای خاکستریش و گفتم:- اینطور به نظر می رسه …لبخندی زد … اشاره به صندلی های راحتی کرد و گفت:- بفرمایید بشینید خانوم مشرقی … شما هم همینطور آقای …سریع گفتم:- پدرم هستن …شهریار گفت:- بله بله … خیلی خوشبختم … بفرمایید آقای مشرقی …بابا هم تشکری کرد و هر دو نشستیم … شهریار اشاره ای به جمع کرد و گفت:- دیگه بهتره جمع رو بهتون معرفی کنم … شاید همکار شدیم … اگه هم نشدیم مطمئن باشین شما که تا اینجا اومدین همیشه شانستون برای بازیگر شدن بالاست …گیج و گنگ نگاش کردم و اون شروع به معرفی کرد:- کارگردان اثر که معرف حضورتون هستن … آقای صدری … ایشون هم فیلمنامه نویس ما آقای شکوهی … خانوم مدیری گریمور حرفه ای ما هستن … اصلا نمی فهمیدم داره چی می گه … برام مهم نبود کی به کیه … می خواستم زودتر تستم رو بدم و برم … همه رو معرفی کرد ولی هنوز نمی دونستم خودش اونجا چی کاره است … آقای صدری سوال ذهنمو جواب داد:- این شهریار گل هم … تهیه کننده ماست … که با وجود جوونیش خوب تونسته گروه رو ساپورت کنه …دهنم باز موند … پس بچه مایه داره!!! از اونا که نمی دونن پولاشونو چه جوری باید خرج کنن … اینم زده تو کار تهیه کنندگی … باشه … خوش به حالش! ما که بخیل نیستیم خدا بیشتر بهش بده … شهریار با لبخند تشکر کرد و گفت:- خب و اما تست امروز …زل زدم توی دهنش … بابا هم با دقت و ریز بینی به همه اونها خیره شده بود … شهریار سرفه ای کرد و ادامه داد:- نقش امروزتون اینه که ما این وسط یه ماکت قرار می دیم … شبیه قبر … شما باید نقش دختری رو بازی کنین که پدرش به تازگی فوت شده … و اون تازه فهمیده … از قضا خیلی هم به پدرش وابسته است …یعنی آسونتر از این نقش نبود بدن به من؟!!! هر چند که از تصورش مو به تنم راست شد ولی می دونستم که همین حالت بهم کمک می کنه که راحت تر بازی کنم … با تاسف به بابا نگاه کردم که بهم لبخند زد … با دیدن لبخندش جون گرفتم … از جا بلند شدم و رفتم وسط … یکی از پسرها که فکر کنم مسئول تدارکات بود ماکت قبر رو به اشاره شهریار آورد گذاشت وسط … دوربین هم تنظیم شد … کنار دیوار ایستادم … چشمامو بستم زیر لب اسم خدا رو صدا زدم … استرسم پر کشید … دوباره شدم همون توسکا … چشم باز کردم و به چشمای منتظرشون گفتم:- من آماده ام …آقای صدری سری تکون داد و گفت:- سه … دو … یک … اکشن …

 


ادامه دارد…


امروز پنج شنبه , ۱۷ آبان , ۱۳۹۷ شما در تک بوک هستید.

بازدید



دختری از جنس همه دخترا … که ناخواسته وارد راهی می شه که براش خیلی چیزا به وجود می یاره … شهرت … رقابت … ثروت … و چیزی که توی عقلش هم نمی گنجید هیچ وقت … عشق!!! عشقی از نوع ناب در روزگاری که نامش هم کیمیاست .. کتاب رمان توسکا را تقدیم علاقمندان میکنیم . حق تکثیر: آزاد


برچسب ها


مطالب مشابه با این مطلب


دانلود کتاب مصور مدل ساز کتابی در مورد یک کهنه سرباز از جنگ جهانی دوم . سربازی که تفریحش ساخت ماکت هواپیما از چوب است . هواپیماهایی که طی جنگ جهانی دوم از نزدیک دیده است . این کتاب مصور است .

دانلود کتاب رمان فریدون سه پسر داشت رمان عباس معروفی نویسنده معاصر و خالق کتاب سمفونی مردگان است که توسط وی به صورت رایگان بر روی اینترنت انتشار یافته است. در قسمتی از کتاب آمده :

دانلود کتاب داستان هذیان سرخ خلاصه داستان : یک دغدغه ‌مند فرهنگی که به هویت خود شک دارد در دنیایی عجیب و فرا واقعی بین توهم و واقعیت معلق است. مکاشفاتی که برای او رخ می‌دهد او را بارها به شک می‌اندازد و حتی […]

دانلود کتاب داستان نامه های سلیمان نامه های سلیمان حکایت جوانی است سلیمان نام که از خانه ارباب به مادرنامه می نویسد. سلیمان پس از فوت پدر ناچار می شود زادگاه خویش را ترک نماید. سوگند می خورد که بازنگردد و لب یه سخن […]

دانلود کتاب رمان عطر سنبل عطر کاج این کتاب خودنوشت‌ نامه‌ای است از این نویسنده ایرانی که از کودکی در آمریکا به سر می‌برد. این اثر یکی از کتاب‌های پر فروش آمریکا در دوسال گذشته بوده و جوایز متعددی کسب کرده‌است.

دانلود کتاب داستان گروه نجات ” گروه نجات ” داستان بلندی است به قلم آرتور سی کلارک، نویسنده، مخترع و دانشمند بریتانیایی که اولین‌بار سال ‌۱۹۴۶ در مجله‌‌ی علمی‌تخیلی حیرت‌انگیز به چاپ رسید‌‌. این داستان در نظرسنجی سال ۱۹۷۱، به عنوان یکی از ۱۰ […]

خیلی عالی بود ازهزارامتیازهزاروصدبهش میدم


برای من دانلود نمیشه چیکار کنم؟!


عالیه خیلی خوبه




كتاب رمان


كتاب اندروید


كتاب پزشكي


دانلود كتاب تاريخي


کتاب اجتماعي سياسي


دانلود كتاب كودكان


كتاب علوم غريبه


كتاب علمي دانشگاهي


دانلود كتاب موفقيت


كتاب تجارت الكترونيك


دانلود كتاب كامپيوتر


آموزش زبان خارجي


كتاب متفرقه


دانلود كتاب مذهبي


دانلود كتاب شعر


دانلود كتاب ادبيات


دانلود كتاب ورزشي


دانلود كتاب هنر


كتاب جغرافيا و نقشه


كتاب بانوان و زيبايي


كتاب نقد و بررسي


فيلمنامه و نمايشنامه


كتاب مديريت


كتاب زبان اصلي


دانلود كتاب صوتي


كتاب گوشي موبايل


كتاب فلسفه و منطق


كتاب رشته برق


فال حافظ


انجمن


بانک مقاله


شطرنج آنلاین


استخاره با قرآن


تست هوش آنلاین


گروه یاهو تک بوک


تست شخصیت شناسی


اقامت ترکیه


دانلود آهنگ جدید


درس پژوهی


طرح جابر


صندلی شیواری


تبلیغات در گوگل


عکس بازیگران زن ایرانی


دانلود آهنگ جدید


بلیط هواپیما


سامانه پیامک


تور لحظه آخری


وقت سفارت


کتاب بیشعوری


کتاب گویا


کتاب صوتی


دانلود کتاب اندروید برایم حجاب را ثابت کن عناوین اصلی کتاب شامل: اشاره آیات قرآن در مورد وجوب حجاب زنان روایات در وجوب حجاب زنان اقوال فقها و مراجع تقلید در وجوب حجاب فلسفه و دلایل عقلی بر لزوم حجاب به حجابم افتخار می […]

دانلود کتاب اندروید نشاط و شادی عناوین اصلی کتاب اندروید نشاط و شادی شامل : اشاره گفتار اول : به سوی شادمانی (۱) گفتار دوم : به سوی شادمانی (۲) گفتار سوم: اندوه سازنده گفتار چهارم: اندوه ویرانگر گفتار پنجم: نشاط و عوامل آن […]

دانلود کتاب اندروید جایگاه تاریخی حادثه ها و هنر اصحاب کربلا در فهم آن مقدمه مولف : ۱- با توجه به این‌که در صحنه‌ی کربلا انوار الهی در آینه‌ی جمال انسان کامل یعنی حضرت سیدالشهداء ، با تمام جلوات‌اش ظهور کرده می‌توان با رویکرد […]

ترفندهایی برای داشتن خانواده شاد و سالم/ « خانواده شاد » و شاد بودن روحیه افراد خانواده یکی از مهم‌ترین ارکان داشتن یک خانواده پویا، سالم و موفق است. روز ۲۴ سپتامبر روز جهانی «خانواده» است. آیا خانواده شما شاد و سالم است؟

۷ راه معجزه گر برای آموزش فوتوشاپ/ یادگیری فوتوشاپ برای بسیاری از مردم به معنای احراز شغلی ایده‌آل است. طراحی گرافیکی و عکاسی از جمله مشاغلی هستند که با فوتوشاپ عجین شده‌اند.

کمبود ویتامین ها در نمای صورت/ برای پی بردن به کمبود مواد مغذی در بدن، شما نیاز به انجام آزمایش های دوره ای خون دارید. در عین حال می توانید برخی از این کمبودها را از روی صورتتان نیز تشخیص دهید.

تمامی حقوق و مطالب سایت برای تک بوک محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع می باشد.

فید نقشه سایت


9

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *